دختران معصوم میناب هم به کشتگان دانشآموز دیماه پیوستند. مادرانشان به مادران کهریزک... دریغا ایران، فرزندان وطن، آه از غم و رنج بیحدّ و حصر مادران و پدران... این مرگ و جنگ و ویرانی در تقدیر ما نبود. حکومتی که با استبداد، جهالت و جنایت، مُلک و مملکت را، پس از آنهمه زخمها و دردها و آسیبهای غیرقابل جبران، بار دیگر، به چنین ورطه هولناکی کشاند، به میدان تجاوز بیگانگانی که خود تجسّم جنایت و سبعیتاند. دریغا ایران بیپناه، باغ خرّمبهاری که حکومت سرکوبگر آن را خزان کرد و به زمستان سرد خونین کشاند و اینک هم، چنین بیدفاع، با بیتدبیری و لجاجت، عرصه تاختن و کینآختن بداندیشان و دشمنان کرد.
غم خون هموطنان نوجوان را که هیچ تسکینی نیست، برون از توان و تاب و طاقت و کوشش جانهاست. چه میماند جز آرزوی آن که ایران ما، هممیهنان، عزیزان و نزدیکان ما از آتش این دوزخ به سلامت گذر کنند، آتش پرتابهها، آوارها، غمها و اضطرابها. به امید سعادت و سرافرازی ایران. باشد که از پس این همه غمان، برسد مژده امان... پاینده باد ایران.
.
غم خون هموطنان نوجوان را که هیچ تسکینی نیست، برون از توان و تاب و طاقت و کوشش جانهاست. چه میماند جز آرزوی آن که ایران ما، هممیهنان، عزیزان و نزدیکان ما از آتش این دوزخ به سلامت گذر کنند، آتش پرتابهها، آوارها، غمها و اضطرابها. به امید سعادت و سرافرازی ایران. باشد که از پس این همه غمان، برسد مژده امان... پاینده باد ایران.
.
❤17🤔3
به یاد استاد بزرگوار، جلال خالقی مطلق
که دیروز از این سرای سپنج رفت.
و گرامیداشت مهر او به ایران و شاهنامه، و رنجی که در آن گذاشت، و گنج بیدریغی که برای ما.
یادش گرامی.
ندارم دریغ از شما گنج خویش، نه هرگز براندیشم از رنج خویش.
که دیروز از این سرای سپنج رفت.
و گرامیداشت مهر او به ایران و شاهنامه، و رنجی که در آن گذاشت، و گنج بیدریغی که برای ما.
یادش گرامی.
ندارم دریغ از شما گنج خویش، نه هرگز براندیشم از رنج خویش.
Telegram
کاریز
سخنهای دیرینه یاد آوریم
اگر دانشی مرد رانَد سخن، تو بشنو که دانش نگردد کهن
آثار و مقالات دکتر جلال خالقی مطلق، برای علاقمندان شاهنامه، چنان است که رسیدنِ «تشنه بر جوی آب، و گر سبزهی تیره بر آفتاب» و این البته جدای کارِ کارستان اوست در تصحیح شاهنامه با…
اگر دانشی مرد رانَد سخن، تو بشنو که دانش نگردد کهن
آثار و مقالات دکتر جلال خالقی مطلق، برای علاقمندان شاهنامه، چنان است که رسیدنِ «تشنه بر جوی آب، و گر سبزهی تیره بر آفتاب» و این البته جدای کارِ کارستان اوست در تصحیح شاهنامه با…
❤7
فریاد، در باد، سایه سروی به جای میگذارد.
«بگذارید در این کشتزار، گریه کنم.»
در این جهان همه چیزی در هم شکسته، به جز خاموشی هیچ باقی نمانده است.
افق بیروشنایی را، جرقهها به دندان گزیده است.
«به شما گفتم، بگذارید، در این کشتزار گریه کنم.»
بر آنچه بر این کشتزار، بر این بوستان، بر ایران، گذشت، میگذرد، و خواهد گذشت.
.
«بگذارید در این کشتزار، گریه کنم.»
در این جهان همه چیزی در هم شکسته، به جز خاموشی هیچ باقی نمانده است.
افق بیروشنایی را، جرقهها به دندان گزیده است.
«به شما گفتم، بگذارید، در این کشتزار گریه کنم.»
بر آنچه بر این کشتزار، بر این بوستان، بر ایران، گذشت، میگذرد، و خواهد گذشت.
.
❤9
من همیشه رگی از هامون در خود داشتهام. فاجعهاندیشی... یادتان میآید؟ «من از این بدبینیهای هامون خسته شدم، از این که همه چیز رو فاجعهآمیز میبینه، همهش از دلهره وجودی حرف میزنه، از این که همه چی رو به نابودی میره...» مهشید میگفت به روانشناس خود. مهرجویی هم عاقبت فاجعهآمیزی داشت.
اینک هم، امید که چنین نشود، ما به نظاره فاجعه نشستهایم... گفته است که از امروز بدتر میزند. اهدافی که پیشتر در برنامه نبوده را هم. مقصود البته مراکز نظامی و انتظامی نیست. فرودگاهها را هم که چند روز است به شدت میزنند. حتی هواپیماهای مسافری و ترابری را. پس شاید، چنان که از اخبار برمیآید، پالایشگاهها و زیرساختهای دیگر است. میگوید که ایران بازنده خواهد بود، که عجیب نیست، امّا افزود «برای چند دهه آینده»...
آینده سیاسی چه خواهد بود، هیچ معلوم نیست. اگر تجزیه و جنگ داخلی رخ ندهد، بیثباتی و بیامنیتی عمیق و شدیدی در راه است. جدای تبعات انسانی جنگ، با این اوضاع آشفته و نبود مدیریت حداقلی، از کار افتادن شبکه تامین و انتقال انرژی، گسیختگی حمل و نقل داخلی، وسایل، مسیرهای ورودی آنهم با وضعیت بنادر و قطع ارتباطات حتی پیشین با مبادی واردات از سوی همسایگان جنوبی، اوضاع اقتصادی بسیار فاجعهآمیزتر خواهد شد و کمبود ارزاق عمومی اصلا غیرقابل تصور نیست. افزون بر اینها، مشکل منابع مالی ارزی و قطع همین صادرات. احتمالا ایران را مجبور خواهند کرد تا غرامت و هزینه آنچه بر همه کشورهای همسایه اعمال کرده را هم بپردازد.
تکلیف بیگانه که روشن است. منتهی ما به چشم خود این همه فجایع را در دور و نزدیک دیده بودیم. امّا جهل و جباریت کشور را به جایی برد که برد. به جای آن که از احوال دیگران عبرت گیریم، و با تدبیر و تامّل در کار مُلک، از این مهلکه بگریزیم، خود مایه عبرت دیگران شدیم...
عاقل آن باشد که عبرت گیرد از / مرگ یاران در بلای مُحترَز
عاقل از سر بنهد این هستی و باد / چون شنید اَنجامِ فرعونان و عاد
ور بننهد دیگران از حالِ او / عبرتی گیرند از اِضلال او...
امّا هنوز امید هست؟ در میان این تندباد حوادث و فجایع که امان از هر کران برده، هست؟ هستند؟ عاقلانی که پند و گفت حکیمان قدیم گیرند، و اصرار بر خطا را ثبات عزم نام نکنند؟ هست آن رای حکیمی و فکر برهمنی که به آینده ایران بیاندیشد و آن را از گزند بیشتر عوانان و اهریمنان نجات دهد؟
«و هرگاه حوادث به عاقل محیط شود باید که در پناه صواب رود و بر خطا اصرار ننماید و آن را به ثبات عزم و حُسن عهد منسوب نکند،
چه هر که به عمیا در راه مجهول رود و از راه راست و شارع عام دور افتد هرچند پیشتر رود به گمراهی نزدیکتر باشد.
و اگر خار در چشم متهور مستبد افتد، در بیرون آوردن آن غفلت ورزد و آن را خوار دارد و بر سری چشم میمالد، بی شبهت کور شود...»
مقدمه کلیله و دمنه، از کلام بزرگمهر بختگان
اینک هم، امید که چنین نشود، ما به نظاره فاجعه نشستهایم... گفته است که از امروز بدتر میزند. اهدافی که پیشتر در برنامه نبوده را هم. مقصود البته مراکز نظامی و انتظامی نیست. فرودگاهها را هم که چند روز است به شدت میزنند. حتی هواپیماهای مسافری و ترابری را. پس شاید، چنان که از اخبار برمیآید، پالایشگاهها و زیرساختهای دیگر است. میگوید که ایران بازنده خواهد بود، که عجیب نیست، امّا افزود «برای چند دهه آینده»...
آینده سیاسی چه خواهد بود، هیچ معلوم نیست. اگر تجزیه و جنگ داخلی رخ ندهد، بیثباتی و بیامنیتی عمیق و شدیدی در راه است. جدای تبعات انسانی جنگ، با این اوضاع آشفته و نبود مدیریت حداقلی، از کار افتادن شبکه تامین و انتقال انرژی، گسیختگی حمل و نقل داخلی، وسایل، مسیرهای ورودی آنهم با وضعیت بنادر و قطع ارتباطات حتی پیشین با مبادی واردات از سوی همسایگان جنوبی، اوضاع اقتصادی بسیار فاجعهآمیزتر خواهد شد و کمبود ارزاق عمومی اصلا غیرقابل تصور نیست. افزون بر اینها، مشکل منابع مالی ارزی و قطع همین صادرات. احتمالا ایران را مجبور خواهند کرد تا غرامت و هزینه آنچه بر همه کشورهای همسایه اعمال کرده را هم بپردازد.
تکلیف بیگانه که روشن است. منتهی ما به چشم خود این همه فجایع را در دور و نزدیک دیده بودیم. امّا جهل و جباریت کشور را به جایی برد که برد. به جای آن که از احوال دیگران عبرت گیریم، و با تدبیر و تامّل در کار مُلک، از این مهلکه بگریزیم، خود مایه عبرت دیگران شدیم...
