کلید 🔑
79 subscribers
6.38K photos
1.86K videos
7 files
2.3K links
🔐
«ــ این طلسمِ کهنه کلیدش به مُشتِ توست؛
«با کس مپیچ بیهُده، آیینه‌یی بجوی!»

شاملو
Download Telegram
روبه‌روی من فقط تو بوده‌ای

از همان نگاه اولین

از همان زمان که آفتاب

با تو آفتاب شد

از همان زمان که کوه استوار

آب شد

از همان زمان که جستجوی عاشقانۀ مرا

نگاه تو جواب شد



روبه‌روی من فقط تو بوده‌ای

از همان اشاره‌، از همان شروع

از همان بهانه‌ای که برگ

باغ شد

از همان جرقه‌ای که

چلچراغ شد

چارسوی من پر است از همان غروب

از همان غروب جاده

از همان طلوع

از همان حضور تا هنوز



روبه‌روی من فقط تو بوده‌ای

من درست رفته‌ام

در تمام طول راه

دره‌های سیب بود و

خستگی نبود

در تمام طول راه

یک پرنده پابه‌پای من

بال می‌گشود و اوج می‌گرفت

پونه غرق در پیام نورس بهار

چشمه غرق در ترانه‌های تازگی

فرصتی عجیب بود

شور بود و شبنم و اشاره‌های آسمان

رقص عاشقانۀ زمین

زادروز دل

ترانه

چشمک ستاره

پیچ و تاب رود

هرچه بود، بود

فرصت شکستگی نبود



در کنار من درخت

چشمه

چارسوی زندگی

روبه‌روی من ولی

در تمام طول راه

روبه‌روی من تو

روبه‌روی من فقط تو بوده‌ای...



#محمدرضاعبدالملکیان
رفتی ولی کجا که به دل جا گرفته‌ای
دل جای توست گر چه دل از ما گرفته‌ای

ای نخل من که برگ و برت شد ز دیگران
دانی کز آب دیدۀ من پا گرفته‌ای؟

ترسم به عهد خویش نپایی و بشکنی
این دل که از منش به تمنا گرفته‌ای

ای روشنی دیده! ببین اشک روشنم
تصمیم اگر به دیدن دریا گرفته‌ای

بگذار تا ببینمش اکنون که می‌رود
ای اشک از چه راه تماشا گرفته‌ای؟

خارم به دل فرو مکن ای گل به نیشخند
اکنون که روی سینۀ او جا گرفته‌ای

گفتی صبور باش به هجرانم اطهری
آخر تو صبر زین دل شیدا گرفته‌ای



#اطهری_کرمانی
کنون که صاحب مژگان شوخ و چشم سیاهی
نگاه دار دلی را که برده‌ای به نگاهی

