میشمارم برگهای باغ را...
از بسامد واژگان مثنوی
مولانا میگفت «در معانی قسمت و اعداد نیست» امّا شاید بتوان در اَعداد اندکی معانی یافت.
اگر تکرار یک واژه در کلام، ربط و نسبتی کلّی دارد با شدّت و ضعف حضور آن در ذهن گوینده، آنگاه این شاخص هم میتواند، در کنار دیگر معیارها، راهبر به علایق، دغدغهها و نگاه گوینده یا سراینده باشد، اگر به استنتاجها و تعمیمهای شتابزده نیامیزد و نینجامد! با تاکید بر این احتیاط ضروری، مختصری از بسامد واژگان مثنوی بگوییم تا مقدّمهای باشد بر بحث «شبکه» یا «خوشه» معانی که پس از آن بیاید.
الفاظ و اسمای مثنوی، در تمام شش دفتر، از «بشنو این نی» تا «جانب دل روزنهست» در حدود ۳۴۳ هزار واژه است که در این میان تعداد واژگان ناتکراری آن، بیش از ۲۸ هزار، رقمی استثنایی است که پیشتر از آن در در مقایسه تطبیقی دامنه واژگان مولانا و سعدی و حافظ گفتهایم. در خود مثنوی هم، تنوّع واژگان با نزدیک شدن به پایان آن بیشتر شده، یعنی نرخ کاربرد تکراری واژگان کمتر و الفاظ جدیدی در آن ظاهر شدهاند.
در نموداری که از الفاظ پربسامد آوردهام دامنه بررسی همه مثنوی بوده منتهی شاخص میان دو کمان تعداد تکرار است در هر ده هزار واژه و من برای سادگی خوانش، اعشار آنها را نیاوردهام:
«جز که حیرانی نباشد کار دین» دین (۶)
«فارغ است از شرح و تعریف آفتاب» آفتاب (۶) و خورشید (۵).
«پس ترا هر لحظه مرگ و رجعتیست» مرگ (۶).
«جان و عقلِ من فدای بحر باد» بحر (۶) و دریا (۵)
«روح را با تازی و ترکی چه کار؟» روح (۶)
پربسامدترین نام خاص مثنوی (مثل خود قرآن) موسی (۷) است. سپس مصطفی (۴) و با لحاظ احمد (شش و نیم). در خصوص نام یا القاب پیامبر، به الزامات وزن مثنوی هم باید توجه کرد. سلیمان (۳) و یوسف (۳)، فرعون (۳)، عیسی (۳). دو نام علی و عمر به دلیل خوانش و معانی متفاوت قابل احصا نیست.
«تا زمین و آسمان خندان شود» زمین (۸) و آسمان (۶)
«پای معنی گیر، صورت سرکش است» صورت (۸) و معنی (۵)
«با که گویم؟ در جهان یک گوش نیست» گوش (۸)
«این سخن چون پوست و معنی مغزدان» سخن (۸)
«آدمی دیده است و باقی پوست است» آدمی (۹)
«سوی تو ماه است و سوی خلق ابر» ماه و مه (۹).
«هرچه گویم عشق را شرح و بیان» عشق (۱۰) و عاشق و عاشقان (۷).
«جان من کورهست، با آتش خوش است» آتش (۱۰)، عناصر دیگر خاک (۱۰) و باد (۸) که شکل فعلی هم دارد و آب پس از این میآید... «باد و خاک و آب و آتش بندهاند».
آری، چون «مانَد در نبشتن شیر و شیر» نمیتوان بین دو شیر (۱۱) که هر دو مهماند، فرق گذاشت. یکی در مقابل خون، و دیگری آن حیوان با جلالت و مهابت که در نمادشناسی مثنوی اهمیت دارد.
«آن یکی الله میگفتی شبی...» و ذکر مولانا هم، مانند پدرش، چنان که در پاسخ معین الدّین پروانه گفته بود، همان «الله» (۱۱) بود. بگویم که «الله» پربسامدترین واژهٔ مقالات سلطان العلما بهاء الدین ولد است.
