آتش در نیستان،
حکایت اوّلین ترجمه مثنوی به زبان فرانسه
«یادداشتی بر شاهنامه فردوسی همراه با ترجمه قطعاتی از این کتاب»، ۱۸۱۰ میلادی ، از «یعقوب د والنبورگ» مطابق ضبط روی جلد که عکسش را میبینید. در قاب تصویر او این بیت آمده است که:
«ارباب علم و معرفت بر این دانشمند نالانند / اصحاب کمال و فضیلت بر این هنرمند گریانند»... و چرا؟
وقتی تاریخ ترجمهٔ آثار کهن فارسی به زبانهای اروپایی و خصوصاً زبان فرانسه را پی میگیریم، تعجّب میکنیم که چرا ترجمهٔ مثنوی این همه به تاخیر افتاده است. از ترجمه گلستان دو ریه به سال ۱۶۳۴ میلادی آغاز کنیم و بعد ترجمههای پر تعداد بعدی همچون لیلی و مجنون جامی ۱۸۰۷، منطق الطّیر ۱۸۵۷، شاهنامه ۱۸۷۶، بوستان ۱۸۸۰، دیوان منوچهری ۱۸۸۶... کلمان هوار حتّی کلّ مناقب العارفین افلاکی را به سال ۱۹۱۸ ترجمه و منتشر کرده است و در این میان ترجمه کامل مثنوی کی بوده است؟ ۱۹۹۰ میلادی... ربع قرن پیش! امّا نه...
نیکلسون در مقدّمه چاپ اوّل تصحیح خود از مثنوی، لیدن ۱۹۲۵، از کتاب نایابی سخن گفته است که دوستش برای او آورده و از آنجا او دریافته که مثنوی مدّتها پیش به تمامی ترجمه شده ولی پیش از انتشار، دستخوش آتش شده و از آن نشانی نمانده است.
آن کتابی که نیکلسون ذکرش را میکند، همین کتاب «یادداشتی بر شاهنامه» از دِ والنبورگ است که چهار سالی پس از مرگ نویسنده به همّت یار و همکار قدیمی او، بیانشی منتشر شده است. بیانشی، در مقدّمه کتاب، با غم و اندوهی عمیق از فقدان این دوست سخن میگوید و شرح حالی از او میآورد که گزیده ترجمه آن را اینجا میآورم:
«والنبورگ، دیپلمات فرانسوی، کارش را به عنوان مترجم در استانبول آغاز کرد. در سفرهای مختلف نقش مهمّی در مذاکرات صلح با عثمانیان داشت. جدای دانش گسترده در زبانهای اروپایی، زبان یونانی جدید، ترکی، عربی و فارسی را هم میدانست امّا همچون همهٔ ادبدوستان، علاقه خاصّ او به زبان فارسی بود که نویسندگان بزرگی را در قرون پیشین پرورده بود.
سال ۱۷۹۲ که پس از ماموریتی در وین به استانبول بازگشت، شش سال به ترجمهٔ مثنوی مشغول بود تا آن را به پایان برد. مثنوی، کتابیست شاعرانه در خصوص برخی نکات مذهبی، اخلاقی، وجدانی، سیاسی و تاریخی. ترجمه را، پس از مقابلهٔ نسخ متفاوت، به عادت خویش، با وفاداری بسیار به متن اصلی تا آخرین بیت پیش برده بود بدون آن که بکارت معنی، قدرت بیان و تازگی و روشنی رنگهای متنوع آن از دست برود. این ترجمه همچنین همراه یادداشتهایی به زبان فرانسه در خصوص تصحیح متن و معنی آن بود امّا تمامی ترجمه و یادداشتها در آتشسوزی سال ۱۷۹۹ که نیمی از استانبول را به کام خود کشید از بین رفت. والنبورگ از این خسران، بیش از همهٔ آنچه از دست داده بود، حسرت خورد.»
بیانشی سپس میافزاید که این دیپلماتِ دانشمند، خسته و دلشکسته، به وین بازگشت و این بار ترجمهٔ شاهنامه را به دست گرفت امّا فرصت نیافت.
این هم حکایت اوّلین ترجمهٔ مثنوی از دیپلمات دانشمندی که در میانهٔ سالهای پر تب و تاب انقلاب فرانسه، دل به مثنوی داده بود. نیکلسون در اشاره به همین واقعه در مقدمه ترجمه خود مینویسد که بخت همیشه همراه شجاعان و بلندپروازان نیست و این که چطور اثر والنبورگ و نام او با هم گم شد و همانجا آرزو کرده که دست کم خودش خوشاقبالتر باشد. بیهوده نیست که بر سر هر سه جلد ترجمه خود، این بیت مشهور را آورده است که تِلكَ أثارُنا تَدُلّ عَلَيْنا، فانْظُروا بَعدَنا إلى الأثار..
آری جهد بیتوفیق خود کس را مباد ولی ما اینجا دست کم یادی کردیم از این دانشمند و عشق او به ادب فارسی و نی و نیستان مثنوی...
.
پ.ن.
کشور گلها، ترجمه کهن گلستان
ترجمه لیلی و مجنون جامی ۱۸۰۷
کازیمیرسکی و ترجمه دیوان منوچهری ۱۸۸۶
.
حکایت اوّلین ترجمه مثنوی به زبان فرانسه
«یادداشتی بر شاهنامه فردوسی همراه با ترجمه قطعاتی از این کتاب»، ۱۸۱۰ میلادی ، از «یعقوب د والنبورگ» مطابق ضبط روی جلد که عکسش را میبینید. در قاب تصویر او این بیت آمده است که:
«ارباب علم و معرفت بر این دانشمند نالانند / اصحاب کمال و فضیلت بر این هنرمند گریانند»... و چرا؟
وقتی تاریخ ترجمهٔ آثار کهن فارسی به زبانهای اروپایی و خصوصاً زبان فرانسه را پی میگیریم، تعجّب میکنیم که چرا ترجمهٔ مثنوی این همه به تاخیر افتاده است. از ترجمه گلستان دو ریه به سال ۱۶۳۴ میلادی آغاز کنیم و بعد ترجمههای پر تعداد بعدی همچون لیلی و مجنون جامی ۱۸۰۷، منطق الطّیر ۱۸۵۷، شاهنامه ۱۸۷۶، بوستان ۱۸۸۰، دیوان منوچهری ۱۸۸۶... کلمان هوار حتّی کلّ مناقب العارفین افلاکی را به سال ۱۹۱۸ ترجمه و منتشر کرده است و در این میان ترجمه کامل مثنوی کی بوده است؟ ۱۹۹۰ میلادی... ربع قرن پیش! امّا نه...
نیکلسون در مقدّمه چاپ اوّل تصحیح خود از مثنوی، لیدن ۱۹۲۵، از کتاب نایابی سخن گفته است که دوستش برای او آورده و از آنجا او دریافته که مثنوی مدّتها پیش به تمامی ترجمه شده ولی پیش از انتشار، دستخوش آتش شده و از آن نشانی نمانده است.
آن کتابی که نیکلسون ذکرش را میکند، همین کتاب «یادداشتی بر شاهنامه» از دِ والنبورگ است که چهار سالی پس از مرگ نویسنده به همّت یار و همکار قدیمی او، بیانشی منتشر شده است. بیانشی، در مقدّمه کتاب، با غم و اندوهی عمیق از فقدان این دوست سخن میگوید و شرح حالی از او میآورد که گزیده ترجمه آن را اینجا میآورم:
«والنبورگ، دیپلمات فرانسوی، کارش را به عنوان مترجم در استانبول آغاز کرد. در سفرهای مختلف نقش مهمّی در مذاکرات صلح با عثمانیان داشت. جدای دانش گسترده در زبانهای اروپایی، زبان یونانی جدید، ترکی، عربی و فارسی را هم میدانست امّا همچون همهٔ ادبدوستان، علاقه خاصّ او به زبان فارسی بود که نویسندگان بزرگی را در قرون پیشین پرورده بود.
سال ۱۷۹۲ که پس از ماموریتی در وین به استانبول بازگشت، شش سال به ترجمهٔ مثنوی مشغول بود تا آن را به پایان برد. مثنوی، کتابیست شاعرانه در خصوص برخی نکات مذهبی، اخلاقی، وجدانی، سیاسی و تاریخی. ترجمه را، پس از مقابلهٔ نسخ متفاوت، به عادت خویش، با وفاداری بسیار به متن اصلی تا آخرین بیت پیش برده بود بدون آن که بکارت معنی، قدرت بیان و تازگی و روشنی رنگهای متنوع آن از دست برود. این ترجمه همچنین همراه یادداشتهایی به زبان فرانسه در خصوص تصحیح متن و معنی آن بود امّا تمامی ترجمه و یادداشتها در آتشسوزی سال ۱۷۹۹ که نیمی از استانبول را به کام خود کشید از بین رفت. والنبورگ از این خسران، بیش از همهٔ آنچه از دست داده بود، حسرت خورد.»
بیانشی سپس میافزاید که این دیپلماتِ دانشمند، خسته و دلشکسته، به وین بازگشت و این بار ترجمهٔ شاهنامه را به دست گرفت امّا فرصت نیافت.
این هم حکایت اوّلین ترجمهٔ مثنوی از دیپلمات دانشمندی که در میانهٔ سالهای پر تب و تاب انقلاب فرانسه، دل به مثنوی داده بود. نیکلسون در اشاره به همین واقعه در مقدمه ترجمه خود مینویسد که بخت همیشه همراه شجاعان و بلندپروازان نیست و این که چطور اثر والنبورگ و نام او با هم گم شد و همانجا آرزو کرده که دست کم خودش خوشاقبالتر باشد. بیهوده نیست که بر سر هر سه جلد ترجمه خود، این بیت مشهور را آورده است که تِلكَ أثارُنا تَدُلّ عَلَيْنا، فانْظُروا بَعدَنا إلى الأثار..
آری جهد بیتوفیق خود کس را مباد ولی ما اینجا دست کم یادی کردیم از این دانشمند و عشق او به ادب فارسی و نی و نیستان مثنوی...
.
پ.ن.
کشور گلها، ترجمه کهن گلستان
ترجمه لیلی و مجنون جامی ۱۸۰۷
کازیمیرسکی و ترجمه دیوان منوچهری ۱۸۸۶
.
Telegram
K-A-Images
❤23
چون نشود ز تیر تو، آن که بدو کمان دهی؟
به چشم میآید پس بگوییم که به نظرم توضیح دکتر شفیعی کدکنی عزیز در باب «تیر» در این بیت غزلیات مولانا، در گزینش و تفسیری که آوردهاند، دقیق نیست یا دست کم محلّ تامّل است.
آوردهاند که «تیر در این ابیات به معنی قسمت و بهره و سهم است» منتهی میبینیم که هر دو نمونهای که آوردهاند، جدای این که از مولانا نیست، شاهد «از تیرِ کسی» بودن نیست بلکه همان «تیر بودن» است. در توضیحشان هم آن «از» غایب است. البته که یکی از معانی «تیر» نصیب و بهره است منتهی به گمانم نه در این ترکیب و اصطلاح که در ابیات مولانا مکرّر است.
«از تیرِ کسی بودن» یعنی از جنس و نوع کسی بودن، از «تیره» او بودن.
امّا شواهد دیگر، جدای بیتی که آمد:
شدهام سپندِ حُسنت، وطنم میان آتش / چو ز تیرِ توست بنده، بکشد کمانِ آتش
و
ز تیرِ او بود آن دل که برپرید از آن سو / وگر نه کیست ز مردان که او کشید کمانش؟
و
چو شکرگیر تو گشتم، چو من از تیرِ تو گشتم / چه شد ار بهر شکارت، شکند تیر و کمانم؟
و
اگر به قد چو کمانم ولی ز تیر توام / چو زعفران شدم اما به لالهزار توام
و
من چو از تیر توام بال و پرم ده بپران / خوش پَرَد تیر زمانی که کمان برخیزد
و نزدیک به آن:
من چو از تیر توام بال و پری بخش مرا / خوش پرد تیر، زمانی که کمان برخیزد..
و شاید شاهد و مثال بهتر در مقالات شمس است که:
«آن عارف از تیرِ ما نیست، او را نظیر سخن و حال ما چون آری؟»
...
پ.ن.
میبینیم که در برخی از این ابیات، مولانا دو تیر را به دو معنی مختلف آورده و این البته از صنعتهای مورد علاقه اوست. در این خصوص رک:
مومنان را ز انبیا «آزادی» است
و
وقتِ نثار...
.
به چشم میآید پس بگوییم که به نظرم توضیح دکتر شفیعی کدکنی عزیز در باب «تیر» در این بیت غزلیات مولانا، در گزینش و تفسیری که آوردهاند، دقیق نیست یا دست کم محلّ تامّل است.
آوردهاند که «تیر در این ابیات به معنی قسمت و بهره و سهم است» منتهی میبینیم که هر دو نمونهای که آوردهاند، جدای این که از مولانا نیست، شاهد «از تیرِ کسی» بودن نیست بلکه همان «تیر بودن» است. در توضیحشان هم آن «از» غایب است. البته که یکی از معانی «تیر» نصیب و بهره است منتهی به گمانم نه در این ترکیب و اصطلاح که در ابیات مولانا مکرّر است.
«از تیرِ کسی بودن» یعنی از جنس و نوع کسی بودن، از «تیره» او بودن.
امّا شواهد دیگر، جدای بیتی که آمد:
شدهام سپندِ حُسنت، وطنم میان آتش / چو ز تیرِ توست بنده، بکشد کمانِ آتش
و
ز تیرِ او بود آن دل که برپرید از آن سو / وگر نه کیست ز مردان که او کشید کمانش؟
و
چو شکرگیر تو گشتم، چو من از تیرِ تو گشتم / چه شد ار بهر شکارت، شکند تیر و کمانم؟
و
اگر به قد چو کمانم ولی ز تیر توام / چو زعفران شدم اما به لالهزار توام
و
من چو از تیر توام بال و پرم ده بپران / خوش پَرَد تیر زمانی که کمان برخیزد
و نزدیک به آن:
من چو از تیر توام بال و پری بخش مرا / خوش پرد تیر، زمانی که کمان برخیزد..
و شاید شاهد و مثال بهتر در مقالات شمس است که:
«آن عارف از تیرِ ما نیست، او را نظیر سخن و حال ما چون آری؟»
...
پ.ن.
میبینیم که در برخی از این ابیات، مولانا دو تیر را به دو معنی مختلف آورده و این البته از صنعتهای مورد علاقه اوست. در این خصوص رک:
مومنان را ز انبیا «آزادی» است
و
وقتِ نثار...
.
Telegram
K-A-Images
👍8❤7
ادیسه و تداعیها...
ادیسه کریستوفر نولان را دیدم، بازخوانی و بازسازی حماسه مشهور بازگشت «اودیسه»، یا «اولیس» به قول لاتینزبانها، پس از جنگ تروا.
