من میخواهم قدردانی کنم؛ از مردمم، از رفقایم، از خانوادهام، از دوستان عزیزی که تا حال آنها را ندیدهام که بیمنت و با اشتیاق مردمشان، دوستانشان، خانوادهشان را به خانهی خود دعوت میکنند تا در امان باشند.
میخواهم همدلی کنم با نگرانی و عذابی که مردمم چه در ایران و چه در غربت میکشند از اینکه شهر و کاشانهشان از شهر و خانهی دیگری امنتر است.
میخواهم این موهبت را به خود یادآوری کنم که با چنین مردمی هموطن هستم، همشهری هستم، همخانه هستم.
سنگ خارای ایران شمایید.
میخواهم همدلی کنم با نگرانی و عذابی که مردمم چه در ایران و چه در غربت میکشند از اینکه شهر و کاشانهشان از شهر و خانهی دیگری امنتر است.
میخواهم این موهبت را به خود یادآوری کنم که با چنین مردمی هموطن هستم، همشهری هستم، همخانه هستم.
سنگ خارای ایران شمایید.
یادداشتها؛ کسری نوری
میان این همه تشویش در تو مینگرم
در حالی میخواهم از "تشویش" و "نگرانی" بنویسم که خود نگرانم. میدانم بسیاری از شما نیز نگرانید، نگران ایران، خانواده و زندگیتان. این اساسیترین خصیصهی آدمی برای بقاست و سرکوب و نادیده گرفتن آن برای توهمِ "آرامش به هر قیمتی" از انسانیت به دور است اما چه میتوان کرد که ترس و اضطراب چنان خورهای شیرهی جانمان را نمکد و آدمی را فلج نکند؟
معتقدم وقتی بحران چنان عمقی دارد که انسان احساس میکند زمین زیر پایش خالی شده، صرف بسنده کردن به مهارتهای کنترل استرس و داروهای آرامبخش یا غوطه خوردن در تحلیلها و پیشگوییهای بی سر و تهِ سیاسی موثر نخواهد بود و چه بسا همچون تجویز ناموقعِ مُسکنی موجب نادیده گرفتن اساس درد و رنج شود یا چنان جزع و فزع کردن بر درد بیفزاید.
آنچه به نظرم اکنون اهمیت دارد درک وضعیتیست که به هر ترتیب وارد آن شدهایم، امروزِ ما دیگر با پیش از جنگ متفاوت است، مناسبات آن فرق میکند و قاعدتا رفتار ما و امکانهای ما نیز چنین خواهد بود. دیدن ویرانی خانههای مردممان ناگزیر بذر ویرانی را در دلِ ما میکارد و تشویش میآورد و اگر نیاورد باید به انسان بودن خویش شک کنیم. داغ مرگ هموطنهایمان سایهی مرگ را بر زندگیمان مستولی میکند و گزافه است اگر بگوییم نمیکند. ما حالا در میانهای از بزرگترین تشویشهای انسان زندگی میکنیم. اما چه میشود اگر تسلیم آن شویم؟ چه میشود اگر ترس ما را فلج کند؟ نگرانی امان ما را ببُرد تا جایی که حتی تنمان سست شود و از پس خود برنیاید؟ انسانی مسلوب با عقل و ارادهای از پا افتاده چگونه میتواند به داد خویش، خانواده، مردم و میهنش برسد؟
من در مقام نصیحت برنیامدهام، رطب خورده کِی منع رطب کند؟ من خود نگرانم، اما بنا به قول سعدیِ بزرگ "میان این همه تشویش در تو مینگرم" و میخواهم آن را به خود یادآوری کنم تا بر این نگرانی لگام بزنم. آدمی اگر تا حال به زمین زیر پایش غافل بوده و اکنون معلق در ترس و نگرانی است، بایست زمین زیر پایش را بجوید و بر آن بایستد و اگر آن را پیش از این یافته است که پا محکم کند و متذکرش باشد. هرچند من گمان آن ندارم که ما بیبُته و زمین باشیم که اگر بودیم بایست تا حال از هم پاشیده میشدیم و ایرانمان را در موزهها میجستیم. ما ایستادهایم و دوام آوردهایم چون زمینی برای ایستادن داشته و داریم، چون در تاریخ سراسر تشویشمان به جای چشم دوختن به تاریکی و برهوت، "تویی" برای نگریستن داشتهایم تا چشم به او دوزیم.
پ.ن: من معمولا اهل عکس گرفتن نیستم، آخرین شبِ پیش از آغاز جنگ به اتفاق دوستانم به آسمان، ماه و زیباییاش نگاه میکردیم و عکسی از آنچه میدیدم گرفتم.
معتقدم وقتی بحران چنان عمقی دارد که انسان احساس میکند زمین زیر پایش خالی شده، صرف بسنده کردن به مهارتهای کنترل استرس و داروهای آرامبخش یا غوطه خوردن در تحلیلها و پیشگوییهای بی سر و تهِ سیاسی موثر نخواهد بود و چه بسا همچون تجویز ناموقعِ مُسکنی موجب نادیده گرفتن اساس درد و رنج شود یا چنان جزع و فزع کردن بر درد بیفزاید.
آنچه به نظرم اکنون اهمیت دارد درک وضعیتیست که به هر ترتیب وارد آن شدهایم، امروزِ ما دیگر با پیش از جنگ متفاوت است، مناسبات آن فرق میکند و قاعدتا رفتار ما و امکانهای ما نیز چنین خواهد بود. دیدن ویرانی خانههای مردممان ناگزیر بذر ویرانی را در دلِ ما میکارد و تشویش میآورد و اگر نیاورد باید به انسان بودن خویش شک کنیم. داغ مرگ هموطنهایمان سایهی مرگ را بر زندگیمان مستولی میکند و گزافه است اگر بگوییم نمیکند. ما حالا در میانهای از بزرگترین تشویشهای انسان زندگی میکنیم. اما چه میشود اگر تسلیم آن شویم؟ چه میشود اگر ترس ما را فلج کند؟ نگرانی امان ما را ببُرد تا جایی که حتی تنمان سست شود و از پس خود برنیاید؟ انسانی مسلوب با عقل و ارادهای از پا افتاده چگونه میتواند به داد خویش، خانواده، مردم و میهنش برسد؟
من در مقام نصیحت برنیامدهام، رطب خورده کِی منع رطب کند؟ من خود نگرانم، اما بنا به قول سعدیِ بزرگ "میان این همه تشویش در تو مینگرم" و میخواهم آن را به خود یادآوری کنم تا بر این نگرانی لگام بزنم. آدمی اگر تا حال به زمین زیر پایش غافل بوده و اکنون معلق در ترس و نگرانی است، بایست زمین زیر پایش را بجوید و بر آن بایستد و اگر آن را پیش از این یافته است که پا محکم کند و متذکرش باشد. هرچند من گمان آن ندارم که ما بیبُته و زمین باشیم که اگر بودیم بایست تا حال از هم پاشیده میشدیم و ایرانمان را در موزهها میجستیم. ما ایستادهایم و دوام آوردهایم چون زمینی برای ایستادن داشته و داریم، چون در تاریخ سراسر تشویشمان به جای چشم دوختن به تاریکی و برهوت، "تویی" برای نگریستن داشتهایم تا چشم به او دوزیم.
