امروز وقتی میخواستم وارد کتابخانه شوم این عکس را گرفتم، با خودم گفتم حالا جای اینکه در این لحظه زندگی کنی و همراه درختها و کلاغها و آدمها باشی، پرت ثبت کردنش بودی که مبادا از دستت سُر بخورد یا خرج اینجا کنی؟
خندهدار است که آدمی، خصوص آدم امروز با عکس و خاطره کسی یا چیزی بیشتر دمساز است تا خودش. فارغ از بحث اهمیت تاریخی حفظ میراث که نافی "دم را غنیمت شمردن" نیست، این لگدیست که هر از گاهی باید به خود بزنم.
خندهدار است که آدمی، خصوص آدم امروز با عکس و خاطره کسی یا چیزی بیشتر دمساز است تا خودش. فارغ از بحث اهمیت تاریخی حفظ میراث که نافی "دم را غنیمت شمردن" نیست، این لگدیست که هر از گاهی باید به خود بزنم.
یادداشتها؛ کسری نوری
امروز وقتی میخواستم وارد کتابخانه شوم این عکس را گرفتم، با خودم گفتم حالا جای اینکه در این لحظه زندگی کنی و همراه درختها و کلاغها و آدمها باشی، پرت ثبت کردنش بودی که مبادا از دستت سُر بخورد یا خرج اینجا کنی؟ خندهدار است که آدمی، خصوص آدم امروز با عکس…
اما من میخواهم این عکس را خرج مسئلهی #زمستان کنم، لابد زمستان اخوان ثالث را خواندهاید و با آن فیگور تاریخی "لولیوش مغمومِ در زمستان مانده" چندباری همذات پنداری کردهاید. با اینکه متاخر است و به عبارتی شعر نو است اما یکی از بهترین بیانهای رکود و فسردگی اجتماع است. این نالهی زمستان دیر زمانیست در کنج این کاشانه بلند است اما از حوالی مشروطه به بعد هر گوشه که سری بچرخانید یکی دارد دربارهی زمستان و سرما و زمهریر میگوید. لابد آن شوک ادراکی که از پس انحطاطی دراز دامن خواب زمستانی ما را آشفته کرد سبب این همه آه و ناله شد. البته اینکه با فرا رسیدن دوران جدید و آگاهی از واماندگیمان چه چیز ارزندهای بیش از ناله از حنجره بیرون دادهایم بحثی دیگر است. من اینجا مرادم از پرداختن به ناله تحقیر آن نیست، آدمی را که از درد خبری نباشد الزاما بیدرد نیست، اتفاقا دردش حادتر است که نالهای نمیکند. هرچند از جایی به بعد خود "ناله کردن" از آنجا که در پیوستش "آگاهی از درد" مفروض داشته شده ژستی برای ابراز غیر مستقیم آگاه بودن میشود و امان از خیل ناله کنهای "خود آگاه پندار" که چه تعزیهای از نالهی منفعل راه انداختهاند.
گذشته از اینها در سردی زمستان، امید بهار هم خوابیده. آنکه از زمستان میگوید از روال طبیعت این را هم میداند که سه ماه بعد از این بهار خواهد آمد. به تعبیری استعارهی زمستان، استعارهی انتظار بهار است و اگر از این چشم انداز نگاه کنیم میتوان به این مسئله هم اشارتی کرد که ما بیش از "سنگِ تیپا خورده"، سنگِ امیدوار بودهایم و چشم انتظاریم تا بالاخره روزی "مسیحای جوانمرد"مان در بگشاید و سلام را پاسخ گوید.
وقتی از امتناع امکان اندیشیدن در تاریخ ایران گفته میشود اشاره به همین "هوای بس ناجوانمردانه سرد" دارد و از آنجا که "سرما نه همه سردِ زمستان باشد"، سراغی از آن را در هرجایی از زندگی میتوان جست. اما وقتی جهالت و حماقت دامن گیر زمانه شده لاجرم هر کوششی هم که باشد جز در سوز سرمای استخوان سوز زمستان مکانی دیگر نخواهد یافت. منظور اگر روی تاریخ ایران [به فرض که به تجسم درآید] zoom out میکنید و از چهار فصل خدا فقط زمستان میبینید - دست کم از دورهی به اصطلاح زرین فرهنگی به این طرف - معنای آن اما فقدان کوشش نیست.
اینکه آیا بالاخره قرار است زمستان به سرآید یا نه هم بحثی دیگر است و فعلا بگذارید در همان فیگور لولیوشِ مغمومِ امیدوار منجمد باشیم، اما یک سوال اگر نقطهی تعلیق سریال پربینندهی got روی "زمستان میآید" [winter_is_coming] بنا شده بود در حکایت زمستانِ نرفتنی تاریخ ما نقطهی تعلیق کجاست، "بهار میآید؟" احتمالا. من تعجب نمی کنم اگر روزی در آن دنیا - آخر بعید است دیگر به عمر ما هم قد بدهد- کسی مرا خبر کند که در آن "کهن بوم و بر" دوست داشتنیات برای مقاومت در برابر آمدن بهار و در گشودن مسیحای جوانمرد، این خیل خواب زدهها که با هیچ لگدی تکان نمیخوردند یکباره متفق شدند که: "مباد محض خاطر مشتی سنگ تیپا خوردهی گیرم امیدوار، دربگشایی! دستت را از روی دستگیرهی در بردار و به خاطر خود تشویش مده، سمعکت را خاموش و استراحت کن."
در آخر اما در #زمستان به مثابهی اقتضاء، ضرورت و چه بسا موهبت هم نگاه کردهاند که این نگاهها تنها از اهل تصوف برمیآید و گواهی بدهید آدمی که در وسط زمستان هم فسرده نباشد توفیر دارد با آن فسردگانی که اگر قدمی هم از قدم بردارند نه سالی و ماهی که قرنی شاید به طول انجامد. به زعم من اگر وقتی کسی خواست در باب راز تداوم تاریخی ایران سراغ نشانهها برود، نه پی سنگ تیپا خوردهها که باید پی الماسها باشد، وانگاه ایران را کان الماس بیابد. من اشارهام را در این باره به مولانا مختصر میکنم تا دیگر بیش از این طول ندهم، او چند جایی در کتابهای مختلفش به این زمستان لطف اشاره دارد اما من در این میان از حکایت ذوالقرنین و کوه قاف بیشتر لذت میبرم.
گفت اینک دشت سیصدساله راه
کوههای برف پر کردست شاه
کوه بر که بیشمار و بیعدد
میرسد در هر زمان برفش مدد
کوه برفی میزند بر دیگری
میرساند برف سردی تا ثری
کوه برفی میزند بر کوه برف
دم به دم ز انبار بیحد و شگرف
گر نبودی این چنین وادی شها
تف دوزخ محو کردی مر مرا
غافلان را کوههای برف دان
تا نسوزد پردههای عاقلان
گر نبودی عکس جهل برفباف
سوختی از نار شوق آن کوه قاف
گذشته از اینها در سردی زمستان، امید بهار هم خوابیده. آنکه از زمستان میگوید از روال طبیعت این را هم میداند که سه ماه بعد از این بهار خواهد آمد. به تعبیری استعارهی زمستان، استعارهی انتظار بهار است و اگر از این چشم انداز نگاه کنیم میتوان به این مسئله هم اشارتی کرد که ما بیش از "سنگِ تیپا خورده"، سنگِ امیدوار بودهایم و چشم انتظاریم تا بالاخره روزی "مسیحای جوانمرد"مان در بگشاید و سلام را پاسخ گوید.
