یادداشت‌ها؛ کسری نوری
390 subscribers
40 photos
7 videos
9 links
Download Telegram
به نام سعادت

دیرزمانی گمانم این بود سعادت بر سر کوه قاف ، بر سریر آرام و آرمان تکیه زده و راه دراز و وهم انگیزش را این گرانمایه مردم با خون خویش می‌پیمایند تا چنگ در دامانش اندازند و در آغوش سعادت آسوده آهی بکشند .

اما امروز خود را در میانه‌ی مردمی یافته‌ام که با خون خویش غم هم چاره می‌کنند ، با دستانی تهی اما سرشار از عشق دست هم می‌گیرند و با قدم‌هایی رنجور اما به اراده استوار کنار هم می‌ایستند زیرا ایشان چنین‌اند و آفتاب بی‌دریغ را هیچگاه سر این پرسش نیست که چرا می‌تابم ؟

و از خود می‌پرسم پس سعادت چیست ؟ کوه قاف کجاست ؟ که در پی مژده‌‌ی رسیدنش چشم به راه ایستاده‌ایم و آنگاه می‌بینم مردمی را که در آیینه‌ی زمان به خویش می‌نگرند ؛ به زیباییِ فریبای خویش . زیرا که ایشان خود آفتاب‌اند ، که خود کوه قاف‌اند .

آری سعادت شمایید و با شما مردم و در کنار شما بودن سعادت است ، من مسرورم و منت دارم که در هوایی نفس می‌کشم که شما دم زده‌اید ، در زمانه‌ای می‌زی‌ام که شما زنده‌اش کرده‌اید ، در خیابانی راه می‌روم که پای شما مردم به آن شرافت داده و در غوغایی غرقه‌ام که فریاد شما پر طنین‌اش کرده است .

تو گو از در و دیوار این روزگار خون بریزد چه باک که شما بی بیم و تشویش ایستاده‌اید ، گویی قصه‌ای ساز می‌کنید برای هزار و یک شب کودکان تا خویش بیابند و تن به نکبت روزگار ندهند .

پیروزی در فراز نیست ، در آینده نیست ، خیال و آرزو نیست که مژدگانی بخواهد ، پیروزی همین جاست ، سعادت اینجاست و شما مردم همچون نی در آن می‌دمید ، اگر نغمه‌ی تلخ دارد روزی دیگر ترنم شادمانه خواهد نواخت . مبادم  که غم از تلخی این نغمه راه به من آورد و مبادم آن شادی که بهانه‌اش ترنمی شادمانه باشد ، بهانه و باعث هر شادی شما مردم‌اید .
اگر مرگی بر در منتظر ایستاده گو به درآ که ما سخت خوشیم ، بی حسرت و خسران .

نوروزتان پیروز .

https://t.me/kasranouri_notes
روایت

مواجهه با امر واقعی چگونه‌ است ؟
آیا می‌شود واقعیت را بی واسطه و بی میانجی‌گری زبان فهمید ؟

وقتی به عمل روایت کردن گلستان هفتم برای دیگران نگاه می‌کردم از خود می‌پرسیدم آیا می‌توان روایت‌اش کرد ؟ و یا آنچه در بطن ماجرا تجربه کرده‌ایم آیا همه‌ی چیزی بود که رخ داد و چشم ما ، تن ما ، درک ما در خیابان گلستان هفتم به چه میزان با واقعیت جاری منطبق بود ؟

قصه‌ها روایت می‌شوند و در زندگی ما جریان می‌یابند و خود راوی قصه‌های دیگر خواهند شد تا بدانجا که گزافه نیست اگر بگویم ما در جهانی از روایت غرقه‌ایم و با واقعیت بدون روایت و بی واسطه‌گری زبان مواجه نتوانیم شد ، در این میانه‌ مسئله "انطباق با واقعیت" نیست تا به مثابه‌ی امری اصیل و یگانه با آن دراُفتیم و در پی "واقعیت" خود قصه و روایتی بر همهمه‌ی زمانه بیفزاییم . مسئله "روایت" است تا چگونه‌ گذشته ، حال و آینده را در زنجیره‌ای از معنا به بند می‌کشد و هر پدیده‌ای را چه بی‌الزام و اتفاقی و چه معلولِ علتی متعین در پیکره‌ای از معنا مجسم می‌کند .

