ما کجا هستیم ؟
اگر زمان را آن نوکر دیرینِ مکان - آنگونه که همیشه خوار شده است - نبینیم ، کدام زمان بر تن و قامت مکان کشیده شده و یک مکان را برای شما ابدی کرده است ؟
خیابان میرویم ، در جاده هستیم ، کوه میرویم ، زندان هستیم . هر جا باشیم ، هر جا هستیم ، در حال راه رفتن در یک جا ، در یک زمان ، در یک آن هستیم و اگر دانسته باشیماش هر تغییر ، هر تحول ، هر رخداد برای ما همان جا رخنمون میکند گیرم آدم ، خیابان ، شهر و دشتی را بهانه کند ، اسباب کند برای روایتگری .
به قول ابنعربی "زمانِ کائنات حال است" ، زمانِ حالِ ما چیست ؟ بیزارم از کوه و دشتی ، از شهر و زندانی که سر آن داشته باشد خود به میانه اندازد و گسستی در "آن" آورد ، نخواهد توانست و آخر چگونه تواند مکان بر حال غالب شود ؟ مگر نسیانی در شهر فراموشی باشد و آنجا را کدام پیمان و عهد مجال استقرار خواهد بود و کدام انسان را شایستگی پیمان نهادن ؟
آخر داغ و نشان دوست را چگونه میتوان از آسمان و زمین زدود ؟ بیزارم از آن پیمان که میان باغ و بستان ، زنجیر و زندان سستی پذیرد اگر چنین باشد - که نیست ، هیچگاه نیست - پیمان نخوانماش و دوست نگویماش .
اگر زمان را آن نوکر دیرینِ مکان - آنگونه که همیشه خوار شده است - نبینیم ، کدام زمان بر تن و قامت مکان کشیده شده و یک مکان را برای شما ابدی کرده است ؟
خیابان میرویم ، در جاده هستیم ، کوه میرویم ، زندان هستیم . هر جا باشیم ، هر جا هستیم ، در حال راه رفتن در یک جا ، در یک زمان ، در یک آن هستیم و اگر دانسته باشیماش هر تغییر ، هر تحول ، هر رخداد برای ما همان جا رخنمون میکند گیرم آدم ، خیابان ، شهر و دشتی را بهانه کند ، اسباب کند برای روایتگری .
به قول ابنعربی "زمانِ کائنات حال است" ، زمانِ حالِ ما چیست ؟ بیزارم از کوه و دشتی ، از شهر و زندانی که سر آن داشته باشد خود به میانه اندازد و گسستی در "آن" آورد ، نخواهد توانست و آخر چگونه تواند مکان بر حال غالب شود ؟ مگر نسیانی در شهر فراموشی باشد و آنجا را کدام پیمان و عهد مجال استقرار خواهد بود و کدام انسان را شایستگی پیمان نهادن ؟
آخر داغ و نشان دوست را چگونه میتوان از آسمان و زمین زدود ؟ بیزارم از آن پیمان که میان باغ و بستان ، زنجیر و زندان سستی پذیرد اگر چنین باشد - که نیست ، هیچگاه نیست - پیمان نخوانماش و دوست نگویماش .
یادداشتها؛ کسری نوری
ما کجا هستیم ؟ اگر زمان را آن نوکر دیرینِ مکان - آنگونه که همیشه خوار شده است - نبینیم ، کدام زمان بر تن و قامت مکان کشیده شده و یک مکان را برای شما ابدی کرده است ؟ خیابان میرویم ، در جاده هستیم ، کوه میرویم ، زندان هستیم . هر جا باشیم ، هر جا هستیم…
هر جا روی بیایم هر جا روم بیایی
در مرگ و زندگانی با تو خوشم خوشستم
در مرگ و زندگانی با تو خوشم خوشستم
این روزها به ارتباط و اتصال آدمی با جهان و آدمهایش فکر میکنم ، آنجا که در زندان بودم این ارتباط به واسطهی محدودیتهایش شکل و صورتی دیگر داشت ، از جهان آنطرف دیوار خاطرات ذوب میشدند و چهرهها محو ، گاهی این سوال را میشد از خود بپرسی و این نام را به آدمها بدهی : "شاید بوده ؟" یا "شاید میخواسته باشد" .
در جهان امروز عکس نقطهی گسست ایجاد میکند ؛ یک پارگی در میانهی امید به بودن ، امید به ماندن و نبودن و این طعنه را ؛ این گریز از ثبت شدن را در همان قابی که انسان را فراخوانده است تا آخرین ژست و فیگورش را بگیرد - گویی دیگر مهلتی نیست- به آدم میزند . من آنجا عکسی نداشتم و شاید برای پرهیز از همین طعنه از آن رنجی نمیبردم ، میگذاشتم چهرهها از خاطرم زدوده و نامها در معمای بودن یا نبودن پیچیده شود ، گذشته را به چارچوب این حافظه میخ نمیکردم - و مگر میشود آن را میخ کرد ؟ - رهایش میکردم تا در امکانهای متفاوتش زندگی کند و آنگاه دیگر آدمها برایم تنها چهره و نامی با خاطراتی کژتابه در گذر زمان و پیچ و تاب حافظه نبودند، که جوهری بودند زنده . و هم چنین کلمات ، با همین شارگی و سیالیت در من پیچ و تاب میخورند بیقید چهار میخ بیان و روایت، البته اگر همین کانال کوچک به مثابهی آب باریکهی گفتن مجال نادیده گرفته شدن بدهد .
این روزها گاهی کسی یا چیزی را میبینم که از چهارمیخ حافظهام گریخته بوده است ، حتی از این روان شدن در مرزهای خیال که ادعای آزادی دارد و حیرت میکنم شاید نه از بازیافتش که از امکان ماناییِ در عین گریزش و در مرزِ بودن و نبودن به شگفتی هستی لبخند میزنم . اینجا در مقام ستایش نسيان نایستادهام گوآنکه نسيان موجب خوشگواری زندگیست ، مسئله مانایی دوستی و مهر است حتی اگر سوژههایش از ذهن گریخته باشند و آخر مگر دوستی جز زخمیست ماندگار حتی اگر سوژهاش نه از جهانمان که از حافظه هم گریخته باشد ؟ و سرآغاز و فرجام کلمه هم همین جاست ، کلمهای که میگریزد ، کلمهای که بازیافته میشود ، گاهی گمان میکنی دیگر زبان گفتن نداری ، چون کلمهها در روزمرگی منقاد شدهاند یا در متن و موقعیتی بعضی به دام افتادهاند و برخی گریختهاند و ناگاه در گذر کوچهای ، خیابانی ، در میان لبخند کودکی زخمها دهن باز میکند بیکلمهای ، بیصدایی تا کلمه را فراخواند و آنگاه از گور برخاستگان .
