یادداشت‌ها؛ کسری نوری
390 subscribers
40 photos
7 videos
9 links
Download Telegram
تئاتر "کابوس‌های آنکه نمی‌میرد"
به کارگردانی نادر فلاح
تالار مولوی

https://www.tiwall.com/p/anke.nemimirad
یادداشت‌ها؛ کسری نوری
تئاتر "کابوس‌های آنکه نمی‌میرد" به کارگردانی نادر فلاح تالار مولوی https://www.tiwall.com/p/anke.nemimirad
چرا نگفتی او جوان افتاد ؟

تئاتر کابوس‌های آنکه نمی‌میرد را دیدم ؛ مواجهه‌ای در میانه‌ی یک فرم از روایتِ تنشی تاریخی در موقعیت روشنفکر . اگر بگذریم از مناقشات بر سر دال "روشنفکر" - من از کاربرد این واژه همواره پرهیز داشته‌ام - اما اگر به تسامح از آن اینجا بهره ببرم برای من روشنفکر آن است که زبان زمانه‌ی خویش و قوام یافته از فهمی تاریخی باشد و اگر بیش از این برایش متصور باشم ، یعنی بیشتر از آنچه اکنون دست نایافتنی به نظر می‌رسد به واسطه‌ی برج عاج موهومی که روشنفکر در نسبت با مردم‌اش بر آن تکیه زده ، بازتاب این زبان - این خواست برای کلمه ، برای واژه ، برای به قید کشیدن و صورت‌بندی آنچه بود و هست - در قاب سیال تصوری از آینده است ، تصوری متعهد به مردم و شاید همانکه علی‌اکبر دهخدا بر آن کوشید .

من از نسبی‌گرایی در اخلاق و آن دام میان‌مایگی‌اش باک دارم ، از برای همین در مواجهه با هر اثر از خویش می‌پرسم کجا ایستاده‌ام و اثر در کجا ایستاده است و آن‌گاه ورای همه‌ی حظی که از اثری هنری می‌توان برد آن را در سنجه‌ی میلم می‌نهم .

اثر چنانکه گفتم در میانه‌ی همان تنش و کشمکش تاریخی موقعیت روشنفکر در نسبت‌اش با سیاست و فرهنگ ایستاده بود - فارغ از تک‌گویی آخر که از دهان علی‌اکبر دهخدا به سمت تماشاگر پرتاب شد تا خاتمه‌ای باشد بر این کابوس ناتمام گو اینکه خود مرکز ثقل کابوس است - اگر نیک بنگریم خود تئاتر هم با همه‌ی عواملش در همین نقطه ایستاده‌اند و به نوعی راوی خویش‌اند ، راوی تنش و کشمکشی که در خویشتن ، زندگی و مبارزه برای رهایی و سعادت جسته‌اند .

به نظر اثر از همین جهت که دردنشان یک شکاف و گسست است - که هنوز به تمامی دریافته نشده یا شاید چنانکه بعضی گفته‌اند در نسبت روشنفکر و ادغام‌اش در نظم مسلط موجود و گسست ناگزیر وی از مردم امکان بازیافت کوشش - و نه رسالت - به سوی رهایی بخشی به کلی کور گشته است - در خور توجه است و به شما اجازه می‌دهد با اشارات آن بر سر تلاش برای گذر از دوگانه‌ی تاریخی شبان_رمه و قاب‌های مناسب‌اش که از "مادر داغدار" ، "عشق ، از خودگذشتگی و مبارزه" ، "دژخیمی ، لمپنی و فرومایگیِ نیروی سرکوب" ، "مکانیزم جان فرسای نظارت و کنترل" و "تحجر و ارتجاع" که با لحنی تلخ و مطایبه‌آمیز به نمایش می‌آید بی مانعی وارد جهان اثر شوید .

این تئاتر به کارگردانی نادر فلاح است و همین باعث یک تقارن در خاطره‌ام شد ؛ پیش از واقعه‌ی گلستان هفتم آخرین اثری که در سینما به نظاره نشستم کاری بود که به بهانه‌ی حضور نادر فلاح دیدم و اکنون بعد از آن سال‌های زندان بازهم نادر مسبب این شد تا به تماشا بنشینم و این "تماشا" فراتر از موقعیت یک تماشاچی با من پیوندهای دیگری برقرار کرد که دوستی و برادری نادر در آن تاثیر داشت .

