والس با بشیر...
حال که از مستند (هنوز ندیده) نزا با دو کارگردان اسرائیلی آن گفتیم، از «والس با بشیر» هم بگوییم، انیمیشن ساخته آری فولمَن، فیلمنامهنویس و کارگردان اسرائیلی، در خصوص قتلعام صبرا و شتیلا.
کارگردان به واقع خود در آنجا بوده، سرباز جوانی که همراه ارتش اسرائیل به سال ۱۹۸۲ تا بیروت میرود. بیست و چند سال پس از واقعه دوستی را میبیند که از کابوسهای شبانه خود میگوید، و موجب میشود که او، در پی یافتن ریشه این خاطرات رنگباخته و دگرگون شده، سراغ دیگر همقطاران و فرماندهان خود برود و از آنها در خصوص آنچه رخ داد، بپرسد. این فیلم، حاصل این جستجو و بازخوانی روایات است.
«بشیر» اشاره دارد به «بشیر جُمَیِّل» رهبر فالانژهای مسیحی که در آن زمان همپیمان اسرائیل بودند. در ماه اوت ۱۸۸۲ مجلس لبنان او را به ریاست جمهوری برگزید، امّا پیش از رسیدن به این منصب، به تاریخ ۱۴ سپتامبر ۱۹۸۲ در انفجاری ترور شد. آریل شارون، وزیر دفاع اسرائیل، که نیروهایش را به بیروت رسانده بود، فالانژها را به انتقام تشویق کرد و آنها دو روز بعد «جهت پاکسازی تروریستها» به آن دو اردوگاه وارد شدند و بین ۱۶ تا ۱۸ سپتامبر مردم را، از زن و کودک و پیر و جوان، تا سه هزار نفر، قتل عام کردند. اسرائیلیها یک سوی اردوگاه بودند و حامی و حاضر و ناظر...
هنوز گزارشها و فیلمهای واقعه هست. یکی از خبرنگاران فرانسوی که دو روز بعد به آنجا رفته حین گزارش به گریه میافتد که این نامش جنگ نیست. یکی دیگر هم که آنجا حضور داشت، ژاک ماری بورژه، در این خصوص کتابی نوشته است که ده سال پیش منتشر شد. همین انیمیشن هم، که سیر وقایع را شرح میدهد، در آخر به تصاویر واقعی پیوند میخورد... در این میان هیچ محاکمهای صورت نگرفت و هیچ اتّفاقی نیفتاد، و هیچ محکومیتی هم. مصاحبه شارون هست که وقتی از مسئولیت او میپرسند، میگوید من از شما تعجب میکنم که به جای حمایت از آزادی و دموکراسی، نگران تروریستها هستید. ما هم اگر آنجا رفتیم، برای آزادی لبنان از دست تروریستها بود... حتی فرمانده فالانژها، ایلی حبیقه، در بازیها سیاسی بر جای ماند تا سال ۲۰۰۲، پس از گردش مواضع، چند روزی پیش از آن که برای شهادت دادن علیه شارون و اطلاع و دستور و حمایت او از این قتل عام به دادگاهی حقوق بشری در بلژیک برود، ترور شد.
صبرا و شتیلا، رقص والس با بشیر، در میانه میدان قتل عام، چهل و چهار سال پیش... و از شباهتها با وقایع نظیر هم نگوییم...
فیلم در یوتیوب هست، به زبانهای مختلف.
.
فیلم نزا
.
فیلم گط
.
حال که از مستند (هنوز ندیده) نزا با دو کارگردان اسرائیلی آن گفتیم، از «والس با بشیر» هم بگوییم، انیمیشن ساخته آری فولمَن، فیلمنامهنویس و کارگردان اسرائیلی، در خصوص قتلعام صبرا و شتیلا.
کارگردان به واقع خود در آنجا بوده، سرباز جوانی که همراه ارتش اسرائیل به سال ۱۹۸۲ تا بیروت میرود. بیست و چند سال پس از واقعه دوستی را میبیند که از کابوسهای شبانه خود میگوید، و موجب میشود که او، در پی یافتن ریشه این خاطرات رنگباخته و دگرگون شده، سراغ دیگر همقطاران و فرماندهان خود برود و از آنها در خصوص آنچه رخ داد، بپرسد. این فیلم، حاصل این جستجو و بازخوانی روایات است.
«بشیر» اشاره دارد به «بشیر جُمَیِّل» رهبر فالانژهای مسیحی که در آن زمان همپیمان اسرائیل بودند. در ماه اوت ۱۸۸۲ مجلس لبنان او را به ریاست جمهوری برگزید، امّا پیش از رسیدن به این منصب، به تاریخ ۱۴ سپتامبر ۱۹۸۲ در انفجاری ترور شد. آریل شارون، وزیر دفاع اسرائیل، که نیروهایش را به بیروت رسانده بود، فالانژها را به انتقام تشویق کرد و آنها دو روز بعد «جهت پاکسازی تروریستها» به آن دو اردوگاه وارد شدند و بین ۱۶ تا ۱۸ سپتامبر مردم را، از زن و کودک و پیر و جوان، تا سه هزار نفر، قتل عام کردند. اسرائیلیها یک سوی اردوگاه بودند و حامی و حاضر و ناظر...
هنوز گزارشها و فیلمهای واقعه هست. یکی از خبرنگاران فرانسوی که دو روز بعد به آنجا رفته حین گزارش به گریه میافتد که این نامش جنگ نیست. یکی دیگر هم که آنجا حضور داشت، ژاک ماری بورژه، در این خصوص کتابی نوشته است که ده سال پیش منتشر شد. همین انیمیشن هم، که سیر وقایع را شرح میدهد، در آخر به تصاویر واقعی پیوند میخورد... در این میان هیچ محاکمهای صورت نگرفت و هیچ اتّفاقی نیفتاد، و هیچ محکومیتی هم. مصاحبه شارون هست که وقتی از مسئولیت او میپرسند، میگوید من از شما تعجب میکنم که به جای حمایت از آزادی و دموکراسی، نگران تروریستها هستید. ما هم اگر آنجا رفتیم، برای آزادی لبنان از دست تروریستها بود... حتی فرمانده فالانژها، ایلی حبیقه، در بازیها سیاسی بر جای ماند تا سال ۲۰۰۲، پس از گردش مواضع، چند روزی پیش از آن که برای شهادت دادن علیه شارون و اطلاع و دستور و حمایت او از این قتل عام به دادگاهی حقوق بشری در بلژیک برود، ترور شد.
صبرا و شتیلا، رقص والس با بشیر، در میانه میدان قتل عام، چهل و چهار سال پیش... و از شباهتها با وقایع نظیر هم نگوییم...
فیلم در یوتیوب هست، به زبانهای مختلف.
.
فیلم نزا
.
فیلم گط
.
Telegram
K-A-Images
❤14👍7🤔1
بسامد واژگان مثنوی، در قیاس با ترجمه مثنوی
در یادداشتی پیشین از این بسامد واژگان مثنوی گفتیم. اینک شاید خالی از فایدهای نباشد تا ببینیم که ترکیب پربسامدترین واژگان مثنوی در ترجمهٔ دقیق نیکلسون چه صورتی مییابد. به واقع این تحلیل تطبیقی، بین متن اصلی یک اثر بلند و برگردان آن، از منظری کلّی و زبانشناختی هم قابل توجّه است. آیا کلمات کلیدی در برگردان یک متن هم بسامد خود را حفظ میکنند؟ یا پراکنده میشوند؟ دامنه واژگان سادهتر میشود یا گستردهتر؟ آیا همنشینی آنها تغییر میکند؟ به قاعده یک حکم کلّی ندارد منتهی به هر شکل دیدن نمونههایی از این جنس، متن و ترجمه بلند و اندیشیده آن، مفید است.
پیشتر آورده بودیم که الفاظ و اسمای مثنوی، در تمام شش دفتر، در حدود ۳۴۳ هزار واژه است که در این میان تعداد واژگان ناتکراری آن، بیش از ۲۸ هزار واژه، در میان آثار ادبی کهن ما رقمی استثنایی است. متن مثنوی در ترجمه انگلیسی، به ۵۴۶ هزار واژه برگردانده شده است، یعنی شصت درصد بیشتر. این تفاوت تا حدّ زیادی ناشی از ساختار متفاوت دو زبان است (به مثال حضور فعّال و پررنگ حرف تعریف و اضافه در زبان انگلیسی) و همچنین شرح و بسط بیشتر در ترجمه علاوه بر افزودن برخی قطعات کوتاه تفسیری در میان ابیات. در این میان تعداد واژگان ناتکراری انگلیسی ۱۹ هزار است. به عبارت دیگر، گستردگی واژگان در متن اصلی، با وجود ایجاز بیشتر، بسیار متنوّعتر از ترجمه آن است.
من در اینجا برای مقایسه فقط بیست و چهار بسامد بالا را از جدول تفصیلی دو متن استخراج کرده و در این نمودار آوردهام. به نظرم نمودار خود گویاست و من فقط به دو سه نکته اشاره کنم. پیشتر دیده بودیم که «جان» بالاترین بسامد را در مثنوی (و دیوان) دارد منتهی در ترجمه نیکلسون God به جای آن نشسته است و این غریب نیست. میتوان تصور کرد که God کم و بیش به جای حق و الله و خدا و یزدان آمده است که همگی از کلمات پرکاربرد مثنوی هستند. از آن سو «جان» احتمالا بین soul و spirit تقسیم شده است.
پس میبینیم که «جان» و «حق» دو کلمه پربسامد محوری در ترجمه کمرنگ شده است و این مهم است. در باب کلمات دیگر میتوان دید که از منظر ترتیب بسامد ترجمهٔ مثنوی برگردان متن اصلی است و معادل پربسامدترین کلمات فارسی در متن انگلیسی هم ظاهر میشود: سر head، دل heart، آب water، شاه king، دست hand، چشم eye، نور light، جهان world، آتش fire و عشق love. در عین حال برخی تفاوتها را هم میبینیم. به مثال کلماتی چون عقل، دید، روز و شب از یک سو و man و people و life و body از سوی دیگر اختلافاتی در بسامد نشان میدهند.
مولانا در دفتر دوم میگوید که:
میشمارم برگهای باغ را / میشمارم بانگ کبک و زاغ را
نیکلسون این بیت را سوالی خوانده بود که آیا باید آن بانگ و برگ بیشمار را بشمارم؟
Shall I number the leaves of the garden? Shall I number the cries of the partridge and the crow?
و با این پرسش گویی ما را مخاطب خود قرار داده است که این نوع پژوهشهای آماری مفید است؟ به گمانم، چنان که پیشتر آوردم، دور از استنتاجهای سهل و ساده و تعمیمهای شتابزده و یکجانبه، آری. با مقایسه کمّی شاخصهاست که میتوان از کم و زیاد گفت و از زوایای متفاوت به متن نظر کرد و همین نوع مطالعات را هم قدم به قدم دقیقتر و قابلاعتمادتر ساخت و در همه حال به خاطر داشت که، هم ز قدرِ تشنگی نتوان برید...
پ.ن.
یادداشتهای دیگر در زمینه:
۱. میشمارم برگهای باغ را... از بسامد واژگان مثنوی
۲، بسامدهای تطبیقی واژگان غزلیات، مولانا و سعدی و حافظ
۳، نسبت و نمودار تکرار اوزان غزلیات مولانا
۴، از بسامد واژگان شاهنامه
۵، از وسعت و دامنه کلمات
در باب خود ترجمه نیکلسون و خصایص آن یادداشت جدایی خواهم آورد.
.
