کاریز
1.41K subscribers
81 photos
2 videos
284 links
حبّذا کاریزِ اصل چیزها...

در ادب و تاریخ، مولاناپژوهی، مطالعات عهدین و قرآن

مجید سلیمانی
@soleymanimajid
Download Telegram
صد سال پس از مولانا، یازده

ذخیرة الملوک میر سیدعلی همدانی، حدود ۷۵۵ تا ۷۶۰ هجری

اینک سراغ میر سیدعلی همدانی (وفات ۷۸۵ هجری) بیاییم که گرچه در اصل از همدان بود امّا سال‌های بلندی از عمر خود را در سفر و خصوصا در هند و کشمیر گذراند.

در مهمّترین اثر او، ذخیرة الملوک، سه بیت از یک غزل مولانا را، بدون ذکر نام گوینده، می‌یابیم. در باب هشتم کتاب، «در بیان فضیلت شکر و حقیقت و اقسام آن...» به مناسبتِ بحث در خصوص فضیلت و منافع علم، سخن به حیات و ممات بازمی‌گردد و این که بسیاری کسان مردهٔ زنده‌نما هستند و بسیاری هم نامهٔ این حیات ظاهری را طی کرده‌اند و به حیات جاودانی زنده‌اند:
«حضرت صمدیّت می‌فرماید... آن محبّان صادق و مخلصان موافق که مال و جان در راه محبّت و رضای ما درباخته‌اند و بساط قرب را از لوث هوا پاک ساخته‌ و سراپردهٔ دل را از کدورت اغیار بپرداخته، به حیات جاودانی زنده‌اند و به نور عنایت ربّانی بر فلک سعادت تابنده‌اند و از تتابع ارزاق روحانی و نوال الطاف رحمانی به دوام روح و راحت مبرور و محفوظند اگرچه غافلان جاهل آن طایفه را از مقبوران مقبرهٔ موتی شمرند و به دیدهٔ اعوری در فنای بشریّت ایشان نگرند.
نظم:
به روزِ مرگ چو تابوت من روان باشد / گمان مبر که مرا میل این جهان باشد
جنازه‌ام چو ببینی مگو دریغ دریغ / به دام دیو درافتی دریغ آن باشد
تنم به خاک سپاری مگو فراق فراق / که خاک سراپردهٔ اسرار عارفان باشد»

می‌بینیم که ضبط هر سه بیت اندکی متفاوت است با صورت ابیات در دیوان شمس چنان که بیت اوّل در دیوان: «درد این جهان باشد»، و بیت دوم: «مگو فراق فراق» و مصراع دوم هم متعلّق به بیتی دیگر است و بیت سوم «مرا به گور سپاری مگو فراق فراق، که گور پردهٔ جمعیّت جنان باشد.»

در یادداشت جدایی آورده‌ام که استاد شفیعی کدکنی در تعلیقات خود ذیل همین غزل تردید کرده اند که این غزل از مولانا باشد و آنجا آوردیم که چرا این احتمال بسیار ضعیف است، با توجه به حضور آن در هشت نسخه اساس تصحیح و خصوصا نقش آن بر ضریح چوبی مقبره مولانا همراه دیگر اشعار او و برخی ملاحظات دیگر که آنجا آمده است.
.
👍5
صد سال پس از مولانا، دوازده

صفوة الصفای ابن بزّاز اردبیلی، حدود ۷۵۹ تا ۷۶۴ هجری

در ادامهٔ این جستجو به ابن بزّاز و کتاب صفوة الصفای او در «ترجمهٔ احوال و اقوال و کرامات شیخ صفی الدّین اسحق اردبیلی» می‌رسیم که در چند موضع از مولانا نام می‌برد.

از جمله در آغاز فصل دوم کتاب می‌گوید که در حلقه‌ٔ یاران «سخن بدان جا کشید که در اطراء سیّد العشّاق، معشوق الآفاق، مولانا جلال الدّین رومی، روّح الله روحه سخن‌ها می‌رفت و هر یکی از لطایف نتایج افکار و لطف اشعار او که دماغ مجانین عشق را شیدای سودا می‌کرد، چیزی می‌گفت...»
پس از این، به شیوه معمول منقبت‌پردازی‌ها، این همه را بهانه‌ای قرار می‌دهد برای ذکر مقامات شیخ صفی الدین تا جایی که یکی از حاضران، قاضی جلال‌الدین، می‌گوید
«مولانا جلال الدّین رومی از سر مطالعات علوم غیبی رساله‌ای در مناقب شیخ صفی الدّین ساخته است (!) و آن رساله را به خطّ و قلم خود پرداخته...»
و حتّی «آن رساله را بعینها در میان اصحاب آورد و مضمون آن بر جمع عرضه کرد».
این نکات به واقع نادرست منقبت‌آمیز چندان مورد توجّه ما نیست و مهمّ، در اینجا، همان شواهد رواج و تاثیر مهم آثار مولانا بوده است در مجامع صوفیّه.

در همین کتاب شرح چند بیت از مولانا آمده است، از جمله:
بیار باده که دیر است در خمار توام / اگر چه دلق کشانم نه یار غار توام
و
(مانند طفلی در شکم من پرورش دارم ز خون) / یک بار زاید آدمی، من بارها زاییده‌ام
و
هر خوشی که فوت شد از تو مباش اندوهگین / کو به نقشی دیگر آید سوی تو می‌دان یقین
این خوشی چیزی‌ست بی‌چون کآید اندر نقش‌ها / گردد از حقّه به حقّه در میان آب و طین
و
این چشم و آن چراغ دو نورند هر یکی / چون آن به هم رسید کسی‌شان جدا نکرد
چون روح در نظاره فنا گشت این بگفت / نظّاره جمالِ خدا جز خدا نکرد
و
ای قوم به حج رفته کجایید کجایید / معشوقه همینجاست بیایید بیایید
معشوق به همسایه و دیوار به دیوار / در بادیه سرگشته شما در چه هوایید؟
و
هر که صحرایی بود ایمن بود از زلزله / هر که دریایی بود کی غم خورد از جامه‌کن؟

و همه این‌ها نشان‌ آن است که در این دوره زمانی، حدود نود سال پس از مولانا، اشعار او جایگاهی راسخ و رایج در بین صوفیه داشته است.
.
👍10
صد سال پس از مولانا، پایان