ارتباط چت نیست ، سیگنال تلفن نیست ، صدا نیست و این یکی که مبنای ارتباط فهمیده میشود ؛ ارتباط شکل و صورت هم نیست هرچند همهی اینها ارتباط است اگر در بازنمایی "خویش" در بیرون چیزی از ایشان باقی بماند . ارتباط میل به فرا رفتن دارد ، چه بسا جهان زندان اقتضائش چنین بود تا فاصله را دوری نفهمم و میله و دیوار را مانعی در برابر رابطه و اتصال نبینم . اما مگر مرز زندان از جهان جز دیواری بتنیست و موانع فقط با آجر و سنگ ساخته میشوند ؟
در زمانهای که ادعای فشردگی و کوچک شدن دارد و فاصله در دهان آدم میرود تا نزدیکتر باشد تا تنهایی قی کند تا همیشه جای خالی رابطه را ببیند و بند شود به هر آن چیزی که مدعی درگاه اتصال است با این تمنا که بیربط نماند و سر آخر از ارتباط با این جهان کوچک شده فقط همان بند برایش بماند ، بندی در زندان ، تنگتر از زندان ؛ میپندارم هنوز هم آن ارتباط فارغ از میله و دیوار و بند هست ، راهی برای وصل بودن و جایی برای دوستی . هنوز هم میشود برای مواجهه شدن با آدمها و جهانشان کاری کرد ، هنوز هم میتوان در دوستی چون آب روان بود .
و اما آن چشمهی زندگی ، آن چشمهی آب روان ؛ لحظهای از اتصال از رابطه با آن یگانه که صورت نیست تا محو شود و کلمه نیست تا فرار کند خالی نبودهام . نسيان و فراموشی او را تسخیر نمیکند که تسخیر او میشود و خوشا نسيان ، خوشا گریز کلمهها ، صورتها و نامها وقتی جز او در خویشتن نباشد و خوشا ماندن آنها و بازیافتنشان وقتی جز او در آنها نباشد .
نیست بر لوح دلم جز الف قامت دوست
چه کنم حرف دگر یاد نداد استادم
در جهان امروز عکس نقطهی گسست ایجاد میکند ؛ یک پارگی در میانهی امید به بودن ، امید به ماندن و نبودن و این طعنه را ؛ این گریز از ثبت شدن را در همان قابی که انسان را فراخوانده است تا آخرین ژست و فیگورش را بگیرد - گویی دیگر مهلتی نیست- به آدم میزند . من آنجا عکسی نداشتم و شاید برای پرهیز از همین طعنه از آن رنجی نمیبردم ، میگذاشتم چهرهها از خاطرم زدوده و نامها در معمای بودن یا نبودن پیچیده شود ، گذشته را به چارچوب این حافظه میخ نمیکردم - و مگر میشود آن را میخ کرد ؟ - رهایش میکردم تا در امکانهای متفاوتش زندگی کند و آنگاه دیگر آدمها برایم تنها چهره و نامی با خاطراتی کژتابه در گذر زمان و پیچ و تاب حافظه نبودند، که جوهری بودند زنده . و هم چنین کلمات ، با همین شارگی و سیالیت در من پیچ و تاب میخورند بیقید چهار میخ بیان و روایت، البته اگر همین کانال کوچک به مثابهی آب باریکهی گفتن مجال نادیده گرفته شدن بدهد .
این روزها گاهی کسی یا چیزی را میبینم که از چهارمیخ حافظهام گریخته بوده است ، حتی از این روان شدن در مرزهای خیال که ادعای آزادی دارد و حیرت میکنم شاید نه از بازیافتش که از امکان ماناییِ در عین گریزش و در مرزِ بودن و نبودن به شگفتی هستی لبخند میزنم . اینجا در مقام ستایش نسيان نایستادهام گوآنکه نسيان موجب خوشگواری زندگیست ، مسئله مانایی دوستی و مهر است حتی اگر سوژههایش از ذهن گریخته باشند و آخر مگر دوستی جز زخمیست ماندگار حتی اگر سوژهاش نه از جهانمان که از حافظه هم گریخته باشد ؟ و سرآغاز و فرجام کلمه هم همین جاست ، کلمهای که میگریزد ، کلمهای که بازیافته میشود ، گاهی گمان میکنی دیگر زبان گفتن نداری ، چون کلمهها در روزمرگی منقاد شدهاند یا در متن و موقعیتی بعضی به دام افتادهاند و برخی گریختهاند و ناگاه در گذر کوچهای ، خیابانی ، در میان لبخند کودکی زخمها دهن باز میکند بیکلمهای ، بیصدایی تا کلمه را فراخواند و آنگاه از گور برخاستگان .
ارتباط چت نیست ، سیگنال تلفن نیست ، صدا نیست و این یکی که مبنای ارتباط فهمیده میشود ؛ ارتباط شکل و صورت هم نیست هرچند همهی اینها ارتباط است اگر در بازنمایی "خویش" در بیرون چیزی از ایشان باقی بماند . ارتباط میل به فرا رفتن دارد ، چه بسا جهان زندان اقتضائش چنین بود تا فاصله را دوری نفهمم و میله و دیوار را مانعی در برابر رابطه و اتصال نبینم . اما مگر مرز زندان از جهان جز دیواری بتنیست و موانع فقط با آجر و سنگ ساخته میشوند ؟
در زمانهای که ادعای فشردگی و کوچک شدن دارد و فاصله در دهان آدم میرود تا نزدیکتر باشد تا تنهایی قی کند تا همیشه جای خالی رابطه را ببیند و بند شود به هر آن چیزی که مدعی درگاه اتصال است با این تمنا که بیربط نماند و سر آخر از ارتباط با این جهان کوچک شده فقط همان بند برایش بماند ، بندی در زندان ، تنگتر از زندان ؛ میپندارم هنوز هم آن ارتباط فارغ از میله و دیوار و بند هست ، راهی برای وصل بودن و جایی برای دوستی . هنوز هم میشود برای مواجهه شدن با آدمها و جهانشان کاری کرد ، هنوز هم میتوان در دوستی چون آب روان بود .
و اما آن چشمهی زندگی ، آن چشمهی آب روان ؛ لحظهای از اتصال از رابطه با آن یگانه که صورت نیست تا محو شود و کلمه نیست تا فرار کند خالی نبودهام . نسيان و فراموشی او را تسخیر نمیکند که تسخیر او میشود و خوشا نسيان ، خوشا گریز کلمهها ، صورتها و نامها وقتی جز او در خویشتن نباشد و خوشا ماندن آنها و بازیافتنشان وقتی جز او در آنها نباشد .
