اگر در ریشههای از هم گسیختهی این ویرانه تاملی نکرده باشیم انتظار بنا نهادن بنیانی تازه بر این از هم گسیختگی عبث مینماید. این مسئله به مثابهی مشکلی که با بیاعتنایی در شتاب زدگی منطق بحران و سیاست زدگی مجازی شدهی روز به آن بیتوجه هستیم، با ترجمه و جعل واژههای پرطنینی مثل دموکراسی حل نمیشود. دموکراسی کلمه نیست که بی زحمت فهم مبانی آن و پذیرش پیامدهای آن مبانی در نسبتش با سنتی که اندیشهی ما در گرو تصلب آن است در زندگی امروزهی ما جا باز کند.
وقتی در عمل به مدد ایدئولوژیهای سیاسی بنا نهادن بنیادی نو ساده مینماید، سخن از ضرورت تاملی نظری در چگونگی تکوین آگاهی ما از نظم جدید گوش شنوایی پیدا نخواهد کرد. من با توجه به مناسبات رسانه دانستهام که چنین کوشش خامدستانهای در چنین بستری ابتر خواهد ماند اما متاثر از گفت و گوهایی که با دوستانم در این باره دارم، اشارهای به یکی از عباراتی که تکرار آن بازتابی هزل آمیز پیدا میکند اما ریشه در نگرش و باورهای ما دارد، میکنم.
اگر با مسامحه بخواهیم پر تکرار ترین پرسش امروز و نه اساسی ترین پرسش زمانه را بسنجیم، که در کوچه و بازار شنیده میشود و از این جهت مهم است، احتمال ختم جستجوی ما به عبارت "اینا کی میرن" زیاد است. "اینا کی میرن" متضمن مفاهیمی است که ما را به دیدن پیوند نگرش و باورهای امروزیمان در سنت رهنمون خواهد شد. همان سنتی که گمان میکنیم به صرف بیاعتنایی از آن میتوانیم از آستانهی دوران جدید گذر کنیم.
این پرسش که چرا چنین عبارتی در میان عموم مردم شایع می شود از این جهت اهمیت دارد که به چرایی امتناع طرح عبارات دیگر در نسبت با وضعیت امروز و مشکل زمانه فکر کنیم. امروز از سوژگی مردم، خواست دموکراسی و دگرگونی نظامی خودکامه به نظامی دموکراتیک سخن به میان میرود اما وقتی از شور و حرارت آن بحثها کاسته میشود و دشواری عمل رخ نمون میکند "اینا کی میرن" به تنها پرسش تبدیل میشود. و چرا؟
عبارت "اینا کی میرن" دلالتی به مبانی اندیشهی سیاسی و تاریخی ما دارد. من به اختصار با توجه به دانش اندکم در این باره و مجال اندک این به اصطلاح فضای مجازی که بر سر نخواندن رقابت است به این عبارت که نشانهای از بحران در اندیشه و فهم ما است میپردازم.
شکاف تاریخی میان مردم و حکومتهای خودکامه بر بستری ایجاد شد که وضعیت مردم جز در دورههایی کوتاه و استثنایی، اغلب در میانهی چپاول و غارت و هرج و مرج و بی سامانی در نوسان بود. حکومت در اذهان مردمی، که خود فرهنگ و هویت خویش را زیر هجوم و یورشهای ویران کننده و حکومتهای خودکامه حفظ میکردند، ناگزیر به مثابهی بیگانهای با دولتی مستعجل بود. تخت سرنگون و سر بریدهی قبلهی عالم هیچگاه به قدر پلک زدنی در نگاه خیره و بی تفاوت مردمی که تنها نظارهگر آمدنی و رفتنی بودند خللی ایجاد نمیکرد. گرچه در اندرز به پادشاهان این دولت و ملک است که دست به دست میرود، اما از مفهوم مخالف آن چنین بر میآمد که این دولت مستعجل سلطان است که اگر نه عینا چون مغولان به کندن و سوختن و کشتن و بردن اما لاجرم در آمدن و رفتنی با غارت و ویرانی در چرخش است. محتاج اشاره نیست که با تکوین دولت مدرن هم، این نسبت در اساس تغییری نکرد. بنیاد دولت نه بر مردم که بر آب و نهادهایش نه در نسبت با جامعه که در نسبت با منافع اقلیت حاکم شکل گرفته بود.
اما مردمی که در صورت متاخر خود دیگر آن رعیت دوران قدیم نیست، چگونه در نسبت تازهای با این آمدن و رفتن قرار میگیرد؟ توجه به عاملیت تعیین کنندهی مردم اگر پایه و اساسی دارد و نه سخنی است مطابق مدهای سیاسی روز و نه بادبانی به فراخور بادهای بی بنیاد، چه پیامدی در نظر و عمل دارد؟ و چه پرسشی را به مثابهی پرسش نو در برابر ما میگذارد؟ نظارهگری که گویی در بیرون تاریخ سقوط و زوال ایستاده است و به اتکای پشت گرمیهای ناشناختهی خویش بی پلک زدنی به آمدن و رفتنها چشم میدوزد و حتی گاهی به این سوال که "اینا کی میرن" میخندد، کجا ایستاده است و در پی امکان درک این عاملیت کجا و در کدام آستانه خواهد ایستاد؟
از وجهی دیگر نسبت زمان در عبارت "اینا کی میرن؟" صورتی از تمنای غلبه بر آینده دارد؛ "اینا باید برن!". اما نه از پی فهم گذشته و نسبت آن با حال و مبتنی بر کوششی متکی بر خرد برای حرکت به سوی آینده، که در بستن آرزویی به خلاص شدن از مشکلی که آن را به رفتن و آمدنی، که مردم جز انتظار در آن نقشی ندارند، فرومیکاهد. بی توجهی در نسبت تقدیر و تدبیر در کار و آنچه از این نسبت بر بن و مایهی نگرشهای ما اثر میگذارد، با نگاه به صورت عبارت "اینا کی میرن" هم آشکار است.
وقتی در عمل به مدد ایدئولوژیهای سیاسی بنا نهادن بنیادی نو ساده مینماید، سخن از ضرورت تاملی نظری در چگونگی تکوین آگاهی ما از نظم جدید گوش شنوایی پیدا نخواهد کرد. من با توجه به مناسبات رسانه دانستهام که چنین کوشش خامدستانهای در چنین بستری ابتر خواهد ماند اما متاثر از گفت و گوهایی که با دوستانم در این باره دارم، اشارهای به یکی از عباراتی که تکرار آن بازتابی هزل آمیز پیدا میکند اما ریشه در نگرش و باورهای ما دارد، میکنم.