کمال خجندی، اواخر قرن هشتم
در ادامه این خطّ تاریخی، اینجا به غزل عالی کمال خجندی می‌رسیم و اشاره ظریف او به رابطه و بلکه اینک افسانهٔ مولانا و شمس:

جهانی پر ز مقصود است، راهی روشن و پیدا / دریغا تشنه‌لب خواهیم مردن، بر لب دریا
مگو اصحاب دل رفتند و شهر عشق شد خالی / جهان پر شمس تبریز است، کو مردی چو مولانا

و ادامهٔ این سیر به نقل و تفسیر اشعار مولانا در دیوان شاه نعمة الله ولی و جنون المجانین سنجانی خوافی و جواهر الاسرار حسین خوارزمی خواهد رسید تا نفحات الانس جامی امّا ما پیشتر به آستانهٔ صد سال پس از مولانا رسیده‌ایم و مقصود حاصل است...

گرچه می‌کاهم چو ماه از عشقِ او / گر چه می‌گردم چو گردون بر قمر
بعدِ من صد سالِ دیگر این غزل / چون جمال یوسفی باشد سمر
زان که دل هرگز نپوسد زیر خاک / این ز دل گفتم نگفتم از جگر
من چو داوودم شما مرغان پاک / وین غزل‌ها چون زبور مُستطر
...
2
Forwarded from در آغاز
چون آورد او را، دردِ زه، سوی درخت خرما،
گفت ای کاشکی بمُردمی پیش از این،
و بودمی فراموش شده‌ای، از یاد رفته...

قَالَتْ يَا لَيْتَنِي مِتُّ قَبْلَ هَٰذَا
وَكُنتُ نَسْيًا مَّنسِيًّا...

پ.ن.
۱/ زین طلب بنده به کوی تو رسید / دَردْ مریم را به خُرمابُن کشید
می‌شود مُبْدَل به سوزِ مریمی / شاخِ لب‌خشکی به نخلی خُرّمی‌

۲/ «درد است که آدمی را رهبر است در هر کاری که هست. تا او را درد آن کار و هوس و عشق آن کار در درون نخیزد، او قصد آن کار نکند و آن کار بی درد او را میسّر نشود، خواه دنیا خواه آخرت، خواه بازرگانی خواه پادشاهی، خواه علم خواه نجوم و غیره.

تا مریم را دردِ زه پیدا نشد قصد آن درخت بخت نکرد که فَاَجَاءَهَا الْمَخَاضُ اِلی جِذْعِ النَّخْلَةِ. او را آن درد به درخت آورد و درختِ خشک میوه‌دار شد.

تن همچون مریم است، هر یکی عیسی داریم، اگر ما را درد پیدا شود عیسی ما بزاید و اگر درد نباشد عیسی هم از آن راه نهانی که آمد باز به اصل خود پیوندد الّا ما محروم مانیم و از او بی‌بهره.»
(فیه مافیه)

۳/ پس بدان این اصل را ای اصل‌جو / هر که را دَرد است او بُرده‌ست بو

۴/ این خطّ و رنگ و تحریر...
.
👍3
دو سه بیت ماند باقی، تو بگو بر این نشانی...

چند خوردی چرب و شیرین از طعام؟ امتحان کن چند روزی در صیام
چند شب‌ها خواب را گشتی اسیر؟ یک شبی بیدار شو، دولت بگیر...

صاحب این دو بیت مشهور، که با نغمهٔ افشاری استاد شجریان*، شاید از آشناترین ابیات مثنوی هم باشند، کیست!؟ نه، مولانا نیست! به واقع گویندهٔ آن خیلی هم متاخّر است امّا انصاف آن است که این دو بیت چنان در میان ابیات مثنوی خوش نشسته‌اند که گویی کلام مولانا بوده‌اند که از قلم کاتب جا مانده‌اند، دست کم، آن کاتب نخستین.

من مدّتی در بین دست‌نویس‌های مثنوی می‌جستم تا بدانم که اصل این ابیات از کجاست، کی به مثنوی افزوده شده و اگر دست دهد، شاعر آن‌ها چه کسی بوده است.
پیش از هر نکته بگوییم که این ابیات کجای مثنوی بوده‌اند. دفتر پنجم مثنوی، در حدود ابیات ۲۱۵۰، پیش و پس از عنوان: «حکایت در تقریرِ این سخن که چندین گاه گفت و گو را آزمودیم، مدّتی صبر و خاموشی را بیازماییم‌» این دو بیت اصیل آمده است که:
چند گفتی نظم و نثر و راز فاش / خواجه یک روز امتحان کن گنگ باش‌
چند پختی تلخ و تیز و شورْگز / این یکی بار امتحان شیرین بپز
و همین‌جاست که سه بیت افزوده می‌آیند که دو بیتش را پیشتر آوردیم به علاوهٔ این بیت که در مثنوی افشاری استاد نیامده و از این رو شهرت آن دو بیت را هم ندارد:
روزها بردی به سر در هزل و جدّ / روزکی دو جهد را شو مستعدّ

امّا این ابیات در نسخ قدیم مثنوی دیده نمی‌شوند. حتّی نسخهٔ ناسخهٔ مثنوی عبداللطیف عبّاسی گجراتی، جمع آمده در ۱۰۳۱ هـ ق، که حدود دو هزار بیت الحاقی نسبت به دست‌نویس‌های اصیل کهن دارد، همچنان فاقد این ابیات است.

حاصل جستجو را خلاصه کنم که کهن‌ترین نسخه‌ای که من این ابیات را در آن دیده‌ام، تحریر وصال شیرازی، خطّاط و شاعر مشهور، مورّخ ۱۲۴۳ هـ ق است. از وصال و فرزندان او، تحریرهای متعدّدی از مثنوی باقی‌ست. فرزند او توحید در پایان نسخهٔ مورّخ ۱۲۸۱ هجری می‌نویسد که این سومین تحریر مثنوی به خطّ اوست.

