وقتی خواب نمیآید به تصمیماش احترام میگذارم . برایش بهانهتراشی نمیکنم که امشب قهوه خوردم یا غذای تند یا هوا گرم و سرد شده یا تنم بازی در آورده ، دلیل هم نمیآورم تا دلالتش دهم به زمین و آسمان ، انتظارش را هم نمیکشم . چنان کودکی در رازگونگی نیامدنش دراز میکشم بیآنکه در پی خواب - این فریبندهی مقدس - تمام کوچههای رختخواب را از این دنده تا آن دنده بگردم .
یاد کفخوابیهای زندان افتادم ، یاد یکی از اولینهایش - یازده سال پیش- وقتی حتی برای از پهلو به پهلو غلتیدن جایی نبود و کمرت تمنای این را داشت که فقط یک شب به جای پهلو خودش به زمین بچسبد اما مگر جا بود ؟ و چه بسا تمنا که جا برایش هنوز تنگ است و چه بسا تمنای بیهوده که مجال به دیگری نمیدهد .
امشب خواب نیامد و تمنایش نکردم ، شاید جای دیگری؛ در زندانی ، در کاخی ، در بهارخوابی یا کنار اتوبانی کسی تمنایش را داشته باشد که فقط یک شب به هر ضرب و زور هم که شده بیاید و چشمبندی کند ، بگذار برود .
و من چه خوب میخوابیدم ، روی همان پهلو ، روی همان دندهی چپ یا راست ، همان یازده سال پیش بی یک شب انتظار خواب . آمدنی در کار نبود ؛ ربودن بود ناغافل و ناگهان ، در چشم بر هم زدنی از آن فشردگی و درهمی تنها -که به قبر هم نمیمانست که آنجا بالاخره کمر به زمین داری- میبردت بیرون .
خودمانیم ، سر لج با من ندارد حالا هم که جایی برای غلتیدن و کمر آسودن هست خوب میخوابم . آخر خواب ربطی به جا ندارد ، شاید ربطی به آدمش هم نداشته باشد ، مثل سعادت پرنده باشد که بر شانهای مینشیند .
آفتاب زد و چه بسیار چشمانی که به انتظار لختی خواب چشم بر آن گشودند .
یاد کفخوابیهای زندان افتادم ، یاد یکی از اولینهایش - یازده سال پیش- وقتی حتی برای از پهلو به پهلو غلتیدن جایی نبود و کمرت تمنای این را داشت که فقط یک شب به جای پهلو خودش به زمین بچسبد اما مگر جا بود ؟ و چه بسا تمنا که جا برایش هنوز تنگ است و چه بسا تمنای بیهوده که مجال به دیگری نمیدهد .
امشب خواب نیامد و تمنایش نکردم ، شاید جای دیگری؛ در زندانی ، در کاخی ، در بهارخوابی یا کنار اتوبانی کسی تمنایش را داشته باشد که فقط یک شب به هر ضرب و زور هم که شده بیاید و چشمبندی کند ، بگذار برود .
و من چه خوب میخوابیدم ، روی همان پهلو ، روی همان دندهی چپ یا راست ، همان یازده سال پیش بی یک شب انتظار خواب . آمدنی در کار نبود ؛ ربودن بود ناغافل و ناگهان ، در چشم بر هم زدنی از آن فشردگی و درهمی تنها -که به قبر هم نمیمانست که آنجا بالاخره کمر به زمین داری- میبردت بیرون .
خودمانیم ، سر لج با من ندارد حالا هم که جایی برای غلتیدن و کمر آسودن هست خوب میخوابم . آخر خواب ربطی به جا ندارد ، شاید ربطی به آدمش هم نداشته باشد ، مثل سعادت پرنده باشد که بر شانهای مینشیند .
آفتاب زد و چه بسیار چشمانی که به انتظار لختی خواب چشم بر آن گشودند .
زنده ماندن دیگر نه یک زمینه برای زندگی و قبول هر قیدی که زندگی به حیات برهنه میزند که خود هدف زندگیاست و هر قیدی که به خویشتن میزند .
زنده بمانم برای اینکه زنده بمانم ؛ و حالا نامش را زندگی بگذارید ، اگر هم برخورنده بود با اندکی سگرمهی درهم و قیافهی حق به جانب میتوان گفت زندگی سگی تا دیرتر دق کرد و زنده ماند .
زنده بمانم برای اینکه زنده بمانم ؛ و حالا نامش را زندگی بگذارید ، اگر هم برخورنده بود با اندکی سگرمهی درهم و قیافهی حق به جانب میتوان گفت زندگی سگی تا دیرتر دق کرد و زنده ماند .
یادداشتها؛ کسری نوری
زنده ماندن دیگر نه یک زمینه برای زندگی و قبول هر قیدی که زندگی به حیات برهنه میزند که خود هدف زندگیاست و هر قیدی که به خویشتن میزند . زنده بمانم برای اینکه زنده بمانم ؛ و حالا نامش را زندگی بگذارید ، اگر هم برخورنده بود با اندکی سگرمهی درهم و قیافهی…
من به بوکس علاقه داشتم ، قبل از زندان سال ۸۹ - ۹۰ چندماهی میرفتم که دیگر فرصت نشد . گمانم هنوز هم علاقهای هست که هر وقت دربارهی لحظهی موعود حرف میزنم مثالم از رینگ بوکس است ، آن لحظهی ناب ضربه ، آن لحظهای که فقط یک آن است و دیگر نیست ، آن موقعیت تاریخی که چونان رازی به مثابهی یک قمار است ، قمار مشتی که بلند میشود ، قمار گاردی که باز میشود . البته آنوقتها از واداشتن صورت برای مشت خوردن هم خوشم میآمد ، ژستاش با خود ادعای وارستن داشت و برای جوانیام خوب بود ؛ اندک غروری با کمی خون و کبودی .