کدام روایت انسانیت ، مهر و دوستی را پاس می‌نهد ؟ کدام روایت زندگی را ارج می‌گذارد ؟ کدام روایت شکوفاییِ بهار در دستانِ مردم - این نازنین مردم - را می‌بیند ؟ و کدام روایت چشم می‌بندد بر کنش‌گری مردم در محدودیت زمانه ، دهان می‌بندد از روایت جنگیدن ایشان برای آشکارسازی انسان ؛ انسانی که هست ، انسانی که تغییر می‌دهد ، ویران می‌کند ، آباد می‌کند ؟

سوال از واقعیت اگر راویِ زیبایی و والاییِ آنچه زیسته‌ایم با همه پلشتی‌های ناگزیراش و با همه خرابی‌های متضمن‌اش نباشد جز دروغ چه دارد که به ما بگوید ؟

به تجربه‌ی خویش در این سال‌ها نگاه می‌کنم - و آری "نگاه کردن" بی نفس کشیدن در زمانه میسر نیست و هر نفسی با خود جهانی از برداشت‌ها ، ارزش‌ها ، تلقی‌ها و روایت‌ها را به سینه می‌دمد - و از خود می‌پرسم آیا مرا نشخواری دیگر بار باید ؟ آیا پیچیدنی به مرور روایت‌ها ضروری‌ست ؟ آیا برای فهمیدن دوباره‌ی آبان ۹۸ بایست چشمی به مدیای وقتش بدوزم تا دوباره دریافته باشم‌اش ؟ آیا طنین جان آزاده‌ی خواهران و برادرانم را در "زن زندگی آزادی" باید دوباره بازخوانی کنم تا بدانم خیابان امروز چه معنایی می‌دهد ؟ آیا به هنگامه‌ی آب نوشیدن باید داغِ بی‌آبی و بی‌هوایی خوزستان را در قاب تصویر نظاره کنم ؟

آن هنگام که بعد از پنج سال پا به گلستان هفتم گذاشتم دریافتم حتی خاطره هم مجال ندارد که آهی بکشد تا چه رسد به اینکه از خویش بپرسم چه شد ؟ من از خیابان نرفته بودم ، من جایی دیگر نبودم که محتاج عکس و فیلم‌هایی باشم که سرخوشانه مدعیِ روایت شده‌اند ، من هوایی دیگر را نفس نکشیده بودم که حال عطر گلستان هفتم برایم خاطره‌انگیز باشد ، هیچ چیز متوقف نشد و نشده بود ، خیابان در من زندگی کرد و من در خیابان ، اگر کسی در زندان ناگاه یقه‌ام می‌کرد که " کجایی ؟" بی‌گمان می‌گفتم : گلستان هفتم .

و اما ، آه! از ناگزیری "جنگ روایت" - این پر تکرار واژه‌ی این روزها در دهان هر کسی ، این بدل کننده‌ی "زندگی" به کلمه ، به تصویر ، به توییت - که ناگاه زندگی را می‌رباید ، لحظه را می‌دزدد و به نسيان وامی‌نهد آنچه را زندگی بایست کرد ، این جنگ که مهلت نمی‌دهد تا ثانیه‌ها را به فریمی برای روایت - روایت هرچیز - بدل نکنی . و آن‌گاه است که زندگی را برای روایت می‌خواهی نه روایت را برای زندگی ، گو اینکه هدف جنگیدن برای زندگی باشد اما افسوس که با اندک غفلتی پیشاپیش زندگی را از کف داده‌ای .

در این غوغا اگر در لحظه‌ام سکون نداشته باشم و معلق در طوفانی از همهمه از خویش و نسبت خویش با جهانم کنده شده باشم دیگر چه تفاوت که راویِ چه هستم ؟ قصه و روایت "باشنده‌ای" می‌خواهد برای گفتن - باشنده‌ای که می‌داند "چرا هست" - نه دهانی به عاریت کلمه‌هایی که در هیاهوی قدرت ساخته می‌شوند .

به خیابان ، به شهر و به مردم نگاه می‌کنم ، کجای آن ایستاده‌ام ، اساسا آیا مرا تاب ایستادن و پای بر زمین داشتن هست یا بی‌نسبت با خیابان‌ ، شهر و مردم‌ام آشفته‌حالی هستم که حتی زخم هایش را نمی‌شناسد ؟ خیابان چه روایت می‌کند که این هیاهو می‌کوشد خاموش نگاهش دارد ؟ شهر چه می‌گوید که نه تنها دوربینِ این گوشی‌ها عاجزند از گفتن‌اش ، که چشم هم ناتوان است از دریافت‌اش ؟ و مردم‌ام این تنِ زخمی ، این روحِ سترگ ، این جانِ کهن ، این امرِ نو که هر کهن بودگی را در خود می‌پیچد به کدام سو چشم فراداشته است و از کجا حکایت می‌کند ؟ و واقعیت - این آواره‌ی زبان - را اگر خانه‌ای باشد جز منزلِ چشمانِ مردم کجاست ؟

https://t.me/kasranouri_notes
شوریدگی و اضطراب

انقلاب زنانه ؛ انقلاب در زمینه - در متن حیات برهنه‌ی انسان - انقلاب سوژه‌های منقاد شده در امر سیاسی نیست ، بلکه انقلاب در متن امر سیاسی است و بدن این میدان تمام عیار نبرد برای ابژه سازی انسان ، برای منقاد کردن حیات برهنه‌ - مسئله و عرصه‌ی انقلاب است . اینجا نقطه‌ی رهایی بخشی یگانه‌ای است که در خود نوید پاسخ برای پرسش زمانه را دارد ، پرسش از انسان برای آشکارسازی خود ، برای برسازی نظمی که به حیات انسان بی‌انقیاد در صورت‌بندی روایت دیگری‌ساز قدرت نگاه می‌کند .