وقتی از امتناع امکان اندیشیدن در تاریخ ایران گفته میشود اشاره به همین "هوای بس ناجوانمردانه سرد" دارد و از آنجا که "سرما نه همه سردِ زمستان باشد"، سراغی از آن را در هرجایی از زندگی میتوان جست. اما وقتی جهالت و حماقت دامن گیر زمانه شده لاجرم هر کوششی هم که باشد جز در سوز سرمای استخوان سوز زمستان مکانی دیگر نخواهد یافت. منظور اگر روی تاریخ ایران [به فرض که به تجسم درآید] zoom out میکنید و از چهار فصل خدا فقط زمستان میبینید - دست کم از دورهی به اصطلاح زرین فرهنگی به این طرف - معنای آن اما فقدان کوشش نیست.
اینکه آیا بالاخره قرار است زمستان به سرآید یا نه هم بحثی دیگر است و فعلا بگذارید در همان فیگور لولیوشِ مغمومِ امیدوار منجمد باشیم، اما یک سوال اگر نقطهی تعلیق سریال پربینندهی got روی "زمستان میآید" [winter_is_coming] بنا شده بود در حکایت زمستانِ نرفتنی تاریخ ما نقطهی تعلیق کجاست، "بهار میآید؟" احتمالا. من تعجب نمی کنم اگر روزی در آن دنیا - آخر بعید است دیگر به عمر ما هم قد بدهد- کسی مرا خبر کند که در آن "کهن بوم و بر" دوست داشتنیات برای مقاومت در برابر آمدن بهار و در گشودن مسیحای جوانمرد، این خیل خواب زدهها که با هیچ لگدی تکان نمیخوردند یکباره متفق شدند که: "مباد محض خاطر مشتی سنگ تیپا خوردهی گیرم امیدوار، دربگشایی! دستت را از روی دستگیرهی در بردار و به خاطر خود تشویش مده، سمعکت را خاموش و استراحت کن."
در آخر اما در #زمستان به مثابهی اقتضاء، ضرورت و چه بسا موهبت هم نگاه کردهاند که این نگاهها تنها از اهل تصوف برمیآید و گواهی بدهید آدمی که در وسط زمستان هم فسرده نباشد توفیر دارد با آن فسردگانی که اگر قدمی هم از قدم بردارند نه سالی و ماهی که قرنی شاید به طول انجامد. به زعم من اگر وقتی کسی خواست در باب راز تداوم تاریخی ایران سراغ نشانهها برود، نه پی سنگ تیپا خوردهها که باید پی الماسها باشد، وانگاه ایران را کان الماس بیابد. من اشارهام را در این باره به مولانا مختصر میکنم تا دیگر بیش از این طول ندهم، او چند جایی در کتابهای مختلفش به این زمستان لطف اشاره دارد اما من در این میان از حکایت ذوالقرنین و کوه قاف بیشتر لذت میبرم.
گفت اینک دشت سیصدساله راه
کوههای برف پر کردست شاه
کوه بر که بیشمار و بیعدد
میرسد در هر زمان برفش مدد
کوه برفی میزند بر دیگری
میرساند برف سردی تا ثری
کوه برفی میزند بر کوه برف
دم به دم ز انبار بیحد و شگرف
گر نبودی این چنین وادی شها
تف دوزخ محو کردی مر مرا
غافلان را کوههای برف دان
تا نسوزد پردههای عاقلان
گر نبودی عکس جهل برفباف
سوختی از نار شوق آن کوه قاف
Clash Report
South of Gaza City: A comparison between 2022 and last week (2024).
عکسها شرحی لازم ندارد، آن اوایل کسی از من پرسید بالاخره حماس نابود میشود؟ من همان وقت گفتم مسئله نابودی حماس نیست، مسئله مردمی هستند که به ظلم خانه و کاشانهی آنها اشغال شده، حتی اگر همهی نظمِ تحمیلی هم بر این قرار باشد که نادیده گرفته شوند، خودشان که نمیتواند خویشتن را فراموش کنند، چارهی اشغال حافظه اف ۳۵ نیست.
من نمیدانم چه زمانی #غزه رنگ صلح و آرامش خواهد دید، به این آتش بس نیم بند هم امیدی ندارم، اما به نظرم ضرورت دارد که ما در ایران به آنچه در منطقهی مشترک فرهنگی، تاریخی و اعتقادیمان در حال رخداد است توجه داشته باشیم و به آن فکر کنیم که چگونه میتوان از رنج انسان کاست.
من نمیدانم چه زمانی #غزه رنگ صلح و آرامش خواهد دید، به این آتش بس نیم بند هم امیدی ندارم، اما به نظرم ضرورت دارد که ما در ایران به آنچه در منطقهی مشترک فرهنگی، تاریخی و اعتقادیمان در حال رخداد است توجه داشته باشیم و به آن فکر کنیم که چگونه میتوان از رنج انسان کاست.
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
دوستی به من یادآوری کرد چیزی اینجا بنویسم، از طرفی فعلا چنان سدی که بر رود میبندند تا آبی که از آسمان میرسد را جمع کند و به وقت و اندازهاش جاری کند، دریچههای سدِ سخن بستهست. نمیدانم چرا؟ شاید از بهار و سیرابی زمین است که جاری شدن موکول به قحطی و خشکسالی شده و شاید هنوز قدری از آسمان نرسیده که بخواهد جاری شود. نمیدانم.
اما اگر از من میپرسید لبریزم از یاد دوست که همه است؛ جهان است، ایران است، خانواده است، رفیق است. آن یاد را پشت سدها نمیشود نگه داشت اما سخنش را، حرفش را بیغمزهاش نمیتوان جاری کرد.
قافیه اندیشم و دلدار من
گویدم مَندیش جز دیدار من.
فکر کردم حالا که سخنی جاری نمیشود دست کم تصویر آشنایی از آنچه دوست میدارم اینجا بگذارم که یاد دوست و دوستی کرده باشم.
اما اگر از من میپرسید لبریزم از یاد دوست که همه است؛ جهان است، ایران است، خانواده است، رفیق است. آن یاد را پشت سدها نمیشود نگه داشت اما سخنش را، حرفش را بیغمزهاش نمیتوان جاری کرد.
قافیه اندیشم و دلدار من
گویدم مَندیش جز دیدار من.
فکر کردم حالا که سخنی جاری نمیشود دست کم تصویر آشنایی از آنچه دوست میدارم اینجا بگذارم که یاد دوست و دوستی کرده باشم.
ای دل ار سیل فنا بنیاد هستی برکند
چون تو را نوح است کشتیبان ز طوفان غم مخور
خداوند حافظ و نگاهدارندهی ایران باشد و لیاقتِ توفیقِ این نگاهداری را که قرنهاست به مردمانش داده به ما هم بدهد.
