۱/ پرده آخر:
و حسن صبّاح از آن روز که بر قلعه الموت شد، چنان که ذکر آن رفت، تا مدّت سی و پنج سال که از دنیا برفت هیچ وقت از آن قلعه به زیر نیامد و از آن سرای که مقامگاه او بود دو نوبت بیش بیرون نیامد و دو نوبت بر بام سرای شد و باقی اوقات در آن سرای معتکف بود.
۲/ پرده پیشین (نقل عطاملک جوینی از کتاب سیدنا، در شرح احوال حسن صباح):
در ری بودم٬ داعی عراق اشارت کرد که به مصر باید شد، بر عزم مصر به اصفهان رفتم، از آنجا بر راه اذربیجان، شام و سپس مصر. در بازگشت، امیر الجیوش با من بد بود مرا به جانب مغرب گسی کردند، دریا در آشوب بود کشتی را به شام انداخت، به حلب آمدم، از آنجا به بغداد و خوزستان و اصفهان شدم. از آنجا به حدّ کرمان و یزد آمدم. باز دیگر به اصفهان و از آنجا به خوزستان شدم. بر راه بیابان به فری و شهریارکوه رفتم و در دامغان سه سال مقام ساختم. همراه داعیان تا جرجان و طرز و سرحد و چناشک رفتم. به ساری آمدم و از آنجا بر راه دنباوند و خوار ری با قزوین رسیدم. از قزوین به دیلمان و از آنجا به ولایت اشکور و از آنجا به اندجرود که متّصل الموت است...
۳/ میان پرده:
همچنان که سهل شد ما را حضر، سهل شد هم قوم دیگر را سفر... و برای امثال حسن صباح هر دو...
.
و حسن صبّاح از آن روز که بر قلعه الموت شد، چنان که ذکر آن رفت، تا مدّت سی و پنج سال که از دنیا برفت هیچ وقت از آن قلعه به زیر نیامد و از آن سرای که مقامگاه او بود دو نوبت بیش بیرون نیامد و دو نوبت بر بام سرای شد و باقی اوقات در آن سرای معتکف بود.
۲/ پرده پیشین (نقل عطاملک جوینی از کتاب سیدنا، در شرح احوال حسن صباح):
در ری بودم٬ داعی عراق اشارت کرد که به مصر باید شد، بر عزم مصر به اصفهان رفتم، از آنجا بر راه اذربیجان، شام و سپس مصر. در بازگشت، امیر الجیوش با من بد بود مرا به جانب مغرب گسی کردند، دریا در آشوب بود کشتی را به شام انداخت، به حلب آمدم، از آنجا به بغداد و خوزستان و اصفهان شدم. از آنجا به حدّ کرمان و یزد آمدم. باز دیگر به اصفهان و از آنجا به خوزستان شدم. بر راه بیابان به فری و شهریارکوه رفتم و در دامغان سه سال مقام ساختم. همراه داعیان تا جرجان و طرز و سرحد و چناشک رفتم. به ساری آمدم و از آنجا بر راه دنباوند و خوار ری با قزوین رسیدم. از قزوین به دیلمان و از آنجا به ولایت اشکور و از آنجا به اندجرود که متّصل الموت است...
۳/ میان پرده:
همچنان که سهل شد ما را حضر، سهل شد هم قوم دیگر را سفر... و برای امثال حسن صباح هر دو...
.
Telegram
K-A-Images
👍2
صد سال پس از مولانا، یک
بعدِ من صد سال دیگر این غزل / چون جمالِ یوسفی باشد سمر
از قونیه تا قاهره، از سمنان تا دهلی دور، در فاصلهٔ صد سال پس از مولانا، ردّ پای آثار او را کجا مییابیم؟ سفینهٔ غزلهای او تا کدام پهنهٔ پهنا سفر کرده و نینامهٔ مهجور او کی به نیستان خویش رسیده است؟ بیرون از روایات حلقهٔ یاران و نزدیکان او، نخستین اشارات به حال و قال مولانا در آثار نویسندگان پس از او کجاست؟ عارف سمنانی، شاعر تبریزی، جهانگرد مغربی، دانشمند مصری، سیّد همدانی، صوفی دهلوی و سلطان هند از او چه شنیدهاند؟ این مجموعه یادداشت مروری تاریخی و گذرا خواهد بود به این اوّلین نشانههای ظهور مولانا در حدیث دیگران و این که هر یک از آنها در آینهٔ آن «دو هزاران من و ما» چه دیدهاند و روایتگر کدام افسانهٔ او بودهاند.
این مرور کوتاه را بر اساس ترتیب تاریخی تقریبی پیش خواهیم برد و البته از سلطان ولد و رسالهٔ سپهسالار و مناقب العارفین افلاکی که در مجموعهٔ نزدیکان و اصحاب و متعلّقان حلقهٔ مولویه در قونیه هستند، و شهرت آثارشان هم نیازی به ذکر ندارد، نخواهیم گفت. نموداری هم آوردهام که حدود تقریبی و نسبی زمانی آثار مورد بحث روشنتر باشد. فایده دیگر نمودار تطبیقی آن است که نشان میدهد برخی از این اشارات، چنان که از متن آنها هم برمیآید، مستقل از آثار مولویّه بودهاند و به مثال پیش از مناقب العارفین افلاکی نقل و ضبط شدهاند و همین استقلال بر اهمّیت آنها میافزاید. (۱)
چنان که در نمودار آمده است، این جستجو و مجموعه یادداشتها را با احمد رومی آغاز میکنیم و با کمال خجندی به پایان میبریم.
پ.ن. این یادداشت را میتوان چون تکملهای بر تحقیق و توضیح استاد مرحوم زرّینکوب دانست آنجا که در کتاب سرّ نی تاریخچه خیلی کوتاهی در خصوص انتشار آثار مولانا، خارج از حلقهٔ یاران خود در قونیه، میآورد، بدون ذکر جزییاتی که اینجا مورد توجّه ما بودهاند همچون ذکر اوّلین اشعار منقول از مثنوی یا دیوان. آن اشارات کوتاه البته با توجّه به دانستههای امروز ما کامل هم نیست و چنان که خواهیم دید، اوّلین آثار ظهور اشعار مولانا در هند پیش از ملفوظات نصیرالدین چراغ دهلی بوده است. رک: سرّ نی، عبدالحسین زرّینکوب، انتشارات علمی، ۱۳۶۸، جلد دوم، ص ۷۶۶
.
ادامه دارد!
بعدِ من صد سال دیگر این غزل / چون جمالِ یوسفی باشد سمر
از قونیه تا قاهره، از سمنان تا دهلی دور، در فاصلهٔ صد سال پس از مولانا، ردّ پای آثار او را کجا مییابیم؟ سفینهٔ غزلهای او تا کدام پهنهٔ پهنا سفر کرده و نینامهٔ مهجور او کی به نیستان خویش رسیده است؟ بیرون از روایات حلقهٔ یاران و نزدیکان او، نخستین اشارات به حال و قال مولانا در آثار نویسندگان پس از او کجاست؟ عارف سمنانی، شاعر تبریزی، جهانگرد مغربی، دانشمند مصری، سیّد همدانی، صوفی دهلوی و سلطان هند از او چه شنیدهاند؟ این مجموعه یادداشت مروری تاریخی و گذرا خواهد بود به این اوّلین نشانههای ظهور مولانا در حدیث دیگران و این که هر یک از آنها در آینهٔ آن «دو هزاران من و ما» چه دیدهاند و روایتگر کدام افسانهٔ او بودهاند.
این مرور کوتاه را بر اساس ترتیب تاریخی تقریبی پیش خواهیم برد و البته از سلطان ولد و رسالهٔ سپهسالار و مناقب العارفین افلاکی که در مجموعهٔ نزدیکان و اصحاب و متعلّقان حلقهٔ مولویه در قونیه هستند، و شهرت آثارشان هم نیازی به ذکر ندارد، نخواهیم گفت. نموداری هم آوردهام که حدود تقریبی و نسبی زمانی آثار مورد بحث روشنتر باشد. فایده دیگر نمودار تطبیقی آن است که نشان میدهد برخی از این اشارات، چنان که از متن آنها هم برمیآید، مستقل از آثار مولویّه بودهاند و به مثال پیش از مناقب العارفین افلاکی نقل و ضبط شدهاند و همین استقلال بر اهمّیت آنها میافزاید. (۱)
چنان که در نمودار آمده است، این جستجو و مجموعه یادداشتها را با احمد رومی آغاز میکنیم و با کمال خجندی به پایان میبریم.
پ.ن. این یادداشت را میتوان چون تکملهای بر تحقیق و توضیح استاد مرحوم زرّینکوب دانست آنجا که در کتاب سرّ نی تاریخچه خیلی کوتاهی در خصوص انتشار آثار مولانا، خارج از حلقهٔ یاران خود در قونیه، میآورد، بدون ذکر جزییاتی که اینجا مورد توجّه ما بودهاند همچون ذکر اوّلین اشعار منقول از مثنوی یا دیوان. آن اشارات کوتاه البته با توجّه به دانستههای امروز ما کامل هم نیست و چنان که خواهیم دید، اوّلین آثار ظهور اشعار مولانا در هند پیش از ملفوظات نصیرالدین چراغ دهلی بوده است. رک: سرّ نی، عبدالحسین زرّینکوب، انتشارات علمی، ۱۳۶۸، جلد دوم، ص ۷۶۶
.
ادامه دارد!
Telegram
K-A-Images
❤5👍3
صد سال پس از مولانا، دو
دقایق الحقایق احمد رومی، حدود ۷۲۰ هجری
«در حلقهایم با تو و چون حلقه بردریم»، گویی به راستی وصف احمد رومی است که چون بنشستهای بر آستان، در حلقهٔ مولویّه هست و نیست. نام او در آثار شرححالنویسان مولانا نیامده است امّا او خود را، شاید به طریقی روحانی، به مولانا نسبت میدهد و هر بار از خداوندگار و «مولانای ما» میگوید. شرح احوال او چندان روشن نیست منتهی از اسم و القابش برمیآید که او هم از آسیای صغیر بوده است و بعید نیست که دست کم سلطان ولد یا بازماندگان مولانا را دیده باشد. این را میدانیم که حدود پنجاه سال پس از وفات مولانا در هند بوده است و کتاب «دقایق الحقایق» خود را به سال ۷۲۰ هجری در همانجا نوشته است. در همین کتاب است که در آغاز و پایان هر فصل ابیاتی از مثنوی یا دیوان شمس آورده است:
هر چه یاد آمد ز قرآن و خبر / وز مقالتهای شیخ راهبر
شاه مولانا جلال الحقّ و دین / خازن اسرار ربّ العالمین
نظم کردم تا بود سهل ای کرام / از حقایقها به درک خاص و عام...
از جمله در مقدّمه همان فصل اوّل: «یعنی تقوی از مال حلال موجود خود در گذشتن است و در آتش ریاضت سوختن، و این کار خواصّ و عاشقان دیدار است، چنان که خداوندگار مولانا میفرماید:
چو بسوخت جان عاشق ز حبیب سر برآرد / چه بسوخت اندر آتش که نگشت جان آتش؟»
و پایان هر فصل کتاب خود را هم، که بر وزن مثنوی سروده، به یک یا دو بیتی از آن ختم کرده است، با این گریز که به مثال:
همچنین فرمود مولانای ما / آفتاب عالم صدق و صفا
صاحب دل آینهٔ ششرو بود / حق در او از شش جهت ناظر بود...
و بر همین قیاس، با «همچنین فرمود مولانای ما» آغاز میکند و ادامه میدهد: «منبع تحقیق و تاج اولیا»، «درّ بیهمتای دریای خدا»، «زبدهٔ تقدیر و شمع اولیا»، «خازن اسرارهای کبریا»، «گنج رحمن، پیشوای اتقیا»، «کاشف اسرارهای کبریا» و نظایر آن، و سپس بیتی از مثنوی.
کتاب دیگر او که باز در آن به گِرد مولانا میگردد «امّ الکتاب» است منتهی در این حدّ جهت یافتن ردّپای آثار مولانا و همچنین یادِ آن از حلقه رمیدهٔ به هند گریخته کافیست که آدمی را هم به یاد بیت مثنوی میاندازد: «خواب دیده پیل تو هندوستان؟ که رمیدهستی ز حلقهٔ دوستان؟»
.
دقایق الحقایق احمد رومی، حدود ۷۲۰ هجری
«در حلقهایم با تو و چون حلقه بردریم»، گویی به راستی وصف احمد رومی است که چون بنشستهای بر آستان، در حلقهٔ مولویّه هست و نیست. نام او در آثار شرححالنویسان مولانا نیامده است امّا او خود را، شاید به طریقی روحانی، به مولانا نسبت میدهد و هر بار از خداوندگار و «مولانای ما» میگوید. شرح احوال او چندان روشن نیست منتهی از اسم و القابش برمیآید که او هم از آسیای صغیر بوده است و بعید نیست که دست کم سلطان ولد یا بازماندگان مولانا را دیده باشد. این را میدانیم که حدود پنجاه سال پس از وفات مولانا در هند بوده است و کتاب «دقایق الحقایق» خود را به سال ۷۲۰ هجری در همانجا نوشته است. در همین کتاب است که در آغاز و پایان هر فصل ابیاتی از مثنوی یا دیوان شمس آورده است:
هر چه یاد آمد ز قرآن و خبر / وز مقالتهای شیخ راهبر
شاه مولانا جلال الحقّ و دین / خازن اسرار ربّ العالمین
نظم کردم تا بود سهل ای کرام / از حقایقها به درک خاص و عام...
