یادداشت‌ها؛ کسری نوری
390 subscribers
40 photos
7 videos
9 links
Download Telegram
نیچه در تبارشناسی اخلاق که به لطف و توصیه‌ی دوستی خواندم، ستایشی از فراموشی به عنوان ارزشی در منش و آئین سروران برای گواریدن زندگی می‌کند و از پس آن نقبی به حافظه و کارکرد نظام دهنده‌اش برای تثبیت هنجارهای اجتماعی می‌زند که این نقد و سنجیدن وی از آموزه‌های عرفانیِ فرهنگ ما درباره‌ی نسبت آدمی با شر دور نیست.

جدای از بحث‌های نظری در این باره، به نظرم امروزه با وجود اضطراب و فشار فزاینده‌ی زندگی، فهم و ساخت گشاییِ کارکردهای اجتماعی حافظه و ضرورت فراموشی و بخشش در همان معنایی که از "غفران" مراد می‌شود، ضرورت دارد.

بارها به مناسبت‌های مختلف و در موقعیت و ساحت‌های متفاوت زندگی با اسارت و به بردگی رفتن انسان در بدبیاری‌ها و بد کردن‌های خویش روبرو بوده‌ایم، مشکلی که به قول عامیانه‌‌ای از آن، "مثل خوره به جان آدمی می‌افتد" و او را از پا درمی‌آورد.
نگاه کردن به معرکه‌گیری بسته به اینکه چه کسی و به چه دلیلی تماشایش می‌کند معانی متفاوتی دارد.
با این توجه، "تماشا کردن" معرکه نه صرفا انفعال است و نه به تعبیری مشارکت منفعل بلکه می‌تواند کنشی آموزنده و زمینه‌ساز شناخت جامعه باشد.

این واژه‌ی معرکه را نیک که بنگری می‌توان پیشوندِ پدیده‌ها و رفتارهای متفاوت و مختلفی گذاشت. پدیده‌هایی که نه تنها در حال بازنمایی چیزی هستند که نیست بلکه دیگر امکان‌های سرگرمی‌ساز خویش را هم از کف داده‌اند.

در چشمان تماشاگرِ معرکه‌‌ای بی‌رمق، "فراخوان هنگامه" است. امید و امید که این چشمانِ بی‌تاب و صبور  نقش خیال را بر قامتِ موزون سعادت بنشانند.

نقش خیال رویش دیشب به خواب دیدم
مه را به شب توان دید من آفتاب دیدم
لابد این تُرَهات اخیر ترامپ را خوانده‌اید. بر او حرجی نیست وقتی حکومت، فعال سیاسی و این به اصطلاح اپوزیسیون هم در فهمیدن اینکه ایران چیست و ایران کجاست قاصر و ناتوان هستند، شنیدن چنین اباطیلی شگفت نمی‌نماید.

اگر ایران بنای محو شدن از روی زمین داشت که بالاخره جایی از این تاریخ بلند بالای هجوم، غارت و خودکامگی تیغ‌ها بر آن اثر می‌کرد و اکنون دیگر نشانی از آن نبود.

ایران زخم‌ها خورده‌ اما پایداری‌ها کرده‌، آنجا که هر مردمی را تاب ایستادن و دوام آوردن نبود، دوام آورده‌ و آنجا که در گذارِ دوران‌، تمدن‌ها جا مانده‌اند از آستانه‌ عبور کرده است و باز هم عبور می‌کند.
یا محبت در درون شعله زند
زفت گردد وز اثر فارغ کند
حاجتش نبود پی اعلام مهر
چون محبت نور خود زد بر سپهر


محبت و اظهار محبت یکی نیست، هرچند اغلب فاصله‌ی زمانیِ کمی باهم دارند اما هست محبتی که از اظهار بی‌نیاز است. به نظرم فاصله‌ها در اظهار دوستی که این روزها اندک نیست را نباید با فقدان دوستی و دشمنی یکی گرفت.