چون تو را نوح است کشتیبان ز طوفان غم مخور
خداوند حافظ و نگاهدارندهی ایران باشد و لیاقتِ توفیقِ این نگاهداری را که قرنهاست به مردمانش داده به ما هم بدهد.
من میخواهم قدردانی کنم؛ از مردمم، از رفقایم، از خانوادهام، از دوستان عزیزی که تا حال آنها را ندیدهام که بیمنت و با اشتیاق مردمشان، دوستانشان، خانوادهشان را به خانهی خود دعوت میکنند تا در امان باشند.
میخواهم همدلی کنم با نگرانی و عذابی که مردمم چه در ایران و چه در غربت میکشند از اینکه شهر و کاشانهشان از شهر و خانهی دیگری امنتر است.
میخواهم این موهبت را به خود یادآوری کنم که با چنین مردمی هموطن هستم، همشهری هستم، همخانه هستم.
سنگ خارای ایران شمایید.
میخواهم همدلی کنم با نگرانی و عذابی که مردمم چه در ایران و چه در غربت میکشند از اینکه شهر و کاشانهشان از شهر و خانهی دیگری امنتر است.
میخواهم این موهبت را به خود یادآوری کنم که با چنین مردمی هموطن هستم، همشهری هستم، همخانه هستم.
سنگ خارای ایران شمایید.
یادداشتها؛ کسری نوری
میان این همه تشویش در تو مینگرم
در حالی میخواهم از "تشویش" و "نگرانی" بنویسم که خود نگرانم. میدانم بسیاری از شما نیز نگرانید، نگران ایران، خانواده و زندگیتان. این اساسیترین خصیصهی آدمی برای بقاست و سرکوب و نادیده گرفتن آن برای توهمِ "آرامش به هر قیمتی" از انسانیت به دور است اما چه میتوان کرد که ترس و اضطراب چنان خورهای شیرهی جانمان را نمکد و آدمی را فلج نکند؟
معتقدم وقتی بحران چنان عمقی دارد که انسان احساس میکند زمین زیر پایش خالی شده، صرف بسنده کردن به مهارتهای کنترل استرس و داروهای آرامبخش یا غوطه خوردن در تحلیلها و پیشگوییهای بی سر و تهِ سیاسی موثر نخواهد بود و چه بسا همچون تجویز ناموقعِ مُسکنی موجب نادیده گرفتن اساس درد و رنج شود یا چنان جزع و فزع کردن بر درد بیفزاید.
آنچه به نظرم اکنون اهمیت دارد درک وضعیتیست که به هر ترتیب وارد آن شدهایم، امروزِ ما دیگر با پیش از جنگ متفاوت است، مناسبات آن فرق میکند و قاعدتا رفتار ما و امکانهای ما نیز چنین خواهد بود. دیدن ویرانی خانههای مردممان ناگزیر بذر ویرانی را در دلِ ما میکارد و تشویش میآورد و اگر نیاورد باید به انسان بودن خویش شک کنیم. داغ مرگ هموطنهایمان سایهی مرگ را بر زندگیمان مستولی میکند و گزافه است اگر بگوییم نمیکند. ما حالا در میانهای از بزرگترین تشویشهای انسان زندگی میکنیم. اما چه میشود اگر تسلیم آن شویم؟ چه میشود اگر ترس ما را فلج کند؟ نگرانی امان ما را ببُرد تا جایی که حتی تنمان سست شود و از پس خود برنیاید؟ انسانی مسلوب با عقل و ارادهای از پا افتاده چگونه میتواند به داد خویش، خانواده، مردم و میهنش برسد؟
من در مقام نصیحت برنیامدهام، رطب خورده کِی منع رطب کند؟ من خود نگرانم، اما بنا به قول سعدیِ بزرگ "میان این همه تشویش در تو مینگرم" و میخواهم آن را به خود یادآوری کنم تا بر این نگرانی لگام بزنم. آدمی اگر تا حال به زمین زیر پایش غافل بوده و اکنون معلق در ترس و نگرانی است، بایست زمین زیر پایش را بجوید و بر آن بایستد و اگر آن را پیش از این یافته است که پا محکم کند و متذکرش باشد. هرچند من گمان آن ندارم که ما بیبُته و زمین باشیم که اگر بودیم بایست تا حال از هم پاشیده میشدیم و ایرانمان را در موزهها میجستیم. ما ایستادهایم و دوام آوردهایم چون زمینی برای ایستادن داشته و داریم، چون در تاریخ سراسر تشویشمان به جای چشم دوختن به تاریکی و برهوت، "تویی" برای نگریستن داشتهایم تا چشم به او دوزیم.
پ.ن: من معمولا اهل عکس گرفتن نیستم، آخرین شبِ پیش از آغاز جنگ به اتفاق دوستانم به آسمان، ماه و زیباییاش نگاه میکردیم و عکسی از آنچه میدیدم گرفتم.
معتقدم وقتی بحران چنان عمقی دارد که انسان احساس میکند زمین زیر پایش خالی شده، صرف بسنده کردن به مهارتهای کنترل استرس و داروهای آرامبخش یا غوطه خوردن در تحلیلها و پیشگوییهای بی سر و تهِ سیاسی موثر نخواهد بود و چه بسا همچون تجویز ناموقعِ مُسکنی موجب نادیده گرفتن اساس درد و رنج شود یا چنان جزع و فزع کردن بر درد بیفزاید.
آنچه به نظرم اکنون اهمیت دارد درک وضعیتیست که به هر ترتیب وارد آن شدهایم، امروزِ ما دیگر با پیش از جنگ متفاوت است، مناسبات آن فرق میکند و قاعدتا رفتار ما و امکانهای ما نیز چنین خواهد بود. دیدن ویرانی خانههای مردممان ناگزیر بذر ویرانی را در دلِ ما میکارد و تشویش میآورد و اگر نیاورد باید به انسان بودن خویش شک کنیم. داغ مرگ هموطنهایمان سایهی مرگ را بر زندگیمان مستولی میکند و گزافه است اگر بگوییم نمیکند. ما حالا در میانهای از بزرگترین تشویشهای انسان زندگی میکنیم. اما چه میشود اگر تسلیم آن شویم؟ چه میشود اگر ترس ما را فلج کند؟ نگرانی امان ما را ببُرد تا جایی که حتی تنمان سست شود و از پس خود برنیاید؟ انسانی مسلوب با عقل و ارادهای از پا افتاده چگونه میتواند به داد خویش، خانواده، مردم و میهنش برسد؟
من در مقام نصیحت برنیامدهام، رطب خورده کِی منع رطب کند؟ من خود نگرانم، اما بنا به قول سعدیِ بزرگ "میان این همه تشویش در تو مینگرم" و میخواهم آن را به خود یادآوری کنم تا بر این نگرانی لگام بزنم. آدمی اگر تا حال به زمین زیر پایش غافل بوده و اکنون معلق در ترس و نگرانی است، بایست زمین زیر پایش را بجوید و بر آن بایستد و اگر آن را پیش از این یافته است که پا محکم کند و متذکرش باشد. هرچند من گمان آن ندارم که ما بیبُته و زمین باشیم که اگر بودیم بایست تا حال از هم پاشیده میشدیم و ایرانمان را در موزهها میجستیم. ما ایستادهایم و دوام آوردهایم چون زمینی برای ایستادن داشته و داریم، چون در تاریخ سراسر تشویشمان به جای چشم دوختن به تاریکی و برهوت، "تویی" برای نگریستن داشتهایم تا چشم به او دوزیم.
