کاریز
1.6K subscribers
109 photos
3 videos
363 links
حبّذا کاریزِ اصل چیزها...

در ادب و تاریخ، مولاناپژوهی، مطالعات عهدین و قرآن

مجید سلیمانی
@soleymanimajid
Download Telegram
در دست‌نویس‌های کهن، زیاد می‌بینیم که مجموعه اشعار یا دیوانی را، مهمتر را، در متن می‌آوردند و در حاشیه هم ابیات و اشعاری را از دیوانی دیگر. یکی از مشهورترین نمونه‌ها هم خمسهٔ امیرخسرو بود در حاشیهٔ پنج گنج نظامی تا جایی که موجب شد تا بگویند:
در حاشیه جای شعر خسرو زان است / تا گِرد سرِ شعر نظامی گردد...

و چون شنیدن چو دیدار نیست، گفتم این تصویر را بیاورم از خمسه‌‌ٔ خسرو دهلوی در حاشیه‌ٔ خمسه‌ٔ نظامی.

پ.ن.
«از چینیان و رومیان»، مثنوی بر حاشیه خمسه و تفاوت روایت این دو از این قصّه.
.
❤19👍1
ترجمان احوال عموم ما این روزها:

گفتم سخن تو هست بر جای / ای آینه‌رویِ آهنین‌رای
لیکن چه کنم هوا دو رنگ است / اندیشه فراخ و سینه تنگ است
در مرحله‌ای که ره ندانم / پیداست که نکته چند رانم...

خمسه نظامی، لیلی و مجنون
.
❤21👍1
دست غم‌دیده چون به جان نرسد
چاره جز پيرهن دريدن نيست...

وای از این مجالس بزم و شادی که عزا و ماتم می‌شود...

نسخه‌ قرن یازدهم «سوز و گذار» نوعی خبوشانی،
تصویرگری «مانی الزّمان، افضل المصوّرین، استاد محمّد علی نقاش مشهدی»
.
❤14👍1
کشتگان در میانه...

این نسخه اشعار ابن فارض را می‌دیدم، کتابت شده به تاریخ ۱۰۱۶ هجری، و خمریه مشهور که لطفی تمام دارد:
شربنا على ذكرِ الحبيبِ مُدامةً / سكِرْنَا بها مِن قَبلِ أن يُخلقَ الكَرْمُ...
خوانده‌اید یا شنیده‌اید. برخی اجزا هم یادآور ابیات مثنوی است، از جمله همین مطلع:
پیشتر از خلقت انگورها / خورده می‌ها و نموده شورها...

و برخی ابیات که احتمالا نشان تاثیر است:
و انّی و ان کنتُ ابنَ آدمَ صورةً / فَلی فیهِ معناً شاهدٌ بابوّتی
و در مثنوی:
گر به صورت من ز آدم زاده‌ام / من به معنی جَدِّ جَدّ افتاده‌ام‌...

منتهی نظرم به آن قصیده بعدی است:
ما بينَ مُعْتَرَكِ الأحداقِ و المُهَج / أنا القَتيلُ بِلا إثْمٍ و لا حَرَج

این همان بیتی‌ست که بهار آن را بازآفریده و مطلعِ غزلی ساخته که برای همگان آشناست:
میان ابرو و چشم تو گیر و داری بود / من این میانه شدم کشته، این چه کاری بود؟

این غزل را بهار در جنگ جهانی دوم ساخته بود و اشاره به ایران که در بین چشم و ابروی قدرت‌های جهانی در گیر و دار بود... امروز را هم که می‌بینیم، با این همه جریح و قتيل، بِِِلا إثْمٍ و لا حَرَج...
.
.
👍11❤8🤔1
و این مَثَل بدان آوردم تا بدانی که به روزگار ما دیگر نیست، فکر حکیمی و رای برهمنی، همه بازار عوانی است و مدّاحی و اهرمنی...
...
رایِ هند فرمود برهمن را که بیان کن از جهت من مَثَل...

و این مَثَل بدان آوردم تا بدانید که کار به جهالت و عمل به شبهت، عاقبت وخیم دارد...
و این مَثَل بدان آوردم تا بدانی که عاقبت مکر نامحمود و خاتمت غدر نامحبوب است...
و این مَثَل بدان آوردم تا بدانی که چون مَلِک این کردی، دیگران را در تو امید وفاداری و طمع حق‌گزاری نماند...
و این مَثَل بدان آوردم تا بدانی که افتتاح سخن بی اتقانِ تمام و یقین صادق از عیبی خالی نماند و خاتمت آن به ندامت کشد...
و این مَثَل بدان آوردم تا بدانی که من بی گوش و دل نیستم، و تو از دقایق مکر و خدیعت هیچ باقی نگذاشتی...
و این مَثَل بدان آوردم تا بدانی که سعی باطل و رنجی ضایع پیش گرفته‌ای و زبان اسلاف می‌بگذاری و زبان عبری نتوانی آموخت...
و...
و این مَثَل بدان آوردم تا بدانی که هیچ دشمن را خوار نشاید داشت...
و این مَثَل بدان آوردم تا بدانی که آنچه به حیلت توان کرد به قوّت ممکن نباشد...
و این مَثَل بدان آوردم تا بدانی که بسیار حیلت و کوشش بر خلق وبال گشته است...
و این مَثَل بدان آوردم تا معلوم گردد که بر تهمت چیرگی نمودن در دنیا، بی‌خیر و منفعت و با وبال و به تبعت است...
و این مَثَل بدان آوردم تا رای مَلِک را روشن شود که بدین آواز متقسّم خاطر نمی‌باید شد...
و این مَثَل بدان آوردم تا مَلِک بداند که در کار من تعجیل نشاید کرد...
و این مَثَل بدان آوردم تا مقرّر گردد که به حیلت و مکر ما را قدم در کار می‌باید نهاد و آنگاه خود نصرت هر آینه روی نماید...
و این مَثَل بدان آوردم تا بدانی که حرص نمودن برجمع و ادّخار نامبارک است و عاقبت وخیم دارد...
و این مَثَل بدان آوردم تا بدانی که این محنت تو به خود کشیدی و از نتایج عاقبت آن غافل بودی...
.
پ.ن.
از کلام بزرگمهر بختگان
سرّ دلبران در حدیث ماهیان
آن مهر بر که افکنم آن دل کجا برم؟
.
.
❤8👍3🤔1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
این صحنه از سریال نون خ، جدای لطف چندگانه‌ای که دارد، یادآور برخی ابیات مولاناست.
این که سخن دیگری درک و شنیده نمی‌شود، چرا که «در سر آنچه هست، گوش آنجا رود»!