نیست بر لوح دلم جز الف قامت دوست
چه کنم حرف دگر یاد نداد استادم
یادداشتها؛ کسری نوری
این روزها به ارتباط و اتصال آدمی با جهان و آدمهایش فکر میکنم ، آنجا که در زندان بودم این ارتباط به واسطهی محدودیتهایش شکل و صورتی دیگر داشت ، از جهان آنطرف دیوار خاطرات ذوب میشدند و چهرهها محو ، گاهی این سوال را میشد از خود بپرسی و این نام را به آدمها…
چنان زلال شود
آن کسی که تو را یک بار
فقط یک بار نگاه کند
که هیچگاه کسی جز تو را نبیند از پس آن
حتی اگر هزار بار هزاران هزار چهره را نگاه کند .
یتیمِ زیبایی خواهد بود این جهان اگر آدمهایش
بدون رؤیتِ تو
چشم گشوده باشند .
رضا براهنی
آن کسی که تو را یک بار
فقط یک بار نگاه کند
که هیچگاه کسی جز تو را نبیند از پس آن
حتی اگر هزار بار هزاران هزار چهره را نگاه کند .
یتیمِ زیبایی خواهد بود این جهان اگر آدمهایش
بدون رؤیتِ تو
چشم گشوده باشند .
رضا براهنی
متنهایی که اینجا مینویسم اغلب نه بیانی مرسوم و روان دارد و نه با بافت نوشتاری شبکههای اجتماعی منطبق است ، از سر ضرورت هم نمینویسم ، گاهی سخنی در من دور میزند بیقصد تثبیت و اسارتاش صورتی از آن را به دست میدهم . مانند شما سعی میکنم زمانه را بخوانم و احیانا بفهمم و امیدوارم حاصل این خواندن و فهمیدن هرچه هست در نسبتی نیک و متعهد باشد .
چندباری این نظر را شنیدهام که "سخت یا بد مینویسی" ، امروز هم دوستی با به پرسش کشیدن چرایی نوشتن و انتشار به این سخت نویسی انتقاد کرد . برای من دوگانه فرم و محتوا مطرح نیست که برای محتوایی واحد دنبال فرمی به اصطلاح آسان بگردم ، آنچه میاندیشم و به بیانم در یک متن میآید چنین است ، در جا و موقعیت دیگری هم ممکن است متفاوت باشد . اما این را میپذیرم که روان نمینویسم و این مشکل را مدتهاست دریافتهام ، شاید ریشهاش را در آغازین رسوب و نشست ساخت زبان فارسی در ذهنم باید جست .
به هر حال اگر شما هم نقد و نظری داشتید یا مسئله و پیامی برای گفتن گوشی برای شنیدنش دارم ، هرچند در این زحمت زندگی و خروار دادهها اساسا این انتظار که کسی چیزی از اینجا و یا خیلی جاهای دیگر بخواند بیراه است .
چندباری این نظر را شنیدهام که "سخت یا بد مینویسی" ، امروز هم دوستی با به پرسش کشیدن چرایی نوشتن و انتشار به این سخت نویسی انتقاد کرد . برای من دوگانه فرم و محتوا مطرح نیست که برای محتوایی واحد دنبال فرمی به اصطلاح آسان بگردم ، آنچه میاندیشم و به بیانم در یک متن میآید چنین است ، در جا و موقعیت دیگری هم ممکن است متفاوت باشد . اما این را میپذیرم که روان نمینویسم و این مشکل را مدتهاست دریافتهام ، شاید ریشهاش را در آغازین رسوب و نشست ساخت زبان فارسی در ذهنم باید جست .
به هر حال اگر شما هم نقد و نظری داشتید یا مسئله و پیامی برای گفتن گوشی برای شنیدنش دارم ، هرچند در این زحمت زندگی و خروار دادهها اساسا این انتظار که کسی چیزی از اینجا و یا خیلی جاهای دیگر بخواند بیراه است .
یکدست و همسان سازی اگر با واژهی خوش لعاب یکپارچگی هم کادوپیچ شود همان سیاهی استبداد است که به آدمی مجال خود آشکارسازی نمیدهد .
آن قاب سیاهی که دریده میشود تا زندگی قصهی رنگارنگ خویش را فراتر از چارچوبهای از پیش تحمیل شده روایت کند شاید همین نقاشی باشد .
موزه هنرهای معاصر
اثری از یعقوب عمامهپیچ
آن قاب سیاهی که دریده میشود تا زندگی قصهی رنگارنگ خویش را فراتر از چارچوبهای از پیش تحمیل شده روایت کند شاید همین نقاشی باشد .
موزه هنرهای معاصر
اثری از یعقوب عمامهپیچ
وقتی خواب نمیآید به تصمیماش احترام میگذارم . برایش بهانهتراشی نمیکنم که امشب قهوه خوردم یا غذای تند یا هوا گرم و سرد شده یا تنم بازی در آورده ، دلیل هم نمیآورم تا دلالتش دهم به زمین و آسمان ، انتظارش را هم نمیکشم . چنان کودکی در رازگونگی نیامدنش دراز میکشم بیآنکه در پی خواب - این فریبندهی مقدس - تمام کوچههای رختخواب را از این دنده تا آن دنده بگردم .
یاد کفخوابیهای زندان افتادم ، یاد یکی از اولینهایش - یازده سال پیش- وقتی حتی برای از پهلو به پهلو غلتیدن جایی نبود و کمرت تمنای این را داشت که فقط یک شب به جای پهلو خودش به زمین بچسبد اما مگر جا بود ؟ و چه بسا تمنا که جا برایش هنوز تنگ است و چه بسا تمنای بیهوده که مجال به دیگری نمیدهد .
امشب خواب نیامد و تمنایش نکردم ، شاید جای دیگری؛ در زندانی ، در کاخی ، در بهارخوابی یا کنار اتوبانی کسی تمنایش را داشته باشد که فقط یک شب به هر ضرب و زور هم که شده بیاید و چشمبندی کند ، بگذار برود .
و من چه خوب میخوابیدم ، روی همان پهلو ، روی همان دندهی چپ یا راست ، همان یازده سال پیش بی یک شب انتظار خواب . آمدنی در کار نبود ؛ ربودن بود ناغافل و ناگهان ، در چشم بر هم زدنی از آن فشردگی و درهمی تنها -که به قبر هم نمیمانست که آنجا بالاخره کمر به زمین داری- میبردت بیرون .