عاقل آن باشد که عبرت گیرد از / مرگ یاران در بلای مُحترَز
عاقل از سر بنهد این هستی و باد / چون شنید اَنجامِ فرعونان و عاد
ور بننهد دیگران از حالِ او / عبرتی گیرند از اِضلال او...
امّا هنوز امید هست؟ در میان این تندباد حوادث و فجایع که امان از هر کران برده، هست؟ هستند؟ عاقلانی که پند و گفت حکیمان قدیم گیرند، و اصرار بر خطا را ثبات عزم نام نکنند؟ هست آن رای حکیمی و فکر برهمنی که به آینده ایران بیاندیشد و آن را از گزند بیشتر عوانان و اهریمنان نجات دهد؟
«و هرگاه حوادث به عاقل محیط شود باید که در پناه صواب رود و بر خطا اصرار ننماید و آن را به ثبات عزم و حُسن عهد منسوب نکند،
چه هر که به عمیا در راه مجهول رود و از راه راست و شارع عام دور افتد هرچند پیشتر رود به گمراهی نزدیکتر باشد.
و اگر خار در چشم متهور مستبد افتد، در بیرون آوردن آن غفلت ورزد و آن را خوار دارد و بر سری چشم میمالد، بی شبهت کور شود...»
مقدمه کلیله و دمنه، از کلام بزرگمهر بختگان
Telegram
کاریز
«و هرگاه حوادث به عاقل محیط شود باید که در پناه صواب رود و بر خطا اصرار ننماید و آن را به ثبات عزم و حُسن عهد منسوب نکند...» مقدمه کلیله و دمنه، از کلام بزرگمهر بختگان
و در میان این تندباد حوادث و فجایع که امان از هر کران برده است، هست آن عاقلی که پند و…
و در میان این تندباد حوادث و فجایع که امان از هر کران برده است، هست آن عاقلی که پند و…
❤10
قمرالدین...
جان عزیزان گشته خون، تا عاقبت چون است چون... در درنگ انتظار و اتّفاق، کمی از اخبار و بیخبریها و غمها و اضطرابها فاصله بگیرم... و بیربط بگویم که امروز در فروشگاه غذایی عربی بودم و این بسته زردآلو را دیدم با عنوان «قمرالدین مشمش».
مشمش به عربی همان زردآلوست و عجیب نیست منتهی جالب همان «قمرالدین» است که مولانا آن را در فیهمافیه یک بار آورده و تا جایی که من دیدهام، خیلی کم کاربرد است: «چنان که آن یکی بر درخت قمرالدّین میوه میریخت و میخورد. خداوند باغ مطالبه میکرد. گفت: از خدا نمیترسی؟ گفت: چرا ترسم؟ درخت از آنِ خدا و من بندهٔ خدا، میخورد از مالِ خدا...»
این بسته «قمرالدین» از شام و دمشق آمده امّا این نوع زردآلو، با این نام، به ظاهر در عربی عهد مولانا هم شناخته شده نبوده و میوه ایرانی بوده و شاهدش آن که ابن بطوطه در رحله خود، در توصیف اصفهان، میگوید که «در آن میوههای فراوان است، و در بین آنها زردآلویی است که نظیر ندارد و آن را قمرالدین گویند، آن را خشک میکنند و ذخیره میکنند. مغز هسته آن هم شیرین است» و بعد میافزاید که بهْ و انگور و خربزه این شهر هم نظیر ندارد...
این هم قمرالدین و بهانه سفر به متون و جغرافیا و تاریخ، از این روزگار تلختر از زهر.
بیفزایم که مولانا این حکایت را در مثنوی هم آورده است:
آن یکی میرفت بالای درخت / میفشاند آن میوه را دزدانه سخت
صاحبِ باغ آمد و گفت ای دنی / از خدا شرمیت کو؟ چه میکنی؟
گفت از باغِ خدا بندهٔ خدا / گر خورَد خرما که حق کردش عطا (۱)
عامیانه چه ملامت میکنی؟ بُخل بر خوانِ خداوندِ غنی؟
گفت ای اَیْبَک بیاور آن رسن / تا بگویم من جواب بوالحَسن...
این «عامیانه» خطاب کردن موضع دیگری، که امروزه هم بسیار رایج است، دوز از چشم نماند. حکایت را مولانا در دعوای بین جبر و اختیار آورده، که همچون بحثهای سیاسی عصر ما، که تبدیل به «مذهب» شده، تا ابد ادامه دارد...
همچنین بحث است تا حشرِ بشر / در میان جبری و اهل قَدَر
گر فروماندی ز دفعِ خصمِ خویش / «مذهب ایشان» بر افتادی ز پیش
چون که مَقضی بُد دوامِ آن روش / میدهدْشان از دلایل پرورش...
پ.ن.
۱، کاتب این نسخه فیه مافیه هم روایت مثنوی را میدانسته و به تاثیر از آن «خرما» را در متن وارد کرده است.
.
جان عزیزان گشته خون، تا عاقبت چون است چون... در درنگ انتظار و اتّفاق، کمی از اخبار و بیخبریها و غمها و اضطرابها فاصله بگیرم... و بیربط بگویم که امروز در فروشگاه غذایی عربی بودم و این بسته زردآلو را دیدم با عنوان «قمرالدین مشمش».
مشمش به عربی همان زردآلوست و عجیب نیست منتهی جالب همان «قمرالدین» است که مولانا آن را در فیهمافیه یک بار آورده و تا جایی که من دیدهام، خیلی کم کاربرد است: «چنان که آن یکی بر درخت قمرالدّین میوه میریخت و میخورد. خداوند باغ مطالبه میکرد. گفت: از خدا نمیترسی؟ گفت: چرا ترسم؟ درخت از آنِ خدا و من بندهٔ خدا، میخورد از مالِ خدا...»
این بسته «قمرالدین» از شام و دمشق آمده امّا این نوع زردآلو، با این نام، به ظاهر در عربی عهد مولانا هم شناخته شده نبوده و میوه ایرانی بوده و شاهدش آن که ابن بطوطه در رحله خود، در توصیف اصفهان، میگوید که «در آن میوههای فراوان است، و در بین آنها زردآلویی است که نظیر ندارد و آن را قمرالدین گویند، آن را خشک میکنند و ذخیره میکنند. مغز هسته آن هم شیرین است» و بعد میافزاید که بهْ و انگور و خربزه این شهر هم نظیر ندارد...
این هم قمرالدین و بهانه سفر به متون و جغرافیا و تاریخ، از این روزگار تلختر از زهر.
بیفزایم که مولانا این حکایت را در مثنوی هم آورده است:
آن یکی میرفت بالای درخت / میفشاند آن میوه را دزدانه سخت
صاحبِ باغ آمد و گفت ای دنی / از خدا شرمیت کو؟ چه میکنی؟
گفت از باغِ خدا بندهٔ خدا / گر خورَد خرما که حق کردش عطا (۱)
عامیانه چه ملامت میکنی؟ بُخل بر خوانِ خداوندِ غنی؟
گفت ای اَیْبَک بیاور آن رسن / تا بگویم من جواب بوالحَسن...
این «عامیانه» خطاب کردن موضع دیگری، که امروزه هم بسیار رایج است، دوز از چشم نماند. حکایت را مولانا در دعوای بین جبر و اختیار آورده، که همچون بحثهای سیاسی عصر ما، که تبدیل به «مذهب» شده، تا ابد ادامه دارد...
همچنین بحث است تا حشرِ بشر / در میان جبری و اهل قَدَر
گر فروماندی ز دفعِ خصمِ خویش / «مذهب ایشان» بر افتادی ز پیش
چون که مَقضی بُد دوامِ آن روش / میدهدْشان از دلایل پرورش...
پ.ن.
۱، کاتب این نسخه فیه مافیه هم روایت مثنوی را میدانسته و به تاثیر از آن «خرما» را در متن وارد کرده است.
.
Telegram
K-A-Images
👍5❤1
یارب تو آشنا را مهلت ده و سلامت... و همه وطن را.
دیشب این تصاویر ویرانی سنگین و گسترده به ظاهر «نقطه زنی» در خیابان زرافشان شهرک غرب تهران مرا سخت بیقرار کرد. محلّ زندگی و حتی کار من برای چندین سال نزدیک آنجا بود و محلّه را خوب میشناختم. جدای کلّ آن ساختمان هدف، که معلوم نیست چه بوده، کارکنان و مراجعان بانک و مغازههای پایین آن هم عموما از بین رفتهاند...
اخبار فجایع و نابودیها بسیارند. مهمتر از همه جان آدمیان، بعد زیرساختها، که خود موجب گسترش فقر و ناامنی و در نهایت از دست دادن جان و حرمت و احترام و آینده آدمها میشود. منتهی این خصوصیت خبر است، جان نباشد جز خبر در آزمون... خبر با جان آدمی گره خورده امّا خبری بیشتر از همه آدمی را بیقرار میکند که با او نسبت و پیوند خاصتری برقرار میکند، زمان یا مکان نزدیک یا رابطهای که گاه جنس و کیفیت و پیوندش هم به تمامی روشن نیست. در سر آنچه هست، گوش آنجا رود. هر کس ابتدا اخبار شهر خودش را میبیند، بعد محلّه را. گاه هم نسبتش با چیزی درون آدمیست، وجهی عمومیتر امّا درونی و انسانی. فاجعه روز اول جنگ و کشته شدن کودکان مدرسه میناب از دلها پاک نخواهد شد. بعد هم که، مثل همان واقعه هواپیمای اوکراینی، یا انکار کردند یا تا ابد در دست بررسی است و کودکان البته در آرامش و به ردیف خوابیدهاند...