از جمله در مقدّمه همان فصل اوّل: «یعنی تقوی از مال حلال موجود خود در گذشتن است و در آتش ریاضت سوختن، و این کار خواصّ و عاشقان دیدار است، چنان که خداوندگار مولانا میفرماید:
چو بسوخت جان عاشق ز حبیب سر برآرد / چه بسوخت اندر آتش که نگشت جان آتش؟»
و پایان هر فصل کتاب خود را هم، که بر وزن مثنوی سروده، به یک یا دو بیتی از آن ختم کرده است، با این گریز که به مثال:
همچنین فرمود مولانای ما / آفتاب عالم صدق و صفا
صاحب دل آینهٔ ششرو بود / حق در او از شش جهت ناظر بود...
و بر همین قیاس، با «همچنین فرمود مولانای ما» آغاز میکند و ادامه میدهد: «منبع تحقیق و تاج اولیا»، «درّ بیهمتای دریای خدا»، «زبدهٔ تقدیر و شمع اولیا»، «خازن اسرارهای کبریا»، «گنج رحمن، پیشوای اتقیا»، «کاشف اسرارهای کبریا» و نظایر آن، و سپس بیتی از مثنوی.
کتاب دیگر او که باز در آن به گِرد مولانا میگردد «امّ الکتاب» است منتهی در این حدّ جهت یافتن ردّپای آثار مولانا و همچنین یادِ آن از حلقه رمیدهٔ به هند گریخته کافیست که آدمی را هم به یاد بیت مثنوی میاندازد: «خواب دیده پیل تو هندوستان؟ که رمیدهستی ز حلقهٔ دوستان؟»
.
Telegram
K-A-Images
👍7
صد سال پس از مولانا، سه
تاریخ سلاجقه، محمود بن محمّد آقسرایی، ۷۲۳ هجری
پس از احمد رومی، ذکر مولانا را در «تاریخ سلاجقه» آقسرایی می یابیم.
ابتدا در سخن از «مناصب دولت در عهد غیاث الدین کیخسرو» پس از ذکر نامی چند از جمله شیخ الاسلام صدرالدین میافزاید که نزد او «اصحاب طریقت زمرهٔ اهل صفا و مشایخ سجادهٔ معلاء اهل دل بودند... علی الخصوص عاشق ربّانی و جذبهٔ سبحانی قطب الزمان مولانا جلال الدین محمّد بلخی را که در آن زمان قرین بود...» و گویا مقصود همان قرین بودن با صدر الدین یا آن اصحاب است.
و پس از آن، در شرح وقایع سال ۶۷۲ هجری میگوید: «مولانا جلال الدین محمّد بلخی که قطب زمان و یگانه جهان بود و نیز سلطان العارفین مولانا جلال الدین محمد بن محمد البلخی قدس الله سره العزیز از دار فنا به عالم بقا پیوست، به آرزوی تمام، چنان که التماس کرده است به دعای مجیب که: یارب صلحی بکن میان من و محو ای ودود، به جوار رحمت ایزدی پیوست و شیخ الاسلام نمازش را گزارده...» و عبارت خالی از تشویش نیست. گویا نظر به دو شخصیت داشته، مولانا که او را قطب زمان مینامد و همچنین فرزندش، و تاریخ وفات هر دو را هم در یک سال آورده و این برای کسی که آشنایی نزدیک با مولانا و آثار او و تاریخ سلاجقه و آن نواحی داشته عجیب است و البته شاید ضبط نسخ هم دقیق نباشد.
اشاره او به «یارب صلحی بکن میان من و محو ای ودود» نظر دارد به غزل مولانا (شماره ۸۶۳) به مطلع:
آتش پریر گفت نهانی به گوش دود / کز من نمیشکیبد و با من خوش است عود...
تا بیت
بی محو کس ز لوح عدم مستفید نیست / صلحی فکن میان من و محو ای ودود»
و آن «دعای مجیب» هم گرچه ترکیبی مصطلح است، گویا اشاره است به غزل و بیت دیگر دیوان (۱۲۳۷):
شنو پندی ز من ای یار خوشکیش / به خون دل برآید کار درویش
یقین میدان مُجیب و مستجاب است / دعای سوخته درویشِ دلریش...
.
تاریخ سلاجقه، محمود بن محمّد آقسرایی، ۷۲۳ هجری
پس از احمد رومی، ذکر مولانا را در «تاریخ سلاجقه» آقسرایی می یابیم.
ابتدا در سخن از «مناصب دولت در عهد غیاث الدین کیخسرو» پس از ذکر نامی چند از جمله شیخ الاسلام صدرالدین میافزاید که نزد او «اصحاب طریقت زمرهٔ اهل صفا و مشایخ سجادهٔ معلاء اهل دل بودند... علی الخصوص عاشق ربّانی و جذبهٔ سبحانی قطب الزمان مولانا جلال الدین محمّد بلخی را که در آن زمان قرین بود...» و گویا مقصود همان قرین بودن با صدر الدین یا آن اصحاب است.
و پس از آن، در شرح وقایع سال ۶۷۲ هجری میگوید: «مولانا جلال الدین محمّد بلخی که قطب زمان و یگانه جهان بود و نیز سلطان العارفین مولانا جلال الدین محمد بن محمد البلخی قدس الله سره العزیز از دار فنا به عالم بقا پیوست، به آرزوی تمام، چنان که التماس کرده است به دعای مجیب که: یارب صلحی بکن میان من و محو ای ودود، به جوار رحمت ایزدی پیوست و شیخ الاسلام نمازش را گزارده...» و عبارت خالی از تشویش نیست. گویا نظر به دو شخصیت داشته، مولانا که او را قطب زمان مینامد و همچنین فرزندش، و تاریخ وفات هر دو را هم در یک سال آورده و این برای کسی که آشنایی نزدیک با مولانا و آثار او و تاریخ سلاجقه و آن نواحی داشته عجیب است و البته شاید ضبط نسخ هم دقیق نباشد.
اشاره او به «یارب صلحی بکن میان من و محو ای ودود» نظر دارد به غزل مولانا (شماره ۸۶۳) به مطلع:
آتش پریر گفت نهانی به گوش دود / کز من نمیشکیبد و با من خوش است عود...
تا بیت
بی محو کس ز لوح عدم مستفید نیست / صلحی فکن میان من و محو ای ودود»
و آن «دعای مجیب» هم گرچه ترکیبی مصطلح است، گویا اشاره است به غزل و بیت دیگر دیوان (۱۲۳۷):
شنو پندی ز من ای یار خوشکیش / به خون دل برآید کار درویش
یقین میدان مُجیب و مستجاب است / دعای سوخته درویشِ دلریش...
.
Telegram
K-A-Images
👍6
صد سال پس از مولانا، چهار
چهل مجلس علاء الدّوله سمنانی، حدود ۷۳۰ هجری
اثر بعدی، در جستجوی احوال و اقول مولانا در آثار دیگران، پرسش و پاسخ مشهور است با شیخ علاء الدوله سمنانی در چهل مجلس او که در فاصله سالهای ۷۲۴ تا ۷۳۵ انشا شده است.
در مجلس سی و نهم میخوانیم که «و ديگر پرسيدند كه مولانای روم چون كسى بوده است؟ فرمود كه خوش كسى بوده است، هرچند در سخنهاى او نشان تمکین و استقامت نيافتم. اما خوش وقتى داشته است و من هرگز سخن او نشنودهام كه وقت من خوش نشده است» و چنان که استاد زرّین کوب اشاره کردهاند از عبارت او برمیآید که او هنوز مثنوی را، که توقَع میرود چون یک مجموعه در مطالعه گیرند، ندیده و نخوانده بوده است و آنچه از مولانا «شنیده»، جدای شرح وقت و احوال خوش او، منحصر به برخی اشعار بوده است که در سفاین غزل بین صوفیان رایج بوده است و او در آن «نشان تمکین و استقامت» نیافته است و چه عجب؟ غزلیات بیشتر وصف بیقراری مولاناست تا تسکین و تمکین. همچنان حدود بیست سال دیگر لازم بود تا آن نینامهٔ مهجور به نیستان پارسی برسد.
در ادامهٔ سخن، علاء الدوله سمنانی روایت سراج الدّین فقیه قونیه را میآورد که گویند در اعتراض به سخن مولانا که «من با هفتاد و سه مذهب یکیام»، فردی را تحریک کرد تا مولانا را بر سر جمع دشنام دهد و برنجاند و مولانا در پاسخ خندیده و گفته است که «با این که تو میکنی هم یکیام» و علاء الدوله میافزاید «این سخن از او (مرا) خوش آمده است».
.
چهل مجلس علاء الدّوله سمنانی، حدود ۷۳۰ هجری
اثر بعدی، در جستجوی احوال و اقول مولانا در آثار دیگران، پرسش و پاسخ مشهور است با شیخ علاء الدوله سمنانی در چهل مجلس او که در فاصله سالهای ۷۲۴ تا ۷۳۵ انشا شده است.
در مجلس سی و نهم میخوانیم که «و ديگر پرسيدند كه مولانای روم چون كسى بوده است؟ فرمود كه خوش كسى بوده است، هرچند در سخنهاى او نشان تمکین و استقامت نيافتم. اما خوش وقتى داشته است و من هرگز سخن او نشنودهام كه وقت من خوش نشده است» و چنان که استاد زرّین کوب اشاره کردهاند از عبارت او برمیآید که او هنوز مثنوی را، که توقَع میرود چون یک مجموعه در مطالعه گیرند، ندیده و نخوانده بوده است و آنچه از مولانا «شنیده»، جدای شرح وقت و احوال خوش او، منحصر به برخی اشعار بوده است که در سفاین غزل بین صوفیان رایج بوده است و او در آن «نشان تمکین و استقامت» نیافته است و چه عجب؟ غزلیات بیشتر وصف بیقراری مولاناست تا تسکین و تمکین. همچنان حدود بیست سال دیگر لازم بود تا آن نینامهٔ مهجور به نیستان پارسی برسد.
در ادامهٔ سخن، علاء الدوله سمنانی روایت سراج الدّین فقیه قونیه را میآورد که گویند در اعتراض به سخن مولانا که «من با هفتاد و سه مذهب یکیام»، فردی را تحریک کرد تا مولانا را بر سر جمع دشنام دهد و برنجاند و مولانا در پاسخ خندیده و گفته است که «با این که تو میکنی هم یکیام» و علاء الدوله میافزاید «این سخن از او (مرا) خوش آمده است».
.
Telegram
K-A-Images
❤3👍1
صد سال پس از مولانا، پنج
سفرنامه ابن بطوطه، حدود ۷۳۰ هجری
اندکی پس از آن، یا شاید همزمان با مجالس علاء الدوله سمنانی، حدود سال ۷۳۰ هجری است که ابن بطوطه به قونیه رسیده است و آنجا ذکر مولانا میکند: «و پس از آن به قونیه سفر کردم... و در این شهر است تربت شیخ بزرگوار و قطب گرانقدر جلال الدّین معروف به مولانا. مشهور است که در ابتدای کار، مدرّس و فقیهی بود که طالبعلمان در مدرسه بر او گرد میآمدند. روزی حلوافروشی که طبقی از حلوا بر سر داشت، به مدرسه آمد. چون به مجلس تدریس رسید، شیخ او را گفت که طبقت را بیاور. پس حلوایی قطعهای از حلوا گرفت و به شیخ داد و او آن را گرفت و بر دهان نهاد. حلوایی رفت و کسی جز شیخ از آن حلوا نخورده بود. آنگاه شیخ تدریس را وانهاد و در پی او رفت. چون انتظار شاگردان به درازا کشید، در پی او رفتند و او را نیافتند، پس از چندین سال که به سوی آنان بازگشت، دیگر جز به شعر نامفهوم فارسی سخن نمیگفت. شاگردان در پی او میرفتند و آن شعرها که از وی میجوشید را مینوشتند و از آن کتابی به نام مثنوی فراهم شد که اهل آن بلاد بسیار ارجش مینهند...»
آری «چون دهانم خورد از حلوای او، چشم روشن گشتم و بینای او...». داستان تحول روحی مولانا، مانند شعر فارسی او برای عامه ترکزبان در قونیه، مبهم و غیرقابل درک شده بود. اما در همین حدود زمانی بود که شعر و سخن مهجور مولانا هم به نیستان پارسی خود رسیده بود.
اشارهای بکنیم که در متن چاپ عربی دار احیاء العلوم بیروت، و همچنین یکی دو طبع دیگر، چنین آمده که «ثم إنّه عاد إليهم بعد أعوام، وصار لا ينطق إلا بالشعر الفارسي المتعلّق الذي لا يفهم....» و پرسش است که مقصود از این شعر متعلّق چیست؟ در عربی شاید توضیحی لازم نبوده امّا مترجمان و بلکه مصحّحان فرانسوی، به ضرورت ترجمه، در اینجا توضیحی و به واقع توجیهی آوردهاند که متعلّق یعنی مرتبط، و مقصود این که دو مصراع بیت همقافیه باشند. یعنی آن را بیانی از قالب مثنوی دانستهاند و روشن است که ابن بطوطه اینجا در مقام توضیح صورت آن کلام نامفهوم فارسی نیست. به واقع خوانش «متعلق» در اینجا تصحیف «منغلق» است و از «الشعر المُنغلق» همان شعر مُغلَق، بسته و پیچیده و نامفهوم مقصود است چنان که پس از آن میگوید «الّذی لایُفهَم». استاد فرزانه دکتر موحّد هم در ترجمه خود به این نکته توجّه داشتهاند و آن را به مبهم بازگرداندهاند.
