یادداشتها؛ کسری نوری
داغِ آدمی تتو نیست.
آنچه میگویم را پیش از این هم گفتهام که مشاهدات تازه هم تاییدش کرد.
از آنجا که مشکل ایران از سطح فعال سیاسی و فعالیتهایش عمیقتر است، گسلها در عمقی دیگر در حال حرکت هستند، عمقی که ارتباطی با ژستها و ایسمها ندارد، هرچند که میدان جاذبهی ایدولوژیهای وارداتی همواره روشنفکر ایرانی را مسخ کرده است.
و از همین جهت مردم عادی، بدون فضیلتهای کاذب و دروغینی که از مشتی انباشتهای هرز سیاسی باد میشود، درکی درستتر از تحولات، اولویتها و امکانها دارند.
درکی که مردم به غریزهی میهندوستی از مصالح ملی دریافتهاند از جهل مرکب روشنفکری که آگاهی را سرنگی میداند که باید به جامعه تزریق کرد قاعدتا صحیحتر است. اگر شما هم با دیدن بحثهای این به اصطلاح اکتیویستها با خودتان گفتهاید "چه پرت هستند" احتمالا متوجه این وضع شدهاید.
این پرتی تازگی ندارد، دست کم میتوان گفت سالهای اخیر شاهد شیبی فزاینده از این فاصله بودهایم تا جایی که آن شعار همیشگی که اخیرا از فرط برندسازیها مسئلهدار شد، برای یکبار هم شنیده نشد؛ "زندانی سیاسی آزاد باید گردد". حال بررسی علت و پیامدهایش بماند برای بعد.
آیا این "شکاف" پدیدهی مبارکیست؟ خیر. اما آیا معنایش این است که مردم آستینهایشان را بالا بزنند تا جهل مرکب [البته به قول خودشان آگاهی] را با تِم و ایسمهای مختلف به آنها تزریق کنند؟ معلوم است که نه. البته من نخبه و اکتویست و روشنفکری نمیبینم، اما خب عدهای خودشان را چنین میشناسند بگذریم از اینکه دیگران آنها را به چه میشناسند. منظورم از شکاف، فاصلهی میان نظر و عمل است که بحثی دیگر دارد. علیالحساب هنوز هم عملِ ما، از نظرِ ما پیشتر است و هنوز سرخی و گرمای خون بر مهملاتِ بیمایه میخندد.
با این اوصاف این نتِ نیم مردهای که اندکی از ما به آن به بدبختی وصل میشویم به مفت هم نمیارزد. چنانچه میدانید بعد از چند سالی که خبری نبود، تهران برف آمد و حتی یک نفر هم ندیدم که گلولهای برفی درست کند، کسی دیگر بازی ندارد. حتی آن طنازی ایرانی هم رنگ باخته، بعد جماعتی تازه بازیشان گرفته گویی داغِ آدمی تتو است که از سر تفنن بر وجودت حک کردهای.
آنچه میگویم را پیش از این هم گفتهام که مشاهدات تازه هم تاییدش کرد.
از آنجا که مشکل ایران از سطح فعال سیاسی و فعالیتهایش عمیقتر است، گسلها در عمقی دیگر در حال حرکت هستند، عمقی که ارتباطی با ژستها و ایسمها ندارد، هرچند که میدان جاذبهی ایدولوژیهای وارداتی همواره روشنفکر ایرانی را مسخ کرده است.
و از همین جهت مردم عادی، بدون فضیلتهای کاذب و دروغینی که از مشتی انباشتهای هرز سیاسی باد میشود، درکی درستتر از تحولات، اولویتها و امکانها دارند.
درکی که مردم به غریزهی میهندوستی از مصالح ملی دریافتهاند از جهل مرکب روشنفکری که آگاهی را سرنگی میداند که باید به جامعه تزریق کرد قاعدتا صحیحتر است. اگر شما هم با دیدن بحثهای این به اصطلاح اکتیویستها با خودتان گفتهاید "چه پرت هستند" احتمالا متوجه این وضع شدهاید.
این پرتی تازگی ندارد، دست کم میتوان گفت سالهای اخیر شاهد شیبی فزاینده از این فاصله بودهایم تا جایی که آن شعار همیشگی که اخیرا از فرط برندسازیها مسئلهدار شد، برای یکبار هم شنیده نشد؛ "زندانی سیاسی آزاد باید گردد". حال بررسی علت و پیامدهایش بماند برای بعد.
آیا این "شکاف" پدیدهی مبارکیست؟ خیر. اما آیا معنایش این است که مردم آستینهایشان را بالا بزنند تا جهل مرکب [البته به قول خودشان آگاهی] را با تِم و ایسمهای مختلف به آنها تزریق کنند؟ معلوم است که نه. البته من نخبه و اکتویست و روشنفکری نمیبینم، اما خب عدهای خودشان را چنین میشناسند بگذریم از اینکه دیگران آنها را به چه میشناسند. منظورم از شکاف، فاصلهی میان نظر و عمل است که بحثی دیگر دارد. علیالحساب هنوز هم عملِ ما، از نظرِ ما پیشتر است و هنوز سرخی و گرمای خون بر مهملاتِ بیمایه میخندد.