مقیم کوی تو تشویش صبح و شام ندارد
که در بهشت نه سالی معین است و نه ماهی

چو در حضور تو ایمان و کفر راه ندارد
چه دوزخی چه بهشتی، چه طاعتی چه گناهی

مده به دست سپاه فراق ملک دلم را
به شکر آن که در اقلیم حسن بر همه شاهی

بدین صفت که ز هر سو کشیده‌ای صف مژگان
تو یک سوار توانی زدن به قلب سپاهی

چگونه بر سر آتش سپندوار نسوزم
که شوق خال تو دارد مرا به حال تباهی

به غیر سینه‌ی صد چاک خویش در صف محشر
شهید عشق نخواهد نه شاهدی نه گواهی

اگر صباح قیامت ببینی آن رخ و قامت
جمال حور نجویی، وصال سدره نخواهی

رواست گر همه عمرش به انتظار سر آید
کسی که جان به ارادت نداده بر سر راهی

تسلی دل خود می‌دهم به ملک محبت
گهی به دانه‌ی اشکی گهی به شعله‌ی آهی

فتاد تابش مهر مهی به جان فروغی
چنان که برق تجلی فتد به خرمن کاهی



#فروغی‌بسطامی
طالع اگر مدد دهد دامنش آورم به کف
گر بکشم زهی طرب ور بکشد زهی شرف

طرف کرم ز کس نبست این دل پرامید من
گر چه سخن همی‌برد قصه من به هر طرف

از خم ابروی توام هیچ گشایشی نشد
وه که در این خیال کج عمر عزیز شد تلف

ابروی دوست کی شود دست کش خیال من
کس نزده‌ست از این کمان تیر مراد بر هدف

چند به ناز پرورم مهر بتان سنگ دل
یاد پدر نمی‌کنند این پسران ناخلف

من به خیال زاهدی گوشه نشین و طرفه آنک
مغبچه‌ای ز هر طرف می‌زندم به چنگ و دف

بی‌خبرند زاهدان نقش بخوان و لا تقل
مست ریاست محتسب باده بده و لا تخف

صوفی شهر بین که چون لقمه شبهه می‌خورد
پاردمش دراز باد آن حیوان خوش علف

#حافظ اگر قدم زنی در ره خاندان به صدق
بدرقه رهت شود همت شحنه نجف
آمد مچاله شد لب میزم زنی که نیست

با روسری سرمه ای و دامنی که نیست



من را گرفت در بغل و بعد . . .

بعد . . .

بعد . . .

لرزش گرفت در هیجان تنی که نیست



من را گرفت در بغل و داغ تر شدم

خون مزّه کرد زیر لبان منی که نیست



آنوقت بالهای مرا پس گرفت و رفت . . .



تا صبح بعد بر سر شعرش شعار داد

آتش گرفت دفتر شعرش ، شعار داد

تا صبح بعد در شب بی روشنی که نیست :



ـ عشق شما درست سه حرف است ، مثل

م

ر

گ

بر جمله های ساده ی ما مبتنی که نیست



عشق شما ـ کنار تو اعجاز می شوم ـ

بی بال پر کشیدنِ من دیدنی که نیست



عشق شما…

ـ ببخش ، ولی جمله ناقص است ـ

این قدر بی هوا که تو دل می کنی که نیست



هذیان مرد تا شب رفتن حضور داشت . . .



مژگانِ تو ؟ نه ! بخیه زدن وقت می برد

چشمان کرم خورده ی من وقت می برد



سخت است زخم های تو با سوزنی که نیست



سخت است ، زخم های شما وقت می برد

طبق محاسبات دقیق تنی که نیست



اصلاً بیا دوباره کمی حرف میزنیم

این آدم عجیب غریب آهنی که نیست



اصلا رها . . .

نه ! خواستنم را رها نکن
اصلا . . . برو !

به حرف کسی اعتنا نکن

چشمان گربه ای تو دزدیدنی که نیست !





…

دستی کشید روی لبانش زنی که بود

با چشم های سرمه ای و دامنی که نیست



آنوقت مرد خاطره ها را قطار کرد

بر ریل های رفته ی راه آهنی که نیست



خندید و چشم های خودش را نشانه رفت

پاشید خون به دکمه پیراهنی که نیست



خندید و بالهای خودش را صدا نکرد . . .



اسفند ماهِ گمشده ی من ! نیامدی

تا گم شوم میان تن بهمنی که نیست…





#حامدابراهیم_پور
غارت نموده‌ای همه را، عقل و دین همه
غارت‌گران برند ولیکن نه این همه