https://t.me/kasranouri_notes
انسان راه است ، سفر است ، انسان غوری‌ست در خود ، در جستجوی آنچه به پاسداشت انسان آید ، جستجوی دریا چنان رودی تا به دریا پیوستن ، تا دریا شدن .
یادداشت‌ها؛ کسری نوری
انسان راه است ، سفر است ، انسان غوری‌ست در خود ، در جستجوی آنچه به پاسداشت انسان آید ، جستجوی دریا چنان رودی تا به دریا پیوستن ، تا دریا شدن .
قصد داشتم درباره‌ی سفر و نسبتم با آن بنویسم ، سفری که کوه و بیابان نمی‌شناسد و با دیوار و میله هم میانه‌ای ندارد ، در درون آدمی می‌کاود و بازتاب خویش را در جاده و خیابان ، در بند و سلول معنا می‌دهد ، اما گفتن را گزافه دیدم .

همه در حال سفریم از آن رو که انسانیم و اگر جز این باشد انسان بودن‌مان لنگ می‌زند . این ایام ما را سفری عظیم‌ هست و در این میان اگر کسی مقام و منزلی کند ، با این خیال و گمان که آموخته‌ی راه است و مسافران برای به مقصد رسیدن بایست به او رجوع کنند  ، خود از قافله عقب مانده ، سفر مقهور اراده‌ی ایشان نیست که مبدا و مقصد را معین کنند و از زاد و توش سفر سخن بگویند ، باید پای در راه نهاد و قدم به قدم مردم برداشت و از مردم به مثابه‌ی راه آموخت و در مردم به مثابه‌ی راه سفر کرد .

من افسوسی برای مرداب ، برای این بر کرسی تکیه‌زدگان ندارم که بخواهم بخورم ، دیرزمانی‌ست که این هیاهو و اخلال در چشم و گوش هم آزارم نمی‌دهد ، چاره چیست ؟ این‌ها همیشه بوده و هست ، آنچه غنیمت است و در حال گذر این عظیم‌ سفر مردم است ؛ سفری چه در شهر و خیابان ، چه در بند بندِ وجود خویشتن . دریا از همین‌جا آغاز می‌شود .
پرسش از اخلاق

اخلاق را از سیاست یا به عبارتی جامعه و شهر نمی‌توان منفک کرد که در شناخت آن دچار کژفهمی خواهیم شد و سیاست را هم بدون سنجیدن شبکه‌ی ارزش‌های اخلاقی و در نهایت اخلاق فردی نمی‌توان به تمامی درک کرد . من بر سر این گزاره نیازی به جدل نمی‌بینم اما چرا حالا که سخن از سیاست رهایی‌بخش است ، سوال از اخلاق نمی‌شود ؟

قصد پرسش از اخلاق در این زمان رسیدن به گزاره‌های هنجارمند و کهنه نیست بلکه یافتن ضرورت‌های رفتار برای سیاستی رهایی‌بخش است که در بستر تصور آینده چنان آینه در برابر خویش نمایان خواهد شد ، اگر سخن از آزادی ست چه بازتابی در رفتار فردی ما پیدا می‌کند ؟ اگر فریاد برابری سر می‌دهیم چه الزاماتی در چشم‌انداز ما می‌خواهد تا دروغ نگفته باشیم ؟ و اساسا عدالت ، برابری ، آزادی ، مقاومت ، مبارزه و ... در سیاست رهایی‌بخش چه معنایی به خود می‌گیرد آیا ارزش‌های برآمده در نظم فعلی مطابق با همان زبانی‌ست که ادعای رهایی دارد ؟ آیا آنچه از آینده تصویر می‌شود با آنچه در خود می‌یابیم نبایست نسبتی درخور داشته باشد ؟

در اینجا توجه به شفافیت یا به عبارتی صداقت با خود ، بی‌کدورتی تب‌آلود و مضطرب که مهلت دهد برای لحظه‌ای خود را بپذیریم و به خود بپردازیم ضروری می‌نماید ، مسئله رد و سرکوب رانه‌ها و انگیزه‌های شخصی نیست بلکه دیدن آن است ، برای مثال اگر جاه‌طلبی در ما کار می‌کند مسئله غلبه و کنترل تام و تمام آن نیست که این خود یکی از ریشه‌های استبداد در نهاد بشری می‌تواند باشد - زیرا واقعیتِ عدم امکان کنترل به سرکوب آن یعنی نادیده گرفتن و در نهایت بازیابی لجام‌گسیخته‌ی آن می‌انجامد چنانکه در نهاد دین ملاحظه می‌شود - بلکه درک و مراقبت آن است تا جایی که بتوان در خلال رفتار و کنش‌ها آن را آشکارا و بی‌لاپوشانی نظاره کرد و در تعدیل آن کوشید .

