This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
دلم عزم رفتن به دریا داشت اما پای رفتنم نبود .
کسی از جایی ندا داد ؛ کار داریم .
و عشق لحظه است و نیست . عشق دیدار است و نیست . عشق بدون لحظهای که در تاریخ ، در شهر ، در زندگی سرریز میکند پیدا نمیشود ، وانگاه عشق فراق است ، هجران است ، رنج است ، لحظهای وصل است و عمری دوری ، چرا ؟ میگوید : کار داریم .
و عشق همین لحظهست ؛ به دریا رفتن و نرفتن ، بی فراقی ، بی رنجی . به قید نتیجه نمیآید که زندگی میکند ، ثمر نیست که بچینی و کام بشود یا از دست بدهی و ناکام بمانی .
شادی نیست که لبخندی شود بر لب به پهنای زمان و غم نیست که کمر را دوتا کند تا سر بالا نکنی ، عارش آید که عاطفه شود ، کلمه شود ، آنزیم و هورمون شود تا صورتبندیاش کنند برای فهمیده شدن ، برای قصه گفتن ، آخر کدام عاشق را گیرم با دو صد طبل و نفیر جز جانی غرقه زبانی برای روایت است ؟
عشق راز است که به چنگ ناید .
کسی از جایی ندا داد ؛ کار داریم .
و عشق لحظه است و نیست . عشق دیدار است و نیست . عشق بدون لحظهای که در تاریخ ، در شهر ، در زندگی سرریز میکند پیدا نمیشود ، وانگاه عشق فراق است ، هجران است ، رنج است ، لحظهای وصل است و عمری دوری ، چرا ؟ میگوید : کار داریم .
و عشق همین لحظهست ؛ به دریا رفتن و نرفتن ، بی فراقی ، بی رنجی . به قید نتیجه نمیآید که زندگی میکند ، ثمر نیست که بچینی و کام بشود یا از دست بدهی و ناکام بمانی .
شادی نیست که لبخندی شود بر لب به پهنای زمان و غم نیست که کمر را دوتا کند تا سر بالا نکنی ، عارش آید که عاطفه شود ، کلمه شود ، آنزیم و هورمون شود تا صورتبندیاش کنند برای فهمیده شدن ، برای قصه گفتن ، آخر کدام عاشق را گیرم با دو صد طبل و نفیر جز جانی غرقه زبانی برای روایت است ؟
عشق راز است که به چنگ ناید .
یاد قهرمان و نه یک قربانی
امر سیاسی یک دوگانهی روشن دارد ؛ دوست - دشمن ، هیچ وضعیتی بدون تعیین خود در این مرزبندیِ ناگزیر به وجود نمیآید . هرچند من بر این گزاره نقدی دارم و امکان گشایشی را در ساحتی دیگر از زیست انسان میبینم ، اما در وضع فعلی ما را از این رئالیسم چارهای نیست .
در موقعیتی که رویدادها ، تصمیمها و اقدامات به سمت هرچه شفافتر شدن مرز دوست - دشمن حرکت میکند ، ایستادن در ادبیاتی منقضی شده با دوگانهی بیگناه - گناهکار نشانهی انسداد در فهم زمانه است ؛ وضعیتی که قهرمان برای پذیرفته شدن جای خود را به قربانی میدهد و نعرهی مستانه برای شنیده شدن به ناله مبدل میشود ، آه از این نکبتِ دوزخیِ میل به ثنای بدبختی .
در اینجا انفعال و تلاش برای حفظ وضع موجود با پرهیزگاری سیاسی به بیتعهدی ، بلاترجیحی ، بیطرفی یا با عبارتی معمولتر وسط بازی ختم میشود ، آن مخدر میانمایگیِ همیشه در دسترس که وسط هر دو طرفی نکبتِ درجا زدن را نشخوار میکند .
امر سیاسی یک دوگانهی روشن دارد ؛ دوست - دشمن ، هیچ وضعیتی بدون تعیین خود در این مرزبندیِ ناگزیر به وجود نمیآید . هرچند من بر این گزاره نقدی دارم و امکان گشایشی را در ساحتی دیگر از زیست انسان میبینم ، اما در وضع فعلی ما را از این رئالیسم چارهای نیست .
در موقعیتی که رویدادها ، تصمیمها و اقدامات به سمت هرچه شفافتر شدن مرز دوست - دشمن حرکت میکند ، ایستادن در ادبیاتی منقضی شده با دوگانهی بیگناه - گناهکار نشانهی انسداد در فهم زمانه است ؛ وضعیتی که قهرمان برای پذیرفته شدن جای خود را به قربانی میدهد و نعرهی مستانه برای شنیده شدن به ناله مبدل میشود ، آه از این نکبتِ دوزخیِ میل به ثنای بدبختی .
در اینجا انفعال و تلاش برای حفظ وضع موجود با پرهیزگاری سیاسی به بیتعهدی ، بلاترجیحی ، بیطرفی یا با عبارتی معمولتر وسط بازی ختم میشود ، آن مخدر میانمایگیِ همیشه در دسترس که وسط هر دو طرفی نکبتِ درجا زدن را نشخوار میکند .
با لباس کار و یک جفت کتونی و سی ساعت بیخوابی و سیگار بهمنی که در هر یال و گذری از کوه آتش میکرد به آتشکوه صعود کرد .
بر فراز قله لختی درنگ کرد و خندید نه از برای فتح قله - که برایش ذرهای اهمیت نداشت - خنده میزد بر آنانی که با جدیتی غمناک به صعود خویش میبالند .
رو به کوه لغزی سخت به آن گفت و پکی به سیگارش زد : "من به خاطر رفاقت اینجا هستم نه تو" وآنگاه با دست دوستانش را نشان داد .
و من میدانم که او دیرزمانیست با رفقایش در چکاد است در همان گلستان هفتم و این نمایشها دیگر به وجدش نمیآورد . آنجا که همه اوج میگیرند او فرود میآید ، آنجا که راهها پاکوب میشود او از شکافها گذر میکند و آنجا که همه با فیگوری جدی ابرو در هم گره میکنند و ناله و آه سر میدهند او قهقهه میزند .
بر فراز قله لختی درنگ کرد و خندید نه از برای فتح قله - که برایش ذرهای اهمیت نداشت - خنده میزد بر آنانی که با جدیتی غمناک به صعود خویش میبالند .
رو به کوه لغزی سخت به آن گفت و پکی به سیگارش زد : "من به خاطر رفاقت اینجا هستم نه تو" وآنگاه با دست دوستانش را نشان داد .
و من میدانم که او دیرزمانیست با رفقایش در چکاد است در همان گلستان هفتم و این نمایشها دیگر به وجدش نمیآورد . آنجا که همه اوج میگیرند او فرود میآید ، آنجا که راهها پاکوب میشود او از شکافها گذر میکند و آنجا که همه با فیگوری جدی ابرو در هم گره میکنند و ناله و آه سر میدهند او قهقهه میزند .