سرمایه‌دار ناز تویی، دلبران گدا
خرمن از آن توست، بتان خوشه‌چین همه

گفتی کدام عشوۀ من دلنشین توست
ای گشته عشوه‌های توام دلنشین همه

آسوده نیستم ز کمان ابروان دمی
هستند بهر یک دل ما در کمین همه

ای ماه پیش از این تو همه مهر بوده‌ای
اکنون چه شد که مهر تو گردید کین همه؟

کی لاله‌ها به روی تو از رنگ دم زنند
دارند داغ بندگی‌ات بر جبین همه

تو پادشاه حسنی و خوبان نوشته‌اند
خط غلامی‌ات به خط عنبرین همه

واقف چه زندگی است که از درد دوری‌ات
انفاس من شده نفس واپسین همه



#واقف_لاهوری
آن شب که تو را با دگری دیدم و رفتم
چون مرغ شب از داغ تو نالیدم و رفتم

مانند نسیمی که نداند ره خود را
دامن ز گلستان تو برچیدم و رفتم

یا همچو شعاعی که گریزنده و محو است
بر گوشۀ دیوار تو تابیدم و رفتم

ای کوکب تابندۀ دولت، تو چه دانی
کز این شب تاریک چه‌ها دیدم و رفتم

ای شمع که در خلوت او اشک فشانی
بر گریۀ بیجای تو خندیدم و رفتم

آن روز که دور از نگه مست تو گشتم
چون اشک تو در پای تو غلتیدم و رفتم

آغوش تو چون محرم راز دگری بود
پیوند دل از عشق تو ببریدم و رفتم

هر نغمه که برخاست از این بزم غم آلود
غیر از سخن عشق تو نشنیدم و رفتم

ای باد که باز است به رویت در این باغ
این خرمن گل را به تو بخشیدم و رفتم



#ابوالحسن_ورزی
من فقط نگاهش می‌کردم.
این همه قشنگی کجای خلقت پنهان شده بود که حالا یکباره همه‌اش بریزد توی بغلم ...!

📚سمفونی مردگان
#عباس_معروفی
مانند برگ نامه های کهنه تایم کن
در آتش شومینه ای، یک شب رهایم کن

بگذار تا خط های این نامه به رقص آیند
خاکسترم کن! بیشتر سربه هوایم کن

هرشب حواسم پرت چشمان سیاه توست
فکری به حال کفش های تابه تایم کن

عمری زمین خوردم شبیه دانۀ باران
آری برایت سیب خواهم شد، دعایم کن

دارد فروغی در خیالم شعر می دوزد:
امشب صدایم کن، صدایم کن، صدایم کن

پروین شدم تا دیگ شعری بار بگذارم
لبخندهایت را نمکدان غذایم کن

با تو خدا را بیشتر حس می کنم هر روز
دست مرا محکم بگیر از "من" جدایم کن

در زیر این سرما گل سرخ تو میمیرد
این جاده ها برفی است، لطفا کفش پایم کن!



#عالیه_مهرابی
در وصل هم زعشق تو ای گل در آتشم
عاشــق نمی شوی کـه ببینی چــه می کشم

با عقل آب عشق به یک جو نمــی رود
بیــچاره مــن ، کــه ساخــته از آب و آتــشم

دیشب سرم به بالــش ناز وصـال و باز
صبح است وسیل اشک به خون شسته بالشم

پروانه را شکایتی ازجـور شمـع نیست
عمری است درهوای تو می سوزم و خوشم

خلقم به روی زرد بخندند و باک نیست
شاهــد شــو ای شــرار محــبت کــه بیغــشم

بـــاور مکن که طـعنه طــوفان روزگار
جــز در هــوای زلــف تــو دارد مشــوشــم

سـروی شدم به دولت آزادگی کــه سر
بــا کـس فــرو نیــاورد ایـن طــبع سـرکشم

دارم چو شمـع، سرّ غمش بر سر زبان
لب می گزد چو غــنچه خـندان کـه خامــشم

هر شب چـو ماهـتاب به بالین من بتاب
ای آفــــتاب دلــکش و مــــاه پــــریوشــم

گـر زیر پیرهن شــده، پنهان کـنم تو را
ســـحر پـــری دمــیده بــه پیــراهن کـــشم

لب بر لـبم بنه به نــوازش دمی چـو نی
تــا بشــنوی نــــوای غــزل های دلکشـــم

ساز صبا به نــاله شــبی گفت #شهریــار
این کار توست من همه جور تـــو می کشم
خواب و خیالی پوچ و خالی، این زندگانی بود و بگذشت
دوران به ترتیب و توالی، سالی به سال افزود و بگذشت