در این میان گاهی از یک اضطرار سخن به میان می‌آید و به واسطه‌اش این شکاف در اخلاق و عمل وانهاده می‌شود - که البته بی‌همین برساخت اضطرار هم کسی را بدان توجهی نیست - به دلیل "اضطرار مبارزه" زیر عنوان‌های به ظاهر قابل قبولی مانند ضرورت تامین هزینه‌ی فعالیت ، تقویت چهره‌ها و نمادها برای نزاع در عرصه‌ی نمادین سیاست ، تمرکز بر مسائل اصلی جنبش و اتحاد ؛ رانت خواری ، جاه‌طلبی مفرط ، حذف صدای متفاوت و ادغام و همسان سازی روا داشته می‌شود و چه بسا در جایگاه ارزش‌های کنش سیاسی مقبول می‌افتد و دیگر مجال نمی‌دهد در این خرده‌کاری‌های اخلاقی تامل کنیم و بپرسیم چگونه‌ این اصطلاح پرطنین "کلاه خودت رو بچسب که باد نبره" در زمانه‌ای که مردم با از خودگذشتگی تلاش می‌کنند تا غم هم چاره کنند و اعضای یک پیکر باشند دست به بازتولید خود زد آن هم کجا ؟ در سپهر فعالیت سیاسیِ مدعیِ رهایی‌بخشی ! چگونه این خودِ تنها ، اتمیزه و جدا شده از مردم نه در کوچه و بازار - آنجا که همیشه با تفرعنی آکادمیک انتظارش کشیده‌ شده - که در میان این به اصطلاح کنشگران رهایی بخش سر برمی‌آورد ؟

این روزها دیگر عبارت "چه باید کرد" به طعنه می‌ماند و دیر نیست یک شوخی شود و چرا نه ؟ وقتی این پرسش مدام به محیط ، به مردم ، به دیگری پرتاب شود و با گوینده‌اش نسبتی نداشته باشد . مسئله ترک سیاست برای اخلاق یا بالعکس نیست ، این دو چنان در هم تنیده است که نمی‌توان یکی را برای دیگری وانهاد ، مسئله توجه به این پیوستگی است بی‌آنکه با ژستی رئالیستی سیاست را صرف تصاحب قدرت فهمید، هرچند از همین چشم‌انداز هم هیچ غلبه‌ای بی فهم زمین و زمانه‌اش میسر نخواهد بود و رفتار و کنش ما در این میانه‌ بایستی معنا پیدا کند و کدام رفتار است که ناگزیر از ارزش و شاخصی تعیین کننده نباشد گواینکه به تزویر آلوده باشد، هرچند این صحنه‌ی نمایش نه چنین بازیگری فرامی‌خواند و نه چنین بازیگری دارد . اندک خللی ، اندک ناراستی‌ و ریایی از قاب زیبای قهرمان برساخته شده از هر دوربین و رسانه‌ای با هر افکت و واقعیت افزوده‌ای از چشم مردمی که در سرنوشت خویش بزرگ آفرینشی را دیده‌اند دور نمی‌ماند و زمان این آفتابِ بر برف هیچ نهانی را مجال پوشیدگی نمی‌دهد .

کار امروز نفس کشیدن ، راه رفتن ، اندیشیدن و جنگیدن در میانه‌ی آتشفشان است ، فولاد می‌خواهد که بارها و بارها در آتش گداخته و به ضرب پتک پرداخته شده باشد بی‌امید آنکه هر بار به آب فرو برندش آخرین بارش باشد ، بی‌گفتن حتی یک "آه" از سر استیصال که چرا تمام نمی‌شود ، بی‌گفتن حتی یک "آه" از سر آسودگی که بالاخره تمام شد .
این امید ، این عظیم‌ امیدِ انسان را در یارانی بایست بست که نه رمه‌اند و نه شبان ، چرا که از این نسبت و هر نسبتی که آدمی را خوار می‌خواهد رهیده‌اند .
ما کجا هستیم ؟

اگر زمان را آن نوکر دیرینِ مکان - آنگونه که همیشه خوار شده است - نبینیم ، کدام زمان بر تن و قامت مکان کشیده‌ شده و یک مکان را برای شما ابدی کرده است ؟

خیابان می‌رویم ، در جاده هستیم ، کوه می‌رویم ، زندان هستیم . هر جا باشیم ، هر جا هستیم ، در حال راه رفتن در یک جا ، در یک زمان ، در یک آن هستیم و اگر دانسته باشیم‌اش هر تغییر ، هر تحول ، هر رخداد برای ما همان جا رخنمون می‌کند گیرم آدم ، خیابان ، شهر و دشتی را بهانه کند ، اسباب کند برای روایت‌گری .