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
تو تنها نمیگذاری ، تنهایی را به آغوش میکشی
به بند نمیکشی ، بندها را پاره میکنی
رها نمیکنی ، رهایی را هدیه میدهی
به بند نمیکشی ، بندها را پاره میکنی
رها نمیکنی ، رهایی را هدیه میدهی
یادداشتها؛ کسری نوری
تو تنها نمیگذاری ، تنهایی را به آغوش میکشی به بند نمیکشی ، بندها را پاره میکنی رها نمیکنی ، رهایی را هدیه میدهی
شب سیاه نیست ، همان سیاهی که با هراسش دل هر انسانی در سرمای ناامیدی میپژمرد ، همان شب که بلندایش را بهانه شکستها و نکبتهایمان کردهایم ، شب بیکس نیست ، تنها نیست ، نکبت و هراس هم نیست ، شب از ناله بیزار ، چشمانی برای دیدن میجوید ، سینهای برای نفس کشیدن ، لبی برای بوسیدن و تنی برای به برکشیدن چنانکه که مرگ را هم از آن نصیبی باشد .
برای بعضیها سوال شد و شاید برای شما هم سوال باشد که چرا من به اصطلاح ایشان سیاسی نمینویسم
البته من چنین تصوری از خودم ندارم که پرهیزی به کار بستهام اما با این همه اگر این مسئله قابل پرداخت و در خور اهمیت است به نظرم پیش از هرچیز - و فارغ از من و آنچه مینویسم که چندان محلی از اعراب ندارد - باید به این توجه کرد که سیاست چیست ؟ و به نظرم یکی از بحرانهای نظری ما نه بی پاسخ بودن چنین سوالی ، که طرح نشدن آن است .
و بر من خرده نخواهید گرفت اگر سیاست را امری سطحی و صرفا گرفتار در چارچوبهای ژورنالیستی نپندارم . قاعدتا شما هم سیاست را از زوایای دیگری نگریستهاید که گاه وارد شدن در برخی الگوهای روایی مرسوم از آن برایتان به منزله تقلیل سیاست است . اقتضائات دیگری هم نیز در این میان وجود دارد و چنانکه گفتهام آدمی در مواجهه با پدیدهها و رخدادها بیش از آنکه زبانی برای بیهودهگویی داشته باشد بایست گوشی برای شنیدن پیدا کند .
سال ۹۱ در بند ۱۱ عادلآباد در وضعیتی که تراکم جمعیتی بسیار فشردهتر از امکانهای بند بود - و هنوز هم در اغلب زندانها هست- هر اتاق برای تصاحب حمام نفری بخصوص داشت که هر صبح بعد از آمار بایست خودش را به عجله پشت درهای بستهی محوطهی حمام میرساند تا در موعد باز شدنش از میان دست کم بیست الی سی نفری که منتظر و آماده برای گرفتن حمام ایستاده بودند جزو آن هشت نفری باشد که برای اتاق سی نفرهشان حمام گرفته است . - مدتی چنین وظیفهای را در اتاق به من محول کردند و بالاخره منِ تازهوارد هم راه و روش حمام گرفتن را بعد از چند روز بیحمام ماندن اتاق و بو گرفتن تن و لباس هماتاقیها آموختم . - حالا وقتی به اضطراب بیمکانی در وضع فعلی نگاه میکنم یاد همان اضطراب بیحمامی میافتم با این تفاوت که اینبار خبری از حمام به منزلهی کرسیهای قدرت نیست و اگر آنجا دست و پایی برای حمام میشکست اینجا شرافتها برای یک وهم به باد میرود . هرچه بر انتظارِ آغاز مبارزهی موهوم بر سر تصاحب افزوده میشود جستجو در مهملات برای توجیه چرایی ایستادن پشت این در - که هر زمانی با واژهای جدید رنگ و لعابی تازه میگیرد تا سعادت ، آزادی ، عدالت و ... را به قیمت بازار جعل و نقد کرده و قابل تصرف و تفکیک سازد - قوت بیشتری میگیرد . قاعدتا نبایست این انتظار وانهاده شود زیرا اساس هویت و دلیل ایستادن پشت درهای تقسیم غنائم به آن وابسته است و هر که در این مهمل گویی مشارکت نداشته باشد تقبیح خواهد شد تو گو مردم باشد - و همینجاست یکی از نقطههای شگفتی که در آن دهانی از حرص کفآلود مردم را سرزنش میکند . - در این سیاه بازارِ شبانه کالای معیوب و فیک در تاریکی پستوها بیشتر رونق دارد ، اینجا ادعای شفافیت با افتادن در چرخهی مهملگویی برابر میشود و انتقاد جای خودش را به تهاتر کالا به کالا میدهد .
هرچند جای نگرانی نیست که همه چیز و همه کس به آن سمت و سو میرود که در جای و جایگاه خودش مستقر شود ، چه بسا تلخ و زننده به نظر برسد اما این تکانها از مواجهه با چنین وضعیتی به شناخت و در نتیجه قوام ما کمک میکند . این راه صعب و دراز را نمیتوان با نادانی پیمود . سیاست با تنگ نظری گشوده نمیشود باید کوششی برای دیدن و شنیدن کرد تا به گسترهای از سیاست که در تصور مردم از سرنوشت کشیده شده نزدیک شد .
البته من چنین تصوری از خودم ندارم که پرهیزی به کار بستهام اما با این همه اگر این مسئله قابل پرداخت و در خور اهمیت است به نظرم پیش از هرچیز - و فارغ از من و آنچه مینویسم که چندان محلی از اعراب ندارد - باید به این توجه کرد که سیاست چیست ؟ و به نظرم یکی از بحرانهای نظری ما نه بی پاسخ بودن چنین سوالی ، که طرح نشدن آن است .
و بر من خرده نخواهید گرفت اگر سیاست را امری سطحی و صرفا گرفتار در چارچوبهای ژورنالیستی نپندارم . قاعدتا شما هم سیاست را از زوایای دیگری نگریستهاید که گاه وارد شدن در برخی الگوهای روایی مرسوم از آن برایتان به منزله تقلیل سیاست است . اقتضائات دیگری هم نیز در این میان وجود دارد و چنانکه گفتهام آدمی در مواجهه با پدیدهها و رخدادها بیش از آنکه زبانی برای بیهودهگویی داشته باشد بایست گوشی برای شنیدن پیدا کند .