پ.ن: من معمولا اهل عکس گرفتن نیستم، آخرین شبِ پیش از آغاز جنگ به اتفاق دوستانم به آسمان، ماه و زیباییاش نگاه میکردیم و عکسی از آنچه میدیدم گرفتم.
یادداشتها؛ کسری نوری
خمیده میشود اما نمیشکند.
"چنگیزخان [مغول] چون آوازهی شیخ نجمالدین [کبری] شنیده بود به وی کس فرستاد که من خوارزم را قتل عام خواهم کرد و آن بزرگ باید که از میان ایشان بیرون رود و به ما بپیوندد. شیخ رحمةاﷲعلیه در جواب گفت که هفتاد سال با تلخ و شیرین روزگار در خوارزم با این طایفه به سر بردهام، اکنون که هنگام نزول بلاست، اگر بگریزم از مروت دور باشد."
شیخ نجمالدین کبری معروف به ولیتراش برای همراهی با مردم خوارزم در برابر حملهی مغول دامن از سنگ پر کرده، ایستادگی میکند و جان در همین راه میدهد. لابد میدانید همین امرا و حاکمانِ خوارزمیان پیش از این واقعه مرید و جانشینش شیخ مجدالدین بغدادی را به شهادت رسانده بودند.
"بعد از قتلش خوارزمشاه پشیمان شد و به خدمت شیخ نجم الدین کبری رفت و گفت چنین خطایی از من صادر شده دیَت خون او چه باشد؟ شیخ گفت جان من و جان تو و جان اکثر اهل جهان به دیَت خون او نشاید. چون ناکردنی کرده شد تدارک پذیر نبود."
چون ناکردنی کرده شد.
مورخان و محققان این سرزمین که اغلب به دلیل فقدان نگاه تاریخی مقلد نگاه غرب به ایران هستند - و وقتی چنان باشد ناگزیر جز زائدهای بر تاریخ غرب بیش نمیتوانیم بود-، بر این روایتهای تاریخی خرده میگیرند که تاریخسازی است، هجو و باطل است و سندیت ندارد. گیرم که ندارد، گیرم که افسانه است، بالاخره کسانی که در تاریخ ایران این افسانهها را بافتهاند لاجرم غرضی داشتهاند و با همین کوششها به حفظ و نگاهداری ایران کمر بستهاند تا برای ما قطبنمایی از آموزههای تداوم ایران را به دست دهند و راه گم نکنیم.
شاه بیت این آموزهها به زعم من درک این نکته است که؛ اگر به فراستِ ایمان دریافتید حکمی "تدارک ناپذیر" جاری شد، از بار مسئولیت و وظیفهی شما در برابر وطن و انسانیت نخواهد کاست که "از مروت دور باشد."
شیخ نجمالدین کبری معروف به ولیتراش برای همراهی با مردم خوارزم در برابر حملهی مغول دامن از سنگ پر کرده، ایستادگی میکند و جان در همین راه میدهد. لابد میدانید همین امرا و حاکمانِ خوارزمیان پیش از این واقعه مرید و جانشینش شیخ مجدالدین بغدادی را به شهادت رسانده بودند.
"بعد از قتلش خوارزمشاه پشیمان شد و به خدمت شیخ نجم الدین کبری رفت و گفت چنین خطایی از من صادر شده دیَت خون او چه باشد؟ شیخ گفت جان من و جان تو و جان اکثر اهل جهان به دیَت خون او نشاید. چون ناکردنی کرده شد تدارک پذیر نبود."
چون ناکردنی کرده شد.
مورخان و محققان این سرزمین که اغلب به دلیل فقدان نگاه تاریخی مقلد نگاه غرب به ایران هستند - و وقتی چنان باشد ناگزیر جز زائدهای بر تاریخ غرب بیش نمیتوانیم بود-، بر این روایتهای تاریخی خرده میگیرند که تاریخسازی است، هجو و باطل است و سندیت ندارد. گیرم که ندارد، گیرم که افسانه است، بالاخره کسانی که در تاریخ ایران این افسانهها را بافتهاند لاجرم غرضی داشتهاند و با همین کوششها به حفظ و نگاهداری ایران کمر بستهاند تا برای ما قطبنمایی از آموزههای تداوم ایران را به دست دهند و راه گم نکنیم.
شاه بیت این آموزهها به زعم من درک این نکته است که؛ اگر به فراستِ ایمان دریافتید حکمی "تدارک ناپذیر" جاری شد، از بار مسئولیت و وظیفهی شما در برابر وطن و انسانیت نخواهد کاست که "از مروت دور باشد."
دهمین روز جنگ
به پشت بام میروم و به آسمان خیره میشوم، در انتظار طلوع آفتاب به ماه نگاه میکنم که پیش از جنگ قرص کامل بود و اکنون هلالیست نازک. از خود میپرسم تهران با این خلوتی چرا هنوز دود گرفته است؟ دارد میسوزد.
عادتهای تازه را وارسی میکنم، به پشت بام آمدن، به خبر خواندن و خبر خواندن و خبر خواندن و بیخوابی و سیگاری که حالا زیاد شده.
اگر سوالم نپرسند «که چه میشود؟»، درِ همهی تحلیلهای سیاسی را در کلهام تخته کردهام، به کار نمیآید. تماشا میکنم.
