کلید 🔑
79 subscribers
6.38K photos
1.86K videos
7 files
2.3K links
🔐
«ــ این طلسمِ کهنه کلیدش به مُشتِ توست؛
«با کس مپیچ بیهُده، آیینه‌یی بجوی!»

شاملو
Download Telegram
داد چشمان تو در کشتن من دست به هم
فتنه برخاست چو بنشست دو بد مست به هم

هر یک ابروی تو کافی است پی کشتن من
چه کنم با دو کماندار که پیوست به هم؟

شیخ پیمانه شکن، توبه به ما تلقین کرد
آه از این توبه و پیمانه که بشکست به هم

عقلم از کار جهان رو به پریشانی داشت
زلف او باز شد و کار مرا بست به هم

مرغ دل زیرک و آزادی از این دام محال
که خم گیسوی او بافته چون شست به هم

دست بردم که کشم تیر غمش را از دل
تیر دیگر زد و بردوخت دل و دست به هم

هر دو ضد را به فسون جمع توان کرد وصال
غیر آسودگی و عشق که ننشست به هم



#وصال_شیرازی
چشم من، چشم تو را دید ولی دیده نشد
من همانم که پسندید و پسندیده نشد

یاد لب‌های تو افتادم و با خود گفتم:
غنچه‌ای بود که گل کرد ولی چیده نشد

من نظربازم و کم معصیتی نیست ولی
چه بسا طعنه زدن‌های تو بخشیده نشد

ای که مهرت نرسیده است به من! باور کن
هیچ‌کس قدر من از قهر تو رنجیده نشد

عاشقت بودم و این را به هزاران ترفند
سعی کردم که بفهمانم و فهمیده نشد



#سجادسامانی
نامه‌ای دیگر نوشتم کاش آن را خوانده باشد
کاش او هم مثل من، پابند عشقش مانده باشد

نامه‌ای دیگر نوشتم حرف‌هایی تازه گفتم
ترس دارم نامه را سربسته برگردانده باشد

یا نه، شاید قلب او را گرچه از سنگ است قلبش
واژه‌ای از واژه‌های نامه‌ام لرزانده باشد

یا نه شاید چون عروسک دست‌های مهربانش
نامه‌ام را در کنار بالشش خوابانده باشد

یا نه! شاید شعری از من را به آوازی بخواند
لاله‌های دامنش را شعر من رقصانده باشد

شاید او هم مثل من عاشق شود اما بترسد
نامه‌ام را دور از چشم پدر سوزانده باشد

شاید این‌ها جز خیالات من تنها نباشد
نامۀ من روی میز پستچی جا مانده باشد



#محمدحسین_نعمتی
شب چو در بستم و مست از می نابش کردم
ماه اگر حلقه به در کوفت جوابش کردم

دیدی آن ترک ختا دشمن جان بود مرا
گر چه عمری به خطا دوست خطابش کردم

منزل مردم بیگانه چو شد خانه‌ی چشم
آن قدر گریه نمودم که خرابش کردم

شرح داغ دل پروانه چو گفتم با شمع
آتشی در دلش افکندم و آبش کردم

غرق خون بود و نمی‌مرد ز حسرت فرهاد
خواندم افسانه‌ی شیرین و به خوابش کردم

دل که خونابه‌ی غم بود و جگرگوشه‌ی درد
بر سر آتش جور تو کبابش کردم

زندگی کردن من مردن تدریجی بود
آن چه جان کند تنم، عمر حسابش کردم




#فرخی_یزدی
هر کِی ز حور پرسدت، رخ بنما که «هم‌چنین»
هر کِی ز ماه گویدت، بام برآ که «هم‌چنین»

هر کِی پری طلب کند، چهرهٔ خود بدو نما
هر کِی ز مُشک دم زند، زلف گشا که «هم‌چنین»

هر کِی بگویدت «ز مه، ابر چگونه وا شود؟»
بازگشا، گره‌گره، بند قبا که «هم‌چنین»

گر ز مسیح پرسدت «مرده چگونه زنده کرد؟»
بوسه بده به پیش او، بر لب ما که «هم‌چنین»

هر کِی بگویدت «بگو، کشتهٔ عشق چون بود؟»
عرضه بده به پیش او، جان مرا که «هم‌چنین»

هر کِی ز روی مرحمت، از قد من بپرسدت
ابروی خویش عرضه ده، گشته دو تا، که «هم‌چنین»

جان ز بدن جدا شود، باز درآید اندرون
هین بنما به منکران، خانه درآ، که «هم‌چنین»