حالا که دیگر مجال رینگ نیست اما اگر فیلم استخوان داری دربارهاش باشد را نگاه میکنم - از آن میلهای کوچکی که حالا دیگر واقعا به ادا میماند مثل وقتی که خودم را برای آرسنال و بازیهایش علاقهمند نشان میدهم و در میانهی نگرانی از بازی و نتیجهاش به خودم خنده میزنم یا مثل لحظهای که متنی را مینویسم و یکبار دیگر میخوانمش و از دور نگاهی به خویش میاندازم و باز خندهام میگیرد - دیشب هم به تماشای فیلمی درباره بوکس نشستم ؛ سیندرلامن با یک ساخت مرسوم روایی ؛ همان سه پرده خطی ، همان کنش و همان مانع اما نزدیک به حال و احوال زمانهمان ؛ مبارزهای مداوم و نفسگیر برای زنده ماندن ، برای چراغ خانه . و شاید از این جهت ؛ از جهت ستایش جنگیدن و ناگزیری آن برای این روزها که هر تن و هر خانهای میدان نبردیست بتوانم بگویم خوب بود .
حالا که دیگر مجال رینگ نیست اما اگر فیلم استخوان داری دربارهاش باشد را نگاه میکنم - از آن میلهای کوچکی که حالا دیگر واقعا به ادا میماند مثل وقتی که خودم را برای آرسنال و بازیهایش علاقهمند نشان میدهم و در میانهی نگرانی از بازی و نتیجهاش به خودم خنده میزنم یا مثل لحظهای که متنی را مینویسم و یکبار دیگر میخوانمش و از دور نگاهی به خویش میاندازم و باز خندهام میگیرد - دیشب هم به تماشای فیلمی درباره بوکس نشستم ؛ سیندرلامن با یک ساخت مرسوم روایی ؛ همان سه پرده خطی ، همان کنش و همان مانع اما نزدیک به حال و احوال زمانهمان ؛ مبارزهای مداوم و نفسگیر برای زنده ماندن ، برای چراغ خانه . و شاید از این جهت ؛ از جهت ستایش جنگیدن و ناگزیری آن برای این روزها که هر تن و هر خانهای میدان نبردیست بتوانم بگویم خوب بود .
"آب زلال ، تشنه جوید ."
آدمی در موقعیت قرار میگیرد ؛ به دست نمیآورد . با آن چیزی که در پیاش هست متصل میشود ؛ تصاحبش نمیکند . مسئله کنترل و غلبه نیست ، مسئله ارتباط است .
در سعادت میتوان قرار گرفت ، اما نمیتوان تصاحبش کرد ، اگر زبان امروز لاجرم در منطق سلطه اسیر باشد چه بسا بایست گفت ؛ این سعادت است که تصاحب میکند .
و مرگ هم جز این نیست . مرگ را زندگی میتوان کرد - خوشا زندگی عاشق که نه خونآشام که مرگآشام است - اما با خیال چگونگی مرگ جز حرص مضحکی از غلبه چه باقی میماند ؟
"آب کم جو ، تشنگی آور به دست"
نیاز ، سر آغاز بینیازی است . ما به حاصل و نتیجه سنجیده نمیشویم ، ثمره و میوهی روزگار به ما سنجیده میشود ، مسئله خوردن آب نیست ، مسئله مبدل شدن به خود آب است . چنان به قطره قطرهی آب ، به صدای آب ، به ژست و فیگور آب عاشق باشی که هرکس تو را ناغافل ببیند ؛ آب تماشا کند ، و اگر چشمی برای دیدن نداشته باشد ، آب استشمام کند یا آب بشنود . تن معشوق بوی انقلاب نمیدهد ؟
زندگی ؛ به چنگ آوردن گنجهی طلا نیست که اگر خروار خروار میل و خواستهی تازه و کهن هم ارضا شود در همان نقطه ، در همان جا ؛ فقدان سرمیکشد . بهشت مکان نیست که به حرصی لایزال ارزانی کنند ، بهشت آدمی است ، بهشت حال و لحظههایی در آدمی است که هر جا و موقعیتی را بهشتی میکند . آنجا که قلبی برای قلبی میتپد ، خونی برای خونی میجوشد و مهری برای مهری سرمیکشد .
دربارهی آب و مسئلهاش به مثابهی مفهومی رهایی بخش شمس و مولانا سخنها برای گفتن دارند و تصوف اقیانوسی از آن است . من در این سحرگاه به یاد آب همیشه زلال یا زلالِ هر آب ، درهم و برهم چیزی گفتم
آدمی در موقعیت قرار میگیرد ؛ به دست نمیآورد . با آن چیزی که در پیاش هست متصل میشود ؛ تصاحبش نمیکند . مسئله کنترل و غلبه نیست ، مسئله ارتباط است .
در سعادت میتوان قرار گرفت ، اما نمیتوان تصاحبش کرد ، اگر زبان امروز لاجرم در منطق سلطه اسیر باشد چه بسا بایست گفت ؛ این سعادت است که تصاحب میکند .
و مرگ هم جز این نیست . مرگ را زندگی میتوان کرد - خوشا زندگی عاشق که نه خونآشام که مرگآشام است - اما با خیال چگونگی مرگ جز حرص مضحکی از غلبه چه باقی میماند ؟
"آب کم جو ، تشنگی آور به دست"
نیاز ، سر آغاز بینیازی است . ما به حاصل و نتیجه سنجیده نمیشویم ، ثمره و میوهی روزگار به ما سنجیده میشود ، مسئله خوردن آب نیست ، مسئله مبدل شدن به خود آب است . چنان به قطره قطرهی آب ، به صدای آب ، به ژست و فیگور آب عاشق باشی که هرکس تو را ناغافل ببیند ؛ آب تماشا کند ، و اگر چشمی برای دیدن نداشته باشد ، آب استشمام کند یا آب بشنود . تن معشوق بوی انقلاب نمیدهد ؟
زندگی ؛ به چنگ آوردن گنجهی طلا نیست که اگر خروار خروار میل و خواستهی تازه و کهن هم ارضا شود در همان نقطه ، در همان جا ؛ فقدان سرمیکشد . بهشت مکان نیست که به حرصی لایزال ارزانی کنند ، بهشت آدمی است ، بهشت حال و لحظههایی در آدمی است که هر جا و موقعیتی را بهشتی میکند . آنجا که قلبی برای قلبی میتپد ، خونی برای خونی میجوشد و مهری برای مهری سرمیکشد .