به قول ابن‌عربی "زمانِ کائنات حال است" ، زمانِ حالِ ما چیست ؟ بیزارم از کوه و دشتی ، از شهر و زندانی که سر آن داشته باشد خود به میانه‌ اندازد و گسستی در "آن" آورد ، نخواهد توانست و آخر چگونه‌ تواند مکان بر حال غالب شود ؟ مگر نسیانی در شهر فراموشی باشد و آنجا را کدام پیمان و عهد مجال استقرار خواهد بود و کدام انسان را شایستگی پیمان نهادن ؟

آخر داغ و نشان دوست را چگونه‌ می‌توان از آسمان و زمین زدود ؟ بیزارم از آن پیمان که میان باغ و بستان ، زنجیر و زندان سستی پذیرد اگر چنین باشد - که نیست ، هیچگاه نیست - پیمان نخوانم‌اش و دوست نگویم‌اش .
این روزها به ارتباط و اتصال آدمی با جهان و آدم‌هایش فکر می‌کنم ، آنجا که در زندان بودم این ارتباط به واسطه‌ی محدودیت‌هایش شکل و صورتی دیگر داشت ، از جهان آن‌طرف دیوار خاطرات ذوب می‌شدند و چهره‌ها محو ، گاهی این سوال را می‌شد از خود بپرسی و این نام را به آدم‌ها بدهی : "شاید بوده ؟"  یا "شاید می‌خواسته باشد" .
در جهان امروز عکس نقطه‌ی گسست ایجاد می‌کند ؛ یک پارگی در میانه‌ی امید به بودن ، امید به ماندن و نبودن و این طعنه را ؛ این گریز از ثبت شدن را در همان قابی که انسان را فراخوانده است تا آخرین ژست و فیگورش را بگیرد - گویی دیگر مهلتی نیست- به آدم می‌زند . من آنجا عکسی نداشتم و شاید برای پرهیز از همین طعنه از آن رنجی نمی‌بردم ، می‌گذاشتم چهره‌ها از خاطرم زدوده و نام‌ها در معمای بودن یا نبودن پیچیده شود ، گذشته را به چارچوب این حافظه میخ نمی‌کردم - و مگر می‌شود آن را میخ کرد ؟ - رهایش می‌کردم تا در امکان‌های متفاوتش زندگی کند و آن‌گاه دیگر آدم‌ها برایم تنها چهره و نامی با خاطراتی کژتابه در گذر زمان و پیچ و تاب حافظه نبودند، که جوهری بودند زنده . و هم چنین کلمات ، با همین شارگی و سیالیت در من پیچ و تاب می‌خورند بی‌قید چهار میخ بیان و روایت، البته اگر همین کانال کوچک به مثابه‌ی آب باریکه‌ی گفتن مجال نادیده‌ گرفته شدن بدهد .

این روزها گاهی کسی یا چیزی را می‌بینم که از چهارمیخ حافظه‌ام گریخته بوده است ، حتی از این روان شدن در مرزهای خیال که ادعای آزادی دارد و حیرت می‌کنم شاید نه از بازیافتش که از امکان مانایی‌ِ در عین گریزش و در مرزِ بودن و نبودن به شگفتی هستی لبخند می‌زنم . اینجا در مقام ستایش نسيان نایستاده‌ام گوآنکه نسيان موجب خوش‌گواری زندگی‌ست ، مسئله مانایی دوستی و مهر است حتی اگر سوژه‌هایش از ذهن گریخته باشند و آخر مگر دوستی جز زخمی‌ست ماندگار حتی اگر سوژه‌اش نه از جهانمان که از حافظه هم گریخته باشد ؟ و سرآغاز و فرجام کلمه هم همین جاست ، کلمه‌ای که می‌گریزد ، کلمه‌ای که بازیافته می‌شود ، گاهی گمان میکنی دیگر زبان گفتن نداری ، چون کلمه‌ها در روزمرگی منقاد شده‌اند یا در متن و موقعیتی بعضی به دام افتاده‌اند و برخی گریخته‌اند و ناگاه در گذر کوچه‌ای ، خیابانی ، در میان لبخند کودکی زخم‌ها دهن باز می‌کند بی‌کلمه‌ای ، بی‌صدایی تا کلمه‌ را فراخواند و آنگاه از گور برخاستگان .