هر طرفی که بشنوی، نالهٔ عاشقانه‌ای
قصهٔ ماست آن همه، حق خدا که هم‌چنین

خانهٔ هر فرشته‌ام، سینه کبود گشته‌ام
چشم برآر و خوش نگر، سوی سما که هم‌چنین

سِرِّ وصالِ دوست را، جز به صبا نگفته‌ام
تا به صفای سِرِّ خود، گفت صبا که «هم‌چنین»

کوری آنک گوید او، «بنده به حق کجا رسد؟»
در کف هر یکی بنِه، شمع صفا که «هم‌چنین»

گفتم «بوی یوسفی، شهر به شهر کی رود؟»
بوی حق از جهان هو، داد هوا که «هم‌چنین»

گفتم «بوی یوسفی، چشم چگونه وا دهد؟»
چشم مرا نسیم تو، داد ضیا که «هم‌چنین»

از تبریز، شمس دین، بوک مگر کَرَم کُند
وز سَرِ لطف برزند، سَر ز وفا که «هم‌چنین»


#مولانا
🌱

بسیار به جامِ لحظه‌ها شور بریز
بــر بومِ زمین وُ آسمان نور بریز

برخیز وُ در آغازِ غزلخوانیِ "صبح"
در سازِ زمان نغمه‌یِ ماهور بریز...

#یاس_امینی


سلااااام و عشق☀️🌻
صبحتوون‌ بخیر🍃🌼
روزگارتون سرشار از مهربانی و لبخند🌹❤️


🌞


.
تو ای وحشی غزال و هر قدم از من رمیدن‌ها
من و این دشت بی‌پایان و بی‌حاصل دویدن‌ها

تو و یک وعده و فارغ ز من هر شب به خواب خوش
من و شب‌ها و درد انتظار و دل تپیدن‌ها

نصیحت‌های نیک اندیشی‌ات گفتیم و نشنیدی
چه‌ها تا پیشت آید زین نصیحت ناشنیدن‌ها

پر و بالم به حسرت ریخت در کنج قفس آخر
خوشا ایام آزادی و در گلشن دویدن‌ها

کنون در من اگر بیند، به خواری و غضب بیند
کجا رفت آن به روی من به شوق از شرم دیدن‌ها؟

تغافل‌های او در بزم غیرم کشته بود امشب
نبودش سوی من هاتف گر آن دزیده دیدن‌ها



#هاتف_اصفهانی
روبه‌روی من فقط تو بوده‌ای

از همان نگاه اولین

از همان زمان که آفتاب

با تو آفتاب شد

از همان زمان که کوه استوار

آب شد

از همان زمان که جستجوی عاشقانۀ مرا

نگاه تو جواب شد



روبه‌روی من فقط تو بوده‌ای

از همان اشاره‌، از همان شروع

از همان بهانه‌ای که برگ

باغ شد

از همان جرقه‌ای که

چلچراغ شد

چارسوی من پر است از همان غروب

از همان غروب جاده

از همان طلوع

از همان حضور تا هنوز



روبه‌روی من فقط تو بوده‌ای

من درست رفته‌ام

در تمام طول راه

دره‌های سیب بود و

خستگی نبود

در تمام طول راه

یک پرنده پابه‌پای من

بال می‌گشود و اوج می‌گرفت

پونه غرق در پیام نورس بهار

چشمه غرق در ترانه‌های تازگی

فرصتی عجیب بود

شور بود و شبنم و اشاره‌های آسمان

رقص عاشقانۀ زمین

زادروز دل

ترانه

چشمک ستاره

پیچ و تاب رود

هرچه بود، بود

فرصت شکستگی نبود



در کنار من درخت

چشمه

چارسوی زندگی

روبه‌روی من ولی

در تمام طول راه

روبه‌روی من تو

روبه‌روی من فقط تو بوده‌ای...