یاد دوست نمیکنم، فراموش نمیشود تا یادش کنم.
به پشت بام میروم و به آسمان خیره میشوم، در انتظار طلوع آفتاب به ماه نگاه میکنم که پیش از جنگ قرص کامل بود و اکنون هلالیست نازک. از خود میپرسم تهران با این خلوتی چرا هنوز دود گرفته است؟ دارد میسوزد.
عادتهای تازه را وارسی میکنم، به پشت بام آمدن، به خبر خواندن و خبر خواندن و خبر خواندن و بیخوابی و سیگاری که حالا زیاد شده.
اگر سوالم نپرسند «که چه میشود؟»، درِ همهی تحلیلهای سیاسی را در کلهام تخته کردهام، به کار نمیآید. تماشا میکنم.
یاد دوست نمیکنم، فراموش نمیشود تا یادش کنم.
بازگرداندن عظمت ایران
من سوالی دارم؛ چگونه، چطور و چه کسی میتواند "عظمت ایران" را به آن برگرداند؟
سوال دیگر؛ "عظمت ایران" از نظر شما چیست؟
سادهانگاری، تقلیل مسائل، تحریف وقایع و خلط و مغالطههایی در کار است. این آلزایمر تاریخی که شکوفایی و سعادت را بیالتفات به مبانی و بیکوششی دربارهی آن، از سر تنبلی "انتظار" میکشد، اثرِ سَم مهلک خوشبینی را در میانهی جنگ دوچندان میکند. اکنون مرز میان تقدیر و تدبیر از هر زمان نازکتر است که همگی از سپاه حق علیه باطل، تا مدیحهسرایان بمبها، تا میهن پرستانِ فانتزی بیاندک تدبیری "حواله به تقدیر میکنند."
عظمت ایران منتهای خواست جمعی ما ایرانیان است، کیست که آن را به جان نخواهد، اما آخر ما از تصویر "عظمت ایران" در روبروی دیدگانمان چه میدانیم تا با تصورش راهی به سوی آن پیدا کنیم؟
ما دو سده است که هنوز مشکل زوال و انحطاط ایران را درنیافتهایم، هر قدمی که در تاریکی به جلو برداشتهایم، دو قدم عقبگرد کردهایم. هنوز درک مسائل بنیادین ایران چنان برای ما غامض است و دچار چنان فقدانی از اندیشهی سیاسی هستیم که از سر ریز آن همه "هیچ" به فضای گفتاریِ فعالین به اصطلاح سیاسی جز صدای طبلی ناساز شنیده نمیشود. اگر انصاف دهید حتی خرده بحثهای ملکم خان و طالبوف و مستشارالدوله و... در مشروطه از این مهملاتِ امروز خوش صداتر بود. آخر چگونه میتوان از عظمت سخن گفت وقتی هنوز مختصات نقطهی کانونی بحرانِ ایران برای ما ناپیداست. لابد منتظریم B2 ها آن را بجویند و سنگر جهل ما را از هم بِدَرند تا بحرانِ ما در خود فرو ریزد.
چه میتوان گفت؟
گیرم روزگار ترک عادت کرده و سعادت تقدیرِ ما ایرانیانی شده باشد که قرنهاست با رنج نگونبختی خو کردهایم، بر بدخواهاش لعنت! از سعادتِ ایران چه میدانیم؟ در قرنهای نگونبختی و زوال آخر کدام حکومت مدعی سعادت و عظمت نبوده است؟ آخر کدام بقال میگوید ماستش ترش است؟ این سنگ بی خونِ جگر خوردن و کوشیدن لعل نمیشود. میشود از انداختن و برپا کردن سخن گفت اما گفتن از عظمتِ ایران، بس گزافهست. من ترجیح میدهم در جای آنکه با سیلی واقعیت از خیالاندیشی برخیزم، خوشخیالی را به وقتی حواله کنم که در خوشی ایران مقیم باشم. مناسبات سیاست جای تدبیر به هر قیمت است و نه واگذاری به تقدیر، بگذاریم تقدیر برای صاحبش بماند، آنچه از ما ساختهست جز کوشیدن نیست تا دوست چه خواهد.
من سوالی دارم؛ چگونه، چطور و چه کسی میتواند "عظمت ایران" را به آن برگرداند؟
سوال دیگر؛ "عظمت ایران" از نظر شما چیست؟
سادهانگاری، تقلیل مسائل، تحریف وقایع و خلط و مغالطههایی در کار است. این آلزایمر تاریخی که شکوفایی و سعادت را بیالتفات به مبانی و بیکوششی دربارهی آن، از سر تنبلی "انتظار" میکشد، اثرِ سَم مهلک خوشبینی را در میانهی جنگ دوچندان میکند. اکنون مرز میان تقدیر و تدبیر از هر زمان نازکتر است که همگی از سپاه حق علیه باطل، تا مدیحهسرایان بمبها، تا میهن پرستانِ فانتزی بیاندک تدبیری "حواله به تقدیر میکنند."
عظمت ایران منتهای خواست جمعی ما ایرانیان است، کیست که آن را به جان نخواهد، اما آخر ما از تصویر "عظمت ایران" در روبروی دیدگانمان چه میدانیم تا با تصورش راهی به سوی آن پیدا کنیم؟
ما دو سده است که هنوز مشکل زوال و انحطاط ایران را درنیافتهایم، هر قدمی که در تاریکی به جلو برداشتهایم، دو قدم عقبگرد کردهایم. هنوز درک مسائل بنیادین ایران چنان برای ما غامض است و دچار چنان فقدانی از اندیشهی سیاسی هستیم که از سر ریز آن همه "هیچ" به فضای گفتاریِ فعالین به اصطلاح سیاسی جز صدای طبلی ناساز شنیده نمیشود. اگر انصاف دهید حتی خرده بحثهای ملکم خان و طالبوف و مستشارالدوله و... در مشروطه از این مهملاتِ امروز خوش صداتر بود. آخر چگونه میتوان از عظمت سخن گفت وقتی هنوز مختصات نقطهی کانونی بحرانِ ایران برای ما ناپیداست. لابد منتظریم B2 ها آن را بجویند و سنگر جهل ما را از هم بِدَرند تا بحرانِ ما در خود فرو ریزد.