خودمانیم ، سر لج با من ندارد حالا هم که جایی برای غلتیدن و کمر آسودن هست خوب میخوابم . آخر خواب ربطی به جا ندارد ، شاید ربطی به آدمش هم نداشته باشد ، مثل سعادت پرنده باشد که بر شانهای مینشیند .
آفتاب زد و چه بسیار چشمانی که به انتظار لختی خواب چشم بر آن گشودند .
یاد کفخوابیهای زندان افتادم ، یاد یکی از اولینهایش - یازده سال پیش- وقتی حتی برای از پهلو به پهلو غلتیدن جایی نبود و کمرت تمنای این را داشت که فقط یک شب به جای پهلو خودش به زمین بچسبد اما مگر جا بود ؟ و چه بسا تمنا که جا برایش هنوز تنگ است و چه بسا تمنای بیهوده که مجال به دیگری نمیدهد .
امشب خواب نیامد و تمنایش نکردم ، شاید جای دیگری؛ در زندانی ، در کاخی ، در بهارخوابی یا کنار اتوبانی کسی تمنایش را داشته باشد که فقط یک شب به هر ضرب و زور هم که شده بیاید و چشمبندی کند ، بگذار برود .
و من چه خوب میخوابیدم ، روی همان پهلو ، روی همان دندهی چپ یا راست ، همان یازده سال پیش بی یک شب انتظار خواب . آمدنی در کار نبود ؛ ربودن بود ناغافل و ناگهان ، در چشم بر هم زدنی از آن فشردگی و درهمی تنها -که به قبر هم نمیمانست که آنجا بالاخره کمر به زمین داری- میبردت بیرون .
خودمانیم ، سر لج با من ندارد حالا هم که جایی برای غلتیدن و کمر آسودن هست خوب میخوابم . آخر خواب ربطی به جا ندارد ، شاید ربطی به آدمش هم نداشته باشد ، مثل سعادت پرنده باشد که بر شانهای مینشیند .
آفتاب زد و چه بسیار چشمانی که به انتظار لختی خواب چشم بر آن گشودند .
زنده ماندن دیگر نه یک زمینه برای زندگی و قبول هر قیدی که زندگی به حیات برهنه میزند که خود هدف زندگیاست و هر قیدی که به خویشتن میزند .
زنده بمانم برای اینکه زنده بمانم ؛ و حالا نامش را زندگی بگذارید ، اگر هم برخورنده بود با اندکی سگرمهی درهم و قیافهی حق به جانب میتوان گفت زندگی سگی تا دیرتر دق کرد و زنده ماند .
زنده بمانم برای اینکه زنده بمانم ؛ و حالا نامش را زندگی بگذارید ، اگر هم برخورنده بود با اندکی سگرمهی درهم و قیافهی حق به جانب میتوان گفت زندگی سگی تا دیرتر دق کرد و زنده ماند .
یادداشتها؛ کسری نوری
زنده ماندن دیگر نه یک زمینه برای زندگی و قبول هر قیدی که زندگی به حیات برهنه میزند که خود هدف زندگیاست و هر قیدی که به خویشتن میزند . زنده بمانم برای اینکه زنده بمانم ؛ و حالا نامش را زندگی بگذارید ، اگر هم برخورنده بود با اندکی سگرمهی درهم و قیافهی…
من به بوکس علاقه داشتم ، قبل از زندان سال ۸۹ - ۹۰ چندماهی میرفتم که دیگر فرصت نشد . گمانم هنوز هم علاقهای هست که هر وقت دربارهی لحظهی موعود حرف میزنم مثالم از رینگ بوکس است ، آن لحظهی ناب ضربه ، آن لحظهای که فقط یک آن است و دیگر نیست ، آن موقعیت تاریخی که چونان رازی به مثابهی یک قمار است ، قمار مشتی که بلند میشود ، قمار گاردی که باز میشود . البته آنوقتها از واداشتن صورت برای مشت خوردن هم خوشم میآمد ، ژستاش با خود ادعای وارستن داشت و برای جوانیام خوب بود ؛ اندک غروری با کمی خون و کبودی .
حالا که دیگر مجال رینگ نیست اما اگر فیلم استخوان داری دربارهاش باشد را نگاه میکنم - از آن میلهای کوچکی که حالا دیگر واقعا به ادا میماند مثل وقتی که خودم را برای آرسنال و بازیهایش علاقهمند نشان میدهم و در میانهی نگرانی از بازی و نتیجهاش به خودم خنده میزنم یا مثل لحظهای که متنی را مینویسم و یکبار دیگر میخوانمش و از دور نگاهی به خویش میاندازم و باز خندهام میگیرد - دیشب هم به تماشای فیلمی درباره بوکس نشستم ؛ سیندرلامن با یک ساخت مرسوم روایی ؛ همان سه پرده خطی ، همان کنش و همان مانع اما نزدیک به حال و احوال زمانهمان ؛ مبارزهای مداوم و نفسگیر برای زنده ماندن ، برای چراغ خانه . و شاید از این جهت ؛ از جهت ستایش جنگیدن و ناگزیری آن برای این روزها که هر تن و هر خانهای میدان نبردیست بتوانم بگویم خوب بود .
حالا که دیگر مجال رینگ نیست اما اگر فیلم استخوان داری دربارهاش باشد را نگاه میکنم - از آن میلهای کوچکی که حالا دیگر واقعا به ادا میماند مثل وقتی که خودم را برای آرسنال و بازیهایش علاقهمند نشان میدهم و در میانهی نگرانی از بازی و نتیجهاش به خودم خنده میزنم یا مثل لحظهای که متنی را مینویسم و یکبار دیگر میخوانمش و از دور نگاهی به خویش میاندازم و باز خندهام میگیرد - دیشب هم به تماشای فیلمی درباره بوکس نشستم ؛ سیندرلامن با یک ساخت مرسوم روایی ؛ همان سه پرده خطی ، همان کنش و همان مانع اما نزدیک به حال و احوال زمانهمان ؛ مبارزهای مداوم و نفسگیر برای زنده ماندن ، برای چراغ خانه . و شاید از این جهت ؛ از جهت ستایش جنگیدن و ناگزیری آن برای این روزها که هر تن و هر خانهای میدان نبردیست بتوانم بگویم خوب بود .
"آب زلال ، تشنه جوید ."
آدمی در موقعیت قرار میگیرد ؛ به دست نمیآورد . با آن چیزی که در پیاش هست متصل میشود ؛ تصاحبش نمیکند . مسئله کنترل و غلبه نیست ، مسئله ارتباط است .