دربارهی آب و مسئلهاش به مثابهی مفهومی رهایی بخش شمس و مولانا سخنها برای گفتن دارند و تصوف اقیانوسی از آن است . من در این سحرگاه به یاد آب همیشه زلال یا زلالِ هر آب ، درهم و برهم چیزی گفتم
یادداشتها؛ کسری نوری
"آب زلال ، تشنه جوید ." آدمی در موقعیت قرار میگیرد ؛ به دست نمیآورد . با آن چیزی که در پیاش هست متصل میشود ؛ تصاحبش نمیکند . مسئله کنترل و غلبه نیست ، مسئله ارتباط است . در سعادت میتوان قرار گرفت ، اما نمیتوان تصاحبش کرد ، اگر زبان امروز لاجرم در…
دیروز با دوستی عزیز کوهنوردی کردم . در راه میگفت کوه قله نیست که فتح شود ، کوه راه است ، راهی که پیش از تو بوده و بعد از تو هم خواهد بود مباد که غرور و غلبهای در سر داشته باشی ، رحمات نمیکند .
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
دلم عزم رفتن به دریا داشت اما پای رفتنم نبود .
کسی از جایی ندا داد ؛ کار داریم .
و عشق لحظه است و نیست . عشق دیدار است و نیست . عشق بدون لحظهای که در تاریخ ، در شهر ، در زندگی سرریز میکند پیدا نمیشود ، وانگاه عشق فراق است ، هجران است ، رنج است ، لحظهای وصل است و عمری دوری ، چرا ؟ میگوید : کار داریم .
و عشق همین لحظهست ؛ به دریا رفتن و نرفتن ، بی فراقی ، بی رنجی . به قید نتیجه نمیآید که زندگی میکند ، ثمر نیست که بچینی و کام بشود یا از دست بدهی و ناکام بمانی .
شادی نیست که لبخندی شود بر لب به پهنای زمان و غم نیست که کمر را دوتا کند تا سر بالا نکنی ، عارش آید که عاطفه شود ، کلمه شود ، آنزیم و هورمون شود تا صورتبندیاش کنند برای فهمیده شدن ، برای قصه گفتن ، آخر کدام عاشق را گیرم با دو صد طبل و نفیر جز جانی غرقه زبانی برای روایت است ؟
عشق راز است که به چنگ ناید .
کسی از جایی ندا داد ؛ کار داریم .
و عشق لحظه است و نیست . عشق دیدار است و نیست . عشق بدون لحظهای که در تاریخ ، در شهر ، در زندگی سرریز میکند پیدا نمیشود ، وانگاه عشق فراق است ، هجران است ، رنج است ، لحظهای وصل است و عمری دوری ، چرا ؟ میگوید : کار داریم .
و عشق همین لحظهست ؛ به دریا رفتن و نرفتن ، بی فراقی ، بی رنجی . به قید نتیجه نمیآید که زندگی میکند ، ثمر نیست که بچینی و کام بشود یا از دست بدهی و ناکام بمانی .
شادی نیست که لبخندی شود بر لب به پهنای زمان و غم نیست که کمر را دوتا کند تا سر بالا نکنی ، عارش آید که عاطفه شود ، کلمه شود ، آنزیم و هورمون شود تا صورتبندیاش کنند برای فهمیده شدن ، برای قصه گفتن ، آخر کدام عاشق را گیرم با دو صد طبل و نفیر جز جانی غرقه زبانی برای روایت است ؟
عشق راز است که به چنگ ناید .
یاد قهرمان و نه یک قربانی
امر سیاسی یک دوگانهی روشن دارد ؛ دوست - دشمن ، هیچ وضعیتی بدون تعیین خود در این مرزبندیِ ناگزیر به وجود نمیآید . هرچند من بر این گزاره نقدی دارم و امکان گشایشی را در ساحتی دیگر از زیست انسان میبینم ، اما در وضع فعلی ما را از این رئالیسم چارهای نیست .
در موقعیتی که رویدادها ، تصمیمها و اقدامات به سمت هرچه شفافتر شدن مرز دوست - دشمن حرکت میکند ، ایستادن در ادبیاتی منقضی شده با دوگانهی بیگناه - گناهکار نشانهی انسداد در فهم زمانه است ؛ وضعیتی که قهرمان برای پذیرفته شدن جای خود را به قربانی میدهد و نعرهی مستانه برای شنیده شدن به ناله مبدل میشود ، آه از این نکبتِ دوزخیِ میل به ثنای بدبختی .
در اینجا انفعال و تلاش برای حفظ وضع موجود با پرهیزگاری سیاسی به بیتعهدی ، بلاترجیحی ، بیطرفی یا با عبارتی معمولتر وسط بازی ختم میشود ، آن مخدر میانمایگیِ همیشه در دسترس که وسط هر دو طرفی نکبتِ درجا زدن را نشخوار میکند .
امر سیاسی یک دوگانهی روشن دارد ؛ دوست - دشمن ، هیچ وضعیتی بدون تعیین خود در این مرزبندیِ ناگزیر به وجود نمیآید . هرچند من بر این گزاره نقدی دارم و امکان گشایشی را در ساحتی دیگر از زیست انسان میبینم ، اما در وضع فعلی ما را از این رئالیسم چارهای نیست .
