کارنیل
12.1K subscribers
7.64K photos
1.13K videos
262 files
2.22K links
مشاوره و کوچینگ توسعه فردی
مشاوره و کوچینگ سازمانی(ویژه مدیران)



@Rezamahmoudi07
Download Telegram
#داستان_واقعی
#سری_دوم

تو زيادي خوبي!
قسمت هفتم
الهام.بلاخره برگشت و قرار شد بروم فرودگاه دنبالش
وقتي به فرودگاه رسيدم او را از دور ديدم که با دو همکار ديگر در حالي که باهم خوش و بش ميکنند به سمت گيت خروج مي آيند
ترسيدم و بهم برخورد
وقتي وارد سالن شدند به سمتشان رفتم و با آقايان دست دادم و سعي کردم با الهام سرسنگين باشم
الهام هم که انگار کلي بهش خوش گذشته بود در راه بازگشت مدام از سفر تعريف ميکرد و ميخنديد
فهميدم الهام چقدر با دو همکار ديگر راحت بوده و بي قيد با آنها رفتار ميکرده
اين موضوع مرا ناراحت کرد و باعث شد کمي به.فکر فرو بروم
فرداي آن روز وقتي الهام.وارد شرکت شد همه به استقبالش آمدند و از چند و چون سفر پرسيدند و او هم برايشان تعريف ميکرد
اما من داخل اتاقم نشسته بودم و دوست نداشتم بيرون بيايم
بعد از تعريف هاي الهام و دو همکار ديگر کم کم همه رفتند سراغ کارشان و سکوت خوبي فضاي شرکت را پر کرد
همين سکوت به.من فرصت داد تا به رابطه.ام با الهام بيشتر فکر کنم
در همين افکار بودم که سکوت اتاقم را صداي در زدن ريتم داري پر کرد
خودش بود.
الهام
نا خواسته از جايم بلند شدم و سلام کردم
الهام که انگار ناراحتي مرا نفهميده بود باز با لحن بچه.گانه پرسيد ""چطوري دوستم"" من هم که انگار دوست داشتم به.او بفهمانم از رفتارش ناراحتم گفتم ""خوب نيستم"
دوباره شروع کرد با لوس کردن خودش علت ناراحتي ام را پرسيدن. اما من طفره ميرفتم تا اينکه به او گفتم چرا انقدر با مردها راحت رفتار ميکند
الهام.که ازين سوال من خندش گرفته.بود گفت خل شدي يني چي من هميشه همينجوري رفتار ميکنم
تو حساس شدي!
کمي که به.خودم و به.او دقت کردم ديدم درست مي گويد الهام هميشه همينگونه بوده است اما الان که من به او علاقه دارم دوست دارم او فقط با من راحت باشد و فقط با من بخندد