ارتباط چت نیست ، سیگنال تلفن نیست ، صدا نیست و این یکی که مبنای ارتباط فهمیده می‌شود ؛ ارتباط شکل و صورت هم نیست هرچند همه‌ی اینها ارتباط است اگر در بازنمایی "خویش" در بیرون چیزی از ایشان باقی بماند . ارتباط میل به فرا رفتن دارد ، چه بسا جهان زندان اقتضائش چنین بود تا فاصله را دوری نفهمم و میله و دیوار را مانعی در برابر رابطه و اتصال نبینم . اما مگر مرز زندان از جهان جز دیواری بتنی‌ست و موانع فقط با آجر و سنگ ساخته می‌شوند ؟
در زمانه‌ای که ادعای فشردگی و کوچک شدن دارد و فاصله در دهان آدم‌ می‌رود تا نزدیک‌تر باشد تا تنهایی قی کند تا همیشه جای خالی رابطه را ببیند و بند شود به هر آن چیزی که مدعی درگاه اتصال است با این تمنا که بی‌ربط نماند و سر آخر از ارتباط با این جهان کوچک شده فقط همان بند برایش بماند ، بندی در زندان ، تنگ‌تر از زندان ؛ می‌پندارم هنوز هم آن ارتباط فارغ از میله و دیوار و بند هست ، راهی برای وصل بودن و جایی برای دوستی . هنوز هم می‌شود برای مواجهه شدن با آدم‌ها و جهان‌شان کاری کرد ، هنوز هم می‌توان در دوستی چون آب روان بود .

و اما آن چشمه‌ی زندگی ، آن چشمه‌ی آب روان ؛ لحظه‌ای از اتصال از رابطه با آن یگانه که صورت نیست تا محو شود و کلمه نیست تا فرار کند خالی نبوده‌ام . نسيان و فراموشی او را تسخیر نمی‌کند که تسخیر او می‌شود و خوشا نسيان ، خوشا گریز کلمه‌ها ، صورت‌ها و نام‌ها وقتی جز او در خویشتن نباشد و خوشا ماندن آنها و بازیافتن‌شان وقتی جز او در آنها نباشد .

نیست بر لوح دلم جز الف قامت دوست
چه کنم حرف دگر یاد نداد استادم
یادداشت‌ها؛ کسری نوری
این روزها به ارتباط و اتصال آدمی با جهان و آدم‌هایش فکر می‌کنم ، آنجا که در زندان بودم این ارتباط به واسطه‌ی محدودیت‌هایش شکل و صورتی دیگر داشت ، از جهان آن‌طرف دیوار خاطرات ذوب می‌شدند و چهره‌ها محو ، گاهی این سوال را می‌شد از خود بپرسی و این نام را به آدم‌ها…
چنان زلال شود
آن کسی که تو را یک بار
فقط یک بار نگاه کند
که هیچ‌گاه کسی جز تو را نبیند از پس آن
حتی اگر هزار بار هزاران هزار چهره را نگاه کند .
یتیمِ زیبایی خواهد بود این جهان اگر آدم‌هایش
بدون رؤیتِ تو
چشم گشوده باشند ‌.

رضا براهنی
متن‌هایی که اینجا می‌نویسم اغلب نه بیانی مرسوم و روان دارد و نه با بافت نوشتاری شبکه‌های اجتماعی منطبق است ، از سر ضرورت هم نمی‌نویسم ، گاهی سخنی در من دور می‌زند بی‌قصد تثبیت و اسارت‌اش صورتی از آن را به دست می‌دهم . مانند شما سعی می‌کنم زمانه را بخوانم و احیانا بفهمم و امیدوارم حاصل این خواندن و فهمیدن هرچه هست در نسبتی نیک و متعهد باشد .

چندباری این نظر را شنیده‌ام که "سخت یا بد می‌نویسی" ، امروز هم دوستی با به پرسش کشیدن چرایی نوشتن و انتشار به این سخت نویسی انتقاد کرد . برای من دوگانه فرم و محتوا مطرح نیست که برای محتوایی واحد دنبال فرمی به اصطلاح آسان بگردم ، آنچه می‌اندیشم و به بیانم در یک متن می‌آید چنین است ، در جا و موقعیت دیگری هم ممکن است متفاوت باشد . اما این را می‌پذیرم که روان نمی‌نویسم و این مشکل را مدت‌هاست دریافته‌ام ، شاید ریشه‌اش را در آغازین رسوب و نشست ساخت زبان فارسی در ذهنم باید جست .