فیلم خوبی بود و من فقط اشارهای بکنم به این که برخی اجزای داستان یا روایت یادآور مضامین مشترکی است در ادبیات ما و بر یکی توقّف کنم...
این که خود سفر و امتحانهای راه یادآور هفتخان رستم یا اسفندیار است که یکی هم برگرفته از دیگری است گرچه بحث بزرگتر آن است که حکایات اسفندیار، از جمله رویینتنی او، متاثر از افسانههای یونانی بعد از حمله اسکندر و عهد سلوکی و اشکانی هستند یا نه و آنچه مهرداد بهار در این خصوص آورده.
چالش زهِ کمانِ کشیدن در عموم ادبیات حماسی کهن منعکس است امّا در ادب تغزّلی هم وارد شده، چنان که خاقانی گوید «من که باشم تا کمانِ او کشد بازوی من»؟ و بعد در ادب عرفانی، از جمله مثنوی: این قدمِ حق را بود، کو را کشد / غیرِ حق، خود کی کمان او کشد...
آن غول عظیم (پسر خدای دریا) در ادب حماسی ما یادآور کندرَوْ یا گندرب است که توصیف کوتاهش در میانهٔ مناظرهٔ رستم و اسفندیار آمده، یا عوج بن عنق در فرهنگ سامی که پیشتر از آن گفتهام.
آن مردم بسیار تنومند هم یادآور قوم عاد است که به بلندقامتی شهره بودهاند: «آن دُهُل را مانی ای زفتِ چو عاد...»
تبدیل آدمیان بر صورت خوکان، و سخن جادوگر که این بازگشت به اصل آنهاست، یادآور بحثی نزدیک است که:
صورتی کآن بر وجودت غالب است / هم بر آن صورت حشرت واجب است
در وجود ما هزاران گرگ و خوک / صالح و ناصالح و خوب و خَشوک...
حکایت کُشتن گاوها در جزیره و انتقام الهه خورشید پس از آن، یادآور حکایت مثنوی است در کشتن بچهفیلان و کباب کردن آنها و انتقام مادر جز از یکی که:
از کبابش مانع آمد آن سخن / بخت نو بخشد تو را عقلِ کهن
آن توصیه که با دریا نجنگ تا تو را بر سر نهد هم:
آبِ دریا مرده را بر سر نهد / ور بود زنده ز دریا کی رهد؟
امّا شاید مهمتر از همه، اشاره مکرّر به «قانون زئوس» است که هیچ مهمانی را حتی در ظاهر مسکین و فقیر و گدا نباید راند چرا که «شاید او الههای باشد در لباس مبدّل».
نمونهای نزدیک به این معنا را در انجیل متّی مییابیم؛ آنجا که مسیح در روز داوری میگوید: «گرسنه بودم و به من خوراک ندادید، تشنه بودم و به من آب ندادید، غریب بودم و مرا نپذیرفتید، بیمار بودم و به دیدنم نیامدید...» و چون میپرسند «چه وقت تو را چنین دیدیم؟» پاسخ میدهد: «آنچه برای این ناتوانان نکردید، برای من نکردید.»
و بعد این حکایت در حدیث منعکس شده و از آنجا در ادب عرفانی، چنان که در کلام مولانا:
«وحی کردن حق تعالی به موسی که چرا به عیادت من نیامدی...
آن که گفت اِنّی مَرِضتُ لم تَعُد / من شدم رنجور، او تنها نشد
گفت آری بندهٔ خاصِ گُزین / گشت رنجور او منم نیکو ببین...
قصد هر درویش میکن از گزاف / چون نشان یابی به جِد میکن طواف»
چرا که شاید در هر گلیمی کلیمی باشد... گرچه آن سخن منسوب به پیر خرقان، فارغ از هر خوف و رجا، در مقام دیگر است که «هر که در این سرا آمد، نانش دهید و از نام و ایمانش مپرسید...»
.
پ.ن.
فیلمها و تداعیها:
از فارست گامپ و مثنوی
.
باز به بط گفت که صحرا خوش است...
.
ادیسه کریستوفر نولان را دیدم، بازخوانی و بازسازی حماسه مشهور بازگشت «اودیسه»، یا «اولیس» به قول لاتینزبانها، پس از جنگ تروا.
فیلم خوبی بود و من فقط اشارهای بکنم به این که برخی اجزای داستان یا روایت یادآور مضامین مشترکی است در ادبیات ما و بر یکی توقّف کنم...
این که خود سفر و امتحانهای راه یادآور هفتخان رستم یا اسفندیار است که یکی هم برگرفته از دیگری است گرچه بحث بزرگتر آن است که حکایات اسفندیار، از جمله رویینتنی او، متاثر از افسانههای یونانی بعد از حمله اسکندر و عهد سلوکی و اشکانی هستند یا نه و آنچه مهرداد بهار در این خصوص آورده.
چالش زهِ کمانِ کشیدن در عموم ادبیات حماسی کهن منعکس است امّا در ادب تغزّلی هم وارد شده، چنان که خاقانی گوید «من که باشم تا کمانِ او کشد بازوی من»؟ و بعد در ادب عرفانی، از جمله مثنوی: این قدمِ حق را بود، کو را کشد / غیرِ حق، خود کی کمان او کشد...
آن غول عظیم (پسر خدای دریا) در ادب حماسی ما یادآور کندرَوْ یا گندرب است که توصیف کوتاهش در میانهٔ مناظرهٔ رستم و اسفندیار آمده، یا عوج بن عنق در فرهنگ سامی که پیشتر از آن گفتهام.
آن مردم بسیار تنومند هم یادآور قوم عاد است که به بلندقامتی شهره بودهاند: «آن دُهُل را مانی ای زفتِ چو عاد...»
تبدیل آدمیان بر صورت خوکان، و سخن جادوگر که این بازگشت به اصل آنهاست، یادآور بحثی نزدیک است که:
صورتی کآن بر وجودت غالب است / هم بر آن صورت حشرت واجب است
در وجود ما هزاران گرگ و خوک / صالح و ناصالح و خوب و خَشوک...
حکایت کُشتن گاوها در جزیره و انتقام الهه خورشید پس از آن، یادآور حکایت مثنوی است در کشتن بچهفیلان و کباب کردن آنها و انتقام مادر جز از یکی که:
از کبابش مانع آمد آن سخن / بخت نو بخشد تو را عقلِ کهن
آن توصیه که با دریا نجنگ تا تو را بر سر نهد هم:
آبِ دریا مرده را بر سر نهد / ور بود زنده ز دریا کی رهد؟
امّا شاید مهمتر از همه، اشاره مکرّر به «قانون زئوس» است که هیچ مهمانی را حتی در ظاهر مسکین و فقیر و گدا نباید راند چرا که «شاید او الههای باشد در لباس مبدّل».
نمونهای نزدیک به این معنا را در انجیل متّی مییابیم؛ آنجا که مسیح در روز داوری میگوید: «گرسنه بودم و به من خوراک ندادید، تشنه بودم و به من آب ندادید، غریب بودم و مرا نپذیرفتید، بیمار بودم و به دیدنم نیامدید...» و چون میپرسند «چه وقت تو را چنین دیدیم؟» پاسخ میدهد: «آنچه برای این ناتوانان نکردید، برای من نکردید.»
و بعد این حکایت در حدیث منعکس شده و از آنجا در ادب عرفانی، چنان که در کلام مولانا:
«وحی کردن حق تعالی به موسی که چرا به عیادت من نیامدی...
آن که گفت اِنّی مَرِضتُ لم تَعُد / من شدم رنجور، او تنها نشد
گفت آری بندهٔ خاصِ گُزین / گشت رنجور او منم نیکو ببین...
قصد هر درویش میکن از گزاف / چون نشان یابی به جِد میکن طواف»
چرا که شاید در هر گلیمی کلیمی باشد... گرچه آن سخن منسوب به پیر خرقان، فارغ از هر خوف و رجا، در مقام دیگر است که «هر که در این سرا آمد، نانش دهید و از نام و ایمانش مپرسید...»
.
پ.ن.
فیلمها و تداعیها:
از فارست گامپ و مثنوی
.
باز به بط گفت که صحرا خوش است...
.
Telegram
K-A-Images
❤14👍3
سیزده سال پیش بود، نه یکصد و سی سال پیش، که دولت فرانسه رسماً اعلام کرد دستور اداریِ مربوط به ممنوعیت پوشیدن شلوار برای زنان دیگر هیچ اثر حقوقی ندارد! دستوری که بیش از دویست سال پیش صادر شده بود، یک قرن بعد در دو نوبت با استثناهایی برای دوچرخهسواری و اسبسواری تعدیل شد و سپس دههها در اسناد باقی ماند، بیآنکه در عمل موضوعیتی داشته باشد، تا آن که در سال ۲۰۱۳ به «صورت ضمنی لغو» شد.
دیدهاید، کم نیستند کسانی که دستاوردهای جنبش زن زندگی آزادی را، حتی در حدّ کاهش محدودیتها و هزینههای تحمیل حجاب اجباری، به این دلیل که قانون هنوز سر جای خود هست، نادیده میگیرند. واضح است که مقصود من مقایسه دو موقعیت کاملاً متفاوت نیست، آن است که عموما تغییرات اجتماعی جلوتر از قانون پیش میروند. آنچه در عمل کار میکند، این است که خواستهها عمومی شوند، به اراده اجتماعی بدل شوند و قوّتی گیرند و حرکتی بیافرینند که بتواند در صحنه اجتماع، و نه بر صفحه دستور یا تقاضا، کار را پیش ببرد تا بعد که قوانین جامانده یا عوض شوند یا متروک و بیاثر بمانند. خیلی از موانع اجتماعی، با رفتن و جا گذاشتن حل میشود، با واقعیتهای تازه، نه با بحث و جدل بر سر متون و قانع کردن و گره باز کردن آن هم در خصوص حقوق اولیه آدمیان. گفت از درد این فراغت نیستم، که در این فکر و تفکّر بیستم...
در اهمّیت و ضرورت اجتهادات فکری و نظری تردیدی نیست امّا در نهایت این همه برد و توان محدودی دارند و به مثال نمیتوانند کل گفتمان سنّتی یا میدان فکری گره خورده با قدرت و مناسبات و ملاحظات چند بعدی آن را تغییر دهند. آن تغییر بیشتر به دلایل و انگیزهها و طلبها و ضرورتهای بیرونی رخ میدهد که از روی همه اینها میپرد و قاعده دیگری بنا میکند...
.
دیدهاید، کم نیستند کسانی که دستاوردهای جنبش زن زندگی آزادی را، حتی در حدّ کاهش محدودیتها و هزینههای تحمیل حجاب اجباری، به این دلیل که قانون هنوز سر جای خود هست، نادیده میگیرند. واضح است که مقصود من مقایسه دو موقعیت کاملاً متفاوت نیست، آن است که عموما تغییرات اجتماعی جلوتر از قانون پیش میروند. آنچه در عمل کار میکند، این است که خواستهها عمومی شوند، به اراده اجتماعی بدل شوند و قوّتی گیرند و حرکتی بیافرینند که بتواند در صحنه اجتماع، و نه بر صفحه دستور یا تقاضا، کار را پیش ببرد تا بعد که قوانین جامانده یا عوض شوند یا متروک و بیاثر بمانند. خیلی از موانع اجتماعی، با رفتن و جا گذاشتن حل میشود، با واقعیتهای تازه، نه با بحث و جدل بر سر متون و قانع کردن و گره باز کردن آن هم در خصوص حقوق اولیه آدمیان. گفت از درد این فراغت نیستم، که در این فکر و تفکّر بیستم...
در اهمّیت و ضرورت اجتهادات فکری و نظری تردیدی نیست امّا در نهایت این همه برد و توان محدودی دارند و به مثال نمیتوانند کل گفتمان سنّتی یا میدان فکری گره خورده با قدرت و مناسبات و ملاحظات چند بعدی آن را تغییر دهند. آن تغییر بیشتر به دلایل و انگیزهها و طلبها و ضرورتهای بیرونی رخ میدهد که از روی همه اینها میپرد و قاعده دیگری بنا میکند...
.
Telegram
K-A-Images
❤10👍7
از سنگنوشته قتل عثمان...
در ادامه سخن از کهنترین سنگنوشتهها (رک پ.ن.) به یکی دیگر از این قدیمیترینها بپردازیم که حدود سیزده چهار سال پیش در ناحیه تیماء دیده شد. حاصل کار چندین گروه بین المللی که در عربستان فعال هستند و این نوع شواهد را میجویند، غیر از ناحیه مکه و مدینه که هنوز این نوع ماموریتها ممنوع است.
من قیس کاتب، ابوکثیر (هستم). خداوند نفرین کند آن که عثمان را کُشت و آن کس که او را بدان برانگیخت، کشتنی بیرحمانه...
این گرافیتی هم جالب است و متفاوت. اوّل از همه این که بر خلاف آن نوشته زهیر در خصوص عمر (زمن توفی عمر) به روشنی از قتل میگوید. دیگر این که موضع سیاسی دارد: «خداوند لعنت کند آن قاتل را و هم آن که او را بدان برانگیخت»، و به ظاهر در آن عهد نظر داشته است به گروهی که در مظان اتّهام تحریک آن «فتنه» بودهاند. باز همچون نوشته زهیر خالی از هر نوع لقب «امیر المومنین» یا نظایر آن است.
نوشته تاریخ ندارد منتهی به قاعده باید خیلی نزدیک باشد به زمان قتل عثمان (ذی الحجه ۳۵ هجری)، یعنی حدود سال ۳۶ هجری، و بنابراین همزمان با آغاز خلافت علی بن ابیطالب و جنگ جمل. مطالعه شکل حروف هم دوره دیگری را نشان نمیدهد.
آن کلمهٔ آخر محلّ بحث بوده است و به چند صورت هم خوانده شده است منتهی «قتلهُ تقتیلا» به معنی کشته شدن سخت است نظیر آن چه در قرآن آمده است در خصوص منافقان «مَلْعُونِينَ أَيْنَما ثُقِفُوا أُخِذُوا وَ قُتِّلُوا تَقْتِيلاً» (اینان ملعوناند و هر جا که یافته شوند، باید بیمحابا به اسارت و قتل درآیند. ترجمه خرّمشاهی).
عبارت به ظاهر تاکید دارد بر نوع کشته شدن عثمان که بیرحمانه و بدون شفقت بوده است و نشان از تاثیر عمومی این خبر در جامعه و شاید بازتاب آن حکایات در خصوص شیوه کشته شدنش چنان که بعدها از قول سعدی میخوانیم: «جمال سیرت عثمان که برنکرد / در پیش روی دشمن قاتل سر از حیا».
