شهره کاریزیست پر آبِ حیات...
میگفت:
گر برکنم دل از تو و بردارم از تو مِهر،
آن مِهر بر که افکنم؟ آن دل کجا برم؟
حافظ این بیت دلنشین را از «گفته» کمال اسماعیل به یاد داشت، پیش از کمال امّا دمنه به کلیله گفته بود، و دمنه هم آن را در دفتر مسعود سعد خوانده بود.
ما هم اینک آن را خطاب به معشوق هزارساله میخوانیم: ادب پارسی
من جرعهنوش بزم تو بودم هزار سال،
کی ترک آبخورد کند طبع خوگرم؟
گر برکنم دل از تو و بردارم از تو مِهر...
میگفت:
گر برکنم دل از تو و بردارم از تو مِهر،
آن مِهر بر که افکنم؟ آن دل کجا برم؟
حافظ این بیت دلنشین را از «گفته» کمال اسماعیل به یاد داشت، پیش از کمال امّا دمنه به کلیله گفته بود، و دمنه هم آن را در دفتر مسعود سعد خوانده بود.
ما هم اینک آن را خطاب به معشوق هزارساله میخوانیم: ادب پارسی
من جرعهنوش بزم تو بودم هزار سال،
کی ترک آبخورد کند طبع خوگرم؟
گر برکنم دل از تو و بردارم از تو مِهر...
❤1
در ستایش آهستگی و آهسته خواندن
نیچه، در «سپیدهدم»، نه چند سال و ده سال، بلکه یک و نیم سده پیش از شتاب دیجیتال عصر ما از آهستگی میگوید:
«این پیشگفتار به تاخیر افتاد، امّا نه چندان. آخر پنج یا شش سال چه تفاوتی دارد؟ همچو کتابی، و همچو موضوعی، عجله ندارند. علاوه بر این، من و کتابم، از دوستان آهستگی بودهایم. مرا بیهوده فیلولوگ نخواندهاند. شاید هنوز هم باشم. آموزگار آهسته خواندن! بلکه امروزه آهسته هم مینویسم. این فقط عادت من نیست، بلکه ذوق و ذائقه من است، یک ذوق تباه شاید، که چیزی نمینویسد مگر خوانندگان عجول را ناامید و سرخورده کند...
در روزگار «تمامش کن»، کار متنپژوه آن نیست که مطلب را هر چه سریعتر به پایان رساند. نه، آن است که شیوهٔ خوب خواندن را بیاموزاند، یعنی آهسته، عمیق، با حضور ذهن، محتاطانه، با تامّل، با ذهنی باز و با انگشتان و چشمانی دقیق... دوستان شکیبای من، این کتاب همچو خوانندهٔ کاملی را دعوت میکند که بیاموز تا مرا خوب بخوانی!»
جنوا، پاییز ۱۸۸۶
.
نیچه، در «سپیدهدم»، نه چند سال و ده سال، بلکه یک و نیم سده پیش از شتاب دیجیتال عصر ما از آهستگی میگوید:
«این پیشگفتار به تاخیر افتاد، امّا نه چندان. آخر پنج یا شش سال چه تفاوتی دارد؟ همچو کتابی، و همچو موضوعی، عجله ندارند. علاوه بر این، من و کتابم، از دوستان آهستگی بودهایم. مرا بیهوده فیلولوگ نخواندهاند. شاید هنوز هم باشم. آموزگار آهسته خواندن! بلکه امروزه آهسته هم مینویسم. این فقط عادت من نیست، بلکه ذوق و ذائقه من است، یک ذوق تباه شاید، که چیزی نمینویسد مگر خوانندگان عجول را ناامید و سرخورده کند...
در روزگار «تمامش کن»، کار متنپژوه آن نیست که مطلب را هر چه سریعتر به پایان رساند. نه، آن است که شیوهٔ خوب خواندن را بیاموزاند، یعنی آهسته، عمیق، با حضور ذهن، محتاطانه، با تامّل، با ذهنی باز و با انگشتان و چشمانی دقیق... دوستان شکیبای من، این کتاب همچو خوانندهٔ کاملی را دعوت میکند که بیاموز تا مرا خوب بخوانی!»
جنوا، پاییز ۱۸۸۶
.
👍4
از سابقه مسیحی داستان خُمِّ عیسی
او ز یک رنگی عیسی بو نداشت / وز مزاج خُمّ عیسی خو نداشت
جامهٔ صد رنگ از آن خُمّ صفا / ساده و یکرنگ گشتی چون صبا...
مولانا در همان فصول ابتدای مثنوی به حکایتی اشاره میکند که در آن، مطابق روایات تفاسیر و قصص الانبیا، مریم عیسی کودک را جهت کارآموزی به دکان رنگرزی میبرد. صبّاغ کار را به او میآموزاند و خود به سفری میرود. چون باز میآید، میبیند که عیسی همه جامهها را در یک خُم نیل ریخته. بانگ و فریاد میکند که همه جامهها را تباه کردی و من اینک پاسخ مردم را چه دهم؟ و عیسی جامهها را، یک به یک، از آن خُم واحد، به رنگهای مختلف بیرون میآورد.
استاد فروزانفر سابقه حکایت را در کشف الاسرار، تفسیر ابوالفتوح و قصص الانبیای ثعلبی نشان داده است. امّا سابقه کهنتر مسیحی آن چیست؟
حکایت در انجیلهای رسمی نیست امّا در انجیلهای متاخر غیررسمی (آپوکریف) آمده که داستان معجزات مسیح را در کودکی جمعآوری و روایت کردهاند. نکته جالب آن که یکی از کهنترین سوابق نقل این حکایت به کتابی بازمیگردد که امروزه آن را «انجیل عربی طفولیت» یا «انجیل طفولیت سریانی» مینامند چرا که اینک ترجمه عربی آن، از اصل سریانی، باقیست. کتاب این نوع روایات را از منابع پیش از خود چون انجیل توماس و یعقوب گرد آورده است. مشابهتی هم در برخی معجزات با روایات قرآنی میتوان یافت از جمله سخن گفتن عیسی در مهد یا دمیدن در مرغان گِلی و برخی هم در تفاسیر یا قصص و از آنجا در آثار ادبی.
قدمت تالیف متن سریانی مفقود را قرن ششم میلادی دانستهاند. تاریخ ترجمه عربی چندان روشن نیست گرچه به قاعده پس از اسلام است. هنری سایک در پایان قرن هفدهم، ۱۶۹۷ م، همین متن را همراه با ترجمه لاتین منتشر کرده است. تصویر جلد و پارهای از متن این حکایت را آوردهام. در آنجا میخوانیم که «یسوع» در گردش و بازی با همسالان خود، به دکّان صبّاغی به نام «سالم» میرسد و بقیه حکایت با روایت کشف الاسرار و ابوالفتوح بسیار نزدیک است.
متن حکایت در انجیل الطفولیة چاپ سایک:
«وكان الرب يسوع فى بعض الايام داير ولاعب مع الصبيان فاجتاز بحانوت رجل صباغ واسم ذلك الصباغ سالم وكان فى حانوت هذا الصباغ ثياب كثير لاهل المدينة اراد ان يصبغها. فلما جاء الرب يسوع الى حانوت الصباغ، تناول الثياب جميعها وطرحها فى دن النيل. فلما جاء سالم الصباغ ونظر الثياب وقد فسدت ابتدا وصرخ باعلى صوته وخاصم الرب يسوع وقال ما ذا فعلت بى ابن مريم؟ لقد فضحتنى مع كل اهل المدينة لان كل واحد منهم اراد حاجته لون فجيت انت فسدت للجميع. فقال له الرب يسوع كل ثوب تريد تغير لونه انا اغيره لك وفى تلك الساعة ابتدا الرب يسوع واخرج من ذلك الدن الثياب كل واحد مثل اللون الذى اراده الصباغ حتى ان اخرج الجميع. فلما نظروا اليهود هذه العجوبة والاية سبحوا الله».
نادیده نماند که مترجم، شاید متاثر از فرهنگ اسلامی، از قول صبّاغ، عیسی را «ابن مریم» میخواند.
به مولانا بازگردیم:
ای شاه جسم و جان ما، خندانکُنِ دندان ما / سرمهکش چشمان ما ای چشمِ جان را توتیا
تا فضل تو راهش دهد وز شید و تلوین وارهد / شیّاد ما شیدا شود، یکرنگ چون شمس الضحی
زین رنگها مفرد شود در «خُنب عیسی» دررود / در صبغة الله رو نهد تا یَفعلُ الله ما یشا
او ز یک رنگی عیسی بو نداشت / وز مزاج خُمّ عیسی خو نداشت
جامهٔ صد رنگ از آن خُمّ صفا / ساده و یکرنگ گشتی چون صبا...