#محمدرضاعبدالملکیان
رفتی ولی کجا که به دل جا گرفته‌ای
دل جای توست گر چه دل از ما گرفته‌ای

ای نخل من که برگ و برت شد ز دیگران
دانی کز آب دیدۀ من پا گرفته‌ای؟

ترسم به عهد خویش نپایی و بشکنی
این دل که از منش به تمنا گرفته‌ای

ای روشنی دیده! ببین اشک روشنم
تصمیم اگر به دیدن دریا گرفته‌ای

بگذار تا ببینمش اکنون که می‌رود
ای اشک از چه راه تماشا گرفته‌ای؟

خارم به دل فرو مکن ای گل به نیشخند
اکنون که روی سینۀ او جا گرفته‌ای

گفتی صبور باش به هجرانم اطهری
آخر تو صبر زین دل شیدا گرفته‌ای



#اطهری_کرمانی
کنون که صاحب مژگان شوخ و چشم سیاهی
نگاه دار دلی را که برده‌ای به نگاهی

مقیم کوی تو تشویش صبح و شام ندارد
که در بهشت نه سالی معین است و نه ماهی

چو در حضور تو ایمان و کفر راه ندارد
چه دوزخی چه بهشتی، چه طاعتی چه گناهی

مده به دست سپاه فراق ملک دلم را
به شکر آن که در اقلیم حسن بر همه شاهی

بدین صفت که ز هر سو کشیده‌ای صف مژگان
تو یک سوار توانی زدن به قلب سپاهی

چگونه بر سر آتش سپندوار نسوزم
که شوق خال تو دارد مرا به حال تباهی

به غیر سینه‌ی صد چاک خویش در صف محشر
شهید عشق نخواهد نه شاهدی نه گواهی

اگر صباح قیامت ببینی آن رخ و قامت
جمال حور نجویی، وصال سدره نخواهی

رواست گر همه عمرش به انتظار سر آید
کسی که جان به ارادت نداده بر سر راهی

تسلی دل خود می‌دهم به ملک محبت
گهی به دانه‌ی اشکی گهی به شعله‌ی آهی

فتاد تابش مهر مهی به جان فروغی
چنان که برق تجلی فتد به خرمن کاهی



#فروغی‌بسطامی
طالع اگر مدد دهد دامنش آورم به کف
گر بکشم زهی طرب ور بکشد زهی شرف

طرف کرم ز کس نبست این دل پرامید من
گر چه سخن همی‌برد قصه من به هر طرف

از خم ابروی توام هیچ گشایشی نشد
وه که در این خیال کج عمر عزیز شد تلف

ابروی دوست کی شود دست کش خیال من
کس نزده‌ست از این کمان تیر مراد بر هدف

چند به ناز پرورم مهر بتان سنگ دل
یاد پدر نمی‌کنند این پسران ناخلف

من به خیال زاهدی گوشه نشین و طرفه آنک
مغبچه‌ای ز هر طرف می‌زندم به چنگ و دف

بی‌خبرند زاهدان نقش بخوان و لا تقل
مست ریاست محتسب باده بده و لا تخف

صوفی شهر بین که چون لقمه شبهه می‌خورد
پاردمش دراز باد آن حیوان خوش علف

#حافظ اگر قدم زنی در ره خاندان به صدق
بدرقه رهت شود همت شحنه نجف
آمد مچاله شد لب میزم زنی که نیست

با روسری سرمه ای و دامنی که نیست



من را گرفت در بغل و بعد . . .

بعد . . .

بعد . . .

لرزش گرفت در هیجان تنی که نیست



من را گرفت در بغل و داغ تر شدم

خون مزّه کرد زیر لبان منی که نیست



آنوقت بالهای مرا پس گرفت و رفت . . .



تا صبح بعد بر سر شعرش شعار داد

آتش گرفت دفتر شعرش ، شعار داد

تا صبح بعد در شب بی روشنی که نیست :



ـ عشق شما درست سه حرف است ، مثل

م

ر

گ

بر جمله های ساده ی ما مبتنی که نیست



عشق شما ـ کنار تو اعجاز می شوم ـ

بی بال پر کشیدنِ من دیدنی که نیست



عشق شما…

ـ ببخش ، ولی جمله ناقص است ـ

این قدر بی هوا که تو دل می کنی که نیست



هذیان مرد تا شب رفتن حضور داشت . . .



مژگانِ تو ؟ نه ! بخیه زدن وقت می برد

چشمان کرم خورده ی من وقت می برد



سخت است زخم های تو با سوزنی که نیست



سخت است ، زخم های شما وقت می برد

طبق محاسبات دقیق تنی که نیست



اصلاً بیا دوباره کمی حرف میزنیم

این آدم عجیب غریب آهنی که نیست



اصلا رها . . .

نه ! خواستنم را رها نکن
اصلا . . . برو !

به حرف کسی اعتنا نکن

چشمان گربه ای تو دزدیدنی که نیست !