🌱ذهــن زیبـــا
https://telegram.me/zebazehn
#داستان_واقعی
#سری_دوم

تو زيادي خوبي!
قسمت هشتم
چند روزي از برگشتن الهام.گذشته بود و من در برزخ بدي به.سر ميبردم
نه الهام جواب پيشنهادم را داده بود و نه من هنوز به ازدواج.با او مطمعن بودم
رفتار بي پرواي او که زماني برايم شيرين بود حالا مثل خنجري بود که مدام به قلبم فرو ميرفت
از روزي ميترسيدم که او همسرم شود و رفتارش همينگونه راحت باقي بماند ، اما به.خاطر علاقه.ام ترسم را توجيه ميکردم و خودم را قانع که من ميتوانم الهام را تغيير بدهم
تصميم گرفتم خودم را از اين برزخ نجات دهم و جواب قطعي الهام را ازش بپرسم
دوباره.او را به.همان رستوران ايتاليايي که رفته بوديم دعوت کردم و اينار با خريد يک حلقه به انتظارش نشستم
اينبار هم دير آمد و اينبار هم همان ترافيک را علت دير امدنش گفت
آن شب او تيپ فوقولاده نا متعارفي زده بود
يک مانتوي حرير ليمويي جلو باز با يک شلوار تنگ و شالي که فقط قسمت کوتاهي از پشت سرش را لمس ميکرد
آرايشي غليظ که نگاه همه را به او جلب ميکرد
ظاهر او براي من فريبنده بود و باعث ميشد وجودم بيشتر تشنه او گردد اما به عقلم هشدار ميداد که نکند او فقط براي تو نباشد
بعد از.خوردن شام براي او نوشيدني ريختم و او با لباسن سرخش ليوان نوشيدني را نوشيد و جاي سرخي رژش روي ليوان ماند
تمام حرکات او آن شب برايم تحريک کننده بود و انگار قصد به دام انداختن من را داشته باشد به عشوه هايش مي افزود
بلخره دستم را به جيبم بردم و جعبه حلقه را به او دادم و پرسيدم زنم ميشي
الهام هم با خنده اي موزيانه گفت شرط داره
برايم شرط کرد اول زنم را طلاق بدهم و گفت حاضر نيست زندگي اش را با کسي شريک باشد
رفتارهاي محرک آن شب الهام براي مني که به او علاقه مند شده بودم کافي بود تا مرا از زندگي با همسرم به کلي نا اميد کند و به من اين جرات را بدهد که رو در روي همسرم بنشينم و به او بگويم"" ما به درد هم نميخوريم بهتره جدا شيم""
🍀🍀🍀🍀🍀
قسمت نهم
او فقط نگاهم کرد. باورش نميشد
پرسيد ازم شوخي ميکني؟ آره؟ گفتم نه مرضيه ما به درد هم نميخوريم
تو زن خوبي هستي ولي خب چجوري بگم خيلي قيد و بند داري
باز پرسيد منظورت چيه
ببين تو همش تو خونه اي همش منتظر من. همش به.من وابسته اي . اين منو خستم ميکنه
باز نگاهي درد آلود بهم کرد و گفت
اين بده؟!
من.هم که.دلم برايش سوخته بود و نميخواستم دلش را بشکنم گفتم
نه ولي من اينجوري دوست ندارم
گفت
ولي خودت دوست داشتي من زن خانه دار باشم
...
يک لحظه حرف هايم که در جلسات خاستگاري به.مرضيه زده بودم يادم آمد
من دوست داشتم هنسرم خانه دار باشد! دوست داشتم چادر سر کند و زيبايي اش فقط براي من باشد
اما حالا از مرضيه.که همه آن ويژگي ها را داشت دلزده بودم
در جوابش فقط سکوت کردم و بعد از مکثي گفتم
نميدونم مرضيه ولي من ديگه تو رو دوست ندارم
همينکه اين جمله رو گفتم اشک هاي مرضيه از چشمانش افتاد
دلم برايش سوخته بود اما واقعا من ديگر او را دوست نداشتم
چند شبي به او فرصت دادم تا از زندگي خداحافظي کند و وسايلش را جمع کند
قرار روز دادگاه را به او ياد آوري کردم.
مهريه پايين مرضيه خيال مرا از طلاق دادن راحت کرده بود
روز دادگاه رسيد
به الهام.گفته بودم شنبه به شرطي که گذاشتي عمل ميکنم . او هم براي اينکه مطمعن بشه اومده بود و جلوي در دادگاه منتظر پايان زندگي من بود.
وقتي قاضي ازم پرسيد.چرا ميخواي طلاقش بدي سعي کردم با ايرادهاي کوچيک و بزرگي که از مرضيه ساخته بودم.قاضي رو مجاب کنم
قاضي هم وقتي اصرار منو به.طلاق ديد راي رو داد و من و مرضيه رسمن از هم جدا شديم.
وقتي از اتاق اومديم بيرون.مرضيه.در حالي که اشک هاش مي چکيد پرسيد چرا سعيد؟ چرا؟
من هم با نگاهي سرد و بي روح.جواب دادم آخه تو "زيادي خوبي"
🌱ذهــن زیبـــا
https://telegram.me/zebazehn
#داستان_واقعی
#سری_دوم