اگر با مسامحه بخواهیم پر تکرار ترین پرسش امروز و نه اساسی ترین پرسش زمانه را بسنجیم، که در کوچه و بازار شنیده میشود و از این جهت مهم است، احتمال ختم جستجوی ما به عبارت "اینا کی میرن" زیاد است. "اینا کی میرن" متضمن مفاهیمی است که ما را به دیدن پیوند نگرش و باورهای امروزیمان در سنت رهنمون خواهد شد. همان سنتی که گمان میکنیم به صرف بیاعتنایی از آن میتوانیم از آستانهی دوران جدید گذر کنیم.
این پرسش که چرا چنین عبارتی در میان عموم مردم شایع می شود از این جهت اهمیت دارد که به چرایی امتناع طرح عبارات دیگر در نسبت با وضعیت امروز و مشکل زمانه فکر کنیم. امروز از سوژگی مردم، خواست دموکراسی و دگرگونی نظامی خودکامه به نظامی دموکراتیک سخن به میان میرود اما وقتی از شور و حرارت آن بحثها کاسته میشود و دشواری عمل رخ نمون میکند "اینا کی میرن" به تنها پرسش تبدیل میشود. و چرا؟
عبارت "اینا کی میرن" دلالتی به مبانی اندیشهی سیاسی و تاریخی ما دارد. من به اختصار با توجه به دانش اندکم در این باره و مجال اندک این به اصطلاح فضای مجازی که بر سر نخواندن رقابت است به این عبارت که نشانهای از بحران در اندیشه و فهم ما است میپردازم.
شکاف تاریخی میان مردم و حکومتهای خودکامه بر بستری ایجاد شد که وضعیت مردم جز در دورههایی کوتاه و استثنایی، اغلب در میانهی چپاول و غارت و هرج و مرج و بی سامانی در نوسان بود. حکومت در اذهان مردمی، که خود فرهنگ و هویت خویش را زیر هجوم و یورشهای ویران کننده و حکومتهای خودکامه حفظ میکردند، ناگزیر به مثابهی بیگانهای با دولتی مستعجل بود. تخت سرنگون و سر بریدهی قبلهی عالم هیچگاه به قدر پلک زدنی در نگاه خیره و بی تفاوت مردمی که تنها نظارهگر آمدنی و رفتنی بودند خللی ایجاد نمیکرد. گرچه در اندرز به پادشاهان این دولت و ملک است که دست به دست میرود، اما از مفهوم مخالف آن چنین بر میآمد که این دولت مستعجل سلطان است که اگر نه عینا چون مغولان به کندن و سوختن و کشتن و بردن اما لاجرم در آمدن و رفتنی با غارت و ویرانی در چرخش است. محتاج اشاره نیست که با تکوین دولت مدرن هم، این نسبت در اساس تغییری نکرد. بنیاد دولت نه بر مردم که بر آب و نهادهایش نه در نسبت با جامعه که در نسبت با منافع اقلیت حاکم شکل گرفته بود.
اما مردمی که در صورت متاخر خود دیگر آن رعیت دوران قدیم نیست، چگونه در نسبت تازهای با این آمدن و رفتن قرار میگیرد؟ توجه به عاملیت تعیین کنندهی مردم اگر پایه و اساسی دارد و نه سخنی است مطابق مدهای سیاسی روز و نه بادبانی به فراخور بادهای بی بنیاد، چه پیامدی در نظر و عمل دارد؟ و چه پرسشی را به مثابهی پرسش نو در برابر ما میگذارد؟ نظارهگری که گویی در بیرون تاریخ سقوط و زوال ایستاده است و به اتکای پشت گرمیهای ناشناختهی خویش بی پلک زدنی به آمدن و رفتنها چشم میدوزد و حتی گاهی به این سوال که "اینا کی میرن" میخندد، کجا ایستاده است و در پی امکان درک این عاملیت کجا و در کدام آستانه خواهد ایستاد؟
از وجهی دیگر نسبت زمان در عبارت "اینا کی میرن؟" صورتی از تمنای غلبه بر آینده دارد؛ "اینا باید برن!". اما نه از پی فهم گذشته و نسبت آن با حال و مبتنی بر کوششی متکی بر خرد برای حرکت به سوی آینده، که در بستن آرزویی به خلاص شدن از مشکلی که آن را به رفتن و آمدنی، که مردم جز انتظار در آن نقشی ندارند، فرومیکاهد. بی توجهی در نسبت تقدیر و تدبیر در کار و آنچه از این نسبت بر بن و مایهی نگرشهای ما اثر میگذارد، با نگاه به صورت عبارت "اینا کی میرن" هم آشکار است.
یادداشتها؛ کسری نوری
اگر در ریشههای از هم گسیختهی این ویرانه تاملی نکرده باشیم انتظار بنا نهادن بنیانی تازه بر این از هم گسیختگی عبث مینماید. این مسئله به مثابهی مشکلی که با بیاعتنایی در شتاب زدگی منطق بحران و سیاست زدگی مجازی شدهی روز به آن بیتوجه هستیم، با ترجمه و جعل…
توضیح خام اندیشیهای من در این باره مجالی دیگر میخواهد، اما صرف تاملی در آن، خبر از مختصات آستانهای میدهد که هرچند ایستادن در آن دشوار است اما پرت و گم نبودن از آن آستانهی تاریخی در این هیاهو و مهمل بافی، برای امروز ضرورت دارد.
یادداشتها؛ کسری نوری
آستان و آستانهی گلستان هفتم.