«تا ز روز و شب گذر کردم چنان...» روز (۱۲) و شب (۱۱)
دید (۱۲) فعل است اما به شکل اسمی هم به کار رفته: «دید دارد کار، جُز بینا نرَست»
«لیک کار از کار خیزد در جهان» کار (۱۲)
«من نبینم روی خود را ای شمن، من ببینم روی تو، تو روی من». روی (۱۲)
«عقل دشنامم دهد من راضیم» عقل (۱۶)
«این جهان خود حبس جانهای شماست» جهان (۱۶)
«چیست دنیا؟ از خدا غافل بُدَن» خدا (۱۶)
بَد و بُد (۱۹) را نمیتوان تشخیص داد، همچون پَر و پُر (۱۹)
«چشم من در روی خوبش ماندهست» چشم (۲۰)
«دست بُردی، دست و بازویت درست» دست (۲۱)
«نی حدیث راهِ پرخون میکند» و «سهل گردان، ره نما، توفیق ده» راه و ره (۲۳)
«شاه آن باشد که از خود شه بوَد». شاه یا شه (۲۵)
«آب را دیدی؟ نگر در آبِ آب». آب (۲۶) این مایع و مایه حیات و پاکی که بیرنگ، بیشکل و صورت، صاف و بیگره و آتشکش است...
«از همه اوهام و تصویرات دور، نورِ نورِ نورِ نورِ نورِ نور». نور (۱۷)
«هر یکی سوی مقام خود رود» سوی (۲۶)
«از دل من تا دل تو روزن است» واژه دل (۲۸) با بسامدی حدود نصفِ نرخ متناظر در غزلیات.
سَر یا سِر جدا نشدهاند (۳۰)
«غیرت حقّ بود و با حقّ چاره نیست» و حق (۳۲) سه برابر پرکاربردتر از غزلیات است و به نوعی در مثنوی ویژه میشود.
و در نهایت:
«جان شو و از راه جان، جان را شناس» و این «جان» (۴۱) پربسامدترین واژه در مثنوی است، و دیدهایم که در «دیوان شمس» هم و این تصادفی نیست.
بنابراین، با معیار بیشترین بسامد کلمات، مثنوی و غزلیات مولانا «جاننامه» است، چنان که غزلیات سعدی «دوستنامه» و دیوان حافظ «دلنامه» و شاهنامه هم، «شاهنامه».
میشمارم برگهای باغ را / میشمارم بانگ کبک و زاغ را
در شمار اندر نیاید، لیک من / میشمارم...
پ.ن.
۱، بسامدهای تطبیقی واژگان غزلیات، مولانا و سعدی و حافظ
۲، نسبت و نمودار تکرار اوزان غزلیات مولانا
۳، از بسامد واژگان شاهنامه
.
از بسامد واژگان مثنوی
مولانا میگفت «در معانی قسمت و اعداد نیست» امّا شاید بتوان در اَعداد اندکی معانی یافت.
اگر تکرار یک واژه در کلام، ربط و نسبتی کلّی دارد با شدّت و ضعف حضور آن در ذهن گوینده، آنگاه این شاخص هم میتواند، در کنار دیگر معیارها، راهبر به علایق، دغدغهها و نگاه گوینده یا سراینده باشد، اگر به استنتاجها و تعمیمهای شتابزده نیامیزد و نینجامد! با تاکید بر این احتیاط ضروری، مختصری از بسامد واژگان مثنوی بگوییم تا مقدّمهای باشد بر بحث «شبکه» یا «خوشه» معانی که پس از آن بیاید.
الفاظ و اسمای مثنوی، در تمام شش دفتر، از «بشنو این نی» تا «جانب دل روزنهست» در حدود ۳۴۳ هزار واژه است که در این میان تعداد واژگان ناتکراری آن، بیش از ۲۸ هزار، رقمی استثنایی است که پیشتر از آن در در مقایسه تطبیقی دامنه واژگان مولانا و سعدی و حافظ گفتهایم. در خود مثنوی هم، تنوّع واژگان با نزدیک شدن به پایان آن بیشتر شده، یعنی نرخ کاربرد تکراری واژگان کمتر و الفاظ جدیدی در آن ظاهر شدهاند.
