یادداشت‌ها؛ کسری نوری
391 subscribers
40 photos
7 videos
9 links
Download Telegram
Forwarded from pooria.noori
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
فیلم کوتاه Allégorie citadine محصول 2024 که با همکاری JR عکاس مطرح فرانسوی کارگردانی شده و بر اساس "تمثیل غار" افلاطون است. این فیلم اولین نمایش جهانی خود را در هشتاد و یکمین جشنواره فیلم ونیز اخیر داشت.
pooria.noori
فیلم کوتاه Allégorie citadine محصول 2024 که با همکاری JR عکاس مطرح فرانسوی کارگردانی شده و بر اساس "تمثیل غار" افلاطون است. این فیلم اولین نمایش جهانی خود را در هشتاد و یکمین جشنواره فیلم ونیز اخیر داشت.
به توصیه‌ی پوریا این فیلم کوتاه را دیدم. با وجود همه‌ی نقدهایی که به پیامد این تمثیل در بی‌قدر شدن این جهان - همینی که هست - در برابر "جهان دیگر" یا "حقیقت" می‌شود، هنوز هم مفهوم مرکزی "تمثیل غار" کار می‌کند. منظورم از کار کردن این نیست که به اصطلاح از آن فیلم می‌سازند، نه. - هر چند اساس هر داستان و قصه‌ای آنجا که قهرمان را به مدد مرشدی از هفت خوان به منزل مقصود می‌رساند نیز بهره‌ی از "آن چیز دیگر" بیش از آنچه در اول قصه بدان ملتفت بود، دارد. - منظور اینکه کلان روایت ساینس هم اگر خود ذیل این تمثیل به مثابه‌ی ابزاری برای زنجیر گشادن و از غار برون کردن روایت نشود - که می‌شود - پاسخگوی پرسش از "عالمِ هستِ نیست‌نما" نخواهد بود.

هر چند در سنت عرفانی ما گفته می‌شود "کان را خبری شد، خبری باز نیامد" اما خیل مدعیان خبر برای آنکه در جهان سایه‌ها دست کم اگر سایه‌ی خدا نمی‌شوند، سایه‌ی عزرائیل بشوند، بازار داغی دارند. به نظر مشکل از غار بیرون زدن نیست که فیلم بر آن بنا شده بلکه مدعیانی از غار بیرون رفته هستند که هر ساعت برای غارنشینان نسخه‌ای از حقیقت می‌پیچیند. و چه بسا همین مصائب سبب شد که نیچه و امثال او چنین بگویند: "خدا فرمولی است برای هرگونه تهمت بستن بر این جهان و هرگونه دروغ درباره‌ی جهانی فراسوی این‌ جهان."
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
زنده‌ی بی‌زوال ایران است.

سخنان نصراله را بایست در متنی که قرار دارد خواند، موقعیت و وضعیت حزب اله بین اعراب و زوایه‌ی تاریخی‌شان [اعراب] با ایران که چونان عارضه‌ای بر هویت آنها سنگینی می‌کند اقتضای چنین سخنان اشتباهی را نشان می‌دهد. اما چرا بایست به آن به عنوان یک دردنشان توجه کرد؟ 
یادداشت‌ها؛ کسری نوری
زنده‌ی بی‌زوال ایران است. سخنان نصراله را بایست در متنی که قرار دارد خواند، موقعیت و وضعیت حزب اله بین اعراب و زوایه‌ی تاریخی‌شان [اعراب] با ایران که چونان عارضه‌ای بر هویت آنها سنگینی می‌کند اقتضای چنین سخنان اشتباهی را نشان می‌دهد. اما چرا بایست به آن به…
کوشش دست یافتن به نگاهی تاریخی مبتنی بر فهمی نسبی از ایران امکان درک تحولاتی را به ما می‌دهد که نمی‌توان از پشت شیشه‌ی کبودِ بدفهمی، ایدئولوژی‌های وارداتی و توهمات سلطه سیاسی فهمید.

پیش چشمت داشتی شیشه‌ی کبود
زان سبب عالم کبودت می‌نمود. 

