Forwarded from Clash Report
South of Gaza City: A comparison between 2022 and last week (2024).
Forwarded from روایتِ روانبُد
«هیچ وقت نباید فراموش کرد که ما فرزندان دورهی حاضر ایران بدبختانه در زمانی واقع شدهایم که مسئولیت و تکالیف آن صد هزار دفعه بالاتر و سنگینتر از اعصار سابقه و بلکه لاحقه است و آشنایان تاریخ میدانند که هیچوقت [...] ایران از نقطه نظر سیاسی دچار این بحران عظیم نشده است.
هر قدر عظمت بلیهی وطن بیشتر، به همان اندازه دائرهی مسئولیت و تکلیف ابنای وطن وسیعتر است. بیهیچشبهه، امروز تکمیل یا اضمحلالِ شرف پدران و تقدیر سعادت یا بدبختیِ اولاد ما فقط بسته به حسن یا سوءِ تدابیر حالیهی ماست.»
بریدهای از نامهی علامه دهخدای در تبعید، خطاب به انجمن سعادت در استانبول، و خطاب به کوشندگان راه وطن. به تاریخ ۲۸ اسفند ۱۲۸۷
ـــــ
روایتِ روانبُد
هر قدر عظمت بلیهی وطن بیشتر، به همان اندازه دائرهی مسئولیت و تکلیف ابنای وطن وسیعتر است. بیهیچشبهه، امروز تکمیل یا اضمحلالِ شرف پدران و تقدیر سعادت یا بدبختیِ اولاد ما فقط بسته به حسن یا سوءِ تدابیر حالیهی ماست.»
بریدهای از نامهی علامه دهخدای در تبعید، خطاب به انجمن سعادت در استانبول، و خطاب به کوشندگان راه وطن. به تاریخ ۲۸ اسفند ۱۲۸۷
ـــــ
روایتِ روانبُد
یادداشتها؛ کسری نوری
لعبت باز
لعبت باز
یکی از بن مایههای اساسی جهان بینی ایرانی که با تار و پود فرهنگ و ادبیات ایران آمیخته شده؛ نگاه به جهان به مثابهی یک خیمه شب بازی بزرگ است. این گزاره مانند آنچه در خیمه شب بازی با طنینی کودکانه بر پرده میرود ساده مینماید ولی ساده نیست، مستند لعبت باز هم با همین سادگی و بی لکنت بر پرده سینما دست به روایت میزند اما در بین سطورش بر دردنشانهای دشوار ایران میایستد.
پوریا نوری کارگردان مستند لعبت باز از تهران تا بلوچستان و از اصفهان تا زنجان همراه مبارک شد تا از زاویهای کهن و نادیده به ایران نگاه کند و پا به پای سیاوش ستاری آخرین مرشد زندهی خیمه شب بازی ایران، به جستجوی امکانهایی برای ادامهی حیات مبارک برود. لعبت باز دریچهای تازه بر گسل قدیم و جدید ایران میگشاید تا امکان حیات امر سنتی در بافت مدرن را به پرسش بکشد. لعبت باز موزهای شدن و انجماد تاریخی مبارک را در پارادوکس داغ ریگ زارهای بلوچستان و نمک زار زنجان در کنار هم نشان میدهد تا بر تلاشی تاریخی برای زندگی و نه حیاتی نباتی در پشت شیشههای موزه دست بگذارد. لعبت باز به مشکل ایران از نگاه مبارک مینگرد بی آنکه ادعای راهکاری بی درد و آنی داشته باشد و پیچیدگی تناقضات درونیاش را از مهاجرت تا ایستادن، از موزه تا دستان کودکان و از سنت تا تجدد نشان میدهد.
لعبت باز یک مستند ایرانی است نه کالایی با متر و معیارهای جشنوارهای، مستندی که وام دار متن و دغدغهی مولف در نگریستن ایران از درون است، نه لعبتک چشمانی بیگانه از قاب مقولات فرهنگی آنها.
یکی از بن مایههای اساسی جهان بینی ایرانی که با تار و پود فرهنگ و ادبیات ایران آمیخته شده؛ نگاه به جهان به مثابهی یک خیمه شب بازی بزرگ است. این گزاره مانند آنچه در خیمه شب بازی با طنینی کودکانه بر پرده میرود ساده مینماید ولی ساده نیست، مستند لعبت باز هم با همین سادگی و بی لکنت بر پرده سینما دست به روایت میزند اما در بین سطورش بر دردنشانهای دشوار ایران میایستد.
پوریا نوری کارگردان مستند لعبت باز از تهران تا بلوچستان و از اصفهان تا زنجان همراه مبارک شد تا از زاویهای کهن و نادیده به ایران نگاه کند و پا به پای سیاوش ستاری آخرین مرشد زندهی خیمه شب بازی ایران، به جستجوی امکانهایی برای ادامهی حیات مبارک برود. لعبت باز دریچهای تازه بر گسل قدیم و جدید ایران میگشاید تا امکان حیات امر سنتی در بافت مدرن را به پرسش بکشد. لعبت باز موزهای شدن و انجماد تاریخی مبارک را در پارادوکس داغ ریگ زارهای بلوچستان و نمک زار زنجان در کنار هم نشان میدهد تا بر تلاشی تاریخی برای زندگی و نه حیاتی نباتی در پشت شیشههای موزه دست بگذارد. لعبت باز به مشکل ایران از نگاه مبارک مینگرد بی آنکه ادعای راهکاری بی درد و آنی داشته باشد و پیچیدگی تناقضات درونیاش را از مهاجرت تا ایستادن، از موزه تا دستان کودکان و از سنت تا تجدد نشان میدهد.