در نموداری که از الفاظ پربسامد آوردهام دامنه بررسی همه مثنوی بوده منتهی شاخص میان دو کمان تعداد تکرار است در هر ده هزار واژه و من برای سادگی خوانش، اعشار آنها را نیاوردهام:
«جز که حیرانی نباشد کار دین» دین (۶)
«فارغ است از شرح و تعریف آفتاب» آفتاب (۶) و خورشید (۵).
«پس ترا هر لحظه مرگ و رجعتیست» مرگ (۶).
«جان و عقلِ من فدای بحر باد» بحر (۶) و دریا (۵)
«روح را با تازی و ترکی چه کار؟» روح (۶)
پربسامدترین نام خاص مثنوی (مثل خود قرآن) موسی (۷) است. سپس مصطفی (۴) و با لحاظ احمد (شش و نیم). در خصوص نام یا القاب پیامبر، به الزامات وزن مثنوی هم باید توجه کرد. سلیمان (۳) و یوسف (۳)، فرعون (۳)، عیسی (۳). دو نام علی و عمر به دلیل خوانش و معانی متفاوت قابل احصا نیست.
«تا زمین و آسمان خندان شود» زمین (۸) و آسمان (۶)
«پای معنی گیر، صورت سرکش است» صورت (۸) و معنی (۵)
«با که گویم؟ در جهان یک گوش نیست» گوش (۸)
«این سخن چون پوست و معنی مغزدان» سخن (۸)
«آدمی دیده است و باقی پوست است» آدمی (۹)
«سوی تو ماه است و سوی خلق ابر» ماه و مه (۹).
«هرچه گویم عشق را شرح و بیان» عشق (۱۰) و عاشق و عاشقان (۷).
«جان من کورهست، با آتش خوش است» آتش (۱۰)، عناصر دیگر خاک (۱۰) و باد (۸) که شکل فعلی هم دارد و آب پس از این میآید... «باد و خاک و آب و آتش بندهاند».
آری، چون «مانَد در نبشتن شیر و شیر» نمیتوان بین دو شیر (۱۱) که هر دو مهماند، فرق گذاشت. یکی در مقابل خون، و دیگری آن حیوان با جلالت و مهابت که در نمادشناسی مثنوی اهمیت دارد.
«آن یکی الله میگفتی شبی...» و ذکر مولانا هم، مانند پدرش، چنان که در پاسخ معین الدّین پروانه گفته بود، همان «الله» (۱۱) بود. بگویم که «الله» پربسامدترین واژهٔ مقالات سلطان العلما بهاء الدین ولد است.
«تا ز روز و شب گذر کردم چنان...» روز (۱۲) و شب (۱۱)
دید (۱۲) فعل است اما به شکل اسمی هم به کار رفته: «دید دارد کار، جُز بینا نرَست»
«لیک کار از کار خیزد در جهان» کار (۱۲)
«من نبینم روی خود را ای شمن، من ببینم روی تو، تو روی من». روی (۱۲)
«عقل دشنامم دهد من راضیم» عقل (۱۶)
«این جهان خود حبس جانهای شماست» جهان (۱۶)
«چیست دنیا؟ از خدا غافل بُدَن» خدا (۱۶)
بَد و بُد (۱۹) را نمیتوان تشخیص داد، همچون پَر و پُر (۱۹)
«چشم من در روی خوبش ماندهست» چشم (۲۰)
«دست بُردی، دست و بازویت درست» دست (۲۱)
«نی حدیث راهِ پرخون میکند» و «سهل گردان، ره نما، توفیق ده» راه و ره (۲۳)
«شاه آن باشد که از خود شه بوَد». شاه یا شه (۲۵)
«آب را دیدی؟ نگر در آبِ آب». آب (۲۶) این مایع و مایه حیات و پاکی که بیرنگ، بیشکل و صورت، صاف و بیگره و آتشکش است...
«از همه اوهام و تصویرات دور، نورِ نورِ نورِ نورِ نورِ نور». نور (۱۷)
«هر یکی سوی مقام خود رود» سوی (۲۶)
«از دل من تا دل تو روزن است» واژه دل (۲۸) با بسامدی حدود نصفِ نرخ متناظر در غزلیات.