سنگنوشته، پیش از دیگر منابع مکتوب، خبر از اختلافهای درونی مهمّی میدهد که از نیمه عهد خلافت عثمان آغاز شد، با کشته شدن او اوج گرفت و شکافی درانداخت که تمام دوره خلافت امام علی را درگیر کرد و در نهایت، بر خلاف خواست بانیان آن، به استقرار سلسله اموی انجامید که آن هم، در سالهای بعد در عهد عبدالملک، ساختار و هویّت ابتدایی خلافت و حکومت اسلامی را شکل داد:
أنا قيس الكتب (الکاتب) ابوكثير (ابوکبیر ؟) لعن االله من قتل عثمن ابن عفن و من احثّ قتلهُ تقتلا (تقتیلا ؟).
.
پ.ن. یادداشتهای دیگر از کهنترینها:
گرافیتیها:
کتیبه زهیر در مرگ عمر، و اهمّیت گرافیتیها به عنوان منابع نویافته
کتیبه کربلا
از غیبت نام محمّد در سنگنوشتههای آغازین
پاپیروسها:
پاپیروس اهناس
سنة قضاء المومنین
منابع متنی کهن:
نیایش سوفرون
صحیفه مدینه
از نام محمّد و غزه
.
در ادامه سخن از کهنترین سنگنوشتهها (رک پ.ن.) به یکی دیگر از این قدیمیترینها بپردازیم که حدود سیزده چهار سال پیش در ناحیه تیماء دیده شد. حاصل کار چندین گروه بین المللی که در عربستان فعال هستند و این نوع شواهد را میجویند، غیر از ناحیه مکه و مدینه که هنوز این نوع ماموریتها ممنوع است.
من قیس کاتب، ابوکثیر (هستم). خداوند نفرین کند آن که عثمان را کُشت و آن کس که او را بدان برانگیخت، کشتنی بیرحمانه...
این گرافیتی هم جالب است و متفاوت. اوّل از همه این که بر خلاف آن نوشته زهیر در خصوص عمر (زمن توفی عمر) به روشنی از قتل میگوید. دیگر این که موضع سیاسی دارد: «خداوند لعنت کند آن قاتل را و هم آن که او را بدان برانگیخت»، و به ظاهر در آن عهد نظر داشته است به گروهی که در مظان اتّهام تحریک آن «فتنه» بودهاند. باز همچون نوشته زهیر خالی از هر نوع لقب «امیر المومنین» یا نظایر آن است.
نوشته تاریخ ندارد منتهی به قاعده باید خیلی نزدیک باشد به زمان قتل عثمان (ذی الحجه ۳۵ هجری)، یعنی حدود سال ۳۶ هجری، و بنابراین همزمان با آغاز خلافت علی بن ابیطالب و جنگ جمل. مطالعه شکل حروف هم دوره دیگری را نشان نمیدهد.
آن کلمهٔ آخر محلّ بحث بوده است و به چند صورت هم خوانده شده است منتهی «قتلهُ تقتیلا» به معنی کشته شدن سخت است نظیر آن چه در قرآن آمده است در خصوص منافقان «مَلْعُونِينَ أَيْنَما ثُقِفُوا أُخِذُوا وَ قُتِّلُوا تَقْتِيلاً» (اینان ملعوناند و هر جا که یافته شوند، باید بیمحابا به اسارت و قتل درآیند. ترجمه خرّمشاهی).
عبارت به ظاهر تاکید دارد بر نوع کشته شدن عثمان که بیرحمانه و بدون شفقت بوده است و نشان از تاثیر عمومی این خبر در جامعه و شاید بازتاب آن حکایات در خصوص شیوه کشته شدنش چنان که بعدها از قول سعدی میخوانیم: «جمال سیرت عثمان که برنکرد / در پیش روی دشمن قاتل سر از حیا».
سنگنوشته، پیش از دیگر منابع مکتوب، خبر از اختلافهای درونی مهمّی میدهد که از نیمه عهد خلافت عثمان آغاز شد، با کشته شدن او اوج گرفت و شکافی درانداخت که تمام دوره خلافت امام علی را درگیر کرد و در نهایت، بر خلاف خواست بانیان آن، به استقرار سلسله اموی انجامید که آن هم، در سالهای بعد در عهد عبدالملک، ساختار و هویّت ابتدایی خلافت و حکومت اسلامی را شکل داد:
أنا قيس الكتب (الکاتب) ابوكثير (ابوکبیر ؟) لعن االله من قتل عثمن ابن عفن و من احثّ قتلهُ تقتلا (تقتیلا ؟).
.
پ.ن. یادداشتهای دیگر از کهنترینها:
گرافیتیها:
کتیبه زهیر در مرگ عمر، و اهمّیت گرافیتیها به عنوان منابع نویافته
کتیبه کربلا
از غیبت نام محمّد در سنگنوشتههای آغازین
پاپیروسها:
پاپیروس اهناس
سنة قضاء المومنین
منابع متنی کهن:
نیایش سوفرون
صحیفه مدینه
از نام محمّد و غزه
.
Telegram
K-A-Images
❤13👍4
در ستایشِ شنیدن
در حکایت مروزی و رازی و کلام بیهقی، یاد نظامی کردیم و آن داستان گنبد سیاه و سخن عاشق حریص که:
کردمش لابههای پنهانی / من عراقی و او خراسانی
اینک از آنجا به بهانهای دیگر به روم بازگردیم.
در آن حکایت، که عاشق به آن بانو درمیآویزد تا با او درآمیزد، خواهش زن که او را به صبر و شکیب میخواند، بیشتر هیزم بر آتش طلب عاشق مینهد که «ای دلبند، خوابِ خرگوش دادنم تا چند؟» و اصرار بیشتر تا جایی که آن بانو «خورد سوگند کاین خزینه تو راست، امشب امید و کام دل فرداست»، فقط یک شب صبر کند و فردا به مراد خود برسد که «صبر کردن شبی محالی نیست، آخر امشب شبیست، سالی نیست» امّا سودی ندارد.. اینجاست که نظامی از قول آن عاشق، سخن آشنایی میآورد:
چون فریب زبان او دیدم / گوش کردم ولیک نشنیدم...
فاصلهایست بین گوش کردن و شنیدن!
از همین جا به مثنوی بازگردیم، در پایان داستان صدرِ جهان بخارا، هنگامی که عاشق به محبوب خود میرسد، اولین کلامی که در وصف او میآورد، چیست؟ به قول شمس، اهلیّت او در شنیدن و نیوشیدن. به واقع مولانا نه خود میگوید، نه اشارتی و قرینهای در کلام میآورد امّا «مرغ و ماهی داند آن ابهام را، کو ستاید مجمل آن خوشنام را»، یعنی حسام الدّین و آن صفتِ کمیاب خاصّ خوش او را:
صد هزاران بار ای صدرِ فرید / ز آرزوی گوشِ تو هوشم پرید
آن سمیعی تو و آن اِصغای تو / و آن تبسّمهای جانافزای تو
آن نیوشیدن کم و بیش مرا / عشوهٔ جان بَداندیش مرا..
حسام الدین گوش بر روزن جان کسی نهاده که گرچه خود «کورهست، با آتش خوش است» اما این شنیدن و اصغا، راهی میگشاید تا شاید اندکی آرام گیرد:
خانهٔ پُردود دارد پُرفنی / مر ورا بُگشا ز اصِغا روزنی
گوش تو او را چو راهِ دَم شود / دودِ تلخ از خانهٔ او کَم شود...
حسام الدّین نزد مولانا چنان نشسته است که او نزد شمس:
«مولانا، این ساعت در ربع مسکون مثل او نباشد... اگر من از سر خُرد شوم و صد سال بکوشم ده یکِ علم او حاصل نتوانم کردن. آن را نادانسته انگاشته است، و چنان میپندارد خود را پیش من، وقت استماع، که بچهٔ دو ساله پیش پدر...» (مقالات)
وقتِ استماع، چون کودکی که سخن را هر بار از ابتدا میخواهد:
گویم سخن را بازگو، مردی کرم ز آغاز گو / هین بیملولی شرح کُن، من سخت کُند و کودنم!
و پاسخ میشنود که:
این گوشِ گران بهتر ز هوشِ دیگران / صد فضل دارد این بر آن، کآن جا هوا، این جا منم..
.
در حکایت مروزی و رازی و کلام بیهقی، یاد نظامی کردیم و آن داستان گنبد سیاه و سخن عاشق حریص که:
کردمش لابههای پنهانی / من عراقی و او خراسانی
اینک از آنجا به بهانهای دیگر به روم بازگردیم.
در آن حکایت، که عاشق به آن بانو درمیآویزد تا با او درآمیزد، خواهش زن که او را به صبر و شکیب میخواند، بیشتر هیزم بر آتش طلب عاشق مینهد که «ای دلبند، خوابِ خرگوش دادنم تا چند؟» و اصرار بیشتر تا جایی که آن بانو «خورد سوگند کاین خزینه تو راست، امشب امید و کام دل فرداست»، فقط یک شب صبر کند و فردا به مراد خود برسد که «صبر کردن شبی محالی نیست، آخر امشب شبیست، سالی نیست» امّا سودی ندارد.. اینجاست که نظامی از قول آن عاشق، سخن آشنایی میآورد:
چون فریب زبان او دیدم / گوش کردم ولیک نشنیدم...
فاصلهایست بین گوش کردن و شنیدن!
از همین جا به مثنوی بازگردیم، در پایان داستان صدرِ جهان بخارا، هنگامی که عاشق به محبوب خود میرسد، اولین کلامی که در وصف او میآورد، چیست؟ به قول شمس، اهلیّت او در شنیدن و نیوشیدن. به واقع مولانا نه خود میگوید، نه اشارتی و قرینهای در کلام میآورد امّا «مرغ و ماهی داند آن ابهام را، کو ستاید مجمل آن خوشنام را»، یعنی حسام الدّین و آن صفتِ کمیاب خاصّ خوش او را:
صد هزاران بار ای صدرِ فرید / ز آرزوی گوشِ تو هوشم پرید
آن سمیعی تو و آن اِصغای تو / و آن تبسّمهای جانافزای تو
آن نیوشیدن کم و بیش مرا / عشوهٔ جان بَداندیش مرا..
حسام الدین گوش بر روزن جان کسی نهاده که گرچه خود «کورهست، با آتش خوش است» اما این شنیدن و اصغا، راهی میگشاید تا شاید اندکی آرام گیرد:
خانهٔ پُردود دارد پُرفنی / مر ورا بُگشا ز اصِغا روزنی
گوش تو او را چو راهِ دَم شود / دودِ تلخ از خانهٔ او کَم شود...
حسام الدّین نزد مولانا چنان نشسته است که او نزد شمس:
«مولانا، این ساعت در ربع مسکون مثل او نباشد... اگر من از سر خُرد شوم و صد سال بکوشم ده یکِ علم او حاصل نتوانم کردن. آن را نادانسته انگاشته است، و چنان میپندارد خود را پیش من، وقت استماع، که بچهٔ دو ساله پیش پدر...» (مقالات)
وقتِ استماع، چون کودکی که سخن را هر بار از ابتدا میخواهد:
گویم سخن را بازگو، مردی کرم ز آغاز گو / هین بیملولی شرح کُن، من سخت کُند و کودنم!
و پاسخ میشنود که:
این گوشِ گران بهتر ز هوشِ دیگران / صد فضل دارد این بر آن، کآن جا هوا، این جا منم..
.
Telegram
کاریز
رازیا با مَرْغْزی میساز خوش...
رازی و مروزی، در کلام مولانا، مثال عدم توافق و ناهمراهی هستند. دو تن یا دو قوم، که اگر در جایی هممنزل شوند از سر ناچاری است. همچون مسافران مانده در کاروانسرایی که راهشان از برف و سرما بسته شده است:
مرغْزی و رازی افتند از…
رازی و مروزی، در کلام مولانا، مثال عدم توافق و ناهمراهی هستند. دو تن یا دو قوم، که اگر در جایی هممنزل شوند از سر ناچاری است. همچون مسافران مانده در کاروانسرایی که راهشان از برف و سرما بسته شده است:
مرغْزی و رازی افتند از…
❤11👍4🤔1
هذه التوراة... از قمران تا قرآن.
طومارها و مدارک یافته شده در قمران بیشتر در باب یهودیت آغازین است. گاه برخی آثار به درک بهتر شکلگیری مفاهیم اولیه مسیحیت هم کمک میکند. امّا در باب قرآن چطور؟ تا پرسشهای ما چه باشد.
به نظرم از میان مدارک یافته شده در قمران، شاید از همه جالبتر، طومار معبد است که بلندترین آنها هم هست، منتهی بخشهایی بیرونی و فوقانی آن تا حدّی از بین رفته امّا هر چه به میانه میرسد، بهتر حفظ شده است. طول آن اندکی بلندتر از طومار بلند اشعیا است.
آن را طومار معبد میخوانند چون با جزییات از معبد بزرگی سخن میگوید. توصیف خیمه ساکن بزرگی در زمینی به مساحت هزار و ششصد ذرع در هزار و ششصد ذرع. پس این معبد دیگر آن خیمه مقدس اوّلیه متحرّک وصف شده در کتاب خروج (پیش از ساخت معبد ثابت توسط سلیمان) نیست. بعد صفات و وظایف پادشاه را ذکر میکند که خاصّ است و به مثال میگوید که پادشاه حقّ ندارد بیش از یک زن بگیرد (مقایسه کنید با حرمسرای سلیمان)، و حتی حقّ طلاق دادن او را هم ندارد (و این بار نزدیک میشود به آموزههای مسیح).
چنان که میبینیم، متنی بوده است مثل کتاب تثنیه حاوی قوانین و دستورات، منتهی آن نکته که خصوصا به گمانم از منظر بحثهای قرآنپژوهی هم قابل توجّه است - همچنان بسته به نوع پرسشها و رهیافتها در باب ساختار و بافتار قرآن - آن است که در این طومار خداوند به اوّل شخص حرف میزند. مثل دیگر کتب عهد عتیق نیست که به صورت روایی بگوید یهوه چنین گفت، یا موسی قول او را نقل کند. نه، اینجا دقیقا یهوه خود سخن میگوید که چنین کن و چنان کن...
حال آیا این کتاب بخشی از تورات بوده است؟ تا تعریف تورات یا هر کتاب دیگر، در صورتهای اولیه خود پیش از نهایی و قانونی و رسمی شدن چه باشد. تورات امروزه متنی خاصّ است و آن زمان به معنی مجموعهای از آموزههای دینی بوده است. مهم این است که متن خود را تورات معرّفی میکند و به قاعده از منظر مولّف و کاتب که متن را رونویسی کرده و احتمالا خواننده در آن عهد، تورات و متن مقدّس بوده است، آنچه عیناً بر موسی نازل شده است. یادآوری کنیم که «متن مقدّس» آن است که، در طی فرایندی تاریخی، از منظر مومنان و باورمندان به آن متن در جایگاه «مقدّس» مینشیند. بعد که به این مقام رسید، تفسیر و مفسّران خود را مییابد و تاریخ قدسی خود را میسازد و همه آنچه با آن مرتبط میشود.