در سعادت میتوان قرار گرفت ، اما نمیتوان تصاحبش کرد ، اگر زبان امروز لاجرم در منطق سلطه اسیر باشد چه بسا بایست گفت ؛ این سعادت است که تصاحب میکند .
و مرگ هم جز این نیست . مرگ را زندگی میتوان کرد - خوشا زندگی عاشق که نه خونآشام که مرگآشام است - اما با خیال چگونگی مرگ جز حرص مضحکی از غلبه چه باقی میماند ؟
"آب کم جو ، تشنگی آور به دست"
نیاز ، سر آغاز بینیازی است . ما به حاصل و نتیجه سنجیده نمیشویم ، ثمره و میوهی روزگار به ما سنجیده میشود ، مسئله خوردن آب نیست ، مسئله مبدل شدن به خود آب است . چنان به قطره قطرهی آب ، به صدای آب ، به ژست و فیگور آب عاشق باشی که هرکس تو را ناغافل ببیند ؛ آب تماشا کند ، و اگر چشمی برای دیدن نداشته باشد ، آب استشمام کند یا آب بشنود . تن معشوق بوی انقلاب نمیدهد ؟
زندگی ؛ به چنگ آوردن گنجهی طلا نیست که اگر خروار خروار میل و خواستهی تازه و کهن هم ارضا شود در همان نقطه ، در همان جا ؛ فقدان سرمیکشد . بهشت مکان نیست که به حرصی لایزال ارزانی کنند ، بهشت آدمی است ، بهشت حال و لحظههایی در آدمی است که هر جا و موقعیتی را بهشتی میکند . آنجا که قلبی برای قلبی میتپد ، خونی برای خونی میجوشد و مهری برای مهری سرمیکشد .
دربارهی آب و مسئلهاش به مثابهی مفهومی رهایی بخش شمس و مولانا سخنها برای گفتن دارند و تصوف اقیانوسی از آن است . من در این سحرگاه به یاد آب همیشه زلال یا زلالِ هر آب ، درهم و برهم چیزی گفتم
آدمی در موقعیت قرار میگیرد ؛ به دست نمیآورد . با آن چیزی که در پیاش هست متصل میشود ؛ تصاحبش نمیکند . مسئله کنترل و غلبه نیست ، مسئله ارتباط است .
در سعادت میتوان قرار گرفت ، اما نمیتوان تصاحبش کرد ، اگر زبان امروز لاجرم در منطق سلطه اسیر باشد چه بسا بایست گفت ؛ این سعادت است که تصاحب میکند .
و مرگ هم جز این نیست . مرگ را زندگی میتوان کرد - خوشا زندگی عاشق که نه خونآشام که مرگآشام است - اما با خیال چگونگی مرگ جز حرص مضحکی از غلبه چه باقی میماند ؟
"آب کم جو ، تشنگی آور به دست"
نیاز ، سر آغاز بینیازی است . ما به حاصل و نتیجه سنجیده نمیشویم ، ثمره و میوهی روزگار به ما سنجیده میشود ، مسئله خوردن آب نیست ، مسئله مبدل شدن به خود آب است . چنان به قطره قطرهی آب ، به صدای آب ، به ژست و فیگور آب عاشق باشی که هرکس تو را ناغافل ببیند ؛ آب تماشا کند ، و اگر چشمی برای دیدن نداشته باشد ، آب استشمام کند یا آب بشنود . تن معشوق بوی انقلاب نمیدهد ؟
زندگی ؛ به چنگ آوردن گنجهی طلا نیست که اگر خروار خروار میل و خواستهی تازه و کهن هم ارضا شود در همان نقطه ، در همان جا ؛ فقدان سرمیکشد . بهشت مکان نیست که به حرصی لایزال ارزانی کنند ، بهشت آدمی است ، بهشت حال و لحظههایی در آدمی است که هر جا و موقعیتی را بهشتی میکند . آنجا که قلبی برای قلبی میتپد ، خونی برای خونی میجوشد و مهری برای مهری سرمیکشد .
دربارهی آب و مسئلهاش به مثابهی مفهومی رهایی بخش شمس و مولانا سخنها برای گفتن دارند و تصوف اقیانوسی از آن است . من در این سحرگاه به یاد آب همیشه زلال یا زلالِ هر آب ، درهم و برهم چیزی گفتم
یادداشتها؛ کسری نوری
"آب زلال ، تشنه جوید ." آدمی در موقعیت قرار میگیرد ؛ به دست نمیآورد . با آن چیزی که در پیاش هست متصل میشود ؛ تصاحبش نمیکند . مسئله کنترل و غلبه نیست ، مسئله ارتباط است . در سعادت میتوان قرار گرفت ، اما نمیتوان تصاحبش کرد ، اگر زبان امروز لاجرم در…
دیروز با دوستی عزیز کوهنوردی کردم . در راه میگفت کوه قله نیست که فتح شود ، کوه راه است ، راهی که پیش از تو بوده و بعد از تو هم خواهد بود مباد که غرور و غلبهای در سر داشته باشی ، رحمات نمیکند .
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
دلم عزم رفتن به دریا داشت اما پای رفتنم نبود .
کسی از جایی ندا داد ؛ کار داریم .
و عشق لحظه است و نیست . عشق دیدار است و نیست . عشق بدون لحظهای که در تاریخ ، در شهر ، در زندگی سرریز میکند پیدا نمیشود ، وانگاه عشق فراق است ، هجران است ، رنج است ، لحظهای وصل است و عمری دوری ، چرا ؟ میگوید : کار داریم .
و عشق همین لحظهست ؛ به دریا رفتن و نرفتن ، بی فراقی ، بی رنجی . به قید نتیجه نمیآید که زندگی میکند ، ثمر نیست که بچینی و کام بشود یا از دست بدهی و ناکام بمانی .
شادی نیست که لبخندی شود بر لب به پهنای زمان و غم نیست که کمر را دوتا کند تا سر بالا نکنی ، عارش آید که عاطفه شود ، کلمه شود ، آنزیم و هورمون شود تا صورتبندیاش کنند برای فهمیده شدن ، برای قصه گفتن ، آخر کدام عاشق را گیرم با دو صد طبل و نفیر جز جانی غرقه زبانی برای روایت است ؟
عشق راز است که به چنگ ناید .
کسی از جایی ندا داد ؛ کار داریم .
و عشق لحظه است و نیست . عشق دیدار است و نیست . عشق بدون لحظهای که در تاریخ ، در شهر ، در زندگی سرریز میکند پیدا نمیشود ، وانگاه عشق فراق است ، هجران است ، رنج است ، لحظهای وصل است و عمری دوری ، چرا ؟ میگوید : کار داریم .