یک جنایت دیگر هم که مرا بسیار متاثر کرد، هدف قرار دادن ناوچه دنا بود، در سه هزار کیلومتری سواحل ایران، جنوب سریلانکا. ملوانان نیروی دریایی که در ماموریتی بین المللی، از پیش تنظیم و هماهنگ شده، نه در جنگ بودند، نه خطری داشتند. اگر فاجعه اول، به قول خودشان، به موجب یک «هدف به روز نشده» بود، این یکی امّا به قصد و عمد، بدون هشدار، بعد هم آن شیوه اعلام که غرق آن سرگرمکنندهتر بود. آمیزه تبهکاری و وقاحت، از همان جنس کشتار دیماه... و این یکیست از هزاران که بر ایران و ایرانیان میرود…
.
دیشب این تصاویر ویرانی سنگین و گسترده به ظاهر «نقطه زنی» در خیابان زرافشان شهرک غرب تهران مرا سخت بیقرار کرد. محلّ زندگی و حتی کار من برای چندین سال نزدیک آنجا بود و محلّه را خوب میشناختم. جدای کلّ آن ساختمان هدف، که معلوم نیست چه بوده، کارکنان و مراجعان بانک و مغازههای پایین آن هم عموما از بین رفتهاند...
اخبار فجایع و نابودیها بسیارند. مهمتر از همه جان آدمیان، بعد زیرساختها، که خود موجب گسترش فقر و ناامنی و در نهایت از دست دادن جان و حرمت و احترام و آینده آدمها میشود. منتهی این خصوصیت خبر است، جان نباشد جز خبر در آزمون... خبر با جان آدمی گره خورده امّا خبری بیشتر از همه آدمی را بیقرار میکند که با او نسبت و پیوند خاصتری برقرار میکند، زمان یا مکان نزدیک یا رابطهای که گاه جنس و کیفیت و پیوندش هم به تمامی روشن نیست. در سر آنچه هست، گوش آنجا رود. هر کس ابتدا اخبار شهر خودش را میبیند، بعد محلّه را. گاه هم نسبتش با چیزی درون آدمیست، وجهی عمومیتر امّا درونی و انسانی. فاجعه روز اول جنگ و کشته شدن کودکان مدرسه میناب از دلها پاک نخواهد شد. بعد هم که، مثل همان واقعه هواپیمای اوکراینی، یا انکار کردند یا تا ابد در دست بررسی است و کودکان البته در آرامش و به ردیف خوابیدهاند...
یک جنایت دیگر هم که مرا بسیار متاثر کرد، هدف قرار دادن ناوچه دنا بود، در سه هزار کیلومتری سواحل ایران، جنوب سریلانکا. ملوانان نیروی دریایی که در ماموریتی بین المللی، از پیش تنظیم و هماهنگ شده، نه در جنگ بودند، نه خطری داشتند. اگر فاجعه اول، به قول خودشان، به موجب یک «هدف به روز نشده» بود، این یکی امّا به قصد و عمد، بدون هشدار، بعد هم آن شیوه اعلام که غرق آن سرگرمکنندهتر بود. آمیزه تبهکاری و وقاحت، از همان جنس کشتار دیماه... و این یکیست از هزاران که بر ایران و ایرانیان میرود…
.
Telegram
K-A-Images
❤8👍7
به پایان آمد... به دست (و خط) صدرالدین محمّد شیرازی (ملاصدرا) در ساعت تحویل سال، (چهارشنبه، بیستم) رجب ۱۰۰۴ هجری قمری، (سیام اسفند ۹۷۴ شمسی)...
.
تمت الرساله علی ید العبد الاحقر صدر الدین محمد شیرازی ۵
فی ساعة تحویل الشمس فی برج الحمل... ۵
آن علامت ۵ به واقع مثل نقطه پایان خط امروزی بوده. تاریخ قمری و روز تحویل سال را تبدیل کردهام و معادلهای روز و ماه و سال شمسی را آوردهام...
.
.
تمت الرساله علی ید العبد الاحقر صدر الدین محمد شیرازی ۵
فی ساعة تحویل الشمس فی برج الحمل... ۵
آن علامت ۵ به واقع مثل نقطه پایان خط امروزی بوده. تاریخ قمری و روز تحویل سال را تبدیل کردهام و معادلهای روز و ماه و سال شمسی را آوردهام...
.
❤8
سلام و سپاس و ستایش ما، در این روزها و هفتهها و ماهی که گذشت، نثار همه آنها که به هر طریقی به یاری مردم شتافتند و میشتابند... هلال احمر و آتشنشانان که با خطر جان خود در زیر آوارها، و احتمال بمبارانهای بعدی، جانها را نجات میدهند، یا گاه تنهای سرد را از میان خاک و خاکستر به نزد عزیران داغدارشان برمیگردانند، پرستاران و جراحان و پزشکان که مرهم بر زخمهای مجروحان میگذارند، آنان که دارو میرسانند، مددکاران که اضطرابی را میفرونشانند، آنها که حتی برای شبی سرپناهی به مردم آوارهای میدهند که سقف و سرپناهی که خرده خرده و ذره ذره جمع کرده بودند، به لحظهای بر سرشان آوار شد. همه آنان که با کار خود، در سختی و خطر، در میان آتشها و تهدیدها، سوخت میآورند، آنان که چراغ و برق را روشن نگاه میدارند، آنها که آب به دست مردم دادند، آنان که اقلام غذایی و ضروری را میرسانند و نانوایان که نان به دست مردم میدهند و همه و همه آنها که این مردم بیدفاع و بیپناه را در این روزهای جنگ خانمانسوز و ایرانسوز تنها نگذاشتند... از این فرزندان خود -نه از همه- امّا از این فرزندان خود، دلشاد باش ای ایران...
❤24
دهباشی و جنگ
علی دهباشی که در روزهای جنگ به قول خودش «سنگر بخارا» را حفظ کرده، شعر ملکالشعرای بهار درباره جنگ را خواند.
به گزارش ایسنا، علی دهباشی، چهره فرهنگی و سردبیر مجله بخارا، پس از آلودگی هوا ناشی از انفجار انبار نفت تهران، در بیمارستان بستری شد، اما به گفته خودش یک روز مانده به آغاز سال نو دیگر نتوانست بیمارستان را تحمل کند و حالا سنگر همیشگی «بخارا» در میدان فلسطین را با وجود حمله مداوم متجاوزین حفظ کرده است. دهباشی همچون جنگ ۱۲ روزه در دفتر خود مانده است و از دوستان و یارانی میگوید که به او سر میزنند. او بهدنبال آمادهسازی شمارههای جدید مجله «بخارا» و «سمرقند» است. همچنین از دو کفتر و قناریاش میگوید که بهخاطر موج انفجار از بین رفتهاند.
دهباشی یادآور میشود به رسم هر سال در روز اول سال ۱۴۰۵، به زیارت اهل قبور در قطعه نامآوران بهشت زهرای تهران رفته و به آنها ادای احترام کرده است: کامران فانی، محمد زهرایی، پرویز داریوش، داریوش شایگان، احمد تفضلی، شهریار عدل، عبدالحسین زرینکوب، قمر آریان، شاهرخ مسکوب، فریدون مشیری و... .
او در پایان گفتوگوی کوتاهش با ایسنا شعری از ملکالشعرا بهار درباره جنگ را برای مخاطبان میخواند که میتوانید با صدای خودش بشنوید:
فغان ز جغد جنگ و مرغوای او
که تا ابد بریده باد نای او
بریده باد نای او و تا ابد
گسسته و شکسته پر و پای او
ز من بریده یار آشنای من
کزو بریده باد آشنای او
چه باشد از بلای جنگ صعبتر
که کس امان نیابد از بلای او
...
کجاست روزگار صلح و ایمنی
شکفته مرز و باغ دلگشای او
کجاست عهد راستی و مردمی
فروغ عشق و تابش ضیای او
کجاست دور یاری و برابری
حیات جاودانی و صفای او
فنای جنگ خواهم از خدا که شد
بقای خلق بسته در فنای او
زهی کبوتر سپید آشتی
که دل برد سرود جانفزای او
رسید وقت آن که جغد جنگ را
جدا کنند سر به پیش پای او
بهار طبع من شکفته شد، چو من
مدیح صلح گفتم و ثنای او
بر این چکامه آفرین کند کسی
که پارسی شناسد و بهای او
بدین قصیده برگذشت شعر من
ز بن درید و از اماصحای او
شد اقتدا به اوستاد دامغان
«فغان از این غراب بین و وای او»
علی دهباشی که در روزهای جنگ به قول خودش «سنگر بخارا» را حفظ کرده، شعر ملکالشعرای بهار درباره جنگ را خواند.
به گزارش ایسنا، علی دهباشی، چهره فرهنگی و سردبیر مجله بخارا، پس از آلودگی هوا ناشی از انفجار انبار نفت تهران، در بیمارستان بستری شد، اما به گفته خودش یک روز مانده به آغاز سال نو دیگر نتوانست بیمارستان را تحمل کند و حالا سنگر همیشگی «بخارا» در میدان فلسطین را با وجود حمله مداوم متجاوزین حفظ کرده است. دهباشی همچون جنگ ۱۲ روزه در دفتر خود مانده است و از دوستان و یارانی میگوید که به او سر میزنند. او بهدنبال آمادهسازی شمارههای جدید مجله «بخارا» و «سمرقند» است. همچنین از دو کفتر و قناریاش میگوید که بهخاطر موج انفجار از بین رفتهاند.
دهباشی یادآور میشود به رسم هر سال در روز اول سال ۱۴۰۵، به زیارت اهل قبور در قطعه نامآوران بهشت زهرای تهران رفته و به آنها ادای احترام کرده است: کامران فانی، محمد زهرایی، پرویز داریوش، داریوش شایگان، احمد تفضلی، شهریار عدل، عبدالحسین زرینکوب، قمر آریان، شاهرخ مسکوب، فریدون مشیری و... .