امّا این تنها یادگار مولانا در رحله نیست...
.
سفرنامه ابن بطوطه، حدود ۷۳۰ هجری
اندکی پس از آن، یا شاید همزمان با مجالس علاء الدوله سمنانی، حدود سال ۷۳۰ هجری است که ابن بطوطه به قونیه رسیده است و آنجا ذکر مولانا میکند: «و پس از آن به قونیه سفر کردم... و در این شهر است تربت شیخ بزرگوار و قطب گرانقدر جلال الدّین معروف به مولانا. مشهور است که در ابتدای کار، مدرّس و فقیهی بود که طالبعلمان در مدرسه بر او گرد میآمدند. روزی حلوافروشی که طبقی از حلوا بر سر داشت، به مدرسه آمد. چون به مجلس تدریس رسید، شیخ او را گفت که طبقت را بیاور. پس حلوایی قطعهای از حلوا گرفت و به شیخ داد و او آن را گرفت و بر دهان نهاد. حلوایی رفت و کسی جز شیخ از آن حلوا نخورده بود. آنگاه شیخ تدریس را وانهاد و در پی او رفت. چون انتظار شاگردان به درازا کشید، در پی او رفتند و او را نیافتند، پس از چندین سال که به سوی آنان بازگشت، دیگر جز به شعر نامفهوم فارسی سخن نمیگفت. شاگردان در پی او میرفتند و آن شعرها که از وی میجوشید را مینوشتند و از آن کتابی به نام مثنوی فراهم شد که اهل آن بلاد بسیار ارجش مینهند...»
آری «چون دهانم خورد از حلوای او، چشم روشن گشتم و بینای او...». داستان تحول روحی مولانا، مانند شعر فارسی او برای عامه ترکزبان در قونیه، مبهم و غیرقابل درک شده بود. اما در همین حدود زمانی بود که شعر و سخن مهجور مولانا هم به نیستان پارسی خود رسیده بود.
اشارهای بکنیم که در متن چاپ عربی دار احیاء العلوم بیروت، و همچنین یکی دو طبع دیگر، چنین آمده که «ثم إنّه عاد إليهم بعد أعوام، وصار لا ينطق إلا بالشعر الفارسي المتعلّق الذي لا يفهم....» و پرسش است که مقصود از این شعر متعلّق چیست؟ در عربی شاید توضیحی لازم نبوده امّا مترجمان و بلکه مصحّحان فرانسوی، به ضرورت ترجمه، در اینجا توضیحی و به واقع توجیهی آوردهاند که متعلّق یعنی مرتبط، و مقصود این که دو مصراع بیت همقافیه باشند. یعنی آن را بیانی از قالب مثنوی دانستهاند و روشن است که ابن بطوطه اینجا در مقام توضیح صورت آن کلام نامفهوم فارسی نیست. به واقع خوانش «متعلق» در اینجا تصحیف «منغلق» است و از «الشعر المُنغلق» همان شعر مُغلَق، بسته و پیچیده و نامفهوم مقصود است چنان که پس از آن میگوید «الّذی لایُفهَم». استاد فرزانه دکتر موحّد هم در ترجمه خود به این نکته توجّه داشتهاند و آن را به مبهم بازگرداندهاند.
امّا این تنها یادگار مولانا در رحله نیست...
.
Telegram
K-A-Images
❤4👍1
صد سال پس از مولانا، شش
همچنان سفرنامه ابن بطوطه، حدود ۷۳۰ هجری
ردّپای مولانا را جای دیگری از سفرنامه هم میتوان دید و آن در حدود پنج سال بعد، حدود ۷۳۵ هجری است و نقل شکسته بسته بیت غزل مولانا توسّط سلطان محمّد تُغلُق، پادشاه هند، خطاب به شیخ الشیوخ مصر و سفیر خلیفه، رکن الدّین.
استاد موحّد شرحش را در دیباچهٔ ترجمهٔ ابن بطوطه آوردهاند. آنجا میخوانیم که سلطان محمد تُغلُق، فارسی هم میدانست و زبان دربار او فارسی بود. ابن بطوطه نقل میکند که چون رکن الدّین به دربار سلطان رسید سلطان او را تکریم کرد و به او بسیار عطایا از زر و سیم و نعلهای طلایی برای اسبانش بخشید و او را روانه کرد. بازگشتِ فرستادهٔ خلیفه با شورش و عصیان قاضی جلال الدّین مصادف شد و رکن الدّین همهٔ هدایا را در این ماجرا از دست داد، گریخت و دو مرتبه نزد سلطان بازآمد. چون سلطان او را دید به شوخی گفت: «آمدی کزر (که زر) بری با دکری صنم خری زر نبری و سر نهی» و چنان که استاد به دقّت و فراست تمام حدس زدهاند، گویا صورتی از این بیت دیوان است:
آن کس کز این جا زر برد با دلبری دیگر خورد
تو کژ نشین و راست گو آن از چه باشد از خری
از غزل بسیار لطیفی به مطلع:
ای در طواف ماه تو ماه و سپهر مشتری
ای آمده در چرخ تو خورشید و چرخ چنبری...
به ظاهر، جدای تغییر صورت آن در ضبط، سلطان همچنین مراعات مقام سفیر خلیفه را داشته است و بیت را به تمامی نیاورده است.
به هر شکل این نکته براستی قابل توجّه است که شعر مولانا، شصت سال پس از وفات او، اینگونه تا هند رفته و بر زبان سلطان و صوفی بوده است و چنان که باز خواهیم دید، اوّلین و پر تعدادترین نشانههای انعکاس و نقل آثار مولانا در هند بوده است.
پ.ن. پاره مرتبط از اصل متن عربی مطابق چاپ بیروت: «السلطان محمد ابن تغلق، ذكر عطائه لشيخ الشيوخ ركن الدين: وكان السلطان قد بعث هدية إلى الخليفة بديار مصر أبي العباس... فوقعت قضية خروج القاضي جلال الدين وأخذه مال ابن الكولمي فأخذ أيضا ما كان لشيخ الشيوخ ، وفر بنفسه مع ابن الكولميّ إلى السلطان ، فلمّا رءاه السلطان قال له ممازحا : آمدي كزر بري بادكري صنم خري زرنبري وسرنهي : معناه جئت لتحمل الذهب تاكله مع الصور الحسان ، فلا تحمل ذهبا ، ورأسك تخليه هاهنا ، قال له ذلك على معنى الانبساط»
به واقع صورت درست آن بیت را میتوان چنین نوشت که:
آمدهای که زر بری، با صنم دگر خوری / ----، زر نبری و سر نهی
..
همچنان سفرنامه ابن بطوطه، حدود ۷۳۰ هجری
ردّپای مولانا را جای دیگری از سفرنامه هم میتوان دید و آن در حدود پنج سال بعد، حدود ۷۳۵ هجری است و نقل شکسته بسته بیت غزل مولانا توسّط سلطان محمّد تُغلُق، پادشاه هند، خطاب به شیخ الشیوخ مصر و سفیر خلیفه، رکن الدّین.
استاد موحّد شرحش را در دیباچهٔ ترجمهٔ ابن بطوطه آوردهاند. آنجا میخوانیم که سلطان محمد تُغلُق، فارسی هم میدانست و زبان دربار او فارسی بود. ابن بطوطه نقل میکند که چون رکن الدّین به دربار سلطان رسید سلطان او را تکریم کرد و به او بسیار عطایا از زر و سیم و نعلهای طلایی برای اسبانش بخشید و او را روانه کرد. بازگشتِ فرستادهٔ خلیفه با شورش و عصیان قاضی جلال الدّین مصادف شد و رکن الدّین همهٔ هدایا را در این ماجرا از دست داد، گریخت و دو مرتبه نزد سلطان بازآمد. چون سلطان او را دید به شوخی گفت: «آمدی کزر (که زر) بری با دکری صنم خری زر نبری و سر نهی» و چنان که استاد به دقّت و فراست تمام حدس زدهاند، گویا صورتی از این بیت دیوان است:
آن کس کز این جا زر برد با دلبری دیگر خورد
تو کژ نشین و راست گو آن از چه باشد از خری
از غزل بسیار لطیفی به مطلع:
ای در طواف ماه تو ماه و سپهر مشتری
ای آمده در چرخ تو خورشید و چرخ چنبری...
به ظاهر، جدای تغییر صورت آن در ضبط، سلطان همچنین مراعات مقام سفیر خلیفه را داشته است و بیت را به تمامی نیاورده است.
به هر شکل این نکته براستی قابل توجّه است که شعر مولانا، شصت سال پس از وفات او، اینگونه تا هند رفته و بر زبان سلطان و صوفی بوده است و چنان که باز خواهیم دید، اوّلین و پر تعدادترین نشانههای انعکاس و نقل آثار مولانا در هند بوده است.
پ.ن. پاره مرتبط از اصل متن عربی مطابق چاپ بیروت: «السلطان محمد ابن تغلق، ذكر عطائه لشيخ الشيوخ ركن الدين: وكان السلطان قد بعث هدية إلى الخليفة بديار مصر أبي العباس... فوقعت قضية خروج القاضي جلال الدين وأخذه مال ابن الكولمي فأخذ أيضا ما كان لشيخ الشيوخ ، وفر بنفسه مع ابن الكولميّ إلى السلطان ، فلمّا رءاه السلطان قال له ممازحا : آمدي كزر بري بادكري صنم خري زرنبري وسرنهي : معناه جئت لتحمل الذهب تاكله مع الصور الحسان ، فلا تحمل ذهبا ، ورأسك تخليه هاهنا ، قال له ذلك على معنى الانبساط»
به واقع صورت درست آن بیت را میتوان چنین نوشت که:
آمدهای که زر بری، با صنم دگر خوری / ----، زر نبری و سر نهی
..
Telegram
K-A-Images
❤4👍2
ای بخارا، همچو نوروز، شاد زی و دیرزی...
در این شماره بخارای نوروزی، در مجموعه کاریز ۲۸، سه یادداشت دارم.
از «قریان» قرن هشتم به زبان فارسی،
در معرّفی نسخه بسیار جالبی از ترجمه قدیم قطعاتی از چهار انجیل به فارسی که به سال ۷۷۶ هجری در شبه جزیره کریمه کتابت شده است و اهمّیت آن حتی از منظر مباحث قرآنپژوهی.
از «بنی آدم» و اعضای خانواده آدم
یادداشتی که در آن، از سابقه کهنتر تمثیل بیت معروف سعدی در کتاب ملاکی عهد عتیق گفتهام، و با کمک گرفتن از آن، وجه ظریفی از این بیت و معنی که شاید در عادات زبانی گم شود.
از پاک تا فصح و فسح
که در آن ریشه عبری این کلمه و صورتهای متفاوت آن در عربی و فارسی را جستهام و خصوصا آن معنی و صورت که در نسخه کهن ترجمه تورات ۷۴۷ هجری از سلیمان بن قس یعقوبی میافارقینی آمده است و در همه این موارد عکسهایی هم افزودهام...
.
در این شماره بخارای نوروزی، در مجموعه کاریز ۲۸، سه یادداشت دارم.
از «قریان» قرن هشتم به زبان فارسی،
در معرّفی نسخه بسیار جالبی از ترجمه قدیم قطعاتی از چهار انجیل به فارسی که به سال ۷۷۶ هجری در شبه جزیره کریمه کتابت شده است و اهمّیت آن حتی از منظر مباحث قرآنپژوهی.
از «بنی آدم» و اعضای خانواده آدم
یادداشتی که در آن، از سابقه کهنتر تمثیل بیت معروف سعدی در کتاب ملاکی عهد عتیق گفتهام، و با کمک گرفتن از آن، وجه ظریفی از این بیت و معنی که شاید در عادات زبانی گم شود.
از پاک تا فصح و فسح
که در آن ریشه عبری این کلمه و صورتهای متفاوت آن در عربی و فارسی را جستهام و خصوصا آن معنی و صورت که در نسخه کهن ترجمه تورات ۷۴۷ هجری از سلیمان بن قس یعقوبی میافارقینی آمده است و در همه این موارد عکسهایی هم افزودهام...
.
❤5
صد سال پس از مولانا، هفت
نصوص الخصوص بابا رکن الدین شیرازی، ۷۳۹ تا ۷۴۳ هجری
در سیر تاریخی اشارات به اقوال و احوال مولانا اینک به «نصوص الخصوص فی ترجمة الفصوص» بابا رکن الدین شیرازی (وفات ۷۶۹ هـ) میرسیم که بنا به تحقیق علّامه همایی در فاصله ۷۳۹ تا ۷۴۳ تالیف شده است.
متنی که در دسترس ما بوده منحصر است به شرح سه فصّ که در آن دوبار ذکر «مولانا جلال الحق رومی» و «مولانا جلال الدین رومی» آمده و به دو غزل او ارجاع داده شده است. شاید اشاره به مثنوی در فصوص دیگر باشد.
