کاریز
1.41K subscribers
81 photos
2 videos
284 links
حبّذا کاریزِ اصل چیزها...

در ادب و تاریخ، مولاناپژوهی، مطالعات عهدین و قرآن

مجید سلیمانی
@soleymanimajid
Download Telegram
این روزها، چنان که دیده‌اید، ناگهان مولوخ و بعل در برخی نمایش‌های سیاسی ظاهر شد! بله دیگر، باطلی را چه رباید؟ باطلی.

امّا به هر شکل، فارغ از این عوامی‌ها، دو یادداشت پیشین به نوعی مرتبط است با بعل و مولوخ، از منظری دیگر. جهت توجه علاقمندان:

یک، «سامری کیست» و اشاره به ارتباط شکل گوساله او، با بعل.

دو، «از مالک المُلک و مالک دوزخ» و اشاره به مولک یا مولوخ و رسم کهن قربانی کردن کودکان و سابقه و تحوّل آن در متون دینی.

.
.
12
همانگه که خون اندر آمد به خاک
دل خاک هم در زمان گشت چاک

به ساعت گيايى برآمد ز خون
از آنجا که کردند آن خون نگون

گیا را دهم من کنونت نشان
که خوانى همی خون اسياوشان...
.
.
.
پ.ن.
شاهنامه، نسخه فلورانس،
ترجمه کهن بُنداری اصفهانی.
به خون سیاوش سیه پوشد آب...
.
.
20👍1
سوته دلان را یادتان می‌آید؟ «تو رو چه به روضه، تو خودت روضه‌ای، گریه‌کن نداری...»

چهل روز چشمان گریستند، حتی اگر بر سر پیکر عزیزان رقصیدند. چه چشم‌ها که همراه آن‌ها گریستند. گویی دعوت بود به گریستن... چند روز است یاد سنّت شاعران کهن عرب می‌افتم که دعوت می‌کردند به یاری و همراهی در مویه، تسعدانی علی البکا، تسعدانی.. بر ربع و اطلال و دمن، بر جوانان وطن...
.

فإذا ما بلغتُما الدارَ حُطّا / وبها صاحبَيَّ فَلْتَبْكياني
وقِفا بي على الطُّلولِ قَليلاً / نَتَباكى، بلْ أبكِ ممَّا دهاني
عَرِّفاني إذا بَكَيْتُ لدَيْهَا / تُسْعِداني على البُكا تُسْعِدَاني...
.
پ.ن. در باب این ابیات، رک به: از ترجمان الاشواق
.
20👍3🤔1
ترجمان الاشواق

از دیوان ترجمان الاشواق ابن عربی خوانده یا شنیده‌اید. خصوصاً آن قصیده که ابن عربی عشق و علاقه خود را به نظام، آن دختر اصفهانی، بر آفتاب آفکنده است. در این قصیده‌، خطاب به دو دوست خود، مطابق سنّت اشعار عربی، می‌خواهد که او را با ذکر نام محبوب تسکین دهند. فاختگان در باغ هم همراه او می‌نالند و آتش غم او را تیز می‌کنند، از طلعت آن دختر شوخ و سرزنده‌ای می‌گوید که همچون آفتابی روی می‌نماید، و چون روی می‌پوشد، در افق جان او طلوع می‌کند. غزالی‌ست که مرتع امنش در میان دو پهلوی اوست، نار چهره‌اش نوری‌ست که آتش‌ها را می‌کُشد. از دوستان خود می‌خواهد که عنان مرکب او را بازگردانند تا نشانه‌های خانه معشوقش را ببیند. تا چون به آنجا برسند فرود آیند و بگریند. عشق بدون تیر و سنان، او را نشانه گرفته و می‌کُشد، باز از دو دوست خود عهد می‌گیرد که او را در این گریه و زاری تنها نگذارند. تسعدانی علی البکا، تسعدانی... برای او قصه‌ی معشوقان عرب را بگویند، از هند و سلیمی و زینب... (۱). پس چون گفتند، باز بر آن بیفزایند! از چند تنی دیگر بگویند، از چراگاه آن غزالان و اینگونه سوگ او را کامل کنند (۲). دیگر بی‌قرار می‌شود و می‌گوید که شوقش به سوی آن دخترک صاحب زبان و بیان پر می‌کشد، آن دختر شاهزاده «من دارِ فُرسِ، من اجلِّ البلاد، من اصْبَهَان». دختر شیخ و امام خود، که از عراق است، و این عاشق اما از یمن. آخر که شنیده یا دیده که دو ضدّ با هم جمع شوند؟ بلکه بی دست و دهان و زبان، ساقی هم شوند و جام محبت دهند و گیرند و سخنان خوش و روح‌فزا گویند و شنوند.. این چه حکایت عقل‌سوزی است که یمن و عراق همدیگر را در آغوش گرفته‌اند؟ پس آن شاعر که پیش از او گفته بود، سهیل و ثریا، یکی از یمن و دیگری از شام، هرگز به هم نمی‌رسند، دروغ گفته بود و تو گویی با گفتن این که «خدا خیرت دهاد، دیدار این دو کی و کجا خواهد بود؟» سنگ‌پاره‌های عقلش را به سوی او افکنده بود....