چشم‌انداز از اینجا گشوده می‌شود و زبان از اینجا جاری می‌گردد ، چشمی که هنوز از زبر دوگانه‌ی سوژه-ابژه به انسان می‌نگرد در درک آنچه در حال رخداد است قاصر می‌ماند و زبانی که واژگان‌اش وام‌دار فهم برساخته‌ی کهنه است نمی‌تواند راوی آنچه خلق می‌شود باشد .

ما ناگزیریم از زیستن در زمانه‌ای آبستن ، ما "انسان در آستانه" هستیم با چشم و گوشی که هنوز با آنچه در پیش است غریبگی می‌کند ولی زبان گنگش را به کام نمی‌گیرد تا با این شوخیِ سوژه‌ی خودبیناد، جهان تازه را به قید زبان کشد!

به همین ناچاری خویش نگاه می‌کنم به واژه‌های الکنی مانند مقاومت مدنی ، نافرمانی مدنی ، آزادی پوشش ، سبک زندگی و... که در زنجیره‌ای از قراضه واژه‌های برساخته شده با ادعای روایت آگاه به زمانه به این هیاهو پرتاب می‌شود تا بیان کند آنچه را خلق شده و می‌شود و با نگاهی قیم‌مآبانه همان نسبتی را بازتولید کند که در زمینه‌ی زندگی در حال دگرگونی‌ست . اینجا بدن به مثابه‌ی موضوعی تصویر می‌شود که برای آزادی پوشش ، برای سبک زندگی مقاومت مدنی می‌کند در همان زمینه‌‌ای که این بدن - این حیات برهنه - ناگزیر در چارچوبی دیگر منقاد امر سیاسی می‌شود و به ابژه‌ی قدرت سیاسی برای تقلیل یافتن به لعبتکی در بازی سود-زیان و دوست-دشمن بدل می‌گردد بی این پرسش که مدنیت چیست ؟ زندگی کدام است و آزادی در چه زمینه و بافتی معنا می‌شود ؟ اگر چه این واژه‌ها در سطح تکنیک و مواجهه عینی با وضعیت ، به رسانه و زبانِ بی‌قرار از گفتن مجال سخن سرایی می‌دهد تا با تفرعنی سزاوار نادانستگی با ایده‌ی راهکار بکر برای رهایی مغازله کند - و به راستی مگر انسان امروز را مجال سکوت و هر چه نگفتن در این اضطراب دیده و شنیده شدن هست ؟ - اما آنچه امروز ما را به زبان زمانه ، به زبان انقلاب نزدیک می‌کند نیک شنیدن است نه پرگویی و همانگویی در بستر نظم کهن . این بدان معنی نیست که در برابر وضعیت موجود خاموش باشیم ، این بدین منزله است که در این ناگزیریِ گفتن ، به آنچه در حال رخداد است و تاثیری که بر نسبت ما با خویش و جهان‌مان می‌گذارد تاملی دیگرگون کنیم .

این خیابان است که مضطرب می‌شود ، خیابان است که مضطرب است ؛ به سان عاشقی که از نزدیکی معشوقه‌اش - این معشوقه که بی‌تاب از خواستنش قرن‌ها خاک زمانه به سینه داده - رعشه‌ای ناگزیر بر تن خود می‌یابد . و انسان در این نسبت و در این آستانه، شوریدگیِ دریافت و ارتباطی تازه با خویش و جهانش را تجربه می‌کند ، این شوریدگی را نبایست به اضطراب از بازداشت ، احضار و برخورد سرکوبگرانه تقلیل داد گو اینکه این فشار و گزند عینی‌اش قابل انکار نیست . در اینجا اگر زبان در رسانه و روایت در قالب‌های گفتمان حقوقی بتواند به اضطراب و ترس تکیه کند و برای آن به زعم خود از شجاعت و مقاومت بگوید ، برای جهان بینی و فهم تاریخی خویش بایست شوریدگی این مواجهه‌ی تاریخی را در عرصه‌ای به قدمت خیابان و شهر دریابد .