لعبت باز یک مستند ایرانی است نه کالایی با متر و معیارهای جشنوارهای، مستندی که وام دار متن و دغدغهی مولف در نگریستن ایران از درون است، نه لعبتک چشمانی بیگانه از قاب مقولات فرهنگی آنها.
مدتی هست چیزی ننوشتم اینجا، قصدی هم نداشتم اما با خودم گفتم این عریضه که پر و خالی بودنش هم توفیری نداره، بد نیست به یاد آورده بشه.
من قبلا اینجا گفتم که نگاهم به سیاست و فضای فعلی فعالیتهایی که حولش شکل گرفته چیه، از دغدغهام برای نظر انداختن به ریشههای این بحران هم چیزهایی نوشتم، با همین مقدمه بهتر میدونم که تحولات فعلی رو با عینک ساده انگاری نگاه نکنیم. پیامد حرفم استقبال از انفعال نیست تا هرکسی به دنبال کلاه بر باد رفته خودش بدوه، نه، بهتر دیدن مسئلهای است که فعلا با رسیدن به پاسخش فاصله داریم چون سوالش رو پیدا نکردیم.
این وسط اما از نضج گرفتن آگاهی ملی خرسندم، البته این کلمهی آگاهی ملی رو نه در زمینهی ناسیونالیسم قرار میدم و نه در ترمهای مارکسیستی، در واقع توصیهام اغلب اینجا این بوده که سعی کنیم کمتر با دستگاه مفاهیم غرب خودمون رو نگاه کنیم، نه اینکه حالا دم و دستگاه اندیشهای راه انداختیم و بی نیاز هستیم، چه بسا تا در فلسفهی غرب مجتهد نشده باشیم در فهم مشکل خودمون لنگ خواهیم زد. منظور اینکه از قالبهای آماده ایدئولوژی که اندیشه رو به گرو گرفته مسائل تاریخی رو نگاه نکنیم.
این حرفها که در فضای مجازی-سیاسی امروز خریدار نداره، البته نه حرفهای من، منظورم بحثش هست که میدان جاذبهی توجه این فضا نیست اما کنار این اقیانوس یک سانتی مهملات، چشمههای عمیقی از دل کوه در حال جوشیدن هست که به دریای خرد و آگاهی میریزه. امیدوارم جرعهای از این آب زلال رو بنوشیم و کمتر مشغول سراب بشیم.
این نقدهایی که مینویسم اینجا شاید گاهی لازمه که آدرسی داشته باشه یا دست کم معلوم بشه سرش به کجا میخوره اما خب ضرورتی نداره به نظرم، کسی منو یقه نکرده و خیلی مهم نیست، ضمن اینکه با دوستان نزدیکتر هم گفتن ف به جای فرحزاد کفایت میکنه.
من خیلی دوست دارم که به قول شاه نعمتالله ولی؛ در این تشویش خرمی وصل یار ببینم اما نمیخوام با این قلب گرم و امیدوار، سردی وقایع رو نادیده بگیرم هرچند بهش مؤمنم.
خب، فکر کنم عریضه رو پر کردم دیگه، میشه گفت کسی که زحمت به خودش میده و در این شلوغی مطالب و اخبار و حرف و حدیث، اینجا رو هم میخونه باعث شد که بنویسم، ممنونم.
من قبلا اینجا گفتم که نگاهم به سیاست و فضای فعلی فعالیتهایی که حولش شکل گرفته چیه، از دغدغهام برای نظر انداختن به ریشههای این بحران هم چیزهایی نوشتم، با همین مقدمه بهتر میدونم که تحولات فعلی رو با عینک ساده انگاری نگاه نکنیم. پیامد حرفم استقبال از انفعال نیست تا هرکسی به دنبال کلاه بر باد رفته خودش بدوه، نه، بهتر دیدن مسئلهای است که فعلا با رسیدن به پاسخش فاصله داریم چون سوالش رو پیدا نکردیم.
این وسط اما از نضج گرفتن آگاهی ملی خرسندم، البته این کلمهی آگاهی ملی رو نه در زمینهی ناسیونالیسم قرار میدم و نه در ترمهای مارکسیستی، در واقع توصیهام اغلب اینجا این بوده که سعی کنیم کمتر با دستگاه مفاهیم غرب خودمون رو نگاه کنیم، نه اینکه حالا دم و دستگاه اندیشهای راه انداختیم و بی نیاز هستیم، چه بسا تا در فلسفهی غرب مجتهد نشده باشیم در فهم مشکل خودمون لنگ خواهیم زد. منظور اینکه از قالبهای آماده ایدئولوژی که اندیشه رو به گرو گرفته مسائل تاریخی رو نگاه نکنیم.