این دو بیت از مولانا را نشانه آوردم برای دوستی‌های بی‌نشان.
رفیقی از طایفه‌ی دُردی کِشان با تنی خلیده از شاخِ روزگار و دلی بی‌غش که خاصیت دردی کشان باشد با همان لفظ لاتیِ خودش گفت: "همه‌ی آدما بالا درختی هستن، همه! فقط مهم اینه که بالا درختیِ کی باشی."
و مرا با خود برد به روزی و جایی که دیگر رفیقی از همان طایفه وقتی بازی خورده‌ای از سریر خود نشانده‌ی آگاهی به طعنه به او می‌گفت: "بازی‌ات داده است!" به لبخندی گرم پاسخش داد: "مهره‌ی دست او بودن عار نیست که طعنه داشته باشد، افتخار است." راست می‌گفت، مهم است که بالا درختی "که" باشی، فرقش از طعنه است تا شادی.
خیام وقتی گفت: "ما لعبتکانیم و فلک لعبت باز" چنان به حیرتِ این بازی خوردن‌ها نشسته بود و از آن مست بود که او را نمی‌رسید تا بگوید فرق دارد که لعبتک کدام فلک باشی. از آن حیرت آغاز تا آن دریا شدنِ قطره راهی‌ست دراز؛ "تو نقشی، نقش‌بندان را چه دانی؟"

کدام نقاش؟ فرق دارد، فرق دارد که بازی‌ خورده‌ای را نقش‌بند ببینی یا یگانه لعبت‌باز را؟ فرق دارد که سر کجا بنهی که اگر توفیری نداشت این بی‌قراری از کجا خاست؟

بشنو الفاظ حکیم پرده‌ای
سر همانجا نِه که باده خورده‌ای
عالَمِ خدا بس بزرگ و فراخ است، تو در حُقّه‌ای کردی که « همین است که عقلِ من ادراک می‌کند.» پس، کارِ کسی که خالقِ عقل است، در عقل محصور کردی... نقشِ خود خواندی. نقشِ یار بخوان. ورقِ خود خواندی، ورقِ یار بخوان.

مقالات شمس.
یادداشت‌ها؛ کسری نوری
پرسش از اخلاق اخلاق را از سیاست یا به عبارتی جامعه و شهر نمی‌توان منفک کرد که در شناخت آن دچار کژفهمی خواهیم شد و سیاست را هم بدون سنجیدن شبکه‌ی ارزش‌های اخلاقی و در نهایت اخلاق فردی نمی‌توان به تمامی درک کرد . من بر سر این گزاره نیازی به جدل نمی‌بینم اما…
حوصله‌ام برای نوشتن، حوصله‌ای مستقر نیست، مدام می‌گریزد و بی‌قراری می‌کند وگرنه بدم نمی‌آمد به این بحران اخلاق و سیاست بپیچم و دست کم برای خودم چیزی بنویسم تا در وقتی دیگر دنباله‌ی نگاهم را بجویم و بنگرم چه اندازه حرکت کرده و چه چیز تازه‌ای دریافته است. 

القصه اگر شما به قدر من بی‌حوصله نیستید این نوشته‌ی پیشینم: "پرسش از اخلاق" را بخوانید. البته اگر این عارضه‌ی غامض نویسی‌ام¹ آزارتان ندهد. و اگر خواندید، به نسبت اخلاق و سیاست توجهی داشته باشید تا از فراز حواشی این روزها - اگر مثل من گاهی به تماشای معرکه‌ای² می‌روید و ناگزیر از آن مطلعید - ریشه‌هایش را بجویید. 

آنگاه چند پرسش؛ آیا چنانکه که پیش از این ادعا کرده‌ام: "این دو [ اخلاق و سیاست ] چنان در هم تنیده است که نمی‌توان یکی را برای دیگری وانهاد"؟ یا از طرفی دیگر حوزه‌ی اخلاق اساسا با حوزه‌ی سیاست تداخلی ندارد و از هم جداست؟ به عبارتی دیگر جاذبه‌ی میدان سیاست متاثر از هنجارهای اخلاقی نیست و نباید باشد³ برای مثال نپاییدن بر عهد چنانکه در مناسبات بین‌المللی رواج دارد بیانگر یک حقیقت خلل ناپذیر است یا پیامد عارضه‌ای اخلاقی به علت غفلت از در هم تنیدگی اخلاق و سیاست؟⁴

این پرسش‌ تفصیل برداشت و من نیمی از آن را بریدم تا کمتر درهم و برهم باشد و در نوبتی دیگر ادامه دهم، اگر شما هم به این بحث علاقه‌ای داشتید از شنیدن نظرات شما استقبال می‌کنم. فکر می‌کنم یکی از گره گاه‌های مشکلِ ایران در همین جا کور شده است.


