یادداشت‌ها؛ کسری نوری
390 subscribers
40 photos
7 videos
9 links
Download Telegram
یادداشت‌ها؛ کسری نوری
Kasra Nouri – Radio Gardooni.S02.E01.Seventh Night
سال ۹۸ بند ویژه امنیتی یا به عبارتی سوئیتِ تیپ چهارِ زندان تهران بزرگ، بودیم.
پی کار تراشیدن و کاری کردن، رفیق عزیزی در من داستان نوشتن رو بیدار کرد.
طرح گاردونی رو نوشتیم، طرح یک پادکست که روایتی تازه و ناشنیده از زندگی در زندان بده، به میزبانی زندانی‌ها و از پشت تلفن زندان.
طرح بزرگی بود. قدری بزرگ بود که با اون محدودیت امنیتی نمیشد اجراش کنی.

همون سال تبعید شدم بند امنیتی عادل‌آباد شیراز.
قبل‌تر هم عادل آباد حبس کشیده بودم، در واقع اغلب داستان‌هایی که نوشتم، خانه در عادل‌آباد دارن. داستانها به خونه‌ی خودشون برگشتن. یه طرح ساده‌تر ریختم، یه طرحی که بشه تنهایی و با ده دقیقه تلفن انجامش داد.
سختیش دیگه با عزیزانی بود که ضبط کنن و ادیت بزنن و آهنگ بذارن و منتشر کنن.
به همین منوال دو سالی بیشتر گذشت. که ماهی، دو ماهی یه بار هر وقت میخواستم فراغتی کنم یه قسمت گاردونی می‌نوشتم. تا دیگه حوصله‌ام نکشید و ننوشتم و چهارصباح بعدش هم آزاد شدم.
نمی‌خواستم هم بنویسم، اما خب شد دیگه.

اسمم پاش نبود البته که اغلب دوستان می‌دونستن صاحب صدا کیه. نمی‌خواستم اونوقتا تبدیل به یه دستمایه‌ی ژورنالیستی برا چس ناله کردن بشه، میخواستم زندگی اون آدما و زندگی خودم اونجا که حالا قصه شده محترم بمونه.
و خب اندک بشنون اما بشنون، بهتر از اینکه زیاد ویو بخوره ولی شنیده نشه.
البته که مورچه چی هست که کله‌پاچه‌اش چی باشه. این مسئله برای دیگران فاقد اهمیته ولی برای خودم مهم بود که گردنش بگیرم با همه‌ی کاستی‌هاش.
خلاصه که گردن گرفتمش.

اگه سوالی داشتین برام بنویسین درباره‌اش خواهم گفت.
هر روایتی از یک پدیده، "واقعیت" نیست، روایت است.

این همان‌گویی را برای این اشاره کردم تا بپرسم؛
وقتی روایت‌هایی که قرار است بازنمایی واقعیت باشند را یک دور دیگر بازنمایی می‌کنیم چه می‌شود؟

ساده‌تر بگویم؛
امروز ویدئویی با کیفیت پایین از مردی که روبروی موتورهای مامورین روی زمین نشسته فراگیر شد، قاعدتا همین تصویر ۹ ثانیه‌ای روایتگر تنها بخش کوچکی از آنچه بر او گذشته، هست.
ما نمی‌دانیم و این روایت تصویری نمی‌تواند به ما بگوید که چه بر سرش آمد، چطور شد که آنجا نشست؟ چه حالی داشت؟ خشم، ناامیدی و استیصال روی زمین نشانده بودش یا آرامشی که از عزم و شجاعت برمی‌خیزد؟ داغدیده‌ی بدهکاری و نداری بود یا نگران دره‌ای بود که یک ملت لبه‌ی آن ایستاده است؟ و چه بسا ملغمه‌ای از همه‌ی اینها باهم؟ ما نمی‌دانیم و آن روایت هم چنین ادعایی ندارد.