مولانا در همان فصول ابتدای مثنوی به حکایتی اشاره میکند که در آن، مطابق روایات تفاسیر و قصص الانبیا، مریم عیسی کودک را جهت کارآموزی به دکان رنگرزی میبرد. صبّاغ کار را به او میآموزاند و خود به سفری میرود. چون باز میآید، میبیند که عیسی همه جامهها را در یک خُم نیل ریخته. بانگ و فریاد میکند که همه جامهها را تباه کردی و من اینک پاسخ مردم را چه دهم؟ و عیسی جامهها را، یک به یک، از آن خُم واحد، به رنگهای مختلف بیرون میآورد.
استاد فروزانفر سابقه حکایت را در کشف الاسرار، تفسیر ابوالفتوح و قصص الانبیای ثعلبی نشان داده است. امّا سابقه کهنتر مسیحی آن چیست؟
حکایت در انجیلهای رسمی نیست امّا در انجیلهای متاخر غیررسمی (آپوکریف) آمده که داستان معجزات مسیح را در کودکی جمعآوری و روایت کردهاند. نکته جالب آن که یکی از کهنترین سوابق نقل این حکایت به کتابی بازمیگردد که امروزه آن را «انجیل عربی طفولیت» یا «انجیل طفولیت سریانی» مینامند چرا که اینک ترجمه عربی آن، از اصل سریانی، باقیست. کتاب این نوع روایات را از منابع پیش از خود چون انجیل توماس و یعقوب گرد آورده است. مشابهتی هم در برخی معجزات با روایات قرآنی میتوان یافت از جمله سخن گفتن عیسی در مهد یا دمیدن در مرغان گِلی و برخی هم در تفاسیر یا قصص و از آنجا در آثار ادبی.
قدمت تالیف متن سریانی مفقود را قرن ششم میلادی دانستهاند. تاریخ ترجمه عربی چندان روشن نیست گرچه به قاعده پس از اسلام است. هنری سایک در پایان قرن هفدهم، ۱۶۹۷ م، همین متن را همراه با ترجمه لاتین منتشر کرده است. تصویر جلد و پارهای از متن این حکایت را آوردهام. در آنجا میخوانیم که «یسوع» در گردش و بازی با همسالان خود، به دکّان صبّاغی به نام «سالم» میرسد و بقیه حکایت با روایت کشف الاسرار و ابوالفتوح بسیار نزدیک است.
متن حکایت در انجیل الطفولیة چاپ سایک:
«وكان الرب يسوع فى بعض الايام داير ولاعب مع الصبيان فاجتاز بحانوت رجل صباغ واسم ذلك الصباغ سالم وكان فى حانوت هذا الصباغ ثياب كثير لاهل المدينة اراد ان يصبغها. فلما جاء الرب يسوع الى حانوت الصباغ، تناول الثياب جميعها وطرحها فى دن النيل. فلما جاء سالم الصباغ ونظر الثياب وقد فسدت ابتدا وصرخ باعلى صوته وخاصم الرب يسوع وقال ما ذا فعلت بى ابن مريم؟ لقد فضحتنى مع كل اهل المدينة لان كل واحد منهم اراد حاجته لون فجيت انت فسدت للجميع. فقال له الرب يسوع كل ثوب تريد تغير لونه انا اغيره لك وفى تلك الساعة ابتدا الرب يسوع واخرج من ذلك الدن الثياب كل واحد مثل اللون الذى اراده الصباغ حتى ان اخرج الجميع. فلما نظروا اليهود هذه العجوبة والاية سبحوا الله».
نادیده نماند که مترجم، شاید متاثر از فرهنگ اسلامی، از قول صبّاغ، عیسی را «ابن مریم» میخواند.
به مولانا بازگردیم:
ای شاه جسم و جان ما، خندانکُنِ دندان ما / سرمهکش چشمان ما ای چشمِ جان را توتیا
تا فضل تو راهش دهد وز شید و تلوین وارهد / شیّاد ما شیدا شود، یکرنگ چون شمس الضحی
زین رنگها مفرد شود در «خُنب عیسی» دررود / در صبغة الله رو نهد تا یَفعلُ الله ما یشا
Telegram
Majid Soleymani in K-images
در کتابفروشیها چرخی میزدم، چشمم به این سه کتاب افتاد، در کنار هم.
کتاب میانی، «هزار و یک کتاب که در زندگی باید خواند»، موضوعش روشن است. به قاعده فهرست کتابهایی که بعد از مرگ باید خواند خیلی بلندتر است. ژان دُرمِسُن، عضو آکادمی فرانسه، بر آن پیشگفتاری نوشته است. این همان فیلسوف نامآور فرانسوی است که میگفت خوب است آدمی در زمان مرگش هم خوش اقبال باشد و موقعی بمیرد که اخبار مهم دیگری نباشد. از قضا روز مرگش، همزمان شد با فوت جانی هالیدی، سوپر پاپ استار فرانسه، و به کلّی اخبار مرگش و کارنامهاش در سایه رفت.
کتاب سمت راست، «ادای احترام به واژگان»، از آلن ری، زبانشناس فرانسوی است که کتابی هم دارد در خصوص ریشه فارسی و عربی برخی لغات فرانسه.
امّا آن کتاب سمت چپ، مجموعهایست از دلنشینترین قصهها. تصویر روی جلدش هم حکایتیست که صورتی از آن در مثنوی - که نامش در آن هزار و یک کتاب نیست - آمده است. حکایت چغز و رشته بین او و موش:
گفت کای یار عزیزِ مِهرْکار / من ندارم بی رُخَت یک دم قرار
بر لبِ جو من به جان میخوانمت / مینبینم از اجابت مرحمت..
آن سرشتهٔ عشق رشته میکشد / بر امیدِ وصلِ چغزِ با رَشَد...
کتاب میانی، «هزار و یک کتاب که در زندگی باید خواند»، موضوعش روشن است. به قاعده فهرست کتابهایی که بعد از مرگ باید خواند خیلی بلندتر است. ژان دُرمِسُن، عضو آکادمی فرانسه، بر آن پیشگفتاری نوشته است. این همان فیلسوف نامآور فرانسوی است که میگفت خوب است آدمی در زمان مرگش هم خوش اقبال باشد و موقعی بمیرد که اخبار مهم دیگری نباشد. از قضا روز مرگش، همزمان شد با فوت جانی هالیدی، سوپر پاپ استار فرانسه، و به کلّی اخبار مرگش و کارنامهاش در سایه رفت.
کتاب سمت راست، «ادای احترام به واژگان»، از آلن ری، زبانشناس فرانسوی است که کتابی هم دارد در خصوص ریشه فارسی و عربی برخی لغات فرانسه.
امّا آن کتاب سمت چپ، مجموعهایست از دلنشینترین قصهها. تصویر روی جلدش هم حکایتیست که صورتی از آن در مثنوی - که نامش در آن هزار و یک کتاب نیست - آمده است. حکایت چغز و رشته بین او و موش:
گفت کای یار عزیزِ مِهرْکار / من ندارم بی رُخَت یک دم قرار
بر لبِ جو من به جان میخوانمت / مینبینم از اجابت مرحمت..
آن سرشتهٔ عشق رشته میکشد / بر امیدِ وصلِ چغزِ با رَشَد...
دیدم اندر چشم تو من نقش خود...
«من برِ مولانا آمدم، شرط این بود اوّل که من نمیآیم به شیخی، آن که شیخِ مولانا باشد او را هنوز خدا بر زمین نیاورده است و بشر نباشد. من نیز آن نیستم که مریدی کنم، آن نمانده است مرا... اکنون من دوست مولانا باشم» (مقالات شمس)
این دستنویس را میدیدم که نسبت شیوخ صوفیه و سلسله ارادت و اسناد خرقه آنان را با نمودارهایی مصوّر کرده است. به مولانا و شمس که رسیده، از سر آشنایی و آگاهی، رابطه یگانهای را با خطوط دوگانه ترسیم کرده که نمونه دیگری در آن مجموعه ندارد.
«من برِ مولانا آمدم، شرط این بود اوّل که من نمیآیم به شیخی، آن که شیخِ مولانا باشد او را هنوز خدا بر زمین نیاورده است و بشر نباشد. من نیز آن نیستم که مریدی کنم، آن نمانده است مرا... اکنون من دوست مولانا باشم» (مقالات شمس)
این دستنویس را میدیدم که نسبت شیوخ صوفیه و سلسله ارادت و اسناد خرقه آنان را با نمودارهایی مصوّر کرده است. به مولانا و شمس که رسیده، از سر آشنایی و آگاهی، رابطه یگانهای را با خطوط دوگانه ترسیم کرده که نمونه دیگری در آن مجموعه ندارد.