به طومار معبد بارگردیم، همچنان جالب است که فصلی از آن چنین آغاز میشود که هذه التوراة...
וזואת התורה (و زوَت هـ-توره)، این تورات است (که مینویسیم برای...)
ارتباطش با قرآنپژوهی؟ ارتباط مستقیم ندارد امّا مفید است از منظر بحثهای سبکپژوهی، و برای مثال دیدن نمونهای کهن و بلکه سابقهای از برخی وجوه حاصّ قرآن، همچون نوع معرّفی خود و خصوصا بیان اوّل شخص از سوی خداوند که براستی خیلی ویژه است و هنوز پرداختن به آن، از منظر متنپژوهی تاریخی (نه کلامی و مذهبی) از «مباحث و پرسشهای در انتظار» است.
پ.ن.
از طومارهای قمران و سابقه فسر و تفسیر
.
طومارهای قمران، مریم باکره و سابقه بحث تحریف
.
طومارها و مدارک یافته شده در قمران بیشتر در باب یهودیت آغازین است. گاه برخی آثار به درک بهتر شکلگیری مفاهیم اولیه مسیحیت هم کمک میکند. امّا در باب قرآن چطور؟ تا پرسشهای ما چه باشد.
به نظرم از میان مدارک یافته شده در قمران، شاید از همه جالبتر، طومار معبد است که بلندترین آنها هم هست، منتهی بخشهایی بیرونی و فوقانی آن تا حدّی از بین رفته امّا هر چه به میانه میرسد، بهتر حفظ شده است. طول آن اندکی بلندتر از طومار بلند اشعیا است.
آن را طومار معبد میخوانند چون با جزییات از معبد بزرگی سخن میگوید. توصیف خیمه ساکن بزرگی در زمینی به مساحت هزار و ششصد ذرع در هزار و ششصد ذرع. پس این معبد دیگر آن خیمه مقدس اوّلیه متحرّک وصف شده در کتاب خروج (پیش از ساخت معبد ثابت توسط سلیمان) نیست. بعد صفات و وظایف پادشاه را ذکر میکند که خاصّ است و به مثال میگوید که پادشاه حقّ ندارد بیش از یک زن بگیرد (مقایسه کنید با حرمسرای سلیمان)، و حتی حقّ طلاق دادن او را هم ندارد (و این بار نزدیک میشود به آموزههای مسیح).
چنان که میبینیم، متنی بوده است مثل کتاب تثنیه حاوی قوانین و دستورات، منتهی آن نکته که خصوصا به گمانم از منظر بحثهای قرآنپژوهی هم قابل توجّه است - همچنان بسته به نوع پرسشها و رهیافتها در باب ساختار و بافتار قرآن - آن است که در این طومار خداوند به اوّل شخص حرف میزند. مثل دیگر کتب عهد عتیق نیست که به صورت روایی بگوید یهوه چنین گفت، یا موسی قول او را نقل کند. نه، اینجا دقیقا یهوه خود سخن میگوید که چنین کن و چنان کن...
حال آیا این کتاب بخشی از تورات بوده است؟ تا تعریف تورات یا هر کتاب دیگر، در صورتهای اولیه خود پیش از نهایی و قانونی و رسمی شدن چه باشد. تورات امروزه متنی خاصّ است و آن زمان به معنی مجموعهای از آموزههای دینی بوده است. مهم این است که متن خود را تورات معرّفی میکند و به قاعده از منظر مولّف و کاتب که متن را رونویسی کرده و احتمالا خواننده در آن عهد، تورات و متن مقدّس بوده است، آنچه عیناً بر موسی نازل شده است. یادآوری کنیم که «متن مقدّس» آن است که، در طی فرایندی تاریخی، از منظر مومنان و باورمندان به آن متن در جایگاه «مقدّس» مینشیند. بعد که به این مقام رسید، تفسیر و مفسّران خود را مییابد و تاریخ قدسی خود را میسازد و همه آنچه با آن مرتبط میشود.
به طومار معبد بارگردیم، همچنان جالب است که فصلی از آن چنین آغاز میشود که هذه التوراة...
וזואת התורה (و زوَت هـ-توره)، این تورات است (که مینویسیم برای...)
ارتباطش با قرآنپژوهی؟ ارتباط مستقیم ندارد امّا مفید است از منظر بحثهای سبکپژوهی، و برای مثال دیدن نمونهای کهن و بلکه سابقهای از برخی وجوه حاصّ قرآن، همچون نوع معرّفی خود و خصوصا بیان اوّل شخص از سوی خداوند که براستی خیلی ویژه است و هنوز پرداختن به آن، از منظر متنپژوهی تاریخی (نه کلامی و مذهبی) از «مباحث و پرسشهای در انتظار» است.
پ.ن.
از طومارهای قمران و سابقه فسر و تفسیر
.
طومارهای قمران، مریم باکره و سابقه بحث تحریف
.
Telegram
K-A-Images
❤23🤔1
در دستنویسهای کهن، زیاد میبینیم که مجموعه اشعار یا دیوانی را، مهمتر را، در متن میآوردند و در حاشیه هم ابیات و اشعاری را از دیوانی دیگر. یکی از مشهورترین نمونهها هم خمسهٔ امیرخسرو بود در حاشیهٔ پنج گنج نظامی تا جایی که موجب شد تا بگویند:
در حاشیه جای شعر خسرو زان است / تا گِرد سرِ شعر نظامی گردد...
و چون شنیدن چو دیدار نیست، گفتم این تصویر را بیاورم از خمسهٔ خسرو دهلوی در حاشیهٔ خمسهٔ نظامی.
پ.ن.
«از چینیان و رومیان»، مثنوی بر حاشیه خمسه و تفاوت روایت این دو از این قصّه.
.
در حاشیه جای شعر خسرو زان است / تا گِرد سرِ شعر نظامی گردد...
و چون شنیدن چو دیدار نیست، گفتم این تصویر را بیاورم از خمسهٔ خسرو دهلوی در حاشیهٔ خمسهٔ نظامی.
پ.ن.
«از چینیان و رومیان»، مثنوی بر حاشیه خمسه و تفاوت روایت این دو از این قصّه.
.
❤19👍1
ترجمان احوال عموم ما این روزها:
گفتم سخن تو هست بر جای / ای آینهرویِ آهنینرای
لیکن چه کنم هوا دو رنگ است / اندیشه فراخ و سینه تنگ است
در مرحلهای که ره ندانم / پیداست که نکته چند رانم...
خمسه نظامی، لیلی و مجنون
.
گفتم سخن تو هست بر جای / ای آینهرویِ آهنینرای
لیکن چه کنم هوا دو رنگ است / اندیشه فراخ و سینه تنگ است
در مرحلهای که ره ندانم / پیداست که نکته چند رانم...
خمسه نظامی، لیلی و مجنون
.
❤21👍1
کشتگان در میانه...
این نسخه اشعار ابن فارض را میدیدم، کتابت شده به تاریخ ۱۰۱۶ هجری، و خمریه مشهور که لطفی تمام دارد:
شربنا على ذكرِ الحبيبِ مُدامةً / سكِرْنَا بها مِن قَبلِ أن يُخلقَ الكَرْمُ...
خواندهاید یا شنیدهاید. برخی اجزا هم یادآور ابیات مثنوی است، از جمله همین مطلع:
پیشتر از خلقت انگورها / خورده میها و نموده شورها...
و برخی ابیات که احتمالا نشان تاثیر است:
و انّی و ان کنتُ ابنَ آدمَ صورةً / فَلی فیهِ معناً شاهدٌ بابوّتی
و در مثنوی:
گر به صورت من ز آدم زادهام / من به معنی جَدِّ جَدّ افتادهام...
منتهی نظرم به آن قصیده بعدی است:
ما بينَ مُعْتَرَكِ الأحداقِ و المُهَج / أنا القَتيلُ بِلا إثْمٍ و لا حَرَج
این همان بیتیست که بهار آن را بازآفریده و مطلعِ غزلی ساخته که برای همگان آشناست:
میان ابرو و چشم تو گیر و داری بود / من این میانه شدم کشته، این چه کاری بود؟
این غزل را بهار در جنگ جهانی دوم ساخته بود و اشاره به ایران که در بین چشم و ابروی قدرتهای جهانی در گیر و دار بود... امروز را هم که میبینیم، با این همه جریح و قتيل، بِِِلا إثْمٍ و لا حَرَج...
.
.
این نسخه اشعار ابن فارض را میدیدم، کتابت شده به تاریخ ۱۰۱۶ هجری، و خمریه مشهور که لطفی تمام دارد:
شربنا على ذكرِ الحبيبِ مُدامةً / سكِرْنَا بها مِن قَبلِ أن يُخلقَ الكَرْمُ...
خواندهاید یا شنیدهاید. برخی اجزا هم یادآور ابیات مثنوی است، از جمله همین مطلع:
پیشتر از خلقت انگورها / خورده میها و نموده شورها...
و برخی ابیات که احتمالا نشان تاثیر است:
و انّی و ان کنتُ ابنَ آدمَ صورةً / فَلی فیهِ معناً شاهدٌ بابوّتی
و در مثنوی:
گر به صورت من ز آدم زادهام / من به معنی جَدِّ جَدّ افتادهام...
منتهی نظرم به آن قصیده بعدی است:
ما بينَ مُعْتَرَكِ الأحداقِ و المُهَج / أنا القَتيلُ بِلا إثْمٍ و لا حَرَج
این همان بیتیست که بهار آن را بازآفریده و مطلعِ غزلی ساخته که برای همگان آشناست:
میان ابرو و چشم تو گیر و داری بود / من این میانه شدم کشته، این چه کاری بود؟
این غزل را بهار در جنگ جهانی دوم ساخته بود و اشاره به ایران که در بین چشم و ابروی قدرتهای جهانی در گیر و دار بود... امروز را هم که میبینیم، با این همه جریح و قتيل، بِِِلا إثْمٍ و لا حَرَج...
.
.
👍11❤8🤔1
و این مَثَل بدان آوردم تا بدانی که به روزگار ما دیگر نیست، فکر حکیمی و رای برهمنی، همه بازار عوانی است و مدّاحی و اهرمنی...
...
رایِ هند فرمود برهمن را که بیان کن از جهت من مَثَل...
و این مَثَل بدان آوردم تا بدانید که کار به جهالت و عمل به شبهت، عاقبت وخیم دارد...
و این مَثَل بدان آوردم تا بدانی که عاقبت مکر نامحمود و خاتمت غدر نامحبوب است...
و این مَثَل بدان آوردم تا بدانی که چون مَلِک این کردی، دیگران را در تو امید وفاداری و طمع حقگزاری نماند...
و این مَثَل بدان آوردم تا بدانی که افتتاح سخن بی اتقانِ تمام و یقین صادق از عیبی خالی نماند و خاتمت آن به ندامت کشد...
و این مَثَل بدان آوردم تا بدانی که من بی گوش و دل نیستم، و تو از دقایق مکر و خدیعت هیچ باقی نگذاشتی...
و این مَثَل بدان آوردم تا بدانی که سعی باطل و رنجی ضایع پیش گرفتهای و زبان اسلاف میبگذاری و زبان عبری نتوانی آموخت...
و...
و این مَثَل بدان آوردم تا بدانی که هیچ دشمن را خوار نشاید داشت...
و این مَثَل بدان آوردم تا بدانی که آنچه به حیلت توان کرد به قوّت ممکن نباشد...
و این مَثَل بدان آوردم تا بدانی که بسیار حیلت و کوشش بر خلق وبال گشته است...
و این مَثَل بدان آوردم تا معلوم گردد که بر تهمت چیرگی نمودن در دنیا، بیخیر و منفعت و با وبال و به تبعت است...
و این مَثَل بدان آوردم تا رای مَلِک را روشن شود که بدین آواز متقسّم خاطر نمیباید شد...
و این مَثَل بدان آوردم تا مَلِک بداند که در کار من تعجیل نشاید کرد...
و این مَثَل بدان آوردم تا مقرّر گردد که به حیلت و مکر ما را قدم در کار میباید نهاد و آنگاه خود نصرت هر آینه روی نماید...
و این مَثَل بدان آوردم تا بدانی که حرص نمودن برجمع و ادّخار نامبارک است و عاقبت وخیم دارد...
و این مَثَل بدان آوردم تا بدانی که این محنت تو به خود کشیدی و از نتایج عاقبت آن غافل بودی...
.
پ.ن.
از کلام بزرگمهر بختگان
سرّ دلبران در حدیث ماهیان
آن مهر بر که افکنم آن دل کجا برم؟
.
.
...
رایِ هند فرمود برهمن را که بیان کن از جهت من مَثَل...
و این مَثَل بدان آوردم تا بدانید که کار به جهالت و عمل به شبهت، عاقبت وخیم دارد...
و این مَثَل بدان آوردم تا بدانی که عاقبت مکر نامحمود و خاتمت غدر نامحبوب است...
و این مَثَل بدان آوردم تا بدانی که چون مَلِک این کردی، دیگران را در تو امید وفاداری و طمع حقگزاری نماند...
و این مَثَل بدان آوردم تا بدانی که افتتاح سخن بی اتقانِ تمام و یقین صادق از عیبی خالی نماند و خاتمت آن به ندامت کشد...
و این مَثَل بدان آوردم تا بدانی که من بی گوش و دل نیستم، و تو از دقایق مکر و خدیعت هیچ باقی نگذاشتی...
و این مَثَل بدان آوردم تا بدانی که سعی باطل و رنجی ضایع پیش گرفتهای و زبان اسلاف میبگذاری و زبان عبری نتوانی آموخت...
و...
و این مَثَل بدان آوردم تا بدانی که هیچ دشمن را خوار نشاید داشت...
و این مَثَل بدان آوردم تا بدانی که آنچه به حیلت توان کرد به قوّت ممکن نباشد...
و این مَثَل بدان آوردم تا بدانی که بسیار حیلت و کوشش بر خلق وبال گشته است...
و این مَثَل بدان آوردم تا معلوم گردد که بر تهمت چیرگی نمودن در دنیا، بیخیر و منفعت و با وبال و به تبعت است...
و این مَثَل بدان آوردم تا رای مَلِک را روشن شود که بدین آواز متقسّم خاطر نمیباید شد...
و این مَثَل بدان آوردم تا مَلِک بداند که در کار من تعجیل نشاید کرد...
و این مَثَل بدان آوردم تا مقرّر گردد که به حیلت و مکر ما را قدم در کار میباید نهاد و آنگاه خود نصرت هر آینه روی نماید...
و این مَثَل بدان آوردم تا بدانی که حرص نمودن برجمع و ادّخار نامبارک است و عاقبت وخیم دارد...
و این مَثَل بدان آوردم تا بدانی که این محنت تو به خود کشیدی و از نتایج عاقبت آن غافل بودی...
.
پ.ن.
از کلام بزرگمهر بختگان
سرّ دلبران در حدیث ماهیان
آن مهر بر که افکنم آن دل کجا برم؟
.