به هر حال اگر شما هم نقد و نظری داشتید یا مسئله و پیامی برای گفتن گوشی برای شنیدنش دارم ، هرچند در این زحمت زندگی و خروار داده‌ها اساسا این انتظار که کسی چیزی از اینجا و یا خیلی جاهای دیگر بخواند بیراه است .
یکدست و همسان سازی اگر با واژه‌ی خوش لعاب یکپارچگی هم کادوپیچ شود همان سیاهی‌ استبداد است که به آدمی مجال خود‌ آشکارسازی نمی‌دهد .
آن قاب سیاهی که دریده می‌شود تا زندگی قصه‌ی رنگارنگ خویش را فراتر از چارچوب‌های از پیش تحمیل شده روایت کند شاید همین نقاشی باشد .

موزه هنرهای معاصر
اثری از یعقوب عمامه‌پیچ
وقتی خواب نمی‌آید به تصمیم‌اش احترام می‌گذارم . برایش بهانه‌تراشی نمی‌کنم که امشب قهوه خوردم یا غذای تند یا هوا گرم و سرد شده یا تنم بازی در آورده ، دلیل هم نمی‌آورم تا دلالتش دهم به زمین و آسمان ، انتظارش را هم نمی‌کشم . چنان کودکی در رازگونگی نیامدنش دراز می‌کشم بی‌آنکه در پی‌ خواب - این فریبنده‌ی مقدس - تمام کوچه‌های رختخواب را از این دنده تا آن دنده بگردم .

یاد کف‌خوابی‌های زندان افتادم ، یاد یکی از اولین‌هایش - یازده سال پیش- وقتی حتی برای از پهلو به پهلو غلتیدن جایی نبود و کمرت تمنای این را داشت که فقط یک شب به جای پهلو خودش به زمین بچسبد اما مگر جا بود ؟ و چه بسا تمنا که جا برایش هنوز تنگ است و چه بسا تمنا‌ی بیهوده که مجال به دیگری نمی‌دهد .

امشب خواب نیامد و تمنایش نکردم ، شاید جای دیگری؛ در زندانی ، در کاخی ، در بهارخوابی یا کنار اتوبانی کسی تمنایش را داشته باشد که فقط یک شب به هر ضرب و زور هم که شده بیاید و چشم‌بندی کند ، بگذار برود .
و من چه خوب می‌خوابیدم ، روی همان پهلو ، روی همان دنده‌ی چپ یا راست ، همان یازده سال پیش بی یک شب انتظار خواب . آمدنی در کار نبود ؛ ربودن بود ناغافل و ناگهان ، در چشم بر هم زدنی از آن فشردگی و درهمی تن‌ها -که به قبر هم نمی‌مانست که آنجا بالاخره کمر به زمین داری- می‌بردت بیرون .
خودمانیم ، سر لج با من ندارد حالا هم که جایی برای غلتیدن و کمر آسودن هست خوب می‌خوابم . آخر خواب ربطی به جا ندارد ، شاید ربطی به آدمش هم نداشته باشد ، مثل سعادت پرنده باشد که بر شانه‌ای می‌نشیند .

آفتاب زد و چه بسیار چشمانی که به انتظار لختی خواب چشم بر آن گشودند .
زنده ماندن دیگر نه یک زمینه برای زندگی و قبول هر قیدی که زندگی به حیات برهنه می‌زند که خود هدف زندگی‌است و هر قیدی که به خویشتن می‌زند .
زنده بمانم برای اینکه زنده بمانم ؛ و حالا نامش را زندگی بگذارید ، اگر هم برخورنده بود با اندکی سگرمه‌ی درهم و قیافه‌ی حق به جانب می‌توان گفت زندگی سگی تا دیرتر دق کرد و زنده ماند .
یادداشت‌ها؛ کسری نوری
زنده ماندن دیگر نه یک زمینه برای زندگی و قبول هر قیدی که زندگی به حیات برهنه می‌زند که خود هدف زندگی‌است و هر قیدی که به خویشتن می‌زند . زنده بمانم برای اینکه زنده بمانم ؛ و حالا نامش را زندگی بگذارید ، اگر هم برخورنده بود با اندکی سگرمه‌ی درهم و قیافه‌ی…
من به بوکس علاقه داشتم ، قبل از زندان سال ۸۹ - ۹۰ چندماهی می‌رفتم که دیگر فرصت نشد . گمانم هنوز هم علاقه‌ای هست که هر وقت درباره‌ی لحظه‌ی موعود حرف می‌زنم مثالم از رینگ بوکس است ، آن لحظه‌ی ناب ضربه ، آن لحظه‌ای که فقط یک آن است و دیگر نیست ، آن موقعیت تاریخی که چونان رازی به مثابه‌ی یک قمار است ، قمار مشتی که بلند می‌شود ، قمار گاردی که باز می‌شود . البته آن‌وقتها از واداشتن صورت برای مشت خوردن هم خوشم می‌آمد ، ژست‌اش با خود ادعای وارستن داشت و برای جوانی‌ام خوب بود ؛ اندک غروری با کمی خون و کبودی .