ابن عربی، شیخ اکبر، بعدها، شاید به ضرورت زمان و رفع فتنه عیب‌جویان و کارافزایان، آن قصیده و دیگر اشعار ترجمان الاشواق را در ذخایر الاعلاق خود تفسیر و تاویل کرده است. وقتی آن تفاسیر را می‌خوانید، می‌گویید هرگز هیچ مفسّر و شارحی، چنان که مرسوم است، این اشعار گرم و زنده و جوشان را با شرح مشروح خود شرحه شرحه و مثله نکرده است که در اینجا خود شاعر.

پ.ن.
۱، مق با بیت حافظ «سُلَیمی مُنْذُ حَلَّتْ بالعراقِ، اُلاقی مِن نواها ما اُلاقی / الا ای ساروان منزل دوست، الی رُکبانِکُم طالَ اشتیاقی...»

۲، چنان که مولانا، کم و بیش معاصر او: «ای ایاز از عشق تو گشتم چو موی، ماندم از قصه‌، تو قصهٔ من بگوی، بس فسانه‌ی عشق تو خواندم به جان، تو مرا کافسانه گشته‌ستم بخوان...»

۳، نیکلسون، مصحّح مثنوی، ترجمان الاشواق محی الدین ابن عربی را هم به شایسته‌ترین وجهی تصحیح کرده و به انگلیسی بازگردانده است.

۴. از نسخه خطّی، برای آن‌ها که دل به شعر و خطّ و نسخه کهن دارند.

۵. بعید است! امّا اگر علاقمند به موسیقی قرون وسطایی بودید، اجرای خواننده، شاعر و آهنگساز یمنی «أبوبكر سالم بلفقيه» از ابیات ابتدایی همین قصیده: «مَرضى منْ مريضةِ الأجفانِ، علِّلاني بذِكْرِهَا عَلِّلاَني...» (از چشمان بیمار او بیمارم، مرا با یاد او دلداری دهید، دلداری دهید...)
.
.
18👍4
بیور هزار...

به چشمم آمد، گفتم بنویسم که «بیور»، به معنی غالب «ده هزار»، در ادب ما خیلی کم‌کاربرد بوده است. شاید مشهورترین استفاده آن از قول فردوسی است، در آغاز ابیات خسرو و شیرین، در باب تعداد ابیات شاهنامه:
کهن گشته این نامهٔ باستان / ز گفتار و کردار آن راستان
همی نو کنم نامه‌ای زین نشان / کجا یادگار است از آن سرکشان
بود بیت شش بار بیور هزار / سخن‌های شایسته و غمگسار...
و جالب آن که خودش هم جای دیگر، در آغاز حکایت ضحاک آن را معنی کرده است:
جهانجوی را نام ضحّاک بود / دِلیر و سبکسار و ناپاک بود
کجا بیوراسپش همی خواندند / چُنین نام بر پهلوی راندند
کجا بیور از پهلوانی شمار / بود بر زبان دری ده هزار!
این معنی «ده‌هزار» که می‌توانسته در آن بیت «شش بار بیور هزار» را نه برابر شصت هزار که شصت میلیون کند! محلّ اشکال شده و از این رو هزار را در برخی نسخ متاخر به شمار تغییر داده‌اند: «بود بیت شش بار بیور شمار!» یا تغییراتی شدیدتر: «ز ابیات غرّا دو ره سی‌هزار...» که ضرورتی نداشته و اینجا محلّ بحث ما نیست.