در یادداشتی پیشین از این بسامد واژگان مثنوی گفتیم. اینک شاید خالی از فایدهای نباشد تا ببینیم که ترکیب پربسامدترین واژگان مثنوی در ترجمهٔ دقیق نیکلسون چه صورتی مییابد. به واقع این تحلیل تطبیقی، بین متن اصلی یک اثر بلند و برگردان آن، از منظری کلّی و زبانشناختی هم قابل توجّه است. آیا کلمات کلیدی در برگردان یک متن هم بسامد خود را حفظ میکنند؟ یا پراکنده میشوند؟ دامنه واژگان سادهتر میشود یا گستردهتر؟ آیا همنشینی آنها تغییر میکند؟ به قاعده یک حکم کلّی ندارد منتهی به هر شکل دیدن نمونههایی از این جنس، متن و ترجمه بلند و اندیشیده آن، مفید است.
پیشتر آورده بودیم که الفاظ و اسمای مثنوی، در تمام شش دفتر، در حدود ۳۴۳ هزار واژه است که در این میان تعداد واژگان ناتکراری آن، بیش از ۲۸ هزار واژه، در میان آثار ادبی کهن ما رقمی استثنایی است. متن مثنوی در ترجمه انگلیسی، به ۵۴۶ هزار واژه برگردانده شده است، یعنی شصت درصد بیشتر. این تفاوت تا حدّ زیادی ناشی از ساختار متفاوت دو زبان است (به مثال حضور فعّال و پررنگ حرف تعریف و اضافه در زبان انگلیسی) و همچنین شرح و بسط بیشتر در ترجمه علاوه بر افزودن برخی قطعات کوتاه تفسیری در میان ابیات. در این میان تعداد واژگان ناتکراری انگلیسی ۱۹ هزار است. به عبارت دیگر، گستردگی واژگان در متن اصلی، با وجود ایجاز بیشتر، بسیار متنوّعتر از ترجمه آن است.
من در اینجا برای مقایسه فقط بیست و چهار بسامد بالا را از جدول تفصیلی دو متن استخراج کرده و در این نمودار آوردهام. به نظرم نمودار خود گویاست و من فقط به دو سه نکته اشاره کنم. پیشتر دیده بودیم که «جان» بالاترین بسامد را در مثنوی (و دیوان) دارد منتهی در ترجمه نیکلسون God به جای آن نشسته است و این غریب نیست. میتوان تصور کرد که God کم و بیش به جای حق و الله و خدا و یزدان آمده است که همگی از کلمات پرکاربرد مثنوی هستند. از آن سو «جان» احتمالا بین soul و spirit تقسیم شده است.
پس میبینیم که «جان» و «حق» دو کلمه پربسامد محوری در ترجمه کمرنگ شده است و این مهم است. در باب کلمات دیگر میتوان دید که از منظر ترتیب بسامد ترجمهٔ مثنوی برگردان متن اصلی است و معادل پربسامدترین کلمات فارسی در متن انگلیسی هم ظاهر میشود: سر head، دل heart، آب water، شاه king، دست hand، چشم eye، نور light، جهان world، آتش fire و عشق love. در عین حال برخی تفاوتها را هم میبینیم. به مثال کلماتی چون عقل، دید، روز و شب از یک سو و man و people و life و body از سوی دیگر اختلافاتی در بسامد نشان میدهند.
مولانا در دفتر دوم میگوید که:
میشمارم برگهای باغ را / میشمارم بانگ کبک و زاغ را
نیکلسون این بیت را سوالی خوانده بود که آیا باید آن بانگ و برگ بیشمار را بشمارم؟
Shall I number the leaves of the garden? Shall I number the cries of the partridge and the crow?
و با این پرسش گویی ما را مخاطب خود قرار داده است که این نوع پژوهشهای آماری مفید است؟ به گمانم، چنان که پیشتر آوردم، دور از استنتاجهای سهل و ساده و تعمیمهای شتابزده و یکجانبه، آری. با مقایسه کمّی شاخصهاست که میتوان از کم و زیاد گفت و از زوایای متفاوت به متن نظر کرد و همین نوع مطالعات را هم قدم به قدم دقیقتر و قابلاعتمادتر ساخت و در همه حال به خاطر داشت که، هم ز قدرِ تشنگی نتوان برید...
پ.ن.
یادداشتهای دیگر در زمینه:
۱. میشمارم برگهای باغ را... از بسامد واژگان مثنوی
۲، بسامدهای تطبیقی واژگان غزلیات، مولانا و سعدی و حافظ
۳، نسبت و نمودار تکرار اوزان غزلیات مولانا
۴، از بسامد واژگان شاهنامه
۵، از وسعت و دامنه کلمات
در باب خود ترجمه نیکلسون و خصایص آن یادداشت جدایی خواهم آورد.
.
Telegram
K-A-Images
❤9👍5
از کربن ۱۴ و پوست بیجان...
تاریخگذاری به روش کربن ۱۴ روشی رایج است منتهی نتایج آن در خصوص نسخ قرآنی موجب برخی ابهامات و گاه استنتاجات دلبخواهی شده است.
مختصر بگوییم که روش تعیین تاریخ کربن ۱۴ مبتنیست بر تعیین عمر رادیواکتیو کربن ۱۴، ایزوتوپی ناپایدار از کربن با هشت نوترون در مقابل شش پروتون (و از این رو ۱۴ خوانده میشود). این ایزوتوپ در اصل، به موجب تاثیر برخی پرتوهای کیهانی، از اتم نیتروژن به کربن «جهش» کرده و اندک اندک هم به اصل خود بازمیگردد. نسبت کربن ۱۴ در قیاس با کربن پایدار معمول بسیار اندک است، یعنی یک تریلیونیم، امّا همین هم دی اکسید کربن خود را میسازد و از طریق سنتزهای معمول به گیاه و از آنجا به حیوان و آدمی میرسد. این نسبت، با تقریب زیاد، همیشه در طبیعت یکسان بوده (مگر این اواخر به دلیل برخی فعالیتهای صنعتی و اتمی) و تا وقتی موجودی زنده است با جایگزینی منشا کربنی آن حفظ میشود. پس از مرگ، سنتز دی اکسید کربن در کار نیست و کربن ۱۴ محبوس جایگزین نمیشود و با فعالیت معمول رادیواکتیو خود، کمتر و کمتر میشود. به واقع یکی از نوترونها به پروتون تبدیل میشود و کربن ۱۴ به ازت تبدیل میشود.
پس این روش، خاصِ تعیین تاریخ هر جسم به دور مانده از جان است! آن را نمیتوان برای خنجر و شمشیر و جامدات از اصل بیجان بکار برد بلکه باید منشا گیاهی یا حیوانی یا انسانی داشته باشد همچون پوست و پاپیروس که میگویند:
پوستیام دور مانده من ز گوشت / چون ننالم در فِراق و در عذاب؟
چوب هم گوید بُدم من شاخ سبز / زین من بشکست و بدرید آن رکاب...
و در همه حال تاریخگذاری بر اساس پایه متن کتابت است (نه خود کتابت)، سال تولید پاپیروس، یا قربان شدن گوسفند برای پوست.
در یکی دو دهه اخیر، این روش تحوّل عمدهای دیده و میزان مادّه لازم برای تشخیص عمر از بالای ده گرم به چند گرم رسیده. نمونهها کوچکتر و صدمه به نسخه کمتر است. امّا همچنان روشی مخرّب است به این معنی که آن قطعه آزمایش شده از بین میرود و نمیتوان آن را به نسخه بازگرداند چرا که تبدیل به گاز میشود، گرچه گاز برای آزمایشهای بیشتر حفظ میشود. روش آزمایش چند گونه است. گاه سرعت فعالیت رادیواکتیویته نمونه بررسی میشود، طی چند روز تحت نظر قرار میگیرد تا ببینند که سرعت و نرخ آن در کجای نمودار قرار میگیرد، و گاه مستقیم میزان و درصد کربن ۱۴ باقیمانده توسط سانتریفوژها و طیفسنجهای مختلف خوانده میشود. این نتایج تحلیل میشوند و یک دوره زمانی بر اساس درصد احتمال به دست میآید.
در مثالهایی که آوردهام (که کمی قدیمی شده و باید به روز شود)، میبینیم که نتایج آزمایش نسخه صنعا (گاه برگههای متفاوت) چند بار تکرار شده با نتایج دور و نزدیک. اگر نیمه عمر کربن ۱۴ را در نظر بگیریم، برای یک نسخه قرآنی هزار و سیصد چهارصد ساله، هنوز حدود ۷۵ درصد آن نسبت اولیه در پوست باقیست.
امّا در این میان، افتاد مشکلها... خطای آزمایش چند وجهی است. یکی همان دقّت تشخیص کربنِ ۱۴ باقی مانده در نمونه است یا تشخیص میزان فعالیت آن. دیگر خود معیار نیمه عمر هم محدوده خطایی چهل ساله دارد، و اینجا حدود ده سال با توجه به فاصله تا نیمه عمر. دیگر شرایط پوست و آلودگی است که بر تاریخسنجی آن تاثیر دارد. نکته پیچیدهتر البته واسنجی یا کالیبراسیون است چون آن میزان کربن در مناطق مختلف، به مثال نیمکره شمالی و جنوبی، تفاوتهایی دارد و این همه در نتایج، که اینجا یک ربع قرن تفاوت اساسی ایجاد میکند، تاثیر دارند.
بنابراین گرچه این روش تشخیص در کل بسیار مفید بوده، خصوصا وقتی شواهد و قراین جانبی اندکاند و دست کم محدوده کلّی تاریخی را، چنان که در خصوص همین نسخ هم میبینیم، نشان میدهند امّا آنجا که نیاز به دقّت یا بحث دهه و ربع قرن است عموما و فعلا کافی نیست چون بازه زمانی گاه تا یک قرن را شامل میشود و کوتاه شدن بازه زمانی با کاهش دقّت و درصد احتمال همراه است.
در خصوص نسخ قرآنی، نتایج، یا بگوییم خطای آنها مطابق فرضیات و الگوهای رایج، چنان که در تصویر هم میبینیم، عمدتا به سوی قدمت بیشتر میل دارند و گاه حتی به پیش از اسلام میافتند. تاکید کنیم که مقصود اینجا نه تاریخ کتابت که تاریخ تهیّه پوست است و شاید به چند دهه پیش از کتابت بازگردد. این میل به قدمت یا فرض کهنگی تحقیق شده امّا علل آن محلّ بحث است همچون نسخه مشهور به دایه (حاضنه) که نتایج آزمایش پنجاه تا صد و سی سال پیش از تاریخ انجامه نسخه است.
حاصل این که قطعا این روش تخمین، با آزمایشها و تجمیع و تحلیل دادهها، دقیقتر خواهد شد و خطاهای آن کمتر منتهی در زمینه تاریخگذاری نسخ، این نتایج را باید محتاطانه در کنار مطالعات نسخهشناختی و خصوصا سیر تحوّل متن و حروف دید.
.
پ.ن.
از گوشت و پوست
.
از الله و لله در نسخ کهن
.
از کهنترین خطوط عربی
.
از نسخه صنعا و نمونه دیگر اینجا.
.
تاریخگذاری به روش کربن ۱۴ روشی رایج است منتهی نتایج آن در خصوص نسخ قرآنی موجب برخی ابهامات و گاه استنتاجات دلبخواهی شده است.