خیابان مضطرب و انسان شوریده در انضمام فهمی نوین از دگرگونی زمینه‌ی زیستن دریافته خواهد شد ، همان که در عزم و توان دختران و زنان امروز با راز آمیزی خیره‌کننده‌ای جلوه‌گر شده است ، خیابانی که رخ دگرگون می‌کند و انسانی که در متن انقلاب بی‌آنکه نسبت سلطه‌ با آن برقرار کند با انقلابِ در متن آزاد می‌شود .

https://t.me/kasranouri_notes
نزدیک توام مرا مبین دور
پهلوی منی مباش مهجور


آدمی در غار زندگی نمی‌کند ، در میان دیگران ، در شهر و خیابان نفس می‌کشد اما اگر خویشتن را در دیگران جسته باشد همیشه تنهاست . تو گو در هیاهوی آدمها ، در دید و بازدیدشان ، در تکاپوی زیستن‌شان غرقه باشد . خویشتنی او همیشه لنگ خواهد زد و بی‌قرار خواهد ماند و دیر نیست که از هراس تنهایی تن به هرچه در اطراف او و در هوای زیستن‌اش جاری‌ست بدهد ؛ اگر زهر باشد لاجرعه خواهد نوشید تا طرد نشود و تنها نماند - بماند که در هر موضعی که قرارش دهی ماجرا همین است ، بی‌مایگی طرف نمی‌شناسد -

در جماعت و با جماعت بودن فی نفسه بد نیست بلکه رهایی در این میانه‌ شکوفه خواهد داد ، چنانکه تنهایی هم در ذات خود بد نیست و چه بسا ضروری‌ست ، تنها شدن در خویش و یافتنِ خود ، نقطه‌ی آغاز ارتباط اصیل با جهان است .

وگر تنهاست عاشق نیست تنها
که با معشوق پنهان یار باشد

و عشق و تنها عشق این ارتباط را میسر می‌سازد ، گامی نهادن فرای هیاهوی جهان و تنها شدن با یار در خلوت انس تا در این جستجو خویشتن را دریابی وآنگاه آن آزاده جانی که سرنوشت خویش به گردن گرفته را در آینه - آن تنها آینه که هست ؛ آینه‌ی روی دوست - ببینی و بی‌آنکه اسیر چگونه‌ باش دیگران باشی ، چگونه‌ات را از دل چرای خویش پیدا کنی و در آن هنگامه است که زیستن در میانه‌ی تشویش مشوش‌ات نمی‌کند ، تنهایی درمانده‌ات نمی‌کند و حتی "دوری" -این عظیم‌ رنج بشر- از تو ویرانه نمی‌سازد که قوام‌ات می‌دهد تا ورای دوری و نزدیکی ، شادی و غم دست به کار خود باشی . از برای مردم بودن ، نفس در نفس ایشان زیستن ، قدم به قدم‌شان راه رفتن و شانه به شانه‌ی ایشان جنگیدن ، "خود"ی می‌خواهد از برای "دوست" که کار خویش دانسته و بی‌هراس تنهایی ، بی‌هراس مهجوری بدان پرداخته باشد .

قیامتم که به دیوان حشر پیش آرند
میان آن همه تشویش در تو می‌نگرم

https://t.me/kasranouri_notes
تئاتر "کابوس‌های آنکه نمی‌میرد"
به کارگردانی نادر فلاح
تالار مولوی

https://www.tiwall.com/p/anke.nemimirad
یادداشت‌ها؛ کسری نوری
تئاتر "کابوس‌های آنکه نمی‌میرد" به کارگردانی نادر فلاح تالار مولوی https://www.tiwall.com/p/anke.nemimirad
چرا نگفتی او جوان افتاد ؟

تئاتر کابوس‌های آنکه نمی‌میرد را دیدم ؛ مواجهه‌ای در میانه‌ی یک فرم از روایتِ تنشی تاریخی در موقعیت روشنفکر . اگر بگذریم از مناقشات بر سر دال "روشنفکر" - من از کاربرد این واژه همواره پرهیز داشته‌ام - اما اگر به تسامح از آن اینجا بهره ببرم برای من روشنفکر آن است که زبان زمانه‌ی خویش و قوام یافته از فهمی تاریخی باشد و اگر بیش از این برایش متصور باشم ، یعنی بیشتر از آنچه اکنون دست نایافتنی به نظر می‌رسد به واسطه‌ی برج عاج موهومی که روشنفکر در نسبت با مردم‌اش بر آن تکیه زده ، بازتاب این زبان - این خواست برای کلمه ، برای واژه ، برای به قید کشیدن و صورت‌بندی آنچه بود و هست - در قاب سیال تصوری از آینده است ، تصوری متعهد به مردم و شاید همانکه علی‌اکبر دهخدا بر آن کوشید .

من از نسبی‌گرایی در اخلاق و آن دام میان‌مایگی‌اش باک دارم ، از برای همین در مواجهه با هر اثر از خویش می‌پرسم کجا ایستاده‌ام و اثر در کجا ایستاده است و آن‌گاه ورای همه‌ی حظی که از اثری هنری می‌توان برد آن را در سنجه‌ی میلم می‌نهم .