در عکسی که آورده‌ام، دو نسخه می‌بینیم که کتابت هر دو در سال ۱۲۴۳ هـ ق بوده است. کاتب تصویر بالا، عبدالله بن احمد فسایی است که این ابیات در نسخه او نیست. تصویر پایین امّا همان نسخه به خطّ وصال شیرازی است که ذکر شد. پس از این است که این ابیات اندک اندک در برخی دست‌نویس‌ها ظاهر می‌شوند. برای مثال نسخ مورّخ ۱۲۵۱ و ۱۲۵۵ هجری به خطّ محمّد بن عبّاس بنایی و دست‌نویس‌های مورّخ ۱۲۵۲ تحریر زین العابدین مراغی و ۱۲۶۴ از محمّد مهدی فراهانی، شامل این ابیات نیستند حال آن که در همین حدود زمانی، این سه بیت در نسخ مورّخ ۱۲۶۶ با خطّ احمد بن وصال و ۱۲۶۸ تحریر محمّد هاشم خوانساری دیده می‌شوند و پس از این کم و بیش در بیشتر نسخ دست‌نویس و از آنجا هم در چاپ سنگی دارالطّبع طهران مورخ ۱۳۰۷ هـ ق و این هست تا تصحیحات انتقادی به نسبت معاصر که این ابیات از متن بیرون رفته‌اند.

«گفت ای یاران سؤالی می‌کنم، مردِ درویشم، همین آمد فنم!» که آیا، با احتیاط، نمی‌توان احتمال داد که این ابیات افزودهٔ خود وصال شیرازی باشند؟ شاعری چنین قوی‌دست که ذهن و زبان و دست و نگاهی این‌گونه همدم و آشنا با مثنوی داشته است؟

بیفزاییم که ابیات الحاقی در مثنوی از این نوع، و چنان که با قید احتیاط و احتمال آمد، افزودهٔ وصال شیرازی، بیش از این است که جا دارد به استقلال به آن پرداخته شود. در این یادداشت کوتاه امّا «به این دو بیت اختصار کردیم» که حاضر در حافظهٔ همهٔ ماست.

* پ.ن.
دیگر ابیات آن آواز افشاری البته از خود مثنوی است:
این دهان ب‍‍ستی دهان‍‍ی باز ش‍‍د / تا خورن‍‍دهٔ لق‍‍مه‌های راز ش‍‍د
لب فروب‍‍ند از طعام و از شراب / سوی خوان آسمانی کن شتاب
گر تو ای‍‍ن ان‍‍بان ز نان خالی کن‍‍ی / پر ز گوهرهای اج‍‍لالی کن‍‍ی
طفل جان از شیر شی‍‍طان باز ک‍‍ن / بعد از آن‍‍ش با مل‍‍ک انباز ک‍‍ن...
و سپس آن دو بیت الحاقی است چنان که آمد.
.
.
13👍7
پس چه باشد عشق؟

کریستیان ژامبه، از شاگردان هانری کربن، و از برجسته‌ترین متخصّصان عرفان و فلسفه اسلامی، که گزیده‌ای از دیوان شمس را هم به فرانسه ترجمه کرده است، سخنرانی‌ای دارد در مجمع «دوستان اوا دو ویتره مه‌یرویچ» (مترجم آثار مولانا) به نام «تجربهٔ عشق الهی در اشعار عرفانی مولانا جلال الدین رومی» و من مفید دیدم خلاصه‌ای از آن بیاورم برای دوستداران پرحوصله آثار مولانا. سخنرانی به فرانسه است و آوردن اصل اشعار از من است.

ژامبه می‌گوید که او هم مولانا را در ابتدا بیشتر از طریق ترجمه‌های مه‌یرویچ شناخته است گرچه پیشتر ترجمه انگلیسی نیکلسون از مثنوی هم در دسترس بوده است، «مولانا که احتمالا بزرگترین عالِم معنوی جهان اسلام و یکی از بزرگترین شاعران زبان فارسی است»، و در عین حال «یکی از معدود متفکّران عالم اسلامی و ایرانی که در غرب هم جایگاهی جدی و مورد توجّه یافته است».

مختصری از شرح حیات و احوال زندگی او می‌آورد که خالی از خطاهای کوچک نیست از جمله این که در سخنرانی و در پرسش و پاسخ‌ها علاء الدین را فرزند بزرگتر مولانا می‌نامد که درست نیست و اصلا، جدای شواهد دیگر، از نام و سنّت نامگذاری‌ها هم می‌توان دریافت که «بهاء الدین» سلطان ولد فرزند بزرگتر مولانا بوده است.

بعد از حس و تجربهٔ درک خداوند می‌گوید، یا نزدیک شدن به او که عرفا «قُرب» می‌نامند. بعد همین مفاهیم را دنبال می‌کند، به «ولی» می‌رسد و در نهایت «عشق». امّا این عشق هم دو نوع است، یکی آنچه بیشتر حکما به آن نظر دارند و می‌توان آن را «عشق کمال» نامید، و ناقص با آن عشق کامل می‌شود، و دیگر آن عشق است که آدمی در آن فنا می‌شود و از وجود او چیزی نمی‌ماند و همه معشوق می‌شود، همچون «انا الحقّ» حلاج. مثالی می‌آورد از این غزل:
چه باشد گر نگارینم بگیرد دست من فردا / ز روزن سر درآویزد چو قرصِ ماه خوش‌سیما...

مولانا، به ناچار، بر عشق انسانی جامه‌ای می‌پوشاند تا بتواند تجربه عشق یا قرب الهی را بیان کند. ضرورت درک آن هم داشتن تجربهٔ عشق انسانی است از جذب و فراق و کشش... این عشق است که همهٔ عالم را به جنبش در می‌آورد و حالت رقص و حرکت آن، تجربهٔ گشتن به دور خداوند است و از این جا اندکی در باب سماع می‌گوید و سابقهٔ آن در فرهنگ مسیحی-یهودی در حکایت رقص داود.