ایران صرفا یک پهنهی جغرافیایی و یا قلمرویی فرهنگی نیست، ایران میدانی خاموش از جای خالی نزاعهایی اساسی در کانون اندیشه هم هست. این فقدان را من به معنای مرگ اندیشه و در پیامد آن مرگ هویت ایرانی نمیفهم تا در نتیجهی آن راه خروج از این تابوت پیش فرض را ظاهرا و باطنا غربی شدن یا جستجو در کالبد گذشتهی ایران باستان بدانم. التفاتی هم به نظریههای التقاطی و معجونهای غربی - شرقی ندارم که حقوق بشر را در منشور کوروش میجوید تا گذشتهای مدرن برای خود دست و پا کند یا الهیات اسلامی را در جلد دموکراسی جا بزند تا آنچه خود داشت را به رخ بیگانه بکشد. این فقدان را با استعارهای که در میان مردم متداول است و در پس بحران و زوالی تاریخی شعلهی امید را روشن نگاه داشته میبینم؛ ققنوسی که سر از خاکستر خویش برون خواهد کرد. خاکستری گرم از مقاومت و پایداریهای تاریخی، مسکوت و بینشانی که برای حفظ و پاسداشت خویش بهایی به سنگینی از دست دادن تکههایی از وجودش پرداخته تا به امید مجالی تاریخی سر از خاکستر بیرون کرده و نظامی جدید خلق کند. اما چرا چنین استعارهای هنوز می تواند کار کند یا بایست کار کند؟
محتوم بودن فروپاشی ادعایی گزاف نیست اگر با چشم اندازی تاریخی به حال خویش نظر کنیم و عمق بحران را از پس شتابزدگی و یاوه بافی امروز بیابیم آنجا که خار در چشم فرو رفته و ما را با ریگهای کهنه کفشی پاره سر و کار است و درمان درد را در ناموضعش میجوییم. چه بسا چنین استعارهای در تناقضی آشکار با وضع موجود کارکردی تاریخی پیدا میکند حتی اگر بر مقدماتی سست از برساختههایی تاریخی تکیه کرده باشد.
این کار از میرزا حمید را دوستی برای من فرستاد و مرا به میانهی کسانی در انداخت که با چراغی روشن در خاکستر این ویرانه در پی ققنوس میگردند و دیر نیست که ناگاه به سان سی مرغهای عطار دریابند که آن سیمرغ مقصود و معهود خود ایشانند. کسانی نه از تبار ناله و یاس، کسانی که امید بر توهم نبستهاند و ناامیدی از هر دستاویز جعلی را چنان نوشدارو سر کشیدهاند، کسانی که بر درد نشستهاند و بر نازک تنانی که نالهشان از هر نیشگونی به آسمان است خنده میزنند. کسانی که در آستانه ایستادهاند و تن به شتابزدگیهای گلهوار ندادهاند.
ایستادن در آستانه نه توقفی مانع از پویایی که جستن امکان قدمهایی به سو و در دوران جدید است و برای چنین ادعای گزافی لاجرم دیدن باید و برای دیدن چشمی و برای چشم، سری و برای سر، جانی آزاده و خودفرمان.
در ایام زندان، آن اوایل که توفیق داشتم با درویشان و رفقایم در یک بند باشم، وقتی گرد هم جمع شدیم تا دربارهی وضعیتی که در آن قرار داریم شرحی به دست آوریم و شوری کنیم، سخن در این باره رفت که گلستان هفتم هنوز تمام نشده و ادامه دارد و به قول دوستی در آن جمع تا ابد ادامه خواهد داشت، این ادعا شاید اغراقی از شدت علاقه به نظر میرسید اما همانجا بود که اول بار با قدمهایی سست در آستانهی گلستان هفتم ایستادیم. بیم در افتادن به اغراقی بیمایه جای خود را به تاملی دشوار در آموزههای پیر و استادمان داد، آموزههایی که در چارچوب سنت تصوف به گوشهی خانقاه رانده میشد اما سر از خیابان بیرون میکرد، سنتی که پیر را تابع خویش میخواست اما بن و ساخت آن سنت در دستان او از هم گشوده میشد تا بنیانی تازه افکند.
او نقطهی آغاز و انجامی بر تاریخ تصوف که همانا سنگ زیرین و قطب آسیای تاریخ ایران است، نهاد؛ گسستی در عین پیوستگی. و آستانهای را برای دیدن و حرکت کردن گشود تا امکان برآمدن از پس انحطاطی تاریخی میسر شود. کسانی بر این آستان و آستانه ایستادند؛ گلستان هفتمی به پهنای ایران و ایرانی پیچیده در گلستان هفتم.
محتوم بودن فروپاشی ادعایی گزاف نیست اگر با چشم اندازی تاریخی به حال خویش نظر کنیم و عمق بحران را از پس شتابزدگی و یاوه بافی امروز بیابیم آنجا که خار در چشم فرو رفته و ما را با ریگهای کهنه کفشی پاره سر و کار است و درمان درد را در ناموضعش میجوییم. چه بسا چنین استعارهای در تناقضی آشکار با وضع موجود کارکردی تاریخی پیدا میکند حتی اگر بر مقدماتی سست از برساختههایی تاریخی تکیه کرده باشد.
این کار از میرزا حمید را دوستی برای من فرستاد و مرا به میانهی کسانی در انداخت که با چراغی روشن در خاکستر این ویرانه در پی ققنوس میگردند و دیر نیست که ناگاه به سان سی مرغهای عطار دریابند که آن سیمرغ مقصود و معهود خود ایشانند. کسانی نه از تبار ناله و یاس، کسانی که امید بر توهم نبستهاند و ناامیدی از هر دستاویز جعلی را چنان نوشدارو سر کشیدهاند، کسانی که بر درد نشستهاند و بر نازک تنانی که نالهشان از هر نیشگونی به آسمان است خنده میزنند. کسانی که در آستانه ایستادهاند و تن به شتابزدگیهای گلهوار ندادهاند.
ایستادن در آستانه نه توقفی مانع از پویایی که جستن امکان قدمهایی به سو و در دوران جدید است و برای چنین ادعای گزافی لاجرم دیدن باید و برای دیدن چشمی و برای چشم، سری و برای سر، جانی آزاده و خودفرمان.
در ایام زندان، آن اوایل که توفیق داشتم با درویشان و رفقایم در یک بند باشم، وقتی گرد هم جمع شدیم تا دربارهی وضعیتی که در آن قرار داریم شرحی به دست آوریم و شوری کنیم، سخن در این باره رفت که گلستان هفتم هنوز تمام نشده و ادامه دارد و به قول دوستی در آن جمع تا ابد ادامه خواهد داشت، این ادعا شاید اغراقی از شدت علاقه به نظر میرسید اما همانجا بود که اول بار با قدمهایی سست در آستانهی گلستان هفتم ایستادیم. بیم در افتادن به اغراقی بیمایه جای خود را به تاملی دشوار در آموزههای پیر و استادمان داد، آموزههایی که در چارچوب سنت تصوف به گوشهی خانقاه رانده میشد اما سر از خیابان بیرون میکرد، سنتی که پیر را تابع خویش میخواست اما بن و ساخت آن سنت در دستان او از هم گشوده میشد تا بنیانی تازه افکند.