سَر یا سِر جدا نشدهاند (۳۰)
«غیرت حقّ بود و با حقّ چاره نیست» و حق (۳۲) سه برابر پرکاربردتر از غزلیات است و به نوعی در مثنوی ویژه میشود.
و در نهایت:
«جان شو و از راه جان، جان را شناس» و این «جان» (۴۱) پربسامدترین واژه در مثنوی است، و دیدهایم که در «دیوان شمس» هم و این تصادفی نیست.
بنابراین، با معیار بیشترین بسامد کلمات، مثنوی و غزلیات مولانا «جاننامه» است، چنان که غزلیات سعدی «دوستنامه» و دیوان حافظ «دلنامه» و شاهنامه هم، «شاهنامه».
میشمارم برگهای باغ را / میشمارم بانگ کبک و زاغ را
در شمار اندر نیاید، لیک من / میشمارم...
پ.ن.
۱، بسامدهای تطبیقی واژگان غزلیات، مولانا و سعدی و حافظ
۲، نسبت و نمودار تکرار اوزان غزلیات مولانا
۳، از بسامد واژگان شاهنامه
.
Telegram
K-A-Images
❤20
این روزها، شنیده یا دیدهاید شاید، سخنان جلسه درس «ریاضیات ولایی» محمدباقر خرازی مایه شگفتی و بلکه تفریح و تمسخر شده است... منتهی چهل سال پیش هم کسانی بودند که از جنس همین سخنان میگفتند، بلکه محکمتر و قویتر، و «خطر الحاد و كفر و غربزدگى» را نه فقط در «مصیبت علوم غیردینی و غیرمقدس»، نه فقط در علوم انسانى و اجتماعى بلکه به همان اندازه و شاید بدتر از آن در «علوم غيرانسانى نظير فيزيک و شيمى و مهندسی و رياضيات» میدیدند و از حوزههای علمیه برای رفع این مصیبت در دانشگاهها کمک میخواستند، برای «اسلامی کردن علوم»... بعدها خودشان از این سخنان بازگشتند، هم خودشان و هم دوستانشان، پس از همه آن زیانها، منتهی آواز یاد کسانی دادند که دیدیم و شنیدیم...
.
.
Telegram
کاریز
سخنرانی دکتر نصرالله پورجوادی را شنیدم که حدود سه ماه پیش در دانشکده ادبیات و علوم انسانی ایراد کرده بودند. اشاره میکنند که اوایل انقلاب چه کارهای نه فقط بیهوده بلکه بسیار زیانآوری در جهت «اسلامی کردن علوم» انجام شد. این که خوشبختانه رشتههای پزشکی و فنی…
👍11🤔1
در میانهٔ قرون وسطی، در میان جنگهای صلیبی، نزد مسیحیان اروپایی چنین تصوّر و به واقع (به دلایل مذهبی) تبلیغ میشد که «محمّد» بتیست که مسلمانان کافر او را میپرستند! حجّ هم سفر مسلمانان است به مکّه برای زیارت این بت. اندک اندک این معنی چنان رواجی یافت که صورتهای مختلف نام محمد در برخی زبانهای اروپایی معادل بت شده بود، فارغ از تاریخ و ریشهٔ آن. کم و بیش نظیر آنچه در خصوص «بودا» و «بت» در فارسی رخ داده است.
تصویر یکی از ویتراهای کلیسای سنت شپل پاریس، قرن سیزدهم میلادی: اِشَعْیای نبی دو یهودی را که در مقابل بتی طلایی (محومت، صورتی از نام محمد) زانو زده و آن را پرستش میکنند، نکوهش میکند.
این تصویر از منظری نمادین هم در خصوص رابطه تاریخی این سه دین ابراهیمی جالب است.
.
تصویر یکی از ویتراهای کلیسای سنت شپل پاریس، قرن سیزدهم میلادی: اِشَعْیای نبی دو یهودی را که در مقابل بتی طلایی (محومت، صورتی از نام محمد) زانو زده و آن را پرستش میکنند، نکوهش میکند.