او در پایان گفتوگوی کوتاهش با ایسنا شعری از ملکالشعرا بهار درباره جنگ را برای مخاطبان میخواند که میتوانید با صدای خودش بشنوید:
فغان ز جغد جنگ و مرغوای او
که تا ابد بریده باد نای او
بریده باد نای او و تا ابد
گسسته و شکسته پر و پای او
ز من بریده یار آشنای من
کزو بریده باد آشنای او
چه باشد از بلای جنگ صعبتر
که کس امان نیابد از بلای او
...
کجاست روزگار صلح و ایمنی
شکفته مرز و باغ دلگشای او
کجاست عهد راستی و مردمی
فروغ عشق و تابش ضیای او
کجاست دور یاری و برابری
حیات جاودانی و صفای او
فنای جنگ خواهم از خدا که شد
بقای خلق بسته در فنای او
زهی کبوتر سپید آشتی
که دل برد سرود جانفزای او
رسید وقت آن که جغد جنگ را
جدا کنند سر به پیش پای او
بهار طبع من شکفته شد، چو من
مدیح صلح گفتم و ثنای او
بر این چکامه آفرین کند کسی
که پارسی شناسد و بهای او
بدین قصیده برگذشت شعر من
ز بن درید و از اماصحای او
شد اقتدا به اوستاد دامغان
«فغان از این غراب بین و وای او»
❤12
رهایی نیابم سرانجام از این / خوشا باد نوشین ایران زمین...
این را رستم فرخزاد میگوید، در پایان شاهنامه، که آخرش هم هیچ خوش نیست.
ما چطور از این همه مصائب رهایی خواهیم یافت؟ مگر یک ملّت چقدر توش و توان دارد؟ فقط سال گذشته، جنگ دوازده روزه، فشار توّرم افسارگسیخته، فجایع هولناک دیماه و اینک هم جنگی که هنوز عواقب مصیبتبارش را ندیدهایم. میگویند که پانزده هزار نقطه را زدهاند... از مراکز نظامی که بگذریم، شدّت و حجم و گستردگی ویرانی برخی از این «نقطه»ها حادثه بزرگی بود در سالهای پیش، آتشسوزی پلاسکو یا فرو ریختن متروپل، و اینک دیدن این ویرانیها هر روزه با موشک و بمبهای «نقطهزن» بسیار عادی شده است. اینک هم که میگویند «بانک اهداف» جدیدی دارند. بعد مخازن و تاسیسات نفت و گاز، صنایع سنگین و پایه را میزنند، فولاد مبارکه و اهواز... تا بعد که سراغ نیروگاه برق بیابند و ما هنوز خبر نداریم که در ایران چه شده است... اندکی از هزاران را میبینیم که ایران ویران میشود و مردمی که بیجا و بیجان میشوند. به روز کابوس میبینیم، و باز نگران کابوسهای دیگر. این البته غم همگان نیست، غم خام و خراب و خیالاندیشان نیست که هر زخم و مرگی را توجیه میکنند.
رهایی نیابیم سرانجام از این؟ شاید... امّا، خوشا باد نوشین ایران زمین. امید که از پس این همه غمان برسد مژده امان. باشد که این باد ویرانگر سَموم که از هر سو، درون و بیرون، بر بوستان ایران بگذشت و از آن بوی گل و رنگ نسترن برد، بگذرد. ایران از این ورطه ویرانی نجات یابد و زخم هایش درمان شود و آن نسیم نوشین خود را به روزگاری که ما هم شاید نبینیم، برای فرزندان واقعی خویش، بازیابد... چو باغی خرّمبهار، شکفته همیشه کل کامکار...
.
این را رستم فرخزاد میگوید، در پایان شاهنامه، که آخرش هم هیچ خوش نیست.
ما چطور از این همه مصائب رهایی خواهیم یافت؟ مگر یک ملّت چقدر توش و توان دارد؟ فقط سال گذشته، جنگ دوازده روزه، فشار توّرم افسارگسیخته، فجایع هولناک دیماه و اینک هم جنگی که هنوز عواقب مصیبتبارش را ندیدهایم. میگویند که پانزده هزار نقطه را زدهاند... از مراکز نظامی که بگذریم، شدّت و حجم و گستردگی ویرانی برخی از این «نقطه»ها حادثه بزرگی بود در سالهای پیش، آتشسوزی پلاسکو یا فرو ریختن متروپل، و اینک دیدن این ویرانیها هر روزه با موشک و بمبهای «نقطهزن» بسیار عادی شده است. اینک هم که میگویند «بانک اهداف» جدیدی دارند. بعد مخازن و تاسیسات نفت و گاز، صنایع سنگین و پایه را میزنند، فولاد مبارکه و اهواز... تا بعد که سراغ نیروگاه برق بیابند و ما هنوز خبر نداریم که در ایران چه شده است... اندکی از هزاران را میبینیم که ایران ویران میشود و مردمی که بیجا و بیجان میشوند. به روز کابوس میبینیم، و باز نگران کابوسهای دیگر. این البته غم همگان نیست، غم خام و خراب و خیالاندیشان نیست که هر زخم و مرگی را توجیه میکنند.
رهایی نیابیم سرانجام از این؟ شاید... امّا، خوشا باد نوشین ایران زمین. امید که از پس این همه غمان برسد مژده امان. باشد که این باد ویرانگر سَموم که از هر سو، درون و بیرون، بر بوستان ایران بگذشت و از آن بوی گل و رنگ نسترن برد، بگذرد. ایران از این ورطه ویرانی نجات یابد و زخم هایش درمان شود و آن نسیم نوشین خود را به روزگاری که ما هم شاید نبینیم، برای فرزندان واقعی خویش، بازیابد... چو باغی خرّمبهار، شکفته همیشه کل کامکار...
.
Telegram
K-A-Images
❤11
.
یک فیلم دیدنی قدیمی فرانسوی هست به نام حفره که به فارسی هم دوبله شده. داستان چند زندانی که برنامه فرار از زندان دارند و به واقع هم تونل و نقبی میزنند و به بیرون هم راه مییابند... در این میان، یکی از زندانیان که در حفر آن تونل هم تا آخر با بقیه همراه است، میگوید که من با شما نمیآیم، چون بعد پلیسها به سراغ مادر بیمارم میروند و او طاقت بازجویی ندارد...
جمله مشهور منقولیست از آلبرت کامو که عدالت عزیز است امّا در مقابل عدالت هم من از مادرم دفاع میکنم. این نقل دقیق نیست. به واقع دو روز بعد گرفتن جایزه نوبل، آلبرت کامو در استکهلم است. آنجا در مصاحبهای مطبوعاتی از او، که خیلی محکم از استقلال الجزایر دفاع میکرد، در مقابل ترورهای کور «نیروی آزادیبخش ملّی الجزایر» میپرسند و او میگوید که من همیشه از عدالت دفاع کردهام امّا اگر عدالت این است که در تراموا بمبگذاری شود، که ممکن است هر لحظه مادر مرا هم به کُشتن دهد، من از مادرم در مقابل این عدالت دفاع میکنم.
مقصود این که آزادی عزیز است، امّا مادر عزیزتر است، آن هم مادر وطن... تازه اگر این آزادی بود، نه این بردگی و خودفروختگی و وطنفروشی پر از ذلّت و حقارت که به اسم آزادی و عدالت فروختند. جمهوری اسلامی بسیار جنایت کرده، آن قصهٔ روشن است. چو معلوم است، شرح از بر مخوانید... منتهی آن بهانه هر حقارت و حماقت نمیشود. چقدر مریض و سخیف و بیشرم بودند، فکری و اخلاقی، آنها که مادر وطن را، به زیر زخم و رنج شرورترین دشمنان و بداندیشان دیدند، اگر نگوییم بردند، و همه را بیاستثنا توجیه کردند یا بر آن شادی کردند. جنایت کشتار کودکان و انکار آن، بمباران پاستور، کشته شدن هموطنان، نابودی زیرساختارها، صد تحقیر و تهدید در خصوص تمدن ایران و ایرانی، امّا باز به حقیرانهترین وجهی، «تنکیو بی بی» و «تنکیو ترامپ» گویان رقص کردند، رقّاصی کردند در مقابل آنها که به وطنشان، به مادرشان، به همه چیزشان حمله کرده بودند. نه فقط آنجا در راهپیمایی، در اتاقهای بیفکری خویش، در سخنرانیهای خود، بر صفحه تلویزیونها، بر هر صحنه نمایش.
یادتان میآید؟
هملت: پدرت، پولونیوس، کجاست؟
افیلیا: در خانه، عالیجناب
هملت: درها بر او بسته باد تا حماقتش را هیچ جا جز در خانه خود به نمایش نگذارد.
امّا شهوت نمایش اینها تمامی ندارد. دیگر چه میتوانست پیش بیاید که به نوعی توجیه نکنند اگر بیشترش را نخواهند؟ نه، درمانی ندارند. تنها چاره، دوری از آنها، و دور نگاهداشتن خود و مادر خود از آنهاست که سخافت فکری، دنائت اخلاقی و حماقت بینهایتشان زخم کمتری بزند.
یک فیلم دیدنی قدیمی فرانسوی هست به نام حفره که به فارسی هم دوبله شده. داستان چند زندانی که برنامه فرار از زندان دارند و به واقع هم تونل و نقبی میزنند و به بیرون هم راه مییابند... در این میان، یکی از زندانیان که در حفر آن تونل هم تا آخر با بقیه همراه است، میگوید که من با شما نمیآیم، چون بعد پلیسها به سراغ مادر بیمارم میروند و او طاقت بازجویی ندارد...
جمله مشهور منقولیست از آلبرت کامو که عدالت عزیز است امّا در مقابل عدالت هم من از مادرم دفاع میکنم. این نقل دقیق نیست. به واقع دو روز بعد گرفتن جایزه نوبل، آلبرت کامو در استکهلم است. آنجا در مصاحبهای مطبوعاتی از او، که خیلی محکم از استقلال الجزایر دفاع میکرد، در مقابل ترورهای کور «نیروی آزادیبخش ملّی الجزایر» میپرسند و او میگوید که من همیشه از عدالت دفاع کردهام امّا اگر عدالت این است که در تراموا بمبگذاری شود، که ممکن است هر لحظه مادر مرا هم به کُشتن دهد، من از مادرم در مقابل این عدالت دفاع میکنم.