با این اوصاف این نتِ نیم مردهای که اندکی از ما به آن به بدبختی وصل میشویم به مفت هم نمیارزد. چنانچه میدانید بعد از چند سالی که خبری نبود، تهران برف آمد و حتی یک نفر هم ندیدم که گلولهای برفی درست کند، کسی دیگر بازی ندارد. حتی آن طنازی ایرانی هم رنگ باخته، بعد جماعتی تازه بازیشان گرفته گویی داغِ آدمی تتو است که از سر تفنن بر وجودت حک کردهای.
«هر امتی اجلی دارد و وقتی اجلشان فرا رسد، نه ساعتی تاخیر میکنند و نه پیش میافتند.»
تفاوت است میان پیش بینی و پیش گویی، شما میتوانید با فکر کردن به روندهای تاریخی مبتنی بر سابقه و تجربهی بشر با توجه به آنچه در حال رخداد است دریافتی نسبی از چگونگی تحولات در آینده داشته باشید اما نمیتوانید برای یک تحول تاریخی از پیش شکل و وقت تعیین کنید مگر آنکه بر فراز زمان ایستاده باشید و زمان در دست شما پیر شود و نه بر عکس.
ساده بیان کردن منطق تحولات تاریخی با سادهانگاری تفاوت دارد، اولی از درک عمیق پیچیدگیهای آن منطق حاصل میشود و دومی از جهالت. شما میتوانید در یک کلام چنانکه به بلندای تاریخ همواره گفتهاند، بگویید «پایان شب سیه سپید است»، اما نمیتوانید ادعا کنید افسار خورشید در دستان شماست مگر آنکه خود خورشید باشید.
سیاستمداران نه صاحب زمان هستند و نه خورشید عالم تاب، بازیگرانی هستند محدود در ساختار مناسبات سیاسی. و آن مناسبات نه مبتنی بر اخلاقی آرمانی که بر منطق سود و زیان بنا شده است. داخل کردن امر خدایگان در امر بشری نابخردانهست، مهرهی شطرنج حتی اگر شاه باشد نمیتواند ادعا کند بازیگردان بازی شطرنج است.
پایان تابآوری الزاما با پایان رنج منطبق نیست اما لاجرم هر آستانهای از درد به درکی تازه ختم میشود. در این آستانه و در میانهی چنین بیم و امیدی بایست پی تکیهگاهی برای بالیدن امیدی بود که به هر بادی از جای نجنبد و امیدهای واهی را با ناامیدی از آنها به باد وانهاد.
تفاوت است میان پیش بینی و پیش گویی، شما میتوانید با فکر کردن به روندهای تاریخی مبتنی بر سابقه و تجربهی بشر با توجه به آنچه در حال رخداد است دریافتی نسبی از چگونگی تحولات در آینده داشته باشید اما نمیتوانید برای یک تحول تاریخی از پیش شکل و وقت تعیین کنید مگر آنکه بر فراز زمان ایستاده باشید و زمان در دست شما پیر شود و نه بر عکس.
ساده بیان کردن منطق تحولات تاریخی با سادهانگاری تفاوت دارد، اولی از درک عمیق پیچیدگیهای آن منطق حاصل میشود و دومی از جهالت. شما میتوانید در یک کلام چنانکه به بلندای تاریخ همواره گفتهاند، بگویید «پایان شب سیه سپید است»، اما نمیتوانید ادعا کنید افسار خورشید در دستان شماست مگر آنکه خود خورشید باشید.
سیاستمداران نه صاحب زمان هستند و نه خورشید عالم تاب، بازیگرانی هستند محدود در ساختار مناسبات سیاسی. و آن مناسبات نه مبتنی بر اخلاقی آرمانی که بر منطق سود و زیان بنا شده است. داخل کردن امر خدایگان در امر بشری نابخردانهست، مهرهی شطرنج حتی اگر شاه باشد نمیتواند ادعا کند بازیگردان بازی شطرنج است.
پایان تابآوری الزاما با پایان رنج منطبق نیست اما لاجرم هر آستانهای از درد به درکی تازه ختم میشود. در این آستانه و در میانهی چنین بیم و امیدی بایست پی تکیهگاهی برای بالیدن امیدی بود که به هر بادی از جای نجنبد و امیدهای واهی را با ناامیدی از آنها به باد وانهاد.