و عشق همین لحظهست ؛ به دریا رفتن و نرفتن ، بی فراقی ، بی رنجی . به قید نتیجه نمیآید که زندگی میکند ، ثمر نیست که بچینی و کام بشود یا از دست بدهی و ناکام بمانی .
شادی نیست که لبخندی شود بر لب به پهنای زمان و غم نیست که کمر را دوتا کند تا سر بالا نکنی ، عارش آید که عاطفه شود ، کلمه شود ، آنزیم و هورمون شود تا صورتبندیاش کنند برای فهمیده شدن ، برای قصه گفتن ، آخر کدام عاشق را گیرم با دو صد طبل و نفیر جز جانی غرقه زبانی برای روایت است ؟
عشق راز است که به چنگ ناید .
یاد قهرمان و نه یک قربانی
امر سیاسی یک دوگانهی روشن دارد ؛ دوست - دشمن ، هیچ وضعیتی بدون تعیین خود در این مرزبندیِ ناگزیر به وجود نمیآید . هرچند من بر این گزاره نقدی دارم و امکان گشایشی را در ساحتی دیگر از زیست انسان میبینم ، اما در وضع فعلی ما را از این رئالیسم چارهای نیست .
در موقعیتی که رویدادها ، تصمیمها و اقدامات به سمت هرچه شفافتر شدن مرز دوست - دشمن حرکت میکند ، ایستادن در ادبیاتی منقضی شده با دوگانهی بیگناه - گناهکار نشانهی انسداد در فهم زمانه است ؛ وضعیتی که قهرمان برای پذیرفته شدن جای خود را به قربانی میدهد و نعرهی مستانه برای شنیده شدن به ناله مبدل میشود ، آه از این نکبتِ دوزخیِ میل به ثنای بدبختی .
در اینجا انفعال و تلاش برای حفظ وضع موجود با پرهیزگاری سیاسی به بیتعهدی ، بلاترجیحی ، بیطرفی یا با عبارتی معمولتر وسط بازی ختم میشود ، آن مخدر میانمایگیِ همیشه در دسترس که وسط هر دو طرفی نکبتِ درجا زدن را نشخوار میکند .
امر سیاسی یک دوگانهی روشن دارد ؛ دوست - دشمن ، هیچ وضعیتی بدون تعیین خود در این مرزبندیِ ناگزیر به وجود نمیآید . هرچند من بر این گزاره نقدی دارم و امکان گشایشی را در ساحتی دیگر از زیست انسان میبینم ، اما در وضع فعلی ما را از این رئالیسم چارهای نیست .
در موقعیتی که رویدادها ، تصمیمها و اقدامات به سمت هرچه شفافتر شدن مرز دوست - دشمن حرکت میکند ، ایستادن در ادبیاتی منقضی شده با دوگانهی بیگناه - گناهکار نشانهی انسداد در فهم زمانه است ؛ وضعیتی که قهرمان برای پذیرفته شدن جای خود را به قربانی میدهد و نعرهی مستانه برای شنیده شدن به ناله مبدل میشود ، آه از این نکبتِ دوزخیِ میل به ثنای بدبختی .
در اینجا انفعال و تلاش برای حفظ وضع موجود با پرهیزگاری سیاسی به بیتعهدی ، بلاترجیحی ، بیطرفی یا با عبارتی معمولتر وسط بازی ختم میشود ، آن مخدر میانمایگیِ همیشه در دسترس که وسط هر دو طرفی نکبتِ درجا زدن را نشخوار میکند .
با لباس کار و یک جفت کتونی و سی ساعت بیخوابی و سیگار بهمنی که در هر یال و گذری از کوه آتش میکرد به آتشکوه صعود کرد .
بر فراز قله لختی درنگ کرد و خندید نه از برای فتح قله - که برایش ذرهای اهمیت نداشت - خنده میزد بر آنانی که با جدیتی غمناک به صعود خویش میبالند .
رو به کوه لغزی سخت به آن گفت و پکی به سیگارش زد : "من به خاطر رفاقت اینجا هستم نه تو" وآنگاه با دست دوستانش را نشان داد .
و من میدانم که او دیرزمانیست با رفقایش در چکاد است در همان گلستان هفتم و این نمایشها دیگر به وجدش نمیآورد . آنجا که همه اوج میگیرند او فرود میآید ، آنجا که راهها پاکوب میشود او از شکافها گذر میکند و آنجا که همه با فیگوری جدی ابرو در هم گره میکنند و ناله و آه سر میدهند او قهقهه میزند .
بر فراز قله لختی درنگ کرد و خندید نه از برای فتح قله - که برایش ذرهای اهمیت نداشت - خنده میزد بر آنانی که با جدیتی غمناک به صعود خویش میبالند .
رو به کوه لغزی سخت به آن گفت و پکی به سیگارش زد : "من به خاطر رفاقت اینجا هستم نه تو" وآنگاه با دست دوستانش را نشان داد .
و من میدانم که او دیرزمانیست با رفقایش در چکاد است در همان گلستان هفتم و این نمایشها دیگر به وجدش نمیآورد . آنجا که همه اوج میگیرند او فرود میآید ، آنجا که راهها پاکوب میشود او از شکافها گذر میکند و آنجا که همه با فیگوری جدی ابرو در هم گره میکنند و ناله و آه سر میدهند او قهقهه میزند .
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
تو تنها نمیگذاری ، تنهایی را به آغوش میکشی
به بند نمیکشی ، بندها را پاره میکنی
رها نمیکنی ، رهایی را هدیه میدهی
به بند نمیکشی ، بندها را پاره میکنی
رها نمیکنی ، رهایی را هدیه میدهی
یادداشتها؛ کسری نوری
تو تنها نمیگذاری ، تنهایی را به آغوش میکشی به بند نمیکشی ، بندها را پاره میکنی رها نمیکنی ، رهایی را هدیه میدهی
شب سیاه نیست ، همان سیاهی که با هراسش دل هر انسانی در سرمای ناامیدی میپژمرد ، همان شب که بلندایش را بهانه شکستها و نکبتهایمان کردهایم ، شب بیکس نیست ، تنها نیست ، نکبت و هراس هم نیست ، شب از ناله بیزار ، چشمانی برای دیدن میجوید ، سینهای برای نفس کشیدن ، لبی برای بوسیدن و تنی برای به برکشیدن چنانکه که مرگ را هم از آن نصیبی باشد .