این حرفها که در فضای مجازی-سیاسی امروز خریدار نداره، البته نه حرفهای من، منظورم بحثش هست که میدان جاذبهی توجه این فضا نیست اما کنار این اقیانوس یک سانتی مهملات، چشمههای عمیقی از دل کوه در حال جوشیدن هست که به دریای خرد و آگاهی میریزه. امیدوارم جرعهای از این آب زلال رو بنوشیم و کمتر مشغول سراب بشیم.
این نقدهایی که مینویسم اینجا شاید گاهی لازمه که آدرسی داشته باشه یا دست کم معلوم بشه سرش به کجا میخوره اما خب ضرورتی نداره به نظرم، کسی منو یقه نکرده و خیلی مهم نیست، ضمن اینکه با دوستان نزدیکتر هم گفتن ف به جای فرحزاد کفایت میکنه.
من خیلی دوست دارم که به قول شاه نعمتالله ولی؛ در این تشویش خرمی وصل یار ببینم اما نمیخوام با این قلب گرم و امیدوار، سردی وقایع رو نادیده بگیرم هرچند بهش مؤمنم.
خب، فکر کنم عریضه رو پر کردم دیگه، میشه گفت کسی که زحمت به خودش میده و در این شلوغی مطالب و اخبار و حرف و حدیث، اینجا رو هم میخونه باعث شد که بنویسم، ممنونم.
"بازگشت" یکی از عمیقترین استعارههای بشر برای توضیح انتظارها و نگرانیهایش هست.
بازگشتهایی آرمانی شده با دلهایی از انتظار خون که چه بسا راوی تاریخ بسیاری از زخم خوردگان باشد.
با این همه مولانا در روایت یکی از این بازگشتهای استعارهای مثل همیشه چیزی بیشتر از آنچه دیگران گفتهاند بیان کرده است.
آنچه در این اسطورهها تکرار میشود معمای شناخت شخص بازگشته است، چگونه آنکه سالها او را ندیدهایم بشناسیم؟
اغلب به اندازهی تمنا، ایمان و شناخت آنانکه به انتظار ایستادهاند درجهی شناخت روشن میشود. اما آنکه به کمال شناخته باشد آیا انتظار میکشد؟ آیا محتاج مژدهی وصل است؟
در مثنوی بخوانید:
قصهٔ فرزندان عزیر علیهالسلام کی از پدر احوال پدر میپرسیدند میگفت آری دیدمش میآید بعضی شناختندش بیهوش شدند بعضی نشناختند میگفتند خود مژدهای داد این بیهوش شدن چیست؟
بانگ میزد کای مبشر باش شاد
وان دگر بشناخت بیهوش اوفتاد
وهم را مژدهست و پیش عقل نقد
ز انک چشم وهم شد محجوب فقد
اگر این بازگشتهی از راه نرسیده همان امید بهروزی و سعادت باشد چه؟
فیلم the return
داستان بازگشت اودیسئوس.
بازگشتهایی آرمانی شده با دلهایی از انتظار خون که چه بسا راوی تاریخ بسیاری از زخم خوردگان باشد.
با این همه مولانا در روایت یکی از این بازگشتهای استعارهای مثل همیشه چیزی بیشتر از آنچه دیگران گفتهاند بیان کرده است.
آنچه در این اسطورهها تکرار میشود معمای شناخت شخص بازگشته است، چگونه آنکه سالها او را ندیدهایم بشناسیم؟
اغلب به اندازهی تمنا، ایمان و شناخت آنانکه به انتظار ایستادهاند درجهی شناخت روشن میشود. اما آنکه به کمال شناخته باشد آیا انتظار میکشد؟ آیا محتاج مژدهی وصل است؟
در مثنوی بخوانید:
قصهٔ فرزندان عزیر علیهالسلام کی از پدر احوال پدر میپرسیدند میگفت آری دیدمش میآید بعضی شناختندش بیهوش شدند بعضی نشناختند میگفتند خود مژدهای داد این بیهوش شدن چیست؟
بانگ میزد کای مبشر باش شاد
وان دگر بشناخت بیهوش اوفتاد
وهم را مژدهست و پیش عقل نقد
ز انک چشم وهم شد محجوب فقد
اگر این بازگشتهی از راه نرسیده همان امید بهروزی و سعادت باشد چه؟
فیلم the return
داستان بازگشت اودیسئوس.
چندی پیش با دوستانم به زیارت مدفن بزرگان درویشی و ایران در شاه عبدالعظیم مشرف شدیم. سالها پیش مقابر ایشان را تخریب کردند و به چنین وضعیتی درآمد.
یادداشتها؛ کسری نوری
چندی پیش با دوستانم به زیارت مدفن بزرگان درویشی و ایران در شاه عبدالعظیم مشرف شدیم. سالها پیش مقابر ایشان را تخریب کردند و به چنین وضعیتی درآمد.
