یادداشت‌ها؛ کسری نوری
390 subscribers
40 photos
7 videos
9 links
Download Telegram
یادداشت‌ها؛ کسری نوری
"بوی جسد زیادی را حس می‌کنم و دیگر نمی‌توانم تحمل کنم."
فارغ از اینکه چگونه مغز بر پایه‌ی فرضیات خود، تجربه‌ی حسی را می‌سازد و این تجربیات صرفا بازتابی از بیرون نیست. اغلب بر این نکته متقاعد شده‌ایم که ادراک انسان از جهان بیرونی عمدتاً از طریق سیستم حسی و از مسیر حواس پنج‌گانه (بینایی، شنوایی، بویایی، چشایی و لامسه) انجام می‌گیرد. اطلاعات حسی از محیط دریافت، به سیگنال‌های عصبی تبدیل، و در مغز تحلیل و تفسیر می‌شوند. بنابراین، آنچه انسان تجربه می‌کند، حاصل پردازش‌های عصبی‌ـ‌شناختیِ اطلاعاتی‌ است که از جهان بیرونی ناشی شده‌اند.

مبتنی بر همین اعتقاد هر تجربه‌ی متفاوت و بیرونِ قاعده‌ای از ادراکِ جهان نوعی اختلال و انحراف از الگوی متعارف است. لذا برچسبِ بیماری خورده، نسخه پیچ شده و سرکوب می‌شود و از آنجا که آنچه منع شود مایه‌ی تفنن است، در نهایت خود را از لابه‌لای دراگ‌ها بازیابی می‌کند تا اگر انکار ناشدنی‌ست لااقل تفریحی "غیرمجاز" باشد.

اینها همه برای خرد و منحرف کردن روایتی‌ست که دریافتی دگرگون از جهان و پدیده‌هایش می‌تواند دست دهد. روایتی از ادراک با بهره‌ای از حقیقت که ممکن است پرده‌دری کند و از لاپوشانی سربپیچد.‌ برای زینب، عاشورا با سرهای بریده و تن‌های کاردآجین "ما رأیت الا جمیلا" است. همان عبارت را امروز کسی بگوید، اگر به قرص و تخت تیمارستان زنجیرش نکنند، تسخرش خواهند زد که روی مواد است. با همین نسبت وقتی بهنام محجوبی گفت "من افول انسانیت را دیدم"، آنان‌که او را در زندان و تیمارستان نمی‌خواستند و مدعی دوستی‌اش بودند، دیدن افول انسانیت را به شعاری سیاسی و مناسب برای توییت کردن و خبر شدن تقلیل می‌دادند تا حالا که نفعی دارد و نمی‌توان از خیرش گذشت دستِ کم در ادراکی نرمال ادغام‌اش کرده باشند. گو اینکه او "دیده" بود.

همین دو روز پیش، دانیل ادری، سرباز اسرائیلی که در کشتارهای غزه و لبنان شرکت داشت در ماشین خود وسط جنگلی در نزدیکی شهر صفِد، خودسوزی کرد و یک سره سوخت. او یادداشتی از خود به جا گذاشته بود «بوی جسد زیادی را حس می‌کنم و دیگر نمی‌توانم تحمل کنم.»

حالا به خیگِ دانیل ادری بسته‌اند که فلان و بهمان مرض را داشته است تا مبادا این جنگِ مقدسِ ضروری که لابد یک نوبل صلح هم در آستین خود دارد، بویی غیر از شاخه‌های سبز زیتون بدهد.

دنیا بوی جسد سوخته می‌دهد - البته که شاید برای دیگری بوی گلاب هم بدهد - اینکه از این بو چه دریافت کنیم و از پس دریافت‌مان چه کنیم بحث دیگری است اما انکارش با پمپاژ خرواری عطرهای نرمالایز کننده وقتی وسط سلاخ خانه در حال دباغی هستی، خود انحراف و اختلالی است که طبیعی و عادی نمایانده شده است.