پانویس:


1- به تازگی دریافته‌ام، این مسئله ریشه‌ای تاریخی در مرصع و ثقیل نویسی بی‌حساب و کتاب اهل قلم، نبود استانداردهای نگارش و... دارد و تنها من مقصر نیستم.

2- به تماشای معرکه نشستن به لحاظ تاریخی متضمن اندک خجالتی است، مانند وقتی اخبار زرد چشمانت را می‌رباید، دیدن اینکه مار از جعبه‌ای بیرون می‌آورند یا زنجیر پاره می‌کنند اغلب اتلاف وقت و کسر شأن تلقی می‌شود اما تماشای همین معرکه‌ها از جهتی برای شناخت خویش و جامعه به نظرم ضروری است. نقل است، میرفندرسکی حکیم از مصاحبان دربار شاه عباس، به تماشای معرکه می‌رفت، از او نزد شاه بدگویی کردند که فلانی به تماشای معرکه گیری‌های شهر می‌رود و این در شأن تخت شاهی نیست. شاه عباس از ان جهت که جانب احترام او را داشت در جمع درباریان گفت: شنیده‌ایم از اهل دربار به تماشای معرکه می‌روند. میرفندرسکی درجا جواب داد: اشتباه به عرضتان رسانده‌اند من از دربار کسی را آنجا ندیده‌ام. حالا اگر احیانا شما هم با این معرکه‌ها وقت خود را هدر نمی‌دهید، من گواهی می‌دهم که شما را آنجا ندیده‌ام.

3- تفاوت میان این "نیست" تا "نباید باشد" تفاوتی میان  توصیف تا تجویز است با پیامدهای متفاوت.

4- همانطور که می‌دانید در قرآن به عنوان یکی از نصوص و چه بسا اساسی‌ترین نص ارکان ملیت ما، یا به عبارتی یکی از کتاب‌های روی طاقچه‌، وفای به عهد هنجاری خلل ناپذیر است و حتی در ساحت سیاست، آنجا که مسلمانان با مخالفانشان عهدنامه‌ای منعقد می‌کنند، مورد تاکید قرار می‌گیرد. من اطلاعات تاریخی‌ام گسترده نیست اما اشارات تاریخی از سایه‌ی چنین هنجاری بر سیاست گواهی می‌دهد. در حالی که به خصوص با آغاز دوران مدرن، ما را از این ناحیه کم داغ نکرده‌اند.  
Forwarded from pooria.noori
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
فیلم کوتاه Allégorie citadine محصول 2024 که با همکاری JR عکاس مطرح فرانسوی کارگردانی شده و بر اساس "تمثیل غار" افلاطون است. این فیلم اولین نمایش جهانی خود را در هشتاد و یکمین جشنواره فیلم ونیز اخیر داشت.
pooria.noori
فیلم کوتاه Allégorie citadine محصول 2024 که با همکاری JR عکاس مطرح فرانسوی کارگردانی شده و بر اساس "تمثیل غار" افلاطون است. این فیلم اولین نمایش جهانی خود را در هشتاد و یکمین جشنواره فیلم ونیز اخیر داشت.
به توصیه‌ی پوریا این فیلم کوتاه را دیدم. با وجود همه‌ی نقدهایی که به پیامد این تمثیل در بی‌قدر شدن این جهان - همینی که هست - در برابر "جهان دیگر" یا "حقیقت" می‌شود، هنوز هم مفهوم مرکزی "تمثیل غار" کار می‌کند. منظورم از کار کردن این نیست که به اصطلاح از آن فیلم می‌سازند، نه. - هر چند اساس هر داستان و قصه‌ای آنجا که قهرمان را به مدد مرشدی از هفت خوان به منزل مقصود می‌رساند نیز بهره‌ی از "آن چیز دیگر" بیش از آنچه در اول قصه بدان ملتفت بود، دارد. - منظور اینکه کلان روایت ساینس هم اگر خود ذیل این تمثیل به مثابه‌ی ابزاری برای زنجیر گشادن و از غار برون کردن روایت نشود - که می‌شود - پاسخگوی پرسش از "عالمِ هستِ نیست‌نما" نخواهد بود.