این تصویر از منظری نمادین هم در خصوص رابطه تاریخی این سه دین ابراهیمی جالب است.
.
❤9👍8🤔6
شطرنجباز استفان تسوایگ را خواندم. حکایت تقابل دو شطرنجباز، از دو جنس و دو هوش و دو ذهن و روح کاملاً متفاوت؛ و در پس آن، روایت آنچه از مصائب حکومت نازی آلمان بر نویسنده و فرهنگ اروپایی رفته است.
از خود کتاب چندان نگویم. مشهورترین اثر تسوایگ است و به فارسی هم ترجمه شده. من آن را به فرانسه خواندم. منتهی در میانهٔ کتاب ناگهان به عبارتی برخوردم که مرا از صحنه کشتی و صفحهٔ شطرنجِ داستان به مجادلات مذهبی قرون وسطایی مسیحیت و اسلام برد.
تسوایگ در وصف شطرنج مینویسد که شطرنج چیزی است میان بازی و علم و هنر. بازی است، اما بیش از لعب و سرگرمی. علم است، اما نه در پی کشف حقیقتی بیرون از خود. هنر است، اما نه از آن نوع که اثری ماندگار در جهان بر جای گذارد. معماری است، اما بیسنگ و آجر و مصالح. ریاضی است، اما نه ریاضی اعداد... و بعد در وصف این حالت بینابینی میگوید: «همچون تابوت مَحُمه (محمد)، میان آسمان و زمین». نمیدانم در ترجمه فارسی آمده است یا نه.
امّا این تصویر غریب چیست؟ یکی دیگر از افسانههای رایج در ادبیات مسیحیِ قرون وسطی در باب پیامبر که در آستانه جنگهای صلیبی در قرن یازدهم و دوازدهم شکل گرفته است. مختصر آن که در متنی موسوم به Vita Mahumeti یا «زندگی محمد»، نوشتهٔ روحانیای آلمانی به نام امبریکوی ماینتس، در اواخر قرن یازدهم یا اوایل قرن دوازدهم، روایتی افسانهای از پیامبر اسلام ساخته و پرداخته شده، از همان جنس روایتهایی که بیش از آنکه دربارهٔ اسلام باشند، دربارهٔ خیال و ذهنیت اروپاییان آن روزگارند.
در پایان آن داستان، آرامگاه پیامبر وصف میشود که تابوتی زرین در آن، به مدد سنگهای مغناطیسی، در هوا معلق مانده است. مردمان میپندارند معجزهای الهی در کار است، حال آنکه نویسنده میخواهد نشان دهد همهچیز حاصل جادو و حیلهٔ «مهندسی» است. تقابل است بین عروج مسیح به آسمان و تابوت معلّق! به هر شکل این تصویر قرنها در حافظهٔ ادبی اروپا ماند و فارغ از سابقه آن، تبدیل به مَثَلی شد برای امر بینابین یا معلّق میان دو چیز، چنانکه هشتصد سال بعد، تسوایگ برای توضیح ماهیت شطرنج از آن استفاده کرده است و نظری به اصل آن ندارد.
این تصویر تعلیق به دلیل جذبه کهربایی گویا در آن عهد محبوبیتی داشته است و به مثال مولانا، کم و بیش در همان عهد، نظر حکیمی را نقل میکند که میگوید زمین، مانند آهنی آویخته میان چند مغناطیس، در محیط آسمان معلق مانده است:
گفت سایل چون بماند این خاکدان؟ در میانِ این محیط آسمان؟
همچو قندیلی معلّق در هوا / نه به اسفل میرود نه بر عُلا
چون ز مقناطیس قبّهٔ ریخته / درمیان ماند آهنی آویخته
و در مقابل نظر دیگری را میگوید که چرا این تعلیق از دفع چند سو نباشد (که پایدارتر هم هست)؟
آن دگر گفت آسمان با صفا / کی کشد در خود زمین تیره را؟
بلکه دفعش میکند از شش جهات / زان بماند اندر میان عاصفات
و اینجا فقط مقصود تاکید بر رواج این تصویر است در شرق و غرب در آن عهد.