چه میتوان گفت؟
گیرم روزگار ترک عادت کرده و سعادت تقدیرِ ما ایرانیانی شده باشد که قرنهاست با رنج نگونبختی خو کردهایم، بر بدخواهاش لعنت! از سعادتِ ایران چه میدانیم؟ در قرنهای نگونبختی و زوال آخر کدام حکومت مدعی سعادت و عظمت نبوده است؟ آخر کدام بقال میگوید ماستش ترش است؟ این سنگ بی خونِ جگر خوردن و کوشیدن لعل نمیشود. میشود از انداختن و برپا کردن سخن گفت اما گفتن از عظمتِ ایران، بس گزافهست. من ترجیح میدهم در جای آنکه با سیلی واقعیت از خیالاندیشی برخیزم، خوشخیالی را به وقتی حواله کنم که در خوشی ایران مقیم باشم. مناسبات سیاست جای تدبیر به هر قیمت است و نه واگذاری به تقدیر، بگذاریم تقدیر برای صاحبش بماند، آنچه از ما ساختهست جز کوشیدن نیست تا دوست چه خواهد.
جنگ ایران و روس و شکست تلخِ آن ما را به فقدان مبنایی برای درک و آگاهی از بحرانی که موجب انحطاط ایران شده بود، هشدار داد. دارالسلطنهی تبریز پس از شکستِ جنگ، خط مقدمِ نزاعی در دربار قاجاری حول این پرسش شد که "مشکل چیست؟" و انقلابِ مشروطه ذیل همین پرسش رخداد و زیرِ ناتوانی در پاسخ به آن، درهم شکست. ما هنوز هم از توضیح منطقِ شکست و گرفتاریمان در مهلکهی انحطاط عاجزیم.
ایران قرنها پایداری کرده اما بایست توجه داشت که این پایداری و زنده ماندن همواره به قیمت از دست دادن و وجه المصالحه قرار دادن پیکرش [پیکر اندیشه، پیکر فرهنگ و پیکر سرزمین] میسر شده است. در دام چنین بحران و انحطاطی، بقا بیقیمت نیست.
اما امروز دیگر ما به اصطلاح "به تهِ دیگ رسیدهایم"، چیزی برای قربانی کردن وجود ندارد، تیغ به شاهرگ رسیده است. این شمشیرِ داموکلس به تار مویِ آخرین نفسهای آگاهی ملی ما بسته است. اگر دریابیماش چنان نقطهی آغازی برای برخاستن و رستاخیز "ایران" خواهد بود، نقطهی پایانی بر غبار غفلت و جهل از آگاهی ملی و میخی بر تابوت بیوطنی و امت اندیشی. و اگر نه سخره بگیریم و در توهم مقیم باشیم این آتش که از سر رحمتِ خدای ایران بر ما درنگی کرد، تر و خشک را خواهد سوزاند.
تکوینِ مفهوم مصالح و منافع ملی چنانکه هیچ چیز در صدر آن جای نداشته باشد جز ایران و مردمش اگر با یاوهگویی و مهملبافی به تعویق افتد، چه بسا دیگر چیزی از موضوعاش بر جای نماند تا در تخدیرِ مهملاتی از جنس مرغوب صنعتیِ روشنفکری گرفته تا سنتیِ حوزوی مشغولمان بدارد، دیگر نه ملت کوروش خواهد ماند نه ملت امام حسین.
این جنگ ۱۲ روزه نیست، طرفین آن هم حکومتها نیستند که کسی از صلح و آتشبس آن خوشحال یا عزادار باشد هرچند اندک هستند کسانی که از توقف بمباران خانهشان غمگیناند. این جنگ در صورت مدرن آن قدمتی بیش از دویست سال دارد با طرفیت انسانی که اگر از نعمت دیدن خورشید محروم است از درک گرمای حرارتش ناتوان نیست و جماعتی مومیایی شده در بیخردی با زیستی نباتی که بقا و ماندن برایشان در دریوزه کردن منفعتهای شخصی و قبیلهای خلاصه شده است. این جنگ به عظمت همان جنگی هست که ایران را "زنده" از دوران باستان به اسلامی گذر داد، ما در همان آستانهایم، جنگی دویست ساله برای عبور از قدیم به جدید.
خدا ایران را نگهدارد.
ایران قرنها پایداری کرده اما بایست توجه داشت که این پایداری و زنده ماندن همواره به قیمت از دست دادن و وجه المصالحه قرار دادن پیکرش [پیکر اندیشه، پیکر فرهنگ و پیکر سرزمین] میسر شده است. در دام چنین بحران و انحطاطی، بقا بیقیمت نیست.
اما امروز دیگر ما به اصطلاح "به تهِ دیگ رسیدهایم"، چیزی برای قربانی کردن وجود ندارد، تیغ به شاهرگ رسیده است. این شمشیرِ داموکلس به تار مویِ آخرین نفسهای آگاهی ملی ما بسته است. اگر دریابیماش چنان نقطهی آغازی برای برخاستن و رستاخیز "ایران" خواهد بود، نقطهی پایانی بر غبار غفلت و جهل از آگاهی ملی و میخی بر تابوت بیوطنی و امت اندیشی. و اگر نه سخره بگیریم و در توهم مقیم باشیم این آتش که از سر رحمتِ خدای ایران بر ما درنگی کرد، تر و خشک را خواهد سوزاند.
تکوینِ مفهوم مصالح و منافع ملی چنانکه هیچ چیز در صدر آن جای نداشته باشد جز ایران و مردمش اگر با یاوهگویی و مهملبافی به تعویق افتد، چه بسا دیگر چیزی از موضوعاش بر جای نماند تا در تخدیرِ مهملاتی از جنس مرغوب صنعتیِ روشنفکری گرفته تا سنتیِ حوزوی مشغولمان بدارد، دیگر نه ملت کوروش خواهد ماند نه ملت امام حسین.
این جنگ ۱۲ روزه نیست، طرفین آن هم حکومتها نیستند که کسی از صلح و آتشبس آن خوشحال یا عزادار باشد هرچند اندک هستند کسانی که از توقف بمباران خانهشان غمگیناند. این جنگ در صورت مدرن آن قدمتی بیش از دویست سال دارد با طرفیت انسانی که اگر از نعمت دیدن خورشید محروم است از درک گرمای حرارتش ناتوان نیست و جماعتی مومیایی شده در بیخردی با زیستی نباتی که بقا و ماندن برایشان در دریوزه کردن منفعتهای شخصی و قبیلهای خلاصه شده است. این جنگ به عظمت همان جنگی هست که ایران را "زنده" از دوران باستان به اسلامی گذر داد، ما در همان آستانهایم، جنگی دویست ساله برای عبور از قدیم به جدید.