بر سر توقیعش از سلطان صحیست....
آخرین نمونهخوانی علّامه قزوینی پیش از چاپ حافظ به تصحیح او. تصحیحات را در حاشیه صفحه نوشتهاند و علّامه قزوینی یک به یک به نشانه تایید بر آنها خط کشیده و برگ به برگ امضا کرده است. تاریخ امضاها، مهر ۱۳۱۹ تا خرداد ۱۳۲۰. تصحیحات در این مرحله آخر جزیی بودهاند، همچون افزودن تشدید یا صداها، حذف الف، پیوستن یا گسستن کلمات و رسم الخط و نظایر آن. براستی که رفتند و نظیر خود بنگذاشتند...
آخرین نمونهخوانی علّامه قزوینی پیش از چاپ حافظ به تصحیح او. تصحیحات را در حاشیه صفحه نوشتهاند و علّامه قزوینی یک به یک به نشانه تایید بر آنها خط کشیده و برگ به برگ امضا کرده است. تاریخ امضاها، مهر ۱۳۱۹ تا خرداد ۱۳۲۰. تصحیحات در این مرحله آخر جزیی بودهاند، همچون افزودن تشدید یا صداها، حذف الف، پیوستن یا گسستن کلمات و رسم الخط و نظایر آن. براستی که رفتند و نظیر خود بنگذاشتند...
اهریمن و نامِ او نگون باد...
متن از شایست و ناشایست که ترجمه متنی پهلوی است و چنان که میبینید، «اهریمن» همیشه وارونه نوشته شده است. دوستان آشنا با خطّ و ادبیات پهلوی گفتند که در دستنویسهای پهلوی هم اینگونه است، پس آنچه اینجا به فارسی نو آمده، به واقع انعکاس آن سنّت کهن بوده است.
این سنن خاص کتابت بسیار جالب هستند. برخی سنتهای کتابت نسخ قرآنی که آشنای ماست منتهی به مثال کاتبان یهودی قرون میانه هم در نوشتن کلمه یهوه بسیار حساسیت داشتهاند. هر بار که به این کلمه میرسیدند باید دست خود را میشستند و قلم را عوض میکردند. اسم آن را هم که بر زبان نمیآورند و از آن پیشتر گفتهایم. منتهی، در عالمی خیلی متفاوت، متنی مغولی فارسی، در خصوص اخبار پادشاهان مغول و فرزندان آنها دیده بودم که روشی یگانه داشت و آن این که در شجرهنامه، نام دشمنان پادشاه یا مغضوبین را عامدانه بسیار بدخط مینوشتند و گاه هم مثل این متن ترجمه پهلوی به شکل وارونه... آن خطاط سه گونه خط نوشتی...
متن از شایست و ناشایست که ترجمه متنی پهلوی است و چنان که میبینید، «اهریمن» همیشه وارونه نوشته شده است. دوستان آشنا با خطّ و ادبیات پهلوی گفتند که در دستنویسهای پهلوی هم اینگونه است، پس آنچه اینجا به فارسی نو آمده، به واقع انعکاس آن سنّت کهن بوده است.
این سنن خاص کتابت بسیار جالب هستند. برخی سنتهای کتابت نسخ قرآنی که آشنای ماست منتهی به مثال کاتبان یهودی قرون میانه هم در نوشتن کلمه یهوه بسیار حساسیت داشتهاند. هر بار که به این کلمه میرسیدند باید دست خود را میشستند و قلم را عوض میکردند. اسم آن را هم که بر زبان نمیآورند و از آن پیشتر گفتهایم. منتهی، در عالمی خیلی متفاوت، متنی مغولی فارسی، در خصوص اخبار پادشاهان مغول و فرزندان آنها دیده بودم که روشی یگانه داشت و آن این که در شجرهنامه، نام دشمنان پادشاه یا مغضوبین را عامدانه بسیار بدخط مینوشتند و گاه هم مثل این متن ترجمه پهلوی به شکل وارونه... آن خطاط سه گونه خط نوشتی...
«شبِ اورمزد آمد از ماه دی، ز گفتن بیاسای و بردار می» منتهی «مرا نیست، فرّخ مر آن را که هست» این است که به جای بادههای کهن سراغ این دستنویس کم و بیش هزار ساله قانون مسعودی بیاییم: «نوشته شد به اصفهان، اواخر رمضان ۵۰۱ هجری». میبینید که بیرونی در شمار اعیاد ایرانیان پیش از اسلام، روز اوّل (اورمزد) از ماه دی را «عید خره روز و یُسمّی نودروز» گفته است، «خره روز» که «نود روز» هم نامیده میشود. نام و وجه آن محلّ تامل و تحقیق است و به ظاهر نسبتی دارد با خور و خورشید. در آثار الباقیه هم «خور روز» آمده است...
یلداتان خوش
یلداتان خوش
از مثنوی و غرانیق العُلی...
حکایت غرانیق در قرآن و بحثها در اطراف آن، آشنای علاقمندان مباحث دینی و تاریخی است. سابقه و منابعش خیلی قدیمی است، تاریخ طبری، طبقات ابن سعد، اصنام کلبی و بلکه کهنتر، تفسیر مقاتل بن سلیمان، قرن دوم هجری، از اوّلین تفاسیر قرآن.
مختصر آن که در برخی منابع کهن که ذکر شد آمده که روزی پیامبر در نزدیکی اطراف کعبه نشسته بود و این آیات از سوره نجم را تلاوت کرد: «[53:19] أَ فَرَأَيْتُمُ اللاَّتَ وَ الْعُزَّی [53:20] وَ مَناةَ الثَّالِثَةَ الْأُخْری» و ادامه داد: «تِلکَ الغَرانیقُ العُلی وَ اِنَّ شَفاعتَهُنَّ لَتُرتجَی (لترتضی/ ستُرتجی)» «اینها مرغان بلندپروازند که شفاعتشان امید است». سپس سجده کرد و حاضران هم عموما سجده کردند و مشرکان گفتند: محمّد خدایان ما را به نیکی یاد کرد امّا پیامبر بعد نادم و غمگین شد و گفت که اینها قول شیطان بوده است.
برداشتهای دینی متاخر و معاصر، خصوصا متاثر از دیدگاههای کلامی، این روایت و وقوع تاریخی آن را به کلّ رد میکند منتهی به قول فردوسی «رَوِشْنِ زمانه به یکسان مدان». تا قرن هفتم، حدود عصر مولانا، حکایت چندان محلّ نقد نبوده و دست کم عالم و عارفی چون مولانا با آن مشکلی نداشته و به آن اشاره گذرایی در مثنوی دارد. منتهی در همان ابیات هم میبینیم که نوعی «تغییر گفتمان» در راه است:
هر دکانی راست سودایی دگر / مثنوی دکّانِ فقر است ای پسر
در دکانِ کفشگر چرم است خوب / قالبِ کفش است اگر بینی تو چوب
مثنوی ما دکانِ وحدت است / غیر واحد هر چه بینی آن بت است
بت ستودن بهر دامِ عامه را / همچنان دان کالغَرانیقُ العُلی
خوانْدَش در سورهٔ والنَّجم زود / لیک آن فتنه بُد از سوره نبود
جمله کُفّار آن زمان ساجد شدند / هم سِری بود آن که سَر بر در زدند
بعد از این حرفیست پیچاپیچ و دور / با سلیمان باش و دیوان را مشور...
در میانه سخن میگوید مقصود من جذب عامه نیست. اعتبار سخن عام چه خواهد بودن؟ مثنوی دکان وحدت است و سود و سودای آن در حکایت و تمثیل نیست. اگر زر و زیوری و مثل و تمثیل و داستان و حکایتی در مثنوی هست، مثل چوب است و آهن در دکان کفشگر که به مقصودی دیگر آنجاست. اگر قرار باشد با آن جلب خاطر عام کنند، چون حکایت غرانیق خواهد بود که پیامبر، از شدّت علاقه به دعوت عام، سخنی در قبول شفاعت بتان بگوید، که به واقع از سوره و سخن وحی هم نبود...
میبینیم. سخنی کوتاه میگوید و زود به قول قدما تدارک میکند. سخن خود را میخورد و میگوید که در آن «حرفیست پیچاپیچ و تند» و بهتر است با ورود به آن دیوان را نشوراند! اصل واقعه را قبول دارد منتهی تفسیر خود را میآورد که در آن سِرّی بود که سَرها جذب شوند و به درگاهی فرود آیند، منتهی همان هم اگر به ستودن بتها بیانجامد، فتنه است... و کلمه «فتنه» هم نظر به آیه دیگری دارد که آن را مرتبط با این حکایت دانستهاند، وَ إِنْ کادُوا لَیفْتِنُونَک عَنِ الَّذِی أَوْحَینا إِلَیک لِتَفْتَرِی عَلَینا غَیرَهُ...