این انگاره‌ی سبک‌ سر که عرب، ایران باستان را فتح کرد موجب نادیده گرفتن واقعیتی می‌شود که بی‌اعتنایی به آن به نزاعی در اساس بی‌وجه اما پر هزینه و زحمت دامن می‌زند. نادیده گرفتن پایداری و تداوم ایران، نسبت‌اش با اسلام و تاریخی مشحون از حل کردن و از خود کردن آنچه بر ایران به هرشکلی وارد می‌شود موجب به گرو رفتن اندیشه‌ و وجدان ما در عذابی برساخته و تعطیل خرد شده است. پیامد چنین اختلالی در نگرش و چشم انداز ما لاجرم خود به مخاطره‌ای برای ایران در این بحران بدل خواهد شد و افقی موهوم، تحلیل‌های پرت و خرواری تصمیمات غلط برجای خواهد گذاشت. هیجان و جو زدگی، نسنجیدن جوانب مختلف امر، نزدیک بینی مفرط به جای حزم و دور اندیشی در هر امری مذموم است چه رسد اینجا که دیگر کار باریکتر از مو شده است. 

وضع ما به سان همان مستی‌ست که باباطاهر شرحش داده: 

شب تاریک و سنگستان و مو مست
قدح از دست مو افتاد و نشکست
نگهدارنده‌اش نیکو نگهداشت
وگرنه صد قدح نفتاده بشکست. 

به امید همان نگهدارنده که قدح از دست ما نیفتد و آن را محکم بچسبیم - از این جهت که افتخاری‌ست برای ما - هر چند که نمی‌شکند. 
Forwarded from Clash Report
South of Gaza City: A comparison between 2022 and last week (2024).
«هیچ وقت نباید فراموش کرد که ما فرزندان دوره‌ی حاضر ایران بدبختانه در زمانی واقع شده‌ایم که مسئولیت و تکالیف آن صد هزار دفعه بالاتر و سنگین‌تر از اعصار سابقه و بلکه لاحقه است و آشنایان تاریخ می‌دانند که هیچوقت [...] ایران از نقطه نظر سیاسی دچار این بحران عظیم نشده است.
هر قدر عظمت بلیه‌ی وطن بیشتر، به همان اندازه دائره‌ی مسئولیت و تکلیف ابنای وطن وسیع‌تر است. بی‌هیچ‌شبهه، امروز تکمیل یا اضمحلالِ شرف پدران و تقدیر سعادت یا بدبختیِ اولاد ما فقط بسته به حسن یا سوءِ تدابیر حالیه‌ی ماست.»

بریده‌ای از نامه‌ی علامه دهخدای در تبعید، خطاب به انجمن سعادت در استانبول، و خطاب به کوشندگان راه وطن. به تاریخ ۲۸ اسفند ۱۲۸۷
ـــــ
روایتِ روانبُد
یادداشت‌ها؛ کسری نوری
لعبت باز
لعبت باز 

یکی از بن مایه‌های اساسی جهان بینی ایرانی که با تار و پود فرهنگ و ادبیات ایران آمیخته شده؛ نگاه به جهان به مثابه‌ی یک خیمه شب بازی بزرگ است. این گزاره مانند آنچه در خیمه شب بازی با طنینی کودکانه بر پرده می‌رود ساده می‌نماید ولی ساده نیست، مستند لعبت باز هم با همین سادگی و بی لکنت بر پرده سینما دست به روایت می‌زند اما در بین سطورش بر دردنشان‌های دشوار ایران می‌ایستد. 

پوریا نوری کارگردان مستند لعبت باز از تهران تا بلوچستان و از اصفهان تا زنجان همراه مبارک شد تا از زاویه‌‌ای کهن و نادیده به ایران نگاه کند و پا به پای سیاوش ستاری آخرین مرشد زنده‌ی خیمه شب بازی ایران، به جستجوی امکان‌هایی برای ادامه‌ی حیات مبارک برود. لعبت باز دریچه‌ای تازه بر گسل قدیم و جدید ایران می‌گشاید تا امکان حیات امر سنتی در بافت مدرن را به پرسش بکشد. لعبت باز موزه‌ای شدن و انجماد تاریخی مبارک را در پارادوکس داغ ریگ ‌زارهای بلوچستان و نمک زار زنجان در کنار هم نشان می‌دهد تا بر تلاشی تاریخی برای زندگی و نه حیاتی نباتی در پشت شیشه‌های موزه دست بگذارد. لعبت باز به مشکل ایران از نگاه مبارک می‌نگرد بی آنکه ادعای راهکاری بی درد و آنی داشته باشد و پیچیدگی تناقضات درونی‌اش را از مهاجرت‌ تا ایستادن، از موزه تا دستان کودکان و از سنت تا تجدد نشان می‌دهد. 