خدا ایران را نگهدارد.
بعضی پَستر روند، به آن نیت که باز پیش آیند و از جو بِجَهند. اگر به آن نیت پس میرود، نیکوست و اگر به نیت دیگر واپس میرود، خِذلان است.
مقالات شمس
مقالات شمس
یادداشتها؛ کسری نوری
"بوی جسد زیادی را حس میکنم و دیگر نمیتوانم تحمل کنم."
فارغ از اینکه چگونه مغز بر پایهی فرضیات خود، تجربهی حسی را میسازد و این تجربیات صرفا بازتابی از بیرون نیست. اغلب بر این نکته متقاعد شدهایم که ادراک انسان از جهان بیرونی عمدتاً از طریق سیستم حسی و از مسیر حواس پنجگانه (بینایی، شنوایی، بویایی، چشایی و لامسه) انجام میگیرد. اطلاعات حسی از محیط دریافت، به سیگنالهای عصبی تبدیل، و در مغز تحلیل و تفسیر میشوند. بنابراین، آنچه انسان تجربه میکند، حاصل پردازشهای عصبیـشناختیِ اطلاعاتی است که از جهان بیرونی ناشی شدهاند.
مبتنی بر همین اعتقاد هر تجربهی متفاوت و بیرونِ قاعدهای از ادراکِ جهان نوعی اختلال و انحراف از الگوی متعارف است. لذا برچسبِ بیماری خورده، نسخه پیچ شده و سرکوب میشود و از آنجا که آنچه منع شود مایهی تفنن است، در نهایت خود را از لابهلای دراگها بازیابی میکند تا اگر انکار ناشدنیست لااقل تفریحی "غیرمجاز" باشد.
اینها همه برای خرد و منحرف کردن روایتیست که دریافتی دگرگون از جهان و پدیدههایش میتواند دست دهد. روایتی از ادراک با بهرهای از حقیقت که ممکن است پردهدری کند و از لاپوشانی سربپیچد. برای زینب، عاشورا با سرهای بریده و تنهای کاردآجین "ما رأیت الا جمیلا" است. همان عبارت را امروز کسی بگوید، اگر به قرص و تخت تیمارستان زنجیرش نکنند، تسخرش خواهند زد که روی مواد است. با همین نسبت وقتی بهنام محجوبی گفت "من افول انسانیت را دیدم"، آنانکه او را در زندان و تیمارستان نمیخواستند و مدعی دوستیاش بودند، دیدن افول انسانیت را به شعاری سیاسی و مناسب برای توییت کردن و خبر شدن تقلیل میدادند تا حالا که نفعی دارد و نمیتوان از خیرش گذشت دستِ کم در ادراکی نرمال ادغاماش کرده باشند. گو اینکه او "دیده" بود.
همین دو روز پیش، دانیل ادری، سرباز اسرائیلی که در کشتارهای غزه و لبنان شرکت داشت در ماشین خود وسط جنگلی در نزدیکی شهر صفِد، خودسوزی کرد و یک سره سوخت. او یادداشتی از خود به جا گذاشته بود «بوی جسد زیادی را حس میکنم و دیگر نمیتوانم تحمل کنم.»
حالا به خیگِ دانیل ادری بستهاند که فلان و بهمان مرض را داشته است تا مبادا این جنگِ مقدسِ ضروری که لابد یک نوبل صلح هم در آستین خود دارد، بویی غیر از شاخههای سبز زیتون بدهد.
دنیا بوی جسد سوخته میدهد - البته که شاید برای دیگری بوی گلاب هم بدهد - اینکه از این بو چه دریافت کنیم و از پس دریافتمان چه کنیم بحث دیگری است اما انکارش با پمپاژ خرواری عطرهای نرمالایز کننده وقتی وسط سلاخ خانه در حال دباغی هستی، خود انحراف و اختلالی است که طبیعی و عادی نمایانده شده است.
حالا نه اینکه سیستمِ معیوب با یک تک یادداشت دانیل درهم بریزد، درهم نمیریزد. بالاخره وقتی منطق سود و زیانِ سلطه حاکم باشد، دیدنِ آنچه مقرر است نادیدنی باشد، نادیده گرفته خواهد شد. من هم مینویسم نه برای تلنگری که برای اشارت به انسانهایی که در همین جهان هستند. و در میانهی تعفن بیآنکه روی پوشند و شانه خالی کنند، میایستند و میکوشند و زیبایی میبینند.
مبتنی بر همین اعتقاد هر تجربهی متفاوت و بیرونِ قاعدهای از ادراکِ جهان نوعی اختلال و انحراف از الگوی متعارف است. لذا برچسبِ بیماری خورده، نسخه پیچ شده و سرکوب میشود و از آنجا که آنچه منع شود مایهی تفنن است، در نهایت خود را از لابهلای دراگها بازیابی میکند تا اگر انکار ناشدنیست لااقل تفریحی "غیرمجاز" باشد.
اینها همه برای خرد و منحرف کردن روایتیست که دریافتی دگرگون از جهان و پدیدههایش میتواند دست دهد. روایتی از ادراک با بهرهای از حقیقت که ممکن است پردهدری کند و از لاپوشانی سربپیچد. برای زینب، عاشورا با سرهای بریده و تنهای کاردآجین "ما رأیت الا جمیلا" است. همان عبارت را امروز کسی بگوید، اگر به قرص و تخت تیمارستان زنجیرش نکنند، تسخرش خواهند زد که روی مواد است. با همین نسبت وقتی بهنام محجوبی گفت "من افول انسانیت را دیدم"، آنانکه او را در زندان و تیمارستان نمیخواستند و مدعی دوستیاش بودند، دیدن افول انسانیت را به شعاری سیاسی و مناسب برای توییت کردن و خبر شدن تقلیل میدادند تا حالا که نفعی دارد و نمیتوان از خیرش گذشت دستِ کم در ادراکی نرمال ادغاماش کرده باشند. گو اینکه او "دیده" بود.