بحث غرانیق در حاشیه سخن مولانا در باب مثنوی آمده منتهی همین احتراز از ورود به آن بحث پیچاپیچ نشان میدهد که سخن در این باب داغ بوده است، آن پیچ تغییر گفتمان که گفتیم و البته نظایر متعدد دارد.
امّا فارغ از تاریخ و منابع و بحث وثاقت آنها، از منظر مطالعات صرف متنپژوهانه در این خصوص چه میتوان گفت؟ حرفیست پیچاپیچ و دور، مناسب مجال دیگر.
.
حکایت غرانیق در قرآن و بحثها در اطراف آن، آشنای علاقمندان مباحث دینی و تاریخی است. سابقه و منابعش خیلی قدیمی است، تاریخ طبری، طبقات ابن سعد، اصنام کلبی و بلکه کهنتر، تفسیر مقاتل بن سلیمان، قرن دوم هجری، از اوّلین تفاسیر قرآن.
مختصر آن که در برخی منابع کهن که ذکر شد آمده که روزی پیامبر در نزدیکی اطراف کعبه نشسته بود و این آیات از سوره نجم را تلاوت کرد: «[53:19] أَ فَرَأَيْتُمُ اللاَّتَ وَ الْعُزَّی [53:20] وَ مَناةَ الثَّالِثَةَ الْأُخْری» و ادامه داد: «تِلکَ الغَرانیقُ العُلی وَ اِنَّ شَفاعتَهُنَّ لَتُرتجَی (لترتضی/ ستُرتجی)» «اینها مرغان بلندپروازند که شفاعتشان امید است». سپس سجده کرد و حاضران هم عموما سجده کردند و مشرکان گفتند: محمّد خدایان ما را به نیکی یاد کرد امّا پیامبر بعد نادم و غمگین شد و گفت که اینها قول شیطان بوده است.
برداشتهای دینی متاخر و معاصر، خصوصا متاثر از دیدگاههای کلامی، این روایت و وقوع تاریخی آن را به کلّ رد میکند منتهی به قول فردوسی «رَوِشْنِ زمانه به یکسان مدان». تا قرن هفتم، حدود عصر مولانا، حکایت چندان محلّ نقد نبوده و دست کم عالم و عارفی چون مولانا با آن مشکلی نداشته و به آن اشاره گذرایی در مثنوی دارد. منتهی در همان ابیات هم میبینیم که نوعی «تغییر گفتمان» در راه است:
هر دکانی راست سودایی دگر / مثنوی دکّانِ فقر است ای پسر
در دکانِ کفشگر چرم است خوب / قالبِ کفش است اگر بینی تو چوب
مثنوی ما دکانِ وحدت است / غیر واحد هر چه بینی آن بت است
بت ستودن بهر دامِ عامه را / همچنان دان کالغَرانیقُ العُلی
خوانْدَش در سورهٔ والنَّجم زود / لیک آن فتنه بُد از سوره نبود
جمله کُفّار آن زمان ساجد شدند / هم سِری بود آن که سَر بر در زدند
بعد از این حرفیست پیچاپیچ و دور / با سلیمان باش و دیوان را مشور...
در میانه سخن میگوید مقصود من جذب عامه نیست. اعتبار سخن عام چه خواهد بودن؟ مثنوی دکان وحدت است و سود و سودای آن در حکایت و تمثیل نیست. اگر زر و زیوری و مثل و تمثیل و داستان و حکایتی در مثنوی هست، مثل چوب است و آهن در دکان کفشگر که به مقصودی دیگر آنجاست. اگر قرار باشد با آن جلب خاطر عام کنند، چون حکایت غرانیق خواهد بود که پیامبر، از شدّت علاقه به دعوت عام، سخنی در قبول شفاعت بتان بگوید، که به واقع از سوره و سخن وحی هم نبود...
میبینیم. سخنی کوتاه میگوید و زود به قول قدما تدارک میکند. سخن خود را میخورد و میگوید که در آن «حرفیست پیچاپیچ و تند» و بهتر است با ورود به آن دیوان را نشوراند! اصل واقعه را قبول دارد منتهی تفسیر خود را میآورد که در آن سِرّی بود که سَرها جذب شوند و به درگاهی فرود آیند، منتهی همان هم اگر به ستودن بتها بیانجامد، فتنه است... و کلمه «فتنه» هم نظر به آیه دیگری دارد که آن را مرتبط با این حکایت دانستهاند، وَ إِنْ کادُوا لَیفْتِنُونَک عَنِ الَّذِی أَوْحَینا إِلَیک لِتَفْتَرِی عَلَینا غَیرَهُ...
بحث غرانیق در حاشیه سخن مولانا در باب مثنوی آمده منتهی همین احتراز از ورود به آن بحث پیچاپیچ نشان میدهد که سخن در این باب داغ بوده است، آن پیچ تغییر گفتمان که گفتیم و البته نظایر متعدد دارد.
امّا فارغ از تاریخ و منابع و بحث وثاقت آنها، از منظر مطالعات صرف متنپژوهانه در این خصوص چه میتوان گفت؟ حرفیست پیچاپیچ و دور، مناسب مجال دیگر.
.
هست گربه روزهدار اندر صیام
خفته کرده خویش بهر صیدِ خام...
این بیت مثنوی، با همه اختصار و ایجاز، به ظاهر اشارهای دارد به حکایت «گربهٔ عابد» در کلیله و دمنه.
داستان آن است که در پی بروز اختلافی بین کبک و خرگوش، کبک پیشنهاد میکند که «حَکَمی عدل باید که سخن هر دو جانب بشنود و بر مقتضی انصاف کار دعوی به آخر رساند» و از این رو پیشنهاد میکند که «در این نزدیکی بر لب آب گربهایست متعبّد، روز روزه دارد و شب نماز کند، هرگز خونی نریزد و ایذای حیوانی جایز نشمرد. و افطار او بر آب و گیا مقصور میباشد. قاضی از او عادلتر نخواهیم یافت. نزدیک او رویم تا کار ما فصل کند». چون نزد او میروند، گربهٔ صائم الدهر هر بار به بهانه پیری و ضعف و ناشنوایی میگوید که «نزدیکتر آیید و سخن بلندتر گویید» تا آن جا که «به یک حمله هر دو را بگرفت و بکشت.»
پس از مولانا، حافظ هم در غزل «صوفی نهاد دام و سر حقّه باز کرد» به همین حکایت تلمیحی دارد:
ای کبک خوشخرام کجا میروی بایست / غرّه مشو که گربهٔ زاهد نماز کرد...
این اواخر دیدم که نظامی هم در خسرو و شیرین به همین حکایت «گربهٔ روزهدار با دُرّاج و خرگوش» اشاره کرده است:
ز حرصِ و خورد باید روی برتافت / ز روزه گربه روزی بین که چون یافت!
بیت از قول حکیم بزرگامید آمده است که در چهل بیت به چهل قصه کلیله و دمنه اشاره میکند. میتوان پرسید که آیا نظامی به ترجمه نصرالله منشی نظر داشته است؟ اگر چنین است که نشانه توفیق بسیار آن کتاب بوده است چون انشای اول کلیله و دمنه منشی فقط ده تا پانزده سال پیش از خسرو و شیرین عرضه شده است. این دو البته از منظر جغرافیایی بسیار نزدیک بودهاند. شاید هم نظامی حکایت را از خود منبع عربی گرفته است. هر چه هست، انصاف این است که حکیم بزرگامید، یا به واقع نظامی، حکایت غریبی را در تحذیر از حرص و نمونهای از روزی آوردن روزه انتخاب کرده است!
بیت مثنوی همچنین یادآور حکایت موش و گربهٔ «منسوب به عبید زاکانی» است که البته پس از مولانا بوده است:
گربه آن موش را بکُشت و بخورد / سوی مسجد شدی خرامانا
دست و رو را بشُست و مَسح کشید / ورد میخواند همچو مُلّانا
بارالها که توبه کردم من / ندرّم موش را به دندانا...
موشکی بود در پس منبر / زود بُرد این خبر به موشانا
مژدگانی که گربه تائب شد / زاهد و عابد و مسلمانا...
گربه چون موشکان بدید بخواند / رِزقُکُم فی السّماء حقّانا...
خفته کرده خویش بهر صیدِ خام...