هر اتفاقی چشمه‌ای بود، از هر کناری چشم بگشود
راهی شد و صد جوی‌وجر شد، صد جوی‌وجر شد رود و بگذشت

در انتظار عشق بودم، اوهام رنگینم شتابان
گردونه شد بر گِل گذر کرد، دامان من آلود و بگذشت

عمری سرودم یا نوشتم، این ظلم و این ظلمت نفرسود
بر هر ورق راندم قلم را، گامی عبث فرسود و بگذشت

اندیشه‌ام افروخت شمعی، در معبر بادی غضبناک
وان‌ شعلهٔ رقصانِ چالاک، زد حلقه‌ای در دود و بگذشت

کردم به راهی گل‌فشانی، وان شهسوار آرمانی
چین بر جبین، خشمی، عتابی، بر بندگان فرمود و بگذشت

با عمر خود گفتم که دیری، جان کنده‌ای، اکنون چه داری
پیش نگاهم مشت خالی، چون لعنتی بگشود و بگذشت



#سیمین_بهبهانی
🌱
برخیز که صبح،
روشن از امید است
شب رفته و خط نور،
بی‌تردید است
از پستچی پنجره
تحویل بگیر
در پاکتِ اَبر،
نامه خورشید است...

سلاااام و عشق ☀️🌻
صبح تون بخیر🍃🌼
روزگارتون سرشار از خوشی و مهربانی🌹❤️




🌞
زندگی یک چمدان است که می آوریش

بار و بندیل سبک می کنی و می بریش



خودکشی،مرگ قشنگی که به آن دل بستم

دسته کم هر دو سه شب سیر به فکرش هستم



گاه و بیگاه پُر از پنجره های خطرم

به سَرم می زند این مرتبه حتما بپرم



گاه و بیگاه شقیقه ست و تفنگی که منم

قرص ماهی که تو باشی و پلنگی که منم



چمدان دست تو و ترس به چشمان من است

این غم انگیزترین حالت غمگین شدن است



قبل رفتن دو سه خط فحش بده،داد بکش

هی تکانم بده،نفرین کن و فریاد بکش



قبل رفتن بگذار از تهِ دل آه شوم

طوری از ریشه بکش ارّه که کوتاه شوم



مثل سیگار،خطرناک ترین دودم باش

شعله آغوش کنم حضرت نمرودم باش



مثل سیگار بگیرانم و خاکستر کن

هر چه با من همه کردند از آن بدتر کن



مثل سیگار تمامم کن و ترکم کن باز

مثل سیگار تمامم کن و دورم انداز



من خرابم بنشین،زحمت آوار نکش

نفست باز گرفت،این همه سیگار نکش



آن به هر لحظه ی تب دار تو پیوند، منم

آنقدر داغ به جانم ،که دماوند منم



توله گرگی ،که در اندیشه ی شریانِ منی

کاسه خونی،جگری سوخته مهمان منی



چَشم بادام،دهان پسته،زبان شیر و شکر

جام معجونِ مجسم شده این گرگ پدر



تا مرا می نگرد قافیه را می بازم

… بازی منتهی العافیه را می بازم



سیبِ سیب است تَن انگیزه ی هر آه منم

رطب عرشِ نخیل او قدِ کوتاه منم



ماده آهوی چمن،هوبره ی سینه بلور

قاب قوسِین دهن، شاپریه قلعه ی دور



مظهر جانِ پلنگم که به ماهی بندم

و به جز ماه دل از عالم و آدم کندم



ماهِ بیرون زده از کنگره ی پیرهنم

نکند خیز برم پنجه به خالی بزنم



خنده های نمکینت،تب دریاچه ی قم