لعبت باز یک مستند ایرانی است نه کالایی با متر و معیارهای جشنواره‌ای، مستندی که وام دار متن و دغدغه‌ی مولف در نگریستن ایران از درون است، نه لعبتک چشمانی بیگانه از قاب مقولات فرهنگی آنها. 
مدتی هست چیزی ننوشتم اینجا، قصدی هم نداشتم اما با خودم گفتم این عریضه که پر و خالی بودنش هم توفیری نداره، بد نیست به یاد آورده بشه.
من قبلا اینجا گفتم که نگاهم به سیاست و فضای فعلی فعالیت‌هایی که حولش شکل گرفته چیه، از دغدغه‌ام برای نظر انداختن به ریشه‌های این بحران هم چیزهایی نوشتم، با همین مقدمه بهتر می‌دونم که تحولات فعلی رو با عینک ساده انگاری نگاه نکنیم. پیامد حرفم استقبال از انفعال نیست تا هرکسی به دنبال کلاه بر باد رفته خودش بدوه، نه، بهتر دیدن مسئله‌ای است که فعلا با رسیدن به پاسخش فاصله داریم چون سوالش رو پیدا نکردیم.
این وسط اما از نضج گرفتن آگاهی ملی خرسندم، البته این کلمه‌ی آگاهی ملی رو نه در زمینه‌ی ناسیونالیسم قرار میدم و نه در ترم‌های مارکسیستی، در واقع توصیه‌ام اغلب اینجا این بوده که سعی کنیم کمتر با دستگاه مفاهیم غرب خودمون رو نگاه کنیم، نه اینکه حالا دم و دستگاه اندیشه‌ای راه انداختیم و بی نیاز هستیم، چه بسا تا در فلسفه‌ی غرب مجتهد نشده باشیم در فهم مشکل خودمون لنگ خواهیم زد. منظور اینکه از قالب‌های آماده ایدئولوژی که اندیشه رو به گرو گرفته مسائل تاریخی رو نگاه نکنیم.

این حرفها که در فضای مجازی-سیاسی امروز خریدار نداره، البته نه حرفهای من، منظورم بحثش هست که میدان جاذبه‌ی توجه این فضا نیست اما کنار این اقیانوس یک سانتی مهملات، چشمه‌های عمیقی از دل کوه در حال جوشیدن هست که به دریای خرد و آگاهی می‌ریزه. امیدوارم جرعه‌ای از این آب زلال رو بنوشیم و کمتر مشغول سراب بشیم.

این نقدهایی که مینویسم اینجا شاید گاهی لازمه که آدرسی داشته باشه یا دست کم معلوم بشه سرش به کجا می‌خوره اما خب ضرورتی نداره به نظرم، کسی منو یقه نکرده و خیلی مهم نیست، ضمن اینکه با دوستان نزدیک‌تر هم گفتن ف به جای فرحزاد کفایت می‌کنه.

من خیلی دوست دارم که به قول شاه نعمت‌الله ولی؛ در این تشویش خرمی وصل یار ببینم اما نمی‌خوام با این قلب گرم و امیدوار، سردی وقایع رو نادیده بگیرم هرچند بهش مؤمنم.

خب، فکر کنم عریضه رو پر کردم دیگه، میشه گفت کسی که زحمت به خودش میده و در این شلوغی مطالب و اخبار و حرف و حدیث، اینجا رو هم می‌خونه باعث شد که بنویسم، ممنونم.
"بازگشت" یکی از عمیق‌ترین استعاره‌های بشر برای توضیح انتظارها و نگرانی‌هایش هست.
بازگشت‌هایی آرمانی شده با دل‌هایی از انتظار خون که چه بسا راوی تاریخ بسیاری از زخم خوردگان باشد.
با این همه مولانا در روایت یکی از این بازگشت‌های استعاره‌ای مثل همیشه چیزی بیشتر از آنچه دیگران گفته‌اند بیان کرده است.
آنچه در این اسطوره‌ها تکرار می‌شود معمای شناخت شخص بازگشته است، چگونه آنکه سالها او را ندیده‌ایم بشناسیم؟
اغلب به اندازه‌ی تمنا، ایمان و شناخت آنانکه به انتظار ایستاده‌اند درجه‌ی شناخت روشن می‌شود. اما آنکه به کمال شناخته باشد آیا انتظار می‌کشد؟ آیا محتاج مژده‌ی وصل است؟
در مثنوی بخوانید:
قصهٔ فرزندان عزیر علیه‌السلام کی از پدر احوال پدر می‌پرسیدند می‌گفت آری دیدمش می‌آید بعضی شناختندش بیهوش شدند بعضی نشناختند می‌گفتند خود مژده‌ای داد این بیهوش شدن چیست؟