اما چه می‌شود اگر ما همین تصویر را به مدد خروار اپ‌های هوش مصنوعی بازنمایی کنیم، دستی به سرش بکشیم، تمیزش کنیم و کمی دِرام با دود و رنگ و مامور اضافه به آن بدهیم؟

من می‌فهمم آن تصویر ۹ ثانیه‌ای بی‌کیفیت و پر از لرزش و بیرون از قاب مناسب ذائقه‌ی اینستاگرامی شده‌ی ما نیست، متوجه می‌شوم که برای لایک و ویو گرفتن لاجرم باید چیزی جذاب‌تر از این باشد.

و می‌دانم که بشر پیش از برآمدن ai هم در طول تاریخ برای پدیده‌ها و وقایع دست به طراحی شعری، تابلویی، فیلمی، سنگ‌نبشته‌ای، مجسمه‌ای، آهنگی و... می‌زد و دریافتی از آنچه رخ داده بود را بازنمایی می‌کرد تا نمادین شود، که الزاماً لطمه‌ای به درک و نگاه ما به وقایع نمی‌زد و چه بسا به آن کمک می‌کرد.

پرسشم اینجاست، آیا این اندازه از دستکاری در تصویری که استناد خبری آن است که به آن وزن می‌دهد زیاده‌روی نیست؟

مجدد بازنمایی کردنِ تصویر و روایتی که خودش بازنماییِ واقعیتی است آیا با خود می‌تواند این خطر را داشته باشد که تکرار بی‌جا و بی‌‌مأخذش ما را از واقعیت دور کند؟ بشود همان شوخی سال ۱۴۰۱ که تا زندان هم رسیده بود و شنیدیم که می‌گفتند در توییتر انقلاب پیروز شده منتها در خیابان هنوز وضع فرق می‌کند؟

این پیاز داغ نیست که آش را آش می‌کند، گو اینکه سلیقه‌ی کسی شاید آش با پیاز داغ بیشتر را دوست داشته باشد اما بالاخره باید آشی باشد دیگر نه؟ یا قرار است اینقدر پیاز داغ بریزیم که آش زیر آن نیست شود؟

البته هنوز مسئله‌ای نشده، دیدم چندتایی از اینها که خود را خبرنگار و فعال هم می‌دانند بیش از آنکه مناسبات خبر را رعایت کنند مناسبات الگوریتم‌های دیده شدن را رعایت کردند که حرجی نیست و اهمیتی ندارد اما این پرسش را نگه‌داریم برای روزی که به کار آید.
مدتهاست، اینکه "چه می‌شود" و "چطور می‌شود" را وقتی کسی از من می‌پرسد، یک جواب ساده می‌دهم: نمی‌دانم.
و یک توصیه‌ی ساده هم ضمیمه‌اش می‌کنم: که هر چه بشود، "خدا ایران را نگهدارد."
البته که این عبارت در ظاهر توصیه نیست و یک دعاست.
اما در پیوستش توصیه‌ای دارد که به شکل دعا بیان شده و آن این است که میزان، معیار، هدف، غایت، آرمان، آرزو، ضرورت، اولویت، خط قرمز، محورِ وفاداری، زمینِ زیر پا، نقطه‌ی اشتراک و هر چه از این دست "ایران" است.

مگر فراموش می‌‌شود؟

بله متاسفانه. منافع ملی به سادگی در تعارض با نسیمی از منافع خصوصی‌ِ چه فرد و چه گروه، سلاخی می‌شود. البته صرفا منظورم این ایام نیست، این داستان هم از قضا حکایت دراز این سرزمین است؛ داستانِ فقدان مفهوم "مصلحت ملی".