احترام به مردگان و مقابر ایشان در عرف و فرهنگ ما تا اندازهای اهمیت دارد که توصیه به نیکی یاد کردن از رفتگان شده است. این احترام نه از جهت مرده پرستی و علقهی خاطر به سنگ و خاک است، این ناشی از اعتقاد ما به پروردگار و توجه به آن روح الهی مشترک در میان ماست. همین توجه به میراث و حفظ آن یکی از علل تداوم اجتماعی و تاریخی ما شده است، اگر ما دچار فراموشی و بیاعتنایی تاریخی به گذشتهی خویش شویم ناگزیر خود را از یاد خواهیم برد و کسی که گذشتهای نداشته باشد لاجرم آیندهای نخواهد داشت. برای درک پیامد فراموشی تاریخی در سطح اجتماع اگر نگاهی به وضع بیماری آلزایمر کنیم مسئله برایمان روشنتر خواهد شد. وقتی گذشته فراموش میشود شما فقط یک جعبه با برچسب گذشته را در گوشهی ذهنتان از دست نمیدهید، خودتان را از دست میدهید.
در این مدفن که من عکس و آدرس مقابر آن را گذاشتهام، تاریخ تحول و آستانهی ورود ما به دوران جدید فشرده شده است. اگر کسی در آینده در پی احراز این مهم برآید که چه کسانی در حوالی ایام مشروطه در عمل و نظر بر تحولات آن موثر بودهاند و نشانی از آنها بخواهد پیدا کند و چیزی نیابد، لابد بر صحت آن تاثیر و تحولات هم تردید خواهد کرد. اگر هم تردید نکند حق دارد که بر مردمِ "ما هیچ ما نگاه" ایراد بگیرد [ و حتی لعنت کند ] که چرا میراث مرا حفظ نکردهاید؟ البته شاید ما جواب دهیم که میراث شما در قلب شماست و برایش از حافظ بخوانیم که "آتشی که نمیرد همیشه در دل ماست"، اما این از بار مسئولیت ما کم نمیکند، برای وجدان آدمی بهتر است که بگوید من تلاشم را کردم اما نشد تا بگوید خواب بودم.
در این مدفن که من عکس و آدرس مقابر آن را گذاشتهام، تاریخ تحول و آستانهی ورود ما به دوران جدید فشرده شده است. اگر کسی در آینده در پی احراز این مهم برآید که چه کسانی در حوالی ایام مشروطه در عمل و نظر بر تحولات آن موثر بودهاند و نشانی از آنها بخواهد پیدا کند و چیزی نیابد، لابد بر صحت آن تاثیر و تحولات هم تردید خواهد کرد. اگر هم تردید نکند حق دارد که بر مردمِ "ما هیچ ما نگاه" ایراد بگیرد [ و حتی لعنت کند ] که چرا میراث مرا حفظ نکردهاید؟ البته شاید ما جواب دهیم که میراث شما در قلب شماست و برایش از حافظ بخوانیم که "آتشی که نمیرد همیشه در دل ماست"، اما این از بار مسئولیت ما کم نمیکند، برای وجدان آدمی بهتر است که بگوید من تلاشم را کردم اما نشد تا بگوید خواب بودم.
امروز وقتی میخواستم وارد کتابخانه شوم این عکس را گرفتم، با خودم گفتم حالا جای اینکه در این لحظه زندگی کنی و همراه درختها و کلاغها و آدمها باشی، پرت ثبت کردنش بودی که مبادا از دستت سُر بخورد یا خرج اینجا کنی؟
خندهدار است که آدمی، خصوص آدم امروز با عکس و خاطره کسی یا چیزی بیشتر دمساز است تا خودش. فارغ از بحث اهمیت تاریخی حفظ میراث که نافی "دم را غنیمت شمردن" نیست، این لگدیست که هر از گاهی باید به خود بزنم.
خندهدار است که آدمی، خصوص آدم امروز با عکس و خاطره کسی یا چیزی بیشتر دمساز است تا خودش. فارغ از بحث اهمیت تاریخی حفظ میراث که نافی "دم را غنیمت شمردن" نیست، این لگدیست که هر از گاهی باید به خود بزنم.