بغض هایت رقمی سردتر از قرنِ اتم



مویِ بَرهم زده ات،جنگل انبوه از دود

و دو آتشکده در پیرهنت پنهان بود



قصه های کهن از چشم تو آغاز شدند

شاعران با لب تو قافیه پرداز شدند



هر پسربچه که راهش به خیابان تو خورد

یک شبه مرد شد و یکه به میدان زد و مُرد



من تو را دیدم و آرام به خاک افتادم

و از آن روز که در بندِ توام آزادم



چشممان خورد به هم،صاعقه زد پلکم سوخت

نیزه ای جمجمه ام را به گلوبند تو دوخت



سَرم انگار به جوش آمد و مغزم پوسید

سرطانی شدم و مرگ لبم را بوسید



دوزخِ نی شدم و شعله دواندم به تنت

شعله پوشیدم و مشغولِ پدر سوختنت



به خودم آمدم انگار تویی در من بود

این کمی بیشتر از دل به کسی بستن بود



پیش چشم همه از خویش یَلی ساخته ام

پیش چشمان تو اما سپر انداخته ام



ناگهان دشنه به پشت آمد و تا بیخ نشست

ماه من روی گرفت و سر مریخ نشست



آس ِ در مشتِ مرا لاشخوران قاپ زدند

کرکسان قاعده را از همه بهتر بلدند



چایِ داغی که دلم بود به دستت دادم

آنقدر سرد شدم،از دهنت افتادم



و زمینی که قسم خورد شکستم بدهد

و زمان چَنبره زد کار به دستم بدهد



تو نباشی من از آینده ی خود پیرترم

از خر زخمیِ ابلیس زمین گیر ترم



تو نباشی من از اعماق غرورم دورم

زیر بی رحم ترین زاویه ی ساطورم



تو نباشی من و این پنجره ها هم زردیم

شاید آخر سر ِ پاییز توافق کردیم



هر کسی شعله شد و داغ به جانم زد و رفت

من تو را دو… دهنه روی دهانم زد و رفت



همه شهر مهیاست مبادا که تو را

آتش معرکه بالاست مبادا که تو را



این جماعت همه گرگند مبادا که تو را

پی یک شام بزرگند مبادا که تو را



دانه و دام زیاد است مبادا که تو را

مرد بد نام زیاد است مبادا که تو را



پشت دیوار نشسته اند مبادا که تو را

نا نجیبان همه هستند مبادا که تو را



تا مبادا که تورا باز مبادا که تو را

پرده بر پنجره انداز مبادا که تو را



دل به دریا زده ای پهنه سراب است نرو

برف و کولاک زده راه خراب است نرو



بی تو من با بدن لُـ-ـخت خیابان چه کنم

با غم انگیزترین حالت تهران چه کنم



بی تو پتیاره ی پاییز مرا می شکند

این شب وسوسه انگیز مرا می شکند



بی تو بی کار و کسم وسعت پشتم خالیست

گل تو باشی من مفلوک دو مشتم خالیست



بی تو تقویم پر از جمعه بی حوصله هاست

و جهان مادر آبستن خط فاصله هاست



پسری خیر ندیدَم که دگر شک دارم

بعد از این هم به دعاهای پدر شک دارم



می پرم ،دلهره کافیست خدایا تو ببخش

خودکشی دست خودم نیست، خدایا تو ببخش…




#علیرضاآذر
1