بیور همچنین خیلی معدود در آثار برخی شاعران دیگر آمده. به مثال آن را فقط یک بار در کلّ آثار سعدی دیده‌ام، در «گفتار اندر گزاردن شکر نعمت‌ها»:
هنوزت سپاس اندکی گفته‌اند / ز بیور هزاران یکی گفته‌اند
برو سعدیا دست و دفتر بشوی / به راهی که پایان ندارد مپوی...

و از آن هم در آثار مولانا سراغ ندارم. مقصود از این مقدّمه آن بود که بگویم بیور کلمه خاصّی است و بسیار کم‌کاربرد... و از این رو برایم جالب بود که مترجم عهد عتیق، در عهد نادرشاه، در حکایت خواستگاری از ربقه یا «ربکا» برای اسحاق، در مقابل ترکیب عبری «الف ربابا»، «هزار بیور» آورده است. «الف»، مثل عربی، به معنی هزار است، و «ربابا»، از ریشه ربّ، به معنی ده هزار... به واقع هم قدمت و سابقه این ترکیب جالب است، و از آن بیشتر، حضور ذهن و آشنایی مترجم در بازگرداندن آن به «هزار بیور»... «گفتند به او، ای خواهر ما، هزاران هزار شوی...»
.
13👍6
احوال این روزها...

«همچو آن که از پیش اشتر مست بگریخت
و خویشتن در چاهی آویخت
دست در دو شاخ زد بر بالای چاه... و موشان بیخ آن شاخ‌ها می‌بریدند...
و پای‌هاش بر سر چهار مار که سر از سوراخ بیرون گذاشته بودند.
قعر چاه، اژدهایی سهمناک، دهان‌گشاده...
و ندانست که کی، کدام وقت در حرکت آیند...»

کلیله و دمنه، باب برزویه طبیب
.
👍132
رازیا با مَرْغْزی می‌ساز خوش...

رازی و مروزی، در کلام مولانا، مثال عدم توافق و ناهمراهی هستند. دو تن یا دو قوم، که اگر در جایی هم‌منزل شوند از سر ناچاری است. همچون مسافران مانده در کاروانسرایی که راهشان از برف و سرما بسته شده است:
مرغْزی و رازی افتند از سفر / هم‌ره و هم‌سُفره پیش همدگر
مانده در کاروانسرا خرد و شگرف / روزها با هم ز سرما و ز برف...

این دو به ناچار هم‌خانه‌اند تا راه گشوده شود و هر یک راه خود روند. نظیر آن در دیوان:
گرم‌روان از کجا، تیره‌دلان از کجا / مروزیی اوفتاد در ره با رازیی..

این دو اگر به ظاهر یک کار کنند هم:
گرچه هر دو بر سر یک بازی‌اند / هر دو با هم مروزی و رازی‌اند...

و البته این تقابل عراقی و خراسانی فقط در کلام مولانا نیست. شاهد آشنای آن در داستان گنبد سیاه هفت پیکر که آن عاشق حریص می‌گوید چگونه به آن بانو درمی‌آویزد تا با او درآمیزد:
کردمش لابه‌های پنهانی / (امّا) من عراقی و او خراسانی...

این را آوردم که از ادب نقبی بزنیم به تاریخ، و به عادت معهود، پیوند متون کنیم. در تاریخ بیهقی هم، آنجا که اخبار و شکایاتی می‌رسد که عبدوس، چنان که باید، به کدخدایی ری نمی‌پردازد، مسعود می‌گوید:
«شما حال آن دیار (ری و جبال) ندانید و من بدانسته‌ام. قومی‌اند که خراسانیان را دوست ندارند؛ آنجا حشمتی باید هر چه تمامتر، با آن کار پیش رود و اگر به خلاف این باشد، زبون گیرند و آن همه قواعد زیر و زبر شود»
و چاره می‌اندیشند که چه کسی مناسب این مقام است و بوسهل حمدوی را برمی‌گزینند. او هم در مقام نصیحت خطاب به امیر مسعود می‌گوید که:
«ری و جبال دیار مخالفان است و خراسانیان را مردم آن دیار دوست ندارند و خزاین آل سامان همه در سرِ ری شد»