حالا نه اینکه سیستمِ معیوب با یک تک یادداشت دانیل درهم بریزد، درهم نمی‌ریزد. بالاخره وقتی منطق سود و زیانِ سلطه حاکم باشد، دیدنِ آنچه مقرر است نادیدنی باشد، نادیده گرفته خواهد شد. من هم می‌نویسم نه برای تلنگری که برای اشارت به انسان‌هایی که در همین جهان هستند. و در میانه‌ی تعفن بی‌آنکه روی پوشند و شانه خالی کنند، می‌ایستند و می‌کوشند و زیبایی می‌بینند.
دست بوسیدنِ تنهایی یعنی احساس اطاعت و انقیاد نسبت به طرف و حال آنکه ما می‌گوییم بشر هیچ اطاعت و انقیادی به دیگری بدهکار نیست. | به همین حساب می‌بینید در پندصالح که حضرت صالح‌علیشاه مرقوم فرموده‌اند، خطابش برادران من [است] و نفرموده‌اند فرزندان من، فرموده‌اند برادران من.

دکتر نورعلی تابنده
۲۴ اردیبهشت سال ۹۰

من می‌گویم "انحراف" از آموزه‌های تصوف اما برخی می‌گویند اساسا تاثیر تصوف و عرفان بر تکوین آگاهی در ایران موجب شد تا ما ایرانی‌ها به طور تاریخی در رابطه‌ی شبان-رمه گرفتار شویم. من این را نمی‌پذیرم، برایش دلایل تاریخی دارم، اما می‌پذیرم که خیالِ شاه آرمانی چنان مسحور کننده بود که هر کدخدای دهی دلش بخواهد قبله‌ی عالم صدایش بزنند و زدند. و دیدید و می‌بینید و احتمالا تا اطلاع ثانوی هم در بر همین پاشنه خواهد چرخید.

حرف از دموکراسی می‌زنیم، خیال شورا می‌پرورانیم اما در نهایت یا نوچه هستیم یا لاتی که پی نوچه می‌گردد. یا برای لقب پدر دلمان قنج می‌رود یا در پا کوبیدن و تعظیم کردن و دست بوسیدن از هم سبقت می‌گیریم. بالاخره از این میدان چوپان-گله خارج نمی‌شویم، حرجی هم نیست. لابد مشکلی وجود دارد که دست کم از مشروطه به این سو ژست آزاد اندیشی و استقلال فکری گرفته‌ایم اما پای سفره‌ی انقیاد و اطاعت نشسته‌ایم.

اینها را پیش از این گفته‌ام، طالب تجدید گفتن هم نیستم، امروز در حال مطالعه‌ی بیانات دکتر تابنده بودم و از خود پرسیدم چطور می‌شود آخر که کسی ادعا کند اندیشه‌ی ایرانی به یغمای تصوف رفت؟
Bach - Passacaglia & Fugue in C minor, BWV 582
@ClassicMusic3
«یوهان سباستیان باخ»
(پاساکالیا و فوگ در سی‌مینور)

قطعه معروف باخ به نام پاساکالیا و فوگ، یکی از عظیم‌ترین و باشکوه‌ترین آثاری است که برای ارگ تصنیف شده، برامس هم این فرم فوگ رو در فینال سمفونی چهارمش که اثری حماسی و بسیار مشهور است به کار برده

باخ تمِ عظيم باس زمینه رو با نت‌های پدال ارگ بیان میکنه و در روی این زمینه تاروپودی بسیار لطیف و سحرانگیز از ملودیهای کنترپوانی و گامهای تاجوار و آرپژهای بی‌اندازه ظریف و نفیس می‌بافه، گاه به گاه تم باس در حدود صوتی فوقانی ارگ هم ظاهر میشه ولی این وضع حكم استثنایی رو داره و قاعده‌ای محسوب نمیشه، سرانجام پس از بیست واریاسیون که با استادی و مهارت هر چه تمامتر داده شده، تم به اوج بسیار پرشکوه و عالی خود میرسه و در اونجا فوگ دوتایی باعظمت آغاز میشود.