مختصر بگوییم که روش تعیین تاریخ کربن ۱۴ مبتنیست بر تعیین عمر رادیواکتیو کربن ۱۴، ایزوتوپی ناپایدار از کربن با هشت نوترون در مقابل شش پروتون (و از این رو ۱۴ خوانده میشود). این ایزوتوپ در اصل، به موجب تاثیر برخی پرتوهای کیهانی، از اتم نیتروژن به کربن «جهش» کرده و اندک اندک هم به اصل خود بازمیگردد. نسبت کربن ۱۴ در قیاس با کربن پایدار معمول بسیار اندک است، یعنی یک تریلیونیم، امّا همین هم دی اکسید کربن خود را میسازد و از طریق سنتزهای معمول به گیاه و از آنجا به حیوان و آدمی میرسد. این نسبت، با تقریب زیاد، همیشه در طبیعت یکسان بوده (مگر این اواخر به دلیل برخی فعالیتهای صنعتی و اتمی) و تا وقتی موجودی زنده است با جایگزینی منشا کربنی آن حفظ میشود. پس از مرگ، سنتز دی اکسید کربن در کار نیست و کربن ۱۴ محبوس جایگزین نمیشود و با فعالیت معمول رادیواکتیو خود، کمتر و کمتر میشود. به واقع یکی از نوترونها به پروتون تبدیل میشود و کربن ۱۴ به ازت تبدیل میشود.
پس این روش، خاصِ تعیین تاریخ هر جسم به دور مانده از جان است! آن را نمیتوان برای خنجر و شمشیر و جامدات از اصل بیجان بکار برد بلکه باید منشا گیاهی یا حیوانی یا انسانی داشته باشد همچون پوست و پاپیروس که میگویند:
پوستیام دور مانده من ز گوشت / چون ننالم در فِراق و در عذاب؟
چوب هم گوید بُدم من شاخ سبز / زین من بشکست و بدرید آن رکاب...
و در همه حال تاریخگذاری بر اساس پایه متن کتابت است (نه خود کتابت)، سال تولید پاپیروس، یا قربان شدن گوسفند برای پوست.
در یکی دو دهه اخیر، این روش تحوّل عمدهای دیده و میزان مادّه لازم برای تشخیص عمر از بالای ده گرم به چند گرم رسیده. نمونهها کوچکتر و صدمه به نسخه کمتر است. امّا همچنان روشی مخرّب است به این معنی که آن قطعه آزمایش شده از بین میرود و نمیتوان آن را به نسخه بازگرداند چرا که تبدیل به گاز میشود، گرچه گاز برای آزمایشهای بیشتر حفظ میشود. روش آزمایش چند گونه است. گاه سرعت فعالیت رادیواکتیویته نمونه بررسی میشود، طی چند روز تحت نظر قرار میگیرد تا ببینند که سرعت و نرخ آن در کجای نمودار قرار میگیرد، و گاه مستقیم میزان و درصد کربن ۱۴ باقیمانده توسط سانتریفوژها و طیفسنجهای مختلف خوانده میشود. این نتایج تحلیل میشوند و یک دوره زمانی بر اساس درصد احتمال به دست میآید.
در مثالهایی که آوردهام (که کمی قدیمی شده و باید به روز شود)، میبینیم که نتایج آزمایش نسخه صنعا (گاه برگههای متفاوت) چند بار تکرار شده با نتایج دور و نزدیک. اگر نیمه عمر کربن ۱۴ را در نظر بگیریم، برای یک نسخه قرآنی هزار و سیصد چهارصد ساله، هنوز حدود ۷۵ درصد آن نسبت اولیه در پوست باقیست.
امّا در این میان، افتاد مشکلها... خطای آزمایش چند وجهی است. یکی همان دقّت تشخیص کربنِ ۱۴ باقی مانده در نمونه است یا تشخیص میزان فعالیت آن. دیگر خود معیار نیمه عمر هم محدوده خطایی چهل ساله دارد، و اینجا حدود ده سال با توجه به فاصله تا نیمه عمر. دیگر شرایط پوست و آلودگی است که بر تاریخسنجی آن تاثیر دارد. نکته پیچیدهتر البته واسنجی یا کالیبراسیون است چون آن میزان کربن در مناطق مختلف، به مثال نیمکره شمالی و جنوبی، تفاوتهایی دارد و این همه در نتایج، که اینجا یک ربع قرن تفاوت اساسی ایجاد میکند، تاثیر دارند.
بنابراین گرچه این روش تشخیص در کل بسیار مفید بوده، خصوصا وقتی شواهد و قراین جانبی اندکاند و دست کم محدوده کلّی تاریخی را، چنان که در خصوص همین نسخ هم میبینیم، نشان میدهند امّا آنجا که نیاز به دقّت یا بحث دهه و ربع قرن است عموما و فعلا کافی نیست چون بازه زمانی گاه تا یک قرن را شامل میشود و کوتاه شدن بازه زمانی با کاهش دقّت و درصد احتمال همراه است.
در خصوص نسخ قرآنی، نتایج، یا بگوییم خطای آنها مطابق فرضیات و الگوهای رایج، چنان که در تصویر هم میبینیم، عمدتا به سوی قدمت بیشتر میل دارند و گاه حتی به پیش از اسلام میافتند. تاکید کنیم که مقصود اینجا نه تاریخ کتابت که تاریخ تهیّه پوست است و شاید به چند دهه پیش از کتابت بازگردد. این میل به قدمت یا فرض کهنگی تحقیق شده امّا علل آن محلّ بحث است همچون نسخه مشهور به دایه (حاضنه) که نتایج آزمایش پنجاه تا صد و سی سال پیش از تاریخ انجامه نسخه است.
حاصل این که قطعا این روش تخمین، با آزمایشها و تجمیع و تحلیل دادهها، دقیقتر خواهد شد و خطاهای آن کمتر منتهی در زمینه تاریخگذاری نسخ، این نتایج را باید محتاطانه در کنار مطالعات نسخهشناختی و خصوصا سیر تحوّل متن و حروف دید.
.
پ.ن.
از گوشت و پوست
.
از الله و لله در نسخ کهن
.
از کهنترین خطوط عربی
.
از نسخه صنعا و نمونه دیگر اینجا.
.
Telegram
K-A-Images
❤11👍3
مُلکیست محنت تو و خلقیست منتظر / این کار دولت است کنون تا که را رسد
بیگانه گر هزار بود و آشنا یکی / تیر بلای دوست به آن آشنا رسد...
این دو بیت که از قول شمس تبریزی در مقالات (ص ۶۱۴) آمده، در این زمانه محنتزده ما مصداق و معنای روشنتری هم یافته است. حکومت و دولتی که حاصل مُلکرانی آن جز محنتِ خلقِ منتظر نبوده است.
امّا شاعر این ابیات رفیع الدّین مسعود لُنبانی، از شعرای قرن ششم است. لُنبان از روستاهای اطراف اصفهان بوده است. دولتشاه سمرقندی میگوید که دیوان او «در عراق عجم بسيار محترم بود، اما در خراسان و ماوراءالنهر متروک بود»، و از این رو عجیب نیست که شعر او بیشتر در ذهن و خاطر شمس بوده باشد تا مولانا.
دولتشاه آورده که در اوان جوانی وفات یافت امّا رضا قلیخان هدایت در مجمع الفصحا این را هم افزوده که «گویند در دنباله محمل یکی از اهل حرم پادشاه میرفته او را سهواً به تیر زده شهید کردهاند». نمیدانیم روایت اصلی دارد یا نه، خصوصا که یادآور تیر خوردن امیر معزّی شاعر است در شکارگاه سنجر. بعید نیست که آن را ملهم از همین ابیات ساخته باشند امّا هر چه هست گویی حکایت خود اوست، شاعری در انتظار اقبال و دولت و نعمت و آمدن تیر بلا از «هوا» و یافتن این یک آشنا در میان هزار بیگانه...
جانا حدیث عشق به گوشت كجا رسد؟ هرگز بود كه دولت وصلت به ما رسد؟
من كیستم كه صافی وصلت كنم طمع / اینم نه بس كه دُردی هجرت مرا رسد؟
خاک رهت به دیده رسد؟ نی چه جای آن / هرگز چنین سزا به من ناسزا رسد؟
الحق رسید آنچه رسید از هوا به من / آری به مردم آنچه رسد از هوا رسد
پشتم دو تا شد از غم و هم نیست روی آنک / دستم یكی بدان سرِ زلف دو تا رسد
جانم چو شمع در شب هجرت به لب رسید / چون نیست روز وصل تو بگذار تا رسد
گر صدهزار پاره كنند این دل مرا / هر پاره را ز عشق تو سوزی جدا رسد
بیگانه ار هزار بود آشنا یكی / تیرت به اتّفاق بدان آشنا رسد
مُلكیست محنت تو و خلقیست منتظر / این كار دولت است كنون تا كه را رسد...
بیفزایم که این ابیات در دیوان رفیع الدین لنبانی (به اهتمام تقی بینش، نشر پاژنگ، ۱۳۶۹) در بخش ملحقات و به نقل از تذکره دولتشاه آمده است.
تصحیح: دوست عزیز، جناب علی میرافضلی در توضیح عالمانهای اشاره کردند که این ابیات، با تفاوتهایی، در اصل متعلق به سیدحسن غزنوی است و نه رفیع الدین لنبانی، که در تذکره دولتشاه و چند منبع دیگر به او نسبت داده شده. همین طور است. تصویری از آن را در دیوان سیدحسن غزنوی آوردهام.
پ.ن:
۱، بیت سعدی شیراز در مقالات شمس تبریز
.
۲، ما رَخت غریبانه ز کوی تو کشیدیم...
.
۳. قُل للیلی طُل...
.
بیگانه گر هزار بود و آشنا یکی / تیر بلای دوست به آن آشنا رسد...
این دو بیت که از قول شمس تبریزی در مقالات (ص ۶۱۴) آمده، در این زمانه محنتزده ما مصداق و معنای روشنتری هم یافته است. حکومت و دولتی که حاصل مُلکرانی آن جز محنتِ خلقِ منتظر نبوده است.
امّا شاعر این ابیات رفیع الدّین مسعود لُنبانی، از شعرای قرن ششم است. لُنبان از روستاهای اطراف اصفهان بوده است. دولتشاه سمرقندی میگوید که دیوان او «در عراق عجم بسيار محترم بود، اما در خراسان و ماوراءالنهر متروک بود»، و از این رو عجیب نیست که شعر او بیشتر در ذهن و خاطر شمس بوده باشد تا مولانا.
دولتشاه آورده که در اوان جوانی وفات یافت امّا رضا قلیخان هدایت در مجمع الفصحا این را هم افزوده که «گویند در دنباله محمل یکی از اهل حرم پادشاه میرفته او را سهواً به تیر زده شهید کردهاند». نمیدانیم روایت اصلی دارد یا نه، خصوصا که یادآور تیر خوردن امیر معزّی شاعر است در شکارگاه سنجر. بعید نیست که آن را ملهم از همین ابیات ساخته باشند امّا هر چه هست گویی حکایت خود اوست، شاعری در انتظار اقبال و دولت و نعمت و آمدن تیر بلا از «هوا» و یافتن این یک آشنا در میان هزار بیگانه...
جانا حدیث عشق به گوشت كجا رسد؟ هرگز بود كه دولت وصلت به ما رسد؟
من كیستم كه صافی وصلت كنم طمع / اینم نه بس كه دُردی هجرت مرا رسد؟
خاک رهت به دیده رسد؟ نی چه جای آن / هرگز چنین سزا به من ناسزا رسد؟
الحق رسید آنچه رسید از هوا به من / آری به مردم آنچه رسد از هوا رسد
پشتم دو تا شد از غم و هم نیست روی آنک / دستم یكی بدان سرِ زلف دو تا رسد
جانم چو شمع در شب هجرت به لب رسید / چون نیست روز وصل تو بگذار تا رسد
گر صدهزار پاره كنند این دل مرا / هر پاره را ز عشق تو سوزی جدا رسد
بیگانه ار هزار بود آشنا یكی / تیرت به اتّفاق بدان آشنا رسد
مُلكیست محنت تو و خلقیست منتظر / این كار دولت است كنون تا كه را رسد...
بیفزایم که این ابیات در دیوان رفیع الدین لنبانی (به اهتمام تقی بینش، نشر پاژنگ، ۱۳۶۹) در بخش ملحقات و به نقل از تذکره دولتشاه آمده است.