مقصود این که آزادی عزیز است، امّا مادر عزیزتر است، آن هم مادر وطن... تازه اگر این آزادی بود، نه این بردگی و خودفروختگی و وطنفروشی پر از ذلّت و حقارت که به اسم آزادی و عدالت فروختند. جمهوری اسلامی بسیار جنایت کرده، آن قصهٔ روشن است. چو معلوم است، شرح از بر مخوانید... منتهی آن بهانه هر حقارت و حماقت نمیشود. چقدر مریض و سخیف و بیشرم بودند، فکری و اخلاقی، آنها که مادر وطن را، به زیر زخم و رنج شرورترین دشمنان و بداندیشان دیدند، اگر نگوییم بردند، و همه را بیاستثنا توجیه کردند یا بر آن شادی کردند. جنایت کشتار کودکان و انکار آن، بمباران پاستور، کشته شدن هموطنان، نابودی زیرساختارها، صد تحقیر و تهدید در خصوص تمدن ایران و ایرانی، امّا باز به حقیرانهترین وجهی، «تنکیو بی بی» و «تنکیو ترامپ» گویان رقص کردند، رقّاصی کردند در مقابل آنها که به وطنشان، به مادرشان، به همه چیزشان حمله کرده بودند. نه فقط آنجا در راهپیمایی، در اتاقهای بیفکری خویش، در سخنرانیهای خود، بر صفحه تلویزیونها، بر هر صحنه نمایش.
یادتان میآید؟
هملت: پدرت، پولونیوس، کجاست؟
افیلیا: در خانه، عالیجناب
هملت: درها بر او بسته باد تا حماقتش را هیچ جا جز در خانه خود به نمایش نگذارد.
امّا شهوت نمایش اینها تمامی ندارد. دیگر چه میتوانست پیش بیاید که به نوعی توجیه نکنند اگر بیشترش را نخواهند؟ نه، درمانی ندارند. تنها چاره، دوری از آنها، و دور نگاهداشتن خود و مادر خود از آنهاست که سخافت فکری، دنائت اخلاقی و حماقت بینهایتشان زخم کمتری بزند.
❤17👍6
این یادداشت در باب فیلم اورانیوم را سیزده سال پیش در فیس بوک نوشته بودم و هفته پیش - در آن روزها که ایران زیر شدیدترین تهدیدات تمدّنی رفت که هر پل و نیروگاه ایران را ویران میکنیم- یاد آن کردم. آن ساعات که هر خبر از زدن نیزهای به تن ایران بود وتاختن و کشتن و شکستن استخوانی از زیرساختهای آن. سیزده سال پیش هم، در بدترین کابوسهای خویش انتظار همچو وقایعی را نداشتیم. باشد که حق، بیش از این، رها نکند، چنین عزیز نگینی، به دست اهرمنی. آن را اینجا هم میگذارم، به یادگار.
**
ایرانیوم، ورقه و گلشاه و تبارشناسی القاعده
یادی کنیم از فیلم ایرانیوم، که دو سال پیش و در اوج نگرانی عمومی ما ساخته و منتشر شد. فیلمی که سازندگان آن تمام شرور عالم را، شاید غیر از تصادفات رانندگی در یکی دو ایالت آمریکا، جمع کرده و به ایران نسبت داده بودند تا مبلّغ و مشوّق حمله نظامی به ایران باشند. با یکی دو جمله مبهم و بزن و برو هم به همه محصولات القاعده مارک ایران زده بودند. انصافاً چیزی در مایه مقالات حسین شریعتمداری یا سخنان احمدینژاد با ادعاهایی که «سندش هم موجود است». همه حرف و حدیث هم، چنان که جان بولتون در فیلم میگوید، این بود که دیگر هویج جذابی نداریم، وقت چماقکشی نظامی است. چشمشان هم، خوشبختانه، از دولت اوباما آب نمیخورد و میگفتند که اسراییل باید پیشقدم شود. بیش از این ارزش صحبت ندارد اما نکتهی گذرایی در فیلم بود که براستی بسوخت دیده زحیرت که این چه بوالعجبیست.
یکی از مصاحبهشوندگان میگوید که «ما در فرهنگ آمریکایی و اروپایی نمیتوانیم قتلعام عمومی را برای انگیزههای دینی تصور کنیم و چون این به تصوّر ما نمیآید فکر نمیکنیم که آنها (یعنی ایرانیان) میتوانند» و همزمان با این سخنان گهربار تابلوی مینیاتوری را میبینیم که در آن سواری نیزهای را به تن حریفی فروکرده است با برخی نوشتههای فارسی و سپس این مینیاتور را، به عنوان شاهدی از رسوخ عمیق خشونت مذهبی در تاریخ ما، به تصویر قطع سر گروگانها توسط اعضای القاعده پیوند میزند!
آن مینیاتور چیست؟ شاید از جناب کارگردان توقع نمیرود که این را بفهمد، امّا از شهره آغداشلو چطور که راوی این فیلم است؟ مینیاتور صحنهای است از داستان عاشقانه «وَرْقَه و گلشاه». داستانی که عیّوقی شاعر، حدوداً همزمان با سرایش شاهنامه فردوسی، آن را از یک منبع عربی به فارسی برگردانده است و حکایت دلدادگی ورقه، پسر، و گلشاه، دختر عموی اوست. در روز ازدواج این دو، ربیع نامی از قبیلهی مجاور حمله میکند و گلشاه را میدزدد و این جنگ دو قبیله را موجب میشود. ربیع در این جنگ پدر ورقه را میکُشد، خود او را هم اسیر میکند و چیزی نمانده تا او را بکُشد که گلشاه، گریخته از حبسِ ربیع، با شکل و شمایل پسرانه، همچون گردآفرید در داستانِ سهراب، به آوردگاه میآید، نیزهای به ربیع میزند، دست ورقه را میگشاید و او را نجات میدهد... مینیاتور راوی این صحنه جنگ است با آن دو بیت در صدر و ذیل آن:
«سنانش گذارید از سون (سوی) پشت، بر آن سان بزاری مر او را بکُشت،
به زیر آمد و دست ورقه گشاد، سوی لشکر خویش رفتند شاد».
این شادی البته دوامی ندارد که این قصه هم به فرجام پرغصه است و پر آبِ چشم. امّا خوب میبینید این شاهد تاریخی قتلعام مذهبی را در فرهنگ ما؟
من براستی نمیدانم امثال شهره آغداشلو که بیتردید از سر ایراندوستی با این پروژهها همراه میشوند چه میاندیشند؟ فقط یاد شعر مولانا میافتم که «بس گریزند از بلا سوی بلا، بس جهند از مار سوی اژدها...»
.
**
ایرانیوم، ورقه و گلشاه و تبارشناسی القاعده
یادی کنیم از فیلم ایرانیوم، که دو سال پیش و در اوج نگرانی عمومی ما ساخته و منتشر شد. فیلمی که سازندگان آن تمام شرور عالم را، شاید غیر از تصادفات رانندگی در یکی دو ایالت آمریکا، جمع کرده و به ایران نسبت داده بودند تا مبلّغ و مشوّق حمله نظامی به ایران باشند. با یکی دو جمله مبهم و بزن و برو هم به همه محصولات القاعده مارک ایران زده بودند. انصافاً چیزی در مایه مقالات حسین شریعتمداری یا سخنان احمدینژاد با ادعاهایی که «سندش هم موجود است». همه حرف و حدیث هم، چنان که جان بولتون در فیلم میگوید، این بود که دیگر هویج جذابی نداریم، وقت چماقکشی نظامی است. چشمشان هم، خوشبختانه، از دولت اوباما آب نمیخورد و میگفتند که اسراییل باید پیشقدم شود. بیش از این ارزش صحبت ندارد اما نکتهی گذرایی در فیلم بود که براستی بسوخت دیده زحیرت که این چه بوالعجبیست.
یکی از مصاحبهشوندگان میگوید که «ما در فرهنگ آمریکایی و اروپایی نمیتوانیم قتلعام عمومی را برای انگیزههای دینی تصور کنیم و چون این به تصوّر ما نمیآید فکر نمیکنیم که آنها (یعنی ایرانیان) میتوانند» و همزمان با این سخنان گهربار تابلوی مینیاتوری را میبینیم که در آن سواری نیزهای را به تن حریفی فروکرده است با برخی نوشتههای فارسی و سپس این مینیاتور را، به عنوان شاهدی از رسوخ عمیق خشونت مذهبی در تاریخ ما، به تصویر قطع سر گروگانها توسط اعضای القاعده پیوند میزند!
آن مینیاتور چیست؟ شاید از جناب کارگردان توقع نمیرود که این را بفهمد، امّا از شهره آغداشلو چطور که راوی این فیلم است؟ مینیاتور صحنهای است از داستان عاشقانه «وَرْقَه و گلشاه». داستانی که عیّوقی شاعر، حدوداً همزمان با سرایش شاهنامه فردوسی، آن را از یک منبع عربی به فارسی برگردانده است و حکایت دلدادگی ورقه، پسر، و گلشاه، دختر عموی اوست. در روز ازدواج این دو، ربیع نامی از قبیلهی مجاور حمله میکند و گلشاه را میدزدد و این جنگ دو قبیله را موجب میشود. ربیع در این جنگ پدر ورقه را میکُشد، خود او را هم اسیر میکند و چیزی نمانده تا او را بکُشد که گلشاه، گریخته از حبسِ ربیع، با شکل و شمایل پسرانه، همچون گردآفرید در داستانِ سهراب، به آوردگاه میآید، نیزهای به ربیع میزند، دست ورقه را میگشاید و او را نجات میدهد... مینیاتور راوی این صحنه جنگ است با آن دو بیت در صدر و ذیل آن:
«سنانش گذارید از سون (سوی) پشت، بر آن سان بزاری مر او را بکُشت،
به زیر آمد و دست ورقه گشاد، سوی لشکر خویش رفتند شاد».