ارکستر سمفونیک لندن، انگلستان، به رهبری جاودانه، لئوپولد استوکوفسکی
ضبط: ١٩۴٨

🎼🎼🎼

🆔 @ClassicMusic3
یادداشت‌ها؛ کسری نوری
@ClassicMusic3 – Bach - Passacaglia & Fugue in C minor, BWV 582
چند روزی است از شنیدن این قطعه لذت می‌برم. چنان است که نمی‌توانم از آن دست بکشم.
آینه میل نکند. اگر صد سجودش کنی که این یک عیب در روی وی هست از او پنهان‌دار که او دوست من است، او به زبان حال گوید که البته ممکن نباشد.

گفت: اکنون ای دوست درخواست می‌کنی که آینه را بدست من ده تا ببینم. بهانه نمی‌توانم کردن، سخن ترا نمی‌توانم شکستن.

و در دل می‌گوید که البته بهانه‌ای کنم و آینه بدو ندهم، زیرا اگر بگویم بر روی تو عیب است احتمال نکند، اگر بگویم بر روی آینه عیب است بتر.

باز محبت نمی‌هلد که بهانه کند. می‌گوید: اکنون آینه به دست تو بدهم، الا اگر بر روی آینه عیبی بینی آن را از آینه مدان، در آینه عارضی دان آن را، و عکس خود دان، عیب بر خود نه، بر روی آینه عیب منه، و اگر عیب بر خود نمی‌نهی، باری بر من نه، که صاحب آینه‌ام و بر آینه منه.

… این آینه عین حق است، می‌پندارد که آینه غیر اوست. با این همه چنانکه او را با آینه میل است، آینه را با او میل است. از میل آینه است که او را با آینه میل است، او علی العکس. اگر آینه را بشکنی، مرا شکسته باشی، انا عندالمنکسره.

حاصل، محال است که آینه میل کند و احتیاط کند، و همچنین محک و ترازو که میل او به حق است، اگر هزار بار بگویی که ای ترازو، این کم را راست نمای، میل نکند الا به حق، اگر دویست سال تیمار کنی و سجودش کنی.
یادداشت‌ها؛ کسری نوری
@Yaghmashup
نباشد عیب پرسیدن تو را خانه کجا باشد
نشانی ده اگر یابیم وان اقبال ما باشد

تو خورشید جهان باشی ز چشم ما نهان باشی
تو خود این را روا داری وانگه این روا باشد

نگفتی من وفادارم وفا را من خریدارم
ببین در رنگ رخسارم بیندیش این وفا باشد

بیا ای یار لعلین لب دلم گم گشت در قالب
دلم داغ شما دارد یقین پیش شما باشد

در این آتش کبابم من خراب اندر خرابم من
چه باشد ای سر خوبان تنی کز سر جدا باشد

دل من در فراق جان چو ماری سرزده پیچان
بگرد نقش تو گردان مثال آسیا باشد

بگفتم ای دل مسکین بیا بر جای خود بنشین
حذر کن ز آتش پرکین دل من گفت تا باشد

فروبستست تدبیرم بیا ای یار شبگیرم
بپرس از شاه کشمیرم کسی را کاشنا باشد

خود او پیدا و پنهانست جهان نقش است و او جانست
بیندیش این چه سلطانست مگر نور خدا باشد