برای بعضیها سوال شد و شاید برای شما هم سوال باشد که چرا من به اصطلاح ایشان سیاسی نمینویسم
البته من چنین تصوری از خودم ندارم که پرهیزی به کار بستهام اما با این همه اگر این مسئله قابل پرداخت و در خور اهمیت است به نظرم پیش از هرچیز - و فارغ از من و آنچه مینویسم که چندان محلی از اعراب ندارد - باید به این توجه کرد که سیاست چیست ؟ و به نظرم یکی از بحرانهای نظری ما نه بی پاسخ بودن چنین سوالی ، که طرح نشدن آن است .
و بر من خرده نخواهید گرفت اگر سیاست را امری سطحی و صرفا گرفتار در چارچوبهای ژورنالیستی نپندارم . قاعدتا شما هم سیاست را از زوایای دیگری نگریستهاید که گاه وارد شدن در برخی الگوهای روایی مرسوم از آن برایتان به منزله تقلیل سیاست است . اقتضائات دیگری هم نیز در این میان وجود دارد و چنانکه گفتهام آدمی در مواجهه با پدیدهها و رخدادها بیش از آنکه زبانی برای بیهودهگویی داشته باشد بایست گوشی برای شنیدن پیدا کند .
سال ۹۱ در بند ۱۱ عادلآباد در وضعیتی که تراکم جمعیتی بسیار فشردهتر از امکانهای بند بود - و هنوز هم در اغلب زندانها هست- هر اتاق برای تصاحب حمام نفری بخصوص داشت که هر صبح بعد از آمار بایست خودش را به عجله پشت درهای بستهی محوطهی حمام میرساند تا در موعد باز شدنش از میان دست کم بیست الی سی نفری که منتظر و آماده برای گرفتن حمام ایستاده بودند جزو آن هشت نفری باشد که برای اتاق سی نفرهشان حمام گرفته است . - مدتی چنین وظیفهای را در اتاق به من محول کردند و بالاخره منِ تازهوارد هم راه و روش حمام گرفتن را بعد از چند روز بیحمام ماندن اتاق و بو گرفتن تن و لباس هماتاقیها آموختم . - حالا وقتی به اضطراب بیمکانی در وضع فعلی نگاه میکنم یاد همان اضطراب بیحمامی میافتم با این تفاوت که اینبار خبری از حمام به منزلهی کرسیهای قدرت نیست و اگر آنجا دست و پایی برای حمام میشکست اینجا شرافتها برای یک وهم به باد میرود . هرچه بر انتظارِ آغاز مبارزهی موهوم بر سر تصاحب افزوده میشود جستجو در مهملات برای توجیه چرایی ایستادن پشت این در - که هر زمانی با واژهای جدید رنگ و لعابی تازه میگیرد تا سعادت ، آزادی ، عدالت و ... را به قیمت بازار جعل و نقد کرده و قابل تصرف و تفکیک سازد - قوت بیشتری میگیرد . قاعدتا نبایست این انتظار وانهاده شود زیرا اساس هویت و دلیل ایستادن پشت درهای تقسیم غنائم به آن وابسته است و هر که در این مهمل گویی مشارکت نداشته باشد تقبیح خواهد شد تو گو مردم باشد - و همینجاست یکی از نقطههای شگفتی که در آن دهانی از حرص کفآلود مردم را سرزنش میکند . - در این سیاه بازارِ شبانه کالای معیوب و فیک در تاریکی پستوها بیشتر رونق دارد ، اینجا ادعای شفافیت با افتادن در چرخهی مهملگویی برابر میشود و انتقاد جای خودش را به تهاتر کالا به کالا میدهد .
هرچند جای نگرانی نیست که همه چیز و همه کس به آن سمت و سو میرود که در جای و جایگاه خودش مستقر شود ، چه بسا تلخ و زننده به نظر برسد اما این تکانها از مواجهه با چنین وضعیتی به شناخت و در نتیجه قوام ما کمک میکند . این راه صعب و دراز را نمیتوان با نادانی پیمود . سیاست با تنگ نظری گشوده نمیشود باید کوششی برای دیدن و شنیدن کرد تا به گسترهای از سیاست که در تصور مردم از سرنوشت کشیده شده نزدیک شد .
البته من چنین تصوری از خودم ندارم که پرهیزی به کار بستهام اما با این همه اگر این مسئله قابل پرداخت و در خور اهمیت است به نظرم پیش از هرچیز - و فارغ از من و آنچه مینویسم که چندان محلی از اعراب ندارد - باید به این توجه کرد که سیاست چیست ؟ و به نظرم یکی از بحرانهای نظری ما نه بی پاسخ بودن چنین سوالی ، که طرح نشدن آن است .
و بر من خرده نخواهید گرفت اگر سیاست را امری سطحی و صرفا گرفتار در چارچوبهای ژورنالیستی نپندارم . قاعدتا شما هم سیاست را از زوایای دیگری نگریستهاید که گاه وارد شدن در برخی الگوهای روایی مرسوم از آن برایتان به منزله تقلیل سیاست است . اقتضائات دیگری هم نیز در این میان وجود دارد و چنانکه گفتهام آدمی در مواجهه با پدیدهها و رخدادها بیش از آنکه زبانی برای بیهودهگویی داشته باشد بایست گوشی برای شنیدن پیدا کند .
سال ۹۱ در بند ۱۱ عادلآباد در وضعیتی که تراکم جمعیتی بسیار فشردهتر از امکانهای بند بود - و هنوز هم در اغلب زندانها هست- هر اتاق برای تصاحب حمام نفری بخصوص داشت که هر صبح بعد از آمار بایست خودش را به عجله پشت درهای بستهی محوطهی حمام میرساند تا در موعد باز شدنش از میان دست کم بیست الی سی نفری که منتظر و آماده برای گرفتن حمام ایستاده بودند جزو آن هشت نفری باشد که برای اتاق سی نفرهشان حمام گرفته است . - مدتی چنین وظیفهای را در اتاق به من محول کردند و بالاخره منِ تازهوارد هم راه و روش حمام گرفتن را بعد از چند روز بیحمام ماندن اتاق و بو گرفتن تن و لباس هماتاقیها آموختم . - حالا وقتی به اضطراب بیمکانی در وضع فعلی نگاه میکنم یاد همان اضطراب بیحمامی میافتم با این تفاوت که اینبار خبری از حمام به منزلهی کرسیهای قدرت نیست و اگر آنجا دست و پایی برای حمام میشکست اینجا شرافتها برای یک وهم به باد میرود . هرچه بر انتظارِ آغاز مبارزهی موهوم بر سر تصاحب افزوده میشود جستجو در مهملات برای توجیه چرایی ایستادن پشت این در - که هر زمانی با واژهای جدید رنگ و لعابی تازه میگیرد تا سعادت ، آزادی ، عدالت و ... را به قیمت بازار جعل و نقد کرده و قابل تصرف و تفکیک سازد - قوت بیشتری میگیرد . قاعدتا نبایست این انتظار وانهاده شود زیرا اساس هویت و دلیل ایستادن پشت درهای تقسیم غنائم به آن وابسته است و هر که در این مهمل گویی مشارکت نداشته باشد تقبیح خواهد شد تو گو مردم باشد - و همینجاست یکی از نقطههای شگفتی که در آن دهانی از حرص کفآلود مردم را سرزنش میکند . - در این سیاه بازارِ شبانه کالای معیوب و فیک در تاریکی پستوها بیشتر رونق دارد ، اینجا ادعای شفافیت با افتادن در چرخهی مهملگویی برابر میشود و انتقاد جای خودش را به تهاتر کالا به کالا میدهد .