حالا که دیگر مجال رینگ نیست اما اگر فیلم استخوان داری درباره‌اش باشد را نگاه می‌کنم - از آن میل‌های کوچکی که حالا دیگر واقعا به ادا می‌ماند مثل وقتی که خودم را برای آرسنال و بازی‌هایش علاقه‌مند نشان می‌دهم و در میانه‌ی نگرانی‌ از بازی و نتیجه‌اش به خودم خنده‌ می‌زنم یا مثل لحظه‌ای که متنی را می‌نویسم و یکبار دیگر می‌خوانمش و از دور نگاهی به خویش می‌اندازم و باز خنده‌ام می‌گیرد - دیشب هم به تماشای فیلمی درباره بوکس نشستم ؛ سیندرلامن با یک ساخت مرسوم روایی ؛ همان سه پرده خطی ، همان کنش و همان مانع اما نزدیک به حال و احوال زمانه‌مان ؛ مبارزه‌ای مداوم و نفس‌گیر برای زنده ماندن ، برای چراغ خانه . و شاید از این جهت ؛ از جهت ستایش جنگیدن و ناگزیری آن برای این روزها که هر تن و هر خانه‌ای میدان نبردی‌ست بتوانم بگویم خوب بود .
جستنِ ابدیت جز در دل دوست ؛ بر یخی ، بر کلوخی نوشتن باشد .
"آب زلال ، تشنه جوید ."


آدمی در موقعیت قرار می‌گیرد ؛ به دست نمی‌آورد . با آن چیزی که در پی‌اش هست متصل می‌شود ؛ تصاحبش نمی‌کند . مسئله‌ کنترل و غلبه نیست ، مسئله ارتباط است .

در سعادت می‌توان قرار گرفت ، اما نمی‌توان تصاحبش کرد ، اگر زبان امروز لاجرم در منطق سلطه‌ اسیر باشد چه بسا بایست گفت ؛ این سعادت است که تصاحب می‌کند .
و مرگ هم جز این نیست . مرگ را زندگی می‌توان کرد - خوشا زندگی عاشق که نه خون‌آشام که مرگ‌آشام است - اما با خیال چگونگی‌ مرگ جز حرص مضحکی از غلبه چه باقی می‌ماند ؟


"آب کم جو ، تشنگی آور به دست"

نیاز ، سر آغاز بی‌نیازی است . ما به حاصل و نتیجه‌ سنجیده نمی‌شویم ، ثمره و میوه‌ی روزگار به ما سنجیده می‌شود ، مسئله خوردن آب نیست ، مسئله مبدل شدن به خود آب است . چنان به قطره قطره‌ی آب ، به صدای آب ، به ژست و فیگور آب عاشق باشی که هرکس تو را ناغافل ببیند ؛ آب تماشا کند ، و اگر چشمی برای دیدن نداشته باشد ، آب استشمام کند یا آب بشنود . تن معشوق بوی انقلاب نمی‌دهد ؟

زندگی ؛ به چنگ آوردن گنجه‌ی طلا نیست که اگر خروار خروار میل و خواسته‌ی تازه و کهن هم ارضا شود در همان نقطه ، در همان جا ؛ فقدان سرمی‌کشد . بهشت مکان نیست که به حرصی لایزال ارزانی کنند ، بهشت آدمی است ، بهشت حال و لحظه‌هایی در آدمی است که هر جا و موقعیتی را بهشتی می‌کند . آنجا که قلبی برای قلبی می‌تپد ، خونی برای خونی می‌جوشد و مهری برای مهری سرمی‌کشد .