خروش و جوش هر مستی ز جوش خم می باشد
سبکساری هر آهن ز تو آهن ربا باشد

خریدی خانه دل را دل آن توست می‌دانی
هر آنچ هست در خانه از آن کدخدا باشد

قماشی کان تو نبود برون انداز از خانه
درون مسجد اقصی سگ مرده چرا باشد

مسلم گشت دلداری تو را ای تو دل عالم
مسلم گشت جان بخشی تو را وان دم تو را باشد

که دریا را شکافیدن بود چالاکی موسی
قبای مه شکافیدن ز نور مصطفی باشد

برآرد عشق یک فتنه که مردم راه کُه گیرد
به شهر اندر کسی ماند که جویای فنا باشد

زند آتش در این بیشه که بگریزند نخجیران
ز آتش هر که نگریزد چو ابراهیم ما باشد

خمش کوته کن ای خاطر که علم اول و آخر
بیان کرده بود عاشق چو پیش شاه لا باشد
یادداشت‌ها؛ کسری نوری
نباشد عیب پرسیدن تو را خانه کجا باشد نشانی ده اگر یابیم وان اقبال ما باشد تو خورشید جهان باشی ز چشم ما نهان باشی تو خود این را روا داری وانگه این روا باشد نگفتی من وفادارم وفا را من خریدارم ببین در رنگ رخسارم بیندیش این وفا باشد بیا ای یار لعلین لب دلم…
من مفتون استعاره‌هایی می‌شوم که جهان ما را می‌سازد. استعاره‌هایی که عقلانی نیست اما عقل ما با آنها می‌اندیشد و در آنجا خانه دارد.
دوست‌تر داشتم که دل و دماغ این بود تا بیشتر بنویسم از آن استعاره‌ها و تصویرهایی که مرا شیدای خود کرده و ما از پشت شیشه‌ی آنها به زندگی نگاه می‌کنیم.

اما نقداً این استعاره‌ی "پیدای پنهان" را نگاه کنید. گویی نور از منشور اینها می‌گذرد.
یادداشت‌ها؛ کسری نوری
https://m.imdb.com/title/tt36998986/?ref_=ext_shr_lnk
فکر کردم چیزی بنویسم درباره‌ی تجربه‌ام از دیدن این مستند سریالی اما به نظرم نیاز به مقدمه‌‌ای ندارد، ببینیدش اگر در دنیای شما هم اسکورسیزی یکی از قصه‌گوهاست.
"دکتر با حرفهایم مخالفتی نکرد، اما انگار احساسش این است که من یک جور عقدهٔ کمال‌گرایی دارم. خیلی حرفها زد؛ اندر باب مزایا و محاسن زندگانی معمولی و نه‌چندان کامل، و اندر باب پذیرفتن نقاط ضعف خود و دیگران—که تمامش هم درست و معقول بود. با او موافقم، اما فقط بطور نظری. شخصاً تا روز قیامت از نظریهٔ تمایززدایی و یکسان‌پذیری دفاع خواهم کرد، به این خاطر که مآلاً به تندرستی و نوعی شادکامی بسیار راستین و رشک‌انگیز می‌انجامد. اگر به‌طور کامل از آن پیروی شود، همان راه تائو و بی‌شک والا‌ترین راه‌هاست. اما آدمی که فطرتاً اهل گزینش و تمایز باشد، وقتی به این مرحله برسد ناچار می‌شود شعر را کنار بگذارد، ناچار می‌شود فراسوی شعر برود. یعنی امکان ندارد چنین آدمی بتواند یاد بگیرد ــ یا خودش را وادار کند ــ که از شعر بد بطور تجریدی خوشش بیاید، چه رسد به این که آن را با شعر خوب یکسان بداند. بنابراین مجبور می‌شود شعر را یکسره کنار بگذارد. به او گفتم که این کار، کار چندان ساده‌ای نیست. دکتر سیمس گفت که دارم زیادی متّه به خشخاش می‌گذارم. یعنی دقیقاً همان کاری که، به قول او، فقط از یک آدم کمال‌گرا انتظار می‌رود. می‌توانم انکار کنم؟"
تیرهای سقف را بالا بگذارید، نجاران و سیمور: پیشگفتار
جی. دی. سلینجر
ترجمه‌ی شیرین تعاونی
یادداشت‌ها؛ کسری نوری
Kasra Nouri – Radio Gardooni.S02.E01.Seventh Night
سال ۹۸ بند ویژه امنیتی یا به عبارتی سوئیتِ تیپ چهارِ زندان تهران بزرگ، بودیم.
پی کار تراشیدن و کاری کردن، رفیق عزیزی در من داستان نوشتن رو بیدار کرد.
طرح گاردونی رو نوشتیم، طرح یک پادکست که روایتی تازه و ناشنیده از زندگی در زندان بده، به میزبانی زندانی‌ها و از پشت تلفن زندان.
طرح بزرگی بود. قدری بزرگ بود که با اون محدودیت امنیتی نمیشد اجراش کنی.