این بیت مثنوی، با همه اختصار و ایجاز، به ظاهر اشارهای دارد به حکایت «گربهٔ عابد» در کلیله و دمنه.
داستان آن است که در پی بروز اختلافی بین کبک و خرگوش، کبک پیشنهاد میکند که «حَکَمی عدل باید که سخن هر دو جانب بشنود و بر مقتضی انصاف کار دعوی به آخر رساند» و از این رو پیشنهاد میکند که «در این نزدیکی بر لب آب گربهایست متعبّد، روز روزه دارد و شب نماز کند، هرگز خونی نریزد و ایذای حیوانی جایز نشمرد. و افطار او بر آب و گیا مقصور میباشد. قاضی از او عادلتر نخواهیم یافت. نزدیک او رویم تا کار ما فصل کند». چون نزد او میروند، گربهٔ صائم الدهر هر بار به بهانه پیری و ضعف و ناشنوایی میگوید که «نزدیکتر آیید و سخن بلندتر گویید» تا آن جا که «به یک حمله هر دو را بگرفت و بکشت.»
پس از مولانا، حافظ هم در غزل «صوفی نهاد دام و سر حقّه باز کرد» به همین حکایت تلمیحی دارد:
ای کبک خوشخرام کجا میروی بایست / غرّه مشو که گربهٔ زاهد نماز کرد...
این اواخر دیدم که نظامی هم در خسرو و شیرین به همین حکایت «گربهٔ روزهدار با دُرّاج و خرگوش» اشاره کرده است:
ز حرصِ و خورد باید روی برتافت / ز روزه گربه روزی بین که چون یافت!
بیت از قول حکیم بزرگامید آمده است که در چهل بیت به چهل قصه کلیله و دمنه اشاره میکند. میتوان پرسید که آیا نظامی به ترجمه نصرالله منشی نظر داشته است؟ اگر چنین است که نشانه توفیق بسیار آن کتاب بوده است چون انشای اول کلیله و دمنه منشی فقط ده تا پانزده سال پیش از خسرو و شیرین عرضه شده است. این دو البته از منظر جغرافیایی بسیار نزدیک بودهاند. شاید هم نظامی حکایت را از خود منبع عربی گرفته است. هر چه هست، انصاف این است که حکیم بزرگامید، یا به واقع نظامی، حکایت غریبی را در تحذیر از حرص و نمونهای از روزی آوردن روزه انتخاب کرده است!
بیت مثنوی همچنین یادآور حکایت موش و گربهٔ «منسوب به عبید زاکانی» است که البته پس از مولانا بوده است:
گربه آن موش را بکُشت و بخورد / سوی مسجد شدی خرامانا
دست و رو را بشُست و مَسح کشید / ورد میخواند همچو مُلّانا
بارالها که توبه کردم من / ندرّم موش را به دندانا...
موشکی بود در پس منبر / زود بُرد این خبر به موشانا
مژدگانی که گربه تائب شد / زاهد و عابد و مسلمانا...
گربه چون موشکان بدید بخواند / رِزقُکُم فی السّماء حقّانا...
Telegram
Majid Soleymani in K-images
لیلة القدر و شب میلاد مسیح...
گرچه «شب قدر است در شبها نهان»، امّا شاید شب قدر، در آغاز آغاز، خیلی از یک شب عید دیگر دور نبوده است، شب عید میلاد مسیح.
دو بند از سرودههای افرم سوری*، در وصف شب تولد مسیح، بسیار نزدیک است به سوره قدر و آنچه به اختصار و ابهام تمام در وصف آن رخداد آسمانی و زمینی آمده است. آن شب خاص که منزلت آن صد برابر بلکه برتر از هزار ماه است، شبی که در آن فرشتگان مقرّب، به امر خداوند، به زمین میآیند، شب جلوهٔ شکوه خداوند بر آسمان و شب صلح و سلام بر زمین تا سحر... همچنان جای تحقیق است امّا این قرابت و شباهت در صورت و مضمون به هر شکل بسیار جالب و قابل توجه است: شب قدر، شب نزول «کلام الله» و شب میلاد مسیح، که خود «کلمة الله» است در تعبیر انجیل و قرآن.
"این شب (عید) را چون شبهای دیگر مگیریم.
شبیست که اجر (و قدر) آن صد برابر است.
(شبی که) فرشتگان و ملایک مقرّب سحرگاه فرود میآیند تا (همراه مومنان) سرودی نو در ستایش خداوند بخوانند.
درود و ستایش خداوند را، بر آسمان
و
صلح و سلام، بندگان پاک او را، بر زمین"
پ.ن.
یک،
افرِم سوری، الهیدان قرن چهارم میلادی و از آبای کلیسا، در نصیبین به دنیا آمد و در اودسا وفات یافت. شهرت او بیشتر به دلیل اشعار و سرودها و نیایشهای مذهبی اوست که در ناحیه شام و بین مسیحیان رواجی گسترده داشته است و شاید از آن جا در بین نصرانیان شبه جزیره. این اشعار را هنوز هم میتوان در مجموعه نیایشهای کلیسایی دید.
ترجمه سرودههای افرم سوری در اینترنت موجود است منتهی در ترجمهها و بسته به متن منبع شمارههای مختلفی دارد. در یک ترجمه فرانسوی شماره بیست و یک و اینجا سرود شانزدهم، در میلاد منجی چاپ قدیمی آن
Éphrem le Syriaque : Hymnes sur la Nativité
دو،
مضمون آن بند آخر در اصل برگرفته از انجیل لوقا است که در سرودها و نیایشهای مختلفی میآید. باب دوم، آیه ۱۴: «مجد و جلال بر خداوند، در اعلی علیین، و صلح و سلامت بر بندگان مورد عنایت او، بر زمین»، و در ترجمه عربی: «المَجدُ للهِ في العُلى، وفي الارضِ السَّلامُ للحائزین رضاهُ»
.
گرچه «شب قدر است در شبها نهان»، امّا شاید شب قدر، در آغاز آغاز، خیلی از یک شب عید دیگر دور نبوده است، شب عید میلاد مسیح.
دو بند از سرودههای افرم سوری*، در وصف شب تولد مسیح، بسیار نزدیک است به سوره قدر و آنچه به اختصار و ابهام تمام در وصف آن رخداد آسمانی و زمینی آمده است. آن شب خاص که منزلت آن صد برابر بلکه برتر از هزار ماه است، شبی که در آن فرشتگان مقرّب، به امر خداوند، به زمین میآیند، شب جلوهٔ شکوه خداوند بر آسمان و شب صلح و سلام بر زمین تا سحر... همچنان جای تحقیق است امّا این قرابت و شباهت در صورت و مضمون به هر شکل بسیار جالب و قابل توجه است: شب قدر، شب نزول «کلام الله» و شب میلاد مسیح، که خود «کلمة الله» است در تعبیر انجیل و قرآن.
"این شب (عید) را چون شبهای دیگر مگیریم.
شبیست که اجر (و قدر) آن صد برابر است.
(شبی که) فرشتگان و ملایک مقرّب سحرگاه فرود میآیند تا (همراه مومنان) سرودی نو در ستایش خداوند بخوانند.
درود و ستایش خداوند را، بر آسمان
و
صلح و سلام، بندگان پاک او را، بر زمین"
پ.ن.
یک،
افرِم سوری، الهیدان قرن چهارم میلادی و از آبای کلیسا، در نصیبین به دنیا آمد و در اودسا وفات یافت. شهرت او بیشتر به دلیل اشعار و سرودها و نیایشهای مذهبی اوست که در ناحیه شام و بین مسیحیان رواجی گسترده داشته است و شاید از آن جا در بین نصرانیان شبه جزیره. این اشعار را هنوز هم میتوان در مجموعه نیایشهای کلیسایی دید.
ترجمه سرودههای افرم سوری در اینترنت موجود است منتهی در ترجمهها و بسته به متن منبع شمارههای مختلفی دارد. در یک ترجمه فرانسوی شماره بیست و یک و اینجا سرود شانزدهم، در میلاد منجی چاپ قدیمی آن
Éphrem le Syriaque : Hymnes sur la Nativité
دو،
مضمون آن بند آخر در اصل برگرفته از انجیل لوقا است که در سرودها و نیایشهای مختلفی میآید. باب دوم، آیه ۱۴: «مجد و جلال بر خداوند، در اعلی علیین، و صلح و سلامت بر بندگان مورد عنایت او، بر زمین»، و در ترجمه عربی: «المَجدُ للهِ في العُلى، وفي الارضِ السَّلامُ للحائزین رضاهُ»
.