هر چند در سنت عرفانی ما گفته می‌شود "کان را خبری شد، خبری باز نیامد" اما خیل مدعیان خبر برای آنکه در جهان سایه‌ها دست کم اگر سایه‌ی خدا نمی‌شوند، سایه‌ی عزرائیل بشوند، بازار داغی دارند. به نظر مشکل از غار بیرون زدن نیست که فیلم بر آن بنا شده بلکه مدعیانی از غار بیرون رفته هستند که هر ساعت برای غارنشینان نسخه‌ای از حقیقت می‌پیچیند. و چه بسا همین مصائب سبب شد که نیچه و امثال او چنین بگویند: "خدا فرمولی است برای هرگونه تهمت بستن بر این جهان و هرگونه دروغ درباره‌ی جهانی فراسوی این‌ جهان."
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
زنده‌ی بی‌زوال ایران است.

سخنان نصراله را بایست در متنی که قرار دارد خواند، موقعیت و وضعیت حزب اله بین اعراب و زوایه‌ی تاریخی‌شان [اعراب] با ایران که چونان عارضه‌ای بر هویت آنها سنگینی می‌کند اقتضای چنین سخنان اشتباهی را نشان می‌دهد. اما چرا بایست به آن به عنوان یک دردنشان توجه کرد؟ 
یادداشت‌ها؛ کسری نوری
زنده‌ی بی‌زوال ایران است. سخنان نصراله را بایست در متنی که قرار دارد خواند، موقعیت و وضعیت حزب اله بین اعراب و زوایه‌ی تاریخی‌شان [اعراب] با ایران که چونان عارضه‌ای بر هویت آنها سنگینی می‌کند اقتضای چنین سخنان اشتباهی را نشان می‌دهد. اما چرا بایست به آن به…
کوشش دست یافتن به نگاهی تاریخی مبتنی بر فهمی نسبی از ایران امکان درک تحولاتی را به ما می‌دهد که نمی‌توان از پشت شیشه‌ی کبودِ بدفهمی، ایدئولوژی‌های وارداتی و توهمات سلطه سیاسی فهمید.

پیش چشمت داشتی شیشه‌ی کبود
زان سبب عالم کبودت می‌نمود. 

این انگاره‌ی سبک‌ سر که عرب، ایران باستان را فتح کرد موجب نادیده گرفتن واقعیتی می‌شود که بی‌اعتنایی به آن به نزاعی در اساس بی‌وجه اما پر هزینه و زحمت دامن می‌زند. نادیده گرفتن پایداری و تداوم ایران، نسبت‌اش با اسلام و تاریخی مشحون از حل کردن و از خود کردن آنچه بر ایران به هرشکلی وارد می‌شود موجب به گرو رفتن اندیشه‌ و وجدان ما در عذابی برساخته و تعطیل خرد شده است. پیامد چنین اختلالی در نگرش و چشم انداز ما لاجرم خود به مخاطره‌ای برای ایران در این بحران بدل خواهد شد و افقی موهوم، تحلیل‌های پرت و خرواری تصمیمات غلط برجای خواهد گذاشت. هیجان و جو زدگی، نسنجیدن جوانب مختلف امر، نزدیک بینی مفرط به جای حزم و دور اندیشی در هر امری مذموم است چه رسد اینجا که دیگر کار باریکتر از مو شده است. 

وضع ما به سان همان مستی‌ست که باباطاهر شرحش داده: 

شب تاریک و سنگستان و مو مست
قدح از دست مو افتاد و نشکست
نگهدارنده‌اش نیکو نگهداشت
وگرنه صد قدح نفتاده بشکست. 