همون سال تبعید شدم بند امنیتی عادل‌آباد شیراز.
قبل‌تر هم عادل آباد حبس کشیده بودم، در واقع اغلب داستان‌هایی که نوشتم، خانه در عادل‌آباد دارن. داستانها به خونه‌ی خودشون برگشتن. یه طرح ساده‌تر ریختم، یه طرحی که بشه تنهایی و با ده دقیقه تلفن انجامش داد.
سختیش دیگه با عزیزانی بود که ضبط کنن و ادیت بزنن و آهنگ بذارن و منتشر کنن.
به همین منوال دو سالی بیشتر گذشت. که ماهی، دو ماهی یه بار هر وقت میخواستم فراغتی کنم یه قسمت گاردونی می‌نوشتم. تا دیگه حوصله‌ام نکشید و ننوشتم و چهارصباح بعدش هم آزاد شدم.
نمی‌خواستم هم بنویسم، اما خب شد دیگه.

اسمم پاش نبود البته که اغلب دوستان می‌دونستن صاحب صدا کیه. نمی‌خواستم اونوقتا تبدیل به یه دستمایه‌ی ژورنالیستی برا چس ناله کردن بشه، میخواستم زندگی اون آدما و زندگی خودم اونجا که حالا قصه شده محترم بمونه.
و خب اندک بشنون اما بشنون، بهتر از اینکه زیاد ویو بخوره ولی شنیده نشه.
البته که مورچه چی هست که کله‌پاچه‌اش چی باشه. این مسئله برای دیگران فاقد اهمیته ولی برای خودم مهم بود که گردنش بگیرم با همه‌ی کاستی‌هاش.
خلاصه که گردن گرفتمش.

اگه سوالی داشتین برام بنویسین درباره‌اش خواهم گفت.
هر روایتی از یک پدیده، "واقعیت" نیست، روایت است.

این همان‌گویی را برای این اشاره کردم تا بپرسم؛
وقتی روایت‌هایی که قرار است بازنمایی واقعیت باشند را یک دور دیگر بازنمایی می‌کنیم چه می‌شود؟

ساده‌تر بگویم؛
امروز ویدئویی با کیفیت پایین از مردی که روبروی موتورهای مامورین روی زمین نشسته فراگیر شد، قاعدتا همین تصویر ۹ ثانیه‌ای روایتگر تنها بخش کوچکی از آنچه بر او گذشته، هست.
ما نمی‌دانیم و این روایت تصویری نمی‌تواند به ما بگوید که چه بر سرش آمد، چطور شد که آنجا نشست؟ چه حالی داشت؟ خشم، ناامیدی و استیصال روی زمین نشانده بودش یا آرامشی که از عزم و شجاعت برمی‌خیزد؟ داغدیده‌ی بدهکاری و نداری بود یا نگران دره‌ای بود که یک ملت لبه‌ی آن ایستاده است؟ و چه بسا ملغمه‌ای از همه‌ی اینها باهم؟ ما نمی‌دانیم و آن روایت هم چنین ادعایی ندارد.

اما چه می‌شود اگر ما همین تصویر را به مدد خروار اپ‌های هوش مصنوعی بازنمایی کنیم، دستی به سرش بکشیم، تمیزش کنیم و کمی دِرام با دود و رنگ و مامور اضافه به آن بدهیم؟

من می‌فهمم آن تصویر ۹ ثانیه‌ای بی‌کیفیت و پر از لرزش و بیرون از قاب مناسب ذائقه‌ی اینستاگرامی شده‌ی ما نیست، متوجه می‌شوم که برای لایک و ویو گرفتن لاجرم باید چیزی جذاب‌تر از این باشد.