پ.ن: من معمولا اهل عکس گرفتن نیستم، آخرین شبِ پیش از آغاز جنگ به اتفاق دوستانم به آسمان، ماه و زیباییاش نگاه میکردیم و عکسی از آنچه میدیدم گرفتم.
یادداشتها؛ کسری نوری
خمیده میشود اما نمیشکند.
"چنگیزخان [مغول] چون آوازهی شیخ نجمالدین [کبری] شنیده بود به وی کس فرستاد که من خوارزم را قتل عام خواهم کرد و آن بزرگ باید که از میان ایشان بیرون رود و به ما بپیوندد. شیخ رحمةاﷲعلیه در جواب گفت که هفتاد سال با تلخ و شیرین روزگار در خوارزم با این طایفه به سر بردهام، اکنون که هنگام نزول بلاست، اگر بگریزم از مروت دور باشد."
شیخ نجمالدین کبری معروف به ولیتراش برای همراهی با مردم خوارزم در برابر حملهی مغول دامن از سنگ پر کرده، ایستادگی میکند و جان در همین راه میدهد. لابد میدانید همین امرا و حاکمانِ خوارزمیان پیش از این واقعه مرید و جانشینش شیخ مجدالدین بغدادی را به شهادت رسانده بودند.
"بعد از قتلش خوارزمشاه پشیمان شد و به خدمت شیخ نجم الدین کبری رفت و گفت چنین خطایی از من صادر شده دیَت خون او چه باشد؟ شیخ گفت جان من و جان تو و جان اکثر اهل جهان به دیَت خون او نشاید. چون ناکردنی کرده شد تدارک پذیر نبود."
چون ناکردنی کرده شد.
مورخان و محققان این سرزمین که اغلب به دلیل فقدان نگاه تاریخی مقلد نگاه غرب به ایران هستند - و وقتی چنان باشد ناگزیر جز زائدهای بر تاریخ غرب بیش نمیتوانیم بود-، بر این روایتهای تاریخی خرده میگیرند که تاریخسازی است، هجو و باطل است و سندیت ندارد. گیرم که ندارد، گیرم که افسانه است، بالاخره کسانی که در تاریخ ایران این افسانهها را بافتهاند لاجرم غرضی داشتهاند و با همین کوششها به حفظ و نگاهداری ایران کمر بستهاند تا برای ما قطبنمایی از آموزههای تداوم ایران را به دست دهند و راه گم نکنیم.
شاه بیت این آموزهها به زعم من درک این نکته است که؛ اگر به فراستِ ایمان دریافتید حکمی "تدارک ناپذیر" جاری شد، از بار مسئولیت و وظیفهی شما در برابر وطن و انسانیت نخواهد کاست که "از مروت دور باشد."
شیخ نجمالدین کبری معروف به ولیتراش برای همراهی با مردم خوارزم در برابر حملهی مغول دامن از سنگ پر کرده، ایستادگی میکند و جان در همین راه میدهد. لابد میدانید همین امرا و حاکمانِ خوارزمیان پیش از این واقعه مرید و جانشینش شیخ مجدالدین بغدادی را به شهادت رسانده بودند.
"بعد از قتلش خوارزمشاه پشیمان شد و به خدمت شیخ نجم الدین کبری رفت و گفت چنین خطایی از من صادر شده دیَت خون او چه باشد؟ شیخ گفت جان من و جان تو و جان اکثر اهل جهان به دیَت خون او نشاید. چون ناکردنی کرده شد تدارک پذیر نبود."
چون ناکردنی کرده شد.
مورخان و محققان این سرزمین که اغلب به دلیل فقدان نگاه تاریخی مقلد نگاه غرب به ایران هستند - و وقتی چنان باشد ناگزیر جز زائدهای بر تاریخ غرب بیش نمیتوانیم بود-، بر این روایتهای تاریخی خرده میگیرند که تاریخسازی است، هجو و باطل است و سندیت ندارد. گیرم که ندارد، گیرم که افسانه است، بالاخره کسانی که در تاریخ ایران این افسانهها را بافتهاند لاجرم غرضی داشتهاند و با همین کوششها به حفظ و نگاهداری ایران کمر بستهاند تا برای ما قطبنمایی از آموزههای تداوم ایران را به دست دهند و راه گم نکنیم.
شاه بیت این آموزهها به زعم من درک این نکته است که؛ اگر به فراستِ ایمان دریافتید حکمی "تدارک ناپذیر" جاری شد، از بار مسئولیت و وظیفهی شما در برابر وطن و انسانیت نخواهد کاست که "از مروت دور باشد."
دهمین روز جنگ
به پشت بام میروم و به آسمان خیره میشوم، در انتظار طلوع آفتاب به ماه نگاه میکنم که پیش از جنگ قرص کامل بود و اکنون هلالیست نازک. از خود میپرسم تهران با این خلوتی چرا هنوز دود گرفته است؟ دارد میسوزد.
عادتهای تازه را وارسی میکنم، به پشت بام آمدن، به خبر خواندن و خبر خواندن و خبر خواندن و بیخوابی و سیگاری که حالا زیاد شده.
اگر سوالم نپرسند «که چه میشود؟»، درِ همهی تحلیلهای سیاسی را در کلهام تخته کردهام، به کار نمیآید. تماشا میکنم.
یاد دوست نمیکنم، فراموش نمیشود تا یادش کنم.
به پشت بام میروم و به آسمان خیره میشوم، در انتظار طلوع آفتاب به ماه نگاه میکنم که پیش از جنگ قرص کامل بود و اکنون هلالیست نازک. از خود میپرسم تهران با این خلوتی چرا هنوز دود گرفته است؟ دارد میسوزد.
عادتهای تازه را وارسی میکنم، به پشت بام آمدن، به خبر خواندن و خبر خواندن و خبر خواندن و بیخوابی و سیگاری که حالا زیاد شده.
اگر سوالم نپرسند «که چه میشود؟»، درِ همهی تحلیلهای سیاسی را در کلهام تخته کردهام، به کار نمیآید. تماشا میکنم.
یاد دوست نمیکنم، فراموش نمیشود تا یادش کنم.
بازگرداندن عظمت ایران
من سوالی دارم؛ چگونه، چطور و چه کسی میتواند "عظمت ایران" را به آن برگرداند؟
سوال دیگر؛ "عظمت ایران" از نظر شما چیست؟
سادهانگاری، تقلیل مسائل، تحریف وقایع و خلط و مغالطههایی در کار است. این آلزایمر تاریخی که شکوفایی و سعادت را بیالتفات به مبانی و بیکوششی دربارهی آن، از سر تنبلی "انتظار" میکشد، اثرِ سَم مهلک خوشبینی را در میانهی جنگ دوچندان میکند. اکنون مرز میان تقدیر و تدبیر از هر زمان نازکتر است که همگی از سپاه حق علیه باطل، تا مدیحهسرایان بمبها، تا میهن پرستانِ فانتزی بیاندک تدبیری "حواله به تقدیر میکنند."