یادداشتها؛ کسری نوری
امروز وقتی میخواستم وارد کتابخانه شوم این عکس را گرفتم، با خودم گفتم حالا جای اینکه در این لحظه زندگی کنی و همراه درختها و کلاغها و آدمها باشی، پرت ثبت کردنش بودی که مبادا از دستت سُر بخورد یا خرج اینجا کنی؟ خندهدار است که آدمی، خصوص آدم امروز با عکس…
اما من میخواهم این عکس را خرج مسئلهی #زمستان کنم، لابد زمستان اخوان ثالث را خواندهاید و با آن فیگور تاریخی "لولیوش مغمومِ در زمستان مانده" چندباری همذات پنداری کردهاید. با اینکه متاخر است و به عبارتی شعر نو است اما یکی از بهترین بیانهای رکود و فسردگی اجتماع است. این نالهی زمستان دیر زمانیست در کنج این کاشانه بلند است اما از حوالی مشروطه به بعد هر گوشه که سری بچرخانید یکی دارد دربارهی زمستان و سرما و زمهریر میگوید. لابد آن شوک ادراکی که از پس انحطاطی دراز دامن خواب زمستانی ما را آشفته کرد سبب این همه آه و ناله شد. البته اینکه با فرا رسیدن دوران جدید و آگاهی از واماندگیمان چه چیز ارزندهای بیش از ناله از حنجره بیرون دادهایم بحثی دیگر است. من اینجا مرادم از پرداختن به ناله تحقیر آن نیست، آدمی را که از درد خبری نباشد الزاما بیدرد نیست، اتفاقا دردش حادتر است که نالهای نمیکند. هرچند از جایی به بعد خود "ناله کردن" از آنجا که در پیوستش "آگاهی از درد" مفروض داشته شده ژستی برای ابراز غیر مستقیم آگاه بودن میشود و امان از خیل ناله کنهای "خود آگاه پندار" که چه تعزیهای از نالهی منفعل راه انداختهاند.
گذشته از اینها در سردی زمستان، امید بهار هم خوابیده. آنکه از زمستان میگوید از روال طبیعت این را هم میداند که سه ماه بعد از این بهار خواهد آمد. به تعبیری استعارهی زمستان، استعارهی انتظار بهار است و اگر از این چشم انداز نگاه کنیم میتوان به این مسئله هم اشارتی کرد که ما بیش از "سنگِ تیپا خورده"، سنگِ امیدوار بودهایم و چشم انتظاریم تا بالاخره روزی "مسیحای جوانمرد"مان در بگشاید و سلام را پاسخ گوید.
وقتی از امتناع امکان اندیشیدن در تاریخ ایران گفته میشود اشاره به همین "هوای بس ناجوانمردانه سرد" دارد و از آنجا که "سرما نه همه سردِ زمستان باشد"، سراغی از آن را در هرجایی از زندگی میتوان جست. اما وقتی جهالت و حماقت دامن گیر زمانه شده لاجرم هر کوششی هم که باشد جز در سوز سرمای استخوان سوز زمستان مکانی دیگر نخواهد یافت. منظور اگر روی تاریخ ایران [به فرض که به تجسم درآید] zoom out میکنید و از چهار فصل خدا فقط زمستان میبینید - دست کم از دورهی به اصطلاح زرین فرهنگی به این طرف - معنای آن اما فقدان کوشش نیست.
اینکه آیا بالاخره قرار است زمستان به سرآید یا نه هم بحثی دیگر است و فعلا بگذارید در همان فیگور لولیوشِ مغمومِ امیدوار منجمد باشیم، اما یک سوال اگر نقطهی تعلیق سریال پربینندهی got روی "زمستان میآید" [winter_is_coming] بنا شده بود در حکایت زمستانِ نرفتنی تاریخ ما نقطهی تعلیق کجاست، "بهار میآید؟" احتمالا. من تعجب نمی کنم اگر روزی در آن دنیا - آخر بعید است دیگر به عمر ما هم قد بدهد- کسی مرا خبر کند که در آن "کهن بوم و بر" دوست داشتنیات برای مقاومت در برابر آمدن بهار و در گشودن مسیحای جوانمرد، این خیل خواب زدهها که با هیچ لگدی تکان نمیخوردند یکباره متفق شدند که: "مباد محض خاطر مشتی سنگ تیپا خوردهی گیرم امیدوار، دربگشایی! دستت را از روی دستگیرهی در بردار و به خاطر خود تشویش مده، سمعکت را خاموش و استراحت کن."
در آخر اما در #زمستان به مثابهی اقتضاء، ضرورت و چه بسا موهبت هم نگاه کردهاند که این نگاهها تنها از اهل تصوف برمیآید و گواهی بدهید آدمی که در وسط زمستان هم فسرده نباشد توفیر دارد با آن فسردگانی که اگر قدمی هم از قدم بردارند نه سالی و ماهی که قرنی شاید به طول انجامد. به زعم من اگر وقتی کسی خواست در باب راز تداوم تاریخی ایران سراغ نشانهها برود، نه پی سنگ تیپا خوردهها که باید پی الماسها باشد، وانگاه ایران را کان الماس بیابد. من اشارهام را در این باره به مولانا مختصر میکنم تا دیگر بیش از این طول ندهم، او چند جایی در کتابهای مختلفش به این زمستان لطف اشاره دارد اما من در این میان از حکایت ذوالقرنین و کوه قاف بیشتر لذت میبرم.
گفت اینک دشت سیصدساله راه
کوههای برف پر کردست شاه
کوه بر که بیشمار و بیعدد
میرسد در هر زمان برفش مدد
کوه برفی میزند بر دیگری
میرساند برف سردی تا ثری
کوه برفی میزند بر کوه برف
دم به دم ز انبار بیحد و شگرف
گر نبودی این چنین وادی شها
تف دوزخ محو کردی مر مرا
غافلان را کوههای برف دان
تا نسوزد پردههای عاقلان
گر نبودی عکس جهل برفباف
سوختی از نار شوق آن کوه قاف
گذشته از اینها در سردی زمستان، امید بهار هم خوابیده. آنکه از زمستان میگوید از روال طبیعت این را هم میداند که سه ماه بعد از این بهار خواهد آمد. به تعبیری استعارهی زمستان، استعارهی انتظار بهار است و اگر از این چشم انداز نگاه کنیم میتوان به این مسئله هم اشارتی کرد که ما بیش از "سنگِ تیپا خورده"، سنگِ امیدوار بودهایم و چشم انتظاریم تا بالاخره روزی "مسیحای جوانمرد"مان در بگشاید و سلام را پاسخ گوید.