او نقطهی آغاز و انجامی بر تاریخ تصوف که همانا سنگ زیرین و قطب آسیای تاریخ ایران است، نهاد؛ گسستی در عین پیوستگی. و آستانهای را برای دیدن و حرکت کردن گشود تا امکان برآمدن از پس انحطاطی تاریخی میسر شود. کسانی بر این آستان و آستانه ایستادند؛ گلستان هفتمی به پهنای ایران و ایرانی پیچیده در گلستان هفتم.
سالی که نکوست از بهارش پیداست
در این زمانهی تب آلود دشواری و سختی را مثل هوا بایست نفس کشید اما مایهی نگرانی و تشویش نیست. امیدوارم شما هم نگرانی نداشته باشید و بهار مژدهی نیکی و خیر در سال نو برای شما باشد. البته که این نیکی و خیر الزامی ندارد تا به صورتی که ما عادت داریم یا میپسندیم ظاهر شود، چه بسا لطفی در صورت قهر.
با این همه اگر توجه به مبدا نیکی داشته باشیم و برای آن کوشش کنیم در همین دشواری ثمرهی لطف خواهیم چشید و جز نیکی نخواهیم دید.
در این زمانهی تب آلود دشواری و سختی را مثل هوا بایست نفس کشید اما مایهی نگرانی و تشویش نیست. امیدوارم شما هم نگرانی نداشته باشید و بهار مژدهی نیکی و خیر در سال نو برای شما باشد. البته که این نیکی و خیر الزامی ندارد تا به صورتی که ما عادت داریم یا میپسندیم ظاهر شود، چه بسا لطفی در صورت قهر.
با این همه اگر توجه به مبدا نیکی داشته باشیم و برای آن کوشش کنیم در همین دشواری ثمرهی لطف خواهیم چشید و جز نیکی نخواهیم دید.
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
شاید غروب به نظر برسه اما طلوعه:)
که "تو را غروب نماید ولی شروق بود"
که "تو را غروب نماید ولی شروق بود"
نام نهادن بر پدیدهها و چیزها صرفا دلالت چند حرف بر مسمی نیست که به دلخواه و یا به ضرب و زور کارگر افتد. نام نهادن به عنوان کنشی بنیانگذار و موسس از چنان مرتبهای در میان بشر برخوردار است که در ادیان ابراهیمی وجه تمایز آدم از دیگر مخلوقات همین علم به نامها است.
زمانی بهنام محجوبی از زندان اوین عبارتی گفت و نامی نهاد که در آن زمان و چه بسا امروز هم آن عمل و آن گفتن فهمیده نشده است؛ "من افول انسانیت را دیدم."
نسبت انسان با وضعیت فعلی - چه آنچه خود با چشم خویش دیدیم و چه آنچه انسانی دیگر در جایی دیگر شاهدش است - نه یک وضع عادی است تا قواعد زمان صلح بر آن حاکم باشد و نه حتی وضعیتی استثنائی است که قواعد زمان جنگ بر آن حاکم باشد، بلکه کشتاری است بی قاعده. "افول انسانیت" در این ساختار نه به عنوان یک پدیدهی ناسازگار که به مثابهی زمینهای در مناسبات سیاسی بشر بدیهی و نامرئی است.
زمانی بهنام محجوبی از زندان اوین عبارتی گفت و نامی نهاد که در آن زمان و چه بسا امروز هم آن عمل و آن گفتن فهمیده نشده است؛ "من افول انسانیت را دیدم."
نسبت انسان با وضعیت فعلی - چه آنچه خود با چشم خویش دیدیم و چه آنچه انسانی دیگر در جایی دیگر شاهدش است - نه یک وضع عادی است تا قواعد زمان صلح بر آن حاکم باشد و نه حتی وضعیتی استثنائی است که قواعد زمان جنگ بر آن حاکم باشد، بلکه کشتاری است بی قاعده. "افول انسانیت" در این ساختار نه به عنوان یک پدیدهی ناسازگار که به مثابهی زمینهای در مناسبات سیاسی بشر بدیهی و نامرئی است.
بیطرفی و استقلال رسانه اساسا ادعای بیراهی است، هر چشم اندازی به یک مسئله وابسته به سوژهای هست که در حال ديدن مسئله است و هیچ سوژهای در واقع هیچ انسانی در فضای انتزاعی مریخ یا جزیرهای دور از اجتماعِ دیگر انسانها رشد نکرده تا بتونه ادعا کنه که بیطرفانه و بدون جانبداری نگاه مسئله میکنه. عقاید، برداشتها، تاریخ، جغرافیا، درآمد توی جیب آدم، تجربههای زندگی و... همهی اینها و بیشتر از اینها مختصات و عمق نگاه انسان رو میسازه.
وقتی از بیطرفی در رسانه یا در داوری - با وجود تفاوتی که باهم دارن - حرف میزنیم در واقع از پیش به پذیرش مجموعهای از قواعد و هنجارهای جمعی - و تا جایی که هر طرفی ادعا داره جهانشمول - تن دادهایم و مبتنی بر آنها سعی میکنیم بیطرف باشیم.
چنانکه میدونید یکی از کوششهای مدرن و مشهور در این باره، اعلامیهی به اصطلاح جهانیِ حقوق بشره. با همهی مناقشاتی که بر سر مواد این اعلامیه و در کل مسئلهی جهانی بودن اون وجود داره، اغلب نظامهای هنجاری روی چند حق سلب ناپذیر اتفاق دارن؛ حق حیات، منع شکنجه، حق تعیین سرنوشت و دو سه تای دیگه مثل آزادی بیان و عقیده که دست کم به لحاظ عملی کمتر روشون اجماع هست.
عمدهی رسانههایی که ادعای بیطرفی دارن مبنای چشم انداز خودشون رو بر همین حقوق استوار میکنن، برای مثال بیطرفی مبتنی بر "حق حیات" چنین ادعایی رو با خودش داره که جان انسانها فارغ از رنگ، نژاد، زبان، دین و... ارزش یکسانی داره و پوشش اخبار مرتبط با مسئله نبایست نسبت به بازتاب خبر سوگیری و جانبداری داشته باشه.
قطعا که چنین نیست، هرچند رسانههایی هستن که تلاش میکنن با وجود امتناع از امکان بیطرفی دست و پایی بزنن و چه بسا آنچه یک رسانه رو در لفظ متعهد، بیطرف و حرفهای میکنه همین تلاشه، به قول معروف کوشش بیهوده به از خفتگی.