عظمت ایران منتهای خواست جمعی ما ایرانیان است، کیست که آن را به جان نخواهد، اما آخر ما از تصویر "عظمت ایران" در روبروی دیدگانمان چه میدانیم تا با تصورش راهی به سوی آن پیدا کنیم؟
ما دو سده است که هنوز مشکل زوال و انحطاط ایران را درنیافتهایم، هر قدمی که در تاریکی به جلو برداشتهایم، دو قدم عقبگرد کردهایم. هنوز درک مسائل بنیادین ایران چنان برای ما غامض است و دچار چنان فقدانی از اندیشهی سیاسی هستیم که از سر ریز آن همه "هیچ" به فضای گفتاریِ فعالین به اصطلاح سیاسی جز صدای طبلی ناساز شنیده نمیشود. اگر انصاف دهید حتی خرده بحثهای ملکم خان و طالبوف و مستشارالدوله و... در مشروطه از این مهملاتِ امروز خوش صداتر بود. آخر چگونه میتوان از عظمت سخن گفت وقتی هنوز مختصات نقطهی کانونی بحرانِ ایران برای ما ناپیداست. لابد منتظریم B2 ها آن را بجویند و سنگر جهل ما را از هم بِدَرند تا بحرانِ ما در خود فرو ریزد.
چه میتوان گفت؟
گیرم روزگار ترک عادت کرده و سعادت تقدیرِ ما ایرانیانی شده باشد که قرنهاست با رنج نگونبختی خو کردهایم، بر بدخواهاش لعنت! از سعادتِ ایران چه میدانیم؟ در قرنهای نگونبختی و زوال آخر کدام حکومت مدعی سعادت و عظمت نبوده است؟ آخر کدام بقال میگوید ماستش ترش است؟ این سنگ بی خونِ جگر خوردن و کوشیدن لعل نمیشود. میشود از انداختن و برپا کردن سخن گفت اما گفتن از عظمتِ ایران، بس گزافهست. من ترجیح میدهم در جای آنکه با سیلی واقعیت از خیالاندیشی برخیزم، خوشخیالی را به وقتی حواله کنم که در خوشی ایران مقیم باشم. مناسبات سیاست جای تدبیر به هر قیمت است و نه واگذاری به تقدیر، بگذاریم تقدیر برای صاحبش بماند، آنچه از ما ساختهست جز کوشیدن نیست تا دوست چه خواهد.
من سوالی دارم؛ چگونه، چطور و چه کسی میتواند "عظمت ایران" را به آن برگرداند؟
سوال دیگر؛ "عظمت ایران" از نظر شما چیست؟
سادهانگاری، تقلیل مسائل، تحریف وقایع و خلط و مغالطههایی در کار است. این آلزایمر تاریخی که شکوفایی و سعادت را بیالتفات به مبانی و بیکوششی دربارهی آن، از سر تنبلی "انتظار" میکشد، اثرِ سَم مهلک خوشبینی را در میانهی جنگ دوچندان میکند. اکنون مرز میان تقدیر و تدبیر از هر زمان نازکتر است که همگی از سپاه حق علیه باطل، تا مدیحهسرایان بمبها، تا میهن پرستانِ فانتزی بیاندک تدبیری "حواله به تقدیر میکنند."
عظمت ایران منتهای خواست جمعی ما ایرانیان است، کیست که آن را به جان نخواهد، اما آخر ما از تصویر "عظمت ایران" در روبروی دیدگانمان چه میدانیم تا با تصورش راهی به سوی آن پیدا کنیم؟
ما دو سده است که هنوز مشکل زوال و انحطاط ایران را درنیافتهایم، هر قدمی که در تاریکی به جلو برداشتهایم، دو قدم عقبگرد کردهایم. هنوز درک مسائل بنیادین ایران چنان برای ما غامض است و دچار چنان فقدانی از اندیشهی سیاسی هستیم که از سر ریز آن همه "هیچ" به فضای گفتاریِ فعالین به اصطلاح سیاسی جز صدای طبلی ناساز شنیده نمیشود. اگر انصاف دهید حتی خرده بحثهای ملکم خان و طالبوف و مستشارالدوله و... در مشروطه از این مهملاتِ امروز خوش صداتر بود. آخر چگونه میتوان از عظمت سخن گفت وقتی هنوز مختصات نقطهی کانونی بحرانِ ایران برای ما ناپیداست. لابد منتظریم B2 ها آن را بجویند و سنگر جهل ما را از هم بِدَرند تا بحرانِ ما در خود فرو ریزد.
چه میتوان گفت؟
گیرم روزگار ترک عادت کرده و سعادت تقدیرِ ما ایرانیانی شده باشد که قرنهاست با رنج نگونبختی خو کردهایم، بر بدخواهاش لعنت! از سعادتِ ایران چه میدانیم؟ در قرنهای نگونبختی و زوال آخر کدام حکومت مدعی سعادت و عظمت نبوده است؟ آخر کدام بقال میگوید ماستش ترش است؟ این سنگ بی خونِ جگر خوردن و کوشیدن لعل نمیشود. میشود از انداختن و برپا کردن سخن گفت اما گفتن از عظمتِ ایران، بس گزافهست. من ترجیح میدهم در جای آنکه با سیلی واقعیت از خیالاندیشی برخیزم، خوشخیالی را به وقتی حواله کنم که در خوشی ایران مقیم باشم. مناسبات سیاست جای تدبیر به هر قیمت است و نه واگذاری به تقدیر، بگذاریم تقدیر برای صاحبش بماند، آنچه از ما ساختهست جز کوشیدن نیست تا دوست چه خواهد.
جنگ ایران و روس و شکست تلخِ آن ما را به فقدان مبنایی برای درک و آگاهی از بحرانی که موجب انحطاط ایران شده بود، هشدار داد. دارالسلطنهی تبریز پس از شکستِ جنگ، خط مقدمِ نزاعی در دربار قاجاری حول این پرسش شد که "مشکل چیست؟" و انقلابِ مشروطه ذیل همین پرسش رخداد و زیرِ ناتوانی در پاسخ به آن، درهم شکست. ما هنوز هم از توضیح منطقِ شکست و گرفتاریمان در مهلکهی انحطاط عاجزیم.
ایران قرنها پایداری کرده اما بایست توجه داشت که این پایداری و زنده ماندن همواره به قیمت از دست دادن و وجه المصالحه قرار دادن پیکرش [پیکر اندیشه، پیکر فرهنگ و پیکر سرزمین] میسر شده است. در دام چنین بحران و انحطاطی، بقا بیقیمت نیست.