Telegram
K-A-Images
❤1👍1
از قدیمیترین اشارات به فتوح اعراب
«حتّی مغان (۱) هم به زیارت غار مقّدس مهد نایل آمدند، امّا ما، ما نمیتوانیم چرا که شمشیر تیز اعراب متجاوز راه بیت لحم را بر ما بسته است، آنجا که دل ما به سوی آن پر میکشد. همچون آدم، که تیغ آتشین کرّوبیان نمیگذاشت که دستش به دروازهٔ باغ عدن رسد (۲)، چون داود که در حسرت جرعهای از آب چاه بیت لحم بود (۳)، ما هم، چون پیشتر (۴)، در محاصره این «هاجریان» کافر (۵)، که ما را به سختی در محاصره گرفتهاند، در شوق دیدن آن مهد مقّدس آه حسرت میکشیم. هیچ کس نمیتواند از صف تیغ آنان بگذرد مگر دل از جان کنده باشد. از این روست که ما اینک، اندوهگینانه، این شب مبارک را در اینجا جشن میگیریم، در کلیسای مادر مقدّس»
نیایش بطریق، یا بگوییم اسقف اورشلیم، سوفرون است به تاریخ یکشنبه، شب نوئل ۶۳۴ میلادی (شوال ۱۳ هجری)، و به ظاهر قدیمیترین اشاره به فتوح اعراب، و البته بسیار کهنتر از روایات خود مسلمانان. سند دیگر هم از خود اوست در نامهای که اندکی پس از این نوشته است.
توضیح بیشتر این که دستهجات اعراب که به اورشلیم رسیدهاند، در حال تکمیل محاصره شهر هستند و راه مسیحیان اورشلیم به بیت لحم (زادگاه مسیح) که در فاصله یک نیمروز راه پیاده است و مسیحیان اورشلیم برای مراسم نوئل به آنجا میرفتهاند، بستهاند. در ادامه از غارت و نهب اعراب میگوید منتهی امیدوار است که این هم، مثل حمله پارسیان، به زودی بگذرد و به پایان آید که البته نمیآید و مشهور است که همین اسقف در نهایت اورشلیم را، با مذاکره و شرایطی به نسبت مطلوبتر، با قبول ذمّه و پرداخت جزیه، تسلیم میکند و بعد هم دیرتر پذیرای خلیفه عمر است در دیدار از شهر.
این سند، تاریخ آغاز فتوحات را هم اندکی تغییر میدهد.
...
و چند نکته دیگر:
۱، مغان، یا مجوسان. اشاره است به آن سه مغ که به شوق دیدار مسیح تا بیت لحم رفتند و حکایتش در انجیل متی آمده است. مقصود این که آنان، از آن راه دور، توانستند به به زادگاه مسیح برسند و ما در یک فرسخی آن نمیتوانیم.
۲، داستان رانده شدن آدم و شمشیر آتشبار کرّوبیان، فرشتگان مقرّب، در کتاب پیدایش، باب سوم
۳، حکایت داود و تشنگی او در میانه رزم و آبی که برایش میآورند و نمیخورد و بر زمین میریزد، در کتاب مقدّس، سموئیل.
۴، میگوید «چون پیشتر»، چرا که فقط چند سالی پیش از آن، اورشلیم و بیت لحم در تصرّف ایرانیان بود.
۵، هاجریان: با اندکی تفاوت لفظ در لغت یونانی، منتهی اصلش همین است و در زبان مسیحیان آن دوره، اشاره به اعراب است و فرزندان هاجر، خدمتکار و بعد همسر ابراهیم. این اسم و «اسماعیلیان» در متون بعدی (همچون آثار یوحنای دمشقی)، دست کم در آغاز، از تحقیر و تخفیفی خالی نیست، همچون «مسلمان» که بنا به نظر علّامه قزوینی به واقع تخفیف «مسلم» است که اعراب بر ایرانیان اسلام آورده اطلاق میکردهاند گرچه بعدها این وجه معنی اندک اندک رنگ باخته است.
.
«حتّی مغان (۱) هم به زیارت غار مقّدس مهد نایل آمدند، امّا ما، ما نمیتوانیم چرا که شمشیر تیز اعراب متجاوز راه بیت لحم را بر ما بسته است، آنجا که دل ما به سوی آن پر میکشد. همچون آدم، که تیغ آتشین کرّوبیان نمیگذاشت که دستش به دروازهٔ باغ عدن رسد (۲)، چون داود که در حسرت جرعهای از آب چاه بیت لحم بود (۳)، ما هم، چون پیشتر (۴)، در محاصره این «هاجریان» کافر (۵)، که ما را به سختی در محاصره گرفتهاند، در شوق دیدن آن مهد مقّدس آه حسرت میکشیم. هیچ کس نمیتواند از صف تیغ آنان بگذرد مگر دل از جان کنده باشد. از این روست که ما اینک، اندوهگینانه، این شب مبارک را در اینجا جشن میگیریم، در کلیسای مادر مقدّس»
نیایش بطریق، یا بگوییم اسقف اورشلیم، سوفرون است به تاریخ یکشنبه، شب نوئل ۶۳۴ میلادی (شوال ۱۳ هجری)، و به ظاهر قدیمیترین اشاره به فتوح اعراب، و البته بسیار کهنتر از روایات خود مسلمانان. سند دیگر هم از خود اوست در نامهای که اندکی پس از این نوشته است.
توضیح بیشتر این که دستهجات اعراب که به اورشلیم رسیدهاند، در حال تکمیل محاصره شهر هستند و راه مسیحیان اورشلیم به بیت لحم (زادگاه مسیح) که در فاصله یک نیمروز راه پیاده است و مسیحیان اورشلیم برای مراسم نوئل به آنجا میرفتهاند، بستهاند. در ادامه از غارت و نهب اعراب میگوید منتهی امیدوار است که این هم، مثل حمله پارسیان، به زودی بگذرد و به پایان آید که البته نمیآید و مشهور است که همین اسقف در نهایت اورشلیم را، با مذاکره و شرایطی به نسبت مطلوبتر، با قبول ذمّه و پرداخت جزیه، تسلیم میکند و بعد هم دیرتر پذیرای خلیفه عمر است در دیدار از شهر.
این سند، تاریخ آغاز فتوحات را هم اندکی تغییر میدهد.
...
و چند نکته دیگر:
۱، مغان، یا مجوسان. اشاره است به آن سه مغ که به شوق دیدار مسیح تا بیت لحم رفتند و حکایتش در انجیل متی آمده است. مقصود این که آنان، از آن راه دور، توانستند به به زادگاه مسیح برسند و ما در یک فرسخی آن نمیتوانیم.
۲، داستان رانده شدن آدم و شمشیر آتشبار کرّوبیان، فرشتگان مقرّب، در کتاب پیدایش، باب سوم
۳، حکایت داود و تشنگی او در میانه رزم و آبی که برایش میآورند و نمیخورد و بر زمین میریزد، در کتاب مقدّس، سموئیل.
۴، میگوید «چون پیشتر»، چرا که فقط چند سالی پیش از آن، اورشلیم و بیت لحم در تصرّف ایرانیان بود.
۵، هاجریان: با اندکی تفاوت لفظ در لغت یونانی، منتهی اصلش همین است و در زبان مسیحیان آن دوره، اشاره به اعراب است و فرزندان هاجر، خدمتکار و بعد همسر ابراهیم. این اسم و «اسماعیلیان» در متون بعدی (همچون آثار یوحنای دمشقی)، دست کم در آغاز، از تحقیر و تخفیفی خالی نیست، همچون «مسلمان» که بنا به نظر علّامه قزوینی به واقع تخفیف «مسلم» است که اعراب بر ایرانیان اسلام آورده اطلاق میکردهاند گرچه بعدها این وجه معنی اندک اندک رنگ باخته است.
.
Telegram
Majid Soleymani in K-images
❤1👍1
آغاپوسی
غزلیست از مولانا که ردیف آن کلمهای یونانیست:
بتاب ای ماه بر یارم بگو یارا اغا پوسی / بزن ای باد بر زلفش که ای زیبا اغا پوسی
گر این جایی گر آن جایی وگر آیی وگر نایی / همه قندی و حلوایی زهی حلوا اغا پوسی
تا بیت آخر:
منم نادان تویی دانا تو باقی را بگو جانا / به گویایی افیغومی به ناگویا اغا پوسی
در متنهای چاپی، شاید متاثر از وزن یا تداعی «اغا» ترکی یا مغولی، کلمه را به صورت «اغا پوسی» مینویسند منتهی صورت درستترش «اغاپو سی» است: Αγαπώ σε
اگاپو (دوست دارم) سی (تو را)
در بیت آخر امّا مولانا کلمه دیگری هم افزوده است: افیغومی... که به احتمال زیاد، و نوع تبدیل گاما به غ در اغاپوسی، صورتیست از αφηγούμαι افِگومِ، به معنیِ «بیان میکنم»، «روایت میکنم».