حالا مسئلهی من هم این نیست، من اگر نیاز داشته باشم خبری رو دنبال کنم تا تحول و حرکتی رو در اجتماع رصد کرده باشم و به واسطهی تازگی یا ابعاد مسئله لازم باشه که به رسانه رجوع کنم مثل هرکس دیگه از چند تریبون و بنگاه خبری بهره میبرم تا در این امتناع بیطرفی در رسانه، به اندازهای که امکان داره اطلاعی به دست بیارم.
دربارهی جنگ غزه به دلایلی که به قدر کافی بدیهیه اخبار رو دنبال میکنم و چند رسانه از طرفهای مختلف رو میبینم، زبان انگلیسیام خوب نیست و از گوگل ترنسلیت برای خوندن خبرها کمک میگیرم، اینکه رسانههای جریان اصلی به شکلی واضح و اغلب زننده در حال روتوش و بایکوت خون و آوارگی هستن چیز جدیدی نیست، چیزی که برام تازگی داشت، حذف و دستکاری عامدانه در ترجمهی گوگل ترنسلیت بود.
خبری از الجزیره میخوندم - و همون طور که میدونید الجزیره به شکل روشنی با ارزشها و ترجیحات متفاوتی از رسانههای جریان اصلی خبر جنگ غزه رو پوشش میده - یکی از پاراگرافها رو به گوگل ترنسلیت سپردم تا ترجمه کنه، با تعجب دیدم یک عبارت از متن اصلی ترجمه نشده، گمان کردم از باگهای معمول هوش مصنوعی باشه، پاراگراف رو دستکاری کردم تا ببینم در نتیجه این تغییرات آیا اون عبارت لحاظ میشه یا نه. بعد از چند جا به جایی وقتی اسم "حماس" رو از متن اصلی حذف کردم یا با نام دیگری جایگزین کردم اون عبارتی که تا پیش از این ترجمه نمیشد، ترجمه شد.
به نظرم این تنها یک نمونه از دستکاری عامدانه در ترجمه بود. البته که این هم در اصل مسئلهی تازهای نیست، از این دست کنترل و هدایتهای مشابه در بستر اینترنت رو روزانه شاهدش هستیم اما وقتی به گستردگی و ابعاد چنین جریانی فکر میکنم، ناراحت میشم و این ناراحتی برام تازه بود.
البته که من سواد و اطلاعاتم در این باره اندک و محدوده اما فکر میکنم سطح درگیری رسانهای که در عرصه "بازنمود" و "واقعیت افزوده" در حوزهی زبان فارسی و جهان ایرانی تجربه میکنیم تا رسیدن به این ابعاد تازه که هوش مصنوعی در آن در حال افق گشایی هست اندک فاصلهای بیشتر نداره.
اگر لابیهای خبری و زد و بندهای رسانهای امروز حداقل برای عدهای قابل ردگیری هست تا بتونن به دادههای با دقت بالاتری دست پیدا کنن، با توسعه دامنهی فعالیت هوش مصنوعی چگونه بایست به دسترسی خبری دقیق و قابل اطمینان امیدوار بود؟
وقتی از بیطرفی در رسانه یا در داوری - با وجود تفاوتی که باهم دارن - حرف میزنیم در واقع از پیش به پذیرش مجموعهای از قواعد و هنجارهای جمعی - و تا جایی که هر طرفی ادعا داره جهانشمول - تن دادهایم و مبتنی بر آنها سعی میکنیم بیطرف باشیم.
چنانکه میدونید یکی از کوششهای مدرن و مشهور در این باره، اعلامیهی به اصطلاح جهانیِ حقوق بشره. با همهی مناقشاتی که بر سر مواد این اعلامیه و در کل مسئلهی جهانی بودن اون وجود داره، اغلب نظامهای هنجاری روی چند حق سلب ناپذیر اتفاق دارن؛ حق حیات، منع شکنجه، حق تعیین سرنوشت و دو سه تای دیگه مثل آزادی بیان و عقیده که دست کم به لحاظ عملی کمتر روشون اجماع هست.
عمدهی رسانههایی که ادعای بیطرفی دارن مبنای چشم انداز خودشون رو بر همین حقوق استوار میکنن، برای مثال بیطرفی مبتنی بر "حق حیات" چنین ادعایی رو با خودش داره که جان انسانها فارغ از رنگ، نژاد، زبان، دین و... ارزش یکسانی داره و پوشش اخبار مرتبط با مسئله نبایست نسبت به بازتاب خبر سوگیری و جانبداری داشته باشه.
قطعا که چنین نیست، هرچند رسانههایی هستن که تلاش میکنن با وجود امتناع از امکان بیطرفی دست و پایی بزنن و چه بسا آنچه یک رسانه رو در لفظ متعهد، بیطرف و حرفهای میکنه همین تلاشه، به قول معروف کوشش بیهوده به از خفتگی.
حالا مسئلهی من هم این نیست، من اگر نیاز داشته باشم خبری رو دنبال کنم تا تحول و حرکتی رو در اجتماع رصد کرده باشم و به واسطهی تازگی یا ابعاد مسئله لازم باشه که به رسانه رجوع کنم مثل هرکس دیگه از چند تریبون و بنگاه خبری بهره میبرم تا در این امتناع بیطرفی در رسانه، به اندازهای که امکان داره اطلاعی به دست بیارم.
دربارهی جنگ غزه به دلایلی که به قدر کافی بدیهیه اخبار رو دنبال میکنم و چند رسانه از طرفهای مختلف رو میبینم، زبان انگلیسیام خوب نیست و از گوگل ترنسلیت برای خوندن خبرها کمک میگیرم، اینکه رسانههای جریان اصلی به شکلی واضح و اغلب زننده در حال روتوش و بایکوت خون و آوارگی هستن چیز جدیدی نیست، چیزی که برام تازگی داشت، حذف و دستکاری عامدانه در ترجمهی گوگل ترنسلیت بود.
خبری از الجزیره میخوندم - و همون طور که میدونید الجزیره به شکل روشنی با ارزشها و ترجیحات متفاوتی از رسانههای جریان اصلی خبر جنگ غزه رو پوشش میده - یکی از پاراگرافها رو به گوگل ترنسلیت سپردم تا ترجمه کنه، با تعجب دیدم یک عبارت از متن اصلی ترجمه نشده، گمان کردم از باگهای معمول هوش مصنوعی باشه، پاراگراف رو دستکاری کردم تا ببینم در نتیجه این تغییرات آیا اون عبارت لحاظ میشه یا نه. بعد از چند جا به جایی وقتی اسم "حماس" رو از متن اصلی حذف کردم یا با نام دیگری جایگزین کردم اون عبارتی که تا پیش از این ترجمه نمیشد، ترجمه شد.