در موقعیتی که رویدادها ، تصمیمها و اقدامات به سمت هرچه شفافتر شدن مرز دوست - دشمن حرکت میکند ، ایستادن در ادبیاتی منقضی شده با دوگانهی بیگناه - گناهکار نشانهی انسداد در فهم زمانه است ؛ وضعیتی که قهرمان برای پذیرفته شدن جای خود را به قربانی میدهد و نعرهی مستانه برای شنیده شدن به ناله مبدل میشود ، آه از این نکبتِ دوزخیِ میل به ثنای بدبختی .
در اینجا انفعال و تلاش برای حفظ وضع موجود با پرهیزگاری سیاسی به بیتعهدی ، بلاترجیحی ، بیطرفی یا با عبارتی معمولتر وسط بازی ختم میشود ، آن مخدر میانمایگیِ همیشه در دسترس که وسط هر دو طرفی نکبتِ درجا زدن را نشخوار میکند .
با لباس کار و یک جفت کتونی و سی ساعت بیخوابی و سیگار بهمنی که در هر یال و گذری از کوه آتش میکرد به آتشکوه صعود کرد .
بر فراز قله لختی درنگ کرد و خندید نه از برای فتح قله - که برایش ذرهای اهمیت نداشت - خنده میزد بر آنانی که با جدیتی غمناک به صعود خویش میبالند .
رو به کوه لغزی سخت به آن گفت و پکی به سیگارش زد : "من به خاطر رفاقت اینجا هستم نه تو" وآنگاه با دست دوستانش را نشان داد .
و من میدانم که او دیرزمانیست با رفقایش در چکاد است در همان گلستان هفتم و این نمایشها دیگر به وجدش نمیآورد . آنجا که همه اوج میگیرند او فرود میآید ، آنجا که راهها پاکوب میشود او از شکافها گذر میکند و آنجا که همه با فیگوری جدی ابرو در هم گره میکنند و ناله و آه سر میدهند او قهقهه میزند .
بر فراز قله لختی درنگ کرد و خندید نه از برای فتح قله - که برایش ذرهای اهمیت نداشت - خنده میزد بر آنانی که با جدیتی غمناک به صعود خویش میبالند .
رو به کوه لغزی سخت به آن گفت و پکی به سیگارش زد : "من به خاطر رفاقت اینجا هستم نه تو" وآنگاه با دست دوستانش را نشان داد .
و من میدانم که او دیرزمانیست با رفقایش در چکاد است در همان گلستان هفتم و این نمایشها دیگر به وجدش نمیآورد . آنجا که همه اوج میگیرند او فرود میآید ، آنجا که راهها پاکوب میشود او از شکافها گذر میکند و آنجا که همه با فیگوری جدی ابرو در هم گره میکنند و ناله و آه سر میدهند او قهقهه میزند .
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
تو تنها نمیگذاری ، تنهایی را به آغوش میکشی
به بند نمیکشی ، بندها را پاره میکنی
رها نمیکنی ، رهایی را هدیه میدهی
به بند نمیکشی ، بندها را پاره میکنی
رها نمیکنی ، رهایی را هدیه میدهی
یادداشتها؛ کسری نوری
تو تنها نمیگذاری ، تنهایی را به آغوش میکشی به بند نمیکشی ، بندها را پاره میکنی رها نمیکنی ، رهایی را هدیه میدهی
شب سیاه نیست ، همان سیاهی که با هراسش دل هر انسانی در سرمای ناامیدی میپژمرد ، همان شب که بلندایش را بهانه شکستها و نکبتهایمان کردهایم ، شب بیکس نیست ، تنها نیست ، نکبت و هراس هم نیست ، شب از ناله بیزار ، چشمانی برای دیدن میجوید ، سینهای برای نفس کشیدن ، لبی برای بوسیدن و تنی برای به برکشیدن چنانکه که مرگ را هم از آن نصیبی باشد .
برای بعضیها سوال شد و شاید برای شما هم سوال باشد که چرا من به اصطلاح ایشان سیاسی نمینویسم
البته من چنین تصوری از خودم ندارم که پرهیزی به کار بستهام اما با این همه اگر این مسئله قابل پرداخت و در خور اهمیت است به نظرم پیش از هرچیز - و فارغ از من و آنچه مینویسم که چندان محلی از اعراب ندارد - باید به این توجه کرد که سیاست چیست ؟ و به نظرم یکی از بحرانهای نظری ما نه بی پاسخ بودن چنین سوالی ، که طرح نشدن آن است .
و بر من خرده نخواهید گرفت اگر سیاست را امری سطحی و صرفا گرفتار در چارچوبهای ژورنالیستی نپندارم . قاعدتا شما هم سیاست را از زوایای دیگری نگریستهاید که گاه وارد شدن در برخی الگوهای روایی مرسوم از آن برایتان به منزله تقلیل سیاست است . اقتضائات دیگری هم نیز در این میان وجود دارد و چنانکه گفتهام آدمی در مواجهه با پدیدهها و رخدادها بیش از آنکه زبانی برای بیهودهگویی داشته باشد بایست گوشی برای شنیدن پیدا کند .