به زعم من، جز در اهل عرفان و تصوف، یا به عبارتی دیگر؛ اهل فرهنگ و ادب ایرانی نشانه‌ای از تکوین این مفهوم نمی‌توان جست. و همین یک قلم یکی از عوامل پای لنگان اندیشه‌ی سیاسی در این مملکت است.
یادداشت‌ها؛ کسری نوری
مدتهاست، اینکه "چه می‌شود" و "چطور می‌شود" را وقتی کسی از من می‌پرسد، یک جواب ساده می‌دهم: نمی‌دانم. و یک توصیه‌ی ساده هم ضمیمه‌اش می‌کنم: که هر چه بشود، "خدا ایران را نگهدارد." البته که این عبارت در ظاهر توصیه نیست و یک دعاست. اما در پیوستش توصیه‌ای دارد…
در این هفته‌ای هم که گذشت دعوای بر سر شعار را شاهد بودید، قصدم حقیر شمردن این نزاع نیست، بالاخره سیاست است و دعوای قدرت. قصدم توجه دادن به این مسئله است که چطور می‌شود در جهت حفظ تعادلی ناپایدار _ کج‌دار و مریز _ میان منافع عمومی و خصوصی کوشید؟
شرح این هجران و این خون جگر
این زمان بگذار تا وقت دگر
داغِ آدمی تتو نیست.
یادداشت‌ها؛ کسری نوری
داغِ آدمی تتو نیست.
‌‌
آنچه می‌گویم را پیش از این هم گفته‌ام که مشاهدات تازه هم تاییدش کرد.

از آنجا که مشکل ایران از سطح فعال سیاسی و فعالیت‌هایش عمیق‌تر است، گسل‌ها در عمقی دیگر در حال حرکت هستند، عمقی که ارتباطی با ژست‌ها و ایسم‌ها ندارد، هرچند که میدان جاذبه‌ی ایدولوژی‌های وارداتی همواره روشنفکر ایرانی را مسخ کرده است.

و از همین جهت مردم عادی، بدون فضیلت‌های کاذب و دروغینی که از مشتی انباشت‌های هرز سیاسی باد می‌شود، درکی درست‌تر از تحولات، اولویت‌ها و امکان‌ها دارند.

درکی که مردم به غریزه‌ی میهن‌دوستی از مصالح ملی دریافته‌‌اند از جهل مرکب روشنفکری که آگاهی را سرنگی می‌داند که باید به جامعه تزریق کرد قاعدتا صحیح‌تر است. اگر شما هم با دیدن بحث‌های این به اصطلاح اکتیویست‌ها با خودتان گفته‌اید "چه پرت هستند" احتمالا متوجه این وضع شده‌اید.

این پرتی تازگی ندارد، دست کم می‌توان گفت سال‌های اخیر شاهد شیبی فزاینده از این فاصله بوده‌ایم تا جایی که آن شعار همیشگی که اخیرا از فرط برندسازی‌ها مسئله‌دار شد، برای یکبار هم شنیده نشد؛ "زندانی سیاسی آزاد باید گردد". حال بررسی علت و پیامدهایش بماند برای بعد.

آیا این "شکاف" پدیده‌ی مبارکی‌ست؟ خیر. اما آیا معنایش این است که مردم آستین‌هایشان را بالا بزنند تا جهل مرکب [البته به قول خودشان آگاهی] را با تِم‌ و ایسم‌های مختلف به آنها تزریق کنند؟ معلوم است که نه. البته من نخبه و اکتویست و روشنفکری نمی‌بینم، اما خب عده‌ای خودشان را چنین می‌شناسند بگذریم از اینکه دیگران آنها را به چه می‌شناسند. منظورم از شکاف، فاصله‌ی میان نظر و عمل است که بحثی دیگر دارد. علی‌الحساب هنوز هم عملِ ما، از نظرِ ما پیش‌تر است و هنوز سرخی و گرمای خون بر مهملاتِ بی‌مایه می‌خندد.

با این اوصاف این نتِ نیم مرده‌ای که اندکی از ما به آن به بدبختی وصل می‌شویم به مفت هم نمی‌ارزد. چنانچه می‌دانید بعد از چند سالی که خبری نبود، تهران برف آمد و حتی یک نفر هم ندیدم که گلوله‌ای برفی درست کند، کسی دیگر بازی ندارد. حتی آن طنازی ایرانی هم رنگ باخته، بعد جماعتی تازه بازیشان گرفته گویی داغِ آدمی تتو است که از سر تفنن بر وجودت حک کرده‌ای.
«هر امتی اجلی دارد و وقتی اجلشان فرا رسد، نه ساعتی تاخیر می‌کنند و نه پیش می‌افتند.»