و می‌دانم که بشر پیش از برآمدن ai هم در طول تاریخ برای پدیده‌ها و وقایع دست به طراحی شعری، تابلویی، فیلمی، سنگ‌نبشته‌ای، مجسمه‌ای، آهنگی و... می‌زد و دریافتی از آنچه رخ داده بود را بازنمایی می‌کرد تا نمادین شود، که الزاماً لطمه‌ای به درک و نگاه ما به وقایع نمی‌زد و چه بسا به آن کمک می‌کرد.

پرسشم اینجاست، آیا این اندازه از دستکاری در تصویری که استناد خبری آن است که به آن وزن می‌دهد زیاده‌روی نیست؟

مجدد بازنمایی کردنِ تصویر و روایتی که خودش بازنماییِ واقعیتی است آیا با خود می‌تواند این خطر را داشته باشد که تکرار بی‌جا و بی‌‌مأخذش ما را از واقعیت دور کند؟ بشود همان شوخی سال ۱۴۰۱ که تا زندان هم رسیده بود و شنیدیم که می‌گفتند در توییتر انقلاب پیروز شده منتها در خیابان هنوز وضع فرق می‌کند؟

این پیاز داغ نیست که آش را آش می‌کند، گو اینکه سلیقه‌ی کسی شاید آش با پیاز داغ بیشتر را دوست داشته باشد اما بالاخره باید آشی باشد دیگر نه؟ یا قرار است اینقدر پیاز داغ بریزیم که آش زیر آن نیست شود؟

البته هنوز مسئله‌ای نشده، دیدم چندتایی از اینها که خود را خبرنگار و فعال هم می‌دانند بیش از آنکه مناسبات خبر را رعایت کنند مناسبات الگوریتم‌های دیده شدن را رعایت کردند که حرجی نیست و اهمیتی ندارد اما این پرسش را نگه‌داریم برای روزی که به کار آید.
مدتهاست، اینکه "چه می‌شود" و "چطور می‌شود" را وقتی کسی از من می‌پرسد، یک جواب ساده می‌دهم: نمی‌دانم.
و یک توصیه‌ی ساده هم ضمیمه‌اش می‌کنم: که هر چه بشود، "خدا ایران را نگهدارد."
البته که این عبارت در ظاهر توصیه نیست و یک دعاست.
اما در پیوستش توصیه‌ای دارد که به شکل دعا بیان شده و آن این است که میزان، معیار، هدف، غایت، آرمان، آرزو، ضرورت، اولویت، خط قرمز، محورِ وفاداری، زمینِ زیر پا، نقطه‌ی اشتراک و هر چه از این دست "ایران" است.

مگر فراموش می‌‌شود؟

بله متاسفانه. منافع ملی به سادگی در تعارض با نسیمی از منافع خصوصی‌ِ چه فرد و چه گروه، سلاخی می‌شود. البته صرفا منظورم این ایام نیست، این داستان هم از قضا حکایت دراز این سرزمین است؛ داستانِ فقدان مفهوم "مصلحت ملی".