سال ۹۱ در بند ۱۱ عادلآباد در وضعیتی که تراکم جمعیتی بسیار فشردهتر از امکانهای بند بود - و هنوز هم در اغلب زندانها هست- هر اتاق برای تصاحب حمام نفری بخصوص داشت که هر صبح بعد از آمار بایست خودش را به عجله پشت درهای بستهی محوطهی حمام میرساند تا در موعد باز شدنش از میان دست کم بیست الی سی نفری که منتظر و آماده برای گرفتن حمام ایستاده بودند جزو آن هشت نفری باشد که برای اتاق سی نفرهشان حمام گرفته است . - مدتی چنین وظیفهای را در اتاق به من محول کردند و بالاخره منِ تازهوارد هم راه و روش حمام گرفتن را بعد از چند روز بیحمام ماندن اتاق و بو گرفتن تن و لباس هماتاقیها آموختم . - حالا وقتی به اضطراب بیمکانی در وضع فعلی نگاه میکنم یاد همان اضطراب بیحمامی میافتم با این تفاوت که اینبار خبری از حمام به منزلهی کرسیهای قدرت نیست و اگر آنجا دست و پایی برای حمام میشکست اینجا شرافتها برای یک وهم به باد میرود . هرچه بر انتظارِ آغاز مبارزهی موهوم بر سر تصاحب افزوده میشود جستجو در مهملات برای توجیه چرایی ایستادن پشت این در - که هر زمانی با واژهای جدید رنگ و لعابی تازه میگیرد تا سعادت ، آزادی ، عدالت و ... را به قیمت بازار جعل و نقد کرده و قابل تصرف و تفکیک سازد - قوت بیشتری میگیرد . قاعدتا نبایست این انتظار وانهاده شود زیرا اساس هویت و دلیل ایستادن پشت درهای تقسیم غنائم به آن وابسته است و هر که در این مهمل گویی مشارکت نداشته باشد تقبیح خواهد شد تو گو مردم باشد - و همینجاست یکی از نقطههای شگفتی که در آن دهانی از حرص کفآلود مردم را سرزنش میکند . - در این سیاه بازارِ شبانه کالای معیوب و فیک در تاریکی پستوها بیشتر رونق دارد ، اینجا ادعای شفافیت با افتادن در چرخهی مهملگویی برابر میشود و انتقاد جای خودش را به تهاتر کالا به کالا میدهد .
هرچند جای نگرانی نیست که همه چیز و همه کس به آن سمت و سو میرود که در جای و جایگاه خودش مستقر شود ، چه بسا تلخ و زننده به نظر برسد اما این تکانها از مواجهه با چنین وضعیتی به شناخت و در نتیجه قوام ما کمک میکند . این راه صعب و دراز را نمیتوان با نادانی پیمود . سیاست با تنگ نظری گشوده نمیشود باید کوششی برای دیدن و شنیدن کرد تا به گسترهای از سیاست که در تصور مردم از سرنوشت کشیده شده نزدیک شد .
در میان رزمیکاران قاعدهایست که در دیگر ساحتهای زندگی نیز جاریست ؛ "لَخت بودن" . آنجا که خویش منقبض بگیرند -همچون یبوست زدههای روزگار- تا ضربهای نخورند و ضربهای بزنند از پیش باختهاند ، آنجا که اراده را در خویش منقبض میکنند بر این خیال که بر هدف فرود میآیند از حال میروند .
توصیه میشود لَخت باشید و این تناقضیست دیر فهم برای آنانکه که گوارش و معدهشان سخت منجمد شده و میدان نبرد را میدان ماهیچههای منقبض و طبعهای خشک صفراوی یافتهاند . لَخت بودنی فراخوانده شده برای پذیرایی آنِ ضربه ، آنِ حرکت . لخت بودن برای رقاصی در میدان نبرد نه درجا زدن و ایستادگی در انتظاری گرسنه . و از همین رو میگویندش رقص پا و به راستی میرقصند . و از همین رو زندگی رقص است نه ابروهای درهم شده و ژستهای منجمد .
از خویش آزاد شدنی باید ، لختیای و با خویش صلح کردنی تا آرام و والا جنگیدن ، رقصیدن در تن و زندگی تناور شود . لختیای باید از همه ارزشهایی که فرمانبرداری خواهد برای فرمانبری در تهوع زندگی . آزاد بودن ، فلج بودن از بار فشار ارادهی سترگِ برآمده از ارزشهای سترگ نیست که فرمان دادن بر ارزشهاست .
به یاد و برای رفقایم
توصیه میشود لَخت باشید و این تناقضیست دیر فهم برای آنانکه که گوارش و معدهشان سخت منجمد شده و میدان نبرد را میدان ماهیچههای منقبض و طبعهای خشک صفراوی یافتهاند . لَخت بودنی فراخوانده شده برای پذیرایی آنِ ضربه ، آنِ حرکت . لخت بودن برای رقاصی در میدان نبرد نه درجا زدن و ایستادگی در انتظاری گرسنه . و از همین رو میگویندش رقص پا و به راستی میرقصند . و از همین رو زندگی رقص است نه ابروهای درهم شده و ژستهای منجمد .
از خویش آزاد شدنی باید ، لختیای و با خویش صلح کردنی تا آرام و والا جنگیدن ، رقصیدن در تن و زندگی تناور شود . لختیای باید از همه ارزشهایی که فرمانبرداری خواهد برای فرمانبری در تهوع زندگی . آزاد بودن ، فلج بودن از بار فشار ارادهی سترگِ برآمده از ارزشهای سترگ نیست که فرمان دادن بر ارزشهاست .
به یاد و برای رفقایم
غیرتم آید که پیشت بایستند
بر تو میخندند و عاشق نیستند
در نسخهای دیگر به جای "غیرتم آید" آمده: "غیرتم ناید" .
چه آید و چه ناید ، مسئله عاشق نبودنشان است .
بر تو میخندند و عاشق نیستند
در نسخهای دیگر به جای "غیرتم آید" آمده: "غیرتم ناید" .
چه آید و چه ناید ، مسئله عاشق نبودنشان است .
تنها آنجا که گورها باشند رستاخیزی هست .
وقتی پوستی از شما کنده شد ، در کفنی پیچیدند شما را ، به خاک سیاه نشاندنتان و در گوری رفتید . اگر هنوز آن ارادهی لنگان اما استوار ، آن زانوهای لرزان اما ایستاده را در خود سراغ دارید پس لبخند بزنید که رستاخیزی به عظمت همان گور و کفن و خون در راه است .
و البته برای اینکه به نالهی بیجا و نگرانی بی موردی دامن نزده باشم اشاره کنم که پوست انسان در این زمانه و اقلیم بسا کلفتتر از این حرفهاست و آن انسان نرمتن و نازکدل شایستگی خون و کفن و گوری عظیم را پیدا نخواهد کرد .
حال اگر چنین گوری سراغ دارید و چنان ارادهای پس نالهای ندارید و اگر آوایی از نفسهایتان به گوش میرسد حزین نیست که شور انگیز است .