امّا خصوصا برخی ابیات در همین موضوع و موقعیت، نمادین یا واقعی، به جای «تیشه گرفتن پیِ حفره زندان»، دغدغه عمارت و آذین زندان را داشتن...
برجِ زندان را شکست ارکانی‌ای / هیچ از او رنجد دل زندانی‌ای‌؟ (۱)
کای دریغ این سنگ مرمر را شکست / تا روان و جان ما از حبس رَست‌؟
آن رُخامِ خوب و آن سنگِ شریف / برجِ زندان را بَهی بود و الیف‌ (۲)
چون شکستش تا که زندانی برَست؟ دست او در جُرمِ این باید شکست‌! (۳)
...
مکر آن باشد که زندان حفره کرد / آن که حفره بست آن مکری‌ست سرد...
.
پ.ن.
۱، ارکانی اینجا به معنی صاحب‌منصب، چنان که گویند «از ارکان دولت». «گفت ای شاهان و ارکان بلند...»
۲، رخام سنگ مرمر سفید است.
الیف: الفت‌گرفته و مونس. «وقت درد و غم به جز حق کو الیف؟»
بَهی: روشن و زیبا و تابناک. «لطفِ معروف تو بود آن ای بَهی...»
۳، و در اصل از شمس که: «تو می‌گریی که دریغ آن تیر بر آن دیوار زندان چرا زدند؟ بر آن سنگ چرا زدند؟ دریغ نیامدشان از آن مرمر لطیف؟»
.
❤16👍3
«چون محتسب یا مامور او برای دریافت جزیه نزد ذمّی آید، او را روبروی خود بایستاند و به او پس‌گردنی زند و گوید جزیه را بپرداز ای کافر! آنگاه ذمّی دست در جیب (گریبان) خود کند و جزیه را با ذلّت و خواری تقدیم کند...» (۱)

این شیوه اخذ جزیه توسط محتسبان، دست کم در قرن هفتم در مصر، مطابق دستور العمل ابن اخوه، حاصل تفسیری بوده از حکم قرآن در سوره توبه در خصوص اهل کتاب: «حَتَّی يُعْطُوا الْجِزْيَةَ عَنْ يَدٍ وَ هُمْ صاغِرُونَ» (تا به دست خویش و با خواری جزیه بپردازند).

فارغ از بحث جزیه و بیش از آن موجب و علّت و تفسیرها در باب «هُم صاغرون»، که البته و خوشبختانه همیشه از منظر تاریخی چنین نبوده، بحثی قرآن‌پژوهانه بیاوریم در باب این آیه.

برخی از قرآن‌پژوهان غربی (رژی بلاشر، ریچارد بل، گیوم دی، کارل فریدریش پولمان...) بر اساس مطالعات متن‌پژوهی و نقّادی‌های ویرایشی، معتقدند که این آیه در خصوص جزیه، حاصل یک ویرایش متاخر است و دلایلی هم آورده‌اند.

اوّل خود کلمهٔ جزیه که از فراید است، فقط همین‌جا آمده، و از گزیت فارسی است،
دیگر این که «مِنَ الَّذِينَ أُوتُوا الْکتابَ» در شمار کسانی آمده‌اند که «لا يُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَ لا بِالْيَوْمِ الْآخِرِ» و ظاهرا اهل کتاب به این هر دو باور دارند،
دیگر این که به وضوح آیه متعلّق به زمانی است که «دین» و مراسم و احکام آن جا افتاده است،
دیگرِ، از منظر بررسی‌های متن‌پژوهی، این که آیه پیشین از «مشرکین» و مراسم سالیانه می‌گوید، و بعد از این سخن معترضه در خصوص قتال با اهل کتاب و پرداخت جزیه و نقدهای تند... در فاصله چند آیه به «مشرکین» باز می‌گردد و دوباره سخن از ماه‌های سال است و مراسم مرتبط با آن.

بر مبنای آنچه آمد و این که «گرفتن جزیه از اهل کتاب» پیش از غلبه کلّی اسلام حتی بر شبه‌جزیره به ظاهر چندان موضوعیتی نداشته، برداشت آن بوده که آیه متعلّق به زمانی است که فتوحات آغاز شده بود و با رسیدن «مومنان» به سرزمین‌هایی با اکثریت «اهل کتاب»، و نیاز به دریافت مالیات و «گزیت»، و رفع تردیدهای بین خود مسلمانان در خصوص حکم اهل کتاب، چنین حکمی ضرورت داشته است.

قرآن‌پژوهان دیگری هم، سنّتی یا نواندیش، از منظری مومنانه در باب خود متن، یا با اشاره به برخی داده‌های منابع تاریخی، این احتمال را رد می‌کنند و آورده‌اند که حکم متعلق به پیش از فتوحات است و به عهد غلبه بر مسیحیان نجران بازمی‌گردد و به هر شکل بحث عالمانه همیشه مبارک است...

پ.ن.
۱. در باب این کتاب بسیار جالب ابن اخوه پیشتر نوشته‌ام. رک: محتسب مثنوی و محتسب ابن اخوه

۲. در باب بحث‌های ویرایشی نزد برخی قرآن‌پژوهان معاصر، مبتنی بر مطالعات تحلیل متن، رک به نمونه‌های دیگر:
از الرحمن در سوره مریم
از میزان آسمان و زمین
از غیبت مغارب
از سوره مدّثر و مزمل
از رهبانیت آغازین
...
❤11🤔4
«گوشم گران است، در گوشم بگو...»

این عبارت مقالات شمس را دیدم، دو سه نکته بر آن بیفزایم پیش از آن که از خاطر برود.

شعری عربی می‌آورد:
تصامَمْتُ اذ نطقت ظبیةٌ / تصید الاُسودَ بالحاظها
و ما بی وقرٌ و لکنّنی / اردتُ اعادةَ الفاظها
چون آن غزال، که با تیر نگاهش به شکار شیر می‌رود، سخن می‌آغازد، خود را به ناشنوایی می‌زنم.
گوش‌هایم مشکلی ندارند، بلکه می‌خواهم سخن را بازگوید..

و مولانا همین مضمون را - خود را به کری زدن تا یار دوباره سخن گوید - چند بار آورده باشد خوب است؟
از جمله آنجا که می‌گوید:
گویم سخن را بازگو مردی کرم ز آغاز گو / هین بی‌ملولی شرح کُن من سخت کند و کودنم
گوید که آن گوشِ گران بهتر ز هوش دیگران / صد فضل دارد این بر آن کان جا هوا این جا منم...

یا آنجا که:
بندهٔ آن پرده‌ام گوشْ گران کرده‌ام / تا که به گوشم دهان آرد آن پرده‌دار
مکر مرا چون بدید مکرِ دگر او پزید / آمد و گوشم گزید گفت هلا ای عیار...

و جای دیگر، با لطف بی‌نهایت، که در دام حیلت خود می‌افتد:
مرا پرسید آن سلطان به نرمی و سخن‌خایی / عجب امسال ای عاشق بدان اقبالگه آیی؟
برای آنکه واگوید نمودم گوش کرّانه / که یعنی من گران‌گوشم! سخن را بازفرمایی...
شهم دریافت بازی را بخندید و بگفت این را / بدان کس گو که او باشد چو تو بی عقل و هیهایی
یکی حمله دگر چون کر ببردم گوش و سر پیشش / بگفتا شید آوردی؟ تو جز استیزه نفزایی
چو دعویِ کری کردم، جواب و عذر چون گویم؟ همه درهام شد بسته بدان فرهنگ و بدرایی...

و بر آن می‌توان افزود امّا به همین بسنده کنیم.

بیفزایم که در آن بیت عربی، غزال و تیر نگاه و شکار شیر هم یادآور غزل سعدی است:
لَقَیتُ الاُسْدَ فی الغابات لا تَقوی علی صَیدی / و هذا الظّبْیُ فی شیراز یَسبینی باحداقِ
نه حُسنَت آخری دارد نه سعدی را سخن پایان / بمیرد تشنه مستسقی و دریا همچنان باقی

ما که، تشنه‌لب خواهیم مردن بر لب دریا، امّا خوب است که دریا همچنان باقی‌ست.