اما امروز دیگر ما به اصطلاح "به تهِ دیگ رسیدهایم"، چیزی برای قربانی کردن وجود ندارد، تیغ به شاهرگ رسیده است. این شمشیرِ داموکلس به تار مویِ آخرین نفسهای آگاهی ملی ما بسته است. اگر دریابیماش چنان نقطهی آغازی برای برخاستن و رستاخیز "ایران" خواهد بود، نقطهی پایانی بر غبار غفلت و جهل از آگاهی ملی و میخی بر تابوت بیوطنی و امت اندیشی. و اگر نه سخره بگیریم و در توهم مقیم باشیم این آتش که از سر رحمتِ خدای ایران بر ما درنگی کرد، تر و خشک را خواهد سوزاند.
تکوینِ مفهوم مصالح و منافع ملی چنانکه هیچ چیز در صدر آن جای نداشته باشد جز ایران و مردمش اگر با یاوهگویی و مهملبافی به تعویق افتد، چه بسا دیگر چیزی از موضوعاش بر جای نماند تا در تخدیرِ مهملاتی از جنس مرغوب صنعتیِ روشنفکری گرفته تا سنتیِ حوزوی مشغولمان بدارد، دیگر نه ملت کوروش خواهد ماند نه ملت امام حسین.
این جنگ ۱۲ روزه نیست، طرفین آن هم حکومتها نیستند که کسی از صلح و آتشبس آن خوشحال یا عزادار باشد هرچند اندک هستند کسانی که از توقف بمباران خانهشان غمگیناند. این جنگ در صورت مدرن آن قدمتی بیش از دویست سال دارد با طرفیت انسانی که اگر از نعمت دیدن خورشید محروم است از درک گرمای حرارتش ناتوان نیست و جماعتی مومیایی شده در بیخردی با زیستی نباتی که بقا و ماندن برایشان در دریوزه کردن منفعتهای شخصی و قبیلهای خلاصه شده است. این جنگ به عظمت همان جنگی هست که ایران را "زنده" از دوران باستان به اسلامی گذر داد، ما در همان آستانهایم، جنگی دویست ساله برای عبور از قدیم به جدید.
خدا ایران را نگهدارد.
ایران قرنها پایداری کرده اما بایست توجه داشت که این پایداری و زنده ماندن همواره به قیمت از دست دادن و وجه المصالحه قرار دادن پیکرش [پیکر اندیشه، پیکر فرهنگ و پیکر سرزمین] میسر شده است. در دام چنین بحران و انحطاطی، بقا بیقیمت نیست.
اما امروز دیگر ما به اصطلاح "به تهِ دیگ رسیدهایم"، چیزی برای قربانی کردن وجود ندارد، تیغ به شاهرگ رسیده است. این شمشیرِ داموکلس به تار مویِ آخرین نفسهای آگاهی ملی ما بسته است. اگر دریابیماش چنان نقطهی آغازی برای برخاستن و رستاخیز "ایران" خواهد بود، نقطهی پایانی بر غبار غفلت و جهل از آگاهی ملی و میخی بر تابوت بیوطنی و امت اندیشی. و اگر نه سخره بگیریم و در توهم مقیم باشیم این آتش که از سر رحمتِ خدای ایران بر ما درنگی کرد، تر و خشک را خواهد سوزاند.
تکوینِ مفهوم مصالح و منافع ملی چنانکه هیچ چیز در صدر آن جای نداشته باشد جز ایران و مردمش اگر با یاوهگویی و مهملبافی به تعویق افتد، چه بسا دیگر چیزی از موضوعاش بر جای نماند تا در تخدیرِ مهملاتی از جنس مرغوب صنعتیِ روشنفکری گرفته تا سنتیِ حوزوی مشغولمان بدارد، دیگر نه ملت کوروش خواهد ماند نه ملت امام حسین.
این جنگ ۱۲ روزه نیست، طرفین آن هم حکومتها نیستند که کسی از صلح و آتشبس آن خوشحال یا عزادار باشد هرچند اندک هستند کسانی که از توقف بمباران خانهشان غمگیناند. این جنگ در صورت مدرن آن قدمتی بیش از دویست سال دارد با طرفیت انسانی که اگر از نعمت دیدن خورشید محروم است از درک گرمای حرارتش ناتوان نیست و جماعتی مومیایی شده در بیخردی با زیستی نباتی که بقا و ماندن برایشان در دریوزه کردن منفعتهای شخصی و قبیلهای خلاصه شده است. این جنگ به عظمت همان جنگی هست که ایران را "زنده" از دوران باستان به اسلامی گذر داد، ما در همان آستانهایم، جنگی دویست ساله برای عبور از قدیم به جدید.
خدا ایران را نگهدارد.
بعضی پَستر روند، به آن نیت که باز پیش آیند و از جو بِجَهند. اگر به آن نیت پس میرود، نیکوست و اگر به نیت دیگر واپس میرود، خِذلان است.
مقالات شمس
مقالات شمس
یادداشتها؛ کسری نوری
"بوی جسد زیادی را حس میکنم و دیگر نمیتوانم تحمل کنم."
فارغ از اینکه چگونه مغز بر پایهی فرضیات خود، تجربهی حسی را میسازد و این تجربیات صرفا بازتابی از بیرون نیست. اغلب بر این نکته متقاعد شدهایم که ادراک انسان از جهان بیرونی عمدتاً از طریق سیستم حسی و از مسیر حواس پنجگانه (بینایی، شنوایی، بویایی، چشایی و لامسه) انجام میگیرد. اطلاعات حسی از محیط دریافت، به سیگنالهای عصبی تبدیل، و در مغز تحلیل و تفسیر میشوند. بنابراین، آنچه انسان تجربه میکند، حاصل پردازشهای عصبیـشناختیِ اطلاعاتی است که از جهان بیرونی ناشی شدهاند.
مبتنی بر همین اعتقاد هر تجربهی متفاوت و بیرونِ قاعدهای از ادراکِ جهان نوعی اختلال و انحراف از الگوی متعارف است. لذا برچسبِ بیماری خورده، نسخه پیچ شده و سرکوب میشود و از آنجا که آنچه منع شود مایهی تفنن است، در نهایت خود را از لابهلای دراگها بازیابی میکند تا اگر انکار ناشدنیست لااقل تفریحی "غیرمجاز" باشد.
اینها همه برای خرد و منحرف کردن روایتیست که دریافتی دگرگون از جهان و پدیدههایش میتواند دست دهد. روایتی از ادراک با بهرهای از حقیقت که ممکن است پردهدری کند و از لاپوشانی سربپیچد. برای زینب، عاشورا با سرهای بریده و تنهای کاردآجین "ما رأیت الا جمیلا" است. همان عبارت را امروز کسی بگوید، اگر به قرص و تخت تیمارستان زنجیرش نکنند، تسخرش خواهند زد که روی مواد است. با همین نسبت وقتی بهنام محجوبی گفت "من افول انسانیت را دیدم"، آنانکه او را در زندان و تیمارستان نمیخواستند و مدعی دوستیاش بودند، دیدن افول انسانیت را به شعاری سیاسی و مناسب برای توییت کردن و خبر شدن تقلیل میدادند تا حالا که نفعی دارد و نمیتوان از خیرش گذشت دستِ کم در ادراکی نرمال ادغاماش کرده باشند. گو اینکه او "دیده" بود.