تو زيادي خوبي!
قسمت دهم
جداشدنم از مرضيه من رو خوشحال نکرده بود. حس بدي داشتم. احساس ميکردم به.او ظلم ميکردم. چند روزي جواب تلفن هاي مکرر الهام.رو ندادم و ازش خواستم چند روز تنها باشم
توي ذهنم درگيري شديدي بود و هي يکي از درون بم.ميگفت اشتباه.کردي
اما من سعي ميکردم با اين.جملات که مگه من چنبار تو اين دنيا حق زندگي دارم
مگه مجبورم با کسي که دوسش ندارم تا آخر عمر سرکنم
من نبايد زندگيمو به.خاطر دلسوزي و ترحم تباه کنم
آروم کنم
اما حقيقت اين بود که من اشتباه کرده بودم و نميدونستم چه آينده اي رو براي خودم با اين اشتباه رقم مي زنم
يک هفته گذشت و من آروم تر شدم و سعي کردم برم پيش الهام
الهام که حالا از جدا شدن من خيالش راحت شده بود ازم خواست باهم يه.سفر دونفره بريم کيش تا حال و هوام.عوض شه.
من هم بي چون و چرا قبول کردم و قرار شد به.مدت يک.هفته مرخصي بگيريم و بريم
حالا ديگه بچه هاي شرکت هم فهميده.بودن ما باهم سر و سري داريم
تو زيادي خوبي!
قسمت يازدهم

من تغيير کرده بودم. حرف هاي الهام روز به روز بيشتر روي من اثر ميگذاشت. او داشت از من همسر ايده آلش رو مي ساخت با عقايد و افکاري که خودش ميپسنديد
من با اينکه خانواده اي مذهبي داشتم، خيلي مذهبي نبودم اما نماز مي خواندم و به.واجباتم.عمل ميکردم
توي سفرمون به کيش متوجه شدم الهام اهل نماز خوندن نيست و حتا نماز خوندن منو مسخره ميکرد و ميگفت من به.خدايي که نديدمش ايمان ندارم
من اوايل سعي ميکردم مجابش کنم که خدا هست و ايمان داشتن.خيلي خوبه اما کم کم حرفهاي الهام قلب منم کدر کرد
کم کم نسبت به نمازم بي تفاوت شدم و حتا گاهي يادم ميرفت نمازم رو بخونم.
بلاخره من و الهام با مراجعه به دفتر ازدواج عقد کرديم. از خانواده الهام فقط برادرش بود و بقيه.خانواده اش خارج از کشور بودن. از خانواده منم که شهرستان بودن فقط خواهرم که تهران بود حاضر شد تو مراسمم بياد. خانوادم از بعد از جدايي من از مرضيه با من سر سنگين شده بودند.
بعد از عقد الهام رو بردم خونم و زندگي دو نفرمون رو از.همون روز شروع کرديم.
حالا ديگه بايد تو شرکت اعلام ميکردم که ما زن و شوهريم