وقتی پوستی از شما کنده شد ، در کفنی پیچیدند شما را ، به خاک سیاه نشاندنتان و در گوری رفتید . اگر هنوز آن ارادهی لنگان اما استوار ، آن زانوهای لرزان اما ایستاده را در خود سراغ دارید پس لبخند بزنید که رستاخیزی به عظمت همان گور و کفن و خون در راه است .
و البته برای اینکه به نالهی بیجا و نگرانی بی موردی دامن نزده باشم اشاره کنم که پوست انسان در این زمانه و اقلیم بسا کلفتتر از این حرفهاست و آن انسان نرمتن و نازکدل شایستگی خون و کفن و گوری عظیم را پیدا نخواهد کرد .
حال اگر چنین گوری سراغ دارید و چنان ارادهای پس نالهای ندارید و اگر آوایی از نفسهایتان به گوش میرسد حزین نیست که شور انگیز است .
یادداشتها؛ کسری نوری
بگذار بریزد آنچه را پژمردنی و زرد شدنیست.
سرمای زمستان لطفها دارد
کمترین آن کم شدن زحمت پشههاست، هرچند این پشهها را من دشمن نمیدانم و از نیش و خونخواریشان که شکلی از بوسه دارد، ابرو در هم نمیکشم. با خود میگویم بگذار نیشم بزنند چه باک اگر آنها به قدر خویش سیراب شوند، آخر هر که را خاصیتی و کاریست در این چرخ و فلک. همه میگردیم و این گردش، خوش است اگر به گِرد یاری باشد که همهی تکرارها و دورهای بیهودهی زمانه را غایت و معنایی میبخشد.
چنان یاری که این چرخ را برهم میزند تا بر مراد خویش گردد.
و مرا یاد دوستان و یارانی که گردِ چنین نوری بی خستگی و ناله، با شادی و سرمستی در گردشاند گویی یاد نور است و آخر کدام زمین بی یادِ خورشیدی که به گِرد او میچرخد به یاد آمده است؟
خوشا درختی که سر از خاک برکشیده و برگهای زرد به باد سپرده و از هوای سرد و سوزان زمستان دم بر میکشد تا بهار را میزبانیای تازه کند.
خوشا چنین یارانی که خزان و زمستان در آنها بذر بهار میکارد و هیاهوی وز وز کنانِ پژمردگی و پشهها را دور میدارد.
کمترین آن کم شدن زحمت پشههاست، هرچند این پشهها را من دشمن نمیدانم و از نیش و خونخواریشان که شکلی از بوسه دارد، ابرو در هم نمیکشم. با خود میگویم بگذار نیشم بزنند چه باک اگر آنها به قدر خویش سیراب شوند، آخر هر که را خاصیتی و کاریست در این چرخ و فلک. همه میگردیم و این گردش، خوش است اگر به گِرد یاری باشد که همهی تکرارها و دورهای بیهودهی زمانه را غایت و معنایی میبخشد.
چنان یاری که این چرخ را برهم میزند تا بر مراد خویش گردد.
و مرا یاد دوستان و یارانی که گردِ چنین نوری بی خستگی و ناله، با شادی و سرمستی در گردشاند گویی یاد نور است و آخر کدام زمین بی یادِ خورشیدی که به گِرد او میچرخد به یاد آمده است؟
خوشا درختی که سر از خاک برکشیده و برگهای زرد به باد سپرده و از هوای سرد و سوزان زمستان دم بر میکشد تا بهار را میزبانیای تازه کند.
خوشا چنین یارانی که خزان و زمستان در آنها بذر بهار میکارد و هیاهوی وز وز کنانِ پژمردگی و پشهها را دور میدارد.
پرسید: حالت خوبه؟ دلتنگی نداری؟
گفتم: خوبم.
باید ساده و کوتاه جوابش را بدهم. هنوز گوش او برای فارسی و گوش فلک برای شرح دلتنگی آماده نیست.
گفت: یعنی دلتنگِ دوستت که در زندان هست نمیشوی، ها؟
خندیدم.
میدانستم انتظار آن تکه کلامی را دارد که وقتی سر ذوق میآیم به زبان میآورم و دیگر بخشی از بهانهی این شوخ طبعیهایش شده است. تکه کلام را نگفتم. خودش میداند ذوق بدون اینکه دیده شود، دزدیده میآید.
گفتم: خوبم.
باید ساده و کوتاه جوابش را بدهم. هنوز گوش او برای فارسی و گوش فلک برای شرح دلتنگی آماده نیست.
گفت: یعنی دلتنگِ دوستت که در زندان هست نمیشوی، ها؟
خندیدم.
میدانستم انتظار آن تکه کلامی را دارد که وقتی سر ذوق میآیم به زبان میآورم و دیگر بخشی از بهانهی این شوخ طبعیهایش شده است. تکه کلام را نگفتم. خودش میداند ذوق بدون اینکه دیده شود، دزدیده میآید.
در این ایام پاره ای از مشغولیاتم شرکت در نشستهایی در حوزههای سیاست، جامعه و فلسفه در این به اصطلاح آکادمیهای موازی بوده است.
در این نشست گردیها ـ نه بر وزن خیابان گردی که بسا وزینتر و سودمندتر از نشست گردی است، که بر وزن توئیتر گردی ـ آنچه ذیل عنوانهای پر طمطراق به بحث گذاشته شد، جز پرتاب بیحسابِ مشتی کلمه و مفاهیم که هیچکدام نه در جای خویش و نه با تاریخ خویش نسبتی داشت به سوی مشتی گوش بینوا و مرعوب چیزی ندیدم. در جدیترین این نشستهای برای عموم آزاد و رایگان ـ که محل خرج آن وقت است و گوشی که از چنین خرجی چنان مستهلک میشود تا از شنیدن آنچه شنیدنیست باز بماند ـ مراد از جلسه بحث در ایضاح مفهومی "جامعه مدنی" بود اما ثمرهاش خلط جامعه شناسی در اندیشه سیاسی و بستن ناف جامعهی مدنی هگل به فرایند تمدن نوربرت الیاس. در جایی که انتظار میرفت به سیر تطور یکی از کلیدیترین مفاهیم در اندیشه سیاسی غرب پرداخته شود، در نهایت به صورتبندی کارکردگرایانه (؟) و ساختاری (؟) جامعه مدنی زیر بار گزارههایی که یکی در میان، دامن از ارزش گذاری اخلاقی بر میچیدند تا مبادا به ساحت بیطرفی در نظر ورزی آکادمیک خدشه افتد، قناعت شد ـ چنانکه میدانید قناعت ما از سر دارایی نیست ـ و در آخر هم یک "شِبه" کنار جامعه مدنی گذاشتند تا خبر از مشکل و بحران داده باشد، که همان هم با اولین پرسش برای ایضاح این "شِبه جامعه مدنی" در ایران و چرایی چنین استعمالی از سوی استاد دانشگاه پس گرفته شد و حالی من با این پرسش که "اینجا چه میکنم؟" آنجا را ترک کردم.