این شادی البته دوامی ندارد که این قصه هم به فرجام پرغصه است و پر آبِ چشم. امّا خوب میبینید این شاهد تاریخی قتلعام مذهبی را در فرهنگ ما؟
من براستی نمیدانم امثال شهره آغداشلو که بیتردید از سر ایراندوستی با این پروژهها همراه میشوند چه میاندیشند؟ فقط یاد شعر مولانا میافتم که «بس گریزند از بلا سوی بلا، بس جهند از مار سوی اژدها...»
.
Telegram
K-A-Images
❤13
تا نپنداری که کسب اینجاست حسْب...
پت هگست، وزیر دفاع یا به واقع جنگ آمریکا، چند روزی پیش نیایشی را از کتاب مقدّس در باب جنگ ایران میآورد منتهی با کمی تفاوت!
مختصر آن که در کتاب حزقیال، باب ۲۵، بند ۱۷ آمده: «و انتقامی عظیم با خشم شدید بر آنان اجرا خواهم کرد؛ و چون انتقام خویش را بر ایشان فرود آورم، خواهند دانست که من یهوه هستم.» از بستر کلام و اسامی و مصادیق که بگذریم، از منظر مومنان، همان مضمون عام انتقام الهی است، نزدیک به آنچه در قرآن به صورتی عمومیتر آمده که «إنَّا مِنَ المُجْرِمِينَ مُنْتَقِمونَ».
حال پت هگست چه آورده؟ بخشی از دیالوگ فیلم پالپ فیکشن که تارانتینو به شیوه کمدی سینمایی خویش بر اساس آن آیه ساخته، توسعه داده و سه برابر کرده و بر زبان قهرمان و قاتل داستان پیش از شلیک به قربانی خویش گذاشته (۱). پیت هگست، این «اوانجلیست» چند آتشه، «کتابمقدّسگرا»، عبارت را از پالپ فیکشن گرفته، میگوید از حزقیال نقل میکنم، و از بقیه هم میخواهد که در پایان آن آمین بگویند.
او البته وزیر ترامپ است که چند روز پیش از خودش تصویری در هیئت مسیح منتشر کرد. دو سه هفته پیش هم، در مراسم عید پاک، سخنرانان او را با مسیح مقایسه کردند و بعد تبرّک و مسح کردند.
چند روز پیش هم ترامپ به پاپ حمله کرد که آن دیگر نماینده مسیح آمده و مرا در باب صلح موعظه میکند!
که مرا از خوی من برمیکَند / خویش را بر من چو سرور میکُند...
به هگست برگردیم که در همین مصاحبه آخر خود، در نقد رسانههای آمریکایی، آنها را مجمع فریسیان خواند. یعنی آنها که، در عهد جدید، چون از نزد عیسی بازمیگشتند، از او بدگویی میکردند.
پیشتر هم آوردهام که به قول مولانا، «تا نپنداری که کسب اینجاست حسْب». استفادههای ابزاری از زبان و نمادهای دینی در آن سو هیچ کمتر نیست، اگر بیشتر نباشد، آن هم در این حدّ از جعل و توهّم و دروغ و تظاهر و نمایش... این همه البته شاید مایه تفریح بود اگر زخم و درد و رنج و ویرانی حاصل از آن، سهم ما نبود.
.
پ.ن.
(۱) متنی که در فیلم آمده و او با تغییرات کمی آورده است:
«راهِ مردِ درستکار از هر سو در محاصرهٔ پلیدیِ خودخواهان و ستمِ مردانِ شرور است. خوشا به حال آنکه به نامِ نیکوکاری و حسننیت، ناتوانان را از میانِ درهٔ تاریکی راهبری میکند؛ زیرا که او حقیقتاً پاسدارِ برادرِ خویش و یابندهٔ کودکانِ گمشده است. و من با انتقامی عظیم و خشمی سوزان بر آنان که میکوشند برادرانم را مسموم و نابود کنند، فرود خواهم آمد؛ و آنگاه که انتقام خویش را بر تو فرو ریزم، خواهی دانست که نامِ من خداوند است.»
همچنین، نظیر همین نوع استفاده: ترامپ در کنست
و
در باب مصاحبه تد کروز
.
پت هگست، وزیر دفاع یا به واقع جنگ آمریکا، چند روزی پیش نیایشی را از کتاب مقدّس در باب جنگ ایران میآورد منتهی با کمی تفاوت!
مختصر آن که در کتاب حزقیال، باب ۲۵، بند ۱۷ آمده: «و انتقامی عظیم با خشم شدید بر آنان اجرا خواهم کرد؛ و چون انتقام خویش را بر ایشان فرود آورم، خواهند دانست که من یهوه هستم.» از بستر کلام و اسامی و مصادیق که بگذریم، از منظر مومنان، همان مضمون عام انتقام الهی است، نزدیک به آنچه در قرآن به صورتی عمومیتر آمده که «إنَّا مِنَ المُجْرِمِينَ مُنْتَقِمونَ».
حال پت هگست چه آورده؟ بخشی از دیالوگ فیلم پالپ فیکشن که تارانتینو به شیوه کمدی سینمایی خویش بر اساس آن آیه ساخته، توسعه داده و سه برابر کرده و بر زبان قهرمان و قاتل داستان پیش از شلیک به قربانی خویش گذاشته (۱). پیت هگست، این «اوانجلیست» چند آتشه، «کتابمقدّسگرا»، عبارت را از پالپ فیکشن گرفته، میگوید از حزقیال نقل میکنم، و از بقیه هم میخواهد که در پایان آن آمین بگویند.
او البته وزیر ترامپ است که چند روز پیش از خودش تصویری در هیئت مسیح منتشر کرد. دو سه هفته پیش هم، در مراسم عید پاک، سخنرانان او را با مسیح مقایسه کردند و بعد تبرّک و مسح کردند.
چند روز پیش هم ترامپ به پاپ حمله کرد که آن دیگر نماینده مسیح آمده و مرا در باب صلح موعظه میکند!
که مرا از خوی من برمیکَند / خویش را بر من چو سرور میکُند...
به هگست برگردیم که در همین مصاحبه آخر خود، در نقد رسانههای آمریکایی، آنها را مجمع فریسیان خواند. یعنی آنها که، در عهد جدید، چون از نزد عیسی بازمیگشتند، از او بدگویی میکردند.
پیشتر هم آوردهام که به قول مولانا، «تا نپنداری که کسب اینجاست حسْب». استفادههای ابزاری از زبان و نمادهای دینی در آن سو هیچ کمتر نیست، اگر بیشتر نباشد، آن هم در این حدّ از جعل و توهّم و دروغ و تظاهر و نمایش... این همه البته شاید مایه تفریح بود اگر زخم و درد و رنج و ویرانی حاصل از آن، سهم ما نبود.
.
پ.ن.
(۱) متنی که در فیلم آمده و او با تغییرات کمی آورده است:
«راهِ مردِ درستکار از هر سو در محاصرهٔ پلیدیِ خودخواهان و ستمِ مردانِ شرور است. خوشا به حال آنکه به نامِ نیکوکاری و حسننیت، ناتوانان را از میانِ درهٔ تاریکی راهبری میکند؛ زیرا که او حقیقتاً پاسدارِ برادرِ خویش و یابندهٔ کودکانِ گمشده است. و من با انتقامی عظیم و خشمی سوزان بر آنان که میکوشند برادرانم را مسموم و نابود کنند، فرود خواهم آمد؛ و آنگاه که انتقام خویش را بر تو فرو ریزم، خواهی دانست که نامِ من خداوند است.»
همچنین، نظیر همین نوع استفاده: ترامپ در کنست
و
در باب مصاحبه تد کروز
.
Telegram
K-A-Images
👍6❤1
از تئودور عطاء الله و پتراوس ابن الصخری
در درنگ انتظار و اتّفاق، کمی سخن بگردانیم؟
ز یاد عالم غدار بگذر / ز لطف عالم الاسرار برگو
ز لاف فتنه تاتار كم كن / ز ناف آهوی تاتار برگو...
تئودور پترائوس، متولد حدود ۱۶۳۰ در فلنسبورگ، درگذشته ۱۶۷۲ در کپنهاگ، شرقشناس دانمارکی قرن هفدهم، این نسخه خطی قرآن را به فردریک سوم، پادشاه دانمارک و نروژ تقدیم کرده است.
این جناب تئودور، عمر چندانی نکرد و در سن چهل و سه سالگی از دنیا رفت. این اهداییه را هم در سی و چهار سالگی، پس از بازگشت از سفرهای شرقی خود، در هلند و از شهر لایدن نوشته است. آدم گوشهگیری بود. علاقه زیادی به زبانهای مختلف، به متون مقدّس و ترجمه آنها داشت و از همین تقدیمنامه هم برمیآید که ذوق و توجه خاصّی به برخی جزییات داشته است.
اهداییه را زبان لاتین و عربی آورده است.
در بخش لاتینی میگوید که این قرآن را به عنوان نشانهای از نهایت قدردانی به موجب مواهبی که از سوی دربار به او اختصاص یافته به پادشاه دو کشور (دانمارک و نروژ) تقدیم میکند و امضا کرده که کمترین بندگان، تئودور پتراوس، نهم دسامبر ۱۶۶۴. مقصود از مواهب بیشتر تقبّل هزینه سفرهای او به شرق بود که موجب شد تا نسخ مختلفی را هم فراهم کند.
در بخش عربی امّا میبینید که با عبارات و القابی دقیق، و مطابق سنّت ادب عربی آورده که:
هُدی، هذا القرآن لحضرة الملک الکبیر و الخاقان شهیر، مولانا السلطان، فریدریک الثالث...
و ادامه میدهد که صاحب دو مملکت دانمارک و نروژ،.. با دعاهای معمول... از هلند، از شهر لیدن...