به آن مسافران منتظر در کاروانسرا بازگردیم و توصیه مولانا به این غریبان هم‌منزل که اگر همدیگر را دوست ندارند، دست کم اینک با هم مخالفت نکنند، راه هم را نبندند، مدارا پیشه کنند و با هم بسازند...
لا تُخالِفْهُم حبیبی، دارِهِم / یا غریباً نازِلاً فی دارِهِم
تا رسیدن در شه و در ناز خوش / رازیا با مَرْغْزی می‌ساز خوش...
.
15👍1
دختران معصوم میناب هم به کشتگان دانش‌آموز دی‌ماه پیوستند. مادرانشان به مادران کهریزک... دریغا ایران، فرزندان وطن، آه از غم و رنج بی‌حدّ و حصر مادران و پدران... این مرگ و جنگ و ویرانی در تقدیر ما نبود. حکومتی که با استبداد، جهالت و جنایت، مُلک و مملکت را، پس از آن‌همه زخم‌ها و دردها و آسیب‌های غیرقابل جبران، بار دیگر، به چنین ورطه هولناکی کشاند، به میدان تجاوز بیگانگانی که خود تجسّم جنایت و سبعیت‌اند. دریغا ایران بی‌پناه، باغ خرّم‌بهاری که حکومت سرکوبگر آن را خزان کرد و به زمستان سرد خونین کشاند و اینک هم، چنین بی‌دفاع، با بی‌تدبیری و لجاجت، عرصه تاختن و کین‌آختن بداندیشان و دشمنان کرد.

غم خون هم‌وطنان نوجوان را که هیچ تسکینی نیست، برون از توان و تاب و طاقت و کوشش جان‌هاست. چه می‌ماند جز آرزوی آن که ایران ما، هم‌میهنان، عزیزان و نزدیکان ما از آتش این دوزخ به سلامت گذر کنند، آتش پرتابه‌ها، آوارها، غم‌ها و اضطراب‌ها. به امید سعادت و سرافرازی ایران. باشد که از پس این همه غمان، برسد مژده امان... پاینده باد ایران.
.
17🤔3
به یاد استاد بزرگوار، جلال خالقی مطلق
که دیروز از این سرای سپنج رفت.
و گرامی‌داشت مهر او به ایران و شاهنامه، و رنجی که در آن گذاشت، و گنج بی‌دریغی که برای ما.
یادش گرامی.
ندارم دریغ از شما گنج خویش، نه هرگز براندیشم از رنج خویش.
6
فریاد، در باد، سایه سروی به جای می‌گذارد.
«بگذارید در این کشتزار، گریه کنم.»
در این جهان همه چیزی در هم شکسته، به جز خاموشی هیچ باقی نمانده است.
افق بی‌‌روشنایی را، جرقه‌‌ها به دندان گزیده است.
«به شما گفتم، بگذارید، در این کشتزار گریه کنم.»

بر آنچه بر این کشتزار، بر این بوستان، بر ایران، گذشت، می‌گذرد، و خواهد گذشت.
.
9
من همیشه رگی از هامون در خود داشته‌ام. فاجعه‌اندیشی... یادتان می‌آید؟ «من از این بدبینی‌های هامون خسته شدم، از این که همه چیز رو فاجعه‌آمیز می‌بینه، همه‌ش از دلهره وجودی حرف می‌زنه، از این که همه چی رو به نابودی میره...» مهشید می‌گفت به روانشناس خود. مهرجویی هم عاقبت فاجعه‌آمیزی داشت.

اینک هم، امید که چنین نشود، ما به نظاره فاجعه نشسته‌ایم... گفته است که از امروز بدتر می‌زند. اهدافی که پیشتر در برنامه نبوده را هم. مقصود البته مراکز نظامی و انتظامی نیست. فرودگاه‌ها را هم که چند روز است به شدت می‌زنند. حتی هواپیماهای مسافری و ترابری را. پس شاید، چنان که از اخبار برمی‌آید، پالایشگاه‌ها و زیرساخت‌های دیگر است. می‌گوید که ایران بازنده خواهد بود، که عجیب نیست، امّا افزود «برای چند دهه آینده»...