بازگردم به تسوایگ و شطرنجباز او که در آن قهرمان داستان، شطرنج را بیصفحه و مهره، در ذهن خویش بازی میکند؛ چیزی شبیه آنچه در زبان قدیم «غایبانه باختن» میگفتند. خود تسوایگ هم، یک سال بعد از انتشار شطرنجباز، پس از آن همه بازی با سایهها و خاطرهها و ویرانیهای نیمه اول قرن بیستم، در میانه جنگ، به سال ۱۹۴۲، در شصتسالگی، به خواست خود صفحه را ترک کرد و ترجیح داد پیش از آن که مات شود، دست از بازی بکشد.
فغان که با همه کس غایبانه باخت فلک / که کس نبود که دستی از این دغا ببرد...
پ.ن.
در خصوص یکی دیگر از این افسانهها، رک یادداشت پیشین، «محمّد به معنی بت»، نزد مسیحیان قرن سیزدهم.
.
در باب نام محمه و محمّد در زبانهای فرنگی
.
در خصوص حرکت فرزین در شطرنج قدیم و خاطرات شطرنجی از عهد نوجوانی
.
همچنان از حرکات شطرنج قدیم و بازی منسوب به خلیفه معتصم
.
از خود کتاب چندان نگویم. مشهورترین اثر تسوایگ است و به فارسی هم ترجمه شده. من آن را به فرانسه خواندم. منتهی در میانهٔ کتاب ناگهان به عبارتی برخوردم که مرا از صحنه کشتی و صفحهٔ شطرنجِ داستان به مجادلات مذهبی قرون وسطایی مسیحیت و اسلام برد.
تسوایگ در وصف شطرنج مینویسد که شطرنج چیزی است میان بازی و علم و هنر. بازی است، اما بیش از لعب و سرگرمی. علم است، اما نه در پی کشف حقیقتی بیرون از خود. هنر است، اما نه از آن نوع که اثری ماندگار در جهان بر جای گذارد. معماری است، اما بیسنگ و آجر و مصالح. ریاضی است، اما نه ریاضی اعداد... و بعد در وصف این حالت بینابینی میگوید: «همچون تابوت مَحُمه (محمد)، میان آسمان و زمین». نمیدانم در ترجمه فارسی آمده است یا نه.
امّا این تصویر غریب چیست؟ یکی دیگر از افسانههای رایج در ادبیات مسیحیِ قرون وسطی در باب پیامبر که در آستانه جنگهای صلیبی در قرن یازدهم و دوازدهم شکل گرفته است. مختصر آن که در متنی موسوم به Vita Mahumeti یا «زندگی محمد»، نوشتهٔ روحانیای آلمانی به نام امبریکوی ماینتس، در اواخر قرن یازدهم یا اوایل قرن دوازدهم، روایتی افسانهای از پیامبر اسلام ساخته و پرداخته شده، از همان جنس روایتهایی که بیش از آنکه دربارهٔ اسلام باشند، دربارهٔ خیال و ذهنیت اروپاییان آن روزگارند.
در پایان آن داستان، آرامگاه پیامبر وصف میشود که تابوتی زرین در آن، به مدد سنگهای مغناطیسی، در هوا معلق مانده است. مردمان میپندارند معجزهای الهی در کار است، حال آنکه نویسنده میخواهد نشان دهد همهچیز حاصل جادو و حیلهٔ «مهندسی» است. تقابل است بین عروج مسیح به آسمان و تابوت معلّق! به هر شکل این تصویر قرنها در حافظهٔ ادبی اروپا ماند و فارغ از سابقه آن، تبدیل به مَثَلی شد برای امر بینابین یا معلّق میان دو چیز، چنانکه هشتصد سال بعد، تسوایگ برای توضیح ماهیت شطرنج از آن استفاده کرده است و نظری به اصل آن ندارد.