همین دو روز پیش، دانیل ادری، سرباز اسرائیلی که در کشتارهای غزه و لبنان شرکت داشت در ماشین خود وسط جنگلی در نزدیکی شهر صفِد، خودسوزی کرد و یک سره سوخت. او یادداشتی از خود به جا گذاشته بود «بوی جسد زیادی را حس میکنم و دیگر نمیتوانم تحمل کنم.»
حالا به خیگِ دانیل ادری بستهاند که فلان و بهمان مرض را داشته است تا مبادا این جنگِ مقدسِ ضروری که لابد یک نوبل صلح هم در آستین خود دارد، بویی غیر از شاخههای سبز زیتون بدهد.
دنیا بوی جسد سوخته میدهد - البته که شاید برای دیگری بوی گلاب هم بدهد - اینکه از این بو چه دریافت کنیم و از پس دریافتمان چه کنیم بحث دیگری است اما انکارش با پمپاژ خرواری عطرهای نرمالایز کننده وقتی وسط سلاخ خانه در حال دباغی هستی، خود انحراف و اختلالی است که طبیعی و عادی نمایانده شده است.
حالا نه اینکه سیستمِ معیوب با یک تک یادداشت دانیل درهم بریزد، درهم نمیریزد. بالاخره وقتی منطق سود و زیانِ سلطه حاکم باشد، دیدنِ آنچه مقرر است نادیدنی باشد، نادیده گرفته خواهد شد. من هم مینویسم نه برای تلنگری که برای اشارت به انسانهایی که در همین جهان هستند. و در میانهی تعفن بیآنکه روی پوشند و شانه خالی کنند، میایستند و میکوشند و زیبایی میبینند.
دست بوسیدنِ تنهایی یعنی احساس اطاعت و انقیاد نسبت به طرف و حال آنکه ما میگوییم بشر هیچ اطاعت و انقیادی به دیگری بدهکار نیست. | به همین حساب میبینید در پندصالح که حضرت صالحعلیشاه مرقوم فرمودهاند، خطابش برادران من [است] و نفرمودهاند فرزندان من، فرمودهاند برادران من.
دکتر نورعلی تابنده
۲۴ اردیبهشت سال ۹۰
من میگویم "انحراف" از آموزههای تصوف اما برخی میگویند اساسا تاثیر تصوف و عرفان بر تکوین آگاهی در ایران موجب شد تا ما ایرانیها به طور تاریخی در رابطهی شبان-رمه گرفتار شویم. من این را نمیپذیرم، برایش دلایل تاریخی دارم، اما میپذیرم که خیالِ شاه آرمانی چنان مسحور کننده بود که هر کدخدای دهی دلش بخواهد قبلهی عالم صدایش بزنند و زدند. و دیدید و میبینید و احتمالا تا اطلاع ثانوی هم در بر همین پاشنه خواهد چرخید.
حرف از دموکراسی میزنیم، خیال شورا میپرورانیم اما در نهایت یا نوچه هستیم یا لاتی که پی نوچه میگردد. یا برای لقب پدر دلمان قنج میرود یا در پا کوبیدن و تعظیم کردن و دست بوسیدن از هم سبقت میگیریم. بالاخره از این میدان چوپان-گله خارج نمیشویم، حرجی هم نیست. لابد مشکلی وجود دارد که دست کم از مشروطه به این سو ژست آزاد اندیشی و استقلال فکری گرفتهایم اما پای سفرهی انقیاد و اطاعت نشستهایم.
اینها را پیش از این گفتهام، طالب تجدید گفتن هم نیستم، امروز در حال مطالعهی بیانات دکتر تابنده بودم و از خود پرسیدم چطور میشود آخر که کسی ادعا کند اندیشهی ایرانی به یغمای تصوف رفت؟
دکتر نورعلی تابنده
۲۴ اردیبهشت سال ۹۰
من میگویم "انحراف" از آموزههای تصوف اما برخی میگویند اساسا تاثیر تصوف و عرفان بر تکوین آگاهی در ایران موجب شد تا ما ایرانیها به طور تاریخی در رابطهی شبان-رمه گرفتار شویم. من این را نمیپذیرم، برایش دلایل تاریخی دارم، اما میپذیرم که خیالِ شاه آرمانی چنان مسحور کننده بود که هر کدخدای دهی دلش بخواهد قبلهی عالم صدایش بزنند و زدند. و دیدید و میبینید و احتمالا تا اطلاع ثانوی هم در بر همین پاشنه خواهد چرخید.
حرف از دموکراسی میزنیم، خیال شورا میپرورانیم اما در نهایت یا نوچه هستیم یا لاتی که پی نوچه میگردد. یا برای لقب پدر دلمان قنج میرود یا در پا کوبیدن و تعظیم کردن و دست بوسیدن از هم سبقت میگیریم. بالاخره از این میدان چوپان-گله خارج نمیشویم، حرجی هم نیست. لابد مشکلی وجود دارد که دست کم از مشروطه به این سو ژست آزاد اندیشی و استقلال فکری گرفتهایم اما پای سفرهی انقیاد و اطاعت نشستهایم.
اینها را پیش از این گفتهام، طالب تجدید گفتن هم نیستم، امروز در حال مطالعهی بیانات دکتر تابنده بودم و از خود پرسیدم چطور میشود آخر که کسی ادعا کند اندیشهی ایرانی به یغمای تصوف رفت؟
Bach - Passacaglia & Fugue in C minor, BWV 582
@ClassicMusic3
«یوهان سباستیان باخ»
(پاساکالیا و فوگ در سیمینور)
قطعه معروف باخ به نام پاساکالیا و فوگ، یکی از عظیمترین و باشکوهترین آثاری است که برای ارگ تصنیف شده، برامس هم این فرم فوگ رو در فینال سمفونی چهارمش که اثری حماسی و بسیار مشهور است به کار برده
باخ تمِ عظيم باس زمینه رو با نتهای پدال ارگ بیان میکنه و در روی این زمینه تاروپودی بسیار لطیف و سحرانگیز از ملودیهای کنترپوانی و گامهای تاجوار و آرپژهای بیاندازه ظریف و نفیس میبافه، گاه به گاه تم باس در حدود صوتی فوقانی ارگ هم ظاهر میشه ولی این وضع حكم استثنایی رو داره و قاعدهای محسوب نمیشه، سرانجام پس از بیست واریاسیون که با استادی و مهارت هر چه تمامتر داده شده، تم به اوج بسیار پرشکوه و عالی خود میرسه و در اونجا فوگ دوتایی باعظمت آغاز میشود.