تصحیح: دوست عزیز، جناب علی میرافضلی در توضیح عالمانهای اشاره کردند که این ابیات، با تفاوتهایی، در اصل متعلق به سیدحسن غزنوی است و نه رفیع الدین لنبانی، که در تذکره دولتشاه و چند منبع دیگر به او نسبت داده شده. همین طور است. تصویری از آن را در دیوان سیدحسن غزنوی آوردهام.
پ.ن:
۱، بیت سعدی شیراز در مقالات شمس تبریز
.
۲، ما رَخت غریبانه ز کوی تو کشیدیم...
.
۳. قُل للیلی طُل...
.
Telegram
K-A-Images
❤12👍2
«گفتند که ما که ماهیان این دریاییم، اوّل در این دریای حیات بودهایم...
جواب آمد که ای ماهیان! اگر چه ماهی قدرِ آب داند... اما بدان صفت و بدان سوز و بدان گرمی و جانسپاری و ناله و خونابه باریدن و جگر بریان داشتن نباشد که آن ماهیای که موج او را به خشکی افکند و مدّتهای دراز بر خاکِ گرم و ریگ سوزان میطپد که: «لایموتُ فیها و لایَحیی».
امکان زیستن بی دریا (نی) و امکان مُردن نی، از امید رسیدن به دریا».
استفاده خاصّ مولانا از این آیه، در مجالس سبعه. این گفتارها، مطابق همه شواهد، از مجالس اوّلیه اوست، پیش از دیدار با شمس.
.
جواب آمد که ای ماهیان! اگر چه ماهی قدرِ آب داند... اما بدان صفت و بدان سوز و بدان گرمی و جانسپاری و ناله و خونابه باریدن و جگر بریان داشتن نباشد که آن ماهیای که موج او را به خشکی افکند و مدّتهای دراز بر خاکِ گرم و ریگ سوزان میطپد که: «لایموتُ فیها و لایَحیی».
امکان زیستن بی دریا (نی) و امکان مُردن نی، از امید رسیدن به دریا».
استفاده خاصّ مولانا از این آیه، در مجالس سبعه. این گفتارها، مطابق همه شواهد، از مجالس اوّلیه اوست، پیش از دیدار با شمس.
.
Telegram
کاریز
«نه بمیرد اندر آنجا و نه بزید...»
از ترجمه کهن تفسیر طبری که دیروز میخواندم و گویی وصف این عذاب دوزخ را پیشتر چنین ندیده بودم.
در برگردان عبارتی که دو بار در قرآن آمده است: «لَا يَمُوتُ فِيهَا وَلَا يَحْيَى»...
در نسخه تصویر: پس نمیرد در آن (که برهد)،…
از ترجمه کهن تفسیر طبری که دیروز میخواندم و گویی وصف این عذاب دوزخ را پیشتر چنین ندیده بودم.
در برگردان عبارتی که دو بار در قرآن آمده است: «لَا يَمُوتُ فِيهَا وَلَا يَحْيَى»...
در نسخه تصویر: پس نمیرد در آن (که برهد)،…
❤18
پیش از دعا، آمین کند...
جهت یادآوری و تمرین، با ابجدخوانی، سعی میکردم که با خواندن کلمات یونانی این عکس روی جلد کتاب مقدّس اورشلیم، ببینم که آن متن چیست و از کدام کتاب است. فکر کردم چند نکته عمومی آن را هم اینجا بیاورم.
اولین نکتهای که در این متون یونانی قدیم به چشم میخورد این است که کلمات با فاصله از هم جدا نمیشوند. میبینید، یک سری حروف همه به دنبال هم. واضح است که آشنایان به هر شکل کلمات را تشخیص میدهند، مثل خط چینی که هجاها پشت سر هم میآید.
دیگر این که متون قدیمی حروف بزرگ را استفاده میکردهاند. این حروف کوچک که ما حتی خارج از آموزش زبان، به عنوان نمادها در ریاضیات و دیگر علوم به کار میبریم و میشناسیم، هنوز به تمامی شکل نگرفته بودند. این طبقهبندی امروزی هم متاخر است. همین جا هم میبینیم که امگا به صورت کوچک آمده یا صورتی از سیگما که متفاوت است با شکل رایج کوچک و بزرگ آن. این سنّت نوشتن حروف بزرگ امروزه منحصر است به عناوین.
دیگر این که حروف کلمات بین خطوط میشکند، یعنی ای بسا چند حرف یک کلمه به خط بعدی رود که البته در متون لاتین تا پیش از حروفچینی و تنظیمات کامپیوتری رایج بود و در نسخههای اولیه قرآن هم دیده میشود.
امّا این کدام متن است؟ آن خطّ زیر عنوان روشن است و یاریگر: «آمِن لِگو سُی»، آمین، به تو میگویم... و این نوع گفتار، خاصّ عیسی است در اناجیل که آمین را، به جای پایان چنان که در نیایشها رایج است، در آغاز کلام خود به نشانه امری قطعی و محقق میآورد و در چند جا تکرار شده است. بهرحال همین کمک میکند به جستجو و یافتن آن در متن اصلی.
ضبط یونانی این تصویر و معادل فارسی آنها را در جدولی آوردم. در زبان یونانی، جایگاه کلمات در جمله، از تاکید که بگذریم، چندان اهمّیتی ندارد چون نقش عموم کلمات، از حرف و اسم و فعل و صفت، در تصریف آنها منعکس است، کم و بیش همچون عربی. از این رو ترجمه لغوی آنها به فارسی غریب مینماید. عباراتی که پررنگ کردهام، در متن تصویر آمده و دیده میشود. همین نسخه هم با متن مصحح رایج امروزی تفاوتهای اندکی نشان میدهد.
به هر شکل، متن پارهای از آیات دوم و سوم باب سوم انجیل یوحنا است. نیکودموس، از فریسیان و از سران یهود، شب هنگام نزد عیسی آمد و او را گفت: «استاد، میدانیم که تو معلّمی هستی که از جانب خداوند آمدهای. زیرا کسی نمیتواند این آیاتی که تو مینمایانی بنمایاند مگر آن که از جانب خداوند باشد. عیسی او را گفت: آمین، آمین، تو را میگویم. تا کسی از نو زاده نشود، ملکوت خدای را نتواند دید...»
این زادن دوباره در ادب عرفانی ما هم منعکس است، با کلمات و ادبیاتی متاثر از انجیل، از جمله در مقالات شمس «این یک زاد است که تو دیدی. با تو در این زاد همه حیوانات شارکند. اگر تو را همین یک زاد بودی ازیشان تمیزی نیافتی. لایطأ بساط الرحمن و لم یعرج (یلج) علی الملکوت من لم یولَد مرّتَین...»
پ.ن.
در باب روی دیگر و متن عبری آن رک: از کوروش و داریوش و اخشورش...
.
و این ویدیو: کتاب مقدس اورشلیم و خطوط کهن عبری و یونانی
.
و عنوان؟ نظر به بیت مولانا که:
گوید بگو یا ذا الوفا اغفر لذنب قد هفا / چون بنده آید در دعا او در نهان آمین کند
آمین او آن است کاو اندر دعا ذوقش دهد / او را برون و اندرون شیرین و خوش چون تین کند...
.
جهت یادآوری و تمرین، با ابجدخوانی، سعی میکردم که با خواندن کلمات یونانی این عکس روی جلد کتاب مقدّس اورشلیم، ببینم که آن متن چیست و از کدام کتاب است. فکر کردم چند نکته عمومی آن را هم اینجا بیاورم.
اولین نکتهای که در این متون یونانی قدیم به چشم میخورد این است که کلمات با فاصله از هم جدا نمیشوند. میبینید، یک سری حروف همه به دنبال هم. واضح است که آشنایان به هر شکل کلمات را تشخیص میدهند، مثل خط چینی که هجاها پشت سر هم میآید.
دیگر این که متون قدیمی حروف بزرگ را استفاده میکردهاند. این حروف کوچک که ما حتی خارج از آموزش زبان، به عنوان نمادها در ریاضیات و دیگر علوم به کار میبریم و میشناسیم، هنوز به تمامی شکل نگرفته بودند. این طبقهبندی امروزی هم متاخر است. همین جا هم میبینیم که امگا به صورت کوچک آمده یا صورتی از سیگما که متفاوت است با شکل رایج کوچک و بزرگ آن. این سنّت نوشتن حروف بزرگ امروزه منحصر است به عناوین.
دیگر این که حروف کلمات بین خطوط میشکند، یعنی ای بسا چند حرف یک کلمه به خط بعدی رود که البته در متون لاتین تا پیش از حروفچینی و تنظیمات کامپیوتری رایج بود و در نسخههای اولیه قرآن هم دیده میشود.
امّا این کدام متن است؟ آن خطّ زیر عنوان روشن است و یاریگر: «آمِن لِگو سُی»، آمین، به تو میگویم... و این نوع گفتار، خاصّ عیسی است در اناجیل که آمین را، به جای پایان چنان که در نیایشها رایج است، در آغاز کلام خود به نشانه امری قطعی و محقق میآورد و در چند جا تکرار شده است. بهرحال همین کمک میکند به جستجو و یافتن آن در متن اصلی.
ضبط یونانی این تصویر و معادل فارسی آنها را در جدولی آوردم. در زبان یونانی، جایگاه کلمات در جمله، از تاکید که بگذریم، چندان اهمّیتی ندارد چون نقش عموم کلمات، از حرف و اسم و فعل و صفت، در تصریف آنها منعکس است، کم و بیش همچون عربی. از این رو ترجمه لغوی آنها به فارسی غریب مینماید. عباراتی که پررنگ کردهام، در متن تصویر آمده و دیده میشود. همین نسخه هم با متن مصحح رایج امروزی تفاوتهای اندکی نشان میدهد.
به هر شکل، متن پارهای از آیات دوم و سوم باب سوم انجیل یوحنا است. نیکودموس، از فریسیان و از سران یهود، شب هنگام نزد عیسی آمد و او را گفت: «استاد، میدانیم که تو معلّمی هستی که از جانب خداوند آمدهای. زیرا کسی نمیتواند این آیاتی که تو مینمایانی بنمایاند مگر آن که از جانب خداوند باشد. عیسی او را گفت: آمین، آمین، تو را میگویم. تا کسی از نو زاده نشود، ملکوت خدای را نتواند دید...»
این زادن دوباره در ادب عرفانی ما هم منعکس است، با کلمات و ادبیاتی متاثر از انجیل، از جمله در مقالات شمس «این یک زاد است که تو دیدی. با تو در این زاد همه حیوانات شارکند. اگر تو را همین یک زاد بودی ازیشان تمیزی نیافتی. لایطأ بساط الرحمن و لم یعرج (یلج) علی الملکوت من لم یولَد مرّتَین...»
پ.ن.
در باب روی دیگر و متن عبری آن رک: از کوروش و داریوش و اخشورش...
.
و این ویدیو: کتاب مقدس اورشلیم و خطوط کهن عبری و یونانی
.
و عنوان؟ نظر به بیت مولانا که:
گوید بگو یا ذا الوفا اغفر لذنب قد هفا / چون بنده آید در دعا او در نهان آمین کند
آمین او آن است کاو اندر دعا ذوقش دهد / او را برون و اندرون شیرین و خوش چون تین کند...
.
Telegram
K-A-Images
❤13👍3
در بیان و یادآوری آن که زادروز مولانا در نیمهٔ ماه مهر بوده است، و نه در سی سپتامبر یا هشتم مهرماه...
.
.