قصدم در اینجا تنها ارائهی گزارشی از یکی از نشستهایی بود که به طور روزانه آنلاین و حضوری، پولی و مجانی در هر گوشه و کناری در حال برگزاریست و مرا نمیرسد که انتقادی دربارهی موضوعات مشکلی که دست کم در حد یک خط عنوان مطرح شده است، داشته باشم. نه سواد آن را دارم و نه قصدش.
من در پی پرسشی به این نشستهای رنگارنگ میرفتم که شاید به ناگاه در خیل این همهمهها آن را بشنوم. پرسشی که تا حدی دقیق بتواند مشکل زمانه، بحران روزگار، انحطاط تاریخی ـ یا هر اسمی که شایسته است ـ را به عنوان مسئله مطرح کند تا راهی به جستجوی امکانهایی که در ساحت نظر اگر نگوییم فوت شده بسی بعید مینماید و در ساحت عمل بس مشوش است، باز کند.
و آنچه تاکنون دریافتم از یک همانگویی فراتر نمیرود؛ آکادمی موازی دقیقا "موازی" با خط سیر آکادمی رسمی در حرکت است.
اینها همه، مرا به دست خیال پردازیهای گذشتهام درباره هوش مصنوعی سپرد آنجا که با این خیال خام بازی میکردم که چه میشد اگر دانش را از خلال سیگنالهای دیجیتالی بیزحمت خواندن و اندیشیدن یک راست به جایی در حافظهی انسان منتقل میکردند، گیرم به قیاس خری که بارش کتاب است مایهی مضحکه باشد.
هر چند این خیال خام از ذهنم گذر کرده است و دیریست دیگر آن مضحکه هم خندهدار نمینماید، اما شکلهای دیگر این خیال با منطقی یکسان هنوز در سر بسیاری مایهی سرگرمی است.
در این نشست گردیها ـ نه بر وزن خیابان گردی که بسا وزینتر و سودمندتر از نشست گردی است، که بر وزن توئیتر گردی ـ آنچه ذیل عنوانهای پر طمطراق به بحث گذاشته شد، جز پرتاب بیحسابِ مشتی کلمه و مفاهیم که هیچکدام نه در جای خویش و نه با تاریخ خویش نسبتی داشت به سوی مشتی گوش بینوا و مرعوب چیزی ندیدم. در جدیترین این نشستهای برای عموم آزاد و رایگان ـ که محل خرج آن وقت است و گوشی که از چنین خرجی چنان مستهلک میشود تا از شنیدن آنچه شنیدنیست باز بماند ـ مراد از جلسه بحث در ایضاح مفهومی "جامعه مدنی" بود اما ثمرهاش خلط جامعه شناسی در اندیشه سیاسی و بستن ناف جامعهی مدنی هگل به فرایند تمدن نوربرت الیاس. در جایی که انتظار میرفت به سیر تطور یکی از کلیدیترین مفاهیم در اندیشه سیاسی غرب پرداخته شود، در نهایت به صورتبندی کارکردگرایانه (؟) و ساختاری (؟) جامعه مدنی زیر بار گزارههایی که یکی در میان، دامن از ارزش گذاری اخلاقی بر میچیدند تا مبادا به ساحت بیطرفی در نظر ورزی آکادمیک خدشه افتد، قناعت شد ـ چنانکه میدانید قناعت ما از سر دارایی نیست ـ و در آخر هم یک "شِبه" کنار جامعه مدنی گذاشتند تا خبر از مشکل و بحران داده باشد، که همان هم با اولین پرسش برای ایضاح این "شِبه جامعه مدنی" در ایران و چرایی چنین استعمالی از سوی استاد دانشگاه پس گرفته شد و حالی من با این پرسش که "اینجا چه میکنم؟" آنجا را ترک کردم.
قصدم در اینجا تنها ارائهی گزارشی از یکی از نشستهایی بود که به طور روزانه آنلاین و حضوری، پولی و مجانی در هر گوشه و کناری در حال برگزاریست و مرا نمیرسد که انتقادی دربارهی موضوعات مشکلی که دست کم در حد یک خط عنوان مطرح شده است، داشته باشم. نه سواد آن را دارم و نه قصدش.
من در پی پرسشی به این نشستهای رنگارنگ میرفتم که شاید به ناگاه در خیل این همهمهها آن را بشنوم. پرسشی که تا حدی دقیق بتواند مشکل زمانه، بحران روزگار، انحطاط تاریخی ـ یا هر اسمی که شایسته است ـ را به عنوان مسئله مطرح کند تا راهی به جستجوی امکانهایی که در ساحت نظر اگر نگوییم فوت شده بسی بعید مینماید و در ساحت عمل بس مشوش است، باز کند.
و آنچه تاکنون دریافتم از یک همانگویی فراتر نمیرود؛ آکادمی موازی دقیقا "موازی" با خط سیر آکادمی رسمی در حرکت است.
اینها همه، مرا به دست خیال پردازیهای گذشتهام درباره هوش مصنوعی سپرد آنجا که با این خیال خام بازی میکردم که چه میشد اگر دانش را از خلال سیگنالهای دیجیتالی بیزحمت خواندن و اندیشیدن یک راست به جایی در حافظهی انسان منتقل میکردند، گیرم به قیاس خری که بارش کتاب است مایهی مضحکه باشد.
هر چند این خیال خام از ذهنم گذر کرده است و دیریست دیگر آن مضحکه هم خندهدار نمینماید، اما شکلهای دیگر این خیال با منطقی یکسان هنوز در سر بسیاری مایهی سرگرمی است.
اگر در ریشههای از هم گسیختهی این ویرانه تاملی نکرده باشیم انتظار بنا نهادن بنیانی تازه بر این از هم گسیختگی عبث مینماید. این مسئله به مثابهی مشکلی که با بیاعتنایی در شتاب زدگی منطق بحران و سیاست زدگی مجازی شدهی روز به آن بیتوجه هستیم، با ترجمه و جعل واژههای پرطنینی مثل دموکراسی حل نمیشود. دموکراسی کلمه نیست که بی زحمت فهم مبانی آن و پذیرش پیامدهای آن مبانی در نسبتش با سنتی که اندیشهی ما در گرو تصلب آن است در زندگی امروزهی ما جا باز کند.