در شرح فص اوّل میخوانیم: «مولانا جلال الحق رومی – سلام الله علیه – در این معنی که ما خود عین صفت حقایم، غزلی گفته که مطلعش همانا این است:
هر که ز ماه پرسدت، بام برآ که همچنین / هر که ز حور پرسدت، رخ بنما که همچنین...»
و در شرح فصّ دوم: «پس اشارت این طایفه، راجع به ارواح و حوال آن باشد که از تنزّل تا رجوع، نه به ابدان عنصری. تا گویند که روح متعلّق به ابدان گشته و از این به آن منتقل میشود. و اگر کسی امعان نظر کند باید که میان تقریر این طایفهٔ موحّدین و طایفه تناسخیّه بداند، که فرق بسیار است.
مولانا جلال الدین رومی – قدّس سرّه – در این معنی چنین گوید:
آن سرخ قبایی که چو مَه پار برآمد / امسال در این خرقهٔ زنگار برآمد
این یار همان است اگر جامه دگر شد / آن جامه بَدَل کرد کرد و دگربار برآمد
آن تُرک که آن سال به یغماش بدیدی / این است که امسال عربوار برآمد
این نیست تناسخ سخن وحدت محض است / کز جوشش آن قلزم زخّار برآمد».
که تفاوتهای بسیار اندکی با نسخه مصحّح دیوان شمس (غزل ۶۳۹) دارد.
.
نصوص الخصوص بابا رکن الدین شیرازی، ۷۳۹ تا ۷۴۳ هجری
در سیر تاریخی اشارات به اقوال و احوال مولانا اینک به «نصوص الخصوص فی ترجمة الفصوص» بابا رکن الدین شیرازی (وفات ۷۶۹ هـ) میرسیم که بنا به تحقیق علّامه همایی در فاصله ۷۳۹ تا ۷۴۳ تالیف شده است.
متنی که در دسترس ما بوده منحصر است به شرح سه فصّ که در آن دوبار ذکر «مولانا جلال الحق رومی» و «مولانا جلال الدین رومی» آمده و به دو غزل او ارجاع داده شده است. شاید اشاره به مثنوی در فصوص دیگر باشد.
در شرح فص اوّل میخوانیم: «مولانا جلال الحق رومی – سلام الله علیه – در این معنی که ما خود عین صفت حقایم، غزلی گفته که مطلعش همانا این است:
هر که ز ماه پرسدت، بام برآ که همچنین / هر که ز حور پرسدت، رخ بنما که همچنین...»
و در شرح فصّ دوم: «پس اشارت این طایفه، راجع به ارواح و حوال آن باشد که از تنزّل تا رجوع، نه به ابدان عنصری. تا گویند که روح متعلّق به ابدان گشته و از این به آن منتقل میشود. و اگر کسی امعان نظر کند باید که میان تقریر این طایفهٔ موحّدین و طایفه تناسخیّه بداند، که فرق بسیار است.
مولانا جلال الدین رومی – قدّس سرّه – در این معنی چنین گوید:
آن سرخ قبایی که چو مَه پار برآمد / امسال در این خرقهٔ زنگار برآمد
این یار همان است اگر جامه دگر شد / آن جامه بَدَل کرد کرد و دگربار برآمد
آن تُرک که آن سال به یغماش بدیدی / این است که امسال عربوار برآمد
این نیست تناسخ سخن وحدت محض است / کز جوشش آن قلزم زخّار برآمد».
که تفاوتهای بسیار اندکی با نسخه مصحّح دیوان شمس (غزل ۶۳۹) دارد.
.
Telegram
K-A-Images
👍5
صد سال پس از مولانا، هشت
مکتوبات صدی شیخ شرف الدّین مَنیَری، ۷۴۷ هجری
همچنان در هند، یکی از قدیمیترین استفادههای آثار مولانا در «مکتوبات صدی» شیخ شرف الدّین مَنیَری (وفات ۷۸۲) از شیوخ طریقة کبرویّة فردوسیه در هند است. مکتوبات صدی، از مهمترین آثار شیخ است که توسط یکی از مریدان او به نام زین بدر عربی به سال ۷۴۷ یا ۷۴۹ هجری، در شهر بِهار، استان بیهار امروزی در شرق هند، که خانقاه شیخ هم در آنجا بود، تدوین شده است.
در نامهٔ هفتاد و نهم این مجموعه، در ذکر روح، میگوید «چنین گفتهاند که حق تعالی از جمله مخلوقات یک مخلوق را، و آن روح است، پدید نکرد که چیست و کجاست تا خلق از شناختن وی عاجز آمدند تا بدانند که چون مصنوع را بی تعریف صانع همی نشناسند مر صانع را بی تعریف وی کی شناسند؟ چنان که مولانای روم فرماید علیه الرّحمه و الغفران، قطعه:
بشنو این خطاب را ساخته شو جواب را / ذرّه مر آفتاب را گشته عظیم آیتی
جمله ملوکِ راه دین جمله ملایکِ امین / سجدهکنان که ای صنم بهر خدای رحمتی»
امّا آن دو بیت منقول برگرفته از غزلیست از دیوان شمس با مطلع:
کعبه طواف میکند بر سر کوی یک بتی / این چه بتیست ای خدا این چه بلا و آفتی! (غزل ۲۴۶۷)
اینک میبینیم که اگر در خصوص آن بیت منقول از سلطان تغلغ اندک حدس و تخمینی در کار است، مکتوبات صدی شاهد روشنیست که هفتاد سال پس از مولانا، ابیات او نقل مجالس شیوخ صوفیه بوده است. هفتاد ساله راه، برای قند پارسی، که این بار از روم به بنگاله میرود...
.
مکتوبات صدی شیخ شرف الدّین مَنیَری، ۷۴۷ هجری
همچنان در هند، یکی از قدیمیترین استفادههای آثار مولانا در «مکتوبات صدی» شیخ شرف الدّین مَنیَری (وفات ۷۸۲) از شیوخ طریقة کبرویّة فردوسیه در هند است. مکتوبات صدی، از مهمترین آثار شیخ است که توسط یکی از مریدان او به نام زین بدر عربی به سال ۷۴۷ یا ۷۴۹ هجری، در شهر بِهار، استان بیهار امروزی در شرق هند، که خانقاه شیخ هم در آنجا بود، تدوین شده است.
در نامهٔ هفتاد و نهم این مجموعه، در ذکر روح، میگوید «چنین گفتهاند که حق تعالی از جمله مخلوقات یک مخلوق را، و آن روح است، پدید نکرد که چیست و کجاست تا خلق از شناختن وی عاجز آمدند تا بدانند که چون مصنوع را بی تعریف صانع همی نشناسند مر صانع را بی تعریف وی کی شناسند؟ چنان که مولانای روم فرماید علیه الرّحمه و الغفران، قطعه:
بشنو این خطاب را ساخته شو جواب را / ذرّه مر آفتاب را گشته عظیم آیتی
جمله ملوکِ راه دین جمله ملایکِ امین / سجدهکنان که ای صنم بهر خدای رحمتی»
امّا آن دو بیت منقول برگرفته از غزلیست از دیوان شمس با مطلع:
کعبه طواف میکند بر سر کوی یک بتی / این چه بتیست ای خدا این چه بلا و آفتی! (غزل ۲۴۶۷)
اینک میبینیم که اگر در خصوص آن بیت منقول از سلطان تغلغ اندک حدس و تخمینی در کار است، مکتوبات صدی شاهد روشنیست که هفتاد سال پس از مولانا، ابیات او نقل مجالس شیوخ صوفیه بوده است. هفتاد ساله راه، برای قند پارسی، که این بار از روم به بنگاله میرود...
.
Telegram
K-A-Images
❤9👍3
صد سال پس از مولانا، نُه
جواهر المضیّه ابن ابی الوفا، حدود سالهای ۷۴۵ تا ۷۵۵ هجری
حکایت دیدار مولانا جلال الدّین و قطب الدّین شیرازی، که او نیز از نوابغ روزگار خود بود، جدای مناقب العارفین افلاکی، در «جواهر المضیّه فی طبقات الحَنَفیّه» ابن ابی الوفاء (۶۹۶-۷۷۵ هـ ق) هم آمده است. این روایت اخیر امّا به دلیل استقلال نگاه راوی، که خارج از حلقه مریدان مولاناست، اهمّیتی ویژه دارد. این جا دیگر سخن از «همان دَم مُرید شد» نیست، بلکه حدیثِ دیدار دو رهروی ناهمراه است و ناگنجایی دو من در یک خانه و سکوت بین دو بسیاردانِ همزبانِ ناهمدل.
ابن ابوالوفا ذیل احوال مولانا، که نسب او را تا ابوبکر برده است، آورده که «شیخ قطب الدّین شیرازی به دیدار (مولانا جلالالدّین) رفت. پس چون وارد شد و نشست، مولانا جلال الدّین زمانی ساکت ماند و کلامی نگفت. سپس حکایتی آغاز کرد که «صدر جهان عالِمی بود در بخارا، چون از مدرسه به سوی باغ میرفت، در مسیرِ مسجد، بر درویشی گذر کرد که از او چیزی خواست، امّا (صدر جهان) بر آن نشد که به وی چیزی دهد. چندین سال قصّه بر همین منوال بود تا آن فقیر به یارانش گفت که بر من پارچهای بیندازید و چنان وانمود کنید که من مُردهام. این بار بر او چند درهمی انداخت، پس درویش برخاست و پارچه را سویی افکند. صدرِ جهان به او گفت که اگر نمُرده بودی، به تو چیزی نمیدادم. چون مولانا جلال الدّین این داستان را به پایان برد، شیخ قطب الدّین برخاست و بیرون رفت و این از آن رو بود که مولانا جلال الدّین چنین دانسته بود که شیخ قطب الدّین به امتحان او آمده است». شگفت حکایتی است...
روایت افلاکی آمیخته با ارادت و اغراق امّا همچنان جالب است:
«خدمت قطب الدّین سؤال کرد که راه شما چیست؟ فرمود که راهِ ما مُردن و نقد خود را به آسمان بردن، تا نمیری نرسی؛ چنان که صدر جهان گفت تا نمُردی نبردی؛ قطب الدّین گفت: آه دریغا، چه کنم؟ فرمود که همین که چه کنم؛ پس آنگاه در سماع این رباعی را فرمود:
گفتم چه کنم؟ گفت همین که چه کنم! / گفتم به ازین چاره ببین که چه کنم!
رو کرد به من، بگفت ای طالبِ دین / پیوسته بر این باش، بر این که چه کنم!
همان دَم مرید شد.»
و باز نوعی از تکرار حکایت در مثنوی هم اصالت روایت را تقویت میکند: دفتر ششم، حکایت صدرِ جهانِ بخارا که...
گفت با صدر جهان چون بستَدم؟ ای ببسته بر من ابوابِ کرم
گفت لیکن تا نمُردی ای عَنود / از جَناب من نبُردی هیچ جود
یک عنایت بِهْ ز صد گون اجتهاد / جهد را خوف است از صد گون فساد
وآن عنایت هست موقوفِ مَمات / تجربه کردند این ره را ثِقات...
پ. ن. همچنین مق با طریقت شمس: «اگر سخن من چنان استماع خواهد کردن به طریق مناظره و بحث از کلام مشایخ یا حدیث یا قرآن، نه او سخن تواند شنیدن، نه از من برخوردار شود. و اگر به طریق نیاز و استفادت خواهد آمدن و شنیدن، که سرمایه نیاز است، او را فایده باشد. و اگر نه، یک روز نی و ده روز نی بلکه صد سال، او میگوید، ما دست در زیر زنخ نهیم، میشنویم!»
.
جواهر المضیّه ابن ابی الوفا، حدود سالهای ۷۴۵ تا ۷۵۵ هجری
حکایت دیدار مولانا جلال الدّین و قطب الدّین شیرازی، که او نیز از نوابغ روزگار خود بود، جدای مناقب العارفین افلاکی، در «جواهر المضیّه فی طبقات الحَنَفیّه» ابن ابی الوفاء (۶۹۶-۷۷۵ هـ ق) هم آمده است. این روایت اخیر امّا به دلیل استقلال نگاه راوی، که خارج از حلقه مریدان مولاناست، اهمّیتی ویژه دارد. این جا دیگر سخن از «همان دَم مُرید شد» نیست، بلکه حدیثِ دیدار دو رهروی ناهمراه است و ناگنجایی دو من در یک خانه و سکوت بین دو بسیاردانِ همزبانِ ناهمدل.
ابن ابوالوفا ذیل احوال مولانا، که نسب او را تا ابوبکر برده است، آورده که «شیخ قطب الدّین شیرازی به دیدار (مولانا جلالالدّین) رفت. پس چون وارد شد و نشست، مولانا جلال الدّین زمانی ساکت ماند و کلامی نگفت. سپس حکایتی آغاز کرد که «صدر جهان عالِمی بود در بخارا، چون از مدرسه به سوی باغ میرفت، در مسیرِ مسجد، بر درویشی گذر کرد که از او چیزی خواست، امّا (صدر جهان) بر آن نشد که به وی چیزی دهد. چندین سال قصّه بر همین منوال بود تا آن فقیر به یارانش گفت که بر من پارچهای بیندازید و چنان وانمود کنید که من مُردهام. این بار بر او چند درهمی انداخت، پس درویش برخاست و پارچه را سویی افکند. صدرِ جهان به او گفت که اگر نمُرده بودی، به تو چیزی نمیدادم. چون مولانا جلال الدّین این داستان را به پایان برد، شیخ قطب الدّین برخاست و بیرون رفت و این از آن رو بود که مولانا جلال الدّین چنین دانسته بود که شیخ قطب الدّین به امتحان او آمده است». شگفت حکایتی است...