به امید همان نگهدارنده که قدح از دست ما نیفتد و آن را محکم بچسبیم - از این جهت که افتخاری‌ست برای ما - هر چند که نمی‌شکند. 
Forwarded from Clash Report
South of Gaza City: A comparison between 2022 and last week (2024).
«هیچ وقت نباید فراموش کرد که ما فرزندان دوره‌ی حاضر ایران بدبختانه در زمانی واقع شده‌ایم که مسئولیت و تکالیف آن صد هزار دفعه بالاتر و سنگین‌تر از اعصار سابقه و بلکه لاحقه است و آشنایان تاریخ می‌دانند که هیچوقت [...] ایران از نقطه نظر سیاسی دچار این بحران عظیم نشده است.
هر قدر عظمت بلیه‌ی وطن بیشتر، به همان اندازه دائره‌ی مسئولیت و تکلیف ابنای وطن وسیع‌تر است. بی‌هیچ‌شبهه، امروز تکمیل یا اضمحلالِ شرف پدران و تقدیر سعادت یا بدبختیِ اولاد ما فقط بسته به حسن یا سوءِ تدابیر حالیه‌ی ماست.»

بریده‌ای از نامه‌ی علامه دهخدای در تبعید، خطاب به انجمن سعادت در استانبول، و خطاب به کوشندگان راه وطن. به تاریخ ۲۸ اسفند ۱۲۸۷
ـــــ
روایتِ روانبُد
یادداشت‌ها؛ کسری نوری
لعبت باز
لعبت باز 

یکی از بن مایه‌های اساسی جهان بینی ایرانی که با تار و پود فرهنگ و ادبیات ایران آمیخته شده؛ نگاه به جهان به مثابه‌ی یک خیمه شب بازی بزرگ است. این گزاره مانند آنچه در خیمه شب بازی با طنینی کودکانه بر پرده می‌رود ساده می‌نماید ولی ساده نیست، مستند لعبت باز هم با همین سادگی و بی لکنت بر پرده سینما دست به روایت می‌زند اما در بین سطورش بر دردنشان‌های دشوار ایران می‌ایستد. 

پوریا نوری کارگردان مستند لعبت باز از تهران تا بلوچستان و از اصفهان تا زنجان همراه مبارک شد تا از زاویه‌‌ای کهن و نادیده به ایران نگاه کند و پا به پای سیاوش ستاری آخرین مرشد زنده‌ی خیمه شب بازی ایران، به جستجوی امکان‌هایی برای ادامه‌ی حیات مبارک برود. لعبت باز دریچه‌ای تازه بر گسل قدیم و جدید ایران می‌گشاید تا امکان حیات امر سنتی در بافت مدرن را به پرسش بکشد. لعبت باز موزه‌ای شدن و انجماد تاریخی مبارک را در پارادوکس داغ ریگ ‌زارهای بلوچستان و نمک زار زنجان در کنار هم نشان می‌دهد تا بر تلاشی تاریخی برای زندگی و نه حیاتی نباتی در پشت شیشه‌های موزه دست بگذارد. لعبت باز به مشکل ایران از نگاه مبارک می‌نگرد بی آنکه ادعای راهکاری بی درد و آنی داشته باشد و پیچیدگی تناقضات درونی‌اش را از مهاجرت‌ تا ایستادن، از موزه تا دستان کودکان و از سنت تا تجدد نشان می‌دهد. 