🌱ذهــن زیبـــا
https://telegram.me/zebazehn
#داستان_واقعی
#داستان_واقعی

تو زيادي خوبي!
قسمت دوازدهم

زندگي با الهام براي من عجيب بود. او اصلا مثل مرضيه.نبود. خيلي آشپزي نميکرد و وقتي خانه بود سرش گرم فيلم ديدن بود. با من به.شرکت مي آمد و باهم برمي گشتيم. گاهي هم بيشتر از من مي ماند شرکت تا کارهاي عقب افتاده رو انجام بده.
من سعي ميکردم تفاوت او با مرضيه رو براي خودم توجيه کنم اما حقيقت اين بود دلم مي خواست الهام هم مانند مرضيه.شود.
يک شب که الهام ماند شرکت تا کارها را انجام دهد، متوجه شدم اين تفاوت تا کجا براي من دردناک است. آن شب الهام ساعت 1 نيمه شب به.خانه بازگشت و تماس هاي مکرر مرا بي پاسخ گذاشته بود. وقتي به.خانه آمد با عصبانيت علت دير آمدنش را پرسيدم و او با بي حوصلگي جواب داد خونه دوستم بودم.
من که.از بي خيالي و بي قيدي او به سطوح آمده بودم گفتم خونه دوستت چ غلطي ميکردي؟!
الهام که حالا ديگر آن الهام شاداب و پر انرژي هميشگي نبود و تنها چهره خسته اش را براي من مي آورد گفت به تو ربطي نداره که هي سين جيمم کني کجا بودم چه کار کردم! و بعد با عصبانيت رفت داخل اتاق و در را بست و خابيد
من که از رفتار بي شرمانه الهام شوکّ شده بودم يک آن تمام شب هايي که دير به.خانه مي آمدم و با مرضيه تندي ميکردم را به.خاطر آوردم
تو زيادي خوبي!
قسمت سيزدهم
چند ماهي از زندگي من با الهام گذشت. الهامي که آرزوي داشتنش را داشتم حالا زنم بود ولي حقيقت اين بود در کنارش آرام نبودم. دير آمدن هاي شبانه او، رفتار بي پروا و راحت او با مردان، حضورش در مهماني هاي آن چناني و از همه مهم تر بي ايماني او به خدا مرا سخت آزرده بود. شب ها وقتي کنار او مي خوابيدم باورم نميشد که او مي خواهد مادر بچه هاي من باشد. عصمتي که يک مادر دارد کجا و رفتارهاي بي پرواي الهام کجا
وقتي ميديدم الهام نماز نمي خواند و يکسره صداي موسيقي را بلند ميکند دلم براي مادرم تنگ ميشد . هيچ وقت چهره.مادرم را وقتي چادر نمازش را سر ميکرد و برايم قرآن مي خواند فراموش نميکنم.
شعله فروزان عشق من به الهام که دامن زندگيم با مرضيه را به آتش کشيده بود حالا ديگر رمقي نداشت و روز ب روز کم فروغ تر ميشد. آن الهامي که گمان ميکردم زيباترين زن روي زمين است حالا برايم يک زن عادي شده بود رنگ و لعاب آرايشش هم ديگر برايم خيره.کننده نبود. دوست نداشتم با او به رستوران و سينما و پارک بروم چون تيپ نامتعارف او و رفتار نا متناسبش با مردان روح مرا آزرده ميکرد. من الهامي را خواسته بودم که نميتوانست فقط براي من باشد. و به قول خودش نميتواند در زندان خودخواهي من محصور شود اما حقيقت اين بود اين من بودم که نشانه هاي عشق را اشتباهي گرفتم و به جاي اينکه.دنبال عشق در درون.خانه ام باشم آن را در بيرون جستجو کردم
حالا ديگر خوب خوبي هاي مرضيه و گذشت و ايثارش را به.ياد مي آوردم
حتا چهره.معصومانه اش را
چشم هاي عسلي اش را
موهاي بلندش را
و تمام زيبايي هايش را
تو زيادي خوبي!
قسمت آخر

بهشتي که من در ذهنم از زندگي با الهام ساخته بودم حالا جهنمي بود که قلبم در زمهرير بي احساسي آن يخ ميزد و شعله هاي کينه و عصبانيت روز ب روز بين ما وسيع تر ميشد
من و الهام از هم دور بوديم، وجودمان، افکارمان، سبک زيستمان همه و همه فاصله داشت
فصل بين روح هاي ما را هيچ وصلي از جانب تن هامان پر نميکرد
من که تا به حال طعم شکست را نچشيده بودم چشيدم و احساس کردم چقدر با از دست دادن مرضيه حقير شدم و تنها
ياد جمله آخرم به مرضيه افتادم
اري او زيادي خوب بود و من قدر خوبي هاي او را ندانستم و من نه به او بلکه به خودم ظلم کردم... او را رها کردم درحالي که نميدانستم خودم را در عالم تنهايي ام رها خواهم کرد... زيبايي هايش را نديدم و او را در چشم خود کوچک نمودم دريغ از آنکه روزي آرزوي ديدن چهره معصومانه اش در قاب چادر را خواهم کرد...
حالا ديگر براي جبران کردن دير شده بود
مرضيه همسر سابق من اکنون مال کسي شده بود که بيشتر از من لياقت خوبي هايش را داشت
و بيشتر از من چشم ديدن زيبايي هايش را
اين من بودم که در اين ماجرا محکوم به شکست بودم
از الهام هم جدا شدم و از آن شرکت که پايه هاي نابودي زندگيم را آنحا ريختم بيرون آمدم
حالا اين منم و يک.جهان درد عميقي که خودم از جهنم يک عشق هوس آلود براي خودم به سوغات آورده ام