زان یار دلنوازم شکریست با شکایت
گر نکته دان عشقی بشنو تو این حکایت

بی مزد بود و منت هر خدمتی که کردم
یا رب مباد کس را مخدوم بی عنایت

رندان تشنه لب را آبی نمی‌دهد کس
گویی ولی شناسان رفتند از این ولایت

در زلف چون کمندش ای دل مپیچ کانجا
سرها بریده بینی بی جرم و بی جنایت

چشمت به غمزه ما را خون خورد و می‌پسندی
جانا روا نباشد خونریز را حمایت

در این شب سیاهم گم گشت راه مقصود
از گوشه‌ای برون آی ای کوکب هدایت

از هر طرف که رفتم جز وحشتم نیفزود
زنهار از این بیابان وین راه بی‌نهایت

ای آفتاب خوبان می‌جوشد اندرونم
یک ساعتم بگنجان در سایه عنایت

این راه را نهایت صورت کجا توان بست
کش صد هزار منزل بیش است در بدایت

هر چند بردی آبم روی از درت نتابم
جور از حبیب خوشتر کز مدعی رعایت

عشقت رسد به فریاد ار خود به سان #حافظ
قرآن ز بر بخوانی در چارده روایت
دست‌هایت کو؟ که دلتنگم برایِ دست‌هایت
دست‌هایم را بگیر ای دوست! دلتنگم برایت

قسمتِ من باد، هر دردی که سهمی داری از آن
من به جایِ تو، الا، آه ای به جانِ من بلایت

هم‌دهان و هم‌نفس با من اگر باشی، نِیِ من!
خوش‌ترین آوازها را می‌کشم بیرون زِ نایت

خونِ سُرخِ ارغوانم، شیر شُد سروِ روانم!
تا تو را در بر نشانم، هم‌چنان سبز است، جایت

تا تو نگذاری قدم بر خاکِ ره، می‌گُسترانم
صفحه صفحه، شعرهای تازه‌ام را زیرِ پایت

ای کتابِ وسوسه! کو فرصتِ دل‌خواه و درخور
تا بخوانم خط به خط، از ابتدا، تا انتهایت

عشقِ من! با من همان روزِ بهاری باش، امّا
آفتابی باد و بی‌رگبارِ بیتابی، هوایت

پای در راهِ توام با توشۀ بیم و امیدم
تا کُجایم می‌کشاند این بیابان، در نهایت

جامۀ پیوند؟ یا پیراهنِ هجران؟ خود ای جان!
من چه خواهم بافت با ابریشمِ خامِ صدایت؟

ای گیاهِ جادویی، آخر چه خواهم چید از تو
یک گُلِ سُرخ از دهانت؟ یا دو برگ از چشم‌هایت؟



#حسین_منزوی
🥰1
بپر بالاتر از اوهام و افکار و خیالاتم
محال است این که قصدم را بفهمی از سؤالاتم

همیشه حاصل جمع میانِ "من" و "تو"، "ما" نیست!
که "من"، "تو" می شوم گاهی میانِ احتمالاتم

چه جایِ منطق و درس و حساب است؟! عشق تا اینجاست -
به فعلِ "دوستت دارم" می انجامد مقالاتم

پر از احساسم و شعر من از چشم تو می بارد
تمام شاعران درمانده اند از وصف حالاتم

که من فرمانروای شعرم و این موهبت از توست
به نامت کرده ام هر خانه ای را در ایالاتم!

چنان در عشق استادم، که مولانا اگر می دید-
رها می کرد شمسش را و می گفت از کمالاتم!

مرا در هیأت روی تو می بینند این مردم
به نام تو مزیّن می شود حتی رسالاتم...