به نظرم این تنها یک نمونه از دستکاری عامدانه در ترجمه بود. البته که این هم در اصل مسئلهی تازهای نیست، از این دست کنترل و هدایتهای مشابه در بستر اینترنت رو روزانه شاهدش هستیم اما وقتی به گستردگی و ابعاد چنین جریانی فکر میکنم، ناراحت میشم و این ناراحتی برام تازه بود.
البته که من سواد و اطلاعاتم در این باره اندک و محدوده اما فکر میکنم سطح درگیری رسانهای که در عرصه "بازنمود" و "واقعیت افزوده" در حوزهی زبان فارسی و جهان ایرانی تجربه میکنیم تا رسیدن به این ابعاد تازه که هوش مصنوعی در آن در حال افق گشایی هست اندک فاصلهای بیشتر نداره.
اگر لابیهای خبری و زد و بندهای رسانهای امروز حداقل برای عدهای قابل ردگیری هست تا بتونن به دادههای با دقت بالاتری دست پیدا کنن، با توسعه دامنهی فعالیت هوش مصنوعی چگونه بایست به دسترسی خبری دقیق و قابل اطمینان امیدوار بود؟
یادداشتها؛ کسری نوری
من رشته ی محبت تو پاره می کنم شاید گره خورد به تو نزدیک تر شوم
چه بسا رشتههای محبت که به پاس دوستی پاره شد.
نیچه در تبارشناسی اخلاق که به لطف و توصیهی دوستی خواندم، ستایشی از فراموشی به عنوان ارزشی در منش و آئین سروران برای گواریدن زندگی میکند و از پس آن نقبی به حافظه و کارکرد نظام دهندهاش برای تثبیت هنجارهای اجتماعی میزند که این نقد و سنجیدن وی از آموزههای عرفانیِ فرهنگ ما دربارهی نسبت آدمی با شر دور نیست.
جدای از بحثهای نظری در این باره، به نظرم امروزه با وجود اضطراب و فشار فزایندهی زندگی، فهم و ساخت گشاییِ کارکردهای اجتماعی حافظه و ضرورت فراموشی و بخشش در همان معنایی که از "غفران" مراد میشود، ضرورت دارد.
بارها به مناسبتهای مختلف و در موقعیت و ساحتهای متفاوت زندگی با اسارت و به بردگی رفتن انسان در بدبیاریها و بد کردنهای خویش روبرو بودهایم، مشکلی که به قول عامیانهای از آن، "مثل خوره به جان آدمی میافتد" و او را از پا درمیآورد.
جدای از بحثهای نظری در این باره، به نظرم امروزه با وجود اضطراب و فشار فزایندهی زندگی، فهم و ساخت گشاییِ کارکردهای اجتماعی حافظه و ضرورت فراموشی و بخشش در همان معنایی که از "غفران" مراد میشود، ضرورت دارد.
بارها به مناسبتهای مختلف و در موقعیت و ساحتهای متفاوت زندگی با اسارت و به بردگی رفتن انسان در بدبیاریها و بد کردنهای خویش روبرو بودهایم، مشکلی که به قول عامیانهای از آن، "مثل خوره به جان آدمی میافتد" و او را از پا درمیآورد.
نگاه کردن به معرکهگیری بسته به اینکه چه کسی و به چه دلیلی تماشایش میکند معانی متفاوتی دارد.
با این توجه، "تماشا کردن" معرکه نه صرفا انفعال است و نه به تعبیری مشارکت منفعل بلکه میتواند کنشی آموزنده و زمینهساز شناخت جامعه باشد.
این واژهی معرکه را نیک که بنگری میتوان پیشوندِ پدیدهها و رفتارهای متفاوت و مختلفی گذاشت. پدیدههایی که نه تنها در حال بازنمایی چیزی هستند که نیست بلکه دیگر امکانهای سرگرمیساز خویش را هم از کف دادهاند.
در چشمان تماشاگرِ معرکهای بیرمق، "فراخوان هنگامه" است. امید و امید که این چشمانِ بیتاب و صبور نقش خیال را بر قامتِ موزون سعادت بنشانند.
نقش خیال رویش دیشب به خواب دیدم
مه را به شب توان دید من آفتاب دیدم
با این توجه، "تماشا کردن" معرکه نه صرفا انفعال است و نه به تعبیری مشارکت منفعل بلکه میتواند کنشی آموزنده و زمینهساز شناخت جامعه باشد.
این واژهی معرکه را نیک که بنگری میتوان پیشوندِ پدیدهها و رفتارهای متفاوت و مختلفی گذاشت. پدیدههایی که نه تنها در حال بازنمایی چیزی هستند که نیست بلکه دیگر امکانهای سرگرمیساز خویش را هم از کف دادهاند.
در چشمان تماشاگرِ معرکهای بیرمق، "فراخوان هنگامه" است. امید و امید که این چشمانِ بیتاب و صبور نقش خیال را بر قامتِ موزون سعادت بنشانند.
نقش خیال رویش دیشب به خواب دیدم
مه را به شب توان دید من آفتاب دیدم
لابد این تُرَهات اخیر ترامپ را خواندهاید. بر او حرجی نیست وقتی حکومت، فعال سیاسی و این به اصطلاح اپوزیسیون هم در فهمیدن اینکه ایران چیست و ایران کجاست قاصر و ناتوان هستند، شنیدن چنین اباطیلی شگفت نمینماید.
اگر ایران بنای محو شدن از روی زمین داشت که بالاخره جایی از این تاریخ بلند بالای هجوم، غارت و خودکامگی تیغها بر آن اثر میکرد و اکنون دیگر نشانی از آن نبود.
ایران زخمها خورده اما پایداریها کرده، آنجا که هر مردمی را تاب ایستادن و دوام آوردن نبود، دوام آورده و آنجا که در گذارِ دوران، تمدنها جا ماندهاند از آستانه عبور کرده است و باز هم عبور میکند.
اگر ایران بنای محو شدن از روی زمین داشت که بالاخره جایی از این تاریخ بلند بالای هجوم، غارت و خودکامگی تیغها بر آن اثر میکرد و اکنون دیگر نشانی از آن نبود.
ایران زخمها خورده اما پایداریها کرده، آنجا که هر مردمی را تاب ایستادن و دوام آوردن نبود، دوام آورده و آنجا که در گذارِ دوران، تمدنها جا ماندهاند از آستانه عبور کرده است و باز هم عبور میکند.