سال ۹۱ در بند ۱۱ عادلآباد در وضعیتی که تراکم جمعیتی بسیار فشردهتر از امکانهای بند بود - و هنوز هم در اغلب زندانها هست- هر اتاق برای تصاحب حمام نفری بخصوص داشت که هر صبح بعد از آمار بایست خودش را به عجله پشت درهای بستهی محوطهی حمام میرساند تا در موعد باز شدنش از میان دست کم بیست الی سی نفری که منتظر و آماده برای گرفتن حمام ایستاده بودند جزو آن هشت نفری باشد که برای اتاق سی نفرهشان حمام گرفته است . - مدتی چنین وظیفهای را در اتاق به من محول کردند و بالاخره منِ تازهوارد هم راه و روش حمام گرفتن را بعد از چند روز بیحمام ماندن اتاق و بو گرفتن تن و لباس هماتاقیها آموختم . - حالا وقتی به اضطراب بیمکانی در وضع فعلی نگاه میکنم یاد همان اضطراب بیحمامی میافتم با این تفاوت که اینبار خبری از حمام به منزلهی کرسیهای قدرت نیست و اگر آنجا دست و پایی برای حمام میشکست اینجا شرافتها برای یک وهم به باد میرود . هرچه بر انتظارِ آغاز مبارزهی موهوم بر سر تصاحب افزوده میشود جستجو در مهملات برای توجیه چرایی ایستادن پشت این در - که هر زمانی با واژهای جدید رنگ و لعابی تازه میگیرد تا سعادت ، آزادی ، عدالت و ... را به قیمت بازار جعل و نقد کرده و قابل تصرف و تفکیک سازد - قوت بیشتری میگیرد . قاعدتا نبایست این انتظار وانهاده شود زیرا اساس هویت و دلیل ایستادن پشت درهای تقسیم غنائم به آن وابسته است و هر که در این مهمل گویی مشارکت نداشته باشد تقبیح خواهد شد تو گو مردم باشد - و همینجاست یکی از نقطههای شگفتی که در آن دهانی از حرص کفآلود مردم را سرزنش میکند . - در این سیاه بازارِ شبانه کالای معیوب و فیک در تاریکی پستوها بیشتر رونق دارد ، اینجا ادعای شفافیت با افتادن در چرخهی مهملگویی برابر میشود و انتقاد جای خودش را به تهاتر کالا به کالا میدهد .
هرچند جای نگرانی نیست که همه چیز و همه کس به آن سمت و سو میرود که در جای و جایگاه خودش مستقر شود ، چه بسا تلخ و زننده به نظر برسد اما این تکانها از مواجهه با چنین وضعیتی به شناخت و در نتیجه قوام ما کمک میکند . این راه صعب و دراز را نمیتوان با نادانی پیمود . سیاست با تنگ نظری گشوده نمیشود باید کوششی برای دیدن و شنیدن کرد تا به گسترهای از سیاست که در تصور مردم از سرنوشت کشیده شده نزدیک شد .
البته من چنین تصوری از خودم ندارم که پرهیزی به کار بستهام اما با این همه اگر این مسئله قابل پرداخت و در خور اهمیت است به نظرم پیش از هرچیز - و فارغ از من و آنچه مینویسم که چندان محلی از اعراب ندارد - باید به این توجه کرد که سیاست چیست ؟ و به نظرم یکی از بحرانهای نظری ما نه بی پاسخ بودن چنین سوالی ، که طرح نشدن آن است .
و بر من خرده نخواهید گرفت اگر سیاست را امری سطحی و صرفا گرفتار در چارچوبهای ژورنالیستی نپندارم . قاعدتا شما هم سیاست را از زوایای دیگری نگریستهاید که گاه وارد شدن در برخی الگوهای روایی مرسوم از آن برایتان به منزله تقلیل سیاست است . اقتضائات دیگری هم نیز در این میان وجود دارد و چنانکه گفتهام آدمی در مواجهه با پدیدهها و رخدادها بیش از آنکه زبانی برای بیهودهگویی داشته باشد بایست گوشی برای شنیدن پیدا کند .
سال ۹۱ در بند ۱۱ عادلآباد در وضعیتی که تراکم جمعیتی بسیار فشردهتر از امکانهای بند بود - و هنوز هم در اغلب زندانها هست- هر اتاق برای تصاحب حمام نفری بخصوص داشت که هر صبح بعد از آمار بایست خودش را به عجله پشت درهای بستهی محوطهی حمام میرساند تا در موعد باز شدنش از میان دست کم بیست الی سی نفری که منتظر و آماده برای گرفتن حمام ایستاده بودند جزو آن هشت نفری باشد که برای اتاق سی نفرهشان حمام گرفته است . - مدتی چنین وظیفهای را در اتاق به من محول کردند و بالاخره منِ تازهوارد هم راه و روش حمام گرفتن را بعد از چند روز بیحمام ماندن اتاق و بو گرفتن تن و لباس هماتاقیها آموختم . - حالا وقتی به اضطراب بیمکانی در وضع فعلی نگاه میکنم یاد همان اضطراب بیحمامی میافتم با این تفاوت که اینبار خبری از حمام به منزلهی کرسیهای قدرت نیست و اگر آنجا دست و پایی برای حمام میشکست اینجا شرافتها برای یک وهم به باد میرود . هرچه بر انتظارِ آغاز مبارزهی موهوم بر سر تصاحب افزوده میشود جستجو در مهملات برای توجیه چرایی ایستادن پشت این در - که هر زمانی با واژهای جدید رنگ و لعابی تازه میگیرد تا سعادت ، آزادی ، عدالت و ... را به قیمت بازار جعل و نقد کرده و قابل تصرف و تفکیک سازد - قوت بیشتری میگیرد . قاعدتا نبایست این انتظار وانهاده شود زیرا اساس هویت و دلیل ایستادن پشت درهای تقسیم غنائم به آن وابسته است و هر که در این مهمل گویی مشارکت نداشته باشد تقبیح خواهد شد تو گو مردم باشد - و همینجاست یکی از نقطههای شگفتی که در آن دهانی از حرص کفآلود مردم را سرزنش میکند . - در این سیاه بازارِ شبانه کالای معیوب و فیک در تاریکی پستوها بیشتر رونق دارد ، اینجا ادعای شفافیت با افتادن در چرخهی مهملگویی برابر میشود و انتقاد جای خودش را به تهاتر کالا به کالا میدهد .