وقتی در عمل به مدد ایدئولوژیهای سیاسی بنا نهادن بنیادی نو ساده مینماید، سخن از ضرورت تاملی نظری در چگونگی تکوین آگاهی ما از نظم جدید گوش شنوایی پیدا نخواهد کرد. من با توجه به مناسبات رسانه دانستهام که چنین کوشش خامدستانهای در چنین بستری ابتر خواهد ماند اما متاثر از گفت و گوهایی که با دوستانم در این باره دارم، اشارهای به یکی از عباراتی که تکرار آن بازتابی هزل آمیز پیدا میکند اما ریشه در نگرش و باورهای ما دارد، میکنم.
اگر با مسامحه بخواهیم پر تکرار ترین پرسش امروز و نه اساسی ترین پرسش زمانه را بسنجیم، که در کوچه و بازار شنیده میشود و از این جهت مهم است، احتمال ختم جستجوی ما به عبارت "اینا کی میرن" زیاد است. "اینا کی میرن" متضمن مفاهیمی است که ما را به دیدن پیوند نگرش و باورهای امروزیمان در سنت رهنمون خواهد شد. همان سنتی که گمان میکنیم به صرف بیاعتنایی از آن میتوانیم از آستانهی دوران جدید گذر کنیم.
این پرسش که چرا چنین عبارتی در میان عموم مردم شایع می شود از این جهت اهمیت دارد که به چرایی امتناع طرح عبارات دیگر در نسبت با وضعیت امروز و مشکل زمانه فکر کنیم. امروز از سوژگی مردم، خواست دموکراسی و دگرگونی نظامی خودکامه به نظامی دموکراتیک سخن به میان میرود اما وقتی از شور و حرارت آن بحثها کاسته میشود و دشواری عمل رخ نمون میکند "اینا کی میرن" به تنها پرسش تبدیل میشود. و چرا؟
عبارت "اینا کی میرن" دلالتی به مبانی اندیشهی سیاسی و تاریخی ما دارد. من به اختصار با توجه به دانش اندکم در این باره و مجال اندک این به اصطلاح فضای مجازی که بر سر نخواندن رقابت است به این عبارت که نشانهای از بحران در اندیشه و فهم ما است میپردازم.
شکاف تاریخی میان مردم و حکومتهای خودکامه بر بستری ایجاد شد که وضعیت مردم جز در دورههایی کوتاه و استثنایی، اغلب در میانهی چپاول و غارت و هرج و مرج و بی سامانی در نوسان بود. حکومت در اذهان مردمی، که خود فرهنگ و هویت خویش را زیر هجوم و یورشهای ویران کننده و حکومتهای خودکامه حفظ میکردند، ناگزیر به مثابهی بیگانهای با دولتی مستعجل بود. تخت سرنگون و سر بریدهی قبلهی عالم هیچگاه به قدر پلک زدنی در نگاه خیره و بی تفاوت مردمی که تنها نظارهگر آمدنی و رفتنی بودند خللی ایجاد نمیکرد. گرچه در اندرز به پادشاهان این دولت و ملک است که دست به دست میرود، اما از مفهوم مخالف آن چنین بر میآمد که این دولت مستعجل سلطان است که اگر نه عینا چون مغولان به کندن و سوختن و کشتن و بردن اما لاجرم در آمدن و رفتنی با غارت و ویرانی در چرخش است. محتاج اشاره نیست که با تکوین دولت مدرن هم، این نسبت در اساس تغییری نکرد. بنیاد دولت نه بر مردم که بر آب و نهادهایش نه در نسبت با جامعه که در نسبت با منافع اقلیت حاکم شکل گرفته بود.
اما مردمی که در صورت متاخر خود دیگر آن رعیت دوران قدیم نیست، چگونه در نسبت تازهای با این آمدن و رفتن قرار میگیرد؟ توجه به عاملیت تعیین کنندهی مردم اگر پایه و اساسی دارد و نه سخنی است مطابق مدهای سیاسی روز و نه بادبانی به فراخور بادهای بی بنیاد، چه پیامدی در نظر و عمل دارد؟ و چه پرسشی را به مثابهی پرسش نو در برابر ما میگذارد؟ نظارهگری که گویی در بیرون تاریخ سقوط و زوال ایستاده است و به اتکای پشت گرمیهای ناشناختهی خویش بی پلک زدنی به آمدن و رفتنها چشم میدوزد و حتی گاهی به این سوال که "اینا کی میرن" میخندد، کجا ایستاده است و در پی امکان درک این عاملیت کجا و در کدام آستانه خواهد ایستاد؟
از وجهی دیگر نسبت زمان در عبارت "اینا کی میرن؟" صورتی از تمنای غلبه بر آینده دارد؛ "اینا باید برن!". اما نه از پی فهم گذشته و نسبت آن با حال و مبتنی بر کوششی متکی بر خرد برای حرکت به سوی آینده، که در بستن آرزویی به خلاص شدن از مشکلی که آن را به رفتن و آمدنی، که مردم جز انتظار در آن نقشی ندارند، فرومیکاهد. بی توجهی در نسبت تقدیر و تدبیر در کار و آنچه از این نسبت بر بن و مایهی نگرشهای ما اثر میگذارد، با نگاه به صورت عبارت "اینا کی میرن" هم آشکار است.
وقتی در عمل به مدد ایدئولوژیهای سیاسی بنا نهادن بنیادی نو ساده مینماید، سخن از ضرورت تاملی نظری در چگونگی تکوین آگاهی ما از نظم جدید گوش شنوایی پیدا نخواهد کرد. من با توجه به مناسبات رسانه دانستهام که چنین کوشش خامدستانهای در چنین بستری ابتر خواهد ماند اما متاثر از گفت و گوهایی که با دوستانم در این باره دارم، اشارهای به یکی از عباراتی که تکرار آن بازتابی هزل آمیز پیدا میکند اما ریشه در نگرش و باورهای ما دارد، میکنم.
اگر با مسامحه بخواهیم پر تکرار ترین پرسش امروز و نه اساسی ترین پرسش زمانه را بسنجیم، که در کوچه و بازار شنیده میشود و از این جهت مهم است، احتمال ختم جستجوی ما به عبارت "اینا کی میرن" زیاد است. "اینا کی میرن" متضمن مفاهیمی است که ما را به دیدن پیوند نگرش و باورهای امروزیمان در سنت رهنمون خواهد شد. همان سنتی که گمان میکنیم به صرف بیاعتنایی از آن میتوانیم از آستانهی دوران جدید گذر کنیم.
این پرسش که چرا چنین عبارتی در میان عموم مردم شایع می شود از این جهت اهمیت دارد که به چرایی امتناع طرح عبارات دیگر در نسبت با وضعیت امروز و مشکل زمانه فکر کنیم. امروز از سوژگی مردم، خواست دموکراسی و دگرگونی نظامی خودکامه به نظامی دموکراتیک سخن به میان میرود اما وقتی از شور و حرارت آن بحثها کاسته میشود و دشواری عمل رخ نمون میکند "اینا کی میرن" به تنها پرسش تبدیل میشود. و چرا؟
عبارت "اینا کی میرن" دلالتی به مبانی اندیشهی سیاسی و تاریخی ما دارد. من به اختصار با توجه به دانش اندکم در این باره و مجال اندک این به اصطلاح فضای مجازی که بر سر نخواندن رقابت است به این عبارت که نشانهای از بحران در اندیشه و فهم ما است میپردازم.