بانگ می‌زد کای مبشر باش شاد
وان دگر بشناخت بیهوش اوفتاد

وهم را مژده‌ست و پیش عقل نقد
ز انک چشم وهم شد محجوب فقد

اگر این بازگشته‌ی از راه نرسیده همان امید بهروزی و سعادت باشد چه؟

فیلم the return
داستان بازگشت اودیسئوس.
چندی پیش با دوستانم به زیارت مدفن بزرگان درویشی و ایران در شاه عبدالعظیم مشرف شدیم. سالها پیش مقابر ایشان را تخریب کردند و به چنین وضعیتی درآمد.
یادداشت‌ها؛ کسری نوری
چندی پیش با دوستانم به زیارت مدفن بزرگان درویشی و ایران در شاه عبدالعظیم مشرف شدیم. سالها پیش مقابر ایشان را تخریب کردند و به چنین وضعیتی درآمد.
احترام به مردگان و مقابر ایشان در عرف و فرهنگ ما تا اندازه‌ای اهمیت دارد که توصیه به نیکی یاد کردن از رفتگان شده است. این احترام نه از جهت مرده پرستی و علقه‌ی خاطر به سنگ و خاک است، این ناشی از اعتقاد ما به پروردگار و توجه به آن روح الهی مشترک در میان ماست. همین توجه به میراث و حفظ آن یکی از علل تداوم اجتماعی و تاریخی ما شده است، اگر ما دچار فراموشی و بی‌اعتنایی تاریخی به گذشته‌ی خویش شویم ناگزیر خود را از یاد خواهیم برد و کسی که گذشته‌ای نداشته باشد لاجرم آینده‌ای نخواهد داشت. برای درک پیامد فراموشی تاریخی در سطح اجتماع اگر نگاهی به وضع بیماری آلزایمر کنیم مسئله برایمان روشن‌تر خواهد شد. وقتی گذشته فراموش می‌شود شما فقط یک جعبه با برچسب گذشته را در گوشه‌ی ذهنتان از دست نمی‌دهید، خودتان را از دست می‌دهید.