#فاطمه_سلیمان‌پور
1
تو را می‌خواهم

برای پنجاه سالگی

شصت سالگی

هفتاد سالگی

تو را می‌خواهم

برای خانه‌ای که تنهاییم

تو را می‌خواهم برای چای عصرانه

تلفن‌هایی که می‌زنند

و جواب نمی‌دهیم



تو را می‌خواهم برای تنهایی

تو را می‌خواهم وقتی باران است

برای راهپیمایی آهستۀ دوتایی

نیمکت‌های سراسر پارک‌های شهر

برای پنجرۀ بسته

و وقتی سرما بیداد می‌کند



تو را می‌خواهم

برای پرسه زدن‌های شب عید

نشان کردن یک جفت ماهی قرمز

تو را می‌خواهم

برای صبح

برای ظهر

برای شب

برای همۀ عمر



#نادرابراهیمی
فکر می‌کردم بیاید، چای دم کردم نیامد
پیش این قوری دمم را بازدم کردم، نیامد

از دهان افتاد چایم، بس که روی شعله جوشید
زیر کتری‌ را شتابان باز کم کردم، نیامد

چشم بد دور است، می‌آید، به شوقش خانه‌ام را
باز با اسپند غرق دود و دم کردم، نیامد

تا قدم‌هایش ترنج قالی‌ام را جان ببخشد
آرزوی همنشینی خوش‌قدم کردم، نیامد

پنجره‌ها را نشان دادم به هر دیوار حاشا
خشت خشت خانه را هم متهم کردم، نیامد

مهلت دیدار اندک بود و من با شوق بسیار
عمر خود را وقف در این یک دو دم کردم نیامد



#نیلوفربختیاری
زان شب که با تو دست در آغوش کرده‌ام
یکباره ترک صبر و دل و هوش کرده‌ام

هرچ آن نه عشق توست، به بازی شمرده‌ام
هرچ آن نه یاد توست، فراموش کرده‌ام

در چشم من شده‌ست یکی دانه گهر
هر نکته‌ای که از دهنت گوش کرده‌ام

خالی بشد دماغ من از مستی و خمار
زان باده‌ها که از لب تو نوش کرده‌ام

بر چرخ می‌رسید خروش دل از فراق
او را به وعده‌های تو خاموش کرده‌ام

از چشم نیم‌خواب تو امروز روشن است
آن ناله‌ها که من ز غمت دوش کرده‌ام

دستم که زیر سنگ فراق است هر شبی
تا روز با غم تو در آغوش کرده‌ام

پرسیدم از دلم که چرا دوری از برم
گفتا که خود فرا رخ نیکوش کرده‌ام



#عبدالرزاق‌اصفهانی
قبله گاهم چشم مست وخالک هندوی توست
دیـن و ایـمـانم اسـیر طره ی گیسوی توست

پـرســه هــا دارد خـیالـم در خـیـال کـوی تـو
روح حـیرانـم شهـید نـرگس جـادوی تـوست

از دلـم بـردی قـرار و بی شکیبـم زین فـراق
بی قـراری های دل آرامشش در کـوی توست

در بـرم گیـر ! ای امان لحـظه هـای بی کسی
مـایه ی آرامـش من حـلقـه ی بـازوی تـوست

مست و شـیدای نـگاهت تا کجا حیران شـود
شـوق دیدارم نـگاهی زآن رخ مهـروی توست

دل به دامت میکشانی پاکشیدن ساده نیست
طاق ابـروی کمـانت ، برجـک و باروی تـوست

این سـر شـوریده دارد دل به ســودایت همی
آرزویش لحـظه ای در دامـن و زانـوی توست

شـاعـر از شـوق نـگاهت واژه ها دارد به سـر
رقـص زیـبـای قـلم از خلـقت نیکـوی تـوست

طبع شعـر و شـور"ناصح" زین هـمه دلدادگی
گوئیا ازشوق وصل چهرهء خـوشروی توست

#علی_فعله_گری
🌻🌱
1
گل ِخورشید دمیده ست
و خیالت جاریست
دیدنت ناب ترین حادثه
در بیداریست
چشم بگشا
و جهان را چو خودت زیبا کن
خیر هر صبحِ منی ،
خواستنت اجباریست ...

#م_شیرانی_طلوع


سلاااام‌ و‌ عشق☀️🌻
صبحتوون‌ بخیر🍃🌼
روزگارتون به شادمانی🌹❤️




🌞
1