شکاف تاریخی میان مردم و حکومتهای خودکامه بر بستری ایجاد شد که وضعیت مردم جز در دورههایی کوتاه و استثنایی، اغلب در میانهی چپاول و غارت و هرج و مرج و بی سامانی در نوسان بود. حکومت در اذهان مردمی، که خود فرهنگ و هویت خویش را زیر هجوم و یورشهای ویران کننده و حکومتهای خودکامه حفظ میکردند، ناگزیر به مثابهی بیگانهای با دولتی مستعجل بود. تخت سرنگون و سر بریدهی قبلهی عالم هیچگاه به قدر پلک زدنی در نگاه خیره و بی تفاوت مردمی که تنها نظارهگر آمدنی و رفتنی بودند خللی ایجاد نمیکرد. گرچه در اندرز به پادشاهان این دولت و ملک است که دست به دست میرود، اما از مفهوم مخالف آن چنین بر میآمد که این دولت مستعجل سلطان است که اگر نه عینا چون مغولان به کندن و سوختن و کشتن و بردن اما لاجرم در آمدن و رفتنی با غارت و ویرانی در چرخش است. محتاج اشاره نیست که با تکوین دولت مدرن هم، این نسبت در اساس تغییری نکرد. بنیاد دولت نه بر مردم که بر آب و نهادهایش نه در نسبت با جامعه که در نسبت با منافع اقلیت حاکم شکل گرفته بود.
اما مردمی که در صورت متاخر خود دیگر آن رعیت دوران قدیم نیست، چگونه در نسبت تازهای با این آمدن و رفتن قرار میگیرد؟ توجه به عاملیت تعیین کنندهی مردم اگر پایه و اساسی دارد و نه سخنی است مطابق مدهای سیاسی روز و نه بادبانی به فراخور بادهای بی بنیاد، چه پیامدی در نظر و عمل دارد؟ و چه پرسشی را به مثابهی پرسش نو در برابر ما میگذارد؟ نظارهگری که گویی در بیرون تاریخ سقوط و زوال ایستاده است و به اتکای پشت گرمیهای ناشناختهی خویش بی پلک زدنی به آمدن و رفتنها چشم میدوزد و حتی گاهی به این سوال که "اینا کی میرن" میخندد، کجا ایستاده است و در پی امکان درک این عاملیت کجا و در کدام آستانه خواهد ایستاد؟
از وجهی دیگر نسبت زمان در عبارت "اینا کی میرن؟" صورتی از تمنای غلبه بر آینده دارد؛ "اینا باید برن!". اما نه از پی فهم گذشته و نسبت آن با حال و مبتنی بر کوششی متکی بر خرد برای حرکت به سوی آینده، که در بستن آرزویی به خلاص شدن از مشکلی که آن را به رفتن و آمدنی، که مردم جز انتظار در آن نقشی ندارند، فرومیکاهد. بی توجهی در نسبت تقدیر و تدبیر در کار و آنچه از این نسبت بر بن و مایهی نگرشهای ما اثر میگذارد، با نگاه به صورت عبارت "اینا کی میرن" هم آشکار است.
یادداشتها؛ کسری نوری
اگر در ریشههای از هم گسیختهی این ویرانه تاملی نکرده باشیم انتظار بنا نهادن بنیانی تازه بر این از هم گسیختگی عبث مینماید. این مسئله به مثابهی مشکلی که با بیاعتنایی در شتاب زدگی منطق بحران و سیاست زدگی مجازی شدهی روز به آن بیتوجه هستیم، با ترجمه و جعل…
توضیح خام اندیشیهای من در این باره مجالی دیگر میخواهد، اما صرف تاملی در آن، خبر از مختصات آستانهای میدهد که هرچند ایستادن در آن دشوار است اما پرت و گم نبودن از آن آستانهی تاریخی در این هیاهو و مهمل بافی، برای امروز ضرورت دارد.
یادداشتها؛ کسری نوری
آستان و آستانهی گلستان هفتم.
ایران صرفا یک پهنهی جغرافیایی و یا قلمرویی فرهنگی نیست، ایران میدانی خاموش از جای خالی نزاعهایی اساسی در کانون اندیشه هم هست. این فقدان را من به معنای مرگ اندیشه و در پیامد آن مرگ هویت ایرانی نمیفهم تا در نتیجهی آن راه خروج از این تابوت پیش فرض را ظاهرا و باطنا غربی شدن یا جستجو در کالبد گذشتهی ایران باستان بدانم. التفاتی هم به نظریههای التقاطی و معجونهای غربی - شرقی ندارم که حقوق بشر را در منشور کوروش میجوید تا گذشتهای مدرن برای خود دست و پا کند یا الهیات اسلامی را در جلد دموکراسی جا بزند تا آنچه خود داشت را به رخ بیگانه بکشد. این فقدان را با استعارهای که در میان مردم متداول است و در پس بحران و زوالی تاریخی شعلهی امید را روشن نگاه داشته میبینم؛ ققنوسی که سر از خاکستر خویش برون خواهد کرد. خاکستری گرم از مقاومت و پایداریهای تاریخی، مسکوت و بینشانی که برای حفظ و پاسداشت خویش بهایی به سنگینی از دست دادن تکههایی از وجودش پرداخته تا به امید مجالی تاریخی سر از خاکستر بیرون کرده و نظامی جدید خلق کند. اما چرا چنین استعارهای هنوز می تواند کار کند یا بایست کار کند؟
محتوم بودن فروپاشی ادعایی گزاف نیست اگر با چشم اندازی تاریخی به حال خویش نظر کنیم و عمق بحران را از پس شتابزدگی و یاوه بافی امروز بیابیم آنجا که خار در چشم فرو رفته و ما را با ریگهای کهنه کفشی پاره سر و کار است و درمان درد را در ناموضعش میجوییم. چه بسا چنین استعارهای در تناقضی آشکار با وضع موجود کارکردی تاریخی پیدا میکند حتی اگر بر مقدماتی سست از برساختههایی تاریخی تکیه کرده باشد.
این کار از میرزا حمید را دوستی برای من فرستاد و مرا به میانهی کسانی در انداخت که با چراغی روشن در خاکستر این ویرانه در پی ققنوس میگردند و دیر نیست که ناگاه به سان سی مرغهای عطار دریابند که آن سیمرغ مقصود و معهود خود ایشانند. کسانی نه از تبار ناله و یاس، کسانی که امید بر توهم نبستهاند و ناامیدی از هر دستاویز جعلی را چنان نوشدارو سر کشیدهاند، کسانی که بر درد نشستهاند و بر نازک تنانی که نالهشان از هر نیشگونی به آسمان است خنده میزنند. کسانی که در آستانه ایستادهاند و تن به شتابزدگیهای گلهوار ندادهاند.