هرچند جای نگرانی نیست که همه چیز و همه کس به آن سمت و سو میرود که در جای و جایگاه خودش مستقر شود ، چه بسا تلخ و زننده به نظر برسد اما این تکانها از مواجهه با چنین وضعیتی به شناخت و در نتیجه قوام ما کمک میکند . این راه صعب و دراز را نمیتوان با نادانی پیمود . سیاست با تنگ نظری گشوده نمیشود باید کوششی برای دیدن و شنیدن کرد تا به گسترهای از سیاست که در تصور مردم از سرنوشت کشیده شده نزدیک شد .
در میان رزمیکاران قاعدهایست که در دیگر ساحتهای زندگی نیز جاریست ؛ "لَخت بودن" . آنجا که خویش منقبض بگیرند -همچون یبوست زدههای روزگار- تا ضربهای نخورند و ضربهای بزنند از پیش باختهاند ، آنجا که اراده را در خویش منقبض میکنند بر این خیال که بر هدف فرود میآیند از حال میروند .
توصیه میشود لَخت باشید و این تناقضیست دیر فهم برای آنانکه که گوارش و معدهشان سخت منجمد شده و میدان نبرد را میدان ماهیچههای منقبض و طبعهای خشک صفراوی یافتهاند . لَخت بودنی فراخوانده شده برای پذیرایی آنِ ضربه ، آنِ حرکت . لخت بودن برای رقاصی در میدان نبرد نه درجا زدن و ایستادگی در انتظاری گرسنه . و از همین رو میگویندش رقص پا و به راستی میرقصند . و از همین رو زندگی رقص است نه ابروهای درهم شده و ژستهای منجمد .
از خویش آزاد شدنی باید ، لختیای و با خویش صلح کردنی تا آرام و والا جنگیدن ، رقصیدن در تن و زندگی تناور شود . لختیای باید از همه ارزشهایی که فرمانبرداری خواهد برای فرمانبری در تهوع زندگی . آزاد بودن ، فلج بودن از بار فشار ارادهی سترگِ برآمده از ارزشهای سترگ نیست که فرمان دادن بر ارزشهاست .
به یاد و برای رفقایم
توصیه میشود لَخت باشید و این تناقضیست دیر فهم برای آنانکه که گوارش و معدهشان سخت منجمد شده و میدان نبرد را میدان ماهیچههای منقبض و طبعهای خشک صفراوی یافتهاند . لَخت بودنی فراخوانده شده برای پذیرایی آنِ ضربه ، آنِ حرکت . لخت بودن برای رقاصی در میدان نبرد نه درجا زدن و ایستادگی در انتظاری گرسنه . و از همین رو میگویندش رقص پا و به راستی میرقصند . و از همین رو زندگی رقص است نه ابروهای درهم شده و ژستهای منجمد .
از خویش آزاد شدنی باید ، لختیای و با خویش صلح کردنی تا آرام و والا جنگیدن ، رقصیدن در تن و زندگی تناور شود . لختیای باید از همه ارزشهایی که فرمانبرداری خواهد برای فرمانبری در تهوع زندگی . آزاد بودن ، فلج بودن از بار فشار ارادهی سترگِ برآمده از ارزشهای سترگ نیست که فرمان دادن بر ارزشهاست .
به یاد و برای رفقایم
غیرتم آید که پیشت بایستند
بر تو میخندند و عاشق نیستند
در نسخهای دیگر به جای "غیرتم آید" آمده: "غیرتم ناید" .
چه آید و چه ناید ، مسئله عاشق نبودنشان است .
بر تو میخندند و عاشق نیستند
در نسخهای دیگر به جای "غیرتم آید" آمده: "غیرتم ناید" .
چه آید و چه ناید ، مسئله عاشق نبودنشان است .
تنها آنجا که گورها باشند رستاخیزی هست .
وقتی پوستی از شما کنده شد ، در کفنی پیچیدند شما را ، به خاک سیاه نشاندنتان و در گوری رفتید . اگر هنوز آن ارادهی لنگان اما استوار ، آن زانوهای لرزان اما ایستاده را در خود سراغ دارید پس لبخند بزنید که رستاخیزی به عظمت همان گور و کفن و خون در راه است .
و البته برای اینکه به نالهی بیجا و نگرانی بی موردی دامن نزده باشم اشاره کنم که پوست انسان در این زمانه و اقلیم بسا کلفتتر از این حرفهاست و آن انسان نرمتن و نازکدل شایستگی خون و کفن و گوری عظیم را پیدا نخواهد کرد .
حال اگر چنین گوری سراغ دارید و چنان ارادهای پس نالهای ندارید و اگر آوایی از نفسهایتان به گوش میرسد حزین نیست که شور انگیز است .
وقتی پوستی از شما کنده شد ، در کفنی پیچیدند شما را ، به خاک سیاه نشاندنتان و در گوری رفتید . اگر هنوز آن ارادهی لنگان اما استوار ، آن زانوهای لرزان اما ایستاده را در خود سراغ دارید پس لبخند بزنید که رستاخیزی به عظمت همان گور و کفن و خون در راه است .
و البته برای اینکه به نالهی بیجا و نگرانی بی موردی دامن نزده باشم اشاره کنم که پوست انسان در این زمانه و اقلیم بسا کلفتتر از این حرفهاست و آن انسان نرمتن و نازکدل شایستگی خون و کفن و گوری عظیم را پیدا نخواهد کرد .
حال اگر چنین گوری سراغ دارید و چنان ارادهای پس نالهای ندارید و اگر آوایی از نفسهایتان به گوش میرسد حزین نیست که شور انگیز است .
یادداشتها؛ کسری نوری
بگذار بریزد آنچه را پژمردنی و زرد شدنیست.