روایت افلاکی آمیخته با ارادت و اغراق امّا همچنان جالب است:
«خدمت قطب الدّین سؤال کرد که راه شما چیست؟ فرمود که راهِ ما مُردن و نقد خود را به آسمان بردن، تا نمیری نرسی؛ چنان که صدر جهان گفت تا نمُردی نبردی؛ قطب الدّین گفت: آه دریغا، چه کنم؟ فرمود که همین که چه کنم؛ پس آنگاه در سماع این رباعی را فرمود:
گفتم چه کنم؟ گفت همین که چه کنم! / گفتم به ازین چاره ببین که چه کنم!
رو کرد به من، بگفت ای طالبِ دین / پیوسته بر این باش، بر این که چه کنم!
همان دَم مرید شد.»
و باز نوعی از تکرار حکایت در مثنوی هم اصالت روایت را تقویت میکند: دفتر ششم، حکایت صدرِ جهانِ بخارا که...
گفت با صدر جهان چون بستَدم؟ ای ببسته بر من ابوابِ کرم
گفت لیکن تا نمُردی ای عَنود / از جَناب من نبُردی هیچ جود
یک عنایت بِهْ ز صد گون اجتهاد / جهد را خوف است از صد گون فساد
وآن عنایت هست موقوفِ مَمات / تجربه کردند این ره را ثِقات...
پ. ن. همچنین مق با طریقت شمس: «اگر سخن من چنان استماع خواهد کردن به طریق مناظره و بحث از کلام مشایخ یا حدیث یا قرآن، نه او سخن تواند شنیدن، نه از من برخوردار شود. و اگر به طریق نیاز و استفادت خواهد آمدن و شنیدن، که سرمایه نیاز است، او را فایده باشد. و اگر نه، یک روز نی و ده روز نی بلکه صد سال، او میگوید، ما دست در زیر زنخ نهیم، میشنویم!»
.
Telegram
K-A-Images
❤5👍3
صد سال پس از مولانا، ده
ملفوظات شیخ نصیرالدّین چراغ دهلی، حدود ۷۵۵ هجری
اینک به هند بازگردیم، سراغ شیخ نصیرالدّین چراغ دهلی (وفات ۷۵۷ هـ) که درگاه او به دستور شاه فیروز، جانشین سلطان محمّد تغلق - که پیشتر در همین مجموعه یادداشت از او گفتیم - ساخته شده است.
پس از اثر احمد رومی، از قدیمیترین آثاری که در آن بیتی از مثنوی دیده میشود، کتاب «خیر المجالس» یا ملفوظات شیخ نصیرالدّین چراغ دهلی است که توسّط یکی از مریدان او به نام حمید قلندر جمع آوری شده است.
در مجلس چهل و نهم این کتاب آمده است:
«وقتی رسول صلعم در میان یاران بود فرمود من تضمّن واحدة اضمّن له بالجنّة، یعنی هر که یک چیز قبول کند، برای او بهشت است. فقال ثوبان انا یا رسول الله، فقال صلعم لاتسأل شیئاً یعنی رسول صلعم فرمود سوال مکن از مردمان چیزی، ثوبان قبول کرد.
مثنوی مولوی قدّس سرّه بیت:
گفت پیغمبر که جنّت از اله / گر همی خواهی ز کس چیزی مخواه
چون نخواهی، من کفیلم مر تو را / جَنَّةُ الْمَأْوی و دیدارِ خدا
بعد از آن هرگز از کسی سوال نکرد تا به حدّی که روزی در راهی میرفت، چابک (تازیانه) از دست او بیفتاد، از دیگری نطلبید که رسول علیه الصلوة و السلام فرمود لاتسأل شیئاً، از اسب فرود آمد و چابک بستد، سوار شد.»
میبینیم که به واقع او همین حکایت را از مثنوی نقل کرده است و البته در این نسخه، به روشنی نام مثنوی مولوی آمده است گرچه شاید افزودهٔ کاتب باشد که بیت را میشناخته است. تاریخ تالیف ملفوظات، مطابق شواهد درون متن، حدود ۷۵۵ هجری تا دو سال بعد از آن است، چند ماهی پیش از رحلت شیخ.
.
ملفوظات شیخ نصیرالدّین چراغ دهلی، حدود ۷۵۵ هجری
اینک به هند بازگردیم، سراغ شیخ نصیرالدّین چراغ دهلی (وفات ۷۵۷ هـ) که درگاه او به دستور شاه فیروز، جانشین سلطان محمّد تغلق - که پیشتر در همین مجموعه یادداشت از او گفتیم - ساخته شده است.
پس از اثر احمد رومی، از قدیمیترین آثاری که در آن بیتی از مثنوی دیده میشود، کتاب «خیر المجالس» یا ملفوظات شیخ نصیرالدّین چراغ دهلی است که توسّط یکی از مریدان او به نام حمید قلندر جمع آوری شده است.
در مجلس چهل و نهم این کتاب آمده است:
«وقتی رسول صلعم در میان یاران بود فرمود من تضمّن واحدة اضمّن له بالجنّة، یعنی هر که یک چیز قبول کند، برای او بهشت است. فقال ثوبان انا یا رسول الله، فقال صلعم لاتسأل شیئاً یعنی رسول صلعم فرمود سوال مکن از مردمان چیزی، ثوبان قبول کرد.
مثنوی مولوی قدّس سرّه بیت:
گفت پیغمبر که جنّت از اله / گر همی خواهی ز کس چیزی مخواه
چون نخواهی، من کفیلم مر تو را / جَنَّةُ الْمَأْوی و دیدارِ خدا
بعد از آن هرگز از کسی سوال نکرد تا به حدّی که روزی در راهی میرفت، چابک (تازیانه) از دست او بیفتاد، از دیگری نطلبید که رسول علیه الصلوة و السلام فرمود لاتسأل شیئاً، از اسب فرود آمد و چابک بستد، سوار شد.»
میبینیم که به واقع او همین حکایت را از مثنوی نقل کرده است و البته در این نسخه، به روشنی نام مثنوی مولوی آمده است گرچه شاید افزودهٔ کاتب باشد که بیت را میشناخته است. تاریخ تالیف ملفوظات، مطابق شواهد درون متن، حدود ۷۵۵ هجری تا دو سال بعد از آن است، چند ماهی پیش از رحلت شیخ.
.
Telegram
K-A-Images
👍6
صد سال پس از مولانا، یازده
ذخیرة الملوک میر سیدعلی همدانی، حدود ۷۵۵ تا ۷۶۰ هجری
اینک سراغ میر سیدعلی همدانی (وفات ۷۸۵ هجری) بیاییم که گرچه در اصل از همدان بود امّا سالهای بلندی از عمر خود را در سفر و خصوصا در هند و کشمیر گذراند.
در مهمّترین اثر او، ذخیرة الملوک، سه بیت از یک غزل مولانا را، بدون ذکر نام گوینده، مییابیم. در باب هشتم کتاب، «در بیان فضیلت شکر و حقیقت و اقسام آن...» به مناسبتِ بحث در خصوص فضیلت و منافع علم، سخن به حیات و ممات بازمیگردد و این که بسیاری کسان مردهٔ زندهنما هستند و بسیاری هم نامهٔ این حیات ظاهری را طی کردهاند و به حیات جاودانی زندهاند:
«حضرت صمدیّت میفرماید... آن محبّان صادق و مخلصان موافق که مال و جان در راه محبّت و رضای ما درباختهاند و بساط قرب را از لوث هوا پاک ساخته و سراپردهٔ دل را از کدورت اغیار بپرداخته، به حیات جاودانی زندهاند و به نور عنایت ربّانی بر فلک سعادت تابندهاند و از تتابع ارزاق روحانی و نوال الطاف رحمانی به دوام روح و راحت مبرور و محفوظند اگرچه غافلان جاهل آن طایفه را از مقبوران مقبرهٔ موتی شمرند و به دیدهٔ اعوری در فنای بشریّت ایشان نگرند.
نظم:
به روزِ مرگ چو تابوت من روان باشد / گمان مبر که مرا میل این جهان باشد
جنازهام چو ببینی مگو دریغ دریغ / به دام دیو درافتی دریغ آن باشد
تنم به خاک سپاری مگو فراق فراق / که خاک سراپردهٔ اسرار عارفان باشد»
میبینیم که ضبط هر سه بیت اندکی متفاوت است با صورت ابیات در دیوان شمس چنان که بیت اوّل در دیوان: «درد این جهان باشد»، و بیت دوم: «مگو فراق فراق» و مصراع دوم هم متعلّق به بیتی دیگر است و بیت سوم «مرا به گور سپاری مگو فراق فراق، که گور پردهٔ جمعیّت جنان باشد.»
در یادداشت جدایی آوردهام که استاد شفیعی کدکنی در تعلیقات خود ذیل همین غزل تردید کرده اند که این غزل از مولانا باشد و آنجا آوردیم که چرا این احتمال بسیار ضعیف است، با توجه به حضور آن در هشت نسخه اساس تصحیح و خصوصا نقش آن بر ضریح چوبی مقبره مولانا همراه دیگر اشعار او و برخی ملاحظات دیگر که آنجا آمده است.
.
ذخیرة الملوک میر سیدعلی همدانی، حدود ۷۵۵ تا ۷۶۰ هجری
اینک سراغ میر سیدعلی همدانی (وفات ۷۸۵ هجری) بیاییم که گرچه در اصل از همدان بود امّا سالهای بلندی از عمر خود را در سفر و خصوصا در هند و کشمیر گذراند.
در مهمّترین اثر او، ذخیرة الملوک، سه بیت از یک غزل مولانا را، بدون ذکر نام گوینده، مییابیم. در باب هشتم کتاب، «در بیان فضیلت شکر و حقیقت و اقسام آن...» به مناسبتِ بحث در خصوص فضیلت و منافع علم، سخن به حیات و ممات بازمیگردد و این که بسیاری کسان مردهٔ زندهنما هستند و بسیاری هم نامهٔ این حیات ظاهری را طی کردهاند و به حیات جاودانی زندهاند:
«حضرت صمدیّت میفرماید... آن محبّان صادق و مخلصان موافق که مال و جان در راه محبّت و رضای ما درباختهاند و بساط قرب را از لوث هوا پاک ساخته و سراپردهٔ دل را از کدورت اغیار بپرداخته، به حیات جاودانی زندهاند و به نور عنایت ربّانی بر فلک سعادت تابندهاند و از تتابع ارزاق روحانی و نوال الطاف رحمانی به دوام روح و راحت مبرور و محفوظند اگرچه غافلان جاهل آن طایفه را از مقبوران مقبرهٔ موتی شمرند و به دیدهٔ اعوری در فنای بشریّت ایشان نگرند.
نظم:
به روزِ مرگ چو تابوت من روان باشد / گمان مبر که مرا میل این جهان باشد
جنازهام چو ببینی مگو دریغ دریغ / به دام دیو درافتی دریغ آن باشد
تنم به خاک سپاری مگو فراق فراق / که خاک سراپردهٔ اسرار عارفان باشد»
میبینیم که ضبط هر سه بیت اندکی متفاوت است با صورت ابیات در دیوان شمس چنان که بیت اوّل در دیوان: «درد این جهان باشد»، و بیت دوم: «مگو فراق فراق» و مصراع دوم هم متعلّق به بیتی دیگر است و بیت سوم «مرا به گور سپاری مگو فراق فراق، که گور پردهٔ جمعیّت جنان باشد.»
در یادداشت جدایی آوردهام که استاد شفیعی کدکنی در تعلیقات خود ذیل همین غزل تردید کرده اند که این غزل از مولانا باشد و آنجا آوردیم که چرا این احتمال بسیار ضعیف است، با توجه به حضور آن در هشت نسخه اساس تصحیح و خصوصا نقش آن بر ضریح چوبی مقبره مولانا همراه دیگر اشعار او و برخی ملاحظات دیگر که آنجا آمده است.
.
Telegram
K-A-Images
👍5
صد سال پس از مولانا، دوازده
صفوة الصفای ابن بزّاز اردبیلی، حدود ۷۵۹ تا ۷۶۴ هجری
در ادامهٔ این جستجو به ابن بزّاز و کتاب صفوة الصفای او در «ترجمهٔ احوال و اقوال و کرامات شیخ صفی الدّین اسحق اردبیلی» میرسیم که در چند موضع از مولانا نام میبرد.
از جمله در آغاز فصل دوم کتاب میگوید که در حلقهٔ یاران «سخن بدان جا کشید که در اطراء سیّد العشّاق، معشوق الآفاق، مولانا جلال الدّین رومی، روّح الله روحه سخنها میرفت و هر یکی از لطایف نتایج افکار و لطف اشعار او که دماغ مجانین عشق را شیدای سودا میکرد، چیزی میگفت...»
پس از این، به شیوه معمول منقبتپردازیها، این همه را بهانهای قرار میدهد برای ذکر مقامات شیخ صفی الدین تا جایی که یکی از حاضران، قاضی جلالالدین، میگوید
«مولانا جلال الدّین رومی از سر مطالعات علوم غیبی رسالهای در مناقب شیخ صفی الدّین ساخته است (!) و آن رساله را به خطّ و قلم خود پرداخته...»