وقتی از امتناع امکان اندیشیدن در تاریخ ایران گفته میشود اشاره به همین "هوای بس ناجوانمردانه سرد" دارد و از آنجا که "سرما نه همه سردِ زمستان باشد"، سراغی از آن را در هرجایی از زندگی میتوان جست. اما وقتی جهالت و حماقت دامن گیر زمانه شده لاجرم هر کوششی هم که باشد جز در سوز سرمای استخوان سوز زمستان مکانی دیگر نخواهد یافت. منظور اگر روی تاریخ ایران [به فرض که به تجسم درآید] zoom out میکنید و از چهار فصل خدا فقط زمستان میبینید - دست کم از دورهی به اصطلاح زرین فرهنگی به این طرف - معنای آن اما فقدان کوشش نیست.
اینکه آیا بالاخره قرار است زمستان به سرآید یا نه هم بحثی دیگر است و فعلا بگذارید در همان فیگور لولیوشِ مغمومِ امیدوار منجمد باشیم، اما یک سوال اگر نقطهی تعلیق سریال پربینندهی got روی "زمستان میآید" [winter_is_coming] بنا شده بود در حکایت زمستانِ نرفتنی تاریخ ما نقطهی تعلیق کجاست، "بهار میآید؟" احتمالا. من تعجب نمی کنم اگر روزی در آن دنیا - آخر بعید است دیگر به عمر ما هم قد بدهد- کسی مرا خبر کند که در آن "کهن بوم و بر" دوست داشتنیات برای مقاومت در برابر آمدن بهار و در گشودن مسیحای جوانمرد، این خیل خواب زدهها که با هیچ لگدی تکان نمیخوردند یکباره متفق شدند که: "مباد محض خاطر مشتی سنگ تیپا خوردهی گیرم امیدوار، دربگشایی! دستت را از روی دستگیرهی در بردار و به خاطر خود تشویش مده، سمعکت را خاموش و استراحت کن."
در آخر اما در #زمستان به مثابهی اقتضاء، ضرورت و چه بسا موهبت هم نگاه کردهاند که این نگاهها تنها از اهل تصوف برمیآید و گواهی بدهید آدمی که در وسط زمستان هم فسرده نباشد توفیر دارد با آن فسردگانی که اگر قدمی هم از قدم بردارند نه سالی و ماهی که قرنی شاید به طول انجامد. به زعم من اگر وقتی کسی خواست در باب راز تداوم تاریخی ایران سراغ نشانهها برود، نه پی سنگ تیپا خوردهها که باید پی الماسها باشد، وانگاه ایران را کان الماس بیابد. من اشارهام را در این باره به مولانا مختصر میکنم تا دیگر بیش از این طول ندهم، او چند جایی در کتابهای مختلفش به این زمستان لطف اشاره دارد اما من در این میان از حکایت ذوالقرنین و کوه قاف بیشتر لذت میبرم.
گفت اینک دشت سیصدساله راه
کوههای برف پر کردست شاه
کوه بر که بیشمار و بیعدد
میرسد در هر زمان برفش مدد
کوه برفی میزند بر دیگری
میرساند برف سردی تا ثری
کوه برفی میزند بر کوه برف
دم به دم ز انبار بیحد و شگرف
گر نبودی این چنین وادی شها
تف دوزخ محو کردی مر مرا
غافلان را کوههای برف دان
تا نسوزد پردههای عاقلان
گر نبودی عکس جهل برفباف
سوختی از نار شوق آن کوه قاف
Clash Report
South of Gaza City: A comparison between 2022 and last week (2024).
عکسها شرحی لازم ندارد، آن اوایل کسی از من پرسید بالاخره حماس نابود میشود؟ من همان وقت گفتم مسئله نابودی حماس نیست، مسئله مردمی هستند که به ظلم خانه و کاشانهی آنها اشغال شده، حتی اگر همهی نظمِ تحمیلی هم بر این قرار باشد که نادیده گرفته شوند، خودشان که نمیتواند خویشتن را فراموش کنند، چارهی اشغال حافظه اف ۳۵ نیست.
من نمیدانم چه زمانی #غزه رنگ صلح و آرامش خواهد دید، به این آتش بس نیم بند هم امیدی ندارم، اما به نظرم ضرورت دارد که ما در ایران به آنچه در منطقهی مشترک فرهنگی، تاریخی و اعتقادیمان در حال رخداد است توجه داشته باشیم و به آن فکر کنیم که چگونه میتوان از رنج انسان کاست.