یا محبت در درون شعله زند
زفت گردد وز اثر فارغ کند
حاجتش نبود پی اعلام مهر
چون محبت نور خود زد بر سپهر
محبت و اظهار محبت یکی نیست، هرچند اغلب فاصلهی زمانیِ کمی باهم دارند اما هست محبتی که از اظهار بینیاز است. به نظرم فاصلهها در اظهار دوستی که این روزها اندک نیست را نباید با فقدان دوستی و دشمنی یکی گرفت.
این دو بیت از مولانا را نشانه آوردم برای دوستیهای بینشان.
زفت گردد وز اثر فارغ کند
حاجتش نبود پی اعلام مهر
چون محبت نور خود زد بر سپهر
محبت و اظهار محبت یکی نیست، هرچند اغلب فاصلهی زمانیِ کمی باهم دارند اما هست محبتی که از اظهار بینیاز است. به نظرم فاصلهها در اظهار دوستی که این روزها اندک نیست را نباید با فقدان دوستی و دشمنی یکی گرفت.
این دو بیت از مولانا را نشانه آوردم برای دوستیهای بینشان.
رفیقی از طایفهی دُردی کِشان با تنی خلیده از شاخِ روزگار و دلی بیغش که خاصیت دردی کشان باشد با همان لفظ لاتیِ خودش گفت: "همهی آدما بالا درختی هستن، همه! فقط مهم اینه که بالا درختیِ کی باشی."
و مرا با خود برد به روزی و جایی که دیگر رفیقی از همان طایفه وقتی بازی خوردهای از سریر خود نشاندهی آگاهی به طعنه به او میگفت: "بازیات داده است!" به لبخندی گرم پاسخش داد: "مهرهی دست او بودن عار نیست که طعنه داشته باشد، افتخار است." راست میگفت، مهم است که بالا درختی "که" باشی، فرقش از طعنه است تا شادی.
خیام وقتی گفت: "ما لعبتکانیم و فلک لعبت باز" چنان به حیرتِ این بازی خوردنها نشسته بود و از آن مست بود که او را نمیرسید تا بگوید فرق دارد که لعبتک کدام فلک باشی. از آن حیرت آغاز تا آن دریا شدنِ قطره راهیست دراز؛ "تو نقشی، نقشبندان را چه دانی؟"
کدام نقاش؟ فرق دارد، فرق دارد که بازی خوردهای را نقشبند ببینی یا یگانه لعبتباز را؟ فرق دارد که سر کجا بنهی که اگر توفیری نداشت این بیقراری از کجا خاست؟
بشنو الفاظ حکیم پردهای
سر همانجا نِه که باده خوردهای
و مرا با خود برد به روزی و جایی که دیگر رفیقی از همان طایفه وقتی بازی خوردهای از سریر خود نشاندهی آگاهی به طعنه به او میگفت: "بازیات داده است!" به لبخندی گرم پاسخش داد: "مهرهی دست او بودن عار نیست که طعنه داشته باشد، افتخار است." راست میگفت، مهم است که بالا درختی "که" باشی، فرقش از طعنه است تا شادی.
خیام وقتی گفت: "ما لعبتکانیم و فلک لعبت باز" چنان به حیرتِ این بازی خوردنها نشسته بود و از آن مست بود که او را نمیرسید تا بگوید فرق دارد که لعبتک کدام فلک باشی. از آن حیرت آغاز تا آن دریا شدنِ قطره راهیست دراز؛ "تو نقشی، نقشبندان را چه دانی؟"
کدام نقاش؟ فرق دارد، فرق دارد که بازی خوردهای را نقشبند ببینی یا یگانه لعبتباز را؟ فرق دارد که سر کجا بنهی که اگر توفیری نداشت این بیقراری از کجا خاست؟
بشنو الفاظ حکیم پردهای
سر همانجا نِه که باده خوردهای
عالَمِ خدا بس بزرگ و فراخ است، تو در حُقّهای کردی که « همین است که عقلِ من ادراک میکند.» پس، کارِ کسی که خالقِ عقل است، در عقل محصور کردی... نقشِ خود خواندی. نقشِ یار بخوان. ورقِ خود خواندی، ورقِ یار بخوان.
مقالات شمس.
مقالات شمس.
یادداشتها؛ کسری نوری
پرسش از اخلاق اخلاق را از سیاست یا به عبارتی جامعه و شهر نمیتوان منفک کرد که در شناخت آن دچار کژفهمی خواهیم شد و سیاست را هم بدون سنجیدن شبکهی ارزشهای اخلاقی و در نهایت اخلاق فردی نمیتوان به تمامی درک کرد . من بر سر این گزاره نیازی به جدل نمیبینم اما…
حوصلهام برای نوشتن، حوصلهای مستقر نیست، مدام میگریزد و بیقراری میکند وگرنه بدم نمیآمد به این بحران اخلاق و سیاست بپیچم و دست کم برای خودم چیزی بنویسم تا در وقتی دیگر دنبالهی نگاهم را بجویم و بنگرم چه اندازه حرکت کرده و چه چیز تازهای دریافته است.
القصه اگر شما به قدر من بیحوصله نیستید این نوشتهی پیشینم: "پرسش از اخلاق" را بخوانید. البته اگر این عارضهی غامض نویسیام¹ آزارتان ندهد. و اگر خواندید، به نسبت اخلاق و سیاست توجهی داشته باشید تا از فراز حواشی این روزها - اگر مثل من گاهی به تماشای معرکهای² میروید و ناگزیر از آن مطلعید - ریشههایش را بجویید.
آنگاه چند پرسش؛ آیا چنانکه که پیش از این ادعا کردهام: "این دو [ اخلاق و سیاست ] چنان در هم تنیده است که نمیتوان یکی را برای دیگری وانهاد"؟ یا از طرفی دیگر حوزهی اخلاق اساسا با حوزهی سیاست تداخلی ندارد و از هم جداست؟ به عبارتی دیگر جاذبهی میدان سیاست متاثر از هنجارهای اخلاقی نیست و نباید باشد³ برای مثال نپاییدن بر عهد چنانکه در مناسبات بینالمللی رواج دارد بیانگر یک حقیقت خلل ناپذیر است یا پیامد عارضهای اخلاقی به علت غفلت از در هم تنیدگی اخلاق و سیاست؟⁴
این پرسش تفصیل برداشت و من نیمی از آن را بریدم تا کمتر درهم و برهم باشد و در نوبتی دیگر ادامه دهم، اگر شما هم به این بحث علاقهای داشتید از شنیدن نظرات شما استقبال میکنم. فکر میکنم یکی از گره گاههای مشکلِ ایران در همین جا کور شده است.