…

دستی کشید روی لبانش زنی که بود

با چشم های سرمه ای و دامنی که نیست



آنوقت مرد خاطره ها را قطار کرد

بر ریل های رفته ی راه آهنی که نیست



خندید و چشم های خودش را نشانه رفت

پاشید خون به دکمه پیراهنی که نیست



خندید و بالهای خودش را صدا نکرد . . .



اسفند ماهِ گمشده ی من ! نیامدی

تا گم شوم میان تن بهمنی که نیست…





#حامدابراهیم_پور
غارت نموده‌ای همه را، عقل و دین همه
غارت‌گران برند ولیکن نه این همه

سرمایه‌دار ناز تویی، دلبران گدا
خرمن از آن توست، بتان خوشه‌چین همه

گفتی کدام عشوۀ من دلنشین توست
ای گشته عشوه‌های توام دلنشین همه

آسوده نیستم ز کمان ابروان دمی
هستند بهر یک دل ما در کمین همه

ای ماه پیش از این تو همه مهر بوده‌ای
اکنون چه شد که مهر تو گردید کین همه؟

کی لاله‌ها به روی تو از رنگ دم زنند
دارند داغ بندگی‌ات بر جبین همه

تو پادشاه حسنی و خوبان نوشته‌اند
خط غلامی‌ات به خط عنبرین همه

واقف چه زندگی است که از درد دوری‌ات
انفاس من شده نفس واپسین همه



#واقف_لاهوری
آن شب که تو را با دگری دیدم و رفتم
چون مرغ شب از داغ تو نالیدم و رفتم

مانند نسیمی که نداند ره خود را
دامن ز گلستان تو برچیدم و رفتم

یا همچو شعاعی که گریزنده و محو است
بر گوشۀ دیوار تو تابیدم و رفتم

ای کوکب تابندۀ دولت، تو چه دانی
کز این شب تاریک چه‌ها دیدم و رفتم

ای شمع که در خلوت او اشک فشانی
بر گریۀ بیجای تو خندیدم و رفتم

آن روز که دور از نگه مست تو گشتم
چون اشک تو در پای تو غلتیدم و رفتم

آغوش تو چون محرم راز دگری بود
پیوند دل از عشق تو ببریدم و رفتم

هر نغمه که برخاست از این بزم غم آلود
غیر از سخن عشق تو نشنیدم و رفتم

ای باد که باز است به رویت در این باغ
این خرمن گل را به تو بخشیدم و رفتم



#ابوالحسن_ورزی
من فقط نگاهش می‌کردم.
این همه قشنگی کجای خلقت پنهان شده بود که حالا یکباره همه‌اش بریزد توی بغلم ...!

📚سمفونی مردگان
#عباس_معروفی
مانند برگ نامه های کهنه تایم کن
در آتش شومینه ای، یک شب رهایم کن

بگذار تا خط های این نامه به رقص آیند
خاکسترم کن! بیشتر سربه هوایم کن

هرشب حواسم پرت چشمان سیاه توست
فکری به حال کفش های تابه تایم کن

عمری زمین خوردم شبیه دانۀ باران
آری برایت سیب خواهم شد، دعایم کن

دارد فروغی در خیالم شعر می دوزد:
امشب صدایم کن، صدایم کن، صدایم کن

پروین شدم تا دیگ شعری بار بگذارم
لبخندهایت را نمکدان غذایم کن

با تو خدا را بیشتر حس می کنم هر روز
دست مرا محکم بگیر از "من" جدایم کن

در زیر این سرما گل سرخ تو میمیرد
این جاده ها برفی است، لطفا کفش پایم کن!



#عالیه_مهرابی
در وصل هم زعشق تو ای گل در آتشم
عاشــق نمی شوی کـه ببینی چــه می کشم