گفت موسی لطف بنمودیم و جود
خود خداوندیت را روزی نبود
آن خداوندی که نبود راستین
مر ورا نه دست دان نه آستین
آن خداوندی که دزدیده بود
بی دل و بی جان و بی دیده بود
آن خداوندی که دادندت عوام
باز بستانند از تو همچو وام
--
نک عصا آوردهام بهر ادب
هر خری را کو نباشد مستحب
اژدهایی میشود در قهر تو
که اژدهایی گشتهای در فعل و خو
اژدهای کوهیای تو بیامان
لیک بنگر اژدهای آسمان
مثنوی معنوی، دفتر چهارم
خود خداوندیت را روزی نبود
آن خداوندی که نبود راستین
مر ورا نه دست دان نه آستین
آن خداوندی که دزدیده بود
بی دل و بی جان و بی دیده بود
آن خداوندی که دادندت عوام
باز بستانند از تو همچو وام
--
نک عصا آوردهام بهر ادب
هر خری را کو نباشد مستحب
اژدهایی میشود در قهر تو
که اژدهایی گشتهای در فعل و خو
اژدهای کوهیای تو بیامان
لیک بنگر اژدهای آسمان
مثنوی معنوی، دفتر چهارم
یادداشتها؛ کسری نوری
پاینده ایران
خاطرم است اسفند سال ۹۹، در بند ۸ زندان اوین در بحث بر سر چگونگی برگزاری مراسم ختم و یادبود برادرم بهنام محجوبی، اعضای زندانی کانون نویسندگان به اتفاق، مخالف خواندن سرود ملی ایران در مراسم بودند، وقتی استدلال میشد که در هر جای جهان هم که باشی به احترام درگذشته، مراسم را مطابق عقاید وی برگزار میکنند و بهنام محجوبی مشخصا یک ایرانی وطن دوست بوده است، پاسخشان این بود که سرود ای ایران ایدوئولوژیک است و به جای آن یار دبستانی را بخوانیم و البته هیچ از این گفته خندهشان نمیگرفت. آخر ناسیونالیسم هم برای ایشان از شیشهی کبود مراجع تقلید مارکسیستشان تعریف میشد و چه میدانستند و میدانیم دوام تاریخی ایران و آگاهی ملی آن به چه معناست؟ که هرچه باشد ناسیونالیسم نیست، آخر پیش از آنکه این کلمه و مفهمومش در غرب درآمده باشد ملت ایران بود.
نفی و انکار ایران به مثابهی زمین زیر پا، مبنای کیستی و دلِ عالم سری دراز دارد اما این ایران بود که در برابر این دشنهها که از چپ و راست سوی او نشانه رفته بود ایستاد و جان به در برد، یونانیان، عربان، مغولان همه رفتند و ایران ماند چنانکه اکنون میبینیم هیچکدام از دشنه به دستان را نشانی نیست، با اصطلاحات مخدوش خودشان میگویم؛ نه دیگر از چپ انترناسیونالیستی خبری است و نه از راست امت اسلامی.
اما از اینها گذشته، آونگ را وقتی در یک سمت تا به انتها بکشی آن هنگام که رها بشود در میانه نخواهد ایستاد. مسئله اینجاست این آونگ رها شده آیا قرار است به انتهای سمت دیگرش برود؟
ایدهی ایران _ به عنوان جلوهی تاریخی وحدت در کثرت چنان که کوروش بنیان گذاری کرد و به تعبیر سهرودی؛ حکمت خسروانی که لب اللباب اندیشهی ایرانیست _ در تصوف خویش را بازشناخت و تنها میدان جاذبهای است که میتواند آونگ افراط و تفریط را از چرخهی واکنشها رها کند. برای این کارویژهی تاریخی با زبان طعن و تحقیر راه به جایی نخواهیم برد. لذا وقتی سخن از پاینده ایران میشود بدین معنی نیست که دیگران را از صفحهی روزگار محو کند، تاکید بر این نکته است که بایست در این آستانهی تاریخی راهی جست برای نوزایش اندیشهی ایرانی در دوران جدید.
عکس دوم هدیهای است که سال گذشته سوم اسفند ماه مادر بهنام محجوبی سر خاک پاک فرزندش به کسانی که آمده بودند هدیه داد.
عکس سوم تصویر بنری در اتوبان صدر است؛ همه عالم تن است و ایران دل. از منظری برخی این قبیل تبلیغات را سواستفاده از ایراندوستی مردم میدانند، اما از طرفی نشانهای بر این واقعیت است: برآمدن ایران.
عکس چهارم، گلستان هفتم است
#پاینده_ایران
نفی و انکار ایران به مثابهی زمین زیر پا، مبنای کیستی و دلِ عالم سری دراز دارد اما این ایران بود که در برابر این دشنهها که از چپ و راست سوی او نشانه رفته بود ایستاد و جان به در برد، یونانیان، عربان، مغولان همه رفتند و ایران ماند چنانکه اکنون میبینیم هیچکدام از دشنه به دستان را نشانی نیست، با اصطلاحات مخدوش خودشان میگویم؛ نه دیگر از چپ انترناسیونالیستی خبری است و نه از راست امت اسلامی.