آینده سیاسی چه خواهد بود، هیچ معلوم نیست. اگر تجزیه و جنگ داخلی رخ ندهد، بی‌ثباتی و بی‌امنیتی عمیق و شدیدی در راه است. جدای تبعات انسانی جنگ، با این اوضاع آشفته و نبود مدیریت حداقلی، از کار افتادن شبکه تامین و انتقال انرژی، گسیختگی حمل و نقل داخلی، وسایل، مسیرهای ورودی آن‌هم با وضعیت بنادر و قطع ارتباطات حتی پیشین با مبادی واردات از سوی همسایگان جنوبی، اوضاع اقتصادی بسیار فاجعه‌آمیزتر خواهد شد و کمبود ارزاق عمومی اصلا غیرقابل تصور نیست. افزون بر این‌ها، مشکل منابع مالی ارزی و قطع همین صادرات. احتمالا ایران را مجبور خواهند کرد تا غرامت و هزینه آنچه بر همه کشورهای همسایه اعمال کرده را هم بپردازد.

تکلیف بیگانه که روشن است. منتهی ما به چشم خود این همه فجایع را در دور و نزدیک دیده بودیم. امّا جهل و جباریت کشور را به جایی برد که برد. به جای آن که از احوال دیگران عبرت گیریم، و با تدبیر و تامّل در کار مُلک، از این مهلکه بگریزیم، خود مایه عبرت دیگران شدیم...
عاقل آن باشد که عبرت گیرد از / مرگ یاران در بلای مُحترَز
عاقل از سر بنهد این هستی و باد / چون شنید اَنجامِ فرعونان و عاد
ور بننهد دیگران از حالِ او / عبرتی گیرند از اِضلال او...

امّا هنوز امید هست؟ در میان این تندباد حوادث و فجایع که امان از هر کران برده، هست؟ هستند؟ عاقلانی که پند و گفت حکیمان قدیم گیرند، و اصرار بر خطا را ثبات عزم نام نکنند؟ هست آن رای حکیمی و فکر برهمنی که به آینده ایران بیاندیشد و آن را از گزند بیشتر عوانان و اهریمنان نجات دهد؟
«و هرگاه حوادث به عاقل محیط شود باید که در پناه صواب رود و بر خطا اصرار ننماید و آن را به ثبات عزم و حُسن عهد منسوب نکند،
چه هر که به عمیا در راه مجهول رود و از راه راست و شارع عام دور افتد هرچند پیشتر رود به گمراهی نزدیک‌تر باشد.
و اگر خار در چشم متهور مستبد افتد، در بیرون آوردن آن غفلت ورزد و آن را خوار دارد و بر سری چشم می‌مالد، بی شبهت کور شود...»

مقدمه کلیله و دمنه، از کلام بزرگمهر بختگان
10
قمرالدین...

جان عزیزان گشته خون، تا عاقبت چون است چون... در درنگ انتظار و اتّفاق، کمی از اخبار و بی‌خبری‌ها و غم‌ها و اضطراب‌ها فاصله بگیرم... و بی‌ربط بگویم که امروز در فروشگاه غذایی عربی بودم و این بسته زردآلو را دیدم با عنوان «قمرالدین مشمش».

مشمش به عربی همان زردآلوست و عجیب نیست منتهی جالب همان «قمرالدین» است که مولانا آن را در فیه‌مافیه یک بار آورده و تا جایی که من دیده‌ام، خیلی کم کاربرد است: «چنان که آن یکی بر درخت قمرالدّین میوه می‌ریخت و می‌خورد. خداوند باغ مطالبه می‌کرد. گفت: از خدا نمی‌ترسی؟ گفت: چرا ترسم؟ درخت از آنِ خدا و من بندهٔ خدا، می‌خورد از مالِ خدا...»

این بسته «قمرالدین» از شام و دمشق آمده امّا این نوع زردآلو، با این نام، به ظاهر در عربی عهد مولانا هم شناخته شده نبوده و میوه ایرانی بوده و شاهدش آن که ابن بطوطه در رحله خود، در توصیف اصفهان، می‌گوید که «در آن میوه‌های فراوان است، و در بین آن‌ها زردآلویی است که نظیر ندارد و آن را قمرالدین گویند، آن را خشک می‌کنند و ذخیره می‌کنند. مغز هسته آن هم شیرین است» و بعد می‌افزاید که بهْ و انگور و خربزه این شهر هم نظیر ندارد...