.
Telegram
K-A-Images
❤8👍3🤔1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
این صحنه از سریال نون خ، جدای لطف چندگانهای که دارد، یادآور برخی ابیات مولاناست.
این که سخن دیگری درک و شنیده نمیشود، چرا که «در سر آنچه هست، گوش آنجا رود»!
امّا خصوصا برخی ابیات در همین موضوع و موقعیت، نمادین یا واقعی، به جای «تیشه گرفتن پیِ حفره زندان»، دغدغه عمارت و آذین زندان را داشتن...
برجِ زندان را شکست ارکانیای / هیچ از او رنجد دل زندانیای؟ (۱)
کای دریغ این سنگ مرمر را شکست / تا روان و جان ما از حبس رَست؟
آن رُخامِ خوب و آن سنگِ شریف / برجِ زندان را بَهی بود و الیف (۲)
چون شکستش تا که زندانی برَست؟ دست او در جُرمِ این باید شکست! (۳)
...
مکر آن باشد که زندان حفره کرد / آن که حفره بست آن مکریست سرد...
.
پ.ن.
۱، ارکانی اینجا به معنی صاحبمنصب، چنان که گویند «از ارکان دولت». «گفت ای شاهان و ارکان بلند...»
۲، رخام سنگ مرمر سفید است.
الیف: الفتگرفته و مونس. «وقت درد و غم به جز حق کو الیف؟»
بَهی: روشن و زیبا و تابناک. «لطفِ معروف تو بود آن ای بَهی...»
۳، و در اصل از شمس که: «تو میگریی که دریغ آن تیر بر آن دیوار زندان چرا زدند؟ بر آن سنگ چرا زدند؟ دریغ نیامدشان از آن مرمر لطیف؟»
.
این که سخن دیگری درک و شنیده نمیشود، چرا که «در سر آنچه هست، گوش آنجا رود»!
امّا خصوصا برخی ابیات در همین موضوع و موقعیت، نمادین یا واقعی، به جای «تیشه گرفتن پیِ حفره زندان»، دغدغه عمارت و آذین زندان را داشتن...
برجِ زندان را شکست ارکانیای / هیچ از او رنجد دل زندانیای؟ (۱)
کای دریغ این سنگ مرمر را شکست / تا روان و جان ما از حبس رَست؟
آن رُخامِ خوب و آن سنگِ شریف / برجِ زندان را بَهی بود و الیف (۲)
چون شکستش تا که زندانی برَست؟ دست او در جُرمِ این باید شکست! (۳)
...
مکر آن باشد که زندان حفره کرد / آن که حفره بست آن مکریست سرد...
.
پ.ن.
۱، ارکانی اینجا به معنی صاحبمنصب، چنان که گویند «از ارکان دولت». «گفت ای شاهان و ارکان بلند...»
۲، رخام سنگ مرمر سفید است.
الیف: الفتگرفته و مونس. «وقت درد و غم به جز حق کو الیف؟»
بَهی: روشن و زیبا و تابناک. «لطفِ معروف تو بود آن ای بَهی...»
۳، و در اصل از شمس که: «تو میگریی که دریغ آن تیر بر آن دیوار زندان چرا زدند؟ بر آن سنگ چرا زدند؟ دریغ نیامدشان از آن مرمر لطیف؟»
.
❤16👍3
«چون محتسب یا مامور او برای دریافت جزیه نزد ذمّی آید، او را روبروی خود بایستاند و به او پسگردنی زند و گوید جزیه را بپرداز ای کافر! آنگاه ذمّی دست در جیب (گریبان) خود کند و جزیه را با ذلّت و خواری تقدیم کند...» (۱)
این شیوه اخذ جزیه توسط محتسبان، دست کم در قرن هفتم در مصر، مطابق دستور العمل ابن اخوه، حاصل تفسیری بوده از حکم قرآن در سوره توبه در خصوص اهل کتاب: «حَتَّی يُعْطُوا الْجِزْيَةَ عَنْ يَدٍ وَ هُمْ صاغِرُونَ» (تا به دست خویش و با خواری جزیه بپردازند).
فارغ از بحث جزیه و بیش از آن موجب و علّت و تفسیرها در باب «هُم صاغرون»، که البته و خوشبختانه همیشه از منظر تاریخی چنین نبوده، بحثی قرآنپژوهانه بیاوریم در باب این آیه.
برخی از قرآنپژوهان غربی (رژی بلاشر، ریچارد بل، گیوم دی، کارل فریدریش پولمان...) بر اساس مطالعات متنپژوهی و نقّادیهای ویرایشی، معتقدند که این آیه در خصوص جزیه، حاصل یک ویرایش متاخر است و دلایلی هم آوردهاند.
اوّل خود کلمهٔ جزیه که از فراید است، فقط همینجا آمده، و از گزیت فارسی است،
دیگر این که «مِنَ الَّذِينَ أُوتُوا الْکتابَ» در شمار کسانی آمدهاند که «لا يُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَ لا بِالْيَوْمِ الْآخِرِ» و ظاهرا اهل کتاب به این هر دو باور دارند،
دیگر این که به وضوح آیه متعلّق به زمانی است که «دین» و مراسم و احکام آن جا افتاده است،
دیگرِ، از منظر بررسیهای متنپژوهی، این که آیه پیشین از «مشرکین» و مراسم سالیانه میگوید، و بعد از این سخن معترضه در خصوص قتال با اهل کتاب و پرداخت جزیه و نقدهای تند... در فاصله چند آیه به «مشرکین» باز میگردد و دوباره سخن از ماههای سال است و مراسم مرتبط با آن.
بر مبنای آنچه آمد و این که «گرفتن جزیه از اهل کتاب» پیش از غلبه کلّی اسلام حتی بر شبهجزیره به ظاهر چندان موضوعیتی نداشته، برداشت آن بوده که آیه متعلّق به زمانی است که فتوحات آغاز شده بود و با رسیدن «مومنان» به سرزمینهایی با اکثریت «اهل کتاب»، و نیاز به دریافت مالیات و «گزیت»، و رفع تردیدهای بین خود مسلمانان در خصوص حکم اهل کتاب، چنین حکمی ضرورت داشته است.
قرآنپژوهان دیگری هم، سنّتی یا نواندیش، از منظری مومنانه در باب خود متن، یا با اشاره به برخی دادههای منابع تاریخی، این احتمال را رد میکنند و آوردهاند که حکم متعلق به پیش از فتوحات است و به عهد غلبه بر مسیحیان نجران بازمیگردد و به هر شکل بحث عالمانه همیشه مبارک است...
پ.ن.
۱. در باب این کتاب بسیار جالب ابن اخوه پیشتر نوشتهام. رک: محتسب مثنوی و محتسب ابن اخوه
۲. در باب بحثهای ویرایشی نزد برخی قرآنپژوهان معاصر، مبتنی بر مطالعات تحلیل متن، رک به نمونههای دیگر:
از الرحمن در سوره مریم
از میزان آسمان و زمین
از غیبت مغارب
از سوره مدّثر و مزمل
از رهبانیت آغازین
...
این شیوه اخذ جزیه توسط محتسبان، دست کم در قرن هفتم در مصر، مطابق دستور العمل ابن اخوه، حاصل تفسیری بوده از حکم قرآن در سوره توبه در خصوص اهل کتاب: «حَتَّی يُعْطُوا الْجِزْيَةَ عَنْ يَدٍ وَ هُمْ صاغِرُونَ» (تا به دست خویش و با خواری جزیه بپردازند).
فارغ از بحث جزیه و بیش از آن موجب و علّت و تفسیرها در باب «هُم صاغرون»، که البته و خوشبختانه همیشه از منظر تاریخی چنین نبوده، بحثی قرآنپژوهانه بیاوریم در باب این آیه.
برخی از قرآنپژوهان غربی (رژی بلاشر، ریچارد بل، گیوم دی، کارل فریدریش پولمان...) بر اساس مطالعات متنپژوهی و نقّادیهای ویرایشی، معتقدند که این آیه در خصوص جزیه، حاصل یک ویرایش متاخر است و دلایلی هم آوردهاند.
اوّل خود کلمهٔ جزیه که از فراید است، فقط همینجا آمده، و از گزیت فارسی است،
دیگر این که «مِنَ الَّذِينَ أُوتُوا الْکتابَ» در شمار کسانی آمدهاند که «لا يُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَ لا بِالْيَوْمِ الْآخِرِ» و ظاهرا اهل کتاب به این هر دو باور دارند،
دیگر این که به وضوح آیه متعلّق به زمانی است که «دین» و مراسم و احکام آن جا افتاده است،
دیگرِ، از منظر بررسیهای متنپژوهی، این که آیه پیشین از «مشرکین» و مراسم سالیانه میگوید، و بعد از این سخن معترضه در خصوص قتال با اهل کتاب و پرداخت جزیه و نقدهای تند... در فاصله چند آیه به «مشرکین» باز میگردد و دوباره سخن از ماههای سال است و مراسم مرتبط با آن.
بر مبنای آنچه آمد و این که «گرفتن جزیه از اهل کتاب» پیش از غلبه کلّی اسلام حتی بر شبهجزیره به ظاهر چندان موضوعیتی نداشته، برداشت آن بوده که آیه متعلّق به زمانی است که فتوحات آغاز شده بود و با رسیدن «مومنان» به سرزمینهایی با اکثریت «اهل کتاب»، و نیاز به دریافت مالیات و «گزیت»، و رفع تردیدهای بین خود مسلمانان در خصوص حکم اهل کتاب، چنین حکمی ضرورت داشته است.
قرآنپژوهان دیگری هم، سنّتی یا نواندیش، از منظری مومنانه در باب خود متن، یا با اشاره به برخی دادههای منابع تاریخی، این احتمال را رد میکنند و آوردهاند که حکم متعلق به پیش از فتوحات است و به عهد غلبه بر مسیحیان نجران بازمیگردد و به هر شکل بحث عالمانه همیشه مبارک است...
پ.ن.
۱. در باب این کتاب بسیار جالب ابن اخوه پیشتر نوشتهام. رک: محتسب مثنوی و محتسب ابن اخوه
۲. در باب بحثهای ویرایشی نزد برخی قرآنپژوهان معاصر، مبتنی بر مطالعات تحلیل متن، رک به نمونههای دیگر:
از الرحمن در سوره مریم
از میزان آسمان و زمین
از غیبت مغارب
از سوره مدّثر و مزمل
از رهبانیت آغازین
...
Telegram
K-A-Images
❤11🤔4
«گوشم گران است، در گوشم بگو...»
این عبارت مقالات شمس را دیدم، دو سه نکته بر آن بیفزایم پیش از آن که از خاطر برود.
شعری عربی میآورد:
تصامَمْتُ اذ نطقت ظبیةٌ / تصید الاُسودَ بالحاظها
و ما بی وقرٌ و لکنّنی / اردتُ اعادةَ الفاظها
چون آن غزال، که با تیر نگاهش به شکار شیر میرود، سخن میآغازد، خود را به ناشنوایی میزنم.
گوشهایم مشکلی ندارند، بلکه میخواهم سخن را بازگوید..
و مولانا همین مضمون را - خود را به کری زدن تا یار دوباره سخن گوید - چند بار آورده باشد خوب است؟
از جمله آنجا که میگوید:
گویم سخن را بازگو مردی کرم ز آغاز گو / هین بیملولی شرح کُن من سخت کند و کودنم
گوید که آن گوشِ گران بهتر ز هوش دیگران / صد فضل دارد این بر آن کان جا هوا این جا منم...
یا آنجا که:
بندهٔ آن پردهام گوشْ گران کردهام / تا که به گوشم دهان آرد آن پردهدار
مکر مرا چون بدید مکرِ دگر او پزید / آمد و گوشم گزید گفت هلا ای عیار...
و جای دیگر، با لطف بینهایت، که در دام حیلت خود میافتد:
مرا پرسید آن سلطان به نرمی و سخنخایی / عجب امسال ای عاشق بدان اقبالگه آیی؟
برای آنکه واگوید نمودم گوش کرّانه / که یعنی من گرانگوشم! سخن را بازفرمایی...
شهم دریافت بازی را بخندید و بگفت این را / بدان کس گو که او باشد چو تو بی عقل و هیهایی
یکی حمله دگر چون کر ببردم گوش و سر پیشش / بگفتا شید آوردی؟ تو جز استیزه نفزایی
چو دعویِ کری کردم، جواب و عذر چون گویم؟ همه درهام شد بسته بدان فرهنگ و بدرایی...
و بر آن میتوان افزود امّا به همین بسنده کنیم.
بیفزایم که در آن بیت عربی، غزال و تیر نگاه و شکار شیر هم یادآور غزل سعدی است:
لَقَیتُ الاُسْدَ فی الغابات لا تَقوی علی صَیدی / و هذا الظّبْیُ فی شیراز یَسبینی باحداقِ
نه حُسنَت آخری دارد نه سعدی را سخن پایان / بمیرد تشنه مستسقی و دریا همچنان باقی
ما که، تشنهلب خواهیم مردن بر لب دریا، امّا خوب است که دریا همچنان باقیست.
پ.ن.
مق با «در ستایش شنیدن»
.
.
این عبارت مقالات شمس را دیدم، دو سه نکته بر آن بیفزایم پیش از آن که از خاطر برود.
شعری عربی میآورد:
تصامَمْتُ اذ نطقت ظبیةٌ / تصید الاُسودَ بالحاظها
و ما بی وقرٌ و لکنّنی / اردتُ اعادةَ الفاظها
چون آن غزال، که با تیر نگاهش به شکار شیر میرود، سخن میآغازد، خود را به ناشنوایی میزنم.
گوشهایم مشکلی ندارند، بلکه میخواهم سخن را بازگوید..
و مولانا همین مضمون را - خود را به کری زدن تا یار دوباره سخن گوید - چند بار آورده باشد خوب است؟
از جمله آنجا که میگوید:
گویم سخن را بازگو مردی کرم ز آغاز گو / هین بیملولی شرح کُن من سخت کند و کودنم
گوید که آن گوشِ گران بهتر ز هوش دیگران / صد فضل دارد این بر آن کان جا هوا این جا منم...
یا آنجا که:
بندهٔ آن پردهام گوشْ گران کردهام / تا که به گوشم دهان آرد آن پردهدار
مکر مرا چون بدید مکرِ دگر او پزید / آمد و گوشم گزید گفت هلا ای عیار...
و جای دیگر، با لطف بینهایت، که در دام حیلت خود میافتد:
مرا پرسید آن سلطان به نرمی و سخنخایی / عجب امسال ای عاشق بدان اقبالگه آیی؟
برای آنکه واگوید نمودم گوش کرّانه / که یعنی من گرانگوشم! سخن را بازفرمایی...