Telegram
کاریز
از زادروز مولانا و تبدیل تقویمها
«سیام سپتامبر» سالگرد زادروز مولاناست. براستی هست؟ از کران تا به کرانِ اینترنت و حتی مراجع مهم را ببینید، میخوانید که تاریخ زادروز مولانا سی سپتامبر ۱۲۰۷ است و بر همین اساس معادل آن در تقویم ما بر هشتم یا نهم مهر، بسته…
«سیام سپتامبر» سالگرد زادروز مولاناست. براستی هست؟ از کران تا به کرانِ اینترنت و حتی مراجع مهم را ببینید، میخوانید که تاریخ زادروز مولانا سی سپتامبر ۱۲۰۷ است و بر همین اساس معادل آن در تقویم ما بر هشتم یا نهم مهر، بسته…
❤5
از بلخ و وخش،
و زادگاه مولانا
در مثنوی میگفت که «در درخشی کی توان شد سوی وخش؟» نه، نمیتوان به امید درخشی که «نه به نورش نامه تانی خواندن، نه به منزل اسب دانی راندن» از قونیه در اقصای غرب، تا وخش، دورترین نواحیِ شرق عالم اسلام رفت. اما چرا باید به سوی وخش رفت؟ شاید چون خودش هم از آنجا آمده بود، یا همانجا به این عالم آمده بود. جایی در محدوده بلخ و وخش و سمرقند که اگر به آنجا بازنگشت، مژده میداد که زین پس «ز قونیه بتابد نور عشق، تا سمرقند و بخارا ساعتی».
منابع قدیم، یکصدا زادگاه مولانا را بلخ میدانند گرچه این منابع هم گویا همگی به یک ماخذ بازمیگردند که مناقب افلاکی است و صراحت دارد که «ولادت حضرت مولانا در بلخ سادسِ ربیع الاوّل بوده لسنة اربع و ستّمایه». پیش از او، سپهسالار، نام شهر را نیاورده است. جامی هم در نفحات الانس به احتمال زیاد از افلاکی گرفته است که «ولادت خدمت مولانا در بلخ بوده است». این سو و آن سو، در میانهٔ نسخ هم یادداشتهایی میبینیم که «ولادت سلطان الاولیا و الکاملین، قطب العارفین، مولانا جلال الحق و الدین وارث علم سیّد المرسلین در شهر بلخ...». پس در این باره، دست کم در منابع کهن، تردیدی نبوده است.
از سوی دیگر، این خاندان ریشههای کهن در بلخ داشتهاند. مولانا در دیباچه مثنوی خود را بلخی میخواند: «العبد الضعیف المحتاج الی رحمة الله تعالی محمّد بن محمّد بن الحسین البلخی». سپهسالار مینویسد «و تمامت اجداد حضرت ایشان علماء و مفتیان بودند و در شهر بلخ...». سلطان ولد در ابتدانامه، افتخار میکند که «هم مرا والدم ز عشقِ پدر، کرد همنام آن شهِ سرور (یعنی بهاء ولد)» که «بود از شهر بلخ ابا عن جدّ»...
پس چیست آن کاین گفتگو را مقتضیست؟ و موجب تردید چه بوده؟ این که بهاء ولد در یادداشتهای خود میگوید که در سال ششصد هجری، چهار سال پیش از تولّد مولانا، در وخش بوده است: «ملک غور به در وخش آمد فى شوّال سنۀ ستمائة».
این اقامت موقّت گویا پنج شش سالی طول کشیده است، در شهری که آن را هم هیچ دوست نداشته است: «به دلم آمد که به وخش چگونه (ماندهام) ديگران به سمرقند و بغداد و بلخ به شهرهاى جليل مىباشند، من در اين کُنجى مانده بىصورت و بىزينت و خامل الذّکر (گمنام)» و گاه خود را تسکین میداده که «بنده را... بر آن که سراى من به وخش باشد چه کار؟ بنده را با دل نهادن [چه کار]» و این همه تشدید میشده با دشمنی و بیحرمتی که از قاضی وخش میدیده است که چون حکم و فتوای بهاء ولد را با امضای «سلطان العلما» به نزدش میبردند: «قاضى (خط میزد و) محو مىکرد سلطان العلمایى مرا» و این که در مجالس «مىرنجیدم که قاضى مرا برنخاست...» و این همه در حدود سالهای ولادت مولاناست...
حاصل این که محتمل است مولانا در وخش به دنیا آمده باشد اما به ظاهر چون این سفر موقّت بوده و برای واعظان و خطیبانی چون بهاء ولد که اهل سفر بودهاند خیلی معمول و رایج، آن را همان بلخ ذکر کردهاند که مأوای اصلی این خاندان بوده است خصوصاً که وخش در مقابل «تختگاه بلخ» اهمیت چندانی نداشته و قابل ذکر نبوده است: «به وخش چگونه (ماندهام و) ديگران به سمرقند و بغداد و بلخ به شهرهای جلیل...»
.
پ.ن.
فاصله بلخ تا وخش
از زادروز مولانا
مجموعه صد سال پس از مولانا و ویدیوی مرتبط
.
و زادگاه مولانا
در مثنوی میگفت که «در درخشی کی توان شد سوی وخش؟» نه، نمیتوان به امید درخشی که «نه به نورش نامه تانی خواندن، نه به منزل اسب دانی راندن» از قونیه در اقصای غرب، تا وخش، دورترین نواحیِ شرق عالم اسلام رفت. اما چرا باید به سوی وخش رفت؟ شاید چون خودش هم از آنجا آمده بود، یا همانجا به این عالم آمده بود. جایی در محدوده بلخ و وخش و سمرقند که اگر به آنجا بازنگشت، مژده میداد که زین پس «ز قونیه بتابد نور عشق، تا سمرقند و بخارا ساعتی».
منابع قدیم، یکصدا زادگاه مولانا را بلخ میدانند گرچه این منابع هم گویا همگی به یک ماخذ بازمیگردند که مناقب افلاکی است و صراحت دارد که «ولادت حضرت مولانا در بلخ سادسِ ربیع الاوّل بوده لسنة اربع و ستّمایه». پیش از او، سپهسالار، نام شهر را نیاورده است. جامی هم در نفحات الانس به احتمال زیاد از افلاکی گرفته است که «ولادت خدمت مولانا در بلخ بوده است». این سو و آن سو، در میانهٔ نسخ هم یادداشتهایی میبینیم که «ولادت سلطان الاولیا و الکاملین، قطب العارفین، مولانا جلال الحق و الدین وارث علم سیّد المرسلین در شهر بلخ...». پس در این باره، دست کم در منابع کهن، تردیدی نبوده است.
از سوی دیگر، این خاندان ریشههای کهن در بلخ داشتهاند. مولانا در دیباچه مثنوی خود را بلخی میخواند: «العبد الضعیف المحتاج الی رحمة الله تعالی محمّد بن محمّد بن الحسین البلخی». سپهسالار مینویسد «و تمامت اجداد حضرت ایشان علماء و مفتیان بودند و در شهر بلخ...». سلطان ولد در ابتدانامه، افتخار میکند که «هم مرا والدم ز عشقِ پدر، کرد همنام آن شهِ سرور (یعنی بهاء ولد)» که «بود از شهر بلخ ابا عن جدّ»...
پس چیست آن کاین گفتگو را مقتضیست؟ و موجب تردید چه بوده؟ این که بهاء ولد در یادداشتهای خود میگوید که در سال ششصد هجری، چهار سال پیش از تولّد مولانا، در وخش بوده است: «ملک غور به در وخش آمد فى شوّال سنۀ ستمائة».
این اقامت موقّت گویا پنج شش سالی طول کشیده است، در شهری که آن را هم هیچ دوست نداشته است: «به دلم آمد که به وخش چگونه (ماندهام) ديگران به سمرقند و بغداد و بلخ به شهرهاى جليل مىباشند، من در اين کُنجى مانده بىصورت و بىزينت و خامل الذّکر (گمنام)» و گاه خود را تسکین میداده که «بنده را... بر آن که سراى من به وخش باشد چه کار؟ بنده را با دل نهادن [چه کار]» و این همه تشدید میشده با دشمنی و بیحرمتی که از قاضی وخش میدیده است که چون حکم و فتوای بهاء ولد را با امضای «سلطان العلما» به نزدش میبردند: «قاضى (خط میزد و) محو مىکرد سلطان العلمایى مرا» و این که در مجالس «مىرنجیدم که قاضى مرا برنخاست...» و این همه در حدود سالهای ولادت مولاناست...
حاصل این که محتمل است مولانا در وخش به دنیا آمده باشد اما به ظاهر چون این سفر موقّت بوده و برای واعظان و خطیبانی چون بهاء ولد که اهل سفر بودهاند خیلی معمول و رایج، آن را همان بلخ ذکر کردهاند که مأوای اصلی این خاندان بوده است خصوصاً که وخش در مقابل «تختگاه بلخ» اهمیت چندانی نداشته و قابل ذکر نبوده است: «به وخش چگونه (ماندهام و) ديگران به سمرقند و بغداد و بلخ به شهرهای جلیل...»
.
پ.ن.
فاصله بلخ تا وخش
از زادروز مولانا
مجموعه صد سال پس از مولانا و ویدیوی مرتبط
.
Telegram
K-A-Images
❤11
«نمونهای از قرآن، به چهار زبان عربی، فارسی، ترکی و لاتینی»(۱) به سال ۱۷۰۱، سیصد و سی پیش، در آلمان، برلین، چاپ شده است. نویسنده، آندریاس آکولوتو (۲)، الهیدان و استاد زبانهای شرقی در برسلاو. میگوید که «متن معتبر عربی» را پس از مقابله و بررسی سی نسخه خطی، بازبینی و تصحیح کرده است.
میبینید، ابتدا متن عربی را میآورد، بعد «برای گشودن معانی دشوار کتاب که گویی در ژرفایی پوشیده و پنهان است»، ترجمه فارسی و بعد ترکی را افزوده و جالب آن که در صفحه بعد هر سه متن را به موازات هم به لاتین ترجمه کرده است. در پانویس و پس از متن ترجمه، توضیحاتی زبانشناختی و شرحی از مباحث اعتقادی مرتبط آورده و سپس به اصطلاح «ردّیه» نوشته است.
آکولوتو این ترجمه و توضیح را در شصت برگ به عنوان نمونه آورده است امّا گویا حامی و «اسپانسر» برای انتشار بقیه کتاب نیافته است. در آن عهد کلیسا به این ترجمهها، با وجود ردّیههای آن، به چشم سوءظن مینگریسته است. سه سال بعد هم، در پنجاه سالگی فوت کرده است.
نویسنده به فرهنگ فارسی و عربی علاقه داشته است. در ابتدای کتاب میگوید که مقصودش همزمان نقد «آیین محمّدی»، جلوگیری از گسترش و نفوذ آن در قلمرو مسیحیت و در عین حال ارتقای دانش زبانها و علوم شرقی است، امّا بیشتر نظرش به این آخری است. ترجمه و توضیحی بلند ذیل سوره فاتحه به نوعی عرصه عرضه دانش علوم شرقی او بوده است.
گاه در پاسخ به منتقدان خود، ضرب المثلهای فارسی و عربی آورده. از جمله در پاسخ به این که چه سودی در ترجمه و نشر این کتابهاست؟ میگوید همین را در باب آثار یهودیان میگفتند. در چند سده گذشته مردم با این پندار نادرست زندگی کردند که در کتابهای آنها هیچ نیست. امّا همین که برخی ترجمه شدند، فایدهٔ آنها آشکار شد. همانگونه که یک نابینا نمیتواند دربارهٔ رنگها و هنر نقاشی داوری کند و این نیاز به چشم سالم و دانش هنری دارد و میافزاید:
العالِمُ عرف الجاهِلَ لأنَّه كان جاهلاً / والجاهِلُ لا يَعرِفُ العالِمَ لأنَّه ماكان عالماً
«دانا نادان را میشناسد، زیرا خود (روزی) نادان بوده؛ اما نادان دانا را نمیشناسد، زیرا هیچگاه خود دانا نبوده.»