من نمیدانم چه زمانی #غزه رنگ صلح و آرامش خواهد دید، به این آتش بس نیم بند هم امیدی ندارم، اما به نظرم ضرورت دارد که ما در ایران به آنچه در منطقهی مشترک فرهنگی، تاریخی و اعتقادیمان در حال رخداد است توجه داشته باشیم و به آن فکر کنیم که چگونه میتوان از رنج انسان کاست.
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
دوستی به من یادآوری کرد چیزی اینجا بنویسم، از طرفی فعلا چنان سدی که بر رود میبندند تا آبی که از آسمان میرسد را جمع کند و به وقت و اندازهاش جاری کند، دریچههای سدِ سخن بستهست. نمیدانم چرا؟ شاید از بهار و سیرابی زمین است که جاری شدن موکول به قحطی و خشکسالی شده و شاید هنوز قدری از آسمان نرسیده که بخواهد جاری شود. نمیدانم.
اما اگر از من میپرسید لبریزم از یاد دوست که همه است؛ جهان است، ایران است، خانواده است، رفیق است. آن یاد را پشت سدها نمیشود نگه داشت اما سخنش را، حرفش را بیغمزهاش نمیتوان جاری کرد.
قافیه اندیشم و دلدار من
گویدم مَندیش جز دیدار من.
فکر کردم حالا که سخنی جاری نمیشود دست کم تصویر آشنایی از آنچه دوست میدارم اینجا بگذارم که یاد دوست و دوستی کرده باشم.
اما اگر از من میپرسید لبریزم از یاد دوست که همه است؛ جهان است، ایران است، خانواده است، رفیق است. آن یاد را پشت سدها نمیشود نگه داشت اما سخنش را، حرفش را بیغمزهاش نمیتوان جاری کرد.
قافیه اندیشم و دلدار من
گویدم مَندیش جز دیدار من.
فکر کردم حالا که سخنی جاری نمیشود دست کم تصویر آشنایی از آنچه دوست میدارم اینجا بگذارم که یاد دوست و دوستی کرده باشم.
ای دل ار سیل فنا بنیاد هستی برکند
چون تو را نوح است کشتیبان ز طوفان غم مخور
خداوند حافظ و نگاهدارندهی ایران باشد و لیاقتِ توفیقِ این نگاهداری را که قرنهاست به مردمانش داده به ما هم بدهد.
چون تو را نوح است کشتیبان ز طوفان غم مخور
خداوند حافظ و نگاهدارندهی ایران باشد و لیاقتِ توفیقِ این نگاهداری را که قرنهاست به مردمانش داده به ما هم بدهد.
من میخواهم قدردانی کنم؛ از مردمم، از رفقایم، از خانوادهام، از دوستان عزیزی که تا حال آنها را ندیدهام که بیمنت و با اشتیاق مردمشان، دوستانشان، خانوادهشان را به خانهی خود دعوت میکنند تا در امان باشند.
میخواهم همدلی کنم با نگرانی و عذابی که مردمم چه در ایران و چه در غربت میکشند از اینکه شهر و کاشانهشان از شهر و خانهی دیگری امنتر است.
میخواهم این موهبت را به خود یادآوری کنم که با چنین مردمی هموطن هستم، همشهری هستم، همخانه هستم.
سنگ خارای ایران شمایید.
میخواهم همدلی کنم با نگرانی و عذابی که مردمم چه در ایران و چه در غربت میکشند از اینکه شهر و کاشانهشان از شهر و خانهی دیگری امنتر است.
میخواهم این موهبت را به خود یادآوری کنم که با چنین مردمی هموطن هستم، همشهری هستم، همخانه هستم.
سنگ خارای ایران شمایید.
یادداشتها؛ کسری نوری
میان این همه تشویش در تو مینگرم
در حالی میخواهم از "تشویش" و "نگرانی" بنویسم که خود نگرانم. میدانم بسیاری از شما نیز نگرانید، نگران ایران، خانواده و زندگیتان. این اساسیترین خصیصهی آدمی برای بقاست و سرکوب و نادیده گرفتن آن برای توهمِ "آرامش به هر قیمتی" از انسانیت به دور است اما چه میتوان کرد که ترس و اضطراب چنان خورهای شیرهی جانمان را نمکد و آدمی را فلج نکند؟
معتقدم وقتی بحران چنان عمقی دارد که انسان احساس میکند زمین زیر پایش خالی شده، صرف بسنده کردن به مهارتهای کنترل استرس و داروهای آرامبخش یا غوطه خوردن در تحلیلها و پیشگوییهای بی سر و تهِ سیاسی موثر نخواهد بود و چه بسا همچون تجویز ناموقعِ مُسکنی موجب نادیده گرفتن اساس درد و رنج شود یا چنان جزع و فزع کردن بر درد بیفزاید.