شهم دریافت بازی را بخندید و بگفت این را / بدان کس گو که او باشد چو تو بی عقل و هیهایی
یکی حمله دگر چون کر ببردم گوش و سر پیشش / بگفتا شید آوردی؟ تو جز استیزه نفزایی
چو دعویِ کری کردم، جواب و عذر چون گویم؟ همه درهام شد بسته بدان فرهنگ و بدرایی...
و بر آن میتوان افزود امّا به همین بسنده کنیم.
بیفزایم که در آن بیت عربی، غزال و تیر نگاه و شکار شیر هم یادآور غزل سعدی است:
لَقَیتُ الاُسْدَ فی الغابات لا تَقوی علی صَیدی / و هذا الظّبْیُ فی شیراز یَسبینی باحداقِ
نه حُسنَت آخری دارد نه سعدی را سخن پایان / بمیرد تشنه مستسقی و دریا همچنان باقی
ما که، تشنهلب خواهیم مردن بر لب دریا، امّا خوب است که دریا همچنان باقیست.
پ.ن.
مق با «در ستایش شنیدن»
.
.
Telegram
K-A-Images
❤21
از ابیملک و اسفندیار
شهمردان بن ابیالخیر رازی، اواخر قرن پنجم هجری، در نزهتنامه علایی خویش، گاه نقدهایی به شاهنامه دارد. به تعبیر امروزی، روحیه علمی انتقادی دارد. دانشنامهنویسی است که به وجوه هنری و ادبی شاهنامه علاقهای ندارد: «میبایست تا جمله به دست من افتادی تا همه را به عبارتی مختصر باز گفتمی» و گویا یک بار هم در شهر یزد «شرح انتقادی» بر آن داشته: «بدین نسق که گفتم نقل کردم... و جهد نمودهام و هر آنچه عقل نپذیرد دور کردهام و هر آنچه دعوی یا اشارتی بوده وجه آن بگفتهام... چنان که زال و سیمرغ، که سیمرغ نام استاد او بود و اگر میشاید که در عرب اسد و ثعلب و کلب نام نهند و دخترِ بهمن همای باشد، اگر یکی را سیمرغ خوانند و آنچه گفتند به آشیانه سیمرغ رفت، یعنی خانهٔ او (رفت)».
در این میان، روایت غریبی هم از مرگ اسفندیار آورده: «چنان گویند که اسفندیار را آفتی (حقیر) رسید و از دو گونه گویند. یکی آن که زنی را از بلندی هاونی از دست بیفتاد، یا بینداخت، و بر سر او آمد و دیگر گویند او را مار بزد. پس او را بگرفتند و جایگاهی بخوابانیدند که صورت رستم بر دیوار نقش کرده بودند. گفت چه بودی که چون به بُرنایی بباید مُردن، به دست چنین مرد کُشته شده بودمی، آنگه قصّه رستم و اسفندیار بنهادند و اندر تاریخ آوردند و اندر جهان پراکنده شد.»
امّا اصل این روایت چه بوده و سابقهای داشته؟ شاید... در کتاب داوران کتاب مقدّس، حکایت ابیملک را میخوانیم که از اوّلین داوران یا به واقع امیران و پادشاهان بنی اسرائیل بوده است. شهرتش البته بیشتر از سر قساوت اوست که هفتاد برادر خود را بر روی یک سنگ (قربان) کُشت، تا رقیبی نداشته باشد. امّا در خصوص مرگش آوردهاند که «در میانه یکی از جنگها، شهری را به محاصره گرفت... چون به درِ برج نزدیک شد تا آن را به آتش کشد، زنی سنگ آسیابی بر سر او افکند که جمجمهاش را خُرد کرد. بیدرنگ جوانی را که سلاحدارش بود بخواند و او را گفت تیغ خویش برکش و بمیرانم تا در باب من نگویند که زنی او را کُشت».
اجزای مشترک دو داستان و قرابت آنها روشن است. حکایت مرگ دو سردار بزرگ، کشته شدن به دست یک زن آنهم با این عنصر خاص انداختن، یا افتادن سنگ یا هاونی از بلندی بر سر او، و بعد خواستهٔ آن سردار در تغییر این سرنوشت به دلیل حسّ تحقیرشدگی از این نوع مرگ... بعید است تصادفی باشد گرچه ممکن است که خود این دو حکایت هم از منبع مشترک کهنتری نشات گرفته باشند و همچنان جای جستجوست.
.
پ.ن.
مثال دیگری از نزهتنامه علایی در باب رستم
و
رستم و رویینه تن اسفندیار
و
اساطیر الاوّلین
و
کتاب داوران، قرآن، و قربانهای بینام
شهمردان بن ابیالخیر رازی، اواخر قرن پنجم هجری، در نزهتنامه علایی خویش، گاه نقدهایی به شاهنامه دارد. به تعبیر امروزی، روحیه علمی انتقادی دارد. دانشنامهنویسی است که به وجوه هنری و ادبی شاهنامه علاقهای ندارد: «میبایست تا جمله به دست من افتادی تا همه را به عبارتی مختصر باز گفتمی» و گویا یک بار هم در شهر یزد «شرح انتقادی» بر آن داشته: «بدین نسق که گفتم نقل کردم... و جهد نمودهام و هر آنچه عقل نپذیرد دور کردهام و هر آنچه دعوی یا اشارتی بوده وجه آن بگفتهام... چنان که زال و سیمرغ، که سیمرغ نام استاد او بود و اگر میشاید که در عرب اسد و ثعلب و کلب نام نهند و دخترِ بهمن همای باشد، اگر یکی را سیمرغ خوانند و آنچه گفتند به آشیانه سیمرغ رفت، یعنی خانهٔ او (رفت)».
در این میان، روایت غریبی هم از مرگ اسفندیار آورده: «چنان گویند که اسفندیار را آفتی (حقیر) رسید و از دو گونه گویند. یکی آن که زنی را از بلندی هاونی از دست بیفتاد، یا بینداخت، و بر سر او آمد و دیگر گویند او را مار بزد. پس او را بگرفتند و جایگاهی بخوابانیدند که صورت رستم بر دیوار نقش کرده بودند. گفت چه بودی که چون به بُرنایی بباید مُردن، به دست چنین مرد کُشته شده بودمی، آنگه قصّه رستم و اسفندیار بنهادند و اندر تاریخ آوردند و اندر جهان پراکنده شد.»
امّا اصل این روایت چه بوده و سابقهای داشته؟ شاید... در کتاب داوران کتاب مقدّس، حکایت ابیملک را میخوانیم که از اوّلین داوران یا به واقع امیران و پادشاهان بنی اسرائیل بوده است. شهرتش البته بیشتر از سر قساوت اوست که هفتاد برادر خود را بر روی یک سنگ (قربان) کُشت، تا رقیبی نداشته باشد. امّا در خصوص مرگش آوردهاند که «در میانه یکی از جنگها، شهری را به محاصره گرفت... چون به درِ برج نزدیک شد تا آن را به آتش کشد، زنی سنگ آسیابی بر سر او افکند که جمجمهاش را خُرد کرد. بیدرنگ جوانی را که سلاحدارش بود بخواند و او را گفت تیغ خویش برکش و بمیرانم تا در باب من نگویند که زنی او را کُشت».
اجزای مشترک دو داستان و قرابت آنها روشن است. حکایت مرگ دو سردار بزرگ، کشته شدن به دست یک زن آنهم با این عنصر خاص انداختن، یا افتادن سنگ یا هاونی از بلندی بر سر او، و بعد خواستهٔ آن سردار در تغییر این سرنوشت به دلیل حسّ تحقیرشدگی از این نوع مرگ... بعید است تصادفی باشد گرچه ممکن است که خود این دو حکایت هم از منبع مشترک کهنتری نشات گرفته باشند و همچنان جای جستجوست.
.
پ.ن.
مثال دیگری از نزهتنامه علایی در باب رستم
و
رستم و رویینه تن اسفندیار
و
اساطیر الاوّلین
و
کتاب داوران، قرآن، و قربانهای بینام
Telegram
K-A-Images
❤9🤔3
آنچه در شهنامهها ناوردهاند...
حال که در یادداشت پیشین از «نزهتنامه علایی» گفتیم و نگاه «علمی-انتقادی» ویژهای که به شاهنامه دارد، خالی از لطفی نیست که تصویری از نسخه خطی آن و قطعه مرتبط بیاورم.
امّا در همین جا هم عبارت جالب دیگری میبینیم، این بار در باب رستم: «گویند رستم به غایت بخیل بوده است و هرگز هیچ چیز به کسی نبخشیده است... و آنچه گویند که رستم اسفندیار را بکُشت اصلی ندارد که از عهد کیقباد و برخاستن رستم تا بدین وقت پانصد و اند سال برآید و واجب نکند که یک شخص زنده ماند...» و بعد آن حکایت مرگ اسفندیار را میآورد که پیشتر آوردیم.
نویسنده دانشنامه، شهمردان بن ابیالخیر رازی، چندان از عهد فردوسی دور نیست و از این رو این روایتهای موازی مهمّ است از آنچه در شاهنامه نیامده است و گاه هم از قضا شاید کمک کند به درک برخی ظرایف حکایات که در شاهنامه آمده. از جمله آنچه همین جا در باب خساست رستم آمده شاید روایتی شایع و قدیمی باشد و جالب است که در توضیح سه بیتی هم بکار آمده که معرکه آرای شاهنامهپژوهان بوده و آن این که چرا رستم، به ظاهر، بهانه گرفته و دخمه سهراب را نه از زر و مُشک، که از سُمّ ستور ساخته است:
همی گفت اگر دخمه زرّین كنم / ز مُشک سیه گِردش آگین كنم،
چو من رفته باشم، نماند به جای / وگرنی مرا خود همین است رای
یكی دخمه كردش ز سمبِ ستور / جهانی ز زاری همی گشت كور...
از قضا باز شهمردان میگوید که این «قصّه رستم و سهراب هم نزدیک است به قصّه رستم و اسفندیار» (که برساخته است و واقعیتی نداشته) و به اختصار اين که رستم دور از چشم کیکاوس همسری از سمنگان گرفت و فرزند هم پنهان کرد و بعد «چون سهراب کشته شد، از بهر بزرگی نام فرزند خویش، آن همه به هم فرمود...»
...
پ.ن.
اسب و سوار، صحنه ناسرودهای از شاهنامه
و
کوه و دریا، شاهنامه و مثنوی
.
حال که در یادداشت پیشین از «نزهتنامه علایی» گفتیم و نگاه «علمی-انتقادی» ویژهای که به شاهنامه دارد، خالی از لطفی نیست که تصویری از نسخه خطی آن و قطعه مرتبط بیاورم.
امّا در همین جا هم عبارت جالب دیگری میبینیم، این بار در باب رستم: «گویند رستم به غایت بخیل بوده است و هرگز هیچ چیز به کسی نبخشیده است... و آنچه گویند که رستم اسفندیار را بکُشت اصلی ندارد که از عهد کیقباد و برخاستن رستم تا بدین وقت پانصد و اند سال برآید و واجب نکند که یک شخص زنده ماند...» و بعد آن حکایت مرگ اسفندیار را میآورد که پیشتر آوردیم.
نویسنده دانشنامه، شهمردان بن ابیالخیر رازی، چندان از عهد فردوسی دور نیست و از این رو این روایتهای موازی مهمّ است از آنچه در شاهنامه نیامده است و گاه هم از قضا شاید کمک کند به درک برخی ظرایف حکایات که در شاهنامه آمده. از جمله آنچه همین جا در باب خساست رستم آمده شاید روایتی شایع و قدیمی باشد و جالب است که در توضیح سه بیتی هم بکار آمده که معرکه آرای شاهنامهپژوهان بوده و آن این که چرا رستم، به ظاهر، بهانه گرفته و دخمه سهراب را نه از زر و مُشک، که از سُمّ ستور ساخته است:
همی گفت اگر دخمه زرّین كنم / ز مُشک سیه گِردش آگین كنم،
چو من رفته باشم، نماند به جای / وگرنی مرا خود همین است رای
یكی دخمه كردش ز سمبِ ستور / جهانی ز زاری همی گشت كور...
از قضا باز شهمردان میگوید که این «قصّه رستم و سهراب هم نزدیک است به قصّه رستم و اسفندیار» (که برساخته است و واقعیتی نداشته) و به اختصار اين که رستم دور از چشم کیکاوس همسری از سمنگان گرفت و فرزند هم پنهان کرد و بعد «چون سهراب کشته شد، از بهر بزرگی نام فرزند خویش، آن همه به هم فرمود...»
...
پ.ن.
اسب و سوار، صحنه ناسرودهای از شاهنامه
و
کوه و دریا، شاهنامه و مثنوی
.
Telegram
K-A-Images
❤9🤔2
دو سه روز پیش بود که آدل هنل، بازیگر سابق سینمای فرانسه، که بازیگری را کنار گذاشت و کنشگری را برگزید، در برنامهای تلویزیونی مشهوری به نام «کتابخانه بزرگ» آمده بود تا در باره کتاب جدیدش صحبت کند. آخر جلسه، نویسنده جای مجری مینشیند و چند دقیقه «گفتار آزاد» دارد. او روشن و صریح در باب نسلکشی اسرائیل در غزّه صحبت کرد و سکوت فرانسه، و موازیسازی کرد با تجاوزهای جنسی و سکوت در باب آن... از واکنشها میگویم امّا پیشتر سابقهای بیاورم.
در بین فیلمهای سال ۲۰۲۰ سزار فرانسه، فیلم «من متّهم میکنم» رومن پولانسکی بود که به نظرم فیلم خوبی بود گرچه درخشان نبود. فیلم در خصوص قضیهٔ آلفرد دریفوس است، که علاقمندان تاریخ و ادب فرانسه، حتما به آن برخوردهاند، از جمله در کتابهای پرخواننده روزگار نوجوانیِ ما، همچون «جان شیفته» از رومن رولان، و از تاثیر مهم آن در تاریخ ادب و فرهنگ فرانسه آگاهند. دریفوس افسر نظامی یهودی فرانسه بود که در اواخر قرن نوزدهم به خیانت و تحویل اسناد نظامی به آلمان متّهم شد، از همه درجات خلع شد و چند سالی زندانی شد. دلایل اتهام و محاکمه او امّا به کل بیاساس بود و منبعث از احساسات ضدیهودی جامعه آن روز، و تبدیل شد به یک رسوایی بزرگ در نظام قضایی و نظامی فرانسه. عنوان «من متّهم میکنم» هم برگرفته از نامهٔ بلند سرگشادهٔ امیل زولاست به رییس جمهور وقت که من سعی کردم کامل بخوانم ولی بیش از آن «تاریخمند» است، با ارجاعات مکرّر به افراد و وقایع مذکور پرونده که امروزه، جدای وجه ادبی و روشنفکری آن، جالب باشد. به هر حال با فشار همین روشنفکران، بعد چند سال، از دریفوس اعاده حیثیت شد، به ارتش بازگشت و چند سال بعد هم باز برای فرانسه جنگید.