و حتّی «آن رساله را بعینها در میان اصحاب آورد و مضمون آن بر جمع عرضه کرد».
این نکات به واقع نادرست منقبتآمیز چندان مورد توجّه ما نیست و مهمّ، در اینجا، همان شواهد رواج و تاثیر مهم آثار مولانا بوده است در مجامع صوفیّه.
در همین کتاب شرح چند بیت از مولانا آمده است، از جمله:
بیار باده که دیر است در خمار توام / اگر چه دلق کشانم نه یار غار توام
و
(مانند طفلی در شکم من پرورش دارم ز خون) / یک بار زاید آدمی، من بارها زاییدهام
و
هر خوشی که فوت شد از تو مباش اندوهگین / کو به نقشی دیگر آید سوی تو میدان یقین
این خوشی چیزیست بیچون کآید اندر نقشها / گردد از حقّه به حقّه در میان آب و طین
و
این چشم و آن چراغ دو نورند هر یکی / چون آن به هم رسید کسیشان جدا نکرد
چون روح در نظاره فنا گشت این بگفت / نظّاره جمالِ خدا جز خدا نکرد
و
ای قوم به حج رفته کجایید کجایید / معشوقه همینجاست بیایید بیایید
معشوق به همسایه و دیوار به دیوار / در بادیه سرگشته شما در چه هوایید؟
و
هر که صحرایی بود ایمن بود از زلزله / هر که دریایی بود کی غم خورد از جامهکن؟
و همه اینها نشان آن است که در این دوره زمانی، حدود نود سال پس از مولانا، اشعار او جایگاهی راسخ و رایج در بین صوفیه داشته است.
.
صفوة الصفای ابن بزّاز اردبیلی، حدود ۷۵۹ تا ۷۶۴ هجری
در ادامهٔ این جستجو به ابن بزّاز و کتاب صفوة الصفای او در «ترجمهٔ احوال و اقوال و کرامات شیخ صفی الدّین اسحق اردبیلی» میرسیم که در چند موضع از مولانا نام میبرد.
از جمله در آغاز فصل دوم کتاب میگوید که در حلقهٔ یاران «سخن بدان جا کشید که در اطراء سیّد العشّاق، معشوق الآفاق، مولانا جلال الدّین رومی، روّح الله روحه سخنها میرفت و هر یکی از لطایف نتایج افکار و لطف اشعار او که دماغ مجانین عشق را شیدای سودا میکرد، چیزی میگفت...»
پس از این، به شیوه معمول منقبتپردازیها، این همه را بهانهای قرار میدهد برای ذکر مقامات شیخ صفی الدین تا جایی که یکی از حاضران، قاضی جلالالدین، میگوید
«مولانا جلال الدّین رومی از سر مطالعات علوم غیبی رسالهای در مناقب شیخ صفی الدّین ساخته است (!) و آن رساله را به خطّ و قلم خود پرداخته...»
و حتّی «آن رساله را بعینها در میان اصحاب آورد و مضمون آن بر جمع عرضه کرد».
این نکات به واقع نادرست منقبتآمیز چندان مورد توجّه ما نیست و مهمّ، در اینجا، همان شواهد رواج و تاثیر مهم آثار مولانا بوده است در مجامع صوفیّه.
در همین کتاب شرح چند بیت از مولانا آمده است، از جمله:
بیار باده که دیر است در خمار توام / اگر چه دلق کشانم نه یار غار توام
و
(مانند طفلی در شکم من پرورش دارم ز خون) / یک بار زاید آدمی، من بارها زاییدهام
و
هر خوشی که فوت شد از تو مباش اندوهگین / کو به نقشی دیگر آید سوی تو میدان یقین
این خوشی چیزیست بیچون کآید اندر نقشها / گردد از حقّه به حقّه در میان آب و طین
و
این چشم و آن چراغ دو نورند هر یکی / چون آن به هم رسید کسیشان جدا نکرد
چون روح در نظاره فنا گشت این بگفت / نظّاره جمالِ خدا جز خدا نکرد
و
ای قوم به حج رفته کجایید کجایید / معشوقه همینجاست بیایید بیایید
معشوق به همسایه و دیوار به دیوار / در بادیه سرگشته شما در چه هوایید؟
و
هر که صحرایی بود ایمن بود از زلزله / هر که دریایی بود کی غم خورد از جامهکن؟
و همه اینها نشان آن است که در این دوره زمانی، حدود نود سال پس از مولانا، اشعار او جایگاهی راسخ و رایج در بین صوفیه داشته است.
.
Telegram
K-A-Images
👍10
صد سال پس از مولانا، پایان
کمال خجندی، اواخر قرن هشتم
در ادامه این خطّ تاریخی، اینجا به غزل عالی کمال خجندی میرسیم و اشاره ظریف او به رابطه و بلکه اینک افسانهٔ مولانا و شمس:
جهانی پر ز مقصود است، راهی روشن و پیدا / دریغا تشنهلب خواهیم مردن، بر لب دریا
مگو اصحاب دل رفتند و شهر عشق شد خالی / جهان پر شمس تبریز است، کو مردی چو مولانا
و ادامهٔ این سیر به نقل و تفسیر اشعار مولانا در دیوان شاه نعمة الله ولی و جنون المجانین سنجانی خوافی و جواهر الاسرار حسین خوارزمی خواهد رسید تا نفحات الانس جامی امّا ما پیشتر به آستانهٔ صد سال پس از مولانا رسیدهایم و مقصود حاصل است...
گرچه میکاهم چو ماه از عشقِ او / گر چه میگردم چو گردون بر قمر
بعدِ من صد سالِ دیگر این غزل / چون جمال یوسفی باشد سمر
زان که دل هرگز نپوسد زیر خاک / این ز دل گفتم نگفتم از جگر
من چو داوودم شما مرغان پاک / وین غزلها چون زبور مُستطر
...
کمال خجندی، اواخر قرن هشتم
در ادامه این خطّ تاریخی، اینجا به غزل عالی کمال خجندی میرسیم و اشاره ظریف او به رابطه و بلکه اینک افسانهٔ مولانا و شمس:
جهانی پر ز مقصود است، راهی روشن و پیدا / دریغا تشنهلب خواهیم مردن، بر لب دریا
مگو اصحاب دل رفتند و شهر عشق شد خالی / جهان پر شمس تبریز است، کو مردی چو مولانا
و ادامهٔ این سیر به نقل و تفسیر اشعار مولانا در دیوان شاه نعمة الله ولی و جنون المجانین سنجانی خوافی و جواهر الاسرار حسین خوارزمی خواهد رسید تا نفحات الانس جامی امّا ما پیشتر به آستانهٔ صد سال پس از مولانا رسیدهایم و مقصود حاصل است...
گرچه میکاهم چو ماه از عشقِ او / گر چه میگردم چو گردون بر قمر
بعدِ من صد سالِ دیگر این غزل / چون جمال یوسفی باشد سمر
زان که دل هرگز نپوسد زیر خاک / این ز دل گفتم نگفتم از جگر
من چو داوودم شما مرغان پاک / وین غزلها چون زبور مُستطر
...
Telegram
K-A-Images
❤2
Forwarded from در آغاز
چون آورد او را، دردِ زه، سوی درخت خرما،
گفت ای کاشکی بمُردمی پیش از این،
و بودمی فراموش شدهای، از یاد رفته...
قَالَتْ يَا لَيْتَنِي مِتُّ قَبْلَ هَٰذَا
وَكُنتُ نَسْيًا مَّنسِيًّا...
پ.ن.
۱/ زین طلب بنده به کوی تو رسید / دَردْ مریم را به خُرمابُن کشید
میشود مُبْدَل به سوزِ مریمی / شاخِ لبخشکی به نخلی خُرّمی
۲/ «درد است که آدمی را رهبر است در هر کاری که هست. تا او را درد آن کار و هوس و عشق آن کار در درون نخیزد، او قصد آن کار نکند و آن کار بی درد او را میسّر نشود، خواه دنیا خواه آخرت، خواه بازرگانی خواه پادشاهی، خواه علم خواه نجوم و غیره.
تا مریم را دردِ زه پیدا نشد قصد آن درخت بخت نکرد که فَاَجَاءَهَا الْمَخَاضُ اِلی جِذْعِ النَّخْلَةِ. او را آن درد به درخت آورد و درختِ خشک میوهدار شد.
تن همچون مریم است، هر یکی عیسی داریم، اگر ما را درد پیدا شود عیسی ما بزاید و اگر درد نباشد عیسی هم از آن راه نهانی که آمد باز به اصل خود پیوندد الّا ما محروم مانیم و از او بیبهره.»
(فیه مافیه)
۳/ پس بدان این اصل را ای اصلجو / هر که را دَرد است او بُردهست بو
۴/ این خطّ و رنگ و تحریر...
.
گفت ای کاشکی بمُردمی پیش از این،
و بودمی فراموش شدهای، از یاد رفته...
قَالَتْ يَا لَيْتَنِي مِتُّ قَبْلَ هَٰذَا
وَكُنتُ نَسْيًا مَّنسِيًّا...
پ.ن.
۱/ زین طلب بنده به کوی تو رسید / دَردْ مریم را به خُرمابُن کشید
میشود مُبْدَل به سوزِ مریمی / شاخِ لبخشکی به نخلی خُرّمی
۲/ «درد است که آدمی را رهبر است در هر کاری که هست. تا او را درد آن کار و هوس و عشق آن کار در درون نخیزد، او قصد آن کار نکند و آن کار بی درد او را میسّر نشود، خواه دنیا خواه آخرت، خواه بازرگانی خواه پادشاهی، خواه علم خواه نجوم و غیره.
تا مریم را دردِ زه پیدا نشد قصد آن درخت بخت نکرد که فَاَجَاءَهَا الْمَخَاضُ اِلی جِذْعِ النَّخْلَةِ. او را آن درد به درخت آورد و درختِ خشک میوهدار شد.
تن همچون مریم است، هر یکی عیسی داریم، اگر ما را درد پیدا شود عیسی ما بزاید و اگر درد نباشد عیسی هم از آن راه نهانی که آمد باز به اصل خود پیوندد الّا ما محروم مانیم و از او بیبهره.»
(فیه مافیه)
۳/ پس بدان این اصل را ای اصلجو / هر که را دَرد است او بُردهست بو
۴/ این خطّ و رنگ و تحریر...
.
👍3
دو سه بیت ماند باقی، تو بگو بر این نشانی...
چند خوردی چرب و شیرین از طعام؟ امتحان کن چند روزی در صیام
چند شبها خواب را گشتی اسیر؟ یک شبی بیدار شو، دولت بگیر...
صاحب این دو بیت مشهور، که با نغمهٔ افشاری استاد شجریان*، شاید از آشناترین ابیات مثنوی هم باشند، کیست!؟ نه، مولانا نیست! به واقع گویندهٔ آن خیلی هم متاخّر است امّا انصاف آن است که این دو بیت چنان در میان ابیات مثنوی خوش نشستهاند که گویی کلام مولانا بودهاند که از قلم کاتب جا ماندهاند، دست کم، آن کاتب نخستین.
من مدّتی در بین دستنویسهای مثنوی میجستم تا بدانم که اصل این ابیات از کجاست، کی به مثنوی افزوده شده و اگر دست دهد، شاعر آنها چه کسی بوده است.
پیش از هر نکته بگوییم که این ابیات کجای مثنوی بودهاند. دفتر پنجم مثنوی، در حدود ابیات ۲۱۵۰، پیش و پس از عنوان: «حکایت در تقریرِ این سخن که چندین گاه گفت و گو را آزمودیم، مدّتی صبر و خاموشی را بیازماییم» این دو بیت اصیل آمده است که:
چند گفتی نظم و نثر و راز فاش / خواجه یک روز امتحان کن گنگ باش
چند پختی تلخ و تیز و شورْگز / این یکی بار امتحان شیرین بپز
و همینجاست که سه بیت افزوده میآیند که دو بیتش را پیشتر آوردیم به علاوهٔ این بیت که در مثنوی افشاری استاد نیامده و از این رو شهرت آن دو بیت را هم ندارد:
روزها بردی به سر در هزل و جدّ / روزکی دو جهد را شو مستعدّ
امّا این ابیات در نسخ قدیم مثنوی دیده نمیشوند. حتّی نسخهٔ ناسخهٔ مثنوی عبداللطیف عبّاسی گجراتی، جمع آمده در ۱۰۳۱ هـ ق، که حدود دو هزار بیت الحاقی نسبت به دستنویسهای اصیل کهن دارد، همچنان فاقد این ابیات است.
حاصل جستجو را خلاصه کنم که کهنترین نسخهای که من این ابیات را در آن دیدهام، تحریر وصال شیرازی، خطّاط و شاعر مشهور، مورّخ ۱۲۴۳ هـ ق است. از وصال و فرزندان او، تحریرهای متعدّدی از مثنوی باقیست. فرزند او توحید در پایان نسخهٔ مورّخ ۱۲۸۱ هجری مینویسد که این سومین تحریر مثنوی به خطّ اوست.