در پایان کتاب هم دو بیت از «سعدی ایرانی» (۳) آورده که از آن مضمون دور نیست.
تا مرد سخن نگفته باشد / فصل و هنرش نهفته باشد
و بیتی از هوراس در تایید آن آورده و بعد بیت دیگر:
فضل و هنر ضایع است تا ننمایند / عود بر آتش نهند و مشک بسایند
به هر شکل، جالب است که «آمین» را در داخل متن سوره فاتحه آورده، و در بخش ترجمه ترکی هم: «دعامیزی قبول ایله» و در بخش لاتین هم ترجمه کرده که دعای ما را بپذیر (۴)...
1, Specimen Alcorani Quadrilinguis, Arabici, Persici, Turcici, Latini
2, Andrea Acolutho (1654-1704)
3, Suscipe precationem nostram!
4, Musladinus Sadus
نشانی نسخه:
https://www.digitale-sammlungen.de/en/details/bsb11761723
پ.ن.
در باب این که فاتحه را برخی دعای آغاز کتاب میدانستهاند، رک: از آغاز و پایان مصحف
.
این که «آمین» در متن یادآور نوع بیان کلام مسیح است: «پیش از دعا آمین کند».
.
و علاقه مشترک دو ریه به سعدی و قرآن پیش از او: از ترجمه گلستان به فرانسه و از آیین ترکان
.
میبینید، ابتدا متن عربی را میآورد، بعد «برای گشودن معانی دشوار کتاب که گویی در ژرفایی پوشیده و پنهان است»، ترجمه فارسی و بعد ترکی را افزوده و جالب آن که در صفحه بعد هر سه متن را به موازات هم به لاتین ترجمه کرده است. در پانویس و پس از متن ترجمه، توضیحاتی زبانشناختی و شرحی از مباحث اعتقادی مرتبط آورده و سپس به اصطلاح «ردّیه» نوشته است.
آکولوتو این ترجمه و توضیح را در شصت برگ به عنوان نمونه آورده است امّا گویا حامی و «اسپانسر» برای انتشار بقیه کتاب نیافته است. در آن عهد کلیسا به این ترجمهها، با وجود ردّیههای آن، به چشم سوءظن مینگریسته است. سه سال بعد هم، در پنجاه سالگی فوت کرده است.
نویسنده به فرهنگ فارسی و عربی علاقه داشته است. در ابتدای کتاب میگوید که مقصودش همزمان نقد «آیین محمّدی»، جلوگیری از گسترش و نفوذ آن در قلمرو مسیحیت و در عین حال ارتقای دانش زبانها و علوم شرقی است، امّا بیشتر نظرش به این آخری است. ترجمه و توضیحی بلند ذیل سوره فاتحه به نوعی عرصه عرضه دانش علوم شرقی او بوده است.
گاه در پاسخ به منتقدان خود، ضرب المثلهای فارسی و عربی آورده. از جمله در پاسخ به این که چه سودی در ترجمه و نشر این کتابهاست؟ میگوید همین را در باب آثار یهودیان میگفتند. در چند سده گذشته مردم با این پندار نادرست زندگی کردند که در کتابهای آنها هیچ نیست. امّا همین که برخی ترجمه شدند، فایدهٔ آنها آشکار شد. همانگونه که یک نابینا نمیتواند دربارهٔ رنگها و هنر نقاشی داوری کند و این نیاز به چشم سالم و دانش هنری دارد و میافزاید:
العالِمُ عرف الجاهِلَ لأنَّه كان جاهلاً / والجاهِلُ لا يَعرِفُ العالِمَ لأنَّه ماكان عالماً
«دانا نادان را میشناسد، زیرا خود (روزی) نادان بوده؛ اما نادان دانا را نمیشناسد، زیرا هیچگاه خود دانا نبوده.»
در پایان کتاب هم دو بیت از «سعدی ایرانی» (۳) آورده که از آن مضمون دور نیست.
تا مرد سخن نگفته باشد / فصل و هنرش نهفته باشد
و بیتی از هوراس در تایید آن آورده و بعد بیت دیگر:
فضل و هنر ضایع است تا ننمایند / عود بر آتش نهند و مشک بسایند
به هر شکل، جالب است که «آمین» را در داخل متن سوره فاتحه آورده، و در بخش ترجمه ترکی هم: «دعامیزی قبول ایله» و در بخش لاتین هم ترجمه کرده که دعای ما را بپذیر (۴)...
1, Specimen Alcorani Quadrilinguis, Arabici, Persici, Turcici, Latini
2, Andrea Acolutho (1654-1704)
3, Suscipe precationem nostram!
4, Musladinus Sadus
نشانی نسخه:
https://www.digitale-sammlungen.de/en/details/bsb11761723
پ.ن.
در باب این که فاتحه را برخی دعای آغاز کتاب میدانستهاند، رک: از آغاز و پایان مصحف
.
این که «آمین» در متن یادآور نوع بیان کلام مسیح است: «پیش از دعا آمین کند».
.
و علاقه مشترک دو ریه به سعدی و قرآن پیش از او: از ترجمه گلستان به فرانسه و از آیین ترکان
.
Telegram
K-A-Images
❤11
قُمْ وَزَمْزِمْ لِي بِأَشْعَارِ الْعَرَب
كَيْ يَتِمَّ الْحَظُّ فِينَا وَالطَّرَب
وَافْتَتِحْ مِنْهَا بِنَظْمٍ مُسْتَطَاب
قُلْتُهُ فِي بَعْضِ أَيَّامِ الشَّبَاب
قَد صَرَفْتُ الْعُمْرَ فِي قِيلٍ وَقَال
يَا نَدِيمِي قُمْ فَقَدْ ضَاقَ الْمَجَال
ثُمَّ زَمْزِمْ لی بِأَشعارِ العَجَم
کَی تُریحَ الرّوحَ مِن هَمٍّ هَجَم
وَابْتَدی مِنْهَا بِبَيْتِ المثنوِی
لِلْحَكِيمِ المَولَوِيِّ الْمَعْنَوِی
بشنو از نی چون حکایت میکند...
..
شیخ بهایی،
مثنوی نان و حلوا
.
كَيْ يَتِمَّ الْحَظُّ فِينَا وَالطَّرَب
وَافْتَتِحْ مِنْهَا بِنَظْمٍ مُسْتَطَاب
قُلْتُهُ فِي بَعْضِ أَيَّامِ الشَّبَاب
قَد صَرَفْتُ الْعُمْرَ فِي قِيلٍ وَقَال
يَا نَدِيمِي قُمْ فَقَدْ ضَاقَ الْمَجَال
ثُمَّ زَمْزِمْ لی بِأَشعارِ العَجَم
کَی تُریحَ الرّوحَ مِن هَمٍّ هَجَم
وَابْتَدی مِنْهَا بِبَيْتِ المثنوِی
لِلْحَكِيمِ المَولَوِيِّ الْمَعْنَوِی
بشنو از نی چون حکایت میکند...
..
شیخ بهایی،
مثنوی نان و حلوا
.
❤17
خطابه دوم از مجالس سبعه، تمرین مولانای نوجوان؟
مشهور است که مجالس سبعه مولانا، تحریر هفت مجلس وعظ و خطابه او بوده است. در خصوص تاریخ این مجالس، اختلاف نظر است که چه زمانی بوده است خصوصا که این خطابهها به شکلی کلّی بازنگری شدهاند که شاهد آن ورود ابیات مثنوی و حتی اشعار سلطان ولد است. همچنین صورت برخی قصص مذکور هم، به مثال از کلیله و دمنه، که با عبارات منابع اصلی تطابقی بسیار نزدیک دارند، خبر از نوعی بازنویسی میدهند. به گمان من امّا صورت ابتدایی مجلس دوم، یعنی پیش از آن تغییرات بعدی، به ظاهر تمرین خطابهٔ مولانای نوجوان بوده است که برای ما به یادگار مانده است و اگر چنین باشد، از منظر نقد ادبی و شناخت بهتر ما از مولانا، اهمّیت دیگری خواهد داشت.
امّا نشانهها و شواهد چیست؟
این خطبه با دعایی در حقّ پادشاه وقت آغاز میشود امّا نام پادشاه در این مجلس نیامده و عناوین آن کلّی است: «پادشاه وقت، شاه معظّم، که ملجاء اقاصی و ادانی روی زمین است از تاب آفتاب نوائبش نگاه دار...»
پس از آن ذکر استادی میشود که به ظاهر، و به فرض، در مجلس حاضر بوده است. نام او چیست؟ «مولانا فلان الملّة و الدّین، نصیر الاسلام و المسلمین، ناصح الملوک و السلاطین...» که «استاد ناصح و مربی مُشفق این دعاگوی است و التفات خاطر مبارک وی به هیچ جا از احوال این داعی جدا نیست...»
و پس از آن، و مهمتر، دعا در حقّ پدر و مادری است که در آن عهد در قید حیات بودهاند: «آن دعایی که فرض و حتم است و افتتاح و ختم سخن جز بدان دعا نشاید، دعای مادر و پدر است که نشو و نمادهندهٔ این نهالند. خداوندا ایشان را در پناه افضال خود آسوده دار، همچنانکه این ضعیف را به زیر پر و جناح تربیت خود بپروریدند، جناح و پرّ احسان خود، بر سر ایشان دار»
مومنه خاتون، مادر مولانا، به سال ۶۲۲ در لارنده از دنیا رفته است که اینک قبرش هم در همانجاست، یعنی در هجده سالگی مولانا. پدر او هم که در قونیه و در بیست و چهار سالگی او فوت شده است.
شواهد را که کنار هم بگذاریم، میبینیم که گویی این مجلس اصلاً در حضور کس یا کسانی نبوده است! چنین مینماید که صورت این گفتار، با آن عبارتپردازیها، سخنان موزون و سجعگوییهای مفرط، که محلّ نقد مولاناپژوهان (*) هم بوده است، به واقع تمرین خطابهٔ مولانای جوان، پیش از هیجده سالگی بوده است، با ذکر القاب پادشاه وقت با عناوینی کلّی به طریق معهود، تا وقتی لازم بوده نام پادشاه هم افزوده شود. همچنین است آن استاد فرضی «فلان الملة و الدین» در میان مجلس. اصلا ذکر این استاد بینام، جدای دعای پدر و مادر، نشان میدهد که این خطابهٔ طالبِ علم جوانی بوده با قریحه و ذوق ادبی بسیار قوی واگرنه ما با همه اسنادی که از شرح احوال مولانا داریم، از این استاد «ناصح الملوک و السلاطین» نشانی نداریم که مولانای پیش از دیدار با شمس، یا پس از آن، در کمال پختگی و با مقام و جایگاهی که دارد، از او به عنوان «استاد ناصح و مربّی مشفق» خود نام ببرد.
نوشتن و آماده کردن این قالبها، تمرینی بسیار رایج بین همه خطبای جوان بوده است، همچنان که شاعران قصیدهگو تغزّلهای خود را، فارغ از این که شعر برای کدام ممدوح و مجلس باشد، از پیش آماده میکردند، همچنان که منشیان دیباچهٔ نامههای خود را. ما بعدها در بین مکتوبات مولانا هم نامههایی میبینیم که خطاب به «فلان الملة و الدّین» نوشته شده و اصلاً ناتمام است، نامههایی آماده در قالبهای رایج، تا به گاه و به هنگام نیاز به کار آید.
اگر براستی، صورت و شالوده ابتدایی آغازین این مجلس یادگار طبعآزمایی مولانای حدوداً هفده ساله باشد و نشانی از قریحهٔ ادبی او، تصوّر کنید که چه منظری دیگر در شناخت بهتر مولانا میگشاید؟ گمان است دیگر...