پ.ن.
مق با «در ستایش شنیدن»
.
.
❤21
از ابیملک و اسفندیار

شهمردان بن ابی‌الخیر رازی، اواخر قرن پنجم هجری، در نزهت‌نامه علایی خویش، گاه نقدهایی به شاهنامه دارد. به تعبیر امروزی، روحیه علمی انتقادی دارد. دانشنامه‌نویسی است که به وجوه هنری و ادبی شاهنامه علاقه‌ای ندارد: «می‌بایست تا جمله به دست من افتادی تا همه را به عبارتی مختصر باز گفتمی» و گویا یک بار هم در شهر یزد «شرح انتقادی» بر آن داشته: «بدین نسق که گفتم نقل کردم... و جهد نموده‌ام و هر آنچه عقل نپذیرد دور کرده‌ام و هر آنچه دعوی یا اشارتی بوده وجه آن بگفته‌ام... چنان که زال و سیمرغ، که سیمرغ نام استاد او بود و اگر می‌شاید که در عرب اسد و ثعلب و کلب نام نهند و دخترِ بهمن همای باشد، اگر یکی را سیمرغ خوانند و آنچه گفتند به آشیانه سیمرغ رفت، یعنی خانهٔ او (رفت)».

در این میان، روایت غریبی هم از مرگ اسفندیار آورده: «چنان گویند که اسفندیار را آفتی (حقیر) رسید و از دو گونه گویند. یکی آن که زنی را از بلندی هاونی از دست بیفتاد، یا بینداخت، و بر سر او آمد و دیگر گویند او را مار بزد. پس او را بگرفتند و جایگاهی بخوابانیدند که صورت رستم بر دیوار نقش کرده بودند. گفت چه بودی که چون به بُرنایی بباید مُردن، به دست چنین مرد کُشته شده بودمی، آنگه قصّه رستم و اسفندیار بنهادند و اندر تاریخ آوردند و اندر جهان پراکنده شد.»

امّا اصل این روایت چه بوده و سابقه‌ای داشته؟ شاید... در کتاب داوران کتاب مقدّس، حکایت ابیملک را می‌خوانیم که از اوّلین داوران یا به واقع امیران و پادشاهان بنی اسرائیل بوده است. شهرتش البته بیشتر از سر قساوت اوست که هفتاد برادر خود را بر روی یک سنگ (قربان) کُشت، تا رقیبی نداشته باشد. امّا در خصوص مرگش آورده‌اند که «در میانه یکی از جنگ‌ها، شهری را به محاصره گرفت... چون به درِ برج نزدیک شد تا آن را به آتش کشد، زنی سنگ آسیابی بر سر او افکند که جمجمه‌اش را خُرد کرد. بی‌درنگ جوانی را که سلاحدارش بود بخواند و او را گفت تیغ خویش برکش و بمیرانم تا در باب من نگویند که زنی او را کُشت».

اجزای مشترک دو داستان و قرابت آن‌ها روشن است. حکایت مرگ دو سردار بزرگ، کشته شدن به دست یک زن آن‌هم با این عنصر خاص انداختن، یا افتادن سنگ یا هاونی از بلندی بر سر او، و بعد خواستهٔ آن سردار در تغییر این سرنوشت به دلیل حسّ تحقیرشدگی از این نوع مرگ... بعید است تصادفی باشد گرچه ممکن است که خود این دو حکایت هم از منبع مشترک کهن‌تری نشات گرفته باشند و همچنان جای جستجوست.
.
پ.ن.
مثال دیگری از نزهت‌نامه علایی در باب رستم
و
رستم و رویینه تن اسفندیار
و
اساطیر الاوّلین
و
کتاب داوران، قرآن، و قربان‌های بی‌نام
❤9🤔3
آنچه در شهنامه‌ها ناورده‌اند...

حال که در یادداشت پیشین از «نزهت‌نامه علایی» گفتیم و نگاه «علمی-انتقادی» ویژه‌ای که به شاهنامه دارد، خالی از لطفی نیست که تصویری از نسخه خطی آن و قطعه مرتبط بیاورم.

امّا در همین جا هم عبارت جالب دیگری می‌بینیم، این بار در باب رستم: «گویند رستم به غایت بخیل بوده است و هرگز هیچ چیز به کسی نبخشیده است... و آنچه گویند که رستم اسفندیار را بکُشت اصلی ندارد که از عهد کیقباد و برخاستن رستم تا بدین وقت پانصد و اند سال برآید و واجب نکند که یک شخص زنده ماند...» و بعد آن حکایت مرگ اسفندیار را می‌آورد که پیشتر آوردیم.

نویسنده دانشنامه، شهمردان بن ابی‌الخیر رازی، چندان از عهد فردوسی دور نیست و از این رو این روایت‌های موازی مهمّ است از آنچه در شاهنامه نیامده است و گاه هم از قضا شاید کمک کند به درک برخی ظرایف حکایات که در شاهنامه آمده. از جمله آنچه همین جا در باب خساست رستم آمده شاید روایتی شایع و قدیمی باشد و جالب است که در توضیح سه بیتی هم بکار آمده که معرکه آرای شاهنامه‌پژوهان بوده و آن این که چرا رستم، به ظاهر، بهانه گرفته و دخمه سهراب را نه از زر و مُشک، که از سُمّ ستور ساخته است:
همی گفت اگر دخمه زرّین كنم / ز مُشک سیه گِردش آگین كنم،
چو من رفته باشم، نماند به جای / وگرنی مرا خود همین است رای
یكی دخمه كردش ز سمبِ ستور / جهانی ز زاری همی گشت كور...

از قضا باز شهمردان می‌گوید که این «قصّه رستم و سهراب هم نزدیک است به قصّه رستم و اسفندیار» (که برساخته است و واقعیتی نداشته) و به اختصار اين که رستم دور از چشم کیکاوس همسری از سمنگان گرفت و فرزند هم پنهان کرد و بعد «چون سهراب کشته شد، از بهر بزرگی نام فرزند خویش، آن همه به هم فرمود...»
...
پ.ن.
اسب و سوار، صحنه ناسروده‌ای از شاهنامه
و
کوه و دریا، شاهنامه و مثنوی
.
❤9🤔2
دو سه روز پیش بود که آدل هنل، بازیگر سابق سینمای فرانسه، که بازیگری را کنار گذاشت و کنش‌گری را برگزید، در برنامه‌ای تلویزیونی مشهوری به نام «کتابخانه بزرگ» آمده بود تا در باره کتاب جدیدش صحبت کند. آخر جلسه، نویسنده جای مجری می‌نشیند و چند دقیقه «گفتار آزاد» دارد. او روشن و صریح در باب نسل‌کشی اسرائیل در غزّه صحبت کرد و سکوت فرانسه، و موازی‌سازی کرد با تجاوزهای جنسی و سکوت در باب آن... از واکنش‌ها می‌گویم امّا پیشتر سابقه‌ای بیاورم.