هرچند جای نگرانی نیست که همه چیز و همه کس به آن سمت و سو میرود که در جای و جایگاه خودش مستقر شود ، چه بسا تلخ و زننده به نظر برسد اما این تکانها از مواجهه با چنین وضعیتی به شناخت و در نتیجه قوام ما کمک میکند . این راه صعب و دراز را نمیتوان با نادانی پیمود . سیاست با تنگ نظری گشوده نمیشود باید کوششی برای دیدن و شنیدن کرد تا به گسترهای از سیاست که در تصور مردم از سرنوشت کشیده شده نزدیک شد .
در میان رزمیکاران قاعدهایست که در دیگر ساحتهای زندگی نیز جاریست ؛ "لَخت بودن" . آنجا که خویش منقبض بگیرند -همچون یبوست زدههای روزگار- تا ضربهای نخورند و ضربهای بزنند از پیش باختهاند ، آنجا که اراده را در خویش منقبض میکنند بر این خیال که بر هدف فرود میآیند از حال میروند .
توصیه میشود لَخت باشید و این تناقضیست دیر فهم برای آنانکه که گوارش و معدهشان سخت منجمد شده و میدان نبرد را میدان ماهیچههای منقبض و طبعهای خشک صفراوی یافتهاند . لَخت بودنی فراخوانده شده برای پذیرایی آنِ ضربه ، آنِ حرکت . لخت بودن برای رقاصی در میدان نبرد نه درجا زدن و ایستادگی در انتظاری گرسنه . و از همین رو میگویندش رقص پا و به راستی میرقصند . و از همین رو زندگی رقص است نه ابروهای درهم شده و ژستهای منجمد .
از خویش آزاد شدنی باید ، لختیای و با خویش صلح کردنی تا آرام و والا جنگیدن ، رقصیدن در تن و زندگی تناور شود . لختیای باید از همه ارزشهایی که فرمانبرداری خواهد برای فرمانبری در تهوع زندگی . آزاد بودن ، فلج بودن از بار فشار ارادهی سترگِ برآمده از ارزشهای سترگ نیست که فرمان دادن بر ارزشهاست .
به یاد و برای رفقایم
توصیه میشود لَخت باشید و این تناقضیست دیر فهم برای آنانکه که گوارش و معدهشان سخت منجمد شده و میدان نبرد را میدان ماهیچههای منقبض و طبعهای خشک صفراوی یافتهاند . لَخت بودنی فراخوانده شده برای پذیرایی آنِ ضربه ، آنِ حرکت . لخت بودن برای رقاصی در میدان نبرد نه درجا زدن و ایستادگی در انتظاری گرسنه . و از همین رو میگویندش رقص پا و به راستی میرقصند . و از همین رو زندگی رقص است نه ابروهای درهم شده و ژستهای منجمد .
از خویش آزاد شدنی باید ، لختیای و با خویش صلح کردنی تا آرام و والا جنگیدن ، رقصیدن در تن و زندگی تناور شود . لختیای باید از همه ارزشهایی که فرمانبرداری خواهد برای فرمانبری در تهوع زندگی . آزاد بودن ، فلج بودن از بار فشار ارادهی سترگِ برآمده از ارزشهای سترگ نیست که فرمان دادن بر ارزشهاست .
به یاد و برای رفقایم
غیرتم آید که پیشت بایستند
بر تو میخندند و عاشق نیستند
در نسخهای دیگر به جای "غیرتم آید" آمده: "غیرتم ناید" .
چه آید و چه ناید ، مسئله عاشق نبودنشان است .
بر تو میخندند و عاشق نیستند
در نسخهای دیگر به جای "غیرتم آید" آمده: "غیرتم ناید" .
چه آید و چه ناید ، مسئله عاشق نبودنشان است .
تنها آنجا که گورها باشند رستاخیزی هست .
وقتی پوستی از شما کنده شد ، در کفنی پیچیدند شما را ، به خاک سیاه نشاندنتان و در گوری رفتید . اگر هنوز آن ارادهی لنگان اما استوار ، آن زانوهای لرزان اما ایستاده را در خود سراغ دارید پس لبخند بزنید که رستاخیزی به عظمت همان گور و کفن و خون در راه است .
و البته برای اینکه به نالهی بیجا و نگرانی بی موردی دامن نزده باشم اشاره کنم که پوست انسان در این زمانه و اقلیم بسا کلفتتر از این حرفهاست و آن انسان نرمتن و نازکدل شایستگی خون و کفن و گوری عظیم را پیدا نخواهد کرد .
حال اگر چنین گوری سراغ دارید و چنان ارادهای پس نالهای ندارید و اگر آوایی از نفسهایتان به گوش میرسد حزین نیست که شور انگیز است .
وقتی پوستی از شما کنده شد ، در کفنی پیچیدند شما را ، به خاک سیاه نشاندنتان و در گوری رفتید . اگر هنوز آن ارادهی لنگان اما استوار ، آن زانوهای لرزان اما ایستاده را در خود سراغ دارید پس لبخند بزنید که رستاخیزی به عظمت همان گور و کفن و خون در راه است .
و البته برای اینکه به نالهی بیجا و نگرانی بی موردی دامن نزده باشم اشاره کنم که پوست انسان در این زمانه و اقلیم بسا کلفتتر از این حرفهاست و آن انسان نرمتن و نازکدل شایستگی خون و کفن و گوری عظیم را پیدا نخواهد کرد .
حال اگر چنین گوری سراغ دارید و چنان ارادهای پس نالهای ندارید و اگر آوایی از نفسهایتان به گوش میرسد حزین نیست که شور انگیز است .