سرمای زمستان لطفها دارد
کمترین آن کم شدن زحمت پشههاست، هرچند این پشهها را من دشمن نمیدانم و از نیش و خونخواریشان که شکلی از بوسه دارد، ابرو در هم نمیکشم. با خود میگویم بگذار نیشم بزنند چه باک اگر آنها به قدر خویش سیراب شوند، آخر هر که را خاصیتی و کاریست در این چرخ و فلک. همه میگردیم و این گردش، خوش است اگر به گِرد یاری باشد که همهی تکرارها و دورهای بیهودهی زمانه را غایت و معنایی میبخشد.
چنان یاری که این چرخ را برهم میزند تا بر مراد خویش گردد.
و مرا یاد دوستان و یارانی که گردِ چنین نوری بی خستگی و ناله، با شادی و سرمستی در گردشاند گویی یاد نور است و آخر کدام زمین بی یادِ خورشیدی که به گِرد او میچرخد به یاد آمده است؟
خوشا درختی که سر از خاک برکشیده و برگهای زرد به باد سپرده و از هوای سرد و سوزان زمستان دم بر میکشد تا بهار را میزبانیای تازه کند.
خوشا چنین یارانی که خزان و زمستان در آنها بذر بهار میکارد و هیاهوی وز وز کنانِ پژمردگی و پشهها را دور میدارد.
کمترین آن کم شدن زحمت پشههاست، هرچند این پشهها را من دشمن نمیدانم و از نیش و خونخواریشان که شکلی از بوسه دارد، ابرو در هم نمیکشم. با خود میگویم بگذار نیشم بزنند چه باک اگر آنها به قدر خویش سیراب شوند، آخر هر که را خاصیتی و کاریست در این چرخ و فلک. همه میگردیم و این گردش، خوش است اگر به گِرد یاری باشد که همهی تکرارها و دورهای بیهودهی زمانه را غایت و معنایی میبخشد.
چنان یاری که این چرخ را برهم میزند تا بر مراد خویش گردد.
و مرا یاد دوستان و یارانی که گردِ چنین نوری بی خستگی و ناله، با شادی و سرمستی در گردشاند گویی یاد نور است و آخر کدام زمین بی یادِ خورشیدی که به گِرد او میچرخد به یاد آمده است؟
خوشا درختی که سر از خاک برکشیده و برگهای زرد به باد سپرده و از هوای سرد و سوزان زمستان دم بر میکشد تا بهار را میزبانیای تازه کند.
خوشا چنین یارانی که خزان و زمستان در آنها بذر بهار میکارد و هیاهوی وز وز کنانِ پژمردگی و پشهها را دور میدارد.
پرسید: حالت خوبه؟ دلتنگی نداری؟
گفتم: خوبم.
باید ساده و کوتاه جوابش را بدهم. هنوز گوش او برای فارسی و گوش فلک برای شرح دلتنگی آماده نیست.
گفت: یعنی دلتنگِ دوستت که در زندان هست نمیشوی، ها؟
خندیدم.
میدانستم انتظار آن تکه کلامی را دارد که وقتی سر ذوق میآیم به زبان میآورم و دیگر بخشی از بهانهی این شوخ طبعیهایش شده است. تکه کلام را نگفتم. خودش میداند ذوق بدون اینکه دیده شود، دزدیده میآید.
گفتم: خوبم.
باید ساده و کوتاه جوابش را بدهم. هنوز گوش او برای فارسی و گوش فلک برای شرح دلتنگی آماده نیست.
گفت: یعنی دلتنگِ دوستت که در زندان هست نمیشوی، ها؟
خندیدم.
میدانستم انتظار آن تکه کلامی را دارد که وقتی سر ذوق میآیم به زبان میآورم و دیگر بخشی از بهانهی این شوخ طبعیهایش شده است. تکه کلام را نگفتم. خودش میداند ذوق بدون اینکه دیده شود، دزدیده میآید.
در این ایام پاره ای از مشغولیاتم شرکت در نشستهایی در حوزههای سیاست، جامعه و فلسفه در این به اصطلاح آکادمیهای موازی بوده است.
در این نشست گردیها ـ نه بر وزن خیابان گردی که بسا وزینتر و سودمندتر از نشست گردی است، که بر وزن توئیتر گردی ـ آنچه ذیل عنوانهای پر طمطراق به بحث گذاشته شد، جز پرتاب بیحسابِ مشتی کلمه و مفاهیم که هیچکدام نه در جای خویش و نه با تاریخ خویش نسبتی داشت به سوی مشتی گوش بینوا و مرعوب چیزی ندیدم. در جدیترین این نشستهای برای عموم آزاد و رایگان ـ که محل خرج آن وقت است و گوشی که از چنین خرجی چنان مستهلک میشود تا از شنیدن آنچه شنیدنیست باز بماند ـ مراد از جلسه بحث در ایضاح مفهومی "جامعه مدنی" بود اما ثمرهاش خلط جامعه شناسی در اندیشه سیاسی و بستن ناف جامعهی مدنی هگل به فرایند تمدن نوربرت الیاس. در جایی که انتظار میرفت به سیر تطور یکی از کلیدیترین مفاهیم در اندیشه سیاسی غرب پرداخته شود، در نهایت به صورتبندی کارکردگرایانه (؟) و ساختاری (؟) جامعه مدنی زیر بار گزارههایی که یکی در میان، دامن از ارزش گذاری اخلاقی بر میچیدند تا مبادا به ساحت بیطرفی در نظر ورزی آکادمیک خدشه افتد، قناعت شد ـ چنانکه میدانید قناعت ما از سر دارایی نیست ـ و در آخر هم یک "شِبه" کنار جامعه مدنی گذاشتند تا خبر از مشکل و بحران داده باشد، که همان هم با اولین پرسش برای ایضاح این "شِبه جامعه مدنی" در ایران و چرایی چنین استعمالی از سوی استاد دانشگاه پس گرفته شد و حالی من با این پرسش که "اینجا چه میکنم؟" آنجا را ترک کردم.