در بین فیلم‌های سال ۲۰۲۰ سزار فرانسه، فیلم «من متّهم می‌کنم» رومن پولانسکی بود که به نظرم فیلم خوبی بود گرچه درخشان نبود. فیلم در خصوص قضیهٔ آلفرد دریفوس است، که علاقمندان تاریخ و ادب فرانسه، حتما به آن برخورده‌اند، از جمله در کتاب‌های پرخواننده روزگار نوجوانیِ ما، همچون «جان شیفته» از رومن رولان، و از تاثیر مهم آن در تاریخ ادب و فرهنگ فرانسه آگاهند. دریفوس افسر نظامی یهودی فرانسه بود که در اواخر قرن نوزدهم به خیانت و تحویل اسناد نظامی به آلمان متّهم شد، از همه درجات خلع شد و چند سالی زندانی شد. دلایل اتهام و محاکمه او امّا به کل بی‌اساس بود و منبعث از احساسات ضدیهودی جامعه آن روز، و تبدیل شد به یک رسوایی بزرگ در نظام قضایی و نظامی فرانسه. عنوان «من متّهم می‌کنم» هم برگرفته از نامهٔ بلند سرگشادهٔ امیل زولاست به رییس جمهور وقت که من سعی کردم کامل بخوانم ولی بیش از آن «تاریخ‌مند» است، با ارجاعات مکرّر به افراد و وقایع مذکور پرونده که امروزه، جدای وجه ادبی و روشنفکری آن، جالب باشد. به هر حال با فشار همین روشنفکران، بعد چند سال، از دریفوس اعاده حیثیت شد، به ارتش بازگشت و چند سال بعد هم باز برای فرانسه جنگید.

امّا رومن پولانسکی که ریشه یهودی دارد، گویا در ساختن این فیلم نظر به زندگی خود داشته و محاکمات یا قضاوت‌هایی که او آن‌ها را ناعادلانه دانسته و از آن گریخته است. اتهامات تجاوز و رابطه جنسی با چند دختر بازیگر نوجوان که دست کم پرونده یکی از آن‌ها در آمریکا باز است و از این رو پولانسکی به آمریکا سفری ندارد و فرانسه هم به درخواست استرداد او تن نداده است. در خود فرانسه هم، پولانسکی از ترس واکنش حضار، در خیلی از جشنواره‌ها حاضر نمی‌شود. در آن جشنواره سزار امّا جایزه بهترین کارگردانی را بابت همین فیلم به او دادند که با واکنش آدل هنل - که خود تجربه آزار جنسی در سینما داشته - روبرو شد که به محض نام بردن از او به عنوان برنده، برخاست و «شرم بر شما»گویان از جلسه بیرون رفت و عیش برگزارکنندگان را منغص کرد.

فیلم هم فروش چندانی نکرد، شاید متاثر از نام کارگردان، یا فضای غالب پرتنش روز و داستان یکنواخت فیلم. چندی بعد مقالهٔ بحث‌انگیز تندی از ویرژینی دپانت، یکی از نویسندگان معاصر فرانسه، منتشر شد، با ادبیات بسیار گزنده و این عنوان غیر معمول که «از این پس، ما بلند می‌شویم و بیرون می‌زنیم»، در اشاره و حمایت از خروج آدل هنل از سالن جشنواره، و در آن نه تنها پولانسکی، که همه «اصحاب قدرت» را به زیر شلاق نقد خود برد. خود این مقاله هم واکنش‌های متفاوتی گرفت، گویی یادآور همان «من متّهم می‌کنم» امیل زولا بود، صد و بیست سال بعد.

نوشته را خطاب به روسا، قدرتمندان و ارباب زر و زور آغاز می‌کند که «بگذارید به شما اطمینان بدهم که همچنان دردناک است، با این که می‌دانستیم، شما را شناخته‌ایم، ده بار دیده‌ایم و آزموده‌ایم.. امّا همچنان دردناک است... بله، این انتخابی موحش و موهن بود اما عجیب نبود، مایه شگفتی نبود. اصلا قصد شما همین است، اعمال و اظهار قدرت. نه این که شما استعداد و هنر کارگردان را، به رغم خوی تجاوزگری او، قدر می‌نهید. نه، او را دوست دارید چون متجاوز است، چون اعمال قدرت می‌کند، چون از شما و شبیه شماست. بحث زن و مرد نیست، بلکه غالب و مغلوب است. بیهوده نیست که از پولانسکی حمایت می‌کنید، بودجه‌ٔ بیست و پنج میلیون یورویی به او می‌دهید تا فیلمی از یک قضاوت ناعادلانه بسازد، یک شبیه‌سازی تاریخی بی‌معنی کند، و بعد هم برای او مراسم تاجگذاری برگزار می‌کنید. باشد، شما که به این اعمال قدرت و زور و استثمار و تجاوز ادامه خواهید داد امّا بدانید که از این پس، ما در این نمایش و جشن دسته‌جمعی شما نخواهیم ماند و برای آن کف نخواهیم زد، نه، ما پا می‌شویم و بیرون می‌زنیم».

به آدل هنل بازگردم. پس از سخنان آزاد او در باب غزّه، که چند جمله هم بیشتر نبود، در بازپخش برنامه این قسمت را بیرون آوردند و بعد هم کلّ آن جلسه را از سوابق برنامه حذف کردند. چنین است، حتّی در فرانسه، وقتی پای اسرائیل در میان باشد... منتهی امثال آدل هم کنار نمی‌نشینند، «پا می‌شوند و بیرون می‌زنند»، بازی و تماشاگری در سکوت را کنار گذاشته‌اند تا در میدان باشند، این سر میدان و آن پایان اوست...
.
❤28👍2🤔1
از مندب تا محمد

اینک که همه جا سخن از باب المندب است بگوییم که کهن‌ترین متن پیش از اسلام که اشاره به نام «مندب» دارد، شامل یکی از کهن‌ترین ثبت‌های نام یا به واقع صفت «محمد» است و از جوانب دیگری هم در مباحث تاریخ اسلام مهمّ است.

کریستین روبن در باب این کتیبه گفتاری دارد که از آن نوشته‌ام منتهی توضیح بیشتر آن که این کتیبه مکتوب به سال ۵۲۳ میلادی، درست صد سال پیش از هجرت پیامبر و غزوه بدر، ظفرنامه یوسف ذی‌نواس یهودی است در سرکوب مسیحیان نجران و بعد مقابله با حبشیان در ناحیه مندب.

چند نکته:
کتیبه از «باب المندب» نمی‌گوید بلکه دو جا از «سلسله مندب» می‌گوید، «زنجیر مندب» که یا مکان بوده یا استحکامات دفاعی در همان ناحیه.
به کشتار نجران اشاره مستقیم دارد که در باب اهمّیت آن، واکنش‌ها و ظهور ابرهه و در کلّ نقشی که بعدها در شکل‌گیری اسلام داشته، جدا نوشته‌ام.
دیگر این که آغاز کتیبه با نام عمومی خدا (اله) است، «صاحب آسمان و زمین»، بعد امّا سه بار «الرحمن» می‌آید (رحمانا در سبایی) که به شکلی خاص ظاهر می‌شود «برکت دهد الرحمن... الرحمن حفظ کند... به نام الرحمن...». رک یادداشت «الله و الرحمن».

و در سطر پایانی با این دعا ختم می‌کند: rb-Hd b-mḥmd «رب یهود بمحمد». چون در خطّ سبایی هم مصوّت‌ها نمی‌آید، بحث است که اصل خوانش آن چه بوده منتهی در این تردید نیست که از کهن‌ترین ثبت‌های صفت از ریشه حمد است و احتمالا به همان معنی «محمّد» یا «محمود» در صورت عربی آن. در فقدان شواهد بیشتر، تشخیص نقش آن در این متن مشکل است که صفت ربّ است، نام دیگر است یا غیر آن.