این هم قمرالدین و بهانه سفر به متون و جغرافیا و تاریخ، از این روزگار تلخ‌تر از زهر.

بیفزایم که مولانا این حکایت را در مثنوی هم آورده است:
آن یکی می‌رفت بالای درخت / می‌فشاند آن میوه را دزدانه سخت‌
صاحبِ باغ آمد و گفت ای دنی / از خدا شرمیت کو؟ چه می‌کنی‌؟
گفت از باغِ خدا بندهٔ خدا / گر خورَد خرما که حق کردش عطا (۱)
عامیانه چه ملامت می‌کنی؟ بُخل بر خوانِ خداوندِ غنی‌؟
گفت ای اَیْبَک بیاور آن رسن / تا بگویم من جواب بوالحَسن‌...

این «عامیانه» خطاب کردن موضع دیگری، که امروزه هم بسیار رایج است، دوز از چشم نماند. حکایت را مولانا در دعوای بین جبر و اختیار آورده، که همچون بحث‌های سیاسی عصر ما، که تبدیل به «مذهب» شده، تا ابد ادامه دارد...

همچنین بحث است تا حشرِ بشر / در میان جبری و اهل قَدَر
گر فروماندی ز دفعِ خصمِ خویش / «مذهب ایشان» بر افتادی ز پیش‌
چون که مَقضی بُد دوامِ آن روش / می‌دهدْشان از دلایل پرورش‌...

پ.ن.
۱، کاتب این نسخه فیه مافیه هم روایت مثنوی را می‌دانسته و به تاثیر از آن «خرما» را در متن وارد کرده است.
.
👍4
یارب تو آشنا را مهلت ده و سلامت... و همه وطن را.

دیشب این تصاویر ویرانی سنگین و گسترده به ظاهر «نقطه زنی» در خیابان زرافشان شهرک غرب تهران مرا سخت بی‌قرار کرد. محلّ زندگی و حتی کار من برای چندین سال نزدیک آنجا بود و محلّه را خوب می‌شناختم. جدای کلّ آن ساختمان هدف، که معلوم نیست چه بوده، کارکنان و مراجعان بانک و مغازه‌های پایین آن هم عموما از بین رفته‌اند...

اخبار فجایع و نابودی‌ها بسیارند. مهم‌تر از همه جان آدمیان، بعد زیرساخت‌ها، که خود موجب گسترش فقر و ناامنی و در نهایت از دست دادن جان و حرمت و احترام و آینده آدم‌ها می‌شود. منتهی این خصوصیت خبر است، جان نباشد جز خبر در آزمون... خبر با جان آدمی گره خورده امّا خبری بیشتر از همه آدمی را بی‌قرار می‌کند که با او نسبت و پیوند خاص‌تری برقرار می‌کند، زمان یا مکان نزدیک یا رابطه‌ای که گاه جنس و کیفیت و پیوندش هم به تمامی روشن نیست. در سر آنچه هست، گوش آنجا رود. هر کس ابتدا اخبار شهر خودش را می‌بیند، بعد محلّه را. گاه هم نسبتش با چیزی درون آدمی‌ست، وجهی عمومی‌تر امّا درونی و انسانی. فاجعه روز اول جنگ و کشته شدن کودکان مدرسه میناب از دل‌ها پاک نخواهد شد. بعد هم که، مثل همان واقعه هواپیمای اوکراینی، یا انکار کردند یا تا ابد در دست بررسی است و کودکان البته در آرامش و به ردیف خوابیده‌اند...