در این مدفن که من عکس و آدرس مقابر آن را گذاشته‌ام، تاریخ تحول و آستانه‌ی ورود ما به دوران جدید فشرده شده است. اگر کسی در آینده در پی احراز این مهم برآید که چه کسانی در حوالی ایام مشروطه در عمل و نظر بر تحولات آن موثر بوده‌اند و نشانی از آنها بخواهد پیدا کند و چیزی نیابد، لابد بر صحت آن تاثیر و تحولات هم تردید خواهد کرد. اگر هم تردید نکند حق دارد که بر مردمِ "ما هیچ ما نگاه" ایراد بگیرد [ و حتی لعنت کند ] که چرا میراث مرا حفظ نکرده‌اید؟ البته شاید ما جواب دهیم که میراث شما در قلب شماست و برایش از حافظ بخوانیم که "آتشی که نمیرد همیشه در دل ماست"، اما این از بار مسئولیت ما کم نمی‌کند، برای وجدان آدمی بهتر است که بگوید من تلاشم را کردم اما نشد تا بگوید خواب بودم.
امروز وقتی می‌خواستم وارد کتابخانه شوم این عکس را گرفتم، با خودم گفتم حالا جای اینکه در این لحظه زندگی کنی و همراه درخت‌ها و کلاغ‌ها و آدمها باشی، پرت ثبت کردنش بودی که مبادا از دستت سُر بخورد یا خرج اینجا کنی؟
خنده‌دار است که آدمی، خصوص آدم امروز با عکس و خاطره‌ کسی یا چیزی بیشتر دمساز است تا خودش. فارغ از بحث اهمیت تاریخی حفظ میراث که نافی "دم را غنیمت شمردن" نیست، این لگدی‌ست که هر از گاهی باید به خود بزنم.
یادداشت‌ها؛ کسری نوری
امروز وقتی می‌خواستم وارد کتابخانه شوم این عکس را گرفتم، با خودم گفتم حالا جای اینکه در این لحظه زندگی کنی و همراه درخت‌ها و کلاغ‌ها و آدمها باشی، پرت ثبت کردنش بودی که مبادا از دستت سُر بخورد یا خرج اینجا کنی؟ خنده‌دار است که آدمی، خصوص آدم امروز با عکس…
اما من می‌خواهم این عکس را خرج مسئله‌ی #زمستان کنم، لابد زمستان اخوان ثالث را خوانده‌اید و با آن فیگور تاریخی "لولی‌وش مغمومِ در زمستان مانده" چندباری همذات پنداری کرده‌اید. با اینکه متاخر است و به عبارتی شعر نو است اما یکی از بهترین بیان‌های رکود و فسردگی اجتماع است. این ناله‌ی زمستان دیر زمانی‌ست در کنج این کاشانه بلند است اما از حوالی مشروطه به بعد هر گوشه که سری بچرخانید یکی دارد درباره‌ی زمستان و سرما و زمهریر می‌گوید. لابد آن شوک ادراکی که از پس انحطاطی دراز دامن خواب زمستانی ما را آشفته کرد سبب این همه آه و ناله شد. البته اینکه با فرا رسیدن دوران جدید و آگاهی از واماندگی‌مان چه چیز ارزنده‌ای بیش از ناله از حنجره‌ بیرون داده‌ایم بحثی دیگر است. من اینجا مرادم از پرداختن به ناله تحقیر آن نیست، آدمی را که از درد خبری نباشد الزاما بی‌درد نیست، اتفاقا دردش حادتر است که ناله‌ای نمی‌کند. هرچند از جایی به بعد خود "ناله کردن" از آنجا که در پیوستش "آگاهی از درد" مفروض داشته شده ژستی برای ابراز غیر مستقیم آگاه بودن می‌شود و امان از خیل ناله کن‌های "خود آگاه پندار" که چه تعزیه‌ای از ناله‌ی منفعل راه انداخته‌اند.

گذشته از اینها در سردی زمستان، امید بهار هم خوابیده. آنکه از زمستان می‌گوید از روال طبیعت این را هم می‌داند که سه ماه بعد از این بهار خواهد آمد. به تعبیری استعاره‌ی زمستان، استعاره‌ی انتظار بهار است و اگر از این چشم انداز نگاه کنیم می‌توان به این مسئله هم اشارتی کرد که ما بیش از "سنگِ تیپا خورده"، سنگِ امیدوار بوده‌ایم و چشم انتظاریم تا بالاخره روزی "مسیحای جوانمرد"مان در بگشاید و سلام را پاسخ گوید.
وقتی از امتناع امکان اندیشیدن در تاریخ ایران گفته می‌شود اشاره به همین "هوای بس ناجوانمردانه سرد" دارد و از آنجا که "سرما نه همه سردِ زمستان باشد"، سراغی از آن را در هرجایی از زندگی می‌توان جست. اما وقتی جهالت و حماقت دامن گیر زمانه شده لاجرم هر کوششی هم که باشد جز در سوز سرمای استخوان سوز زمستان مکانی دیگر نخواهد یافت. منظور اگر روی تاریخ ایران [به فرض که به تجسم درآید] zoom out می‌کنید و از چهار فصل خدا فقط زمستان می‌بینید - دست کم از دوره‌ی به اصطلاح زرین فرهنگی به این طرف - معنای آن اما فقدان کوشش نیست.

اینکه آیا بالاخره قرار است زمستان به سرآید یا نه هم بحثی دیگر است و فعلا بگذارید در همان فیگور لولی‌وشِ مغمومِ امیدوار منجمد باشیم، اما یک سوال اگر نقطه‌ی تعلیق سریال پربیننده‌ی got روی "زمستان می‌آید" [winter_is_coming] بنا شده بود در حکایت زمستانِ نرفتنی تاریخ ما نقطه‌ی تعلیق کجاست، "بهار می‌آید؟" احتمالا. من تعجب نمی کنم اگر روزی در آن دنیا - آخر بعید است دیگر به عمر ما هم قد بدهد- کسی مرا خبر کند که در آن "کهن بوم و بر" دوست داشتنی‌ات برای مقاومت در برابر آمدن بهار و در گشودن مسیحای جوانمرد، این خیل خواب زده‌ها که با هیچ لگدی تکان نمی‌خوردند یکباره متفق شدند که: "مباد محض خاطر مشتی سنگ تیپا خورده‌ی گیرم امیدوار، دربگشایی! دستت را از روی دستگیره‌ی در بردار و به خاطر خود تشویش مده، سمعکت را خاموش و استراحت کن."