اما از اینها گذشته، آونگ را وقتی در یک سمت تا به انتها بکشی آن هنگام که رها بشود در میانه نخواهد ایستاد. مسئله اینجاست این آونگ رها شده آیا قرار است به انتهای سمت دیگرش برود؟
ایدهی ایران _ به عنوان جلوهی تاریخی وحدت در کثرت چنان که کوروش بنیان گذاری کرد و به تعبیر سهرودی؛ حکمت خسروانی که لب اللباب اندیشهی ایرانیست _ در تصوف خویش را بازشناخت و تنها میدان جاذبهای است که میتواند آونگ افراط و تفریط را از چرخهی واکنشها رها کند. برای این کارویژهی تاریخی با زبان طعن و تحقیر راه به جایی نخواهیم برد. لذا وقتی سخن از پاینده ایران میشود بدین معنی نیست که دیگران را از صفحهی روزگار محو کند، تاکید بر این نکته است که بایست در این آستانهی تاریخی راهی جست برای نوزایش اندیشهی ایرانی در دوران جدید.
عکس دوم هدیهای است که سال گذشته سوم اسفند ماه مادر بهنام محجوبی سر خاک پاک فرزندش به کسانی که آمده بودند هدیه داد.
عکس سوم تصویر بنری در اتوبان صدر است؛ همه عالم تن است و ایران دل. از منظری برخی این قبیل تبلیغات را سواستفاده از ایراندوستی مردم میدانند، اما از طرفی نشانهای بر این واقعیت است: برآمدن ایران.
عکس چهارم، گلستان هفتم است
#پاینده_ایران
یادداشتها؛ کسری نوری
ایران فرهنگی
ایران نه محدود در تنگی مرزهاست، نه فروکاسته است به خاک و اقلیم.
ایران نه در یک زمان و نه تنها در یک ساحت حضور دارد.
از قدیم به جدید و از مدیترانه تا ختن و از فرش زمین تا عرش آسمان کشیده شده است.
قلب هفت اقلیم است و دل عالم.
زوال و انحطاط آن را مدتهاست به اینجا رسانده که بر سر تمامیت ارضی آن سخن میرود و نامش را کنار «بودن» و «ماندن» صرف میکنیم وگرنه معنای «مانایی» و «هستی» برای اهلش جز «ایران» نیست.
بیتوجهی به ساحت و منطق فرهنگی ایران یکی از علل خدشه در ساحت ژئوپولتیک ایران است. البته این بیتوجهی و نادانی امر تازهای نیست. باید اندیشید که چگونه میتوان حکمرانی ایران را با منطق فرهنگی آن آشتی داد.
برگهی اول تصویری از کتاب مجمل التواریخ و القصص است دربارهی هفت اقلیم.
برگهی سوم نقشهی خاستگاه ادبا و شعرای ایرانی و فارسی زبان است که در سایت گنجور منتشر شده است.
برگهی چهارم از کتاب بستان السیاحه دربارهی اقلیم چهارم؛ اقلیم ایران است. به قلم آقای مست علیشاه از اقطاب و بزرگان درویشی.
#ایران_فرهنگی
ایران نه محدود در تنگی مرزهاست، نه فروکاسته است به خاک و اقلیم.
ایران نه در یک زمان و نه تنها در یک ساحت حضور دارد.
از قدیم به جدید و از مدیترانه تا ختن و از فرش زمین تا عرش آسمان کشیده شده است.
قلب هفت اقلیم است و دل عالم.
زوال و انحطاط آن را مدتهاست به اینجا رسانده که بر سر تمامیت ارضی آن سخن میرود و نامش را کنار «بودن» و «ماندن» صرف میکنیم وگرنه معنای «مانایی» و «هستی» برای اهلش جز «ایران» نیست.
بیتوجهی به ساحت و منطق فرهنگی ایران یکی از علل خدشه در ساحت ژئوپولتیک ایران است. البته این بیتوجهی و نادانی امر تازهای نیست. باید اندیشید که چگونه میتوان حکمرانی ایران را با منطق فرهنگی آن آشتی داد.
برگهی اول تصویری از کتاب مجمل التواریخ و القصص است دربارهی هفت اقلیم.
برگهی سوم نقشهی خاستگاه ادبا و شعرای ایرانی و فارسی زبان است که در سایت گنجور منتشر شده است.
برگهی چهارم از کتاب بستان السیاحه دربارهی اقلیم چهارم؛ اقلیم ایران است. به قلم آقای مست علیشاه از اقطاب و بزرگان درویشی.
#ایران_فرهنگی
به عزیزان و دوستانم سلام میکنم، امیدوارم حال و احوالتان خوب باشد، دلتنگت شما هستم.
نگران نیستم که الان وقت نگرانی نیست. هرچه نگران بودم دیگر منقضی شده است، نگاه میکنم و امیدوارم خدای ایران نگهبان ایران باشد چه با من چه بی من.
چشم انتظار روزهای روشن هستم، دلیلی منطقی برایش ندارم، دلم گواه میدهد.