پايان
🌱ذهــن زیبـــا
https://telegram.me/zebazehn
عجيب اين متن قشنگه...!

آلبر کامو؛
خدا به انسان می گوید؛
من خانه هستم، در بزن...
با هم چای میخوریم و گپ میزنیم
تو سبُک میشوی...
و من نظرم را در مورد تو عوض میکنم...
و کاری میکنم تا دلت گرم شود...
لازم نیست سر سجادۀ نماز باشی...
می توانی همانطور که در حال چاي خوردن هستی با من حرف بزنی...
یا همانطور که در حال گوش دادن به موسیقی هستی...
من هم از موزیک خوشم می آید...
خودم به انسانها آموزش داده ام بنوازند،
به بعضی از آنها الهام کردم چگونه ساز های متفاوت بسازند...
و نغمه های شورانگیز از آن بیرون بکشند،
با رقص هم مخالف نیستم...
ببین پروانه ها چگونه می رقصند...
گُل در حال رقص است...

🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾

🌿
هر روزت را با تکه های شکسته دیروز آغاز نکن
امروز روز دیگریست
@Zebazehn
🌿
صبحها که از خواب بیدار می شوید
دستگاه عیب سنج و ایراد گیر وجودتان را خاموش کنید
قول میدهم
خورشید درخشان تر
پرندگان
خوش آواز تر
مردم مهربان تر
و حتی کسب و کارتان پر برکت تر خواهد شد

زیباذهن
https://telegram.me/zebazehn
‌بزرگترین گناهی را که یک انسان می‌تواند ‌مرتکب شود،
‌مرتکب شده‌ام، خوشبخت نبوده‌ام.