پانویس:
1- به تازگی دریافتهام، این مسئله ریشهای تاریخی در مرصع و ثقیل نویسی بیحساب و کتاب اهل قلم، نبود استانداردهای نگارش و... دارد و تنها من مقصر نیستم.
2- به تماشای معرکه نشستن به لحاظ تاریخی متضمن اندک خجالتی است، مانند وقتی اخبار زرد چشمانت را میرباید، دیدن اینکه مار از جعبهای بیرون میآورند یا زنجیر پاره میکنند اغلب اتلاف وقت و کسر شأن تلقی میشود اما تماشای همین معرکهها از جهتی برای شناخت خویش و جامعه به نظرم ضروری است. نقل است، میرفندرسکی حکیم از مصاحبان دربار شاه عباس، به تماشای معرکه میرفت، از او نزد شاه بدگویی کردند که فلانی به تماشای معرکه گیریهای شهر میرود و این در شأن تخت شاهی نیست. شاه عباس از ان جهت که جانب احترام او را داشت در جمع درباریان گفت: شنیدهایم از اهل دربار به تماشای معرکه میروند. میرفندرسکی درجا جواب داد: اشتباه به عرضتان رساندهاند من از دربار کسی را آنجا ندیدهام. حالا اگر احیانا شما هم با این معرکهها وقت خود را هدر نمیدهید، من گواهی میدهم که شما را آنجا ندیدهام.
3- تفاوت میان این "نیست" تا "نباید باشد" تفاوتی میان توصیف تا تجویز است با پیامدهای متفاوت.
4- همانطور که میدانید در قرآن به عنوان یکی از نصوص و چه بسا اساسیترین نص ارکان ملیت ما، یا به عبارتی یکی از کتابهای روی طاقچه، وفای به عهد هنجاری خلل ناپذیر است و حتی در ساحت سیاست، آنجا که مسلمانان با مخالفانشان عهدنامهای منعقد میکنند، مورد تاکید قرار میگیرد. من اطلاعات تاریخیام گسترده نیست اما اشارات تاریخی از سایهی چنین هنجاری بر سیاست گواهی میدهد. در حالی که به خصوص با آغاز دوران مدرن، ما را از این ناحیه کم داغ نکردهاند.
القصه اگر شما به قدر من بیحوصله نیستید این نوشتهی پیشینم: "پرسش از اخلاق" را بخوانید. البته اگر این عارضهی غامض نویسیام¹ آزارتان ندهد. و اگر خواندید، به نسبت اخلاق و سیاست توجهی داشته باشید تا از فراز حواشی این روزها - اگر مثل من گاهی به تماشای معرکهای² میروید و ناگزیر از آن مطلعید - ریشههایش را بجویید.
آنگاه چند پرسش؛ آیا چنانکه که پیش از این ادعا کردهام: "این دو [ اخلاق و سیاست ] چنان در هم تنیده است که نمیتوان یکی را برای دیگری وانهاد"؟ یا از طرفی دیگر حوزهی اخلاق اساسا با حوزهی سیاست تداخلی ندارد و از هم جداست؟ به عبارتی دیگر جاذبهی میدان سیاست متاثر از هنجارهای اخلاقی نیست و نباید باشد³ برای مثال نپاییدن بر عهد چنانکه در مناسبات بینالمللی رواج دارد بیانگر یک حقیقت خلل ناپذیر است یا پیامد عارضهای اخلاقی به علت غفلت از در هم تنیدگی اخلاق و سیاست؟⁴
این پرسش تفصیل برداشت و من نیمی از آن را بریدم تا کمتر درهم و برهم باشد و در نوبتی دیگر ادامه دهم، اگر شما هم به این بحث علاقهای داشتید از شنیدن نظرات شما استقبال میکنم. فکر میکنم یکی از گره گاههای مشکلِ ایران در همین جا کور شده است.
پانویس:
1- به تازگی دریافتهام، این مسئله ریشهای تاریخی در مرصع و ثقیل نویسی بیحساب و کتاب اهل قلم، نبود استانداردهای نگارش و... دارد و تنها من مقصر نیستم.
2- به تماشای معرکه نشستن به لحاظ تاریخی متضمن اندک خجالتی است، مانند وقتی اخبار زرد چشمانت را میرباید، دیدن اینکه مار از جعبهای بیرون میآورند یا زنجیر پاره میکنند اغلب اتلاف وقت و کسر شأن تلقی میشود اما تماشای همین معرکهها از جهتی برای شناخت خویش و جامعه به نظرم ضروری است. نقل است، میرفندرسکی حکیم از مصاحبان دربار شاه عباس، به تماشای معرکه میرفت، از او نزد شاه بدگویی کردند که فلانی به تماشای معرکه گیریهای شهر میرود و این در شأن تخت شاهی نیست. شاه عباس از ان جهت که جانب احترام او را داشت در جمع درباریان گفت: شنیدهایم از اهل دربار به تماشای معرکه میروند. میرفندرسکی درجا جواب داد: اشتباه به عرضتان رساندهاند من از دربار کسی را آنجا ندیدهام. حالا اگر احیانا شما هم با این معرکهها وقت خود را هدر نمیدهید، من گواهی میدهم که شما را آنجا ندیدهام.
3- تفاوت میان این "نیست" تا "نباید باشد" تفاوتی میان توصیف تا تجویز است با پیامدهای متفاوت.
4- همانطور که میدانید در قرآن به عنوان یکی از نصوص و چه بسا اساسیترین نص ارکان ملیت ما، یا به عبارتی یکی از کتابهای روی طاقچه، وفای به عهد هنجاری خلل ناپذیر است و حتی در ساحت سیاست، آنجا که مسلمانان با مخالفانشان عهدنامهای منعقد میکنند، مورد تاکید قرار میگیرد. من اطلاعات تاریخیام گسترده نیست اما اشارات تاریخی از سایهی چنین هنجاری بر سیاست گواهی میدهد. در حالی که به خصوص با آغاز دوران مدرن، ما را از این ناحیه کم داغ نکردهاند.
Forwarded from pooria.noori
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
فیلم کوتاه Allégorie citadine محصول 2024 که با همکاری JR عکاس مطرح فرانسوی کارگردانی شده و بر اساس "تمثیل غار" افلاطون است. این فیلم اولین نمایش جهانی خود را در هشتاد و یکمین جشنواره فیلم ونیز اخیر داشت.