از احوال این روزها برایتان بگویم؛
برخلاف جنگ ۱۲ روزه ساختمان ما خالی نشده است، دست کم نیمی از همسایهها هستند. تعدادی از آنها با این عادت خو کردهاند که با هر صدای انفجار به پشت بام بیایند و این باعث شده همسایهای را که سالی به ماه هم نمیدیدم حالا روزی چند بار ببینم.
از روی پشت بام به محل اصابت موشکها نگاه میکنیم، منطقهاش را حدس میزنیم، با دوست و آشنایی که آن حوالی است تماس میگیریم و اخبار را با هم مرور میکنیم. روی اغلب پشت بامهایی که دیدشان کور نیست همین اتفاق میافتد. بعضی از انفجارها که نزدیک است لرزه به ساختمان میاندازد و همسایهها همدیگر را از لب بام پرهیز میدهند. حال و احوالشان و احوالمان خوب است.
روزنوشتهایی محض اینکه از زمان پرت نشوم برای خودم نوشتهام، هرچند اغلب اوقات تمرکزی ندارم. روال مطالعاتیام مختل شده، نه من که دیگر دوستانی که از آنها خبر دارم چنین هستند. البته که ایرادی ندارد.
نگاه میکنم تا تاریخ چگونه جاری خواهد شد و جاری خواهم بود، مرداب نیستم اما رودخانهای بی دریا هم نیستم که مبدا و مقصدم را نشناسم؛ دریا و چشمهی جوشانم ایران است، مرزم ایران است، بودم ایران است.
امیدوارم نوبت بعد که امکان وصل شدن به نت را پیدا میکنم دیگر به این زحمت نباشد. چه عمر و زندگیهایی که صرف دست اندازهایی بیمعنا و احمقانه شد.
راه اندیشیدن و جستن سعادت گشوده خواهد شد اگر مهلتی برای زیستن پیدا کنیم.
میدانم اینهایی که مینویسم را اغلب دوستان در تبعید و غریبم خواهد خواند، به زودی میبینمتان؟ از صمیم قلب چشم انتظار چنان روزی هستم که شما را در خاک ایران به آغوش بکشم.
نگران نیستم که الان وقت نگرانی نیست. هرچه نگران بودم دیگر منقضی شده است، نگاه میکنم و امیدوارم خدای ایران نگهبان ایران باشد چه با من چه بی من.
چشم انتظار روزهای روشن هستم، دلیلی منطقی برایش ندارم، دلم گواه میدهد.
از احوال این روزها برایتان بگویم؛
برخلاف جنگ ۱۲ روزه ساختمان ما خالی نشده است، دست کم نیمی از همسایهها هستند. تعدادی از آنها با این عادت خو کردهاند که با هر صدای انفجار به پشت بام بیایند و این باعث شده همسایهای را که سالی به ماه هم نمیدیدم حالا روزی چند بار ببینم.
از روی پشت بام به محل اصابت موشکها نگاه میکنیم، منطقهاش را حدس میزنیم، با دوست و آشنایی که آن حوالی است تماس میگیریم و اخبار را با هم مرور میکنیم. روی اغلب پشت بامهایی که دیدشان کور نیست همین اتفاق میافتد. بعضی از انفجارها که نزدیک است لرزه به ساختمان میاندازد و همسایهها همدیگر را از لب بام پرهیز میدهند. حال و احوالشان و احوالمان خوب است.
روزنوشتهایی محض اینکه از زمان پرت نشوم برای خودم نوشتهام، هرچند اغلب اوقات تمرکزی ندارم. روال مطالعاتیام مختل شده، نه من که دیگر دوستانی که از آنها خبر دارم چنین هستند. البته که ایرادی ندارد.
نگاه میکنم تا تاریخ چگونه جاری خواهد شد و جاری خواهم بود، مرداب نیستم اما رودخانهای بی دریا هم نیستم که مبدا و مقصدم را نشناسم؛ دریا و چشمهی جوشانم ایران است، مرزم ایران است، بودم ایران است.
امیدوارم نوبت بعد که امکان وصل شدن به نت را پیدا میکنم دیگر به این زحمت نباشد. چه عمر و زندگیهایی که صرف دست اندازهایی بیمعنا و احمقانه شد.
راه اندیشیدن و جستن سعادت گشوده خواهد شد اگر مهلتی برای زیستن پیدا کنیم.
میدانم اینهایی که مینویسم را اغلب دوستان در تبعید و غریبم خواهد خواند، به زودی میبینمتان؟ از صمیم قلب چشم انتظار چنان روزی هستم که شما را در خاک ایران به آغوش بکشم.
عَرَفْتُ آللّهَ سُبْحَانَهُ بِفَسْخِ العَزَائِمِ، وَحَلِّ آلْعُقُودِ، وَنَقْضِ آلْهِمَمِ.