بازمی‌گردد به فنا و سخن حلّاج که مولانا از قول امام علی آورده:
اُقتُلُونی یا ثِقاتی لائما / اِنَّ فی قَتلی حیاتی دائما
اِنَّ فی مَوتی حَیاتی یا فتَی/ کَم اُفارِق مَوطِنی حَتَّی متَی

و مثال دیگری که به واقع فنا نیست و وصال است:
ای یوسف خوش‌نام ما خوش می‌روی بر بام ما / انّا فتحنا الصّلا بازآ ز بام از در درآ...
نی نی برو مجنون برو خوش در میان خون برو / از چون مگو بی چون برو زیرا که جان را نیست جا

«زیرا که جان را نیست جا» فرصتی‌ست تا ژامبه در خصوص جان بگوید که بر خلاف تن و حتی عقل، جایی ندارد و همواره در حرکت است. به عشق بازمی‌گردد که آنجا تجربهٔ قرب الهی رخ می‌دهد و خاطره جالبی از شاهرخ مسکوب می‌آورد که جدا خواهم آورد.

در سخن از فنای عاشق، سراغ مثنوی می‌رود:
گفت: عاشق دوست می‌جوید به تفت / چون که معشوق آمد آن عاشق برفت‌...
صد چو تو فانی‌ست پیش آن نظر / عاشقی بر نفیِ خود خواجه مگر؟

می‌پرسند «شما مدرّس فلسفه هستید و نه شعر، امّا رابطه فلسفه و شعر را چگونه می‌بینید؟» می‌گوید این دو را می‌توان از هم تشخیص داد ولی در دنیای اسلام نمی‌توان از هم جدا کرد. می‌‌افزاید که سال‌هاست بر روی فیلسوفان قرن هفدهم ایران کار می‌کند. تامّلات فلسفی آنان گاه در شعر بیان می‌شود و البته تفکّر هم، بعد از سیر منطقی و استدلالی خود، گاه به جایی می‌رسد که شعر آن‌ها را بهتر بیان می‌کند.

در خصوص شعر مولانا می‌گوید آنچه من می‌بینم آن است که ابیات سرشار از تصاویرند. مولانا در جایی می‌گوید که من یک نقّاشم! (و البته نظر دارد به: صورت‌گر نقّاشم، هر لحظه بتی سازم...). شعر او نقّاشی است همراه با آهنگ و موسیقی و جادوی کلام او در ترجمه منعکس نمی‌شود.

می‌گوید که ایده عشق انسانی به عنوان راهی برای درک عشق الهی سابقه دارد حتی نزد فیلسوفان، منتهی کمتر پیش آمده که تجربه و قدرتِ بیان این طور با هم جمع شود.
شعر مولانا سیلاب‌وار فرو می‌ریزد، حاصل تجربه‌ای اصیل است، خلّاقیت و تازگی و روانی و اصالتی در کلام اوست که آن را یگانه می‌کند. شاعران و نویسندگان دیگری هم داریم چون روزبهان بقلی و عطّار منتهی اینجا خصوصیاتی با هم جمع شده که او را در این میان بی‌همتا کرده است.

و گاه هم برخی قطعات را به فارسی می‌گوید «عاشقی بر نفیِ خود خواجه مگر؟»
سخت پنهان است و پیدا حیرتش / جانِ سلطانان جان در حسرتش‌
و باز به فارسی بر زبان آهنگین مولانا تاکید می‌کند: «جان سلطانان جان..»
و با این بیت تمام می‌کند که:
پس چه باشد عشق؟ دریای عدم
درشکسته عقل را آن جا قدم‌
.
9👍2
حاصل عمرم سه سخن بیش نیست
خام بُدَم، پخته شدم، سوختم

بیت بسیار مشهوری است که در بسیاری از گفتارها، نوشتارها و جستارها به نام مولانا آمده امّا چون سیمرغ، با همه شهرت خود، ردّ پا و نشانی از آن پیدا نیست. به واقع تردیدی نیست که این بیت صورت تغییریافته بیت اصیل دیگری‌ست از مولانا با این ضبط:
حاصل از این سه سخنم بیش نیست / سوختم و سوختم و سوختم
که در غزلی با مطلع زیر آمده است:
چند قبا بر قدِ دل دوختم / چند چراغ خرد افروختم
در چاپ استاد فروزانفر هم، در پانویس و نسخه‌بدل‌های این غزل، صورت دیگری از این بیت نمی‌بینیم.

من مدّتی می‌جستم که کی و کجا و شاید کدام ذوق عالی آن بیت دیوان را به این صورت بازگردانده است که چنین هم شهرت و محبوبیت یافته است. با تصوّر این که تغییر و تبدیلی به نسبت اخیر است، بیشتر چاپ‌های غیرمنقّح و نسخ متاخّر را می‌جستم و انتظار نداشتم که آن را در دست‌نویسی به نسبت کهن در اوایل قرن نهم ببینم، نسخه مورّخ ‌۸۱۷ هجری که گزیده‌ای از دیوان شمس است و عکس آن را آورده‌ام. چنان که می‌بینیم بیت درست بر جای آن بیت دیگر نشسته و اینک می‌دانیم که سابقه بلندی دارد و چندان متاخّر نیست.

این نسخه مورّخ ۸۱۷ هجری، به گمان من البته، صورت‌های درستی از ابیات دیوان را حفظ کرده است که ما جای دیگر کمتر می‌بینیم. از جمله آن‌ها «سلیمان» به جای «مسلمان» در این بیت دیوان که از آن جدا نوشته‌ایم:
همچو مسلمان غریب، نی سوی خلقش رهی / نی سوی شاهنشهی، بر طرفی چون سجاف
و همچنین
صورت «سلیمانم» به جای «سلیمانی» در این بیت مشهور دیوان:
در عشق سلیمانی من همدم مرغانم / هم عشقِ پری دارم هم مردِ پری‌خوانم
که باز در یادداشت‌های پیشین آمده است.

با توجّه به سابقه ضبط و خصوصیات این نسخه، و این که آن کلام هم براستی مولانایی است، همچنان جای جستجوست. ای بسا بیت براستی حاصل یک تصحیح متاخر از خود مولانا باشد و از این رو صورت‌های متفاوتی یافته، و شاید هم حاصل کار کاتب خوش‌ذوق امّا بدعهدی که بیمی از تغییرات ذوق‌ورزانه نداشته است. امّا اگر کار کاتب باشد، نمی‌دانیم عاقبت او چه شده است، شاید مثل فخرالدّین سیواسی بوده که به قول افلاکی «مردی بود ذوفنون، و در آن عهد کتابت اسرار و معانی بر عهدهٔ او بود» امّا «اوقات مگر او در کلام خداوندگار مدخل می‌کرد و به طریق اصلاح قلم می‌راند و تحریف کلمات می‌کرد بی آن که اجازت فرمودی» و چنان شد که «از ناگاه در او جنونی طاری شده دیوانه گشت، حضرت مولانا این غزل را همان روز فرمود:
ای عاشقان ای عاشقان یک لولیی دیوانه شد / طشتش فتاد از بامِ ما، نک سوی مجنون‌خانه شد...»
👍42
صورت همه پّران شود گر مرغ معنی پر زند...