اثر چنانکه گفتم در میانه‌ی همان تنش و کشمکش تاریخی موقعیت روشنفکر در نسبت‌اش با سیاست و فرهنگ ایستاده بود - فارغ از تک‌گویی آخر که از دهان علی‌اکبر دهخدا به سمت تماشاگر پرتاب شد تا خاتمه‌ای باشد بر این کابوس ناتمام گو اینکه خود مرکز ثقل کابوس است - اگر نیک بنگریم خود تئاتر هم با همه‌ی عواملش در همین نقطه ایستاده‌اند و به نوعی راوی خویش‌اند ، راوی تنش و کشمکشی که در خویشتن ، زندگی و مبارزه برای رهایی و سعادت جسته‌اند .

به نظر اثر از همین جهت که دردنشان یک شکاف و گسست است - که هنوز به تمامی دریافته نشده یا شاید چنانکه بعضی گفته‌اند در نسبت روشنفکر و ادغام‌اش در نظم مسلط موجود و گسست ناگزیر وی از مردم امکان بازیافت کوشش - و نه رسالت - به سوی رهایی بخشی به کلی کور گشته است - در خور توجه است و به شما اجازه می‌دهد با اشارات آن بر سر تلاش برای گذر از دوگانه‌ی تاریخی شبان_رمه و قاب‌های مناسب‌اش که از "مادر داغدار" ، "عشق ، از خودگذشتگی و مبارزه" ، "دژخیمی ، لمپنی و فرومایگیِ نیروی سرکوب" ، "مکانیزم جان فرسای نظارت و کنترل" و "تحجر و ارتجاع" که با لحنی تلخ و مطایبه‌آمیز به نمایش می‌آید بی مانعی وارد جهان اثر شوید .

این تئاتر به کارگردانی نادر فلاح است و همین باعث یک تقارن در خاطره‌ام شد ؛ پیش از واقعه‌ی گلستان هفتم آخرین اثری که در سینما به نظاره نشستم کاری بود که به بهانه‌ی حضور نادر فلاح دیدم و اکنون بعد از آن سال‌های زندان بازهم نادر مسبب این شد تا به تماشا بنشینم و این "تماشا" فراتر از موقعیت یک تماشاچی با من پیوندهای دیگری برقرار کرد که دوستی و برادری نادر در آن تاثیر داشت .

https://t.me/kasranouri_notes
انسان راه است ، سفر است ، انسان غوری‌ست در خود ، در جستجوی آنچه به پاسداشت انسان آید ، جستجوی دریا چنان رودی تا به دریا پیوستن ، تا دریا شدن .
یادداشت‌ها؛ کسری نوری
انسان راه است ، سفر است ، انسان غوری‌ست در خود ، در جستجوی آنچه به پاسداشت انسان آید ، جستجوی دریا چنان رودی تا به دریا پیوستن ، تا دریا شدن .
قصد داشتم درباره‌ی سفر و نسبتم با آن بنویسم ، سفری که کوه و بیابان نمی‌شناسد و با دیوار و میله هم میانه‌ای ندارد ، در درون آدمی می‌کاود و بازتاب خویش را در جاده و خیابان ، در بند و سلول معنا می‌دهد ، اما گفتن را گزافه دیدم .

همه در حال سفریم از آن رو که انسانیم و اگر جز این باشد انسان بودن‌مان لنگ می‌زند . این ایام ما را سفری عظیم‌ هست و در این میان اگر کسی مقام و منزلی کند ، با این خیال و گمان که آموخته‌ی راه است و مسافران برای به مقصد رسیدن بایست به او رجوع کنند  ، خود از قافله عقب مانده ، سفر مقهور اراده‌ی ایشان نیست که مبدا و مقصد را معین کنند و از زاد و توش سفر سخن بگویند ، باید پای در راه نهاد و قدم به قدم مردم برداشت و از مردم به مثابه‌ی راه آموخت و در مردم به مثابه‌ی راه سفر کرد .

من افسوسی برای مرداب ، برای این بر کرسی تکیه‌زدگان ندارم که بخواهم بخورم ، دیرزمانی‌ست که این هیاهو و اخلال در چشم و گوش هم آزارم نمی‌دهد ، چاره چیست ؟ این‌ها همیشه بوده و هست ، آنچه غنیمت است و در حال گذر این عظیم‌ سفر مردم است ؛ سفری چه در شهر و خیابان ، چه در بند بندِ وجود خویشتن . دریا از همین‌جا آغاز می‌شود .
پرسش از اخلاق