به راستی، امروز بسا چشمها به کوه و درختِ تو دوخته شده است. اشتیاقی بزرگ برخاسته است و بسیاری آموختهاند که بپرسند: زرتشت کیست؟
هر آنکس که تو یکبار سرود و شهدِ [کلام] خویش را در گوشاش چکاندهای، یعنی همهی روی پنهانکردگان و تنهایان و جفتهای تنها، یکباره با دل خود گفتهاند: زرتشت هنوز زنده است؟ زندگانی دیگر ارزش زیستن ندارد، همه چیز یکسان است، همه چیز بیهوده، مگر آنکه با زرتشت به سر بریم!
— فریدریش نیچه
چنین گفت زرتشت
بخش چهارم، «درودگویی»
هر آنکس که تو یکبار سرود و شهدِ [کلام] خویش را در گوشاش چکاندهای، یعنی همهی روی پنهانکردگان و تنهایان و جفتهای تنها، یکباره با دل خود گفتهاند: زرتشت هنوز زنده است؟ زندگانی دیگر ارزش زیستن ندارد، همه چیز یکسان است، همه چیز بیهوده، مگر آنکه با زرتشت به سر بریم!
— فریدریش نیچه
چنین گفت زرتشت
بخش چهارم، «درودگویی»
امروز بیست و دوم دسامبر ما را به میدان سان سیمونفسکی بردند، آنجا حکم مرگ را برای همه ما خواندند، صلیب آوردند که ببوسیم، شمشیر بر بالای سرمان شکستند و ترتیب آخرین آرایشمان( به تن کردن پیراهن سفید) داده شد.سه نفرمان را به چوبه بستند تا حکم اعدام را اجرا کنند. سه نفر سه نفر احضارمان میکردند. من در گروه دوم بودم و از زندگی دقیقهای بیشتر نمانده بود. برادرم به یاد تو و همه چیزهایی که به تو مربوط میشود افتادم. در واپسین لحظه فقط تو در ذهنم بودی و تازه آن وقت بود که فهمیدم چقدر دوستت دارم، برادر عزیزم در آن فرصت پلیشچیف و دوروف که در کنارم بودند را در آغوش گرفتم و با آنها خداحافظی کردم. سرانجام شیپور عقب نشینی به صدا درآمد. کسانی را که به چوبه بسته بودند بازگرداندند و حکمی را برایمان خواندند که اعلیحضرت امپراتور ما را عفو کرده است. همان جا مجازات واقعی شروع شد.
برادر، افسرده نیستم و روحیه ام را نباختم. زندگی در همه جا زندگی است. زندگی در درون ماست و نه در بیرون. آدمهایی نزدیک من خواهند بود و انسانی در میان انسانها بودن و همیشه انسان بودن، صرف نظر از هر مصیبتی که به سر آدم بیاید، افسرده نشدن و وا ندادن. زندگی یعنی همین. رسالت زندگی در همین است. من این را فهمیدم. این اندیشه با گوشت و خونم سرشته است. بله، درست است. آن سری که میآفرید و با والاترین هنر زنده بود و با والاترین خواهشهای روح آشنا بود و آنها را شناخته بود، آن سر از تن من جدا شده است.حافظه به جا مانده است و تصویرهایی که آفریدم و هنوز جا نگرفته است. اینها داغ خشن خود را بر من جا خواهند گذاشت، این حقیقت است. اما دیگر دلی در سینه ندارم و نه گوشت و خونی که همچون دل بتواند دوست بدارد و رنج بکشد و آرزو کند و به یاد آورد و به هر حال زندگی این است. آدم خوشید را میبیند. خوب، خدا حافظ برادر. برای من غصه نخور. هرگز تا کنون چنین ذخیره سرشار و سالم زندگی معنوی در من به تپش در نیامده بود.
از نامههای داستایوفسکی
برادر، افسرده نیستم و روحیه ام را نباختم. زندگی در همه جا زندگی است. زندگی در درون ماست و نه در بیرون. آدمهایی نزدیک من خواهند بود و انسانی در میان انسانها بودن و همیشه انسان بودن، صرف نظر از هر مصیبتی که به سر آدم بیاید، افسرده نشدن و وا ندادن. زندگی یعنی همین. رسالت زندگی در همین است. من این را فهمیدم. این اندیشه با گوشت و خونم سرشته است. بله، درست است. آن سری که میآفرید و با والاترین هنر زنده بود و با والاترین خواهشهای روح آشنا بود و آنها را شناخته بود، آن سر از تن من جدا شده است.حافظه به جا مانده است و تصویرهایی که آفریدم و هنوز جا نگرفته است. اینها داغ خشن خود را بر من جا خواهند گذاشت، این حقیقت است. اما دیگر دلی در سینه ندارم و نه گوشت و خونی که همچون دل بتواند دوست بدارد و رنج بکشد و آرزو کند و به یاد آورد و به هر حال زندگی این است. آدم خوشید را میبیند. خوب، خدا حافظ برادر. برای من غصه نخور. هرگز تا کنون چنین ذخیره سرشار و سالم زندگی معنوی در من به تپش در نیامده بود.