جالب این که در نسخه چستربیتی، کاتب علامت زده و کلمه را در حاشیه، احتمالا در معنی رایج آن نزد یونانیزبانان قونیه، ترجمه کرده است: «میلافم» و خیلی هم خوب!
به گویایی افیغومی به ناگویا اغاپوسی: به گفتن، لاف عشق تو میزنم، به خاموشی، دوستت دارم... یا نظیر آن.
این که «اغاپوسی» را معنی نکرده احتمالا از آن روست که این ترکیب «دوستت دارم» به زبانهای رایج منطقه، چنان که امروز، نزد عموم مخاطبان آشنا بوده است و البته مولانا جای دیگر هم دارد:
پویسی چَلَبی پویسی ای پوسه اغا پوسی / بی نخوت و ناموسی این دم دلِ ما را جو...
اشاره کنیم که آن ماری شیمل در «من بادم و تو آتش» اغاپوسی را به معنی «محبوب» یا «معشوق» دانسته که نزدیک است، امّا به گمانم دقیق نیست، در لفظ (αγαπητός آگاپیتوس) و معنی.
تفاوت معنای عشق و دوستی در دو صورت آگاپه و فیلیا، صحنه جالبی در انجیل یونانی خلق کرده که جا دارد از آن جدا بنویسیم.
اگر در خاک بنهندم تویی دلدار و دلبندم / وگر بر چرخ آرندم از آن بالا اغا پوسی
اگر بالای کُه باشم چو رهبان عشق تو جویم / وگر در قعر دریاام در آن دریا اغا پوسی
بیا پهلوی من بنشین به رسم و عادت پیشین / بجنبان آن لب شیرین که مولانا اغا پوسی...
همچنین رک: رومیکا
و در خصوص فیلیو و اگاپو در انجیل رک به اینجا.
غزلیست از مولانا که ردیف آن کلمهای یونانیست:
بتاب ای ماه بر یارم بگو یارا اغا پوسی / بزن ای باد بر زلفش که ای زیبا اغا پوسی
گر این جایی گر آن جایی وگر آیی وگر نایی / همه قندی و حلوایی زهی حلوا اغا پوسی
تا بیت آخر:
منم نادان تویی دانا تو باقی را بگو جانا / به گویایی افیغومی به ناگویا اغا پوسی
در متنهای چاپی، شاید متاثر از وزن یا تداعی «اغا» ترکی یا مغولی، کلمه را به صورت «اغا پوسی» مینویسند منتهی صورت درستترش «اغاپو سی» است: Αγαπώ σε
اگاپو (دوست دارم) سی (تو را)
در بیت آخر امّا مولانا کلمه دیگری هم افزوده است: افیغومی... که به احتمال زیاد، و نوع تبدیل گاما به غ در اغاپوسی، صورتیست از αφηγούμαι افِگومِ، به معنیِ «بیان میکنم»، «روایت میکنم».
جالب این که در نسخه چستربیتی، کاتب علامت زده و کلمه را در حاشیه، احتمالا در معنی رایج آن نزد یونانیزبانان قونیه، ترجمه کرده است: «میلافم» و خیلی هم خوب!
به گویایی افیغومی به ناگویا اغاپوسی: به گفتن، لاف عشق تو میزنم، به خاموشی، دوستت دارم... یا نظیر آن.
این که «اغاپوسی» را معنی نکرده احتمالا از آن روست که این ترکیب «دوستت دارم» به زبانهای رایج منطقه، چنان که امروز، نزد عموم مخاطبان آشنا بوده است و البته مولانا جای دیگر هم دارد:
پویسی چَلَبی پویسی ای پوسه اغا پوسی / بی نخوت و ناموسی این دم دلِ ما را جو...
اشاره کنیم که آن ماری شیمل در «من بادم و تو آتش» اغاپوسی را به معنی «محبوب» یا «معشوق» دانسته که نزدیک است، امّا به گمانم دقیق نیست، در لفظ (αγαπητός آگاپیتوس) و معنی.
تفاوت معنای عشق و دوستی در دو صورت آگاپه و فیلیا، صحنه جالبی در انجیل یونانی خلق کرده که جا دارد از آن جدا بنویسیم.
اگر در خاک بنهندم تویی دلدار و دلبندم / وگر بر چرخ آرندم از آن بالا اغا پوسی
اگر بالای کُه باشم چو رهبان عشق تو جویم / وگر در قعر دریاام در آن دریا اغا پوسی
بیا پهلوی من بنشین به رسم و عادت پیشین / بجنبان آن لب شیرین که مولانا اغا پوسی...
همچنین رک: رومیکا
و در خصوص فیلیو و اگاپو در انجیل رک به اینجا.
Telegram
Majid Soleymani in K-images
❤3
رستم و رویینهتن اسفندیار
«این که در شهنامهها آوردهاند / رستم و رویینهتن اسفندیار
تا بدانند این خداوندان مُلک / کز بسی خلق است دنیا یادگار...»
اما در شهنامهها - که دست کم در عهد سعدی بیش از یکی بوده - فراوان داستان آوردهاند، چرا سعدی و بسیاری دیگر حتی تا زمان ما، پیش و بیش از همه یاد رستم و اسفندیار میکنند؟چه عناصری این «کهن گشته داستان» را که کم و بیش در در میانهی این نامهی شهریار جای گرفته است، اینگونه به اوج همه داستانهای شاهنامه میبرد؟ در این خصوص که کتابها نوشتهاند، اما شاید بتوان برخی از آنها را فهرستوار آورد و هم به این بهانه از شاهنامه خواند.
میان جهان این دو یل را چه بود؟
آن چه از ریشه این رویارویی و جوانب پنهان این دشمنی به ایجاز تمام به زبان میآید. تلخیهای قدیمی، چون طعن زال بر لهراسب وقتی تاج از کیخسرو میگیرد «پدرْم آن دلیر گرانمایه مرد / ز ننگ اندران انجمن خاک خورد / که لهراسپ را شاه بایست خواند»... و اینک طعن اسفندیار بر زال «که دستانِ بدگوهر دیوزاد / به گیتی فزونی ندارد نژاد / پذیرفت سامش ز بیبچگی / ز نادانی و دیوی و غرچگی»...
مهمتر شاید اختلاف دینی این دو و این که به ظاهر رستم و زابلستان هرگز از آیین کهن خود بازنگشتهاند و دین بهی را نپذیرفتهاند «چه نازی بدین تاج گشتاسبی؟ بدین تازه آیین لهراسبی؟» و شاید از این روست که همراه جنگهای گشتاسپ و ارجاسپ هم نبودهاند چنان که رستم به جوشن کارزار خود میگوید «...برآسودی از جنگ یک روزگار / کنون کار پیش آمدت سخت باش / به هر جای، پیراهنِ بخت باش».
همی دور مانی ز رسم کَهُن
تضاد بین آیین کهن و نو. این که آیین نو دیگر منشورهای قدیمی را هم به رسمیت نمیشناسد و برخی آن را به تمرکز قدرت و پایان عهد ملوک الطوایفی و پهلوانی تعبیر کردهاند که در عهد بهمن اسفندیار کامل میشود. این است که گشتاسپ در حق رستم میگوید که «به شاهی ز گشتاسپ نارد سخن / که او تاج نو دارد و ما کهن» و یا زال به سیمرغ میگوید که اسفندیار «نجوید همی کشور و تاج و تخت / بر و بار خواهد همی با درخت» و میخواهد که به تمامی آیین جدیدی پی ریزد، چنان که در خطاب رستم به اسفندیار میخوانیم: «بدو گفت رستم که ای پهلوان / نوآیین و نوساز و فرّخ جوان» و یا آنجا که رستم، روی به پردهسرای اسفندیار، عهد شاهان گذشته را میستاید.