این بخش آخر امّا خصوصا جالب است که پس از «من العبد الفقیر الحقیر» نام و شهرت خود را هم ترجمه میکند:
عطاء الله، به جای تئودور (از اصل یونانی θεός خدا و δῶρον دورون، هدیه)
و ابن صخری، به جای پتراوس، در اصل به معنی منسوب به پترا (یونانی πέτρα) که خود به معنی سنگ است. توضیح بیشتر آن که نام پدر او Peter Dirksen بوده است.
فرستاده شد، توسط بنده فقیر و فروتن، عطاء الله، هدیه خدا [تئودور]، معروف به ابن الصخری، پسر صخره [پترائوس] در سال ۱۶۶۴...»
پ.ن:
به نظرم در این اشاره به معنی اصل کلمه، و در این سیاق مرتبط با کتابهای مقدس، جدای ذوق زبانی، نظر داشته به آنچه از قول مسیح در اناجیل در رابطه بین پطرس و سنگ آمده که پیشتر در باب آن نوشتهام و جای تفصیل بیشتر در یادداشتی مستقل دارد.
.
در درنگ انتظار و اتّفاق، کمی سخن بگردانیم؟
ز یاد عالم غدار بگذر / ز لطف عالم الاسرار برگو
ز لاف فتنه تاتار كم كن / ز ناف آهوی تاتار برگو...
تئودور پترائوس، متولد حدود ۱۶۳۰ در فلنسبورگ، درگذشته ۱۶۷۲ در کپنهاگ، شرقشناس دانمارکی قرن هفدهم، این نسخه خطی قرآن را به فردریک سوم، پادشاه دانمارک و نروژ تقدیم کرده است.
این جناب تئودور، عمر چندانی نکرد و در سن چهل و سه سالگی از دنیا رفت. این اهداییه را هم در سی و چهار سالگی، پس از بازگشت از سفرهای شرقی خود، در هلند و از شهر لایدن نوشته است. آدم گوشهگیری بود. علاقه زیادی به زبانهای مختلف، به متون مقدّس و ترجمه آنها داشت و از همین تقدیمنامه هم برمیآید که ذوق و توجه خاصّی به برخی جزییات داشته است.
اهداییه را زبان لاتین و عربی آورده است.
در بخش لاتینی میگوید که این قرآن را به عنوان نشانهای از نهایت قدردانی به موجب مواهبی که از سوی دربار به او اختصاص یافته به پادشاه دو کشور (دانمارک و نروژ) تقدیم میکند و امضا کرده که کمترین بندگان، تئودور پتراوس، نهم دسامبر ۱۶۶۴. مقصود از مواهب بیشتر تقبّل هزینه سفرهای او به شرق بود که موجب شد تا نسخ مختلفی را هم فراهم کند.
در بخش عربی امّا میبینید که با عبارات و القابی دقیق، و مطابق سنّت ادب عربی آورده که:
هُدی، هذا القرآن لحضرة الملک الکبیر و الخاقان شهیر، مولانا السلطان، فریدریک الثالث...
و ادامه میدهد که صاحب دو مملکت دانمارک و نروژ،.. با دعاهای معمول... از هلند، از شهر لیدن...
این بخش آخر امّا خصوصا جالب است که پس از «من العبد الفقیر الحقیر» نام و شهرت خود را هم ترجمه میکند:
عطاء الله، به جای تئودور (از اصل یونانی θεός خدا و δῶρον دورون، هدیه)
و ابن صخری، به جای پتراوس، در اصل به معنی منسوب به پترا (یونانی πέτρα) که خود به معنی سنگ است. توضیح بیشتر آن که نام پدر او Peter Dirksen بوده است.
فرستاده شد، توسط بنده فقیر و فروتن، عطاء الله، هدیه خدا [تئودور]، معروف به ابن الصخری، پسر صخره [پترائوس] در سال ۱۶۶۴...»
پ.ن:
به نظرم در این اشاره به معنی اصل کلمه، و در این سیاق مرتبط با کتابهای مقدس، جدای ذوق زبانی، نظر داشته به آنچه از قول مسیح در اناجیل در رابطه بین پطرس و سنگ آمده که پیشتر در باب آن نوشتهام و جای تفصیل بیشتر در یادداشتی مستقل دارد.
.
Telegram
K-A-Images
❤13🤔1
میپرسند نظرت چیه که ترامپ - وسط جنگی که خواستی و حمایت کردی - میگه تمدن ایران رو نابود میکنه و با زدن همه زیرساختهاش اون رو به عصر حجر برمیگردونه؟ میگه فقط حرفش رو زده، جدّی نیست، هنوز که نکرده!
میپرسند که لابی اسرائیل تو رو اینجا میاره و میبره، همون که به کشورت حمله کرده. تو عمله اونها هستی؟ میگه نه، منتهی من اسرائیل رو دوست دارم، عاشقشون هستم...
در هوای آن که گویندت زهی / بستهای در گردن جانت زهی
در گَوی و در چَهی ای قلتبان / دست وادار از سبال دیگران
چون نداری شرم و فرهنگی به دست / میل شاهی از کجایت خاستهست؟
چون به بُستانی رسی زیبا و خوش / بعد از آن دامان خلقان گیر و کَش
ای چو خربنده به پشتِ کون خر / بوسهگاهی یافتی! خود را ببر...
.
میپرسند که لابی اسرائیل تو رو اینجا میاره و میبره، همون که به کشورت حمله کرده. تو عمله اونها هستی؟ میگه نه، منتهی من اسرائیل رو دوست دارم، عاشقشون هستم...
در هوای آن که گویندت زهی / بستهای در گردن جانت زهی
در گَوی و در چَهی ای قلتبان / دست وادار از سبال دیگران
چون نداری شرم و فرهنگی به دست / میل شاهی از کجایت خاستهست؟
چون به بُستانی رسی زیبا و خوش / بعد از آن دامان خلقان گیر و کَش
ای چو خربنده به پشتِ کون خر / بوسهگاهی یافتی! خود را ببر...
.
❤13👍9🤔1
از «تمدّن یهودی–مسیحی»
در فرانسه، و اروپا و آمریکا، در سخنرانیها و موضعگیریهای سیاسی و اجتماعی مکرر میشنویم که تمدّن غربی، تمدّنی «یهودی–مسیحی» است.
این اواخر کتابی خواندم از «سوفی بسیس»، پژوهشگر و مورّخ تونسی–فرانسوی، که خود یهودی است، با عنوان «تمدّن یهودی–مسیحی: تشریح یک جعل».
بسیس میگوید که تا قرن نوزدهم، اروپا تمدّن خود را «یونانی–لاتینی» میدانست. مسیحیت نقش پررنگی داشت، اما یهودیت و همه آنچه به آن مرتبط بود، چنان که در آثار هنری و ادبی عصر میبینیم، امری شرقی تلقی میشد. در قرن بیستم بود که اصطلاح تمدّن «یهودی-مسیحی» زاده شد و جا افتاد به قصد برآوردن چند مقصود، سلبی و ایجابی.
شاید مهمتر از همه، وجدان شرمنده اروپایی بود در باب هولوکاست و نسلکشی یهودیان که پرونده یهودیستیزیهای کهن را هم باز کرد. همین هم موجب حمایت تقریبا نامحدود و همه جانبه از شکلگیری و بعد سیاستها و عملکرد اسرائیل بوده است. از این منظر، یهودیِ بازمانده از نسلکشی، برای همیشه بیگناه است. مقصّر دانستن اسرائیل به منزله انکار ظلم هولوکاست است و از این رو در هر منازعهای، به هر شکل، طرف دیگر، فلسطینیها یا دیگران، گناهکار خواهند بود.
از همین منظر، معرّفی خود به معنی میراثدار تمدّن «یهودی-مسیحی» نقش جدیدی هم مییابد در سرپوش گذاشتن بر تاریخ بلند یهودیستیزی در اروپای مسیحی: «اگر ما خود ریشههای یهودی داریم، چگونه میتوانیم یهودیستیز باشیم؟»
یک سوی دیگر اصطلاح تمدّن «یهودی-مسیحی» تاکید بر آن عنصر غایب است: اسلام! عین اظهار سخن پوشیدن است... گاه این تاکید و تکرار در مباحثات اجتماعی-سیاسی از سر حبّ یهودیت نیست. بیشتر آن است که اروپا و غرب نسبتی با اسلام ندارند. اسلام و مسلمانان به مثابه «دیگریِ» بیرون از این فرهنگ تعریف میشود و جالب آنکه گاه مسلمانان نیز، در تأکید بر تمایز هویتی خود، از این توصیف و تقابل استقبال کردهاند.
باز برقراری پیوندی بین یهودیت و اروپا، نوعی هماهنگی است با دعوی صهیونیسم که خود را بخشی از تمدّن اروپایی میداند که به شیوهای تناقضآمیز، هم بر «بازگشت به سرزمین اجدادی» در شرق تأکید میکند و هم خود را پایگاه و نگهبان تمدّن غرب در برابر «بربریت شرقی» میداند. سابقه این وجه «استعماری» را حتی در نوشتههای هرتسل هم میتوان دید در توجیه و تلاش برای جلب حمایت تشکیل حکومت یهودی در ارض مقدّس. همین امروز هم اسرائیل، افزون بر پیوند منافعش با غرب، از نظر فرهنگی ترجیح میدهد خود را اروپایی و متعلق به تمدّن «یهودی–مسیحی» بداند و از قضا به همین دلیل دچار تناقض دیگری با جمعیت شرقی خودش میشود.