در آخر اما در #زمستان به مثابه‌ی اقتضاء، ضرورت و چه بسا موهبت هم نگاه کرده‌اند که این نگا‌ه‌ها تنها از اهل تصوف برمی‌آید و گواهی بدهید آدمی که در وسط زمستان هم فسرده نباشد توفیر دارد با آن فسردگانی که اگر قدمی هم از قدم بردارند نه سالی و ماهی که قرنی شاید به طول انجامد. به زعم من اگر وقتی کسی خواست در باب راز تداوم تاریخی ایران سراغ نشانه‌ها برود، نه پی سنگ تیپا خورده‌ها که باید پی الماس‌ها باشد، وانگاه ایران را کان الماس بیابد. من اشاره‌ام را در این باره به مولانا مختصر می‌کنم تا دیگر بیش از این طول ندهم، او چند جایی در کتاب‌های مختلفش به این زمستان لطف اشاره دارد اما من در این میان از حکایت ذوالقرنین و کوه قاف بیشتر لذت می‌برم.

گفت اینک دشت سیصدساله راه
کوههای برف پر کردست شاه

کوه بر که بی‌شمار و بی‌عدد
می‌رسد در هر زمان برفش مدد

کوه برفی می‌زند بر دیگری
می‌رساند برف سردی تا ثری

کوه برفی می‌زند بر کوه برف
دم به دم ز انبار بی‌حد و شگرف

گر نبودی این چنین وادی شها
تف دوزخ محو کردی مر مرا

غافلان را کوههای برف دان
تا نسوزد پرده‌های عاقلان

گر نبودی عکس جهل برف‌باف
سوختی از نار شوق آن کوه قاف
Clash Report
South of Gaza City: A comparison between 2022 and last week (2024).
عکسها شرحی لازم ندارد، آن اوایل کسی از من پرسید بالاخره حماس نابود می‌شود؟ من همان وقت گفتم مسئله نابودی حماس نیست، مسئله مردمی هستند که به ظلم خانه و کاشانه‌ی آنها اشغال شده، حتی اگر همه‌ی نظمِ تحمیلی هم بر این قرار باشد که نادیده گرفته شوند، خودشان که نمی‌تواند خویشتن را فراموش کنند، چاره‌ی اشغال حافظه اف ۳۵ نیست.

من نمی‌دانم چه زمانی #غزه رنگ صلح و آرامش خواهد دید، به این آتش بس نیم بند هم امیدی ندارم، اما به نظرم ضرورت دارد که ما در ایران به آنچه در منطقه‌ی مشترک فرهنگی، تاریخی و اعتقادی‌مان در حال رخداد است توجه داشته باشیم و به آن فکر کنیم که چگونه می‌توان از رنج انسان کاست.
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
دوستی به من یادآوری کرد چیزی اینجا بنویسم، از طرفی فعلا چنان سدی که بر رود می‌بندند تا آبی که از آسمان می‌رسد را جمع کند و به وقت و اندازه‌اش جاری کند، دریچه‌های سدِ سخن بسته‌ست. نمی‌دانم چرا؟ شاید از بهار و سیرابی زمین است که جاری شدن موکول به قحطی و خشکسالی شده و شاید هنوز قدری از آسمان نرسیده که بخواهد جاری شود. نمی‌دانم.
اما اگر از من می‌پرسید لبریزم از یاد دوست که همه است؛ جهان است، ایران است، خانواده است، رفیق است. آن یاد را پشت سدها نمی‌شود نگه داشت اما سخنش را، حرفش را بی‌غمزه‌اش نمی‌توان جاری کرد.

قافیه اندیشم و دلدار من
گویدم مَندیش جز دیدار من.

فکر کردم حالا که سخنی جاری نمی‌شود دست کم  تصویر آشنایی از آنچه دوست می‌دارم اینجا بگذارم که یاد دوست و دوستی کرده باشم.