یک جنایت دیگر هم که مرا بسیار متاثر کرد، هدف قرار دادن ناوچه دنا بود، در سه هزار کیلومتری سواحل ایران، جنوب سریلانکا. ملوانان نیروی دریایی که در ماموریتی بین المللی، از پیش تنظیم و هماهنگ شده، نه در جنگ بودند، نه خطری داشتند. اگر فاجعه اول، به قول خودشان، به موجب یک «هدف به روز نشده» بود، این یکی امّا به قصد و عمد، بدون هشدار، بعد هم آن شیوه اعلام که غرق آن سرگرم‌کننده‌تر بود. آمیزه تبهکاری و وقاحت، از همان جنس کشتار دی‌ماه... و این یکی‌ست از هزاران که بر ایران و ایرانیان می‌رود…
.
7👍7
به پایان آمد... به دست (و خط) صدرالدین محمّد شیرازی (ملاصدرا) در ساعت تحویل سال، (چهارشنبه، بیستم) رجب ۱۰۰۴ هجری قمری، (سی‌ام اسفند ۹۷۴ شمسی)...
.
تمت الرساله علی ید العبد الاحقر صدر الدین محمد شیرازی ۵
فی ساعة تحویل الشمس فی برج الحمل... ۵

آن علامت ۵ به واقع مثل نقطه پایان خط امروزی بوده. تاریخ قمری و روز تحویل سال را تبدیل کرده‌ام و معادل‌های روز و ماه و سال شمسی را آورده‌ام...
.
8
سلام و سپاس و ستایش ما، در این روزها و هفته‌ها و ماهی که گذشت، نثار همه آن‌ها که به هر طریقی به یاری مردم شتافتند و می‌شتابند... هلال احمر و آتش‌نشانان که با خطر جان خود در زیر آوارها، و احتمال بمباران‌های بعدی، جان‌ها را نجات می‌دهند، یا گاه تن‌های سرد را از میان خاک و خاکستر به نزد عزیران داغدارشان برمی‌گردانند، پرستاران و جراحان و پزشکان که مرهم بر زخم‌های مجروحان می‌گذارند، آنان که دارو می‌رسانند، مددکاران که اضطرابی را می‌فرونشانند، آن‌ها که حتی برای شبی سرپناهی به مردم آواره‌ای می‌دهند که سقف و سرپناهی که خرده خرده و ذره ذره جمع کرده بودند، به لحظه‌ای بر سرشان آوار شد. همه آنان که با کار خود، در سختی و خطر، در میان آتش‌ها و تهدیدها، سوخت می‌آورند، آنان که چراغ و برق را روشن نگاه می‌دارند، آن‌ها که آب به دست مردم دادند، آنان که اقلام غذایی و ضروری را می‌رسانند و نانوایان که نان به دست مردم می‌دهند و همه و همه آن‌ها که این مردم بی‌دفاع و بی‌پناه را در این روزهای جنگ خانمان‌سوز و ایران‌سوز تنها نگذاشتند... از این فرزندان خود -نه از همه- امّا از این فرزندان خود، دلشاد باش ای ایران...
22
دهباشی و جنگ

علی دهباشی که در روزهای جنگ به قول خودش «سنگر بخارا» را حفظ کرده، شعر ملک‌الشعرای بهار درباره جنگ را خواند.


به گزارش ایسنا، علی دهباشی، چهره فرهنگی و سردبیر مجله بخارا، پس از آلودگی هوا ناشی از انفجار انبار نفت تهران، در بیمارستان بستری شد، اما به گفته خودش یک روز مانده به آغاز سال نو دیگر نتوانست بیمارستان را تحمل کند و حالا سنگر همیشگی «بخارا» در میدان فلسطین را با وجود حمله مداوم متجاوزین حفظ کرده است. دهباشی همچون جنگ ۱۲ روزه در دفتر خود مانده است و از دوستان و یارانی می‌گوید که به او سر می‌زنند. او به‌دنبال آماده‌سازی شماره‌های جدید مجله‌ «بخارا» و «سمرقند» است. همچنین از دو کفتر و قناری‌اش می‌گوید که به‌خاطر موج انفجار از بین رفته‌اند.

دهباشی یادآور می‌شود به رسم هر سال در روز اول سال ۱۴۰۵، به زیارت اهل قبور در قطعه نام‌آوران بهشت زهرای تهران رفته و به آنها ادای احترام کرده است: کامران فانی، محمد زهرایی، پرویز داریوش، داریوش شایگان، احمد تفضلی، شهریار عدل، عبدالحسین زرین‌کوب، قمر آریان، شاهرخ مسکوب، فریدون مشیری و... .