ترجمه کوتاه و ساده‌شده‌ای از ۱۲ سطر کتیبه Ja-1028:

۱، برکت دهد خدا، آن‌که آسمان‌ها و زمین از آنِ اوست، ملک یوسف اَسأَر یَثأَر (ذونواس) را، شاهِ همهٔ قبایل...
۲، نام قبایل...
۳، آنان که یارانِ مولای خویش، ملک یوسف بودند، آنگاه که کلیسا را بسوخت و حبشیان را در ظَفار بکشت...
۴، و آهنگِ نبرد با دژ و قلعه نَجران کرد.
و زنجیرِ مَندَب را استوار گردانید و ایشان با وی بودند. پس آنان را با سپاهی روانه کرد. و به دست آورد...
۵ تا ۷، فهرست غنایم و همراهان...
۸، بر ساحل دریا، در برابر حبشیان، در آن هنگام که زنجیرِ مَندَب را استوار می‌کردند...
۹، پس از سیزده ماه به خانه‌های خویش بازگشتند. برکت دهد الرحمن فرزندان ایشان را...
۱۰، به ماه مذران سال ششصد و سی و سه (به گاه‌شماری سبایی، معادل ۵۲۳ میلادی)
۱۱، تا این نبشته در پناه آسمان و زمین و نیروی مردان محفوظ بماند از هر کس که خواهد آن را تباه کند یا خوار گرداند. نگاه دارد الرحمنِ اعلی،
۱۲، و آن را از هر که قصدِ نابودی یا خواریِ آن کند محفوظ دارد. این کتیبه به نام الرحمن برپا و نگاشته شد.
تَمّامِ حَضیَتی آن را نصب کرد. برَبّ یهود، بمحمد.

همچنین رک:
«از الله و الرحمن»، شامل واقعه نجران و کتیبه ابرهه
از اصحاب فیل، تلاقی مطالعات تاریخی و روایات سنّتی
از غیبت نام محمّد در کتیبه‌های آغاز اسلام
از قثم تا محمّد
.
❤21👍3
فیلم «نَزا» را، که در جشنواره ونیز امسال مورد توجه و تحسین بسیاری قرار گرفته، هنوز ندیده‌ام! فیلم مستندی است در باب کشتار غیرنظامیان در غزه.

عنوان فیلم اصطلاحی است که در ارتش اسرائیل استفاده می‌شود برای «خسارت جانبی». نزا سرواژه‌ است، از نزق + اَگبی (נזק אגבי). نزق به معنی آسیب، هم‌ریشه‌ عربی ندارد. در کتاب مقدّس آمده. به مثال آنجا که استر خطاب به خشایارشاه می‌گوید که هامان، در دشمنی با قوم یهود، به منافع خود پادشاه هم «آسیب» می‌زند. اگب، در صورت‌های کهن سامی، هم‌ریشه «جنب» است و از این رو اَگبی، با یای صفت‌ساز، معادل جانبی.

فیلم را خواهیم دید منتهی می‌توانیم تصور کنیم که روایت‌گر چیست. بی‌خیالی در باب آسیب جانبی... چون این «جانب» هم در جنب خصم است و همجنس آن و یک هدف محتمل یا بالقوه. اگر، از منظر آن‌ها، یک نیروی متخاصم در مدرسه یا خانه‌ای باشد، مدرسه و خانه را می‌زنند فارغ از غم «آسیب جانبی». اگر همان فرد یا گروه، تعدادی از مردم خود آن‌ها را گروگان بگیرد، یا در میان آن‌ها باشد، می‌زنند؟ نه... این جنب با آن جنب یکی نیست.

در خصوص مدرسه میناب، فارغ از اصل بحث تجاوز، فرض کنیم که راست بگویند که اشتباه شده. توجیه مکرّر جنایت آنجاست که بگویند خطای هوش مصنوعی کلود بوده در تشخیص و تایید هدف! گویی مسئولیت با ابزار است. کیست که نداند هوش مصنوعی تا چه حدّ خطا دارد. چه کسی اجازه و مجوّز داده که هوش‌مصنوعی در مناطق مسکونی ملاک تشخیص حملاتی از این جنس باشد؟ همین را در مناطق و جوامع خودشان می‌کنند؟ قواعد استفاده از هوش مصنوعی در باب خطرات خیلی خیلی کمتر مانند وسایل نقلیه خودران چیست؟ این قدر ساده و بی‌خیال در استفاده از این ابزارها تصمیم می‌گیرند، اگر نگوییم که تست و تمرین می‌کنند، چون آسیب جانبی آنجا اهمّیتی ندارد.

به نزا بازگردیم. مهم این است که فیلم را دو اسرائیلی ساخته‌اند که احتمالا نتوان آن‌ها را به «یهودی‌ستیزی» متّهم کرد. این حرکت‌ها و جنبش‌هایی که در خود اسرائیل شکل می‌گیرد، در مقابل چرخش و جنبش غالب در آن جامعه بسیار ضعیف است منتهی به هر شکل مهم است و دست کم در خارج آن‌‌جا تاثیرگذار است.

پ.ن.
در باب یهودی‌ستیزی.
.
از رعب، قحطی و گرسنگی
.
در باب دو مناظره، مهدی حسن و آلن فنکیِلکروت
.
همچنین: والس با بشیر
.
❤8👍6🤔2
والس با بشیر...

حال که از مستند (هنوز ندیده) نزا با دو کارگردان اسرائیلی آن گفتیم، از «والس با بشیر» هم بگوییم، انیمیشن ساخته آری فولمَن، فیلم‌نامه‌نویس و کارگردان اسرائیلی، در خصوص قتل‌عام صبرا و شتیلا.

کارگردان به واقع خود در آنجا بوده، سرباز جوانی که همراه ارتش اسرائیل به سال ۱۹۸۲ تا بیروت می‌رود. بیست و چند سال پس از واقعه دوستی را می‌بیند که از کابوس‌های شبانه خود می‌گوید، و موجب می‌شود که او، در پی یافتن ریشه این خاطرات رنگ‌باخته و دگرگون شده، سراغ دیگر هم‌قطاران و فرماندهان خود برود و از آن‌ها در خصوص آنچه رخ داد، بپرسد. این فیلم، حاصل این جستجو و بازخوانی روایات است.

«بشیر» اشاره دارد به «بشیر جُمَیِّل» رهبر فالانژهای مسیحی که در آن زمان هم‌پیمان اسرائیل بودند. در ماه اوت ۱۸۸۲ مجلس لبنان او را به ریاست جمهوری برگزید، امّا پیش از رسیدن به این منصب، به تاریخ ۱۴ سپتامبر ۱۹۸۲ در انفجاری ترور شد. آریل شارون، وزیر دفاع اسرائیل، که نیروهایش را به بیروت رسانده بود، فالانژها را به انتقام تشویق کرد و آن‌ها دو روز بعد «جهت پاکسازی تروریست‌ها» به آن دو اردوگاه وارد شدند و بین ۱۶ تا ۱۸ سپتامبر مردم را، از زن و کودک و پیر و جوان، تا سه هزار نفر، قتل عام کردند. اسرائیلی‌ها یک سوی اردوگاه بودند و حامی و حاضر و ناظر...