در شگفتم از استاد عزیز شفیعی کدکنی که، شاید از بهر نگاه‌داشت دلِ متشرّعان، چنین تاویلی از سخن مولانا به دست داده‌اند که نه با پیش و پس متن می‌خواند، نه با توضیح خودشان.

در گزینش و تفسیر غزلیات شمس تبریز، در توضیح «صورت همه پّران شود گر مرغ معنی پر زند»، عبارت مشهور دیباچه دفتر پنجم مثنوی را آورده‌اند: «اگر معنی نقاب از چهره بگشاید، صورت‌ها همه پرواز خواهند کرد که «لَوْ ظَهَرَتِ الْحَقٰائِقُ بَطَلَتِ الشَّرائِعُ» اگر حقایق آشکار شوند، شرایع باطل خواهند شد» و بعد افزوده‌اند «و یک شریعت باقی خواهد ماند. مولانا سخن از بطلان شرایع می‌گوید و نه از بطلان شریعت. آن‌ها که دقّت نکرده‌اند از این سخن مولانا سخت آشفته‌اند.»

شگفتا! پس پریدن همه صورت‌ها چه شد اگر یک صورت می‌ماند؟ بعد کدام صورت یا شریعت می‌ماند؟ سخن که بر سر جمع و مفرد نیست، گذشتن است و مبدَل شدن و ارتفاع گرفتن و فارغ شدن و جَستن. مولانا که دقیقا پشت سر همین کلام می‌گوید، برای آن که زر شده، «او را نه علمِ كیمیا حاجت است كه آن شریعت است...» و چندین مثال می‌آورد که حقیقت مثل صحّت یافتن است و از علم طبّ فارغ شدن و چون رسیدن به مقصد است و فارغ شدن از شمع... و این که «طَلَبُ الدَّلِیلِ بَعْدَ الْوُصُولِ اِلَی الْمَدْلُولِ قَبِیحٌ...» و همه این‌ها البته در مثنوی هم منعکس است:
چون به مطلوبت رسیدی ای ملیح / شد طلبکاریِ عِلْم اکنون قبیح

این تاویل و تکلّف غیر ضروری از چه روست؟ احتمالاً همان که خودشان هم آورده‌اند. آشفتگی شریعت‌مداران تندخو... فقط در خصوص این نکته، مقالتی می‌توان نوشت از نقل‌ها و واکنش‌ها و تفسیرها و تاویلات... می‌توان سخن مولانا را از منظر خود پذیرفت یا رد کرد یا در خصوص خطرات آن هشدار داد امّا نباید تاویلی کرد که چنین مخالف سخن او باشد.

حاشیه علّامه همایی بر مثنوی خود نمونه خوبی است که راه تاویل و توجیه نرفته است. می‌‌گوید: «در این مقدّمه که علی الظّاهر به قلم خود مولوی یا املای خود اوست اسراری نهفته است که اکثر متوجه آن نشده‌اند» و سپس خلاصه کلام مولانا را آورده و به پرسشی تحذیرآمیز ختم کرده است: «اما گفت و گو در اینجاست که چگونه می‌توان دعوی رسیدن به حقیقت کرد؟... آیا هر کسی می‌تواند ترک اعمال شریعت و طریقت بگوید به این بهانه که به حقیقت رسیده است؟ خلاصه گفتن این حرف‌ها آسان نیست نعوذ بالله مِن هَمَزات الشّیطان و هَفَوات الظّالین»!

طولانی می‌شود ولی به آن توضیح دوم استاد هم اشاره‌ای بکنیم که در ذیل بیت:
در فقر درویشی کند، بر اختران پیشی کند / خاک درش خاقان بود حلقهٔ درش سنجر زند
آورده‌اند که «پرسش اصلی این است که مولانا چه تمایز یا حتّی تضادّی میان فقر و درویشی دیده است که چنین سخنی گفته است؟» و در این خصوص حدس و گمانی آورده‌اند و به نظر من که مقصود حاصل نشده است و واقع این است که اصلا تضادّ و تمایزی نیست و اگر بود، در مواضع دیگر، از جمله در متن بلندی همچون مثنوی، به اشکال دیگر ظاهر می‌شد که نشده است و از این رو استاد ضرورت دیده که چنین معانی دوری بجوید.

بیت به واقع پیچیده نیست. مولانا می‌گوید که همچو کسی، که پیشتر ذکر او می‌رفته، گر لباسِ فقر پوشد و درویشی و گدایی کند، در باطن، مقامش از اختران برتر است. به واقع بین فقر و درویشی تضادی نیست، تضاد با پاره بعدی است. درویشی که خاقان و سنجر به خدمت او ایستاده‌اند! عین همین کلام در مثنوی، در خصوص شیخ محمّد سررزی آمده که به دستوری راه کدیه پیش گرفته بود. ظاهرش گدا و باطنش برتر از افلاک:
شیخ بر می‌گشت و زنبیلی به دست / شیء لله، خواجه توفیقیت هست؟
برتر از کرسی و عرش اسرار او / شیء لله شیء لله کارِ او...
7👍4👎1
از نوروز پیروز، به تقویم کهن