آنچه به نظرم اکنون اهمیت دارد درک وضعیتیست که به هر ترتیب وارد آن شدهایم، امروزِ ما دیگر با پیش از جنگ متفاوت است، مناسبات آن فرق میکند و قاعدتا رفتار ما و امکانهای ما نیز چنین خواهد بود. دیدن ویرانی خانههای مردممان ناگزیر بذر ویرانی را در دلِ ما میکارد و تشویش میآورد و اگر نیاورد باید به انسان بودن خویش شک کنیم. داغ مرگ هموطنهایمان سایهی مرگ را بر زندگیمان مستولی میکند و گزافه است اگر بگوییم نمیکند. ما حالا در میانهای از بزرگترین تشویشهای انسان زندگی میکنیم. اما چه میشود اگر تسلیم آن شویم؟ چه میشود اگر ترس ما را فلج کند؟ نگرانی امان ما را ببُرد تا جایی که حتی تنمان سست شود و از پس خود برنیاید؟ انسانی مسلوب با عقل و ارادهای از پا افتاده چگونه میتواند به داد خویش، خانواده، مردم و میهنش برسد؟
من در مقام نصیحت برنیامدهام، رطب خورده کِی منع رطب کند؟ من خود نگرانم، اما بنا به قول سعدیِ بزرگ "میان این همه تشویش در تو مینگرم" و میخواهم آن را به خود یادآوری کنم تا بر این نگرانی لگام بزنم. آدمی اگر تا حال به زمین زیر پایش غافل بوده و اکنون معلق در ترس و نگرانی است، بایست زمین زیر پایش را بجوید و بر آن بایستد و اگر آن را پیش از این یافته است که پا محکم کند و متذکرش باشد. هرچند من گمان آن ندارم که ما بیبُته و زمین باشیم که اگر بودیم بایست تا حال از هم پاشیده میشدیم و ایرانمان را در موزهها میجستیم. ما ایستادهایم و دوام آوردهایم چون زمینی برای ایستادن داشته و داریم، چون در تاریخ سراسر تشویشمان به جای چشم دوختن به تاریکی و برهوت، "تویی" برای نگریستن داشتهایم تا چشم به او دوزیم.
پ.ن: من معمولا اهل عکس گرفتن نیستم، آخرین شبِ پیش از آغاز جنگ به اتفاق دوستانم به آسمان، ماه و زیباییاش نگاه میکردیم و عکسی از آنچه میدیدم گرفتم.
معتقدم وقتی بحران چنان عمقی دارد که انسان احساس میکند زمین زیر پایش خالی شده، صرف بسنده کردن به مهارتهای کنترل استرس و داروهای آرامبخش یا غوطه خوردن در تحلیلها و پیشگوییهای بی سر و تهِ سیاسی موثر نخواهد بود و چه بسا همچون تجویز ناموقعِ مُسکنی موجب نادیده گرفتن اساس درد و رنج شود یا چنان جزع و فزع کردن بر درد بیفزاید.
آنچه به نظرم اکنون اهمیت دارد درک وضعیتیست که به هر ترتیب وارد آن شدهایم، امروزِ ما دیگر با پیش از جنگ متفاوت است، مناسبات آن فرق میکند و قاعدتا رفتار ما و امکانهای ما نیز چنین خواهد بود. دیدن ویرانی خانههای مردممان ناگزیر بذر ویرانی را در دلِ ما میکارد و تشویش میآورد و اگر نیاورد باید به انسان بودن خویش شک کنیم. داغ مرگ هموطنهایمان سایهی مرگ را بر زندگیمان مستولی میکند و گزافه است اگر بگوییم نمیکند. ما حالا در میانهای از بزرگترین تشویشهای انسان زندگی میکنیم. اما چه میشود اگر تسلیم آن شویم؟ چه میشود اگر ترس ما را فلج کند؟ نگرانی امان ما را ببُرد تا جایی که حتی تنمان سست شود و از پس خود برنیاید؟ انسانی مسلوب با عقل و ارادهای از پا افتاده چگونه میتواند به داد خویش، خانواده، مردم و میهنش برسد؟
من در مقام نصیحت برنیامدهام، رطب خورده کِی منع رطب کند؟ من خود نگرانم، اما بنا به قول سعدیِ بزرگ "میان این همه تشویش در تو مینگرم" و میخواهم آن را به خود یادآوری کنم تا بر این نگرانی لگام بزنم. آدمی اگر تا حال به زمین زیر پایش غافل بوده و اکنون معلق در ترس و نگرانی است، بایست زمین زیر پایش را بجوید و بر آن بایستد و اگر آن را پیش از این یافته است که پا محکم کند و متذکرش باشد. هرچند من گمان آن ندارم که ما بیبُته و زمین باشیم که اگر بودیم بایست تا حال از هم پاشیده میشدیم و ایرانمان را در موزهها میجستیم. ما ایستادهایم و دوام آوردهایم چون زمینی برای ایستادن داشته و داریم، چون در تاریخ سراسر تشویشمان به جای چشم دوختن به تاریکی و برهوت، "تویی" برای نگریستن داشتهایم تا چشم به او دوزیم.
پ.ن: من معمولا اهل عکس گرفتن نیستم، آخرین شبِ پیش از آغاز جنگ به اتفاق دوستانم به آسمان، ماه و زیباییاش نگاه میکردیم و عکسی از آنچه میدیدم گرفتم.