تفاوت است میان پیش بینی و پیش گویی، شما می‌توانید با فکر کردن به روند‌های تاریخی مبتنی بر سابقه و تجربه‌ی بشر با توجه به آنچه در حال رخداد است دریافتی نسبی از چگونگی تحولات در آینده داشته باشید اما نمی‌توانید برای یک تحول تاریخی از پیش شکل و وقت تعیین کنید مگر آنکه بر فراز زمان ایستاده باشید و زمان در دست شما پیر شود و نه بر عکس.



ساده بیان کردن منطق تحولات تاریخی با ساده‌انگاری تفاوت دارد، اولی از درک عمیق پیچیدگی‌های آن منطق حاصل می‌شود و دومی از جهالت. شما می‌توانید در یک کلام چنانکه به بلندای تاریخ همواره گفته‌اند، بگویید «پایان شب سیه سپید است»، اما نمی‌توانید ادعا کنید افسار خورشید در دستان شماست مگر آنکه خود خورشید باشید.



سیاستمداران نه صاحب زمان هستند و نه خورشید عالم تاب، بازیگرانی هستند محدود در ساختار مناسبات سیاسی. و آن مناسبات نه مبتنی بر اخلاقی آرمانی که بر منطق سود و زیان بنا شده است. داخل کردن امر خدایگان در امر بشری نابخردانه‌ست، مهره‌ی شطرنج حتی اگر شاه باشد نمی‌تواند ادعا کند بازیگردان بازی شطرنج است.



پایان تاب‌آوری الزاما با پایان رنج منطبق نیست اما لاجرم هر آستانه‌ای از درد به درکی تازه‌ ختم می‌شود. در این آستانه‌ و در میانه‌ی چنین بیم و امیدی بایست پی تکیه‌گاهی برای بالیدن امیدی بود که به هر بادی از جای نجنبد و امیدهای واهی را با ناامیدی از آنها به باد وانهاد.
گفت موسی لطف بنمودیم و جود
خود خداوندیت را روزی نبود

آن خداوندی که نبود راستین
مر ورا نه دست دان نه آستین

آن خداوندی که دزدیده بود
بی دل و بی جان و بی دیده بود

آن خداوندی که دادندت عوام
باز بستانند از تو هم‌چو وام

--

نک عصا آورده‌ام بهر ادب
هر خری را کو نباشد مستحب

اژدهایی می‌شود در قهر تو
که اژدهایی گشته‌ای در فعل و خو

اژدهای کوهی‌ای تو بی‌امان
لیک بنگر اژدهای آسمان

مثنوی معنوی، دفتر چهارم
‌‌‌‌پاینده ایران
یادداشت‌ها؛ کسری نوری
‌‌‌‌پاینده ایران
خاطرم است اسفند سال ۹۹، در بند ۸ زندان اوین در بحث بر سر چگونگی برگزاری مراسم ختم و یادبود برادرم بهنام محجوبی، اعضای زندانی کانون نویسندگان به اتفاق، مخالف خواندن سرود ملی ایران در مراسم بودند، وقتی استدلال می‌شد که در هر جای جهان هم که باشی به احترام درگذشته، مراسم را مطابق عقاید وی برگزار می‌کنند و بهنام محجوبی مشخصا یک ایرانی وطن دوست بوده است، پاسخشان این بود که سرود ای ایران ایدوئولوژیک است و به جای آن یار دبستانی را بخوانیم و البته هیچ از این گفته خنده‌شان نمی‌گرفت. آخر ناسیونالیسم هم برای ایشان از شیشه‌ی کبود مراجع تقلید مارکسیست‌شان تعریف می‌شد و چه می‌دانستند و می‌دانیم دوام تاریخی ایران و آگاهی ملی آن به چه معناست؟ که هرچه باشد ناسیونالیسم نیست، آخر پیش از آنکه این کلمه و مفهمومش در غرب درآمده باشد ملت ایران بود.