با عقل آب عشق به یک جو نمــی رود
بیــچاره مــن ، کــه ساخــته از آب و آتــشم

دیشب سرم به بالــش ناز وصـال و باز
صبح است وسیل اشک به خون شسته بالشم

پروانه را شکایتی ازجـور شمـع نیست
عمری است درهوای تو می سوزم و خوشم

خلقم به روی زرد بخندند و باک نیست
شاهــد شــو ای شــرار محــبت کــه بیغــشم

بـــاور مکن که طـعنه طــوفان روزگار
جــز در هــوای زلــف تــو دارد مشــوشــم

سـروی شدم به دولت آزادگی کــه سر
بــا کـس فــرو نیــاورد ایـن طــبع سـرکشم

دارم چو شمـع، سرّ غمش بر سر زبان
لب می گزد چو غــنچه خـندان کـه خامــشم

هر شب چـو ماهـتاب به بالین من بتاب
ای آفــــتاب دلــکش و مــــاه پــــریوشــم

گـر زیر پیرهن شــده، پنهان کـنم تو را
ســـحر پـــری دمــیده بــه پیــراهن کـــشم

لب بر لـبم بنه به نــوازش دمی چـو نی
تــا بشــنوی نــــوای غــزل های دلکشـــم

ساز صبا به نــاله شــبی گفت #شهریــار
این کار توست من همه جور تـــو می کشم
خواب و خیالی پوچ و خالی، این زندگانی بود و بگذشت
دوران به ترتیب و توالی، سالی به سال افزود و بگذشت

هر اتفاقی چشمه‌ای بود، از هر کناری چشم بگشود
راهی شد و صد جوی‌وجر شد، صد جوی‌وجر شد رود و بگذشت

در انتظار عشق بودم، اوهام رنگینم شتابان
گردونه شد بر گِل گذر کرد، دامان من آلود و بگذشت

عمری سرودم یا نوشتم، این ظلم و این ظلمت نفرسود
بر هر ورق راندم قلم را، گامی عبث فرسود و بگذشت

اندیشه‌ام افروخت شمعی، در معبر بادی غضبناک
وان‌ شعلهٔ رقصانِ چالاک، زد حلقه‌ای در دود و بگذشت

کردم به راهی گل‌فشانی، وان شهسوار آرمانی
چین بر جبین، خشمی، عتابی، بر بندگان فرمود و بگذشت

با عمر خود گفتم که دیری، جان کنده‌ای، اکنون چه داری
پیش نگاهم مشت خالی، چون لعنتی بگشود و بگذشت



#سیمین_بهبهانی
🌱
برخیز که صبح،
روشن از امید است
شب رفته و خط نور،
بی‌تردید است
از پستچی پنجره
تحویل بگیر
در پاکتِ اَبر،
نامه خورشید است...