هنوز گزارش‌ها و فیلم‌های واقعه هست. یکی از خبرنگاران فرانسوی که دو روز بعد به آنجا رفته حین گزارش به گریه می‌افتد که این نامش جنگ نیست. یکی دیگر هم که آنجا حضور داشت، ژاک ماری بورژه، در این خصوص کتابی نوشته است که ده سال پیش منتشر شد. همین انیمیشن هم، که سیر وقایع را شرح می‌دهد، در آخر به تصاویر واقعی پیوند می‌خورد... در این میان هیچ محاکمه‌ای صورت نگرفت و هیچ اتّفاقی نیفتاد، و هیچ محکومیتی هم. مصاحبه شارون هست که وقتی از مسئولیت او می‌‌پرسند، می‌گوید من از شما تعجب می‌کنم که به جای حمایت از آزادی و دموکراسی، نگران تروریست‌ها هستید. ما هم اگر آنجا رفتیم، برای آزادی لبنان از دست تروریست‌ها بود... حتی فرمانده فالانژها، ایلی حبیقه، در بازی‌ها سیاسی بر جای ماند تا سال ۲۰۰۲، پس از گردش مواضع، چند روزی پیش از آن که برای شهادت دادن علیه شارون و اطلاع و دستور و حمایت او از این قتل عام به دادگاهی حقوق بشری در بلژیک برود، ترور شد.

صبرا و شتیلا، رقص والس با بشیر، در میانه میدان قتل عام، چهل و چهار سال پیش... و از شباهت‌ها با وقایع نظیر هم نگوییم...

فیلم در یوتیوب هست، به زبان‌های مختلف.
.
فیلم نزا
.
فیلم گط
.
❤13👍7🤔1
بسامد واژگان مثنوی، در قیاس با ترجمه مثنوی

در یادداشتی پیشین از این بسامد واژگان مثنوی گفتیم. اینک شاید خالی از فایده‌‌ای نباشد تا ببینیم که ترکیب پربسامدترین واژگان مثنوی در ترجمهٔ دقیق نیکلسون چه صورتی می‌یابد. به واقع این تحلیل تطبیقی، بین متن اصلی یک اثر بلند و برگردان آن، از منظری کلّی و زبان‌شناختی هم قابل توجّه است. آیا کلمات کلیدی در برگردان یک متن هم بسامد خود را حفظ می‌کنند؟ یا پراکنده می‌شوند؟ دامنه واژگان ساده‌تر می‌شود یا گسترده‌تر؟ آیا هم‌نشینی آن‌ها تغییر می‌کند؟ به قاعده یک حکم کلّی ندارد منتهی به هر شکل دیدن نمونه‌هایی از این جنس، متن و ترجمه بلند و اندیشیده آن، مفید است.

پیشتر آورده بودیم که الفاظ و اسمای مثنوی، در تمام شش دفتر، در حدود ۳۴۳ هزار واژه است که در این میان تعداد واژگان ناتکراری آن، بیش از ۲۸ هزار واژه، در میان آثار ادبی کهن ما رقمی استثنایی است. متن مثنوی در ترجمه انگلیسی، به ۵۴۶ هزار واژه برگردانده شده است، یعنی شصت درصد بیشتر. این تفاوت تا حدّ زیادی ناشی از ساختار متفاوت دو زبان است (به مثال حضور فعّال و پررنگ حرف تعریف و اضافه در زبان انگلیسی) و همچنین شرح و بسط بیشتر در ترجمه علاوه بر افزودن برخی قطعات کوتاه تفسیری در میان ابیات. در این میان تعداد واژگان ناتکراری انگلیسی ۱۹ هزار است. به عبارت دیگر، گستردگی واژگان در متن اصلی، با وجود ایجاز بیشتر، بسیار متنوّع‌تر از ترجمه آن است.

من در اینجا برای مقایسه فقط بیست و چهار بسامد بالا را از جدول تفصیلی دو متن استخراج کرده و در این نمودار آورده‌ام. به نظرم نمودار خود گویاست و من فقط به دو سه نکته اشاره کنم. پیشتر دیده بودیم که «جان» بالاترین بسامد را در مثنوی (و دیوان) دارد منتهی در ترجمه نیکلسون God به جای آن نشسته است و این غریب نیست. می‌توان تصور کرد که God کم و بیش به جای حق و الله و خدا و یزدان آمده است که همگی از کلمات پرکاربرد مثنوی هستند. از آن سو «جان» احتمالا بین soul و spirit تقسیم شده است.

پس می‌بینیم که «جان» و «حق» دو کلمه پربسامد محوری در ترجمه کم‌رنگ شده است و این مهم است. در باب کلمات دیگر می‌توان دید که از منظر ترتیب بسامد ترجمهٔ مثنوی برگردان متن اصلی است و معادل پربسامدترین کلمات فارسی در متن انگلیسی هم ظاهر می‌شود: سر head، دل heart، آب water، شاه king، دست hand، چشم eye، نور light، جهان world، آتش fire و عشق love. در عین حال برخی تفاوت‌ها را هم می‌بینیم. به مثال کلماتی چون عقل، دید، روز و شب از یک سو و man و people و life و body از سوی دیگر اختلافاتی در بسامد نشان می‌دهند.

مولانا در دفتر دوم می‌گوید که:
می‌شمارم برگ‌های باغ را / می‌شمارم بانگ کبک و زاغ را
نیکلسون این بیت را سوالی خوانده بود که آیا باید آن بانگ و برگ بی‌شمار را بشمارم؟
Shall I number the leaves of the garden? Shall I number the cries of the partridge and the crow?
و با این پرسش گویی ما را مخاطب خود قرار داده است که این نوع پژوهش‌های آماری مفید است؟ به گمانم، چنان که پیشتر آوردم، دور از استنتاج‌های سهل و ساده و تعمیم‌های شتابزده و یک‌جانبه، آری. با مقایسه کمّی شاخص‌هاست که می‌توان از کم و زیاد گفت و از زوایای متفاوت به متن نظر کرد و همین نوع مطالعات را هم قدم به قدم دقیق‌تر و قابل‌اعتماد‌تر ساخت و در همه حال به خاطر داشت که، هم ز قدرِ تشنگی نتوان برید...

پ.ن.
یادداشت‌های دیگر در زمینه:
۱. می‌شمارم برگ‌های باغ را... از بسامد واژگان مثنوی
۲، بسامد‌های تطبیقی واژگان غزلیات، مولانا و سعدی و حافظ
۳، نسبت و نمودار تکرار اوزان غزلیات مولانا
۴، از بسامد واژگان شاهنامه
۵، از وسعت و دامنه کلمات

در باب خود ترجمه نیکلسون و خصایص آن یادداشت جدایی خواهم آورد.
.
❤9👍5
از کربن ۱۴ و پوست بی‌جان...

تاریخ‌گذاری به روش کربن ۱۴ روشی رایج است منتهی نتایج آن در خصوص نسخ قرآنی موجب برخی ابهامات و گاه استنتاجات دلبخواهی شده است.