پراندیشه شد جان مرد کهن
آن کشاکشهای روحی قهرمانان که براستی بینظیر و موارد آن در شاهنامه و شاید کل ادب پارسی معدود است. مثل رستم که «و گر من دهم دست بند ورا / وگر سرفرازم گزند ورا / دو کار است هر دو به نفرین و بد / گزاینده رسمی، نو آیین و بد». همینطور است از آنِ اسفندیار که «و زین بستگی من جگر خستهام / به پیش تو اندر، کمر بستهام... ولیکن ز فرمان شاه جهان / نپیچم روان آشکار و نهان»
از آرایش بندگی گشتهای
تقابل بین پادشاهی و سرداری... خطاب اسفندیار به رستم که تو «بزرگی ز شاهان من یافتی / چو در بندگی تیز بشتافتی» و پاسخ او که این پادشاهی هم از من است: «گر از یال کاوس خون آمدی / ز پشتش سیاوخش چون آمدی؟ و زو شاه کیخسرو پاک و راد / که لهراسپ را تاج بر سر نهاد» پس «چه نازی بدین تاج گشتاسپی.؟»
تو آنی که گفتی که رویین تنم
قصه رویینتنی اسفندیار و آن چالشی که این ویژگی او در این داستان و حتی خود داستانپرداز برانگیخته... گفتار ابتدایی رستم به اسفندیار که این رویین تنی را به سخره میگیرد «تو در پهلو از خویش بشنیدهای / به گفتار ایشان بگِرویدهای / که تیغ دلیران بر اسفندیار / به آوردگه بر، نیاید به کار» اما بعد آن جا که به زال میگوید «نبُرّد همی جوشن اندر برش / نه آن پارهی پرنیان بر سرش»
که چندین بگویی تو از کارِ بند؟
قصه نام و ننگ. تقابل آیینها و ارزشهای پهلوانی با وظایف بندگی و خدمتگزاری. «بدو گفت رستم گر آوازِ بند / نبودی دل من نگشتی نژند / مرا کُشتن آسانتر آید ز ننگ / وگر بازمانم به جایی ز جنگ»... اما این خاصّ رستم است. پیشتر، شاید در موقعیتی یکسان، اسفندیار هم دست به بند داده بود. سیمرغ هم به رستم میگوید که در مقابل اسفندیار «اگر سر بجا آوری نیست عار»
همان است رستم که دانی همی
شخصیتپردازی قهرمانان داستان که پیش از این رویارویی شکل گرفته چنان که خلق و خوی این دو و حتی اطرافیان آنها به خوبی آشنای ماست. آن حیثیتپرستی رستم که «شوم باز گویم به اسفندیار / کجا کارِ ما را گرفتهست خوار» و سخنان چندباره او به اسفندیار که «و زین نرم گفتن مرا کاهش است» و باز « همی خوار داری تو گفتارِ من» و آن قانونگرایی یا وظیفهپرستی اسفندیار که خواسته یا ناخواسته «بمانم چنین هم به فرمان شاه» و «پدر شهریارست و من کهترم / زفرمان او یک زمان نگذرم» و باز «چگونه کشم سر ز فرمان شاه؟ چگونه گذارم چنین پیشگاه؟»
ادامه در فرسته بعدی...
«این که در شهنامهها آوردهاند / رستم و رویینهتن اسفندیار
تا بدانند این خداوندان مُلک / کز بسی خلق است دنیا یادگار...»
اما در شهنامهها - که دست کم در عهد سعدی بیش از یکی بوده - فراوان داستان آوردهاند، چرا سعدی و بسیاری دیگر حتی تا زمان ما، پیش و بیش از همه یاد رستم و اسفندیار میکنند؟چه عناصری این «کهن گشته داستان» را که کم و بیش در در میانهی این نامهی شهریار جای گرفته است، اینگونه به اوج همه داستانهای شاهنامه میبرد؟ در این خصوص که کتابها نوشتهاند، اما شاید بتوان برخی از آنها را فهرستوار آورد و هم به این بهانه از شاهنامه خواند.
میان جهان این دو یل را چه بود؟
آن چه از ریشه این رویارویی و جوانب پنهان این دشمنی به ایجاز تمام به زبان میآید. تلخیهای قدیمی، چون طعن زال بر لهراسب وقتی تاج از کیخسرو میگیرد «پدرْم آن دلیر گرانمایه مرد / ز ننگ اندران انجمن خاک خورد / که لهراسپ را شاه بایست خواند»... و اینک طعن اسفندیار بر زال «که دستانِ بدگوهر دیوزاد / به گیتی فزونی ندارد نژاد / پذیرفت سامش ز بیبچگی / ز نادانی و دیوی و غرچگی»...
مهمتر شاید اختلاف دینی این دو و این که به ظاهر رستم و زابلستان هرگز از آیین کهن خود بازنگشتهاند و دین بهی را نپذیرفتهاند «چه نازی بدین تاج گشتاسبی؟ بدین تازه آیین لهراسبی؟» و شاید از این روست که همراه جنگهای گشتاسپ و ارجاسپ هم نبودهاند چنان که رستم به جوشن کارزار خود میگوید «...برآسودی از جنگ یک روزگار / کنون کار پیش آمدت سخت باش / به هر جای، پیراهنِ بخت باش».
همی دور مانی ز رسم کَهُن
تضاد بین آیین کهن و نو. این که آیین نو دیگر منشورهای قدیمی را هم به رسمیت نمیشناسد و برخی آن را به تمرکز قدرت و پایان عهد ملوک الطوایفی و پهلوانی تعبیر کردهاند که در عهد بهمن اسفندیار کامل میشود. این است که گشتاسپ در حق رستم میگوید که «به شاهی ز گشتاسپ نارد سخن / که او تاج نو دارد و ما کهن» و یا زال به سیمرغ میگوید که اسفندیار «نجوید همی کشور و تاج و تخت / بر و بار خواهد همی با درخت» و میخواهد که به تمامی آیین جدیدی پی ریزد، چنان که در خطاب رستم به اسفندیار میخوانیم: «بدو گفت رستم که ای پهلوان / نوآیین و نوساز و فرّخ جوان» و یا آنجا که رستم، روی به پردهسرای اسفندیار، عهد شاهان گذشته را میستاید.
پراندیشه شد جان مرد کهن
آن کشاکشهای روحی قهرمانان که براستی بینظیر و موارد آن در شاهنامه و شاید کل ادب پارسی معدود است. مثل رستم که «و گر من دهم دست بند ورا / وگر سرفرازم گزند ورا / دو کار است هر دو به نفرین و بد / گزاینده رسمی، نو آیین و بد». همینطور است از آنِ اسفندیار که «و زین بستگی من جگر خستهام / به پیش تو اندر، کمر بستهام... ولیکن ز فرمان شاه جهان / نپیچم روان آشکار و نهان»
از آرایش بندگی گشتهای
تقابل بین پادشاهی و سرداری... خطاب اسفندیار به رستم که تو «بزرگی ز شاهان من یافتی / چو در بندگی تیز بشتافتی» و پاسخ او که این پادشاهی هم از من است: «گر از یال کاوس خون آمدی / ز پشتش سیاوخش چون آمدی؟ و زو شاه کیخسرو پاک و راد / که لهراسپ را تاج بر سر نهاد» پس «چه نازی بدین تاج گشتاسپی.؟»
تو آنی که گفتی که رویین تنم
قصه رویینتنی اسفندیار و آن چالشی که این ویژگی او در این داستان و حتی خود داستانپرداز برانگیخته... گفتار ابتدایی رستم به اسفندیار که این رویین تنی را به سخره میگیرد «تو در پهلو از خویش بشنیدهای / به گفتار ایشان بگِرویدهای / که تیغ دلیران بر اسفندیار / به آوردگه بر، نیاید به کار» اما بعد آن جا که به زال میگوید «نبُرّد همی جوشن اندر برش / نه آن پارهی پرنیان بر سرش»
که چندین بگویی تو از کارِ بند؟
قصه نام و ننگ. تقابل آیینها و ارزشهای پهلوانی با وظایف بندگی و خدمتگزاری. «بدو گفت رستم گر آوازِ بند / نبودی دل من نگشتی نژند / مرا کُشتن آسانتر آید ز ننگ / وگر بازمانم به جایی ز جنگ»... اما این خاصّ رستم است. پیشتر، شاید در موقعیتی یکسان، اسفندیار هم دست به بند داده بود. سیمرغ هم به رستم میگوید که در مقابل اسفندیار «اگر سر بجا آوری نیست عار»
همان است رستم که دانی همی
شخصیتپردازی قهرمانان داستان که پیش از این رویارویی شکل گرفته چنان که خلق و خوی این دو و حتی اطرافیان آنها به خوبی آشنای ماست. آن حیثیتپرستی رستم که «شوم باز گویم به اسفندیار / کجا کارِ ما را گرفتهست خوار» و سخنان چندباره او به اسفندیار که «و زین نرم گفتن مرا کاهش است» و باز « همی خوار داری تو گفتارِ من» و آن قانونگرایی یا وظیفهپرستی اسفندیار که خواسته یا ناخواسته «بمانم چنین هم به فرمان شاه» و «پدر شهریارست و من کهترم / زفرمان او یک زمان نگذرم» و باز «چگونه کشم سر ز فرمان شاه؟ چگونه گذارم چنین پیشگاه؟»
ادامه در فرسته بعدی...
❤1