سلاااام و عشق ☀️🌻
صبح تون بخیر🍃🌼
روزگارتون سرشار از خوشی و مهربانی🌹❤️




🌞
زندگی یک چمدان است که می آوریش

بار و بندیل سبک می کنی و می بریش



خودکشی،مرگ قشنگی که به آن دل بستم

دسته کم هر دو سه شب سیر به فکرش هستم



گاه و بیگاه پُر از پنجره های خطرم

به سَرم می زند این مرتبه حتما بپرم



گاه و بیگاه شقیقه ست و تفنگی که منم

قرص ماهی که تو باشی و پلنگی که منم



چمدان دست تو و ترس به چشمان من است

این غم انگیزترین حالت غمگین شدن است



قبل رفتن دو سه خط فحش بده،داد بکش

هی تکانم بده،نفرین کن و فریاد بکش



قبل رفتن بگذار از تهِ دل آه شوم

طوری از ریشه بکش ارّه که کوتاه شوم



مثل سیگار،خطرناک ترین دودم باش

شعله آغوش کنم حضرت نمرودم باش



مثل سیگار بگیرانم و خاکستر کن

هر چه با من همه کردند از آن بدتر کن



مثل سیگار تمامم کن و ترکم کن باز

مثل سیگار تمامم کن و دورم انداز



من خرابم بنشین،زحمت آوار نکش

نفست باز گرفت،این همه سیگار نکش



آن به هر لحظه ی تب دار تو پیوند، منم

آنقدر داغ به جانم ،که دماوند منم



توله گرگی ،که در اندیشه ی شریانِ منی

کاسه خونی،جگری سوخته مهمان منی



چَشم بادام،دهان پسته،زبان شیر و شکر

جام معجونِ مجسم شده این گرگ پدر



تا مرا می نگرد قافیه را می بازم

… بازی منتهی العافیه را می بازم



سیبِ سیب است تَن انگیزه ی هر آه منم

رطب عرشِ نخیل او قدِ کوتاه منم



ماده آهوی چمن،هوبره ی سینه بلور

قاب قوسِین دهن، شاپریه قلعه ی دور



مظهر جانِ پلنگم که به ماهی بندم

و به جز ماه دل از عالم و آدم کندم



ماهِ بیرون زده از کنگره ی پیرهنم

نکند خیز برم پنجه به خالی بزنم



خنده های نمکینت،تب دریاچه ی قم

بغض هایت رقمی سردتر از قرنِ اتم



مویِ بَرهم زده ات،جنگل انبوه از دود

و دو آتشکده در پیرهنت پنهان بود



قصه های کهن از چشم تو آغاز شدند

شاعران با لب تو قافیه پرداز شدند



هر پسربچه که راهش به خیابان تو خورد

یک شبه مرد شد و یکه به میدان زد و مُرد



من تو را دیدم و آرام به خاک افتادم

و از آن روز که در بندِ توام آزادم



چشممان خورد به هم،صاعقه زد پلکم سوخت

نیزه ای جمجمه ام را به گلوبند تو دوخت



سَرم انگار به جوش آمد و مغزم پوسید

سرطانی شدم و مرگ لبم را بوسید



دوزخِ نی شدم و شعله دواندم به تنت

شعله پوشیدم و مشغولِ پدر سوختنت



به خودم آمدم انگار تویی در من بود

این کمی بیشتر از دل به کسی بستن بود



پیش چشم همه از خویش یَلی ساخته ام

پیش چشمان تو اما سپر انداخته ام



ناگهان دشنه به پشت آمد و تا بیخ نشست

ماه من روی گرفت و سر مریخ نشست



آس ِ در مشتِ مرا لاشخوران قاپ زدند

کرکسان قاعده را از همه بهتر بلدند



چایِ داغی که دلم بود به دستت دادم

آنقدر سرد شدم،از دهنت افتادم



و زمینی که قسم خورد شکستم بدهد

و زمان چَنبره زد کار به دستم بدهد



تو نباشی من از آینده ی خود پیرترم

از خر زخمیِ ابلیس زمین گیر ترم



تو نباشی من از اعماق غرورم دورم

زیر بی رحم ترین زاویه ی ساطورم



تو نباشی من و این پنجره ها هم زردیم

شاید آخر سر ِ پاییز توافق کردیم



هر کسی شعله شد و داغ به جانم زد و رفت

من تو را دو… دهنه روی دهانم زد و رفت



همه شهر مهیاست مبادا که تو را

آتش معرکه بالاست مبادا که تو را



این جماعت همه گرگند مبادا که تو را

پی یک شام بزرگند مبادا که تو را



دانه و دام زیاد است مبادا که تو را

مرد بد نام زیاد است مبادا که تو را



پشت دیوار نشسته اند مبادا که تو را

نا نجیبان همه هستند مبادا که تو را



تا مبادا که تورا باز مبادا که تو را

پرده بر پنجره انداز مبادا که تو را



دل به دریا زده ای پهنه سراب است نرو

برف و کولاک زده راه خراب است نرو



بی تو من با بدن لُـ-ـخت خیابان چه کنم

با غم انگیزترین حالت تهران چه کنم



بی تو پتیاره ی پاییز مرا می شکند

این شب وسوسه انگیز مرا می شکند



بی تو بی کار و کسم وسعت پشتم خالیست

گل تو باشی من مفلوک دو مشتم خالیست



بی تو تقویم پر از جمعه بی حوصله هاست

و جهان مادر آبستن خط فاصله هاست



پسری خیر ندیدَم که دگر شک دارم

بعد از این هم به دعاهای پدر شک دارم



می پرم ،دلهره کافیست خدایا تو ببخش

خودکشی دست خودم نیست، خدایا تو ببخش…




#علیرضاآذر
1
زان یار دلنوازم شکریست با شکایت
گر نکته دان عشقی بشنو تو این حکایت

بی مزد بود و منت هر خدمتی که کردم
یا رب مباد کس را مخدوم بی عنایت

رندان تشنه لب را آبی نمی‌دهد کس
گویی ولی شناسان رفتند از این ولایت

در زلف چون کمندش ای دل مپیچ کانجا
سرها بریده بینی بی جرم و بی جنایت

چشمت به غمزه ما را خون خورد و می‌پسندی
جانا روا نباشد خونریز را حمایت

در این شب سیاهم گم گشت راه مقصود
از گوشه‌ای برون آی ای کوکب هدایت

از هر طرف که رفتم جز وحشتم نیفزود
زنهار از این بیابان وین راه بی‌نهایت

ای آفتاب خوبان می‌جوشد اندرونم
یک ساعتم بگنجان در سایه عنایت

این راه را نهایت صورت کجا توان بست
کش صد هزار منزل بیش است در بدایت

هر چند بردی آبم روی از درت نتابم
جور از حبیب خوشتر کز مدعی رعایت

عشقت رسد به فریاد ار خود به سان #حافظ
قرآن ز بر بخوانی در چارده روایت