مختصر بگوییم که روش تعیین تاریخ کربن ۱۴ مبتنی‌ست بر تعیین عمر رادیواکتیو کربن ۱۴، ایزوتوپی ناپایدار از کربن با هشت نوترون در مقابل شش پروتون (و از این رو ۱۴ خوانده می‌شود). این ایزوتوپ در اصل، به موجب تاثیر برخی پرتوهای کیهانی، از اتم نیتروژن به کربن «جهش» کرده و اندک اندک هم به اصل خود بازمی‌گردد. نسبت کربن ۱۴ در قیاس با کربن پایدار معمول بسیار اندک است، یعنی یک تریلیونیم، امّا همین هم دی اکسید کربن خود را می‌سازد و از طریق سنتزهای معمول به گیاه و از آنجا به حیوان و آدمی می‌رسد. این نسبت، با تقریب زیاد، همیشه در طبیعت یکسان بوده (مگر این اواخر به دلیل برخی فعالیت‌های صنعتی و اتمی) و تا وقتی موجودی زنده است با جایگزینی منشا کربنی آن حفظ می‌شود. پس از مرگ، سنتز دی اکسید کربن در کار نیست و کربن ۱۴ محبوس جایگزین نمی‌شود و با فعالیت معمول رادیواکتیو خود، کمتر و کمتر می‌شود. به واقع یکی از نوترون‌ها به پروتون تبدیل می‌شود و کربن ۱۴ به ازت تبدیل می‌شود.

پس این روش، خاصِ تعیین تاریخ هر جسم به دور مانده از جان است! آن را نمی‌توان برای خنجر و شمشیر و جامدات از اصل بی‌جان بکار برد بلکه باید منشا گیاهی یا حیوانی یا انسانی داشته باشد همچون پوست و پاپیروس که می‌گویند:
پوستی‌ام دور مانده من ز گوشت / چون ننالم در فِراق و در عذاب؟
چوب هم گوید بُدم من شاخ سبز / زین من بشکست و بدرید آن رکاب...
و در همه حال تاریخ‌گذاری بر اساس پایه متن کتابت است (نه خود کتابت)، سال تولید پاپیروس، یا قربان شدن گوسفند برای پوست.

در یکی دو دهه اخیر، این روش تحوّل عمده‌ای دیده و میزان مادّه‌ لازم برای تشخیص عمر از بالای ده گرم به چند گرم رسیده. نمونه‌ها کوچکتر و صدمه به نسخه کمتر است. امّا همچنان روشی مخرّب است به این معنی که آن قطعه آزمایش شده از بین می‌رود و نمی‌توان آن را به نسخه بازگرداند چرا که تبدیل به گاز می‌شود، گرچه گاز برای آزمایش‌های بیشتر حفظ می‌شود. روش آزمایش چند گونه است. گاه سرعت فعالیت رادیواکتیویته نمونه بررسی می‌شود، طی چند روز تحت نظر قرار می‌گیرد تا ببینند که سرعت و نرخ آن در کجای نمودار قرار می‌گیرد، و گاه مستقیم میزان و درصد کربن ۱۴ باقی‌مانده توسط سانتریفوژها و طیف‌سنج‌های مختلف خوانده می‌شود. این نتایج تحلیل می‌شوند و یک دوره زمانی بر اساس درصد احتمال به دست می‌آید.

در مثال‌هایی که آورده‌ام (که کمی قدیمی شده و باید به روز شود)، می‌بینیم که نتایج آزمایش نسخه صنعا (گاه برگه‌های متفاوت) چند بار تکرار شده با نتایج دور و نزدیک. اگر نیمه عمر کربن ۱۴ را در نظر بگیریم، برای یک نسخه قرآنی هزار و سیصد چهارصد ساله، هنوز حدود ۷۵ درصد آن نسبت اولیه در پوست باقی‌ست.

امّا در این میان، افتاد مشکل‌ها... خطای آزمایش چند وجهی است. یکی همان دقّت تشخیص کربنِ ۱۴ باقی مانده در نمونه است یا تشخیص میزان فعالیت آن. دیگر خود معیار نیمه عمر هم محدوده خطایی چهل ساله دارد، و اینجا حدود ده سال با توجه به فاصله تا نیمه عمر. دیگر شرایط پوست و آلودگی است که بر تاریخ‌سنجی آن تاثیر دارد. نکته پیچیده‌تر البته واسنجی یا کالیبراسیون است چون آن میزان کربن در مناطق مختلف، به مثال نیم‌کره شمالی و جنوبی، تفاوت‌هایی دارد و این همه در نتایج، که اینجا یک ربع قرن تفاوت اساسی ایجاد می‌کند، تاثیر دارند.

بنابراین گرچه این روش تشخیص در کل بسیار مفید بوده، خصوصا وقتی شواهد و قراین جانبی اندک‌اند و دست کم محدوده کلّی تاریخی را، چنان که در خصوص همین نسخ هم می‌بینیم، نشان می‌دهند امّا آنجا که نیاز به دقّت یا بحث دهه و ربع قرن است عموما و فعلا کافی نیست چون بازه زمانی گاه تا یک قرن را شامل می‌شود و کوتاه شدن بازه زمانی با کاهش دقّت و درصد احتمال همراه است.

در خصوص نسخ قرآنی، نتایج، یا بگوییم خطای آن‌ها مطابق فرضیات و الگوهای رایج، چنان که در تصویر هم می‌بینیم، عمدتا به سوی قدمت بیشتر میل دارند و گاه حتی به پیش از اسلام می‌افتند. تاکید کنیم که مقصود اینجا نه تاریخ کتابت که تاریخ تهیّه پوست است و شاید به چند دهه پیش از کتابت بازگردد. این میل به قدمت یا فرض کهنگی تحقیق شده امّا علل آن محلّ بحث است همچون نسخه مشهور به دایه (حاضنه) که نتایج آزمایش پنجاه تا صد و سی سال پیش از تاریخ انجامه نسخه است.

حاصل این که قطعا این روش تخمین، با آزمایش‌ها و تجمیع و تحلیل داده‌ها، دقیق‌تر خواهد شد و خطاهای آن کمتر منتهی در زمینه تاریخ‌گذاری نسخ، این نتایج را باید محتاطانه در کنار مطالعات نسخه‌شناختی و خصوصا سیر تحوّل متن و حروف دید.
.
پ.ن.
از گوشت و پوست
.
از الله و لله در نسخ کهن
.
از کهن‌ترین خطوط عربی
.
از نسخه صنعا و نمونه دیگر اینجا.
.
❤10👍2
مُلکی‌ست محنت تو و خلقی‌ست منتظر / این کار دولت است کنون تا که را رسد
بیگانه گر هزار بود و آشنا یکی / تیر بلای دوست به آن آشنا رسد...

این دو بیت که از قول شمس تبریزی در مقالات (ص ۶۱۴) آمده، در این زمانه محنت‌زده ما مصداق و معنای روشن‌تری هم یافته است. حکومت و دولتی که حاصل مُلک‌رانی آن جز محنتِ خلقِ منتظر نبوده است.

امّا شاعر این ابیات رفیع الدّین مسعود لُنبانی، از شعرای قرن ششم است. لُنبان از روستاهای اطراف اصفهان بوده است. دولتشاه سمرقندی می‌گوید که دیوان او «در عراق عجم بسيار محترم بود، اما در خراسان و ماوراءالنهر متروک بود»، و از این رو عجیب نیست که شعر او بیشتر در ذهن و خاطر شمس بوده باشد تا مولانا.

دولتشاه آورده که در اوان جوانی وفات یافت امّا رضا قلی‌خان هدایت در مجمع الفصحا این را هم افزوده که «گویند در دنباله محمل یکی از اهل حرم پادشاه می‌رفته او را سهواً به تیر زده شهید کرده‌اند». نمی‌دانیم روایت اصلی دارد یا نه، خصوصا که یادآور تیر خوردن امیر معزّی شاعر است در شکارگاه سنجر. بعید نیست که آن را ملهم از همین ابیات ساخته باشند امّا هر چه هست گویی حکایت خود اوست، شاعری در انتظار اقبال و دولت و نعمت و آمدن تیر بلا از «هوا» و یافتن این یک آشنا در میان هزار بیگانه...