لعبت باز یک مستند ایرانی است نه کالایی با متر و معیارهای جشنواره‌ای، مستندی که وام دار متن و دغدغه‌ی مولف در نگریستن ایران از درون است، نه لعبتک چشمانی بیگانه از قاب مقولات فرهنگی آنها. 
مدتی هست چیزی ننوشتم اینجا، قصدی هم نداشتم اما با خودم گفتم این عریضه که پر و خالی بودنش هم توفیری نداره، بد نیست به یاد آورده بشه.
من قبلا اینجا گفتم که نگاهم به سیاست و فضای فعلی فعالیت‌هایی که حولش شکل گرفته چیه، از دغدغه‌ام برای نظر انداختن به ریشه‌های این بحران هم چیزهایی نوشتم، با همین مقدمه بهتر می‌دونم که تحولات فعلی رو با عینک ساده انگاری نگاه نکنیم. پیامد حرفم استقبال از انفعال نیست تا هرکسی به دنبال کلاه بر باد رفته خودش بدوه، نه، بهتر دیدن مسئله‌ای است که فعلا با رسیدن به پاسخش فاصله داریم چون سوالش رو پیدا نکردیم.
این وسط اما از نضج گرفتن آگاهی ملی خرسندم، البته این کلمه‌ی آگاهی ملی رو نه در زمینه‌ی ناسیونالیسم قرار میدم و نه در ترم‌های مارکسیستی، در واقع توصیه‌ام اغلب اینجا این بوده که سعی کنیم کمتر با دستگاه مفاهیم غرب خودمون رو نگاه کنیم، نه اینکه حالا دم و دستگاه اندیشه‌ای راه انداختیم و بی نیاز هستیم، چه بسا تا در فلسفه‌ی غرب مجتهد نشده باشیم در فهم مشکل خودمون لنگ خواهیم زد. منظور اینکه از قالب‌های آماده ایدئولوژی که اندیشه رو به گرو گرفته مسائل تاریخی رو نگاه نکنیم.

این حرفها که در فضای مجازی-سیاسی امروز خریدار نداره، البته نه حرفهای من، منظورم بحثش هست که میدان جاذبه‌ی توجه این فضا نیست اما کنار این اقیانوس یک سانتی مهملات، چشمه‌های عمیقی از دل کوه در حال جوشیدن هست که به دریای خرد و آگاهی می‌ریزه. امیدوارم جرعه‌ای از این آب زلال رو بنوشیم و کمتر مشغول سراب بشیم.

این نقدهایی که مینویسم اینجا شاید گاهی لازمه که آدرسی داشته باشه یا دست کم معلوم بشه سرش به کجا می‌خوره اما خب ضرورتی نداره به نظرم، کسی منو یقه نکرده و خیلی مهم نیست، ضمن اینکه با دوستان نزدیک‌تر هم گفتن ف به جای فرحزاد کفایت می‌کنه.

من خیلی دوست دارم که به قول شاه نعمت‌الله ولی؛ در این تشویش خرمی وصل یار ببینم اما نمی‌خوام با این قلب گرم و امیدوار، سردی وقایع رو نادیده بگیرم هرچند بهش مؤمنم.

خب، فکر کنم عریضه رو پر کردم دیگه، میشه گفت کسی که زحمت به خودش میده و در این شلوغی مطالب و اخبار و حرف و حدیث، اینجا رو هم می‌خونه باعث شد که بنویسم، ممنونم.
"بازگشت" یکی از عمیق‌ترین استعاره‌های بشر برای توضیح انتظارها و نگرانی‌هایش هست.
بازگشت‌هایی آرمانی شده با دل‌هایی از انتظار خون که چه بسا راوی تاریخ بسیاری از زخم خوردگان باشد.
با این همه مولانا در روایت یکی از این بازگشت‌های استعاره‌ای مثل همیشه چیزی بیشتر از آنچه دیگران گفته‌اند بیان کرده است.
آنچه در این اسطوره‌ها تکرار می‌شود معمای شناخت شخص بازگشته است، چگونه آنکه سالها او را ندیده‌ایم بشناسیم؟
اغلب به اندازه‌ی تمنا، ایمان و شناخت آنانکه به انتظار ایستاده‌اند درجه‌ی شناخت روشن می‌شود. اما آنکه به کمال شناخته باشد آیا انتظار می‌کشد؟ آیا محتاج مژده‌ی وصل است؟
در مثنوی بخوانید:
قصهٔ فرزندان عزیر علیه‌السلام کی از پدر احوال پدر می‌پرسیدند می‌گفت آری دیدمش می‌آید بعضی شناختندش بیهوش شدند بعضی نشناختند می‌گفتند خود مژده‌ای داد این بیهوش شدن چیست؟

بانگ می‌زد کای مبشر باش شاد
وان دگر بشناخت بیهوش اوفتاد

وهم را مژده‌ست و پیش عقل نقد
ز انک چشم وهم شد محجوب فقد

اگر این بازگشته‌ی از راه نرسیده همان امید بهروزی و سعادت باشد چه؟

فیلم the return
داستان بازگشت اودیسئوس.