او در پایان گفت‌وگوی کوتاهش با ایسنا شعری از ملک‌الشعرا بهار درباره جنگ را برای مخاطبان می‌خواند که می‌توانید با صدای خودش بشنوید:

فغان ز جغد جنگ و مرغوای او

که تا ابد بریده باد نای او

بریده باد نای او و تا ابد

گسسته و شکسته پر و پای او

ز من بریده یار آشنای من

کزو بریده باد آشنای او

چه باشد از بلای جنگ صعب‌تر

که کس امان نیابد از بلای او

...

کجاست روزگار صلح و ایمنی

شکفته مرز و باغ دلگشای او

کجاست عهد راستی و مردمی

فروغ عشق و تابش ضیای او

کجاست دور یاری و برابری

حیات جاودانی و صفای او

فنای‌ جنگ خواهم از خدا که شد

بقای خلق بسته در فنای او

زهی کبوتر سپید آشتی

که دل برد سرود جانفزای او

رسید وقت آن که جغد جنگ را

جدا کنند سر به پیش پای او

بهار طبع من شکفته شد، چو من

مدیح صلح گفتم و ثنای او

بر این چکامه آفرین کند کسی

که پارسی شناسد و بهای او

بدین قصیده برگذشت شعر من

ز بن درید و از اماصحای او

شد اقتدا به اوستاد دامغان

«‌فغان از این غراب بین و وای او»
11
Fichier audio de Majid Soleymani
2
رهایی نیابم سرانجام از این / خوشا باد نوشین ایران زمین...
این را رستم فرخ‌زاد می‌گوید، در پایان شاهنامه‌، که آخرش هم هیچ خوش نیست.

ما چطور از این همه مصائب رهایی خواهیم یافت؟ مگر یک ملّت چقدر توش و توان دارد؟ فقط سال گذشته، جنگ دوازده روزه، فشار توّرم افسارگسیخته، فجایع هولناک دی‌ماه و اینک هم جنگی که هنوز عواقب مصیبت‌بارش را ندیده‌ایم. می‌گویند که پانزده هزار نقطه را زده‌اند... از مراکز نظامی که بگذریم، شدّت و حجم و گستردگی ویرانی برخی از این «نقطه»ها حادثه بزرگی بود در سال‌های پیش، آتش‌سوزی پلاسکو یا فرو ریختن متروپل، و اینک دیدن این ویرانی‌ها هر روزه با موشک و بمب‌های «نقطه‌زن» بسیار عادی شده است. اینک هم که می‌گویند «بانک اهداف» جدیدی دارند. بعد مخازن و تاسیسات نفت و گاز، صنایع سنگین و پایه را می‌زنند، فولاد مبارکه و اهواز... تا بعد که سراغ نیروگاه برق بیابند و ما هنوز خبر نداریم که در ایران چه شده است... اندکی از هزاران را می‌بینیم که ایران ویران می‌شود و مردمی که بی‌جا و بی‌‌جان می‌شوند. به روز کابوس می‌بینیم، و باز نگران کابوس‌های دیگر. این البته غم همگان نیست، غم خام و خراب و خیال‌اندیشان نیست که هر زخم و مرگی را توجیه می‌کنند.

رهایی نیابیم سرانجام از این؟ شاید... امّا، خوشا باد نوشین ایران زمین. امید که از پس این همه غمان برسد مژده امان. باشد که این باد ویران‌گر سَموم که از هر سو، درون و بیرون، بر بوستان ایران بگذشت و از آن بوی گل و رنگ نسترن برد، بگذرد. ایران از این ورطه ویرانی نجات یابد و زخم هایش درمان شود و آن نسیم نوشین خود را به روزگاری که ما هم شاید نبینیم، برای فرزندان واقعی خویش، بازیابد... چو باغی خرّم‌بهار، شکفته همیشه کل کامکار...
.
9
رَبِّ اجْعَلْ هَذَا الْبَلَدَ آمِنًا...

جانِ سنگین دارم و دل آهنین / ور نه خون گشتی در این رنج و حنین‌
تو بزن یا ربَّنا آب طهور / تا شود این نارِ عالم جمله نور

هم دعا از تو اجابت هم ز تو / ایمنی از تو مَهابت هم ز تو
خوش سلامت‌مان به ساحل باز بر / ای رسیده دست تو در بحر و بَر...
.
12👍1