درباره‌ی آب و مسئله‌اش به مثابه‌ی مفهومی رهایی بخش شمس و مولانا سخن‌ها برای گفتن دارند و تصوف اقیانوسی‌ از آن است . من در این سحرگاه به یاد آب همیشه زلال یا زلالِ هر آب ، درهم و برهم چیزی گفتم
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
دلم عزم رفتن به دریا داشت اما پای رفتنم نبود .
کسی از جایی ندا داد ؛ کار داریم .
و عشق لحظه است و نیست . عشق دیدار است و نیست . عشق بدون لحظه‌ای که در تاریخ ، در شهر ، در زندگی سرریز می‌کند پیدا نمی‌شود ، وانگاه عشق فراق است ، هجران است ، رنج است ، لحظه‌ای وصل است و عمری دوری ، چرا ؟ می‌گوید : کار داریم .
و عشق همین لحظه‌ست ؛ به دریا رفتن و نرفتن ، بی فراقی ، بی رنجی . به قید نتیجه نمی‌آید که زندگی می‌کند ، ثمر نیست که بچینی و کام بشود یا از دست بدهی و ناکام بمانی .
شادی نیست که لبخندی شود بر لب به پهنای زمان و غم نیست که کمر را دوتا کند تا سر بالا نکنی ، عارش آید که عاطفه شود ، کلمه شود ، آنزیم و هورمون شود تا صورت‌بندی‌اش کنند برای فهمیده شدن ، برای قصه گفتن ، آخر کدام عاشق را گیرم با دو صد طبل و نفیر جز جانی غرقه زبانی برای روایت است ؟
عشق راز است که به چنگ ناید .
یاد قهرمان و نه یک قربانی
امر سیاسی یک دوگانه‌ی روشن دارد ؛ دوست - دشمن ، هیچ وضعیتی بدون تعیین خود در این مرزبندیِ ناگزیر به وجود نمی‌آید . هرچند من بر این گزاره نقدی دارم و امکان گشایشی را در ساحتی دیگر از زیست انسان می‌بینم ، اما در وضع فعلی ما را از این رئالیسم چاره‌ای نیست .
در موقعیتی که رویدادها ، تصمیم‌ها و اقدامات به سمت هرچه شفاف‌تر شدن مرز دوست - دشمن حرکت می‌کند ، ایستادن در ادبیاتی منقضی شده با دوگانه‌ی بی‌گناه - گناه‌کار نشانه‌ی انسداد در فهم زمانه است ؛ وضعیتی که قهرمان برای پذیرفته شدن جای خود را به قربانی می‌دهد و نعره‌ی مستانه برای شنیده شدن به ناله مبدل می‌شود ، آه از این نکبتِ دوزخیِ میل به ثنای بدبختی .
در اینجا انفعال و تلاش برای حفظ وضع موجود با پرهیزگاری سیاسی به بی‌تعهدی ، بلاترجیحی ، بی‌طرفی یا با عبارتی معمول‌تر وسط بازی ختم می‌شود ، آن مخدر میان‌مایگیِ همیشه در دسترس که وسط هر دو طرفی نکبتِ درجا زدن را نشخوار می‌کند .
با لباس کار و یک جفت کتونی و سی ساعت بی‌خوابی و سیگار بهمنی که در هر یال و گذری از کوه آتش می‌کرد به آتشکوه صعود کرد .

بر فراز قله لختی درنگ کرد و خندید نه از برای فتح قله - که برایش ذره‌ای اهمیت نداشت - خنده می‌زد بر آنانی که با جدیتی غمناک به صعود خویش می‌بالند .

رو به کوه لغزی سخت به آن گفت و پکی به سیگارش زد : "من به خاطر رفاقت اینجا هستم نه تو" وآنگاه با دست دوستانش را نشان داد .

و من می‌دانم که او دیرزمانی‌ست با رفقایش در چکاد است در همان گلستان هفتم و این نمایش‌ها دیگر به وجدش نمی‌آورد . آنجا که همه اوج می‌گیرند او فرود می‌آید ، آنجا که راه‌ها پاکوب می‌شود او از شکاف‌ها گذر می‌کند و آنجا که همه با فیگوری جدی ابرو در هم گره می‌کنند و ناله و آه سر می‌دهند او قهقهه می‌زند .
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
تو تنها نمی‌گذاری ، تنهایی را به آغوش می‌کشی
به بند نمی‌کشی ، بندها را پاره می‌کنی
رها نمی‌کنی ، رهایی را هدیه می‌دهی