نفی و انکار ایران به مثابه‌ی زمین زیر پا، مبنای کیستی و دلِ عالم سری دراز دارد اما این ایران بود که در برابر این دشنه‌ها که از چپ و راست سوی او نشانه رفته بود ایستاد و جان به در برد، یونانیان، عربان، مغولان همه رفتند و ایران ماند چنانکه اکنون می‌بینیم هیچکدام از دشنه به دستان را نشانی نیست، با اصطلاحات مخدوش خودشان می‌گویم؛ نه دیگر از چپ انترناسیونالیستی خبری است و نه از راست امت اسلامی.

اما از اینها گذشته، آونگ را وقتی در یک سمت تا به انتها بکشی آن هنگام که رها بشود در میانه نخواهد ایستاد. مسئله اینجاست این آونگ رها شده آیا قرار است به انتهای سمت دیگرش برود؟

ایده‌ی ایران _ به عنوان جلوه‌ی تاریخی وحدت در کثرت چنان که کوروش بنیان گذاری کرد و به تعبیر سهرودی؛ حکمت خسروانی که لب اللباب اندیشه‌ی ایرانی‌ست _ در تصوف خویش را بازشناخت و تنها میدان جاذبه‌ای است که می‌تواند آونگ افراط و تفریط را از چرخه‌ی واکنش‌ها رها کند. برای این کارویژه‌ی تاریخی با زبان طعن و تحقیر راه به جایی نخواهیم برد. لذا وقتی سخن از پاینده ایران می‌شود بدین معنی نیست که دیگران را از صفحه‌ی روزگار محو کند، تاکید بر این نکته است که بایست در این آستانه‌ی تاریخی راهی جست برای نوزایش اندیشه‌ی ایرانی در دوران جدید.

عکس دوم هدیه‌ای است که سال گذشته سوم اسفند ماه مادر بهنام محجوبی سر خاک پاک فرزندش به کسانی که آمده بودند هدیه داد.

عکس سوم تصویر بنری در اتوبان صدر است؛ همه عالم تن است و ایران دل. از منظری برخی این قبیل تبلیغات را سواستفاده از ایران‌دوستی مردم می‌دانند، اما از طرفی نشانه‌ای بر این واقعیت است: برآمدن ایران.

عکس چهارم، گلستان هفتم است

#پاینده_ایران
یادداشت‌ها؛ کسری نوری
ایران فرهنگی

ایران نه محدود در تنگی مرزهاست، نه فروکاسته است به خاک و اقلیم.

ایران نه در یک زمان و نه تنها در یک ساحت حضور دارد.

از قدیم به جدید و از مدیترانه تا ختن و از فرش زمین تا عرش آسمان کشیده شده است.

قلب هفت اقلیم است و دل عالم.

زوال و انحطاط آن را مدتهاست به اینجا رسانده که بر سر تمامیت ارضی آن سخن می‌رود و نامش را کنار «بودن» و «ماندن» صرف می‌کنیم وگرنه معنای «مانایی» و «هستی» برای اهلش جز «ایران» نیست.

بی‌توجهی به ساحت و منطق فرهنگی ایران یکی از علل خدشه در ساحت ژئوپولتیک ایران است. البته این بی‌توجهی و نادانی امر تازه‌ای نیست. باید اندیشید که چگونه می‌توان حکمرانی ایران را با منطق فرهنگی آن آشتی داد.

برگه‌ی اول تصویری از کتاب مجمل التواریخ و القصص است درباره‌ی هفت اقلیم.

برگه‌ی سوم نقشه‌ی خاستگاه ادبا و شعرای ایرانی و فارسی زبان است که در سایت گنجور منتشر شده است.

برگه‌ی چهارم از کتاب بستان السیاحه درباره‌ی اقلیم چهارم؛ اقلیم ایران است. به قلم آقای مست علیشاه از اقطاب و بزرگان درویشی.

#ایران_فرهنگی