در عکسی که آوردهام، دو نسخه میبینیم که کتابت هر دو در سال ۱۲۴۳ هـ ق بوده است. کاتب تصویر بالا، عبدالله بن احمد فسایی است که این ابیات در نسخه او نیست. تصویر پایین امّا همان نسخه به خطّ وصال شیرازی است که ذکر شد. پس از این است که این ابیات اندک اندک در برخی دستنویسها ظاهر میشوند. برای مثال نسخ مورّخ ۱۲۵۱ و ۱۲۵۵ هجری به خطّ محمّد بن عبّاس بنایی و دستنویسهای مورّخ ۱۲۵۲ تحریر زین العابدین مراغی و ۱۲۶۴ از محمّد مهدی فراهانی، شامل این ابیات نیستند حال آن که در همین حدود زمانی، این سه بیت در نسخ مورّخ ۱۲۶۶ با خطّ احمد بن وصال و ۱۲۶۸ تحریر محمّد هاشم خوانساری دیده میشوند و پس از این کم و بیش در بیشتر نسخ دستنویس و از آنجا هم در چاپ سنگی دارالطّبع طهران مورخ ۱۳۰۷ هـ ق و این هست تا تصحیحات انتقادی به نسبت معاصر که این ابیات از متن بیرون رفتهاند.
«گفت ای یاران سؤالی میکنم، مردِ درویشم، همین آمد فنم!» که آیا، با احتیاط، نمیتوان احتمال داد که این ابیات افزودهٔ خود وصال شیرازی باشند؟ شاعری چنین قویدست که ذهن و زبان و دست و نگاهی اینگونه همدم و آشنا با مثنوی داشته است؟
بیفزاییم که ابیات الحاقی در مثنوی از این نوع، و چنان که با قید احتیاط و احتمال آمد، افزودهٔ وصال شیرازی، بیش از این است که جا دارد به استقلال به آن پرداخته شود. در این یادداشت کوتاه امّا «به این دو بیت اختصار کردیم» که حاضر در حافظهٔ همهٔ ماست.
* پ.ن.
دیگر ابیات آن آواز افشاری البته از خود مثنوی است:
این دهان بستی دهانی باز شد / تا خورندهٔ لقمههای راز شد
لب فروبند از طعام و از شراب / سوی خوان آسمانی کن شتاب
گر تو این انبان ز نان خالی کنی / پر ز گوهرهای اجلالی کنی
طفل جان از شیر شیطان باز کن / بعد از آنش با ملک انباز کن...
و سپس آن دو بیت الحاقی است چنان که آمد.
.
.
چند خوردی چرب و شیرین از طعام؟ امتحان کن چند روزی در صیام
چند شبها خواب را گشتی اسیر؟ یک شبی بیدار شو، دولت بگیر...
صاحب این دو بیت مشهور، که با نغمهٔ افشاری استاد شجریان*، شاید از آشناترین ابیات مثنوی هم باشند، کیست!؟ نه، مولانا نیست! به واقع گویندهٔ آن خیلی هم متاخّر است امّا انصاف آن است که این دو بیت چنان در میان ابیات مثنوی خوش نشستهاند که گویی کلام مولانا بودهاند که از قلم کاتب جا ماندهاند، دست کم، آن کاتب نخستین.
من مدّتی در بین دستنویسهای مثنوی میجستم تا بدانم که اصل این ابیات از کجاست، کی به مثنوی افزوده شده و اگر دست دهد، شاعر آنها چه کسی بوده است.
پیش از هر نکته بگوییم که این ابیات کجای مثنوی بودهاند. دفتر پنجم مثنوی، در حدود ابیات ۲۱۵۰، پیش و پس از عنوان: «حکایت در تقریرِ این سخن که چندین گاه گفت و گو را آزمودیم، مدّتی صبر و خاموشی را بیازماییم» این دو بیت اصیل آمده است که:
چند گفتی نظم و نثر و راز فاش / خواجه یک روز امتحان کن گنگ باش
چند پختی تلخ و تیز و شورْگز / این یکی بار امتحان شیرین بپز
و همینجاست که سه بیت افزوده میآیند که دو بیتش را پیشتر آوردیم به علاوهٔ این بیت که در مثنوی افشاری استاد نیامده و از این رو شهرت آن دو بیت را هم ندارد:
روزها بردی به سر در هزل و جدّ / روزکی دو جهد را شو مستعدّ
امّا این ابیات در نسخ قدیم مثنوی دیده نمیشوند. حتّی نسخهٔ ناسخهٔ مثنوی عبداللطیف عبّاسی گجراتی، جمع آمده در ۱۰۳۱ هـ ق، که حدود دو هزار بیت الحاقی نسبت به دستنویسهای اصیل کهن دارد، همچنان فاقد این ابیات است.
حاصل جستجو را خلاصه کنم که کهنترین نسخهای که من این ابیات را در آن دیدهام، تحریر وصال شیرازی، خطّاط و شاعر مشهور، مورّخ ۱۲۴۳ هـ ق است. از وصال و فرزندان او، تحریرهای متعدّدی از مثنوی باقیست. فرزند او توحید در پایان نسخهٔ مورّخ ۱۲۸۱ هجری مینویسد که این سومین تحریر مثنوی به خطّ اوست.
در عکسی که آوردهام، دو نسخه میبینیم که کتابت هر دو در سال ۱۲۴۳ هـ ق بوده است. کاتب تصویر بالا، عبدالله بن احمد فسایی است که این ابیات در نسخه او نیست. تصویر پایین امّا همان نسخه به خطّ وصال شیرازی است که ذکر شد. پس از این است که این ابیات اندک اندک در برخی دستنویسها ظاهر میشوند. برای مثال نسخ مورّخ ۱۲۵۱ و ۱۲۵۵ هجری به خطّ محمّد بن عبّاس بنایی و دستنویسهای مورّخ ۱۲۵۲ تحریر زین العابدین مراغی و ۱۲۶۴ از محمّد مهدی فراهانی، شامل این ابیات نیستند حال آن که در همین حدود زمانی، این سه بیت در نسخ مورّخ ۱۲۶۶ با خطّ احمد بن وصال و ۱۲۶۸ تحریر محمّد هاشم خوانساری دیده میشوند و پس از این کم و بیش در بیشتر نسخ دستنویس و از آنجا هم در چاپ سنگی دارالطّبع طهران مورخ ۱۳۰۷ هـ ق و این هست تا تصحیحات انتقادی به نسبت معاصر که این ابیات از متن بیرون رفتهاند.
«گفت ای یاران سؤالی میکنم، مردِ درویشم، همین آمد فنم!» که آیا، با احتیاط، نمیتوان احتمال داد که این ابیات افزودهٔ خود وصال شیرازی باشند؟ شاعری چنین قویدست که ذهن و زبان و دست و نگاهی اینگونه همدم و آشنا با مثنوی داشته است؟
بیفزاییم که ابیات الحاقی در مثنوی از این نوع، و چنان که با قید احتیاط و احتمال آمد، افزودهٔ وصال شیرازی، بیش از این است که جا دارد به استقلال به آن پرداخته شود. در این یادداشت کوتاه امّا «به این دو بیت اختصار کردیم» که حاضر در حافظهٔ همهٔ ماست.
* پ.ن.
دیگر ابیات آن آواز افشاری البته از خود مثنوی است:
این دهان بستی دهانی باز شد / تا خورندهٔ لقمههای راز شد
لب فروبند از طعام و از شراب / سوی خوان آسمانی کن شتاب
گر تو این انبان ز نان خالی کنی / پر ز گوهرهای اجلالی کنی
طفل جان از شیر شیطان باز کن / بعد از آنش با ملک انباز کن...
و سپس آن دو بیت الحاقی است چنان که آمد.
.
.
Telegram
K-A-Images
❤13👍7
پس چه باشد عشق؟
کریستیان ژامبه، از شاگردان هانری کربن، و از برجستهترین متخصّصان عرفان و فلسفه اسلامی، که گزیدهای از دیوان شمس را هم به فرانسه ترجمه کرده است، سخنرانیای دارد در مجمع «دوستان اوا دو ویتره مهیرویچ» (مترجم آثار مولانا) به نام «تجربهٔ عشق الهی در اشعار عرفانی مولانا جلال الدین رومی» و من مفید دیدم خلاصهای از آن بیاورم برای دوستداران پرحوصله آثار مولانا. سخنرانی به فرانسه است و آوردن اصل اشعار از من است.
ژامبه میگوید که او هم مولانا را در ابتدا بیشتر از طریق ترجمههای مهیرویچ شناخته است گرچه پیشتر ترجمه انگلیسی نیکلسون از مثنوی هم در دسترس بوده است، «مولانا که احتمالا بزرگترین عالِم معنوی جهان اسلام و یکی از بزرگترین شاعران زبان فارسی است»، و در عین حال «یکی از معدود متفکّران عالم اسلامی و ایرانی که در غرب هم جایگاهی جدی و مورد توجّه یافته است».
مختصری از شرح حیات و احوال زندگی او میآورد که خالی از خطاهای کوچک نیست از جمله این که در سخنرانی و در پرسش و پاسخها علاء الدین را فرزند بزرگتر مولانا مینامد که درست نیست و اصلا، جدای شواهد دیگر، از نام و سنّت نامگذاریها هم میتوان دریافت که «بهاء الدین» سلطان ولد فرزند بزرگتر مولانا بوده است.
بعد از حس و تجربهٔ درک خداوند میگوید، یا نزدیک شدن به او که عرفا «قُرب» مینامند. بعد همین مفاهیم را دنبال میکند، به «ولی» میرسد و در نهایت «عشق». امّا این عشق هم دو نوع است، یکی آنچه بیشتر حکما به آن نظر دارند و میتوان آن را «عشق کمال» نامید، و ناقص با آن عشق کامل میشود، و دیگر آن عشق است که آدمی در آن فنا میشود و از وجود او چیزی نمیماند و همه معشوق میشود، همچون «انا الحقّ» حلاج. مثالی میآورد از این غزل:
چه باشد گر نگارینم بگیرد دست من فردا / ز روزن سر درآویزد چو قرصِ ماه خوشسیما...
مولانا، به ناچار، بر عشق انسانی جامهای میپوشاند تا بتواند تجربه عشق یا قرب الهی را بیان کند. ضرورت درک آن هم داشتن تجربهٔ عشق انسانی است از جذب و فراق و کشش... این عشق است که همهٔ عالم را به جنبش در میآورد و حالت رقص و حرکت آن، تجربهٔ گشتن به دور خداوند است و از این جا اندکی در باب سماع میگوید و سابقهٔ آن در فرهنگ مسیحی-یهودی در حکایت رقص داود.
بازمیگردد به فنا و سخن حلّاج که مولانا از قول امام علی آورده:
اُقتُلُونی یا ثِقاتی لائما / اِنَّ فی قَتلی حیاتی دائما
اِنَّ فی مَوتی حَیاتی یا فتَی/ کَم اُفارِق مَوطِنی حَتَّی متَی
و مثال دیگری که به واقع فنا نیست و وصال است:
ای یوسف خوشنام ما خوش میروی بر بام ما / انّا فتحنا الصّلا بازآ ز بام از در درآ...
نی نی برو مجنون برو خوش در میان خون برو / از چون مگو بی چون برو زیرا که جان را نیست جا
«زیرا که جان را نیست جا» فرصتیست تا ژامبه در خصوص جان بگوید که بر خلاف تن و حتی عقل، جایی ندارد و همواره در حرکت است. به عشق بازمیگردد که آنجا تجربهٔ قرب الهی رخ میدهد و خاطره جالبی از شاهرخ مسکوب میآورد که جدا خواهم آورد.
در سخن از فنای عاشق، سراغ مثنوی میرود:
گفت: عاشق دوست میجوید به تفت / چون که معشوق آمد آن عاشق برفت...
صد چو تو فانیست پیش آن نظر / عاشقی بر نفیِ خود خواجه مگر؟
میپرسند «شما مدرّس فلسفه هستید و نه شعر، امّا رابطه فلسفه و شعر را چگونه میبینید؟» میگوید این دو را میتوان از هم تشخیص داد ولی در دنیای اسلام نمیتوان از هم جدا کرد. میافزاید که سالهاست بر روی فیلسوفان قرن هفدهم ایران کار میکند. تامّلات فلسفی آنان گاه در شعر بیان میشود و البته تفکّر هم، بعد از سیر منطقی و استدلالی خود، گاه به جایی میرسد که شعر آنها را بهتر بیان میکند.
در خصوص شعر مولانا میگوید آنچه من میبینم آن است که ابیات سرشار از تصاویرند. مولانا در جایی میگوید که من یک نقّاشم! (و البته نظر دارد به: صورتگر نقّاشم، هر لحظه بتی سازم...). شعر او نقّاشی است همراه با آهنگ و موسیقی و جادوی کلام او در ترجمه منعکس نمیشود.
میگوید که ایده عشق انسانی به عنوان راهی برای درک عشق الهی سابقه دارد حتی نزد فیلسوفان، منتهی کمتر پیش آمده که تجربه و قدرتِ بیان این طور با هم جمع شود.
شعر مولانا سیلابوار فرو میریزد، حاصل تجربهای اصیل است، خلّاقیت و تازگی و روانی و اصالتی در کلام اوست که آن را یگانه میکند. شاعران و نویسندگان دیگری هم داریم چون روزبهان بقلی و عطّار منتهی اینجا خصوصیاتی با هم جمع شده که او را در این میان بیهمتا کرده است.