به روزگار فردوسی، نوروز هشت تا نُه روز پیش از تاریخ امروزی بوده است، یعنی پیش از تقویم جلالی که پس از آن محاسبه و وضع شد و تا امروز باقی‌ست. همهٔ نوروز‌های تاریخ بیهقی، که به دقّت گزارش شده، به بیست و یکم یا دوم اسفندماه (تقویم امروزی) باز می‌گردد و من دست کم چهار تاریخ یافته‌ام:
۴۲۶ هجری،
«و روز نوروز بود هشت روز مانده از ماه ربیع الآخر...»
(پنج شنبه، ۲۱ اسفند ۴۱۳ خورشیدی)
۴۲۹ هجری،
«و روز سه‌شنبه چهار روز باقی مانده از جمادی الاولی امیر به جشن نوروز نشست، و داد این روز بدادند...»
(سه شنبه ۲۲ اسفند ۴۱۶ خورشیدی)
۴۳۰ هجری
«امیر به جشن نوروز بنشست روز چهارشنبه هشتم جمادی الاخری...»
(چهارشنبه ۲۲ اسفند ۴۱۷ خورشیدی)
۴۳۱ هجری
«و روز پنجشنبه هژدهم ماه جمادی الأخری امیر به جشن نوروز بنشست و هدیه‌ها بسیار آورده بودند و تکلّف بسیار رفت. و شعر شنود از شعرا که شادکام بود درین روزگار زمستان...»
(پنج شنبه ۲۱ اسفند ۴۱۸)

به همین بسنده کنیم، امّا ادامه بدهیم آن شادکامی سلطان مسعود را در میانه ترکتاری ترکان سلجوق؟ «و شعر شنود از شعرا که شادکام بود درین روزگار زمستان و فارغ‌دل، و فترتی نیفتاد، و صلت فرمود، و مطربان را نیز فرمود...» و این همان سالی بود که به قول بیهقی طامّهٔ کبری، بلای بزرگ، رخ داد. سلطان در نبرد دندانقان از طغرل سلجوقی شکست خورد و گریخت و سال بعد هم کشته شد. همان سالی که منوچهری هم، در جوانی از دنیا رفت و قطعا در نوروز این سال نمی‌خوانده است: «سال امسالین نوروز طربناکتر است، پار و پیرار همی دیدم، اندوهگنا...»، شاید قطعهٔ دیگر: «جهانا چه بدمهر و بدخو جهانی، چو آشفته بازار بازارگانی...»
...
الا تا بانگ درّاج است و قمری / الا تا نام سیمرغ است و طغرل
تنت پاینده باد و چشم روشن / دلت پاکیزه باد و بخت مقبل...
9👍4
«نوروز، نخستین روز است از فروردین ماه، و زین جهت روز نو نام کردند زیرا که پیشانی سال نوست... و اعتقاد پارسیان اندر نوروز نخستین آن است که اوّل روزی‌ست از زمانه، و بدو فلک آغازید گشتن.»
.
این کهن بوم و بر... از آن روز که ابوریحان، این سخن را در التَّفهیم نوشت، پارسیان هزار نوروز دیگر را جشن گرفته‌اند، و از آن سال که کاتب، بر همین همین نسخه، قلم بر نوروز گرداند، فلک ۸۸۲ بار دیگر بر گردش‌های خود، که از آن نوروز نخستین آغاز کرده بود، افزوده است...
16👍1
نوروز ما آمد و قصدش دیدن تو بود، آمد و به خواسته‌اش رسید.
آن نظر که از تو به او رسید، زاد و توشه‌اش شد تا سال دیگر
در پایان روز امّا، از سر حسرت، نظری بر تو افکند، و دیده و خواب و قرارش سوی تو ماند.
ما، به سرزمین پارس، شادی می‌کنیم، به صبحی که زاده شدن نوروز را می‌بینیم.
نوروز، این رشک دیگر روزهای سال، که چنین به سرزمین ایران بزرگش می‌دارند...
...
شعر از متنبّی است و ترجمه‌اش، دور از چشم آن پیامبر شعر، چیزی نزدیک به این خواهد بود با تسامح...
...
جَاءَ نَوْرُوزُنَا وَأنتَ مُرَادُهْ / وَوَرَتْ بالذي أرَادَ زِنادُهْ
هَذِهِ النّظْرَةُ التي نَالَهَا مِنْكَ / إلى مِثْلِها من الحَوْلِ زَادُهْ
يَنْثَني عَنكَ آخِرَ اليَوْمِ مِنْهُ / نَاظِرٌ أنْتَ طَرْفُهُ وَرُقَادُهْ
نحنُ في أرْضِ فارِسٍ في سُرُورٍ / ذا الصّبَاحُ الذي نرَى ميلادُهْ
عَظّمَتْهُ مَمَالِكُ الفُرْسِ حتى / كُلُّ أيّامِ عَامِهِ حُسّادُهْ...

پ.ن.
یادآور شعر سعدی‌ست: که «نظر به روی تو هر بامداد، نوروزی‌ست...»
.
11👍2
همچنان در حال و هوای نوروز پیروز بگوییم که مولانا در مثنوی، دفتر ششم، ناگهان حکایتی را بازمی‌گذارد و از آمدن نوروز می‌گوید:

زین گذر کن ای پدر نوروز شد / خلق از خلّاق خوش‌پَدْفوز شد
باز آمد آبِ جان در جویِ ما / باز آمد شاهِ ما در کویِ ما
می‌خرامد بخت و دامن می‌کشد / نوبتِ توبه شکستن می‌زند
توبه را بار دگر سیلاب برد / فرصت آمد، پاسبان را خواب برد
هر خُماری مست گشت و باده خورد / رخت را امشب گرو خواهیم کرد
ز آن شرابِ لعلِ جانِ جان‌فزا / لعل اندر لعل اندر لعلْ ما
باز خُرَّم گشت مجلسْ دل‌فروز / خیز دفعِ چشمِ بد اِسپند سوز
نعره‌ٔ مستان خوش می‌آیدم / تا ابد جانا چنین می‌بایدم...
...
> خوش پَدفوز: شیرین‌کام. پدفوز، گرداگرد لب و دهان است و جای دیگری می‌گوید: وز حرص، زبان و لب و پدفوز گَزیدیم...
> نوبتِ توبه شکستن می‌زند: به توبه شکستن می‌خواند.
>‌ توبه را بار دگر سیلاب برد: یادآور بیت دیوان که:
باز درآمد ز راه بی‌خود و سرمست دوش / توبه‌کنان، توبه را سیل ببرده‌ست دوش
11👍2
این مینی سریال چهار قسمتی «نوجوانی» انصافا کار فوق العاده‌ای است. جدای داستان و بازی‌های عالی، هر قسمت شاید پنجاه دقیقه‌ای آن به صورت پیوسته و یک پارچه، بدون کات و برش، فیلم‌برداری شده. حیرت‌انگیز است. تله تئاتر نیست که بگوییم با لوکیشن و بازیگران محدود ممکن باشد، نه از خیابان به خانه، به ماشین، به مرکز پلیس، از آنجا... این همه بازیگر و در موقعیت‌های خیلی پیچیده، که اگر فقط یکی خطا کند، باید همه ضبط از ابتدا تکرار شود و فقط بازی‌ها نیست. اتفاقات دیگر هم. کارگردان جایی اشاره می‌کند که یک بار در میانه فیلم‌برداری ناگهان برق قطع می‌شود و به ناچار از ابتدا.. یکی از قسمت‌ها تا چهارده بار تکرار شده و یکی گویا فقط با برداشت دوم کار تمام شده، میزان تمرین را حدس بزنید. به قاعده گاه بازی‌های فی‌البداهه رخ داده که به صورت طبیعی حفظ شده... به هر شکل همین ضبط دایم و مستمر، ما را هم در موقعیت ناظری قرار می‌دهد که گویی عینا در آنجا حاضر است و همه چیز در حال اتّفاق می‌افتد. چنان که آمد داستان هم جذّاب است و در رفت و آمد بین آفاق و انفس، اختلاف نسل‌ها و موقعیت‌های اجتماعی آن‌ها و ابعاد روانشناختی آن. دیدنی است و تاثیرگذار.
15👍4
«چنین گوید محمّد بن اسحق که اولین خطوط عربی، خطّ مکّی بود و سپس مدنی و پس از آن بصری و کوفی. امّا در الف‌های خطوط مکّی و مدنی، انحنایی‌ست به سوی راست، و کشیدگی به بالا و در شکلشان اندک خمیدگی دیده می‌شود مانند این بسم الله...»*

قول ابن ندیم است، صاحب الفهرست، قرن چهارم هجری. از خطّی صحبت می‌کند که اولین نسخ قرآنی با آن نوشته شده‌اند و نسخه و کتیبه‌شناسان امروزی آن را خطّ حجازی می‌نامند.

چنان که دیدیم، ابن ندیم مثالی هم در کتاب خود آورده بود که البته اندک اندک در کتابت‌های متوالی تغییر کرده است و من به نظرم مفید آمد که آن متن را همراه دو نمونه از کهن‌ترین نسخ قرآنی بیاورم، سوره چهارم و پنجم:
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ [4:1] يا أَيُّهَا النَّاسُ اتَّقُوا رَبَّکمُ الَّذِي...
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ [5:1] يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا أَوْفُوا بِالْعُقُودِ...

امّا اینک که از الف و بسم الله گفتیم، بپرسیم که در ترکیب ب و اسم، الف ابتدایی «اسم» چه شد؟ جالب است که «بسم الله» تنها صورتی‌ست که الف «اسم» در آن حذف شده است. در ترکیب‌های دیگر چون «فَسَبِّحْ بِاسْمِ رَبِّک الْعَظِيمِ» یا «اقْرَأْ بِاسْمِ رَبِّک الَّذِي خَلَقَ...» الف ظاهر است.

از منظر تاریخی، یک فرضیه آن است که حذف آن به دلیل کثرت استعمال است اما در کهن‌ترین نسخ هم چنین است و این نمی‌تواند دلیل حذف آن در حتی در نسخ اولیه باشد. فرضیه دیگر آن است که «بسم الله»، از سنّتی سریانی یا عبرانی پیروی کرده است و جای تفصیل نیست. از منظر عرفانی و تاویلی البته سخن دیگر است. الف برای وصل آمده و چون آن وصال حاصل شد، دیگر جای او در آن میانه نیست:
در وُجوه و وَجْهِ او رو خرج شو / چون اَلِف در بِسْم در رو دَرج شو
آن اَلِف در بِسم پنهان کرد، ایست! / هست او در بِسْم و هم در بِسْم نیست‌...
او صِلَه‌ست و بی و سین زو وصل یافت / وصلِ بی و سین اَلِف را بر نتافت‌
چون یکی حرفی فِراقِ سین و بی‌ست / خامُشی اینجا مهم‌تر واجبی‌ست‌...
...
* «قال محمد بن إسحاق: فأول الخطوط العربية، الخط المكي وبعده المدني ثم البصري ثم الكوفي. فأما المكي والمدني، ففي الفاته تعويج إلى يمنة اليد وأعلا الأصابع، وفى شكله انضجاع يصير. وهذا مثاله...»
10👍2
(شب عید فطر)، سلطان از سراپرده به در آمد، کمان گروهه‌ای در دست... و اولّ کسی که ماه دید، سلطان بود. عظیم شادمانه شد... علاء الدّوله مرا گفت: «پسر برهانی! در این ماه نو چیزی بگوی!» من برفور این دو بیتی گفتم:

ای ماه چو ابروان یاری گویی / یا نی، چو کمان شهریاری گویی
نعلی زده از زرّ عیاری گویی / در گوش سپهر گوشواری گویی...
.
(چهارمقاله، در احوال امیرمعزی شاعر)
8
این چیست این؟ صورت‌سازی سادهٔ نیمه‌تمامی‌ست گویا... این کیست این؟ فرزندی که نگهداری پیرگشته پدر می‌کند؟ جوان رعنایی که دستِ افتاده‌ای می‌گیرد؟ امیرزاده‌ای که دانگی در جیب درویشی می‌‌نهد؟

نه... این صورت‌گری حکایت مشهوری‌ست. آن که در اسرار التّوحید آمده که:
«مرا، چنان که باشد جوانان را، دل به سرپوشیده‌ای باز می‌نگریست. پس شبی آن زن پیغام فرستاد که من به عروسی می‌شوم، تو گوش دار که تا من چون بازمی‌آیم تو را بینم. من بر بام بنشستم و شب دراز کشید و مرا خواب گرفت..»

در منطق الطّیر آمده:
رفت معشوقش به بالینش فراز / دید او را خفته وز خود رفته باز
رقعه‌ای بنوشت چست و لایق او / بست آن بر آستینِ عاشق او
عاشقش از خواب چون بیدار شد / رقعه برخواند و به رو خونبار شد...