همین دو روز پیش، دانیل ادری، سرباز اسرائیلی که در کشتارهای غزه و لبنان شرکت داشت در ماشین خود وسط جنگلی در نزدیکی شهر صفِد، خودسوزی کرد و یک سره سوخت. او یادداشتی از خود به جا گذاشته بود «بوی جسد زیادی را حس میکنم و دیگر نمیتوانم تحمل کنم.»
حالا به خیگِ دانیل ادری بستهاند که فلان و بهمان مرض را داشته است تا مبادا این جنگِ مقدسِ ضروری که لابد یک نوبل صلح هم در آستین خود دارد، بویی غیر از شاخههای سبز زیتون بدهد.
دنیا بوی جسد سوخته میدهد - البته که شاید برای دیگری بوی گلاب هم بدهد - اینکه از این بو چه دریافت کنیم و از پس دریافتمان چه کنیم بحث دیگری است اما انکارش با پمپاژ خرواری عطرهای نرمالایز کننده وقتی وسط سلاخ خانه در حال دباغی هستی، خود انحراف و اختلالی است که طبیعی و عادی نمایانده شده است.
حالا نه اینکه سیستمِ معیوب با یک تک یادداشت دانیل درهم بریزد، درهم نمیریزد. بالاخره وقتی منطق سود و زیانِ سلطه حاکم باشد، دیدنِ آنچه مقرر است نادیدنی باشد، نادیده گرفته خواهد شد. من هم مینویسم نه برای تلنگری که برای اشارت به انسانهایی که در همین جهان هستند. و در میانهی تعفن بیآنکه روی پوشند و شانه خالی کنند، میایستند و میکوشند و زیبایی میبینند.
مبتنی بر همین اعتقاد هر تجربهی متفاوت و بیرونِ قاعدهای از ادراکِ جهان نوعی اختلال و انحراف از الگوی متعارف است. لذا برچسبِ بیماری خورده، نسخه پیچ شده و سرکوب میشود و از آنجا که آنچه منع شود مایهی تفنن است، در نهایت خود را از لابهلای دراگها بازیابی میکند تا اگر انکار ناشدنیست لااقل تفریحی "غیرمجاز" باشد.
اینها همه برای خرد و منحرف کردن روایتیست که دریافتی دگرگون از جهان و پدیدههایش میتواند دست دهد. روایتی از ادراک با بهرهای از حقیقت که ممکن است پردهدری کند و از لاپوشانی سربپیچد. برای زینب، عاشورا با سرهای بریده و تنهای کاردآجین "ما رأیت الا جمیلا" است. همان عبارت را امروز کسی بگوید، اگر به قرص و تخت تیمارستان زنجیرش نکنند، تسخرش خواهند زد که روی مواد است. با همین نسبت وقتی بهنام محجوبی گفت "من افول انسانیت را دیدم"، آنانکه او را در زندان و تیمارستان نمیخواستند و مدعی دوستیاش بودند، دیدن افول انسانیت را به شعاری سیاسی و مناسب برای توییت کردن و خبر شدن تقلیل میدادند تا حالا که نفعی دارد و نمیتوان از خیرش گذشت دستِ کم در ادراکی نرمال ادغاماش کرده باشند. گو اینکه او "دیده" بود.
همین دو روز پیش، دانیل ادری، سرباز اسرائیلی که در کشتارهای غزه و لبنان شرکت داشت در ماشین خود وسط جنگلی در نزدیکی شهر صفِد، خودسوزی کرد و یک سره سوخت. او یادداشتی از خود به جا گذاشته بود «بوی جسد زیادی را حس میکنم و دیگر نمیتوانم تحمل کنم.»
حالا به خیگِ دانیل ادری بستهاند که فلان و بهمان مرض را داشته است تا مبادا این جنگِ مقدسِ ضروری که لابد یک نوبل صلح هم در آستین خود دارد، بویی غیر از شاخههای سبز زیتون بدهد.
دنیا بوی جسد سوخته میدهد - البته که شاید برای دیگری بوی گلاب هم بدهد - اینکه از این بو چه دریافت کنیم و از پس دریافتمان چه کنیم بحث دیگری است اما انکارش با پمپاژ خرواری عطرهای نرمالایز کننده وقتی وسط سلاخ خانه در حال دباغی هستی، خود انحراف و اختلالی است که طبیعی و عادی نمایانده شده است.
حالا نه اینکه سیستمِ معیوب با یک تک یادداشت دانیل درهم بریزد، درهم نمیریزد. بالاخره وقتی منطق سود و زیانِ سلطه حاکم باشد، دیدنِ آنچه مقرر است نادیدنی باشد، نادیده گرفته خواهد شد. من هم مینویسم نه برای تلنگری که برای اشارت به انسانهایی که در همین جهان هستند. و در میانهی تعفن بیآنکه روی پوشند و شانه خالی کنند، میایستند و میکوشند و زیبایی میبینند.
دست بوسیدنِ تنهایی یعنی احساس اطاعت و انقیاد نسبت به طرف و حال آنکه ما میگوییم بشر هیچ اطاعت و انقیادی به دیگری بدهکار نیست. | به همین حساب میبینید در پندصالح که حضرت صالحعلیشاه مرقوم فرمودهاند، خطابش برادران من [است] و نفرمودهاند فرزندان من، فرمودهاند برادران من.
دکتر نورعلی تابنده
۲۴ اردیبهشت سال ۹۰
من میگویم "انحراف" از آموزههای تصوف اما برخی میگویند اساسا تاثیر تصوف و عرفان بر تکوین آگاهی در ایران موجب شد تا ما ایرانیها به طور تاریخی در رابطهی شبان-رمه گرفتار شویم. من این را نمیپذیرم، برایش دلایل تاریخی دارم، اما میپذیرم که خیالِ شاه آرمانی چنان مسحور کننده بود که هر کدخدای دهی دلش بخواهد قبلهی عالم صدایش بزنند و زدند. و دیدید و میبینید و احتمالا تا اطلاع ثانوی هم در بر همین پاشنه خواهد چرخید.
حرف از دموکراسی میزنیم، خیال شورا میپرورانیم اما در نهایت یا نوچه هستیم یا لاتی که پی نوچه میگردد. یا برای لقب پدر دلمان قنج میرود یا در پا کوبیدن و تعظیم کردن و دست بوسیدن از هم سبقت میگیریم. بالاخره از این میدان چوپان-گله خارج نمیشویم، حرجی هم نیست. لابد مشکلی وجود دارد که دست کم از مشروطه به این سو ژست آزاد اندیشی و استقلال فکری گرفتهایم اما پای سفرهی انقیاد و اطاعت نشستهایم.
اینها را پیش از این گفتهام، طالب تجدید گفتن هم نیستم، امروز در حال مطالعهی بیانات دکتر تابنده بودم و از خود پرسیدم چطور میشود آخر که کسی ادعا کند اندیشهی ایرانی به یغمای تصوف رفت؟
دکتر نورعلی تابنده
۲۴ اردیبهشت سال ۹۰
من میگویم "انحراف" از آموزههای تصوف اما برخی میگویند اساسا تاثیر تصوف و عرفان بر تکوین آگاهی در ایران موجب شد تا ما ایرانیها به طور تاریخی در رابطهی شبان-رمه گرفتار شویم. من این را نمیپذیرم، برایش دلایل تاریخی دارم، اما میپذیرم که خیالِ شاه آرمانی چنان مسحور کننده بود که هر کدخدای دهی دلش بخواهد قبلهی عالم صدایش بزنند و زدند. و دیدید و میبینید و احتمالا تا اطلاع ثانوی هم در بر همین پاشنه خواهد چرخید.