ارکستر سمفونیک لندن، انگلستان، به رهبری جاودانه، لئوپولد استوکوفسکی
ضبط: ١٩۴٨
🎼🎼🎼
🆔 @ClassicMusic3
(پاساکالیا و فوگ در سیمینور)
قطعه معروف باخ به نام پاساکالیا و فوگ، یکی از عظیمترین و باشکوهترین آثاری است که برای ارگ تصنیف شده، برامس هم این فرم فوگ رو در فینال سمفونی چهارمش که اثری حماسی و بسیار مشهور است به کار برده
باخ تمِ عظيم باس زمینه رو با نتهای پدال ارگ بیان میکنه و در روی این زمینه تاروپودی بسیار لطیف و سحرانگیز از ملودیهای کنترپوانی و گامهای تاجوار و آرپژهای بیاندازه ظریف و نفیس میبافه، گاه به گاه تم باس در حدود صوتی فوقانی ارگ هم ظاهر میشه ولی این وضع حكم استثنایی رو داره و قاعدهای محسوب نمیشه، سرانجام پس از بیست واریاسیون که با استادی و مهارت هر چه تمامتر داده شده، تم به اوج بسیار پرشکوه و عالی خود میرسه و در اونجا فوگ دوتایی باعظمت آغاز میشود.
ارکستر سمفونیک لندن، انگلستان، به رهبری جاودانه، لئوپولد استوکوفسکی
ضبط: ١٩۴٨
🎼🎼🎼
🆔 @ClassicMusic3
یادداشتها؛ کسری نوری
@ClassicMusic3 – Bach - Passacaglia & Fugue in C minor, BWV 582
چند روزی است از شنیدن این قطعه لذت میبرم. چنان است که نمیتوانم از آن دست بکشم.
آینه میل نکند. اگر صد سجودش کنی که این یک عیب در روی وی هست از او پنهاندار که او دوست من است، او به زبان حال گوید که البته ممکن نباشد.
گفت: اکنون ای دوست درخواست میکنی که آینه را بدست من ده تا ببینم. بهانه نمیتوانم کردن، سخن ترا نمیتوانم شکستن.
و در دل میگوید که البته بهانهای کنم و آینه بدو ندهم، زیرا اگر بگویم بر روی تو عیب است احتمال نکند، اگر بگویم بر روی آینه عیب است بتر.
باز محبت نمیهلد که بهانه کند. میگوید: اکنون آینه به دست تو بدهم، الا اگر بر روی آینه عیبی بینی آن را از آینه مدان، در آینه عارضی دان آن را، و عکس خود دان، عیب بر خود نه، بر روی آینه عیب منه، و اگر عیب بر خود نمینهی، باری بر من نه، که صاحب آینهام و بر آینه منه.
… این آینه عین حق است، میپندارد که آینه غیر اوست. با این همه چنانکه او را با آینه میل است، آینه را با او میل است. از میل آینه است که او را با آینه میل است، او علی العکس. اگر آینه را بشکنی، مرا شکسته باشی، انا عندالمنکسره.
حاصل، محال است که آینه میل کند و احتیاط کند، و همچنین محک و ترازو که میل او به حق است، اگر هزار بار بگویی که ای ترازو، این کم را راست نمای، میل نکند الا به حق، اگر دویست سال تیمار کنی و سجودش کنی.
گفت: اکنون ای دوست درخواست میکنی که آینه را بدست من ده تا ببینم. بهانه نمیتوانم کردن، سخن ترا نمیتوانم شکستن.
و در دل میگوید که البته بهانهای کنم و آینه بدو ندهم، زیرا اگر بگویم بر روی تو عیب است احتمال نکند، اگر بگویم بر روی آینه عیب است بتر.
باز محبت نمیهلد که بهانه کند. میگوید: اکنون آینه به دست تو بدهم، الا اگر بر روی آینه عیبی بینی آن را از آینه مدان، در آینه عارضی دان آن را، و عکس خود دان، عیب بر خود نه، بر روی آینه عیب منه، و اگر عیب بر خود نمینهی، باری بر من نه، که صاحب آینهام و بر آینه منه.
… این آینه عین حق است، میپندارد که آینه غیر اوست. با این همه چنانکه او را با آینه میل است، آینه را با او میل است. از میل آینه است که او را با آینه میل است، او علی العکس. اگر آینه را بشکنی، مرا شکسته باشی، انا عندالمنکسره.
حاصل، محال است که آینه میل کند و احتیاط کند، و همچنین محک و ترازو که میل او به حق است، اگر هزار بار بگویی که ای ترازو، این کم را راست نمای، میل نکند الا به حق، اگر دویست سال تیمار کنی و سجودش کنی.