از نامههای داستایوفسکی
مدتی پیش، در صفحهی شخصیام در اینستاگرام، دربارهی ایدهای نوشتم که مدتها بود در ذهنم میگذشت؛ اینکه شاید بتوانیم دور هم جمع شویم و دربارهی «اندیشهی ایرانی» بخوانیم، فکر کنیم و گفتوگو کنیم.
چیزی که ابتدا فقط یک ایده بود، کمکم شکل جدیتری پیدا کرد. پیامهایی که دریافت کردم و فرمهایی که دوستان پر کردند، نشان داد که برای این گفتوگو علاقه و همراهی وجود دارد.
و شاید مهمتر از همه، برای من روشن شد که این موضوع میتواند از یک دغدغهی شخصی فراتر برود و به یک مسیر مشترک تبدیل شود.
به همین دلیل تصمیم گرفتم این گفتوگوها را در قالب مجموعهای از نشستها آغاز کنیم.
قرار نیست کلاس درس باشد، و قرار نیست کسی بیاید که پاسخهای نهایی را در اختیار ما بگذارد.
قرار است با هم دربارهی برخی ایدهها و دورههای مهم اندیشهی ایرانی تأمل کنیم، پرسشهایمان را روی میز بگذاریم و ببینیم گفتوگو ما را به کجا میرساند.
برای هماهنگی و اطلاعرسانی نشستها، یک کانال جداگانه هم راهاندازی کردهام تا اخبار، زمانبندی و جزئیات جلسات را آنجا منتشر کنیم.
اگر دوست دارید در ادامهی این مسیر همراه باشید، از اینجا میتوانید به کانال نشستها بپیوندید:
https://t.me/AndisheDarIran
و شاید این آغازِ یک گفتوگوی طولانی باشد؛ گفتوگویی دربارهی اینکه «ما» از کجا آمدهایم، چگونه فکر کردهایم و چه چیزی از آن میراث هنوز برای امروز ما معنا دارد و در چه آستانهای ایستادهایم.
چیزی که ابتدا فقط یک ایده بود، کمکم شکل جدیتری پیدا کرد. پیامهایی که دریافت کردم و فرمهایی که دوستان پر کردند، نشان داد که برای این گفتوگو علاقه و همراهی وجود دارد.
و شاید مهمتر از همه، برای من روشن شد که این موضوع میتواند از یک دغدغهی شخصی فراتر برود و به یک مسیر مشترک تبدیل شود.
به همین دلیل تصمیم گرفتم این گفتوگوها را در قالب مجموعهای از نشستها آغاز کنیم.
قرار نیست کلاس درس باشد، و قرار نیست کسی بیاید که پاسخهای نهایی را در اختیار ما بگذارد.
قرار است با هم دربارهی برخی ایدهها و دورههای مهم اندیشهی ایرانی تأمل کنیم، پرسشهایمان را روی میز بگذاریم و ببینیم گفتوگو ما را به کجا میرساند.
برای هماهنگی و اطلاعرسانی نشستها، یک کانال جداگانه هم راهاندازی کردهام تا اخبار، زمانبندی و جزئیات جلسات را آنجا منتشر کنیم.
اگر دوست دارید در ادامهی این مسیر همراه باشید، از اینجا میتوانید به کانال نشستها بپیوندید:
https://t.me/AndisheDarIran
و شاید این آغازِ یک گفتوگوی طولانی باشد؛ گفتوگویی دربارهی اینکه «ما» از کجا آمدهایم، چگونه فکر کردهایم و چه چیزی از آن میراث هنوز برای امروز ما معنا دارد و در چه آستانهای ایستادهایم.
Telegram
چند نشست دربارهی اندیشه ایرانی
فضایی برای پیگیری نشستهای آنلاین دربارهی اندیشهی ایرانی.
در اینجا فقط زمان نشستها، لینکها و اطلاعرسانیهای مربوط به آن منتشر میشود.
کسری نوری
در اینجا فقط زمان نشستها، لینکها و اطلاعرسانیهای مربوط به آن منتشر میشود.
کسری نوری
نشست دوم | اندیشه ایرانی
در نشست دوم از یک پرسش شروع کردیم:
آیا ایرانِ دوره ساسانیان را اعراب فتح کردند یا اسلام؟
اما خیلی زود روشن شد که شاید خودِ این سؤال نیاز به بازنگری داشته باشد. «فتح نظامی»، «اسلامپذیری»، «دگرگونی فرهنگی» و «تغییر تمدنی» یک اتفاق واحد نیستند و نمیتوان آنها را در یکدیگر خلاصه کرد.
در ادامه، درباره تفاوت تاریخ، خاطره و روایت صحبت کردیم؛ اینکه گذشته فقط مجموعهای از اتفاقات سپریشده نیست، بلکه میتواند در حافظه جمعی، زبان، هویت و حتی تصور ما از «خودی» و «دیگری» همچنان حضور داشته باشد.