جانا حدیث عشق به گوشت كجا رسد؟ هرگز بود كه دولت وصلت به ما رسد؟
من كیستم كه صافی وصلت كنم طمع / اینم نه بس كه دُردی هجرت مرا رسد؟
خاک رهت به دیده رسد؟ نی چه جای آن / هرگز چنین سزا به من ناسزا رسد؟
الحق رسید آنچه رسید از هوا به من / ‌آری به مردم آنچه رسد از هوا رسد
پشتم دو تا شد از غم و هم نیست روی آنک / ‌دستم یكی بدان سرِ زلف دو تا رسد
جانم چو شمع در شب هجرت به لب رسید / چون نیست روز وصل تو بگذار تا رسد
گر صدهزار پاره كنند این دل مرا / هر پاره را ز عشق تو سوزی جدا رسد
بیگانه ار هزار بود آشنا یكی / ‌تیرت به اتّفاق بدان آشنا رسد
مُلكی‌ست محنت تو و خلقی‌ست منتظر / این كار دولت است كنون تا كه را رسد...

بیفزایم که این ابیات در دیوان رفیع الدین لنبانی (به اهتمام تقی بینش، نشر پاژنگ، ۱۳۶۹) در بخش ملحقات و به نقل از تذکره دولتشاه آمده است.

تصحیح: دوست عزیز، جناب علی میرافضلی در توضیح عالمانه‌ای اشاره کردند که این ابیات، با تفاوت‌هایی، در اصل متعلق به سیدحسن غزنوی است و نه رفیع الدین لنبانی، که در تذکره دولتشاه و چند منبع دیگر به او نسبت داده شده. همین طور است. تصویری از آن را در دیوان سیدحسن غزنوی آورده‌ام.

پ.ن:
۱، بیت سعدی شیراز در مقالات شمس تبریز
.
۲، ما رَخت غریبانه ز کوی تو کشیدیم...
.
۳. قُل للیلی طُل...
.
❤11👍2
«گفتند که ما که ماهیان این دریاییم، اوّل در این دریای حیات بوده‌ایم...
جواب آمد که ای ماهیان! اگر چه ماهی قدرِ آب داند... اما بدان صفت و بدان سوز و بدان گرمی و جانسپاری و ناله و خونابه باریدن و جگر بریان داشتن نباشد که آن ماهی‌ای که موج او را به خشکی افکند و مدّت‌های دراز بر خاکِ گرم و ریگ سوزان می‌طپد که: «لایموتُ فیها و لایَحیی».
امکان زیستن بی دریا (نی) و امکان مُردن نی، از امید رسیدن به دریا».

استفاده خاصّ مولانا از این آیه، در مجالس سبعه. این گفتارها، مطابق همه شواهد، از مجالس اوّلیه اوست، پیش از دیدار با شمس.
.
❤17
پیش از دعا، آمین کند...

جهت یادآوری و تمرین، با ابجدخوانی، سعی می‌کردم که با خواندن کلمات یونانی این عکس روی جلد کتاب مقدّس اورشلیم، ببینم که آن متن چیست و از کدام کتاب است. فکر کردم چند نکته عمومی آن را هم اینجا بیاورم.

اولین نکته‌ای که در این متون یونانی قدیم به چشم می‌خورد این است که کلمات با فاصله از هم جدا نمی‌شوند. می‌بینید، یک سری حروف همه به دنبال هم. واضح است که آشنایان به هر شکل کلمات را تشخیص می‌دهند، مثل خط چینی که هجاها پشت سر هم می‌آید.
دیگر این که متون قدیمی حروف بزرگ را استفاده می‌کرده‌اند. این حروف کوچک که ما حتی خارج از آموزش زبان، به عنوان نمادها در ریاضیات و دیگر علوم به کار می‌بریم و می‌شناسیم، هنوز به تمامی شکل نگرفته بودند. این طبقه‌بندی امروزی هم متاخر است. همین جا هم می‌بینیم که امگا به صورت کوچک آمده یا صورتی از سیگما که متفاوت است با شکل رایج کوچک و بزرگ آن. این سنّت نوشتن حروف بزرگ امروزه منحصر است به عناوین.
دیگر این که حروف کلمات بین خطوط می‌شکند، یعنی ای بسا چند حرف یک کلمه به خط بعدی رود که البته در متون لاتین تا پیش از حروف‌چینی و تنظیمات کامپیوتری رایج بود و در نسخه‌های اولیه قرآن هم دیده می‌شود.

امّا این کدام متن است؟ آن خطّ زیر عنوان روشن است و یاریگر: «آمِن لِگو سُی»، آمین، به تو می‌گویم... و این نوع گفتار، خاصّ عیسی است در اناجیل که آمین را، به جای پایان چنان که در نیایش‌ها رایج است، در آغاز کلام خود به نشانه امری قطعی و محقق می‌آورد و در چند جا تکرار شده است. بهرحال همین کمک می‌کند به جستجو و یافتن آن در متن اصلی.

ضبط یونانی این تصویر و معادل فارسی آن‌ها را در جدولی آوردم. در زبان یونانی، جایگاه کلمات در جمله، از تاکید که بگذریم، چندان اهمّیتی ندارد چون نقش عموم کلمات، از حرف و اسم و فعل و صفت، در تصریف آن‌ها منعکس است، کم و بیش همچون عربی. از این رو ترجمه لغوی آن‌ها به فارسی غریب می‌نماید. عباراتی که پررنگ کرده‌ام، در متن تصویر آمده و دیده می‌شود. همین نسخه هم با متن مصحح رایج امروزی تفاوت‌های اندکی نشان می‌دهد.

به هر شکل، متن پاره‌ای از آیات دوم و سوم باب سوم انجیل یوحنا است. نیکودموس، از فریسیان و از سران یهود، شب هنگام نزد عیسی آمد و او را گفت: «استاد، می‌دانیم که تو معلّمی هستی که از جانب خداوند آمده‌ای. زیرا کسی نمی‌تواند این آیاتی که تو می‌نمایانی بنمایاند مگر آن که از جانب خداوند باشد. عیسی او را گفت: آمین، آمین، تو را می‌گویم. تا کسی از نو زاده نشود، ملکوت خدای را نتواند دید...»

این زادن دوباره در ادب عرفانی ما هم منعکس است، با کلمات و ادبیاتی متاثر از انجیل، از جمله در مقالات شمس «این یک زاد است که تو دیدی. با تو در این زاد همه حیوانات شارکند. اگر تو را همین یک زاد بودی ازیشان تمیزی نیافتی. لایطأ بساط الرحمن و لم یعرج (یلج) علی الملکوت من لم یولَد مرّتَین...»

پ.ن.
در باب روی دیگر و متن عبری آن رک: از کوروش و داریوش و اخشورش...
.
و این ویدیو: کتاب مقدس اورشلیم و خطوط کهن عبری و یونانی
.
و عنوان؟ نظر به بیت مولانا که:
گوید بگو یا ذا الوفا اغفر لذنب قد هفا / چون بنده آید در دعا او در نهان آمین کند
آمین او آن است کاو اندر دعا ذوقش دهد / او را برون و اندرون شیرین و خوش چون تین کند...
.
❤6