تا بنگشاید دری را دیدبان / در درون هرگز نجنبد این گمان
چون گشاده شد دَری حیران شود / مرغ اومید و طمع پرّان شود
پ.ن.
(*) استاد عزیز محمّد علی موحّد، که عمر پر عطایش دراز باد، در مقدّمهٔ کتاب «اسطرلاب حقّ»، در توضیح این که مولانا پیش از دیدار با شمس، شیفته لفظپردازی و درازگویی بوده است، نمونه و قطعاتی از عبارتپردازیها و سخنان موزون همین مجلس آوردهاند منتهی چنین احتمالی ندادهاند. مثالی دیگر که هر پژوهندهای، در هر مقام از فضل و دانش، در قالب فرضیههای خود پیش میرود و شواهد خود را هم در این چارچوب میجوید و مییابد و تفسیر میکند. شواهد بیش از آن که مشهود باشند، معقولاند و اگر اصلا، بسته به موضع ناظر، دیده شوند، باز سنجش اهمّیت و دوری و نسبت و سابقه و لاحقه آنها، نقش «به علّت» یا «علیرغم» آنها، مدلولات و ملزومات آنها، همگی در سایه و متاثر از آن فرضیه ابتدایی و موقعیّت ذهنی ناظر یا پژوهنده است. برای مثالی دیگر از تفسیر متفاوت شواهد، رک: چشم بر عین و غین
.
نمونهای از مجالس سبعه
.
مشهور است که مجالس سبعه مولانا، تحریر هفت مجلس وعظ و خطابه او بوده است. در خصوص تاریخ این مجالس، اختلاف نظر است که چه زمانی بوده است خصوصا که این خطابهها به شکلی کلّی بازنگری شدهاند که شاهد آن ورود ابیات مثنوی و حتی اشعار سلطان ولد است. همچنین صورت برخی قصص مذکور هم، به مثال از کلیله و دمنه، که با عبارات منابع اصلی تطابقی بسیار نزدیک دارند، خبر از نوعی بازنویسی میدهند. به گمان من امّا صورت ابتدایی مجلس دوم، یعنی پیش از آن تغییرات بعدی، به ظاهر تمرین خطابهٔ مولانای نوجوان بوده است که برای ما به یادگار مانده است و اگر چنین باشد، از منظر نقد ادبی و شناخت بهتر ما از مولانا، اهمّیت دیگری خواهد داشت.
امّا نشانهها و شواهد چیست؟
این خطبه با دعایی در حقّ پادشاه وقت آغاز میشود امّا نام پادشاه در این مجلس نیامده و عناوین آن کلّی است: «پادشاه وقت، شاه معظّم، که ملجاء اقاصی و ادانی روی زمین است از تاب آفتاب نوائبش نگاه دار...»
پس از آن ذکر استادی میشود که به ظاهر، و به فرض، در مجلس حاضر بوده است. نام او چیست؟ «مولانا فلان الملّة و الدّین، نصیر الاسلام و المسلمین، ناصح الملوک و السلاطین...» که «استاد ناصح و مربی مُشفق این دعاگوی است و التفات خاطر مبارک وی به هیچ جا از احوال این داعی جدا نیست...»
و پس از آن، و مهمتر، دعا در حقّ پدر و مادری است که در آن عهد در قید حیات بودهاند: «آن دعایی که فرض و حتم است و افتتاح و ختم سخن جز بدان دعا نشاید، دعای مادر و پدر است که نشو و نمادهندهٔ این نهالند. خداوندا ایشان را در پناه افضال خود آسوده دار، همچنانکه این ضعیف را به زیر پر و جناح تربیت خود بپروریدند، جناح و پرّ احسان خود، بر سر ایشان دار»
مومنه خاتون، مادر مولانا، به سال ۶۲۲ در لارنده از دنیا رفته است که اینک قبرش هم در همانجاست، یعنی در هجده سالگی مولانا. پدر او هم که در قونیه و در بیست و چهار سالگی او فوت شده است.
شواهد را که کنار هم بگذاریم، میبینیم که گویی این مجلس اصلاً در حضور کس یا کسانی نبوده است! چنین مینماید که صورت این گفتار، با آن عبارتپردازیها، سخنان موزون و سجعگوییهای مفرط، که محلّ نقد مولاناپژوهان (*) هم بوده است، به واقع تمرین خطابهٔ مولانای جوان، پیش از هیجده سالگی بوده است، با ذکر القاب پادشاه وقت با عناوینی کلّی به طریق معهود، تا وقتی لازم بوده نام پادشاه هم افزوده شود. همچنین است آن استاد فرضی «فلان الملة و الدین» در میان مجلس. اصلا ذکر این استاد بینام، جدای دعای پدر و مادر، نشان میدهد که این خطابهٔ طالبِ علم جوانی بوده با قریحه و ذوق ادبی بسیار قوی واگرنه ما با همه اسنادی که از شرح احوال مولانا داریم، از این استاد «ناصح الملوک و السلاطین» نشانی نداریم که مولانای پیش از دیدار با شمس، یا پس از آن، در کمال پختگی و با مقام و جایگاهی که دارد، از او به عنوان «استاد ناصح و مربّی مشفق» خود نام ببرد.
نوشتن و آماده کردن این قالبها، تمرینی بسیار رایج بین همه خطبای جوان بوده است، همچنان که شاعران قصیدهگو تغزّلهای خود را، فارغ از این که شعر برای کدام ممدوح و مجلس باشد، از پیش آماده میکردند، همچنان که منشیان دیباچهٔ نامههای خود را. ما بعدها در بین مکتوبات مولانا هم نامههایی میبینیم که خطاب به «فلان الملة و الدّین» نوشته شده و اصلاً ناتمام است، نامههایی آماده در قالبهای رایج، تا به گاه و به هنگام نیاز به کار آید.
اگر براستی، صورت و شالوده ابتدایی آغازین این مجلس یادگار طبعآزمایی مولانای حدوداً هفده ساله باشد و نشانی از قریحهٔ ادبی او، تصوّر کنید که چه منظری دیگر در شناخت بهتر مولانا میگشاید؟ گمان است دیگر...
تا بنگشاید دری را دیدبان / در درون هرگز نجنبد این گمان
چون گشاده شد دَری حیران شود / مرغ اومید و طمع پرّان شود
پ.ن.
(*) استاد عزیز محمّد علی موحّد، که عمر پر عطایش دراز باد، در مقدّمهٔ کتاب «اسطرلاب حقّ»، در توضیح این که مولانا پیش از دیدار با شمس، شیفته لفظپردازی و درازگویی بوده است، نمونه و قطعاتی از عبارتپردازیها و سخنان موزون همین مجلس آوردهاند منتهی چنین احتمالی ندادهاند. مثالی دیگر که هر پژوهندهای، در هر مقام از فضل و دانش، در قالب فرضیههای خود پیش میرود و شواهد خود را هم در این چارچوب میجوید و مییابد و تفسیر میکند. شواهد بیش از آن که مشهود باشند، معقولاند و اگر اصلا، بسته به موضع ناظر، دیده شوند، باز سنجش اهمّیت و دوری و نسبت و سابقه و لاحقه آنها، نقش «به علّت» یا «علیرغم» آنها، مدلولات و ملزومات آنها، همگی در سایه و متاثر از آن فرضیه ابتدایی و موقعیّت ذهنی ناظر یا پژوهنده است. برای مثالی دیگر از تفسیر متفاوت شواهد، رک: چشم بر عین و غین
.
نمونهای از مجالس سبعه
.
Telegram
کاریز
چشم بر عین و غین
۱/ دکتر عبدالکریم سروش در مقدّمهٔ تصحیح خود از مثنوی، مینویسد که نسخهٔ قونیه چه مشکلاتی را از متن مثنوی رفع کرده است و برای مثال به این بیت در دفتر چهارم اشاره میکند:
نقش او را کی بیابد هر شغال / بلکه فرعِ نقش او یعنی خیال
نقش او بر روی…
۱/ دکتر عبدالکریم سروش در مقدّمهٔ تصحیح خود از مثنوی، مینویسد که نسخهٔ قونیه چه مشکلاتی را از متن مثنوی رفع کرده است و برای مثال به این بیت در دفتر چهارم اشاره میکند:
نقش او را کی بیابد هر شغال / بلکه فرعِ نقش او یعنی خیال
نقش او بر روی…
❤14👍2
از سفر قطره، مثنوی و مجالس
همچو قطرهٔ خایف از باد و ز خاک / که فنا گردد بدین هر دو هلاک
چون به اصل خود که دریا بود جَست / از تَفِّ خورشید و باد و خاک رَست
(مثنوی، د چهارم)
و داستان سفر این قطره به سوی دریا در مجالس سبعه (با تلخیص).
«اگر سیل با قوّت از کوهسار، غلطغلطان عاشقوار، به دریا باز رود، و به دریا پیوندد، با چندین دست و پا، که آبها دست و پای یکدیگرند... این چه عجب باشد؟
عجیب، صعب و دشوار و غریب آن باشد که قطرهٔ تنها مانده، در میان کوهساری، یا در دهان غاری، یا در بیابان بیزنهاری، از آرزوی دریا، که معدن آن قطره است، آن قطرهٔ بی دست و پا، تنها مانده بیپا و پاافزار، بیدست و دستافزار، از شوق دریابار، بیمدد سیل و یار، غلطان شود و بیابان را میبُرد به قدم شوق، سوی دریا میدواند بر مرکبِ ذوق.
ای قطرهٔ بیچاره، خاکْ خصم تو، بادْ خصم تو، تابِ آفتابْ خصم تو، مقصدت که دریاست سخت دور است،
ای قطرهٔ بی دست و پا، در میان چندین اعدا، جانب دریا چون خواهی رفتن؟...
آن قطره... محجوب گشته در عالم آب و گل، از شوق جان و دل، چون ماهی بر خشکی میطپد و قطرههای دیگر با او یار نمیشوند...
بعضی قطرهها با خاک درآمیختند، بعضی قطرهها بر برگها درآویختند، بعضی قطرهها به وسوسهٔ ظلمات خود را چارمیخ کردند، بعضی قطرهها به دایگی درختان قصدِ بیخ کردند،
هر قطرهٔ جانی به چیزی مشغول شد: یکی به خیاطی، یکی به کفشگری و یکی به سودای اخیی، یکی به سماع چنگی و یکی به بو و رنگی، از دریاش فراموش شد.
اکنون همان کار که آن سیلها، که صدهزار قطره بودند، جمع شدند، راه کردند و راه رفتند به قوّت همدیگر... این یک قطرهٔ از یاران مانده، همان راه و بیابان باپهنا تنها پیش گرفت بییار و بیپیشکار و بیپشتدار... دشتها و وادیها که آن سیلهای با صدهزار قطره بُریدند، او تنها میبُرد...
عزیز من! آن قطرهٔ جانی که در فراق دریا قرار گرفته باشد و یاد دریا نمیکند، گاهی در برگی میآویزد، گاهی در خاک میآمیزد، مگر بیادبی کرده است، که او را بند بر پای نهادهاند، بند زرّین، بند سیمین، بند مُجَوْهَر. او عاشق آن بند شده است، چنانکه از عشق سیم و زر، آن بند را بند نمیبیند. او را پند مده که بند او از آن سختتر است، که پند راه یابد.
پس چو آن قطره، کار صد هزار قطره کرد، این قطره نباشد، سیل باشد در صورت قطره...»