از همین زاویه به نسبت امروز ایرانیان با «ایران»، «اسلام» و «عرب» نگاه کردیم و بعد به چهارده قرن پیش برگشتیم؛ به این پرسش که آیا مواجهه ایران و اسلام، برخورد دو جهان کاملاً بیگانه بود یا در بستری از تماسها و ارتباطات پیشین رخ داد.
یکی از مفاهیم محوری جلسه، تداوم و گسست بود:
تاریخ نه فقط گسست است و نه فقط تداوم؛ مسئله این است که چه چیزی ادامه پیدا کرد و چه چیزی گسسته شد.
از ساختار اجتماعی و آموزش در دوره ساسانی و داستان کفشگر در شاهنامه تا مسئله مزدکیان، مفهوم عدالت، حافظه تاریخی انوشیروان و نسبت دانش و قدرت، تلاش کردیم نشان دهیم که برای فهم گذشته باید هم زمینه تاریخی آن را دید و هم مراقب بود معیارهای امروز را بیواسطه بر گذشته تحمیل نکنیم.
در پایان به مسئلهای رسیدیم که شاید از خود پرسش آغازین مهمتر باشد:
شکست سیاسی الزاماً شکست تاریخی نیست.
ایران پس از فتح، صرفاً دریافتکننده یک جهان تازه نبود؛ در ساختن جهان اسلامیِ پس از آن نیز نقش داشت. زبان فارسی، ادبیات، فلسفه، عرفان، علوم و سنتهای فکری ایرانی در این جهان تازه شکلها و معناهای جدیدی پیدا کردند.
بنابراین شاید پرسش دقیقتر این نباشد که:
«عربها ایران را فتح کردند یا اسلام؟»
بلکه:
چه چیزی فتح شد، چه چیزی تغییر کرد و چه چیزی در این مواجهه از نو ساخته شد؟
و شاید پرسش بعدی ما از همینجا آغاز شود:
اگر شکست سیاسی، پایان تاریخ نیست، پس «شکست» در تاریخ دقیقاً به چه معناست؟
در نشست دوم از یک پرسش شروع کردیم:
آیا ایرانِ دوره ساسانیان را اعراب فتح کردند یا اسلام؟
اما خیلی زود روشن شد که شاید خودِ این سؤال نیاز به بازنگری داشته باشد. «فتح نظامی»، «اسلامپذیری»، «دگرگونی فرهنگی» و «تغییر تمدنی» یک اتفاق واحد نیستند و نمیتوان آنها را در یکدیگر خلاصه کرد.
در ادامه، درباره تفاوت تاریخ، خاطره و روایت صحبت کردیم؛ اینکه گذشته فقط مجموعهای از اتفاقات سپریشده نیست، بلکه میتواند در حافظه جمعی، زبان، هویت و حتی تصور ما از «خودی» و «دیگری» همچنان حضور داشته باشد.
از همین زاویه به نسبت امروز ایرانیان با «ایران»، «اسلام» و «عرب» نگاه کردیم و بعد به چهارده قرن پیش برگشتیم؛ به این پرسش که آیا مواجهه ایران و اسلام، برخورد دو جهان کاملاً بیگانه بود یا در بستری از تماسها و ارتباطات پیشین رخ داد.
یکی از مفاهیم محوری جلسه، تداوم و گسست بود:
تاریخ نه فقط گسست است و نه فقط تداوم؛ مسئله این است که چه چیزی ادامه پیدا کرد و چه چیزی گسسته شد.
از ساختار اجتماعی و آموزش در دوره ساسانی و داستان کفشگر در شاهنامه تا مسئله مزدکیان، مفهوم عدالت، حافظه تاریخی انوشیروان و نسبت دانش و قدرت، تلاش کردیم نشان دهیم که برای فهم گذشته باید هم زمینه تاریخی آن را دید و هم مراقب بود معیارهای امروز را بیواسطه بر گذشته تحمیل نکنیم.
در پایان به مسئلهای رسیدیم که شاید از خود پرسش آغازین مهمتر باشد:
شکست سیاسی الزاماً شکست تاریخی نیست.
ایران پس از فتح، صرفاً دریافتکننده یک جهان تازه نبود؛ در ساختن جهان اسلامیِ پس از آن نیز نقش داشت. زبان فارسی، ادبیات، فلسفه، عرفان، علوم و سنتهای فکری ایرانی در این جهان تازه شکلها و معناهای جدیدی پیدا کردند.
بنابراین شاید پرسش دقیقتر این نباشد که:
«عربها ایران را فتح کردند یا اسلام؟»
بلکه:
چه چیزی فتح شد، چه چیزی تغییر کرد و چه چیزی در این مواجهه از نو ساخته شد؟
و شاید پرسش بعدی ما از همینجا آغاز شود:
اگر شکست سیاسی، پایان تاریخ نیست، پس «شکست» در تاریخ دقیقاً به چه معناست؟