قصدم در اینجا تنها ارائهی گزارشی از یکی از نشستهایی بود که به طور روزانه آنلاین و حضوری، پولی و مجانی در هر گوشه و کناری در حال برگزاریست و مرا نمیرسد که انتقادی دربارهی موضوعات مشکلی که دست کم در حد یک خط عنوان مطرح شده است، داشته باشم. نه سواد آن را دارم و نه قصدش.
من در پی پرسشی به این نشستهای رنگارنگ میرفتم که شاید به ناگاه در خیل این همهمهها آن را بشنوم. پرسشی که تا حدی دقیق بتواند مشکل زمانه، بحران روزگار، انحطاط تاریخی ـ یا هر اسمی که شایسته است ـ را به عنوان مسئله مطرح کند تا راهی به جستجوی امکانهایی که در ساحت نظر اگر نگوییم فوت شده بسی بعید مینماید و در ساحت عمل بس مشوش است، باز کند.
و آنچه تاکنون دریافتم از یک همانگویی فراتر نمیرود؛ آکادمی موازی دقیقا "موازی" با خط سیر آکادمی رسمی در حرکت است.
اینها همه، مرا به دست خیال پردازیهای گذشتهام درباره هوش مصنوعی سپرد آنجا که با این خیال خام بازی میکردم که چه میشد اگر دانش را از خلال سیگنالهای دیجیتالی بیزحمت خواندن و اندیشیدن یک راست به جایی در حافظهی انسان منتقل میکردند، گیرم به قیاس خری که بارش کتاب است مایهی مضحکه باشد.
هر چند این خیال خام از ذهنم گذر کرده است و دیریست دیگر آن مضحکه هم خندهدار نمینماید، اما شکلهای دیگر این خیال با منطقی یکسان هنوز در سر بسیاری مایهی سرگرمی است.
در این نشست گردیها ـ نه بر وزن خیابان گردی که بسا وزینتر و سودمندتر از نشست گردی است، که بر وزن توئیتر گردی ـ آنچه ذیل عنوانهای پر طمطراق به بحث گذاشته شد، جز پرتاب بیحسابِ مشتی کلمه و مفاهیم که هیچکدام نه در جای خویش و نه با تاریخ خویش نسبتی داشت به سوی مشتی گوش بینوا و مرعوب چیزی ندیدم. در جدیترین این نشستهای برای عموم آزاد و رایگان ـ که محل خرج آن وقت است و گوشی که از چنین خرجی چنان مستهلک میشود تا از شنیدن آنچه شنیدنیست باز بماند ـ مراد از جلسه بحث در ایضاح مفهومی "جامعه مدنی" بود اما ثمرهاش خلط جامعه شناسی در اندیشه سیاسی و بستن ناف جامعهی مدنی هگل به فرایند تمدن نوربرت الیاس. در جایی که انتظار میرفت به سیر تطور یکی از کلیدیترین مفاهیم در اندیشه سیاسی غرب پرداخته شود، در نهایت به صورتبندی کارکردگرایانه (؟) و ساختاری (؟) جامعه مدنی زیر بار گزارههایی که یکی در میان، دامن از ارزش گذاری اخلاقی بر میچیدند تا مبادا به ساحت بیطرفی در نظر ورزی آکادمیک خدشه افتد، قناعت شد ـ چنانکه میدانید قناعت ما از سر دارایی نیست ـ و در آخر هم یک "شِبه" کنار جامعه مدنی گذاشتند تا خبر از مشکل و بحران داده باشد، که همان هم با اولین پرسش برای ایضاح این "شِبه جامعه مدنی" در ایران و چرایی چنین استعمالی از سوی استاد دانشگاه پس گرفته شد و حالی من با این پرسش که "اینجا چه میکنم؟" آنجا را ترک کردم.
قصدم در اینجا تنها ارائهی گزارشی از یکی از نشستهایی بود که به طور روزانه آنلاین و حضوری، پولی و مجانی در هر گوشه و کناری در حال برگزاریست و مرا نمیرسد که انتقادی دربارهی موضوعات مشکلی که دست کم در حد یک خط عنوان مطرح شده است، داشته باشم. نه سواد آن را دارم و نه قصدش.
من در پی پرسشی به این نشستهای رنگارنگ میرفتم که شاید به ناگاه در خیل این همهمهها آن را بشنوم. پرسشی که تا حدی دقیق بتواند مشکل زمانه، بحران روزگار، انحطاط تاریخی ـ یا هر اسمی که شایسته است ـ را به عنوان مسئله مطرح کند تا راهی به جستجوی امکانهایی که در ساحت نظر اگر نگوییم فوت شده بسی بعید مینماید و در ساحت عمل بس مشوش است، باز کند.
و آنچه تاکنون دریافتم از یک همانگویی فراتر نمیرود؛ آکادمی موازی دقیقا "موازی" با خط سیر آکادمی رسمی در حرکت است.
اینها همه، مرا به دست خیال پردازیهای گذشتهام درباره هوش مصنوعی سپرد آنجا که با این خیال خام بازی میکردم که چه میشد اگر دانش را از خلال سیگنالهای دیجیتالی بیزحمت خواندن و اندیشیدن یک راست به جایی در حافظهی انسان منتقل میکردند، گیرم به قیاس خری که بارش کتاب است مایهی مضحکه باشد.
هر چند این خیال خام از ذهنم گذر کرده است و دیریست دیگر آن مضحکه هم خندهدار نمینماید، اما شکلهای دیگر این خیال با منطقی یکسان هنوز در سر بسیاری مایهی سرگرمی است.