ایستادن در آستانه نه توقفی مانع از پویایی که جستن امکان قدمهایی به سو و در دوران جدید است و برای چنین ادعای گزافی لاجرم دیدن باید و برای دیدن چشمی و برای چشم، سری و برای سر، جانی آزاده و خودفرمان.
در ایام زندان، آن اوایل که توفیق داشتم با درویشان و رفقایم در یک بند باشم، وقتی گرد هم جمع شدیم تا دربارهی وضعیتی که در آن قرار داریم شرحی به دست آوریم و شوری کنیم، سخن در این باره رفت که گلستان هفتم هنوز تمام نشده و ادامه دارد و به قول دوستی در آن جمع تا ابد ادامه خواهد داشت، این ادعا شاید اغراقی از شدت علاقه به نظر میرسید اما همانجا بود که اول بار با قدمهایی سست در آستانهی گلستان هفتم ایستادیم. بیم در افتادن به اغراقی بیمایه جای خود را به تاملی دشوار در آموزههای پیر و استادمان داد، آموزههایی که در چارچوب سنت تصوف به گوشهی خانقاه رانده میشد اما سر از خیابان بیرون میکرد، سنتی که پیر را تابع خویش میخواست اما بن و ساخت آن سنت در دستان او از هم گشوده میشد تا بنیانی تازه افکند.
او نقطهی آغاز و انجامی بر تاریخ تصوف که همانا سنگ زیرین و قطب آسیای تاریخ ایران است، نهاد؛ گسستی در عین پیوستگی. و آستانهای را برای دیدن و حرکت کردن گشود تا امکان برآمدن از پس انحطاطی تاریخی میسر شود. کسانی بر این آستان و آستانه ایستادند؛ گلستان هفتمی به پهنای ایران و ایرانی پیچیده در گلستان هفتم.
محتوم بودن فروپاشی ادعایی گزاف نیست اگر با چشم اندازی تاریخی به حال خویش نظر کنیم و عمق بحران را از پس شتابزدگی و یاوه بافی امروز بیابیم آنجا که خار در چشم فرو رفته و ما را با ریگهای کهنه کفشی پاره سر و کار است و درمان درد را در ناموضعش میجوییم. چه بسا چنین استعارهای در تناقضی آشکار با وضع موجود کارکردی تاریخی پیدا میکند حتی اگر بر مقدماتی سست از برساختههایی تاریخی تکیه کرده باشد.
این کار از میرزا حمید را دوستی برای من فرستاد و مرا به میانهی کسانی در انداخت که با چراغی روشن در خاکستر این ویرانه در پی ققنوس میگردند و دیر نیست که ناگاه به سان سی مرغهای عطار دریابند که آن سیمرغ مقصود و معهود خود ایشانند. کسانی نه از تبار ناله و یاس، کسانی که امید بر توهم نبستهاند و ناامیدی از هر دستاویز جعلی را چنان نوشدارو سر کشیدهاند، کسانی که بر درد نشستهاند و بر نازک تنانی که نالهشان از هر نیشگونی به آسمان است خنده میزنند. کسانی که در آستانه ایستادهاند و تن به شتابزدگیهای گلهوار ندادهاند.
ایستادن در آستانه نه توقفی مانع از پویایی که جستن امکان قدمهایی به سو و در دوران جدید است و برای چنین ادعای گزافی لاجرم دیدن باید و برای دیدن چشمی و برای چشم، سری و برای سر، جانی آزاده و خودفرمان.
در ایام زندان، آن اوایل که توفیق داشتم با درویشان و رفقایم در یک بند باشم، وقتی گرد هم جمع شدیم تا دربارهی وضعیتی که در آن قرار داریم شرحی به دست آوریم و شوری کنیم، سخن در این باره رفت که گلستان هفتم هنوز تمام نشده و ادامه دارد و به قول دوستی در آن جمع تا ابد ادامه خواهد داشت، این ادعا شاید اغراقی از شدت علاقه به نظر میرسید اما همانجا بود که اول بار با قدمهایی سست در آستانهی گلستان هفتم ایستادیم. بیم در افتادن به اغراقی بیمایه جای خود را به تاملی دشوار در آموزههای پیر و استادمان داد، آموزههایی که در چارچوب سنت تصوف به گوشهی خانقاه رانده میشد اما سر از خیابان بیرون میکرد، سنتی که پیر را تابع خویش میخواست اما بن و ساخت آن سنت در دستان او از هم گشوده میشد تا بنیانی تازه افکند.
او نقطهی آغاز و انجامی بر تاریخ تصوف که همانا سنگ زیرین و قطب آسیای تاریخ ایران است، نهاد؛ گسستی در عین پیوستگی. و آستانهای را برای دیدن و حرکت کردن گشود تا امکان برآمدن از پس انحطاطی تاریخی میسر شود. کسانی بر این آستان و آستانه ایستادند؛ گلستان هفتمی به پهنای ایران و ایرانی پیچیده در گلستان هفتم.
سالی که نکوست از بهارش پیداست
در این زمانهی تب آلود دشواری و سختی را مثل هوا بایست نفس کشید اما مایهی نگرانی و تشویش نیست. امیدوارم شما هم نگرانی نداشته باشید و بهار مژدهی نیکی و خیر در سال نو برای شما باشد. البته که این نیکی و خیر الزامی ندارد تا به صورتی که ما عادت داریم یا میپسندیم ظاهر شود، چه بسا لطفی در صورت قهر.
با این همه اگر توجه به مبدا نیکی داشته باشیم و برای آن کوشش کنیم در همین دشواری ثمرهی لطف خواهیم چشید و جز نیکی نخواهیم دید.
در این زمانهی تب آلود دشواری و سختی را مثل هوا بایست نفس کشید اما مایهی نگرانی و تشویش نیست. امیدوارم شما هم نگرانی نداشته باشید و بهار مژدهی نیکی و خیر در سال نو برای شما باشد. البته که این نیکی و خیر الزامی ندارد تا به صورتی که ما عادت داریم یا میپسندیم ظاهر شود، چه بسا لطفی در صورت قهر.
با این همه اگر توجه به مبدا نیکی داشته باشیم و برای آن کوشش کنیم در همین دشواری ثمرهی لطف خواهیم چشید و جز نیکی نخواهیم دید.
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
شاید غروب به نظر برسه اما طلوعه:)
که "تو را غروب نماید ولی شروق بود"
که "تو را غروب نماید ولی شروق بود"