در معارف بهاءولد آمده:
«گفت: شب بيا. او منتظر می‌بود تا معشوقه فروآيد. چون از کارِ شویِ خود فارغ شد، بيامد. وی را خواب برده بود. سه دانه جوز در جيبِ وی کرد و برفت...»

و در مثنوی آمده. حکایت آن عاشق که:
سال‌ها در بندِ وصلِ ماهِ خود / شاه‌مات و ماتِ شاهنشاه خود
گفت روزی یار او کامشب بیا / که بپختم از پی تو لوبیا !
در فلان حجره نشین تا نیم‌شب / تا بیایم نیم‌شب من بی‌طلب
مرد قربان کرد و نان‌ها بخش کرد / چون پدید آمد مَهش از زیرِ گَرد
شب در آن حجره نشست آن گرم‌دار / بر امید وعدهٔ آن یارِ غار

بعد نِصفُ اللَّیل آمد یارِ او / صادقُ الوَعدانه آن دلدارِ او
عاشق خود را فتاده خفته دید / اندکی از آستینِ او درید
گردکانی چندش اندر جیب کرد / که تو طفلی، گیر این، می‌باز نرد
چون سَحَر از خوابْ عاشق برجهید / آستین و گردکان‌ها را بدید
گفت یار ما همه صدق و وفاست / آن چه بر ما می‌رسد آن هم ز ماست...

کی و چگونه و کجا، برای صورت‌گران ما، آن دلبر معشوق ممشوق، چنین جوان برومندی شده، خود حکایت بلندتری‌ست... به مثنوی بازگردیم که:

ای دلِ بی‌خواب ما زین ایمنیم / چون حَرَس بر بام چوبک می‌زنیم
گردکان ما در این مِطحَن شکست / هر چه گوییم از غم خود اندک است...
10
هوش تو کو؟ نیست اندر خانه کس؟

مدّتی پیش بود که، با چشمانی حیرت‌زده، گفتگوی ویژه بی بی سی را می‌دیدم که مصاحبه‌گر، با ذوق و شوق بی حدّ و حصر، با زوج جوان ایرانی سخن می‌گفت که چند سال است یک سره در سفر هستند. در ماشین و هواپیما، در پنجاه کشور و پانصد سرزمین... دو روز پیش هم تکرار آن مصاحبه بود.

شگفتا، بعد این همه سال، بعد این همه خبر خواندن، چنین شیوه زندگی مخرّب پرمصرف ویران‌گر طبیعت را چون الگوی زندگی رویایی می‌فروشند. جایی قلبم درد گرفت وقتی از تعداد سفرهای هوایی خود فقط در طول سال گذشته گفتند. از چهار سوی عالم، از این سوی اروپا به آن سو، بعد شمال، جنوب، استرالیا، ژاپن، فلان و بهمان جزیره. ما بخیل نیستیم منتهی این‌قدر هم نمی‌دانید که بودجه کربنی شما فقط با یکی از این‌ها پر می‌شود؟

نمی‌دانم آن‌ها یا برنامه‌سازان هیچ از گرمایش زمین، از سهم سرانه دی اکسید کربن، از سفر هوایی که آلاینده‌ترین نوع سفر است شنیده‌اند؟ خبر ندارند که همینطوری هم ردّپای کربنی شهروند اروپایی و آمریکایی، در زندگی معمولی خود، ده‌ها برابر بیشتر از شهروند کشور فقیری است که بار و گرفتاری گرما و غبار و بی‌آبی و سیل و مصیبت آن پرخوری را می‌کشد؟ با این سفرها اینک صد برابر. طبیعت دوست دارید؟ کوه بروید! سفر دوست دارید؟ چه خوب. امّا به اندازه و به قاعده و ساده سفر کنید، با قطار و نه هواپیما و هلیکوپتر..

این خودخواهی و بی‌مسئولیتی و اسراف جای نمایش و تبلیغ دارد؟ «آخر ما عاشق طبیعتیم؟» از این رو ویرانش می‌کنید؟ «سال دیگر قصد داریم برویم قطب شمال و جنوب» که نابودی زیستگاه و آوارگی خرس‌های قطبی را بببنید؟ سفر خوب است و لازم است امّا طبیعتی که «عاشقش» هستید با همین سفرهای افراطی پرکربن نابود می‌شود. همه عالم را دیدید، یک بار هم ردّپای کربنی سال پیش خود را محاسبه کنید و ببینید. گزارش سالانه سازمان ملل را بخوانید... «توصیه می‌کنیم امتحان کنید؟» چه سودی جز مصرف طبیعت و افزودن زخم‌ها و دردهای آن داشته‌اید که قاعده طلایی می‌فروشید؟

امروز هم خبر دیگری از دانشجوی جوان بیست ساله چینی منتشر کرده که یازده هزار کیلومتر را از چین تا انگلیس رانندگی کرده، و گویا کار خیلی بزرگی هم کرده، و مطابق این خبر «سفرش الهام‌بخش دیگران شده تا آنها هم کار مشابهی را انجام دهند». عالی است این الهام‌بخشی. همه باید او را مقتدای خویش کنند.

بر آن‌ها که نمی‌دانند، و در این زمینه کار و تحقیق نکرده‌اند، یا گرفتار صد مشکل دیگر هستند، حرجی نیست، منتهی نقش رسانه اینجا چیست؟

در مثنوی حکایت شترچرانی را می‌خوانیم که اشترش را به زور می‌گیرند. مفلسی را بر آن سوار می‌کنند و از صبح تا شب در شهر جار می‌زنند که «مُفلِس است این و ندارد هیچ چیز» شب صاحب‌اشتر به همان مفلس می‌گوید که پس اینک مزد مرا بده! و او می‌گوید «تا کلوخ و سنگ بشنید این بیان» که من آه در بساط ندارم، تو هیچ نشنیدی؟ آخر همین بی بی سی، چقدر گزارش تهیه کرده در خصوص روز زمین، گازهای گلخانه‌ای، آلودگی شدید پروازها، بعد می‌بینیم که با عشق و آرزو و حسرت می‌پرسند که چطور می‌شود مثل شما بود؟ گوش تو کو؟ نیست اندر خانه کس؟
14👍3