یادداشتها؛ کسری نوری
@Yaghmashup
نباشد عیب پرسیدن تو را خانه کجا باشد
نشانی ده اگر یابیم وان اقبال ما باشد
تو خورشید جهان باشی ز چشم ما نهان باشی
تو خود این را روا داری وانگه این روا باشد
نگفتی من وفادارم وفا را من خریدارم
ببین در رنگ رخسارم بیندیش این وفا باشد
بیا ای یار لعلین لب دلم گم گشت در قالب
دلم داغ شما دارد یقین پیش شما باشد
در این آتش کبابم من خراب اندر خرابم من
چه باشد ای سر خوبان تنی کز سر جدا باشد
دل من در فراق جان چو ماری سرزده پیچان
بگرد نقش تو گردان مثال آسیا باشد
بگفتم ای دل مسکین بیا بر جای خود بنشین
حذر کن ز آتش پرکین دل من گفت تا باشد
فروبستست تدبیرم بیا ای یار شبگیرم
بپرس از شاه کشمیرم کسی را کاشنا باشد
خود او پیدا و پنهانست جهان نقش است و او جانست
بیندیش این چه سلطانست مگر نور خدا باشد
خروش و جوش هر مستی ز جوش خم می باشد
سبکساری هر آهن ز تو آهن ربا باشد
خریدی خانه دل را دل آن توست میدانی
هر آنچ هست در خانه از آن کدخدا باشد
قماشی کان تو نبود برون انداز از خانه
درون مسجد اقصی سگ مرده چرا باشد
مسلم گشت دلداری تو را ای تو دل عالم
مسلم گشت جان بخشی تو را وان دم تو را باشد
که دریا را شکافیدن بود چالاکی موسی
قبای مه شکافیدن ز نور مصطفی باشد
برآرد عشق یک فتنه که مردم راه کُه گیرد
به شهر اندر کسی ماند که جویای فنا باشد
زند آتش در این بیشه که بگریزند نخجیران
ز آتش هر که نگریزد چو ابراهیم ما باشد
خمش کوته کن ای خاطر که علم اول و آخر
بیان کرده بود عاشق چو پیش شاه لا باشد
نشانی ده اگر یابیم وان اقبال ما باشد
تو خورشید جهان باشی ز چشم ما نهان باشی
تو خود این را روا داری وانگه این روا باشد
نگفتی من وفادارم وفا را من خریدارم
ببین در رنگ رخسارم بیندیش این وفا باشد
بیا ای یار لعلین لب دلم گم گشت در قالب
دلم داغ شما دارد یقین پیش شما باشد
در این آتش کبابم من خراب اندر خرابم من
چه باشد ای سر خوبان تنی کز سر جدا باشد
دل من در فراق جان چو ماری سرزده پیچان
بگرد نقش تو گردان مثال آسیا باشد
بگفتم ای دل مسکین بیا بر جای خود بنشین
حذر کن ز آتش پرکین دل من گفت تا باشد
فروبستست تدبیرم بیا ای یار شبگیرم
بپرس از شاه کشمیرم کسی را کاشنا باشد
خود او پیدا و پنهانست جهان نقش است و او جانست
بیندیش این چه سلطانست مگر نور خدا باشد
خروش و جوش هر مستی ز جوش خم می باشد
سبکساری هر آهن ز تو آهن ربا باشد
خریدی خانه دل را دل آن توست میدانی
هر آنچ هست در خانه از آن کدخدا باشد
قماشی کان تو نبود برون انداز از خانه
درون مسجد اقصی سگ مرده چرا باشد
مسلم گشت دلداری تو را ای تو دل عالم
مسلم گشت جان بخشی تو را وان دم تو را باشد
که دریا را شکافیدن بود چالاکی موسی
قبای مه شکافیدن ز نور مصطفی باشد
برآرد عشق یک فتنه که مردم راه کُه گیرد
به شهر اندر کسی ماند که جویای فنا باشد
زند آتش در این بیشه که بگریزند نخجیران
ز آتش هر که نگریزد چو ابراهیم ما باشد
خمش کوته کن ای خاطر که علم اول و آخر
بیان کرده بود عاشق چو پیش شاه لا باشد
یادداشتها؛ کسری نوری
نباشد عیب پرسیدن تو را خانه کجا باشد نشانی ده اگر یابیم وان اقبال ما باشد تو خورشید جهان باشی ز چشم ما نهان باشی تو خود این را روا داری وانگه این روا باشد نگفتی من وفادارم وفا را من خریدارم ببین در رنگ رخسارم بیندیش این وفا باشد بیا ای یار لعلین لب دلم…
من مفتون استعارههایی میشوم که جهان ما را میسازد. استعارههایی که عقلانی نیست اما عقل ما با آنها میاندیشد و در آنجا خانه دارد.
دوستتر داشتم که دل و دماغ این بود تا بیشتر بنویسم از آن استعارهها و تصویرهایی که مرا شیدای خود کرده و ما از پشت شیشهی آنها به زندگی نگاه میکنیم.
اما نقداً این استعارهی "پیدای پنهان" را نگاه کنید. گویی نور از منشور اینها میگذرد.
دوستتر داشتم که دل و دماغ این بود تا بیشتر بنویسم از آن استعارهها و تصویرهایی که مرا شیدای خود کرده و ما از پشت شیشهی آنها به زندگی نگاه میکنیم.
اما نقداً این استعارهی "پیدای پنهان" را نگاه کنید. گویی نور از منشور اینها میگذرد.
یادداشتها؛ کسری نوری
https://m.imdb.com/title/tt36998986/?ref_=ext_shr_lnk
فکر کردم چیزی بنویسم دربارهی تجربهام از دیدن این مستند سریالی اما به نظرم نیاز به مقدمهای ندارد، ببینیدش اگر در دنیای شما هم اسکورسیزی یکی از قصهگوهاست.
"دکتر با حرفهایم مخالفتی نکرد، اما انگار احساسش این است که من یک جور عقدهٔ کمالگرایی دارم. خیلی حرفها زد؛ اندر باب مزایا و محاسن زندگانی معمولی و نهچندان کامل، و اندر باب پذیرفتن نقاط ضعف خود و دیگران—که تمامش هم درست و معقول بود. با او موافقم، اما فقط بطور نظری. شخصاً تا روز قیامت از نظریهٔ تمایززدایی و یکسانپذیری دفاع خواهم کرد، به این خاطر که مآلاً به تندرستی و نوعی شادکامی بسیار راستین و رشکانگیز میانجامد. اگر بهطور کامل از آن پیروی شود، همان راه تائو و بیشک والاترین راههاست. اما آدمی که فطرتاً اهل گزینش و تمایز باشد، وقتی به این مرحله برسد ناچار میشود شعر را کنار بگذارد، ناچار میشود فراسوی شعر برود. یعنی امکان ندارد چنین آدمی بتواند یاد بگیرد ــ یا خودش را وادار کند ــ که از شعر بد بطور تجریدی خوشش بیاید، چه رسد به این که آن را با شعر خوب یکسان بداند. بنابراین مجبور میشود شعر را یکسره کنار بگذارد. به او گفتم که این کار، کار چندان سادهای نیست. دکتر سیمس گفت که دارم زیادی متّه به خشخاش میگذارم. یعنی دقیقاً همان کاری که، به قول او، فقط از یک آدم کمالگرا انتظار میرود. میتوانم انکار کنم؟"تیرهای سقف را بالا بگذارید، نجاران و سیمور: پیشگفتار
جی. دی. سلینجر
ترجمهی شیرین تعاونی