اخلاق را از سیاست یا به عبارتی جامعه و شهر نمی‌توان منفک کرد که در شناخت آن دچار کژفهمی خواهیم شد و سیاست را هم بدون سنجیدن شبکه‌ی ارزش‌های اخلاقی و در نهایت اخلاق فردی نمی‌توان به تمامی درک کرد . من بر سر این گزاره نیازی به جدل نمی‌بینم اما چرا حالا که سخن از سیاست رهایی‌بخش است ، سوال از اخلاق نمی‌شود ؟

قصد پرسش از اخلاق در این زمان رسیدن به گزاره‌های هنجارمند و کهنه نیست بلکه یافتن ضرورت‌های رفتار برای سیاستی رهایی‌بخش است که در بستر تصور آینده چنان آینه در برابر خویش نمایان خواهد شد ، اگر سخن از آزادی ست چه بازتابی در رفتار فردی ما پیدا می‌کند ؟ اگر فریاد برابری سر می‌دهیم چه الزاماتی در چشم‌انداز ما می‌خواهد تا دروغ نگفته باشیم ؟ و اساسا عدالت ، برابری ، آزادی ، مقاومت ، مبارزه و ... در سیاست رهایی‌بخش چه معنایی به خود می‌گیرد آیا ارزش‌های برآمده در نظم فعلی مطابق با همان زبانی‌ست که ادعای رهایی دارد ؟ آیا آنچه از آینده تصویر می‌شود با آنچه در خود می‌یابیم نبایست نسبتی درخور داشته باشد ؟

در اینجا توجه به شفافیت یا به عبارتی صداقت با خود ، بی‌کدورتی تب‌آلود و مضطرب که مهلت دهد برای لحظه‌ای خود را بپذیریم و به خود بپردازیم ضروری می‌نماید ، مسئله رد و سرکوب رانه‌ها و انگیزه‌های شخصی نیست بلکه دیدن آن است ، برای مثال اگر جاه‌طلبی در ما کار می‌کند مسئله غلبه و کنترل تام و تمام آن نیست که این خود یکی از ریشه‌های استبداد در نهاد بشری می‌تواند باشد - زیرا واقعیتِ عدم امکان کنترل به سرکوب آن یعنی نادیده گرفتن و در نهایت بازیابی لجام‌گسیخته‌ی آن می‌انجامد چنانکه در نهاد دین ملاحظه می‌شود - بلکه درک و مراقبت آن است تا جایی که بتوان در خلال رفتار و کنش‌ها آن را آشکارا و بی‌لاپوشانی نظاره کرد و در تعدیل آن کوشید .

در این میان گاهی از یک اضطرار سخن به میان می‌آید و به واسطه‌اش این شکاف در اخلاق و عمل وانهاده می‌شود - که البته بی‌همین برساخت اضطرار هم کسی را بدان توجهی نیست - به دلیل "اضطرار مبارزه" زیر عنوان‌های به ظاهر قابل قبولی مانند ضرورت تامین هزینه‌ی فعالیت ، تقویت چهره‌ها و نمادها برای نزاع در عرصه‌ی نمادین سیاست ، تمرکز بر مسائل اصلی جنبش و اتحاد ؛ رانت خواری ، جاه‌طلبی مفرط ، حذف صدای متفاوت و ادغام و همسان سازی روا داشته می‌شود و چه بسا در جایگاه ارزش‌های کنش سیاسی مقبول می‌افتد و دیگر مجال نمی‌دهد در این خرده‌کاری‌های اخلاقی تامل کنیم و بپرسیم چگونه‌ این اصطلاح پرطنین "کلاه خودت رو بچسب که باد نبره" در زمانه‌ای که مردم با از خودگذشتگی تلاش می‌کنند تا غم هم چاره کنند و اعضای یک پیکر باشند دست به بازتولید خود زد آن هم کجا ؟ در سپهر فعالیت سیاسیِ مدعیِ رهایی‌بخشی ! چگونه این خودِ تنها ، اتمیزه و جدا شده از مردم نه در کوچه و بازار - آنجا که همیشه با تفرعنی آکادمیک انتظارش کشیده‌ شده - که در میان این به اصطلاح کنشگران رهایی بخش سر برمی‌آورد ؟

این روزها دیگر عبارت "چه باید کرد" به طعنه می‌ماند و دیر نیست یک شوخی شود و چرا نه ؟ وقتی این پرسش مدام به محیط ، به مردم ، به دیگری پرتاب شود و با گوینده‌اش نسبتی نداشته باشد . مسئله ترک سیاست برای اخلاق یا بالعکس نیست ، این دو چنان در هم تنیده است که نمی‌توان یکی را برای دیگری وانهاد ، مسئله توجه به این پیوستگی است بی‌آنکه با ژستی رئالیستی سیاست را صرف تصاحب قدرت فهمید، هرچند از همین چشم‌انداز هم هیچ غلبه‌ای بی فهم زمین و زمانه‌اش میسر نخواهد بود و رفتار و کنش ما در این میانه‌ بایستی معنا پیدا کند و کدام رفتار است که ناگزیر از ارزش و شاخصی تعیین کننده نباشد گواینکه به تزویر آلوده باشد، هرچند این صحنه‌ی نمایش نه چنین بازیگری فرامی‌خواند و نه چنین بازیگری دارد . اندک خللی ، اندک ناراستی‌ و ریایی از قاب زیبای قهرمان برساخته شده از هر دوربین و رسانه‌ای با هر افکت و واقعیت افزوده‌ای از چشم مردمی که در سرنوشت خویش بزرگ آفرینشی را دیده‌اند دور نمی‌ماند و زمان این آفتابِ بر برف هیچ نهانی را مجال پوشیدگی نمی‌دهد .