و گاه هم برخی قطعات را به فارسی میگوید «عاشقی بر نفیِ خود خواجه مگر؟»
سخت پنهان است و پیدا حیرتش / جانِ سلطانان جان در حسرتش
و باز به فارسی بر زبان آهنگین مولانا تاکید میکند: «جان سلطانان جان..»
و با این بیت تمام میکند که:
پس چه باشد عشق؟ دریای عدم
درشکسته عقل را آن جا قدم
.
کریستیان ژامبه، از شاگردان هانری کربن، و از برجستهترین متخصّصان عرفان و فلسفه اسلامی، که گزیدهای از دیوان شمس را هم به فرانسه ترجمه کرده است، سخنرانیای دارد در مجمع «دوستان اوا دو ویتره مهیرویچ» (مترجم آثار مولانا) به نام «تجربهٔ عشق الهی در اشعار عرفانی مولانا جلال الدین رومی» و من مفید دیدم خلاصهای از آن بیاورم برای دوستداران پرحوصله آثار مولانا. سخنرانی به فرانسه است و آوردن اصل اشعار از من است.
ژامبه میگوید که او هم مولانا را در ابتدا بیشتر از طریق ترجمههای مهیرویچ شناخته است گرچه پیشتر ترجمه انگلیسی نیکلسون از مثنوی هم در دسترس بوده است، «مولانا که احتمالا بزرگترین عالِم معنوی جهان اسلام و یکی از بزرگترین شاعران زبان فارسی است»، و در عین حال «یکی از معدود متفکّران عالم اسلامی و ایرانی که در غرب هم جایگاهی جدی و مورد توجّه یافته است».
مختصری از شرح حیات و احوال زندگی او میآورد که خالی از خطاهای کوچک نیست از جمله این که در سخنرانی و در پرسش و پاسخها علاء الدین را فرزند بزرگتر مولانا مینامد که درست نیست و اصلا، جدای شواهد دیگر، از نام و سنّت نامگذاریها هم میتوان دریافت که «بهاء الدین» سلطان ولد فرزند بزرگتر مولانا بوده است.
بعد از حس و تجربهٔ درک خداوند میگوید، یا نزدیک شدن به او که عرفا «قُرب» مینامند. بعد همین مفاهیم را دنبال میکند، به «ولی» میرسد و در نهایت «عشق». امّا این عشق هم دو نوع است، یکی آنچه بیشتر حکما به آن نظر دارند و میتوان آن را «عشق کمال» نامید، و ناقص با آن عشق کامل میشود، و دیگر آن عشق است که آدمی در آن فنا میشود و از وجود او چیزی نمیماند و همه معشوق میشود، همچون «انا الحقّ» حلاج. مثالی میآورد از این غزل:
چه باشد گر نگارینم بگیرد دست من فردا / ز روزن سر درآویزد چو قرصِ ماه خوشسیما...
مولانا، به ناچار، بر عشق انسانی جامهای میپوشاند تا بتواند تجربه عشق یا قرب الهی را بیان کند. ضرورت درک آن هم داشتن تجربهٔ عشق انسانی است از جذب و فراق و کشش... این عشق است که همهٔ عالم را به جنبش در میآورد و حالت رقص و حرکت آن، تجربهٔ گشتن به دور خداوند است و از این جا اندکی در باب سماع میگوید و سابقهٔ آن در فرهنگ مسیحی-یهودی در حکایت رقص داود.
بازمیگردد به فنا و سخن حلّاج که مولانا از قول امام علی آورده:
اُقتُلُونی یا ثِقاتی لائما / اِنَّ فی قَتلی حیاتی دائما
اِنَّ فی مَوتی حَیاتی یا فتَی/ کَم اُفارِق مَوطِنی حَتَّی متَی
و مثال دیگری که به واقع فنا نیست و وصال است:
ای یوسف خوشنام ما خوش میروی بر بام ما / انّا فتحنا الصّلا بازآ ز بام از در درآ...
نی نی برو مجنون برو خوش در میان خون برو / از چون مگو بی چون برو زیرا که جان را نیست جا
«زیرا که جان را نیست جا» فرصتیست تا ژامبه در خصوص جان بگوید که بر خلاف تن و حتی عقل، جایی ندارد و همواره در حرکت است. به عشق بازمیگردد که آنجا تجربهٔ قرب الهی رخ میدهد و خاطره جالبی از شاهرخ مسکوب میآورد که جدا خواهم آورد.
در سخن از فنای عاشق، سراغ مثنوی میرود:
گفت: عاشق دوست میجوید به تفت / چون که معشوق آمد آن عاشق برفت...
صد چو تو فانیست پیش آن نظر / عاشقی بر نفیِ خود خواجه مگر؟
میپرسند «شما مدرّس فلسفه هستید و نه شعر، امّا رابطه فلسفه و شعر را چگونه میبینید؟» میگوید این دو را میتوان از هم تشخیص داد ولی در دنیای اسلام نمیتوان از هم جدا کرد. میافزاید که سالهاست بر روی فیلسوفان قرن هفدهم ایران کار میکند. تامّلات فلسفی آنان گاه در شعر بیان میشود و البته تفکّر هم، بعد از سیر منطقی و استدلالی خود، گاه به جایی میرسد که شعر آنها را بهتر بیان میکند.
در خصوص شعر مولانا میگوید آنچه من میبینم آن است که ابیات سرشار از تصاویرند. مولانا در جایی میگوید که من یک نقّاشم! (و البته نظر دارد به: صورتگر نقّاشم، هر لحظه بتی سازم...). شعر او نقّاشی است همراه با آهنگ و موسیقی و جادوی کلام او در ترجمه منعکس نمیشود.
میگوید که ایده عشق انسانی به عنوان راهی برای درک عشق الهی سابقه دارد حتی نزد فیلسوفان، منتهی کمتر پیش آمده که تجربه و قدرتِ بیان این طور با هم جمع شود.
شعر مولانا سیلابوار فرو میریزد، حاصل تجربهای اصیل است، خلّاقیت و تازگی و روانی و اصالتی در کلام اوست که آن را یگانه میکند. شاعران و نویسندگان دیگری هم داریم چون روزبهان بقلی و عطّار منتهی اینجا خصوصیاتی با هم جمع شده که او را در این میان بیهمتا کرده است.
و گاه هم برخی قطعات را به فارسی میگوید «عاشقی بر نفیِ خود خواجه مگر؟»
سخت پنهان است و پیدا حیرتش / جانِ سلطانان جان در حسرتش
و باز به فارسی بر زبان آهنگین مولانا تاکید میکند: «جان سلطانان جان..»
و با این بیت تمام میکند که:
پس چه باشد عشق؟ دریای عدم
درشکسته عقل را آن جا قدم
.
Telegram
K-A-Images
❤9👍2
حاصل عمرم سه سخن بیش نیست
خام بُدَم، پخته شدم، سوختم
بیت بسیار مشهوری است که در بسیاری از گفتارها، نوشتارها و جستارها به نام مولانا آمده امّا چون سیمرغ، با همه شهرت خود، ردّ پا و نشانی از آن پیدا نیست. به واقع تردیدی نیست که این بیت صورت تغییریافته بیت اصیل دیگریست از مولانا با این ضبط:
حاصل از این سه سخنم بیش نیست / سوختم و سوختم و سوختم
که در غزلی با مطلع زیر آمده است:
چند قبا بر قدِ دل دوختم / چند چراغ خرد افروختم
در چاپ استاد فروزانفر هم، در پانویس و نسخهبدلهای این غزل، صورت دیگری از این بیت نمیبینیم.
من مدّتی میجستم که کی و کجا و شاید کدام ذوق عالی آن بیت دیوان را به این صورت بازگردانده است که چنین هم شهرت و محبوبیت یافته است. با تصوّر این که تغییر و تبدیلی به نسبت اخیر است، بیشتر چاپهای غیرمنقّح و نسخ متاخّر را میجستم و انتظار نداشتم که آن را در دستنویسی به نسبت کهن در اوایل قرن نهم ببینم، نسخه مورّخ ۸۱۷ هجری که گزیدهای از دیوان شمس است و عکس آن را آوردهام. چنان که میبینیم بیت درست بر جای آن بیت دیگر نشسته و اینک میدانیم که سابقه بلندی دارد و چندان متاخّر نیست.
این نسخه مورّخ ۸۱۷ هجری، به گمان من البته، صورتهای درستی از ابیات دیوان را حفظ کرده است که ما جای دیگر کمتر میبینیم. از جمله آنها «سلیمان» به جای «مسلمان» در این بیت دیوان که از آن جدا نوشتهایم:
همچو مسلمان غریب، نی سوی خلقش رهی / نی سوی شاهنشهی، بر طرفی چون سجاف
و همچنین
صورت «سلیمانم» به جای «سلیمانی» در این بیت مشهور دیوان:
در عشق سلیمانی من همدم مرغانم / هم عشقِ پری دارم هم مردِ پریخوانم
که باز در یادداشتهای پیشین آمده است.
با توجّه به سابقه ضبط و خصوصیات این نسخه، و این که آن کلام هم براستی مولانایی است، همچنان جای جستجوست. ای بسا بیت براستی حاصل یک تصحیح متاخر از خود مولانا باشد و از این رو صورتهای متفاوتی یافته، و شاید هم حاصل کار کاتب خوشذوق امّا بدعهدی که بیمی از تغییرات ذوقورزانه نداشته است. امّا اگر کار کاتب باشد، نمیدانیم عاقبت او چه شده است، شاید مثل فخرالدّین سیواسی بوده که به قول افلاکی «مردی بود ذوفنون، و در آن عهد کتابت اسرار و معانی بر عهدهٔ او بود» امّا «اوقات مگر او در کلام خداوندگار مدخل میکرد و به طریق اصلاح قلم میراند و تحریف کلمات میکرد بی آن که اجازت فرمودی» و چنان شد که «از ناگاه در او جنونی طاری شده دیوانه گشت، حضرت مولانا این غزل را همان روز فرمود:
ای عاشقان ای عاشقان یک لولیی دیوانه شد / طشتش فتاد از بامِ ما، نک سوی مجنونخانه شد...»
خام بُدَم، پخته شدم، سوختم
بیت بسیار مشهوری است که در بسیاری از گفتارها، نوشتارها و جستارها به نام مولانا آمده امّا چون سیمرغ، با همه شهرت خود، ردّ پا و نشانی از آن پیدا نیست. به واقع تردیدی نیست که این بیت صورت تغییریافته بیت اصیل دیگریست از مولانا با این ضبط:
حاصل از این سه سخنم بیش نیست / سوختم و سوختم و سوختم
که در غزلی با مطلع زیر آمده است:
چند قبا بر قدِ دل دوختم / چند چراغ خرد افروختم
در چاپ استاد فروزانفر هم، در پانویس و نسخهبدلهای این غزل، صورت دیگری از این بیت نمیبینیم.
من مدّتی میجستم که کی و کجا و شاید کدام ذوق عالی آن بیت دیوان را به این صورت بازگردانده است که چنین هم شهرت و محبوبیت یافته است. با تصوّر این که تغییر و تبدیلی به نسبت اخیر است، بیشتر چاپهای غیرمنقّح و نسخ متاخّر را میجستم و انتظار نداشتم که آن را در دستنویسی به نسبت کهن در اوایل قرن نهم ببینم، نسخه مورّخ ۸۱۷ هجری که گزیدهای از دیوان شمس است و عکس آن را آوردهام. چنان که میبینیم بیت درست بر جای آن بیت دیگر نشسته و اینک میدانیم که سابقه بلندی دارد و چندان متاخّر نیست.
این نسخه مورّخ ۸۱۷ هجری، به گمان من البته، صورتهای درستی از ابیات دیوان را حفظ کرده است که ما جای دیگر کمتر میبینیم. از جمله آنها «سلیمان» به جای «مسلمان» در این بیت دیوان که از آن جدا نوشتهایم:
همچو مسلمان غریب، نی سوی خلقش رهی / نی سوی شاهنشهی، بر طرفی چون سجاف
و همچنین
صورت «سلیمانم» به جای «سلیمانی» در این بیت مشهور دیوان:
در عشق سلیمانی من همدم مرغانم / هم عشقِ پری دارم هم مردِ پریخوانم
که باز در یادداشتهای پیشین آمده است.
با توجّه به سابقه ضبط و خصوصیات این نسخه، و این که آن کلام هم براستی مولانایی است، همچنان جای جستجوست. ای بسا بیت براستی حاصل یک تصحیح متاخر از خود مولانا باشد و از این رو صورتهای متفاوتی یافته، و شاید هم حاصل کار کاتب خوشذوق امّا بدعهدی که بیمی از تغییرات ذوقورزانه نداشته است. امّا اگر کار کاتب باشد، نمیدانیم عاقبت او چه شده است، شاید مثل فخرالدّین سیواسی بوده که به قول افلاکی «مردی بود ذوفنون، و در آن عهد کتابت اسرار و معانی بر عهدهٔ او بود» امّا «اوقات مگر او در کلام خداوندگار مدخل میکرد و به طریق اصلاح قلم میراند و تحریف کلمات میکرد بی آن که اجازت فرمودی» و چنان شد که «از ناگاه در او جنونی طاری شده دیوانه گشت، حضرت مولانا این غزل را همان روز فرمود:
ای عاشقان ای عاشقان یک لولیی دیوانه شد / طشتش فتاد از بامِ ما، نک سوی مجنونخانه شد...»
Telegram
K-A-Images
👍4❤2