همچو قطرهٔ خایف از باد و ز خاک / که فنا گردد بدین هر دو هلاک
چون به اصل خود که دریا بود جَست / از تَفِّ خورشید و باد و خاک رَست
ظاهرش گم گشت در دریا ولیک / ذاتِ او معصوم و پابرجا و نیک
هین بده ای قطره خود را بینَدَم / تا بیابی در بهایِ قطره یَم
هین بده ای قطره خود را این شرف / در کف دریا شو آمِن از تلف
خود که را آید چنین دولت به دست؟ قطره را بحری تقاضاگر شدهست
اللَّه اللَّه زود بفروش و بخر / قطرهای دِه بحرِ پُر گوهر ببَر...
...
پ.ن.
از ماهی مجالس سبعه
و
از مجلس دوم مجالس سبعه
.
همچو قطرهٔ خایف از باد و ز خاک / که فنا گردد بدین هر دو هلاک
چون به اصل خود که دریا بود جَست / از تَفِّ خورشید و باد و خاک رَست
(مثنوی، د چهارم)
و داستان سفر این قطره به سوی دریا در مجالس سبعه (با تلخیص).
«اگر سیل با قوّت از کوهسار، غلطغلطان عاشقوار، به دریا باز رود، و به دریا پیوندد، با چندین دست و پا، که آبها دست و پای یکدیگرند... این چه عجب باشد؟
عجیب، صعب و دشوار و غریب آن باشد که قطرهٔ تنها مانده، در میان کوهساری، یا در دهان غاری، یا در بیابان بیزنهاری، از آرزوی دریا، که معدن آن قطره است، آن قطرهٔ بی دست و پا، تنها مانده بیپا و پاافزار، بیدست و دستافزار، از شوق دریابار، بیمدد سیل و یار، غلطان شود و بیابان را میبُرد به قدم شوق، سوی دریا میدواند بر مرکبِ ذوق.
ای قطرهٔ بیچاره، خاکْ خصم تو، بادْ خصم تو، تابِ آفتابْ خصم تو، مقصدت که دریاست سخت دور است،
ای قطرهٔ بی دست و پا، در میان چندین اعدا، جانب دریا چون خواهی رفتن؟...
آن قطره... محجوب گشته در عالم آب و گل، از شوق جان و دل، چون ماهی بر خشکی میطپد و قطرههای دیگر با او یار نمیشوند...
بعضی قطرهها با خاک درآمیختند، بعضی قطرهها بر برگها درآویختند، بعضی قطرهها به وسوسهٔ ظلمات خود را چارمیخ کردند، بعضی قطرهها به دایگی درختان قصدِ بیخ کردند،
هر قطرهٔ جانی به چیزی مشغول شد: یکی به خیاطی، یکی به کفشگری و یکی به سودای اخیی، یکی به سماع چنگی و یکی به بو و رنگی، از دریاش فراموش شد.
اکنون همان کار که آن سیلها، که صدهزار قطره بودند، جمع شدند، راه کردند و راه رفتند به قوّت همدیگر... این یک قطرهٔ از یاران مانده، همان راه و بیابان باپهنا تنها پیش گرفت بییار و بیپیشکار و بیپشتدار... دشتها و وادیها که آن سیلهای با صدهزار قطره بُریدند، او تنها میبُرد...
عزیز من! آن قطرهٔ جانی که در فراق دریا قرار گرفته باشد و یاد دریا نمیکند، گاهی در برگی میآویزد، گاهی در خاک میآمیزد، مگر بیادبی کرده است، که او را بند بر پای نهادهاند، بند زرّین، بند سیمین، بند مُجَوْهَر. او عاشق آن بند شده است، چنانکه از عشق سیم و زر، آن بند را بند نمیبیند. او را پند مده که بند او از آن سختتر است، که پند راه یابد.
پس چو آن قطره، کار صد هزار قطره کرد، این قطره نباشد، سیل باشد در صورت قطره...»
همچو قطرهٔ خایف از باد و ز خاک / که فنا گردد بدین هر دو هلاک
چون به اصل خود که دریا بود جَست / از تَفِّ خورشید و باد و خاک رَست
ظاهرش گم گشت در دریا ولیک / ذاتِ او معصوم و پابرجا و نیک
هین بده ای قطره خود را بینَدَم / تا بیابی در بهایِ قطره یَم
هین بده ای قطره خود را این شرف / در کف دریا شو آمِن از تلف
خود که را آید چنین دولت به دست؟ قطره را بحری تقاضاگر شدهست
اللَّه اللَّه زود بفروش و بخر / قطرهای دِه بحرِ پُر گوهر ببَر...
...
پ.ن.
از ماهی مجالس سبعه
و
از مجلس دوم مجالس سبعه
.
Telegram
کاریز
«گفتند که ما که ماهیان این دریاییم، اوّل در این دریای حیات بودهایم...
جواب آمد که ای ماهیان! اگر چه ماهی قدرِ آب داند... اما بدان صفت و بدان سوز و بدان گرمی و جانسپاری و ناله و خونابه باریدن و جگر بریان داشتن نباشد که آن ماهیای که موج او را به خشکی افکند…
جواب آمد که ای ماهیان! اگر چه ماهی قدرِ آب داند... اما بدان صفت و بدان سوز و بدان گرمی و جانسپاری و ناله و خونابه باریدن و جگر بریان داشتن نباشد که آن ماهیای که موج او را به خشکی افکند…
❤10
کتاب مقدّس و ایرانیان
در توجیه دشمنی با ایران و تمدّن ایرانی، در محیطهای مذهبی افراطی مسیحی و یهودی، با استناد به کتاب مقدّس، داستان استر را مثال میآورند.
در کتاب مقدّس، در بین قدرتهای بزرگ، شاید تنها ایران است که از آن همواره به نیکی یاد شده است.
مصریان قوم ستمکری هستند که عبریان را به بردگی و بندگی کشاندهاند و رهایی از دست آنان، آیت و معجزه خداوندی است.
آشوریان قدرتی که بخش بزرگی از اسباط شمالی را غارت و تبعید میکنند چنان که، از منظر تاریخ مذهبی یهودی، هیچگاه بازنمیگردند.
بابلیان معبد سلیمان را نابود میکنند و عبرانیان را به بابل تبعید میکنند.
در دوره های بعد هم یونانیان بسیار بدنام هستند، چنان که، به علّت سرکوب شدید یهودیان و بیحرمتی به معبد، شورشهای عمده علیه آنان شکل میگیرد و کتابهای عهد عتیق از این تاریخ جلوتر نمیآید.
در این میان امّا در کتاب مقدس هیچ سخن یا نگاه خصمانهای نسبت به اهل ماد و پارس نیست. پادشاهان ایرانی اجازه میدهند که یهودیان از اسارت و تبعید بازگردند، معبد خود را دوباره بسازند و در عمل به احکام تورات آزاد باشند. حتی کتاب اِستِر، که آن را نمونه و سابقه دشمنی قدیمی ایرانیان با قوم یهود میدانند، خلاف آن است. آنجا سخن از طرح هامان، مشاور پادشاه است. چون شاه درمییابد که هامان او را فریب داده، او را مجازات میکند و جانب یهودیان را میگیرد و مُردخای یهودی را وزیر خود میکند.
مقصود من اینجا خوانش ظاهری از کتاب مقدّس است (به شیوه آن سخنرانان) و نه منظر تحقیقی-تاریخی. از آن منظر که اصلا کتاب استر، داستانی متعلَق به عهد هلنیستی است به قصد دلگرمی دادن به قوم در محیط سخت ضدّ یهودی یونانی. حتی نامهای استر و مردخای هم برگرفته از ایشتار و مردوک، نامهای بابلی هستند.*
اگر پیامبران میآیند تا قوم را از ستم قدرتها نجات دهند، در زبان اشعیا، کوروش خود «مسیح» و مبعوث خداوند است که نجات و رهایی را به ارمغان میآورد و در ترتیب نسخ عبری، کتاب مقدّس با سخنان کوروش پایان مییابد، آنجا که میگوید یهوه او را مأمور کرده است که معبد را از نو بنا کند و یهودیان را فرامیخواند که به اورشلیم بازگردند.
همچنان بگوییم که «تا نپنداری که کسب اینجاست حسْب». دام تزویر کردن کتاب مقدّس، آن سو هم کسب پرسودی است گرچه بهره ما از آن جز زخم و رنج و ویرانی نیست.
پ.ن.
* و در قرآن و سنّت اسلامی هم شخصیت منفی هامان از زمینه ایرانی خود جدا و از مشاوران فرعون دانسته شده است.
همچنین:
از کوروش و داریوش و اخشورش...
و
در باب مصاحبه تد کروز
و
سخنان پیت هگست
و
ترامپ در کنست
.
در توجیه دشمنی با ایران و تمدّن ایرانی، در محیطهای مذهبی افراطی مسیحی و یهودی، با استناد به کتاب مقدّس، داستان استر را مثال میآورند.
در کتاب مقدّس، در بین قدرتهای بزرگ، شاید تنها ایران است که از آن همواره به نیکی یاد شده است.
مصریان قوم ستمکری هستند که عبریان را به بردگی و بندگی کشاندهاند و رهایی از دست آنان، آیت و معجزه خداوندی است.
آشوریان قدرتی که بخش بزرگی از اسباط شمالی را غارت و تبعید میکنند چنان که، از منظر تاریخ مذهبی یهودی، هیچگاه بازنمیگردند.
بابلیان معبد سلیمان را نابود میکنند و عبرانیان را به بابل تبعید میکنند.
در دوره های بعد هم یونانیان بسیار بدنام هستند، چنان که، به علّت سرکوب شدید یهودیان و بیحرمتی به معبد، شورشهای عمده علیه آنان شکل میگیرد و کتابهای عهد عتیق از این تاریخ جلوتر نمیآید.
در این میان امّا در کتاب مقدس هیچ سخن یا نگاه خصمانهای نسبت به اهل ماد و پارس نیست. پادشاهان ایرانی اجازه میدهند که یهودیان از اسارت و تبعید بازگردند، معبد خود را دوباره بسازند و در عمل به احکام تورات آزاد باشند. حتی کتاب اِستِر، که آن را نمونه و سابقه دشمنی قدیمی ایرانیان با قوم یهود میدانند، خلاف آن است. آنجا سخن از طرح هامان، مشاور پادشاه است. چون شاه درمییابد که هامان او را فریب داده، او را مجازات میکند و جانب یهودیان را میگیرد و مُردخای یهودی را وزیر خود میکند.
مقصود من اینجا خوانش ظاهری از کتاب مقدّس است (به شیوه آن سخنرانان) و نه منظر تحقیقی-تاریخی. از آن منظر که اصلا کتاب استر، داستانی متعلَق به عهد هلنیستی است به قصد دلگرمی دادن به قوم در محیط سخت ضدّ یهودی یونانی. حتی نامهای استر و مردخای هم برگرفته از ایشتار و مردوک، نامهای بابلی هستند.*
اگر پیامبران میآیند تا قوم را از ستم قدرتها نجات دهند، در زبان اشعیا، کوروش خود «مسیح» و مبعوث خداوند است که نجات و رهایی را به ارمغان میآورد و در ترتیب نسخ عبری، کتاب مقدّس با سخنان کوروش پایان مییابد، آنجا که میگوید یهوه او را مأمور کرده است که معبد را از نو بنا کند و یهودیان را فرامیخواند که به اورشلیم بازگردند.
همچنان بگوییم که «تا نپنداری که کسب اینجاست حسْب». دام تزویر کردن کتاب مقدّس، آن سو هم کسب پرسودی است گرچه بهره ما از آن جز زخم و رنج و ویرانی نیست.
پ.ن.
* و در قرآن و سنّت اسلامی هم شخصیت منفی هامان از زمینه ایرانی خود جدا و از مشاوران فرعون دانسته شده است.
همچنین:
از کوروش و داریوش و اخشورش...
و
در باب مصاحبه تد کروز
و
سخنان پیت هگست
و
ترامپ در کنست
.
Telegram
K-A-Images
❤9