کار امروز نفس کشیدن ، راه رفتن ، اندیشیدن و جنگیدن در میانه‌ی آتشفشان است ، فولاد می‌خواهد که بارها و بارها در آتش گداخته و به ضرب پتک پرداخته شده باشد بی‌امید آنکه هر بار به آب فرو برندش آخرین بارش باشد ، بی‌گفتن حتی یک "آه" از سر استیصال که چرا تمام نمی‌شود ، بی‌گفتن حتی یک "آه" از سر آسودگی که بالاخره تمام شد .
این امید ، این عظیم‌ امیدِ انسان را در یارانی بایست بست که نه رمه‌اند و نه شبان ، چرا که از این نسبت و هر نسبتی که آدمی را خوار می‌خواهد رهیده‌اند .
ما کجا هستیم ؟

اگر زمان را آن نوکر دیرینِ مکان - آنگونه که همیشه خوار شده است - نبینیم ، کدام زمان بر تن و قامت مکان کشیده‌ شده و یک مکان را برای شما ابدی کرده است ؟

خیابان می‌رویم ، در جاده هستیم ، کوه می‌رویم ، زندان هستیم . هر جا باشیم ، هر جا هستیم ، در حال راه رفتن در یک جا ، در یک زمان ، در یک آن هستیم و اگر دانسته باشیم‌اش هر تغییر ، هر تحول ، هر رخداد برای ما همان جا رخنمون می‌کند گیرم آدم ، خیابان ، شهر و دشتی را بهانه کند ، اسباب کند برای روایت‌گری .

به قول ابن‌عربی "زمانِ کائنات حال است" ، زمانِ حالِ ما چیست ؟ بیزارم از کوه و دشتی ، از شهر و زندانی که سر آن داشته باشد خود به میانه‌ اندازد و گسستی در "آن" آورد ، نخواهد توانست و آخر چگونه‌ تواند مکان بر حال غالب شود ؟ مگر نسیانی در شهر فراموشی باشد و آنجا را کدام پیمان و عهد مجال استقرار خواهد بود و کدام انسان را شایستگی پیمان نهادن ؟

آخر داغ و نشان دوست را چگونه‌ می‌توان از آسمان و زمین زدود ؟ بیزارم از آن پیمان که میان باغ و بستان ، زنجیر و زندان سستی پذیرد اگر چنین باشد - که نیست ، هیچگاه نیست - پیمان نخوانم‌اش و دوست نگویم‌اش .
این روزها به ارتباط و اتصال آدمی با جهان و آدم‌هایش فکر می‌کنم ، آنجا که در زندان بودم این ارتباط به واسطه‌ی محدودیت‌هایش شکل و صورتی دیگر داشت ، از جهان آن‌طرف دیوار خاطرات ذوب می‌شدند و چهره‌ها محو ، گاهی این سوال را می‌شد از خود بپرسی و این نام را به آدم‌ها بدهی : "شاید بوده ؟"  یا "شاید می‌خواسته باشد" .
در جهان امروز عکس نقطه‌ی گسست ایجاد می‌کند ؛ یک پارگی در میانه‌ی امید به بودن ، امید به ماندن و نبودن و این طعنه را ؛ این گریز از ثبت شدن را در همان قابی که انسان را فراخوانده است تا آخرین ژست و فیگورش را بگیرد - گویی دیگر مهلتی نیست- به آدم می‌زند . من آنجا عکسی نداشتم و شاید برای پرهیز از همین طعنه از آن رنجی نمی‌بردم ، می‌گذاشتم چهره‌ها از خاطرم زدوده و نام‌ها در معمای بودن یا نبودن پیچیده شود ، گذشته را به چارچوب این حافظه میخ نمی‌کردم - و مگر می‌شود آن را میخ کرد ؟ - رهایش می‌کردم تا در امکان‌های متفاوتش زندگی کند و آن‌گاه دیگر آدم‌ها برایم تنها چهره و نامی با خاطراتی کژتابه در گذر زمان و پیچ و تاب حافظه نبودند، که جوهری بودند زنده . و هم چنین کلمات ، با همین شارگی و سیالیت در من پیچ و تاب می‌خورند بی‌قید چهار میخ بیان و روایت، البته اگر همین کانال کوچک به مثابه‌ی آب باریکه‌ی گفتن مجال نادیده‌ گرفته شدن بدهد .