به زعم من، جز در اهل عرفان و تصوف، یا به عبارتی دیگر؛ اهل فرهنگ و ادب ایرانی نشانه‌ای از تکوین این مفهوم نمی‌توان جست. و همین یک قلم یکی از عوامل پای لنگان اندیشه‌ی سیاسی در این مملکت است.
یادداشت‌ها؛ کسری نوری
مدتهاست، اینکه "چه می‌شود" و "چطور می‌شود" را وقتی کسی از من می‌پرسد، یک جواب ساده می‌دهم: نمی‌دانم. و یک توصیه‌ی ساده هم ضمیمه‌اش می‌کنم: که هر چه بشود، "خدا ایران را نگهدارد." البته که این عبارت در ظاهر توصیه نیست و یک دعاست. اما در پیوستش توصیه‌ای دارد…
در این هفته‌ای هم که گذشت دعوای بر سر شعار را شاهد بودید، قصدم حقیر شمردن این نزاع نیست، بالاخره سیاست است و دعوای قدرت. قصدم توجه دادن به این مسئله است که چطور می‌شود در جهت حفظ تعادلی ناپایدار _ کج‌دار و مریز _ میان منافع عمومی و خصوصی کوشید؟
شرح این هجران و این خون جگر
این زمان بگذار تا وقت دگر
داغِ آدمی تتو نیست.
یادداشت‌ها؛ کسری نوری
داغِ آدمی تتو نیست.
‌‌
آنچه می‌گویم را پیش از این هم گفته‌ام که مشاهدات تازه هم تاییدش کرد.

از آنجا که مشکل ایران از سطح فعال سیاسی و فعالیت‌هایش عمیق‌تر است، گسل‌ها در عمقی دیگر در حال حرکت هستند، عمقی که ارتباطی با ژست‌ها و ایسم‌ها ندارد، هرچند که میدان جاذبه‌ی ایدولوژی‌های وارداتی همواره روشنفکر ایرانی را مسخ کرده است.

و از همین جهت مردم عادی، بدون فضیلت‌های کاذب و دروغینی که از مشتی انباشت‌های هرز سیاسی باد می‌شود، درکی درست‌تر از تحولات، اولویت‌ها و امکان‌ها دارند.

درکی که مردم به غریزه‌ی میهن‌دوستی از مصالح ملی دریافته‌‌اند از جهل مرکب روشنفکری که آگاهی را سرنگی می‌داند که باید به جامعه تزریق کرد قاعدتا صحیح‌تر است. اگر شما هم با دیدن بحث‌های این به اصطلاح اکتیویست‌ها با خودتان گفته‌اید "چه پرت هستند" احتمالا متوجه این وضع شده‌اید.

این پرتی تازگی ندارد، دست کم می‌توان گفت سال‌های اخیر شاهد شیبی فزاینده از این فاصله بوده‌ایم تا جایی که آن شعار همیشگی که اخیرا از فرط برندسازی‌ها مسئله‌دار شد، برای یکبار هم شنیده نشد؛ "زندانی سیاسی آزاد باید گردد". حال بررسی علت و پیامدهایش بماند برای بعد.

آیا این "شکاف" پدیده‌ی مبارکی‌ست؟ خیر. اما آیا معنایش این است که مردم آستین‌هایشان را بالا بزنند تا جهل مرکب [البته به قول خودشان آگاهی] را با تِم‌ و ایسم‌های مختلف به آنها تزریق کنند؟ معلوم است که نه. البته من نخبه و اکتویست و روشنفکری نمی‌بینم، اما خب عده‌ای خودشان را چنین می‌شناسند بگذریم از اینکه دیگران آنها را به چه می‌شناسند. منظورم از شکاف، فاصله‌ی میان نظر و عمل است که بحثی دیگر دارد. علی‌الحساب هنوز هم عملِ ما، از نظرِ ما پیش‌تر است و هنوز سرخی و گرمای خون بر مهملاتِ بی‌مایه می‌خندد.

با این اوصاف این نتِ نیم مرده‌ای که اندکی از ما به آن به بدبختی وصل می‌شویم به مفت هم نمی‌ارزد. چنانچه می‌دانید بعد از چند سالی که خبری نبود، تهران برف آمد و حتی یک نفر هم ندیدم که گلوله‌ای برفی درست کند، کسی دیگر بازی ندارد. حتی آن طنازی ایرانی هم رنگ باخته، بعد جماعتی تازه بازیشان گرفته گویی داغِ آدمی تتو است که از سر تفنن بر وجودت حک کرده‌ای.