• خورخه لوییس بورخس
~~~~~~~
@zebazehn
#اختلال_روان

بی‌اشتهایی عصبی (Anorexia nervosa) نوعی اختلال در غذا خوردن است که در آن بیمار از خوردن غذا به میزان کافی امتناع می‌کند، در حالی که احساس گرسنگی نیز می‌کند.
بی‌اشتهایی عصبی یک اختلال روانی جدی است که خارج از کنترل فرد است.



یک دختر یا زن جوان که شروع به گرفتن رژیم غذایی می‌کند تا وزنش را کم کند، اگر این وزن کم کردن تحت کنترل نباشد فرد در ادامه چرخه بی‌پایان کم غذا خوردن و ترس از غذا خوردن به نقطه‌ای می‌رسد که نمی‌تواند غذا بخورد. این بیماری یکی از تهدیدکننده‌ترین بیماری های زنان است.

در این بیماری فرد از وزن فعلی خود راضی نیست، از چاق شدن وحشت می‌کند و تصور بسیار بدی از اندام خود دارد. فردی که به این بیماری دچار است با وجود لاغر بودن رژیم می‌گیرد، بعد از خوردن غذا تمام تلاش خود را می‌کنند تا استفراغ کنند، همواره وزن خود را بیشتر از آن‌چه هست می‌گوید. لذا این بیماری یک بیماری روانی زنانه محسوب می‌شود.

اگر چنین نشانه‌هایی را در فردی دیدید، بدانید که او به یک بیماری فوق‌العاده سخت دچار است و سریعا باید معالجه شود در غیر این‌صورت با خطر مرگ روبرو خواهد شد. در حالی که خودش قبول نمی‌کند که بیمار است!!

ذهــن زیبـــا
https://telegram.me/zebazehn
آنجلینا جولی مبتلا به اختلال روانی بی اشتهایی عصبی شده است.
@Zebazehn
انتخاب با خودمان است...

میتوانیم تصمیم بگیریم که روزی شاد و پرانگیزه را آغاز کنیم ... یا روزی بیهوده و ناراحت کننده.. @Zebazehn
@Zebazehn🌿

دیگران را ببخشید…
بی عقلی، تهمت ها، خیانت و بی ادبی
نشانه عدم بلوغ روحی انسان هاست.
انسان های نارس این موارد را زیاد دارند؛
شما انسانی رسیده باشید!
با سبکبالی و بدون اینکه قضاوت یا سرزنش کنید،
و بدون اینکه از این حرفها ناراحت شوید…
از کنار این ها رد شوید …
اگر هوای دلتان ابری شد و چشمهایتان باریدند،
بگذارید این اشک ها باران رحمت و بخشش باشند...
برای انها که نمی دانند و زمین دلشان خشک شده است.
اینجاست که دل بخشنده شما چشمه جوشانی می شود.
که به منبع عظیم لطف خدا متصل شده است.
چگونه استعدادهای خودم را شناسایی و شکوفا کنم؟ من برای چه کاری ساخته شده‌ام؟ پاسخ را بشنوید
از دکتر #شهرام_اسلامی
⬇️⬇️⬇️
Forwarded from Poopeh Fereidooni
نیمه دوم عمر ؛ بحران یا فرصتی برای شکوفایی!؟

هر یک از ما در دوران میانسالی تمنای چشم انداز دیگری را دارد. جایی در این دوران ما با دوقلوهای گمشده مان که تجسم زندگی نزیسته مان است قرار ملاقات می گذاریم.

شخص آگاه نهایت هوش و ذکاوت خود را برای مقابله با خشکی ای که با ورود به سال های میانه زندگی پایدار می شود به کار می گیرد.

اگر پذیرا باشیم در نهایت متوجه می شویم که شخصیت انسان چندین وجه دارد و یک جانبه نیست: مثلا وجه زمینی،غریزی و عملی و وجه والا و آرمانی.

ما احساس می کنیم که به نحوی از چیزی اساسی جدا شده ایم. یک بعد شخصیت ما شاید به امنیت، پیش بینی پذیری و امور دنیوی بچسبد، در حالی که بعد دیگر شخصیت مان تجربه سرور آمیز و متعالی امور معنوی را داشته باشد.

بین سنین سی و پنج و پنجاه، تغییر عمیقی در روان انسان صورت می گیرد. خصایصی که از ایام کودکی ناپدید شده بودند دوباره به سطح می آیند.

باورهای همیشگی، اخلاقیات و اصول زندگی ناگهان مورد سوال قرار می گیرند (اگر بتوانیم ان را تاب بیاوریم و جرات پرسیدن برخی از آن ها را از خود داشته باشیم.) حالا به قدری زندگی نزیسته روی هم جمع شده که ما زیر خواسته های براورده نشده و ارزوهای دیرینه غرق می شویم.

یونگ در رابطه با این گذار نوشت:

هرچه به اواسط عمر نزدیک تر می شویم و هرچه بیشتر در زمینه نگرش های شخصی و موقعیت های اجتماعی مان به موفقیت دست یافته باشیم بیشتر به نظر می رسد که مسیر صحیح را کشف کرده ایم و به ارمان و اصول رفتاری درست دست یافته ایم. به این دلیل، تصور می کنیم آن ها ابدی اند و می خواهیم به ان ها بچسبیم.

ما این واقعیت اساسی را نادیده می گیریم که دست یابی به اهداف اجتماعی تنها به بهای کاسته شدن از جوانب دیگر شخصیت کسب شده است.

جوانب بسیار زیادی از زندگی فردی که آن ها نیز باید تجربه می شدند در انبار و میان خاطرات گرد و غبار گرفته تلنبار شده اند.
زندگی نزیسته ات را زندگی کن
نویسنده: رابرت جانسون
مترجم: سیمین موحد