این روزها گاهی کسی یا چیزی را می‌بینم که از چهارمیخ حافظه‌ام گریخته بوده است ، حتی از این روان شدن در مرزهای خیال که ادعای آزادی دارد و حیرت می‌کنم شاید نه از بازیافتش که از امکان مانایی‌ِ در عین گریزش و در مرزِ بودن و نبودن به شگفتی هستی لبخند می‌زنم . اینجا در مقام ستایش نسيان نایستاده‌ام گوآنکه نسيان موجب خوش‌گواری زندگی‌ست ، مسئله مانایی دوستی و مهر است حتی اگر سوژه‌هایش از ذهن گریخته باشند و آخر مگر دوستی جز زخمی‌ست ماندگار حتی اگر سوژه‌اش نه از جهانمان که از حافظه هم گریخته باشد ؟ و سرآغاز و فرجام کلمه هم همین جاست ، کلمه‌ای که می‌گریزد ، کلمه‌ای که بازیافته می‌شود ، گاهی گمان میکنی دیگر زبان گفتن نداری ، چون کلمه‌ها در روزمرگی منقاد شده‌اند یا در متن و موقعیتی بعضی به دام افتاده‌اند و برخی گریخته‌اند و ناگاه در گذر کوچه‌ای ، خیابانی ، در میان لبخند کودکی زخم‌ها دهن باز می‌کند بی‌کلمه‌ای ، بی‌صدایی تا کلمه‌ را فراخواند و آنگاه از گور برخاستگان .

ارتباط چت نیست ، سیگنال تلفن نیست ، صدا نیست و این یکی که مبنای ارتباط فهمیده می‌شود ؛ ارتباط شکل و صورت هم نیست هرچند همه‌ی اینها ارتباط است اگر در بازنمایی "خویش" در بیرون چیزی از ایشان باقی بماند . ارتباط میل به فرا رفتن دارد ، چه بسا جهان زندان اقتضائش چنین بود تا فاصله را دوری نفهمم و میله و دیوار را مانعی در برابر رابطه و اتصال نبینم . اما مگر مرز زندان از جهان جز دیواری بتنی‌ست و موانع فقط با آجر و سنگ ساخته می‌شوند ؟
در زمانه‌ای که ادعای فشردگی و کوچک شدن دارد و فاصله در دهان آدم‌ می‌رود تا نزدیک‌تر باشد تا تنهایی قی کند تا همیشه جای خالی رابطه را ببیند و بند شود به هر آن چیزی که مدعی درگاه اتصال است با این تمنا که بی‌ربط نماند و سر آخر از ارتباط با این جهان کوچک شده فقط همان بند برایش بماند ، بندی در زندان ، تنگ‌تر از زندان ؛ می‌پندارم هنوز هم آن ارتباط فارغ از میله و دیوار و بند هست ، راهی برای وصل بودن و جایی برای دوستی . هنوز هم می‌شود برای مواجهه شدن با آدم‌ها و جهان‌شان کاری کرد ، هنوز هم می‌توان در دوستی چون آب روان بود .

و اما آن چشمه‌ی زندگی ، آن چشمه‌ی آب روان ؛ لحظه‌ای از اتصال از رابطه با آن یگانه که صورت نیست تا محو شود و کلمه نیست تا فرار کند خالی نبوده‌ام . نسيان و فراموشی او را تسخیر نمی‌کند که تسخیر او می‌شود و خوشا نسيان ، خوشا گریز کلمه‌ها ، صورت‌ها و نام‌ها وقتی جز او در خویشتن نباشد و خوشا ماندن آنها و بازیافتن‌شان وقتی جز او در آنها نباشد .

نیست بر لوح دلم جز الف قامت دوست
چه کنم حرف دگر یاد نداد استادم
یادداشت‌ها؛ کسری نوری
این روزها به ارتباط و اتصال آدمی با جهان و آدم‌هایش فکر می‌کنم ، آنجا که در زندان بودم این ارتباط به واسطه‌ی محدودیت‌هایش شکل و صورتی دیگر داشت ، از جهان آن‌طرف دیوار خاطرات ذوب می‌شدند و چهره‌ها محو ، گاهی این سوال را می‌شد از خود بپرسی و این نام را به آدم‌ها…
چنان زلال شود
آن کسی که تو را یک بار
فقط یک بار نگاه کند
که هیچ‌گاه کسی جز تو را نبیند از پس آن
حتی اگر هزار بار هزاران هزار چهره را نگاه کند .
یتیمِ زیبایی خواهد بود این جهان اگر آدم‌هایش
بدون رؤیتِ تو
چشم گشوده باشند ‌.

رضا براهنی