امّا رومن پولانسکی که ریشه یهودی دارد، گویا در ساختن این فیلم نظر به زندگی خود داشته و محاکمات یا قضاوتهایی که او آنها را ناعادلانه دانسته و از آن گریخته است. اتهامات تجاوز و رابطه جنسی با چند دختر بازیگر نوجوان که دست کم پرونده یکی از آنها در آمریکا باز است و از این رو پولانسکی به آمریکا سفری ندارد و فرانسه هم به درخواست استرداد او تن نداده است. در خود فرانسه هم، پولانسکی از ترس واکنش حضار، در خیلی از جشنوارهها حاضر نمیشود. در آن جشنواره سزار امّا جایزه بهترین کارگردانی را بابت همین فیلم به او دادند که با واکنش آدل هنل - که خود تجربه آزار جنسی در سینما داشته - روبرو شد که به محض نام بردن از او به عنوان برنده، برخاست و «شرم بر شما»گویان از جلسه بیرون رفت و عیش برگزارکنندگان را منغص کرد.
فیلم هم فروش چندانی نکرد، شاید متاثر از نام کارگردان، یا فضای غالب پرتنش روز و داستان یکنواخت فیلم. چندی بعد مقالهٔ بحثانگیز تندی از ویرژینی دپانت، یکی از نویسندگان معاصر فرانسه، منتشر شد، با ادبیات بسیار گزنده و این عنوان غیر معمول که «از این پس، ما بلند میشویم و بیرون میزنیم»، در اشاره و حمایت از خروج آدل هنل از سالن جشنواره، و در آن نه تنها پولانسکی، که همه «اصحاب قدرت» را به زیر شلاق نقد خود برد. خود این مقاله هم واکنشهای متفاوتی گرفت، گویی یادآور همان «من متّهم میکنم» امیل زولا بود، صد و بیست سال بعد.
نوشته را خطاب به روسا، قدرتمندان و ارباب زر و زور آغاز میکند که «بگذارید به شما اطمینان بدهم که همچنان دردناک است، با این که میدانستیم، شما را شناختهایم، ده بار دیدهایم و آزمودهایم.. امّا همچنان دردناک است... بله، این انتخابی موحش و موهن بود اما عجیب نبود، مایه شگفتی نبود. اصلا قصد شما همین است، اعمال و اظهار قدرت. نه این که شما استعداد و هنر کارگردان را، به رغم خوی تجاوزگری او، قدر مینهید. نه، او را دوست دارید چون متجاوز است، چون اعمال قدرت میکند، چون از شما و شبیه شماست. بحث زن و مرد نیست، بلکه غالب و مغلوب است. بیهوده نیست که از پولانسکی حمایت میکنید، بودجهٔ بیست و پنج میلیون یورویی به او میدهید تا فیلمی از یک قضاوت ناعادلانه بسازد، یک شبیهسازی تاریخی بیمعنی کند، و بعد هم برای او مراسم تاجگذاری برگزار میکنید. باشد، شما که به این اعمال قدرت و زور و استثمار و تجاوز ادامه خواهید داد امّا بدانید که از این پس، ما در این نمایش و جشن دستهجمعی شما نخواهیم ماند و برای آن کف نخواهیم زد، نه، ما پا میشویم و بیرون میزنیم».
به آدل هنل بازگردم. پس از سخنان آزاد او در باب غزّه، که چند جمله هم بیشتر نبود، در بازپخش برنامه این قسمت را بیرون آوردند و بعد هم کلّ آن جلسه را از سوابق برنامه حذف کردند. چنین است، حتّی در فرانسه، وقتی پای اسرائیل در میان باشد... منتهی امثال آدل هم کنار نمینشینند، «پا میشوند و بیرون میزنند»، بازی و تماشاگری در سکوت را کنار گذاشتهاند تا در میدان باشند، این سر میدان و آن پایان اوست...
.
در بین فیلمهای سال ۲۰۲۰ سزار فرانسه، فیلم «من متّهم میکنم» رومن پولانسکی بود که به نظرم فیلم خوبی بود گرچه درخشان نبود. فیلم در خصوص قضیهٔ آلفرد دریفوس است، که علاقمندان تاریخ و ادب فرانسه، حتما به آن برخوردهاند، از جمله در کتابهای پرخواننده روزگار نوجوانیِ ما، همچون «جان شیفته» از رومن رولان، و از تاثیر مهم آن در تاریخ ادب و فرهنگ فرانسه آگاهند. دریفوس افسر نظامی یهودی فرانسه بود که در اواخر قرن نوزدهم به خیانت و تحویل اسناد نظامی به آلمان متّهم شد، از همه درجات خلع شد و چند سالی زندانی شد. دلایل اتهام و محاکمه او امّا به کل بیاساس بود و منبعث از احساسات ضدیهودی جامعه آن روز، و تبدیل شد به یک رسوایی بزرگ در نظام قضایی و نظامی فرانسه. عنوان «من متّهم میکنم» هم برگرفته از نامهٔ بلند سرگشادهٔ امیل زولاست به رییس جمهور وقت که من سعی کردم کامل بخوانم ولی بیش از آن «تاریخمند» است، با ارجاعات مکرّر به افراد و وقایع مذکور پرونده که امروزه، جدای وجه ادبی و روشنفکری آن، جالب باشد. به هر حال با فشار همین روشنفکران، بعد چند سال، از دریفوس اعاده حیثیت شد، به ارتش بازگشت و چند سال بعد هم باز برای فرانسه جنگید.
امّا رومن پولانسکی که ریشه یهودی دارد، گویا در ساختن این فیلم نظر به زندگی خود داشته و محاکمات یا قضاوتهایی که او آنها را ناعادلانه دانسته و از آن گریخته است. اتهامات تجاوز و رابطه جنسی با چند دختر بازیگر نوجوان که دست کم پرونده یکی از آنها در آمریکا باز است و از این رو پولانسکی به آمریکا سفری ندارد و فرانسه هم به درخواست استرداد او تن نداده است. در خود فرانسه هم، پولانسکی از ترس واکنش حضار، در خیلی از جشنوارهها حاضر نمیشود. در آن جشنواره سزار امّا جایزه بهترین کارگردانی را بابت همین فیلم به او دادند که با واکنش آدل هنل - که خود تجربه آزار جنسی در سینما داشته - روبرو شد که به محض نام بردن از او به عنوان برنده، برخاست و «شرم بر شما»گویان از جلسه بیرون رفت و عیش برگزارکنندگان را منغص کرد.
فیلم هم فروش چندانی نکرد، شاید متاثر از نام کارگردان، یا فضای غالب پرتنش روز و داستان یکنواخت فیلم. چندی بعد مقالهٔ بحثانگیز تندی از ویرژینی دپانت، یکی از نویسندگان معاصر فرانسه، منتشر شد، با ادبیات بسیار گزنده و این عنوان غیر معمول که «از این پس، ما بلند میشویم و بیرون میزنیم»، در اشاره و حمایت از خروج آدل هنل از سالن جشنواره، و در آن نه تنها پولانسکی، که همه «اصحاب قدرت» را به زیر شلاق نقد خود برد. خود این مقاله هم واکنشهای متفاوتی گرفت، گویی یادآور همان «من متّهم میکنم» امیل زولا بود، صد و بیست سال بعد.
نوشته را خطاب به روسا، قدرتمندان و ارباب زر و زور آغاز میکند که «بگذارید به شما اطمینان بدهم که همچنان دردناک است، با این که میدانستیم، شما را شناختهایم، ده بار دیدهایم و آزمودهایم.. امّا همچنان دردناک است... بله، این انتخابی موحش و موهن بود اما عجیب نبود، مایه شگفتی نبود. اصلا قصد شما همین است، اعمال و اظهار قدرت. نه این که شما استعداد و هنر کارگردان را، به رغم خوی تجاوزگری او، قدر مینهید. نه، او را دوست دارید چون متجاوز است، چون اعمال قدرت میکند، چون از شما و شبیه شماست. بحث زن و مرد نیست، بلکه غالب و مغلوب است. بیهوده نیست که از پولانسکی حمایت میکنید، بودجهٔ بیست و پنج میلیون یورویی به او میدهید تا فیلمی از یک قضاوت ناعادلانه بسازد، یک شبیهسازی تاریخی بیمعنی کند، و بعد هم برای او مراسم تاجگذاری برگزار میکنید. باشد، شما که به این اعمال قدرت و زور و استثمار و تجاوز ادامه خواهید داد امّا بدانید که از این پس، ما در این نمایش و جشن دستهجمعی شما نخواهیم ماند و برای آن کف نخواهیم زد، نه، ما پا میشویم و بیرون میزنیم».
به آدل هنل بازگردم. پس از سخنان آزاد او در باب غزّه، که چند جمله هم بیشتر نبود، در بازپخش برنامه این قسمت را بیرون آوردند و بعد هم کلّ آن جلسه را از سوابق برنامه حذف کردند. چنین است، حتّی در فرانسه، وقتی پای اسرائیل در میان باشد... منتهی امثال آدل هم کنار نمینشینند، «پا میشوند و بیرون میزنند»، بازی و تماشاگری در سکوت را کنار گذاشتهاند تا در میدان باشند، این سر میدان و آن پایان اوست...
.
Telegram
K-A-Images
❤28👍2🤔1
از مندب تا محمد
اینک که همه جا سخن از باب المندب است بگوییم که کهنترین متن پیش از اسلام که اشاره به نام «مندب» دارد، شامل یکی از کهنترین ثبتهای نام یا به واقع صفت «محمد» است و از جوانب دیگری هم در مباحث تاریخ اسلام مهمّ است.
کریستین روبن در باب این کتیبه گفتاری دارد که از آن نوشتهام منتهی توضیح بیشتر آن که این کتیبه مکتوب به سال ۵۲۳ میلادی، درست صد سال پیش از هجرت پیامبر و غزوه بدر، ظفرنامه یوسف ذینواس یهودی است در سرکوب مسیحیان نجران و بعد مقابله با حبشیان در ناحیه مندب.
چند نکته:
کتیبه از «باب المندب» نمیگوید بلکه دو جا از «سلسله مندب» میگوید، «زنجیر مندب» که یا مکان بوده یا استحکامات دفاعی در همان ناحیه.
به کشتار نجران اشاره مستقیم دارد که در باب اهمّیت آن، واکنشها و ظهور ابرهه و در کلّ نقشی که بعدها در شکلگیری اسلام داشته، جدا نوشتهام.
دیگر این که آغاز کتیبه با نام عمومی خدا (اله) است، «صاحب آسمان و زمین»، بعد امّا سه بار «الرحمن» میآید (رحمانا در سبایی) که به شکلی خاص ظاهر میشود «برکت دهد الرحمن... الرحمن حفظ کند... به نام الرحمن...». رک یادداشت «الله و الرحمن».
و در سطر پایانی با این دعا ختم میکند: rb-Hd b-mḥmd «رب یهود بمحمد». چون در خطّ سبایی هم مصوّتها نمیآید، بحث است که اصل خوانش آن چه بوده منتهی در این تردید نیست که از کهنترین ثبتهای صفت از ریشه حمد است و احتمالا به همان معنی «محمّد» یا «محمود» در صورت عربی آن. در فقدان شواهد بیشتر، تشخیص نقش آن در این متن مشکل است که صفت ربّ است، نام دیگر است یا غیر آن.
ترجمه کوتاه و سادهشدهای از ۱۲ سطر کتیبه Ja-1028:
۱، برکت دهد خدا، آنکه آسمانها و زمین از آنِ اوست، ملک یوسف اَسأَر یَثأَر (ذونواس) را، شاهِ همهٔ قبایل...
۲، نام قبایل...
۳، آنان که یارانِ مولای خویش، ملک یوسف بودند، آنگاه که کلیسا را بسوخت و حبشیان را در ظَفار بکشت...
۴، و آهنگِ نبرد با دژ و قلعه نَجران کرد.
و زنجیرِ مَندَب را استوار گردانید و ایشان با وی بودند. پس آنان را با سپاهی روانه کرد. و به دست آورد...
۵ تا ۷، فهرست غنایم و همراهان...
۸، بر ساحل دریا، در برابر حبشیان، در آن هنگام که زنجیرِ مَندَب را استوار میکردند...
۹، پس از سیزده ماه به خانههای خویش بازگشتند. برکت دهد الرحمن فرزندان ایشان را...
۱۰، به ماه مذران سال ششصد و سی و سه (به گاهشماری سبایی، معادل ۵۲۳ میلادی)
۱۱، تا این نبشته در پناه آسمان و زمین و نیروی مردان محفوظ بماند از هر کس که خواهد آن را تباه کند یا خوار گرداند. نگاه دارد الرحمنِ اعلی،
۱۲، و آن را از هر که قصدِ نابودی یا خواریِ آن کند محفوظ دارد. این کتیبه به نام الرحمن برپا و نگاشته شد.
تَمّامِ حَضیَتی آن را نصب کرد. برَبّ یهود، بمحمد.
همچنین رک:
«از الله و الرحمن»، شامل واقعه نجران و کتیبه ابرهه
از اصحاب فیل، تلاقی مطالعات تاریخی و روایات سنّتی
از غیبت نام محمّد در کتیبههای آغاز اسلام
از قثم تا محمّد
.
اینک که همه جا سخن از باب المندب است بگوییم که کهنترین متن پیش از اسلام که اشاره به نام «مندب» دارد، شامل یکی از کهنترین ثبتهای نام یا به واقع صفت «محمد» است و از جوانب دیگری هم در مباحث تاریخ اسلام مهمّ است.
کریستین روبن در باب این کتیبه گفتاری دارد که از آن نوشتهام منتهی توضیح بیشتر آن که این کتیبه مکتوب به سال ۵۲۳ میلادی، درست صد سال پیش از هجرت پیامبر و غزوه بدر، ظفرنامه یوسف ذینواس یهودی است در سرکوب مسیحیان نجران و بعد مقابله با حبشیان در ناحیه مندب.
چند نکته:
کتیبه از «باب المندب» نمیگوید بلکه دو جا از «سلسله مندب» میگوید، «زنجیر مندب» که یا مکان بوده یا استحکامات دفاعی در همان ناحیه.
به کشتار نجران اشاره مستقیم دارد که در باب اهمّیت آن، واکنشها و ظهور ابرهه و در کلّ نقشی که بعدها در شکلگیری اسلام داشته، جدا نوشتهام.
دیگر این که آغاز کتیبه با نام عمومی خدا (اله) است، «صاحب آسمان و زمین»، بعد امّا سه بار «الرحمن» میآید (رحمانا در سبایی) که به شکلی خاص ظاهر میشود «برکت دهد الرحمن... الرحمن حفظ کند... به نام الرحمن...». رک یادداشت «الله و الرحمن».