نویسنده به شکاف میان اشکنازیها و یهودیان شرقی در اسرائیل میپردازد که از سوی اشکنازیها به حاشیه رانده شدند و به از این رو جذب نیروهای راست و افراطی اسرائیل شدند و در این نعل وارونه تاریخ، شدیدترین دشمنی را با اعرابی نشان دادند که نزدیکترین شباهت فرهنگی را با آنان داشتند. به تعبیر نویسنده: «کارگران پلساز، دیوارساز شدند». همین جا میتوان به همافزایی صهیونیسم و ناسیونالیسم عربی همچون «دشمنان مکمّل» اشاره کرد. اسرائیل به این دشمنی نیاز داشت تا یهودیان ساکن در مناطق شرقی و عربی را جذب کند و از آن سو هم ناسیونالیسم عربی و بعد جنبشهای اسلامی، دشمنی با اسرائیل را به نوعی تبدیل به دشمنی با یهودیت کردند که آن مهاجرت و تقابل را تشدید کرد.
به نکات جالب دیگری اشاره میکند. از جمله این تناقض که برخی از پرشورترین حامیان یهودی-مسیحی اسرائیل، خود در نهان بسیار یهودیستیزاند. ترجیحشان این است که یهودیان در همان شرق بمانند و به غرب نیایند! همچنین اوانجلیستها که حامی تامّ و تمام اسرائیل بلکه سیاستهای اشغالگری آن هستند تا پس از بازگشت یا تجمع یهودیان در اورشلیم و ساخت معبد سوم مقدمه بازگشت مسیح فراهم شود، بدون اشاره به این که مطابق باورهای خود، با رجعت عیسی و ملکوت او، این بار همه یهودیان هم باید مسیحی شوند و البته که اسرائیل از همه این حمایتها بهره میگیرد.
نویسنده در پایان هشدار میدهد که چنین تعابیری مبتنی بر منافع یا توجیهات سیاسی چه آفاتی دارند، گاه برای خود یهودیان ساکن در غرب، و در نهایت هم راه تفاهم را در دنیای پر از تنازعات ما به شکلی درمانناپذیر میبندند.
پ.ن.
یک،
اصطلاح مسیحی-یهودی (مسیهودی) یک معنی ویژه در تاریخ جریانهای دینی پیش از اسلام دارد که نباید با این اصطلاح تمدّن یهودی-مسیحی اشتباه شود.
دو،
در باب یهودیستیزی اروپای مسیحی و تفاوتهای اساسی آن با تبعیض دینی در اسلام.
سه،
قول بینابین امانوئل لویناس که اروپا «کتاب مقدّس است و یونان»
چهار
طنز بسام یوسف با این اصطلاح!
پنج
جنوب لبنان، سرباز اسرائیلی، مجسّمه مسیح...
.
در فرانسه، و اروپا و آمریکا، در سخنرانیها و موضعگیریهای سیاسی و اجتماعی مکرر میشنویم که تمدّن غربی، تمدّنی «یهودی–مسیحی» است.
این اواخر کتابی خواندم از «سوفی بسیس»، پژوهشگر و مورّخ تونسی–فرانسوی، که خود یهودی است، با عنوان «تمدّن یهودی–مسیحی: تشریح یک جعل».
بسیس میگوید که تا قرن نوزدهم، اروپا تمدّن خود را «یونانی–لاتینی» میدانست. مسیحیت نقش پررنگی داشت، اما یهودیت و همه آنچه به آن مرتبط بود، چنان که در آثار هنری و ادبی عصر میبینیم، امری شرقی تلقی میشد. در قرن بیستم بود که اصطلاح تمدّن «یهودی-مسیحی» زاده شد و جا افتاد به قصد برآوردن چند مقصود، سلبی و ایجابی.
شاید مهمتر از همه، وجدان شرمنده اروپایی بود در باب هولوکاست و نسلکشی یهودیان که پرونده یهودیستیزیهای کهن را هم باز کرد. همین هم موجب حمایت تقریبا نامحدود و همه جانبه از شکلگیری و بعد سیاستها و عملکرد اسرائیل بوده است. از این منظر، یهودیِ بازمانده از نسلکشی، برای همیشه بیگناه است. مقصّر دانستن اسرائیل به منزله انکار ظلم هولوکاست است و از این رو در هر منازعهای، به هر شکل، طرف دیگر، فلسطینیها یا دیگران، گناهکار خواهند بود.
از همین منظر، معرّفی خود به معنی میراثدار تمدّن «یهودی-مسیحی» نقش جدیدی هم مییابد در سرپوش گذاشتن بر تاریخ بلند یهودیستیزی در اروپای مسیحی: «اگر ما خود ریشههای یهودی داریم، چگونه میتوانیم یهودیستیز باشیم؟»
یک سوی دیگر اصطلاح تمدّن «یهودی-مسیحی» تاکید بر آن عنصر غایب است: اسلام! عین اظهار سخن پوشیدن است... گاه این تاکید و تکرار در مباحثات اجتماعی-سیاسی از سر حبّ یهودیت نیست. بیشتر آن است که اروپا و غرب نسبتی با اسلام ندارند. اسلام و مسلمانان به مثابه «دیگریِ» بیرون از این فرهنگ تعریف میشود و جالب آنکه گاه مسلمانان نیز، در تأکید بر تمایز هویتی خود، از این توصیف و تقابل استقبال کردهاند.
باز برقراری پیوندی بین یهودیت و اروپا، نوعی هماهنگی است با دعوی صهیونیسم که خود را بخشی از تمدّن اروپایی میداند که به شیوهای تناقضآمیز، هم بر «بازگشت به سرزمین اجدادی» در شرق تأکید میکند و هم خود را پایگاه و نگهبان تمدّن غرب در برابر «بربریت شرقی» میداند. سابقه این وجه «استعماری» را حتی در نوشتههای هرتسل هم میتوان دید در توجیه و تلاش برای جلب حمایت تشکیل حکومت یهودی در ارض مقدّس. همین امروز هم اسرائیل، افزون بر پیوند منافعش با غرب، از نظر فرهنگی ترجیح میدهد خود را اروپایی و متعلق به تمدّن «یهودی–مسیحی» بداند و از قضا به همین دلیل دچار تناقض دیگری با جمعیت شرقی خودش میشود.
نویسنده به شکاف میان اشکنازیها و یهودیان شرقی در اسرائیل میپردازد که از سوی اشکنازیها به حاشیه رانده شدند و به از این رو جذب نیروهای راست و افراطی اسرائیل شدند و در این نعل وارونه تاریخ، شدیدترین دشمنی را با اعرابی نشان دادند که نزدیکترین شباهت فرهنگی را با آنان داشتند. به تعبیر نویسنده: «کارگران پلساز، دیوارساز شدند». همین جا میتوان به همافزایی صهیونیسم و ناسیونالیسم عربی همچون «دشمنان مکمّل» اشاره کرد. اسرائیل به این دشمنی نیاز داشت تا یهودیان ساکن در مناطق شرقی و عربی را جذب کند و از آن سو هم ناسیونالیسم عربی و بعد جنبشهای اسلامی، دشمنی با اسرائیل را به نوعی تبدیل به دشمنی با یهودیت کردند که آن مهاجرت و تقابل را تشدید کرد.
به نکات جالب دیگری اشاره میکند. از جمله این تناقض که برخی از پرشورترین حامیان یهودی-مسیحی اسرائیل، خود در نهان بسیار یهودیستیزاند. ترجیحشان این است که یهودیان در همان شرق بمانند و به غرب نیایند! همچنین اوانجلیستها که حامی تامّ و تمام اسرائیل بلکه سیاستهای اشغالگری آن هستند تا پس از بازگشت یا تجمع یهودیان در اورشلیم و ساخت معبد سوم مقدمه بازگشت مسیح فراهم شود، بدون اشاره به این که مطابق باورهای خود، با رجعت عیسی و ملکوت او، این بار همه یهودیان هم باید مسیحی شوند و البته که اسرائیل از همه این حمایتها بهره میگیرد.
نویسنده در پایان هشدار میدهد که چنین تعابیری مبتنی بر منافع یا توجیهات سیاسی چه آفاتی دارند، گاه برای خود یهودیان ساکن در غرب، و در نهایت هم راه تفاهم را در دنیای پر از تنازعات ما به شکلی درمانناپذیر میبندند.
پ.ن.
یک،
اصطلاح مسیحی-یهودی (مسیهودی) یک معنی ویژه در تاریخ جریانهای دینی پیش از اسلام دارد که نباید با این اصطلاح تمدّن یهودی-مسیحی اشتباه شود.
دو،
در باب یهودیستیزی اروپای مسیحی و تفاوتهای اساسی آن با تبعیض دینی در اسلام.
سه،
قول بینابین امانوئل لویناس که اروپا «کتاب مقدّس است و یونان»
چهار
طنز بسام یوسف با این اصطلاح!
پنج
جنوب لبنان، سرباز اسرائیلی، مجسّمه مسیح...
.
Telegram
K-A-Images
❤9👍5
بماندهست با دامنی گوهرم،
هنوز از خجالت سر اندر برم
که در بحرِ لؤلؤ صدف نیز هست،
درخت بلند است در باغ و پست
الا ای هنرمند فرخندهخوی،
هنرمند نشنیدهام عیبجوی
ننازم به سرمایهٔ فضل خویش،
به دریوزه آوردهام دست پیش
فرهنگ لغت انگلیسی-فارسی فرانسیس گلدوین، ۱۷۸۰ میلادی
...
شعر از بوستان است و البته با این چاپ کهن در اروپا جای عیبجویی نیست که چرا متن چنین پراشکال است... گلدوین همچنین صاحب ترجمهای از گلستان است.
.
هنوز از خجالت سر اندر برم
که در بحرِ لؤلؤ صدف نیز هست،
درخت بلند است در باغ و پست
الا ای هنرمند فرخندهخوی،
هنرمند نشنیدهام عیبجوی
ننازم به سرمایهٔ فضل خویش،
به دریوزه آوردهام دست پیش
فرهنگ لغت انگلیسی-فارسی فرانسیس گلدوین، ۱۷۸۰ میلادی
...
شعر از بوستان است و البته با این چاپ کهن در اروپا جای عیبجویی نیست که چرا متن چنین پراشکال است... گلدوین همچنین صاحب ترجمهای از گلستان است.
.
👍3❤2