حرف از دموکراسی میزنیم، خیال شورا میپرورانیم اما در نهایت یا نوچه هستیم یا لاتی که پی نوچه میگردد. یا برای لقب پدر دلمان قنج میرود یا در پا کوبیدن و تعظیم کردن و دست بوسیدن از هم سبقت میگیریم. بالاخره از این میدان چوپان-گله خارج نمیشویم، حرجی هم نیست. لابد مشکلی وجود دارد که دست کم از مشروطه به این سو ژست آزاد اندیشی و استقلال فکری گرفتهایم اما پای سفرهی انقیاد و اطاعت نشستهایم.
اینها را پیش از این گفتهام، طالب تجدید گفتن هم نیستم، امروز در حال مطالعهی بیانات دکتر تابنده بودم و از خود پرسیدم چطور میشود آخر که کسی ادعا کند اندیشهی ایرانی به یغمای تصوف رفت؟
Bach - Passacaglia & Fugue in C minor, BWV 582
@ClassicMusic3
«یوهان سباستیان باخ»
(پاساکالیا و فوگ در سیمینور)
قطعه معروف باخ به نام پاساکالیا و فوگ، یکی از عظیمترین و باشکوهترین آثاری است که برای ارگ تصنیف شده، برامس هم این فرم فوگ رو در فینال سمفونی چهارمش که اثری حماسی و بسیار مشهور است به کار برده
باخ تمِ عظيم باس زمینه رو با نتهای پدال ارگ بیان میکنه و در روی این زمینه تاروپودی بسیار لطیف و سحرانگیز از ملودیهای کنترپوانی و گامهای تاجوار و آرپژهای بیاندازه ظریف و نفیس میبافه، گاه به گاه تم باس در حدود صوتی فوقانی ارگ هم ظاهر میشه ولی این وضع حكم استثنایی رو داره و قاعدهای محسوب نمیشه، سرانجام پس از بیست واریاسیون که با استادی و مهارت هر چه تمامتر داده شده، تم به اوج بسیار پرشکوه و عالی خود میرسه و در اونجا فوگ دوتایی باعظمت آغاز میشود.
ارکستر سمفونیک لندن، انگلستان، به رهبری جاودانه، لئوپولد استوکوفسکی
ضبط: ١٩۴٨
🎼🎼🎼
🆔 @ClassicMusic3
(پاساکالیا و فوگ در سیمینور)
قطعه معروف باخ به نام پاساکالیا و فوگ، یکی از عظیمترین و باشکوهترین آثاری است که برای ارگ تصنیف شده، برامس هم این فرم فوگ رو در فینال سمفونی چهارمش که اثری حماسی و بسیار مشهور است به کار برده
باخ تمِ عظيم باس زمینه رو با نتهای پدال ارگ بیان میکنه و در روی این زمینه تاروپودی بسیار لطیف و سحرانگیز از ملودیهای کنترپوانی و گامهای تاجوار و آرپژهای بیاندازه ظریف و نفیس میبافه، گاه به گاه تم باس در حدود صوتی فوقانی ارگ هم ظاهر میشه ولی این وضع حكم استثنایی رو داره و قاعدهای محسوب نمیشه، سرانجام پس از بیست واریاسیون که با استادی و مهارت هر چه تمامتر داده شده، تم به اوج بسیار پرشکوه و عالی خود میرسه و در اونجا فوگ دوتایی باعظمت آغاز میشود.
ارکستر سمفونیک لندن، انگلستان، به رهبری جاودانه، لئوپولد استوکوفسکی
ضبط: ١٩۴٨
🎼🎼🎼
🆔 @ClassicMusic3
یادداشتها؛ کسری نوری
@ClassicMusic3 – Bach - Passacaglia & Fugue in C minor, BWV 582
چند روزی است از شنیدن این قطعه لذت میبرم. چنان است که نمیتوانم از آن دست بکشم.
آینه میل نکند. اگر صد سجودش کنی که این یک عیب در روی وی هست از او پنهاندار که او دوست من است، او به زبان حال گوید که البته ممکن نباشد.
گفت: اکنون ای دوست درخواست میکنی که آینه را بدست من ده تا ببینم. بهانه نمیتوانم کردن، سخن ترا نمیتوانم شکستن.
و در دل میگوید که البته بهانهای کنم و آینه بدو ندهم، زیرا اگر بگویم بر روی تو عیب است احتمال نکند، اگر بگویم بر روی آینه عیب است بتر.
باز محبت نمیهلد که بهانه کند. میگوید: اکنون آینه به دست تو بدهم، الا اگر بر روی آینه عیبی بینی آن را از آینه مدان، در آینه عارضی دان آن را، و عکس خود دان، عیب بر خود نه، بر روی آینه عیب منه، و اگر عیب بر خود نمینهی، باری بر من نه، که صاحب آینهام و بر آینه منه.
… این آینه عین حق است، میپندارد که آینه غیر اوست. با این همه چنانکه او را با آینه میل است، آینه را با او میل است. از میل آینه است که او را با آینه میل است، او علی العکس. اگر آینه را بشکنی، مرا شکسته باشی، انا عندالمنکسره.
حاصل، محال است که آینه میل کند و احتیاط کند، و همچنین محک و ترازو که میل او به حق است، اگر هزار بار بگویی که ای ترازو، این کم را راست نمای، میل نکند الا به حق، اگر دویست سال تیمار کنی و سجودش کنی.
گفت: اکنون ای دوست درخواست میکنی که آینه را بدست من ده تا ببینم. بهانه نمیتوانم کردن، سخن ترا نمیتوانم شکستن.
و در دل میگوید که البته بهانهای کنم و آینه بدو ندهم، زیرا اگر بگویم بر روی تو عیب است احتمال نکند، اگر بگویم بر روی آینه عیب است بتر.
باز محبت نمیهلد که بهانه کند. میگوید: اکنون آینه به دست تو بدهم، الا اگر بر روی آینه عیبی بینی آن را از آینه مدان، در آینه عارضی دان آن را، و عکس خود دان، عیب بر خود نه، بر روی آینه عیب منه، و اگر عیب بر خود نمینهی، باری بر من نه، که صاحب آینهام و بر آینه منه.
… این آینه عین حق است، میپندارد که آینه غیر اوست. با این همه چنانکه او را با آینه میل است، آینه را با او میل است. از میل آینه است که او را با آینه میل است، او علی العکس. اگر آینه را بشکنی، مرا شکسته باشی، انا عندالمنکسره.
حاصل، محال است که آینه میل کند و احتیاط کند، و همچنین محک و ترازو که میل او به حق است، اگر هزار بار بگویی که ای ترازو، این کم را راست نمای، میل نکند الا به حق، اگر دویست سال تیمار کنی و سجودش کنی.