و در سطر پایانی با این دعا ختم میکند: rb-Hd b-mḥmd «رب یهود بمحمد». چون در خطّ سبایی هم مصوّتها نمیآید، بحث است که اصل خوانش آن چه بوده منتهی در این تردید نیست که از کهنترین ثبتهای صفت از ریشه حمد است و احتمالا به همان معنی «محمّد» یا «محمود» در صورت عربی آن. در فقدان شواهد بیشتر، تشخیص نقش آن در این متن مشکل است که صفت ربّ است، نام دیگر است یا غیر آن.
ترجمه کوتاه و سادهشدهای از ۱۲ سطر کتیبه Ja-1028:
۱، برکت دهد خدا، آنکه آسمانها و زمین از آنِ اوست، ملک یوسف اَسأَر یَثأَر (ذونواس) را، شاهِ همهٔ قبایل...
۲، نام قبایل...
۳، آنان که یارانِ مولای خویش، ملک یوسف بودند، آنگاه که کلیسا را بسوخت و حبشیان را در ظَفار بکشت...
۴، و آهنگِ نبرد با دژ و قلعه نَجران کرد.
و زنجیرِ مَندَب را استوار گردانید و ایشان با وی بودند. پس آنان را با سپاهی روانه کرد. و به دست آورد...
۵ تا ۷، فهرست غنایم و همراهان...
۸، بر ساحل دریا، در برابر حبشیان، در آن هنگام که زنجیرِ مَندَب را استوار میکردند...
۹، پس از سیزده ماه به خانههای خویش بازگشتند. برکت دهد الرحمن فرزندان ایشان را...
۱۰، به ماه مذران سال ششصد و سی و سه (به گاهشماری سبایی، معادل ۵۲۳ میلادی)
۱۱، تا این نبشته در پناه آسمان و زمین و نیروی مردان محفوظ بماند از هر کس که خواهد آن را تباه کند یا خوار گرداند. نگاه دارد الرحمنِ اعلی،
۱۲، و آن را از هر که قصدِ نابودی یا خواریِ آن کند محفوظ دارد. این کتیبه به نام الرحمن برپا و نگاشته شد.
تَمّامِ حَضیَتی آن را نصب کرد. برَبّ یهود، بمحمد.
همچنین رک:
«از الله و الرحمن»، شامل واقعه نجران و کتیبه ابرهه
از اصحاب فیل، تلاقی مطالعات تاریخی و روایات سنّتی
از غیبت نام محمّد در کتیبههای آغاز اسلام
از قثم تا محمّد
.
Telegram
K-A-Images
❤21👍3
فیلم «نَزا» را، که در جشنواره ونیز امسال مورد توجه و تحسین بسیاری قرار گرفته، هنوز ندیدهام! فیلم مستندی است در باب کشتار غیرنظامیان در غزه.
عنوان فیلم اصطلاحی است که در ارتش اسرائیل استفاده میشود برای «خسارت جانبی». نزا سرواژه است، از نزق + اَگبی (נזק אגבי). نزق به معنی آسیب، همریشه عربی ندارد. در کتاب مقدّس آمده. به مثال آنجا که استر خطاب به خشایارشاه میگوید که هامان، در دشمنی با قوم یهود، به منافع خود پادشاه هم «آسیب» میزند. اگب، در صورتهای کهن سامی، همریشه «جنب» است و از این رو اَگبی، با یای صفتساز، معادل جانبی.
فیلم را خواهیم دید منتهی میتوانیم تصور کنیم که روایتگر چیست. بیخیالی در باب آسیب جانبی... چون این «جانب» هم در جنب خصم است و همجنس آن و یک هدف محتمل یا بالقوه. اگر، از منظر آنها، یک نیروی متخاصم در مدرسه یا خانهای باشد، مدرسه و خانه را میزنند فارغ از غم «آسیب جانبی». اگر همان فرد یا گروه، تعدادی از مردم خود آنها را گروگان بگیرد، یا در میان آنها باشد، میزنند؟ نه... این جنب با آن جنب یکی نیست.
در خصوص مدرسه میناب، فارغ از اصل بحث تجاوز، فرض کنیم که راست بگویند که اشتباه شده. توجیه مکرّر جنایت آنجاست که بگویند خطای هوش مصنوعی کلود بوده در تشخیص و تایید هدف! گویی مسئولیت با ابزار است. کیست که نداند هوش مصنوعی تا چه حدّ خطا دارد. چه کسی اجازه و مجوّز داده که هوشمصنوعی در مناطق مسکونی ملاک تشخیص حملاتی از این جنس باشد؟ همین را در مناطق و جوامع خودشان میکنند؟ قواعد استفاده از هوش مصنوعی در باب خطرات خیلی خیلی کمتر مانند وسایل نقلیه خودران چیست؟ این قدر ساده و بیخیال در استفاده از این ابزارها تصمیم میگیرند، اگر نگوییم که تست و تمرین میکنند، چون آسیب جانبی آنجا اهمّیتی ندارد.
به نزا بازگردیم. مهم این است که فیلم را دو اسرائیلی ساختهاند که احتمالا نتوان آنها را به «یهودیستیزی» متّهم کرد. این حرکتها و جنبشهایی که در خود اسرائیل شکل میگیرد، در مقابل چرخش و جنبش غالب در آن جامعه بسیار ضعیف است منتهی به هر شکل مهم است و دست کم در خارج آنجا تاثیرگذار است.
پ.ن.
در باب یهودیستیزی.
.
از رعب، قحطی و گرسنگی
.
در باب دو مناظره، مهدی حسن و آلن فنکیِلکروت
.
همچنین: والس با بشیر
.
عنوان فیلم اصطلاحی است که در ارتش اسرائیل استفاده میشود برای «خسارت جانبی». نزا سرواژه است، از نزق + اَگبی (נזק אגבי). نزق به معنی آسیب، همریشه عربی ندارد. در کتاب مقدّس آمده. به مثال آنجا که استر خطاب به خشایارشاه میگوید که هامان، در دشمنی با قوم یهود، به منافع خود پادشاه هم «آسیب» میزند. اگب، در صورتهای کهن سامی، همریشه «جنب» است و از این رو اَگبی، با یای صفتساز، معادل جانبی.
فیلم را خواهیم دید منتهی میتوانیم تصور کنیم که روایتگر چیست. بیخیالی در باب آسیب جانبی... چون این «جانب» هم در جنب خصم است و همجنس آن و یک هدف محتمل یا بالقوه. اگر، از منظر آنها، یک نیروی متخاصم در مدرسه یا خانهای باشد، مدرسه و خانه را میزنند فارغ از غم «آسیب جانبی». اگر همان فرد یا گروه، تعدادی از مردم خود آنها را گروگان بگیرد، یا در میان آنها باشد، میزنند؟ نه... این جنب با آن جنب یکی نیست.
در خصوص مدرسه میناب، فارغ از اصل بحث تجاوز، فرض کنیم که راست بگویند که اشتباه شده. توجیه مکرّر جنایت آنجاست که بگویند خطای هوش مصنوعی کلود بوده در تشخیص و تایید هدف! گویی مسئولیت با ابزار است. کیست که نداند هوش مصنوعی تا چه حدّ خطا دارد. چه کسی اجازه و مجوّز داده که هوشمصنوعی در مناطق مسکونی ملاک تشخیص حملاتی از این جنس باشد؟ همین را در مناطق و جوامع خودشان میکنند؟ قواعد استفاده از هوش مصنوعی در باب خطرات خیلی خیلی کمتر مانند وسایل نقلیه خودران چیست؟ این قدر ساده و بیخیال در استفاده از این ابزارها تصمیم میگیرند، اگر نگوییم که تست و تمرین میکنند، چون آسیب جانبی آنجا اهمّیتی ندارد.
به نزا بازگردیم. مهم این است که فیلم را دو اسرائیلی ساختهاند که احتمالا نتوان آنها را به «یهودیستیزی» متّهم کرد. این حرکتها و جنبشهایی که در خود اسرائیل شکل میگیرد، در مقابل چرخش و جنبش غالب در آن جامعه بسیار ضعیف است منتهی به هر شکل مهم است و دست کم در خارج آنجا تاثیرگذار است.
پ.ن.
در باب یهودیستیزی.
.
از رعب، قحطی و گرسنگی
.
در باب دو مناظره، مهدی حسن و آلن فنکیِلکروت
.
همچنین: والس با بشیر
.
Telegram
K-A-Images
❤8👍6🤔2
والس با بشیر...
حال که از مستند (هنوز ندیده) نزا با دو کارگردان اسرائیلی آن گفتیم، از «والس با بشیر» هم بگوییم، انیمیشن ساخته آری فولمَن، فیلمنامهنویس و کارگردان اسرائیلی، در خصوص قتلعام صبرا و شتیلا.
کارگردان به واقع خود در آنجا بوده، سرباز جوانی که همراه ارتش اسرائیل به سال ۱۹۸۲ تا بیروت میرود. بیست و چند سال پس از واقعه دوستی را میبیند که از کابوسهای شبانه خود میگوید، و موجب میشود که او، در پی یافتن ریشه این خاطرات رنگباخته و دگرگون شده، سراغ دیگر همقطاران و فرماندهان خود برود و از آنها در خصوص آنچه رخ داد، بپرسد. این فیلم، حاصل این جستجو و بازخوانی روایات است.
«بشیر» اشاره دارد به «بشیر جُمَیِّل» رهبر فالانژهای مسیحی که در آن زمان همپیمان اسرائیل بودند. در ماه اوت ۱۸۸۲ مجلس لبنان او را به ریاست جمهوری برگزید، امّا پیش از رسیدن به این منصب، به تاریخ ۱۴ سپتامبر ۱۹۸۲ در انفجاری ترور شد. آریل شارون، وزیر دفاع اسرائیل، که نیروهایش را به بیروت رسانده بود، فالانژها را به انتقام تشویق کرد و آنها دو روز بعد «جهت پاکسازی تروریستها» به آن دو اردوگاه وارد شدند و بین ۱۶ تا ۱۸ سپتامبر مردم را، از زن و کودک و پیر و جوان، تا سه هزار نفر، قتل عام کردند. اسرائیلیها یک سوی اردوگاه بودند و حامی و حاضر و ناظر...
هنوز گزارشها و فیلمهای واقعه هست. یکی از خبرنگاران فرانسوی که دو روز بعد به آنجا رفته حین گزارش به گریه میافتد که این نامش جنگ نیست. یکی دیگر هم که آنجا حضور داشت، ژاک ماری بورژه، در این خصوص کتابی نوشته است که ده سال پیش منتشر شد. همین انیمیشن هم، که سیر وقایع را شرح میدهد، در آخر به تصاویر واقعی پیوند میخورد... در این میان هیچ محاکمهای صورت نگرفت و هیچ اتّفاقی نیفتاد، و هیچ محکومیتی هم. مصاحبه شارون هست که وقتی از مسئولیت او میپرسند، میگوید من از شما تعجب میکنم که به جای حمایت از آزادی و دموکراسی، نگران تروریستها هستید. ما هم اگر آنجا رفتیم، برای آزادی لبنان از دست تروریستها بود... حتی فرمانده فالانژها، ایلی حبیقه، در بازیها سیاسی بر جای ماند تا سال ۲۰۰۲، پس از گردش مواضع، چند روزی پیش از آن که برای شهادت دادن علیه شارون و اطلاع و دستور و حمایت او از این قتل عام به دادگاهی حقوق بشری در بلژیک برود، ترور شد.
صبرا و شتیلا، رقص والس با بشیر، در میانه میدان قتل عام، چهل و چهار سال پیش... و از شباهتها با وقایع نظیر هم نگوییم...
فیلم در یوتیوب هست، به زبانهای مختلف.
.
فیلم نزا
.
فیلم گط
.
حال که از مستند (هنوز ندیده) نزا با دو کارگردان اسرائیلی آن گفتیم، از «والس با بشیر» هم بگوییم، انیمیشن ساخته آری فولمَن، فیلمنامهنویس و کارگردان اسرائیلی، در خصوص قتلعام صبرا و شتیلا.
کارگردان به واقع خود در آنجا بوده، سرباز جوانی که همراه ارتش اسرائیل به سال ۱۹۸۲ تا بیروت میرود. بیست و چند سال پس از واقعه دوستی را میبیند که از کابوسهای شبانه خود میگوید، و موجب میشود که او، در پی یافتن ریشه این خاطرات رنگباخته و دگرگون شده، سراغ دیگر همقطاران و فرماندهان خود برود و از آنها در خصوص آنچه رخ داد، بپرسد. این فیلم، حاصل این جستجو و بازخوانی روایات است.
«بشیر» اشاره دارد به «بشیر جُمَیِّل» رهبر فالانژهای مسیحی که در آن زمان همپیمان اسرائیل بودند. در ماه اوت ۱۸۸۲ مجلس لبنان او را به ریاست جمهوری برگزید، امّا پیش از رسیدن به این منصب، به تاریخ ۱۴ سپتامبر ۱۹۸۲ در انفجاری ترور شد. آریل شارون، وزیر دفاع اسرائیل، که نیروهایش را به بیروت رسانده بود، فالانژها را به انتقام تشویق کرد و آنها دو روز بعد «جهت پاکسازی تروریستها» به آن دو اردوگاه وارد شدند و بین ۱۶ تا ۱۸ سپتامبر مردم را، از زن و کودک و پیر و جوان، تا سه هزار نفر، قتل عام کردند. اسرائیلیها یک سوی اردوگاه بودند و حامی و حاضر و ناظر...
هنوز گزارشها و فیلمهای واقعه هست. یکی از خبرنگاران فرانسوی که دو روز بعد به آنجا رفته حین گزارش به گریه میافتد که این نامش جنگ نیست. یکی دیگر هم که آنجا حضور داشت، ژاک ماری بورژه، در این خصوص کتابی نوشته است که ده سال پیش منتشر شد. همین انیمیشن هم، که سیر وقایع را شرح میدهد، در آخر به تصاویر واقعی پیوند میخورد... در این میان هیچ محاکمهای صورت نگرفت و هیچ اتّفاقی نیفتاد، و هیچ محکومیتی هم. مصاحبه شارون هست که وقتی از مسئولیت او میپرسند، میگوید من از شما تعجب میکنم که به جای حمایت از آزادی و دموکراسی، نگران تروریستها هستید. ما هم اگر آنجا رفتیم، برای آزادی لبنان از دست تروریستها بود... حتی فرمانده فالانژها، ایلی حبیقه، در بازیها سیاسی بر جای ماند تا سال ۲۰۰۲، پس از گردش مواضع، چند روزی پیش از آن که برای شهادت دادن علیه شارون و اطلاع و دستور و حمایت او از این قتل عام به دادگاهی حقوق بشری در بلژیک برود، ترور شد.
صبرا و شتیلا، رقص والس با بشیر، در میانه میدان قتل عام، چهل و چهار سال پیش... و از شباهتها با وقایع نظیر هم نگوییم...
فیلم در یوتیوب هست، به زبانهای مختلف.
.
فیلم نزا
.
فیلم گط
.
Telegram
K-A-Images
❤13👍7🤔1