این تصویر تعلیق به دلیل جذبه کهربایی گویا در آن عهد محبوبیتی داشته است و به مثال مولانا، کم و بیش در همان عهد، نظر حکیمی را نقل میکند که میگوید زمین، مانند آهنی آویخته میان چند مغناطیس، در محیط آسمان معلق مانده است:
گفت سایل چون بماند این خاکدان؟ در میانِ این محیط آسمان؟
همچو قندیلی معلّق در هوا / نه به اسفل میرود نه بر عُلا
چون ز مقناطیس قبّهٔ ریخته / درمیان ماند آهنی آویخته
و در مقابل نظر دیگری را میگوید که چرا این تعلیق از دفع چند سو نباشد (که پایدارتر هم هست)؟
آن دگر گفت آسمان با صفا / کی کشد در خود زمین تیره را؟
بلکه دفعش میکند از شش جهات / زان بماند اندر میان عاصفات
و اینجا فقط مقصود تاکید بر رواج این تصویر است در شرق و غرب در آن عهد.
بازگردم به تسوایگ و شطرنجباز او که در آن قهرمان داستان، شطرنج را بیصفحه و مهره، در ذهن خویش بازی میکند؛ چیزی شبیه آنچه در زبان قدیم «غایبانه باختن» میگفتند. خود تسوایگ هم، یک سال بعد از انتشار شطرنجباز، پس از آن همه بازی با سایهها و خاطرهها و ویرانیهای نیمه اول قرن بیستم، در میانه جنگ، به سال ۱۹۴۲، در شصتسالگی، به خواست خود صفحه را ترک کرد و ترجیح داد پیش از آن که مات شود، دست از بازی بکشد.
فغان که با همه کس غایبانه باخت فلک / که کس نبود که دستی از این دغا ببرد...
پ.ن.
در خصوص یکی دیگر از این افسانهها، رک یادداشت پیشین، «محمّد به معنی بت»، نزد مسیحیان قرن سیزدهم.
.
در باب نام محمه و محمّد در زبانهای فرنگی
.
در خصوص حرکت فرزین در شطرنج قدیم و خاطرات شطرنجی از عهد نوجوانی
.
همچنان از حرکات شطرنج قدیم و بازی منسوب به خلیفه معتصم
.
Telegram
K-A-Images
❤17👍6
موسیو بِتغاوْ...
کیانوری در خاطراتش داستانی دارد در خصوص یکی از رهبران حزب توده (رادمنش؟ اگر اشتباه نکنم) که برای تعلیمات حزبی به شوروی رفته بود و او را نزد خانوادهای روسی جای داده بودند. همان صبح روز اول، هنگام صبحانه، مادر خانواده میپرسد که شیر میل دارد؟ او هم، طبق تعارفات ایرانی، میگوید نه. تا چهار سال دیگر که در آن خانه بوده، نه دیگر از او پرسیدند و نه شیر سر میزش گذاشتند و او هر روز صبح در آرزوی یک لیوان شیر بوده است!
من، سرِ کار که باشم، بیشتر عادت دارم یا ترجیح میدهم که ناهار را، در رستوران شرکت، سالاد بخورم. منتهی سالادی که خودش غذای کاملی است با انتخابهای متعدد و متنوع از کاهو و کلم و ذرت و پنیر و هویج و کدوی پخته... و گاه کمی هم پروتئین. در کل میتوان سه یا چهار انتخاب داشت. در این میان لبوی پخته سرد را هم، که به فرانسه «بتغاو» میگویند، دوست دارم، یا داشتم...
فکر کنم پنج سال پیش بود! یک بار دیدم چیزهای عجیب غریبی گذاشتهاند که هیچ به دل من نمینشیند. پرسیدم «بتغاو ندارید؟» گفت بگذار بروم ببینم، آره داریم الان میارم... چه خوب! مقسی بوکو!
فردایش تا مرا دید گفت امروز هم بتغاو داریم! از این که یادش مانده بود تعجب کردم. ممنون، لطف دارید. روز بعد تا سر میز رسیدم، به همکارش گفت، این آقا خیلی بتغاو دوست دارد! باز همان و دیگر اصلا نپرسید و برایم ریخت.
از آن موقع کل پرسنل سالن ناهارخوری یکی یکی عوض شدهاند، امّا این سنّت همچنان باقیست. فکر کنم جزء آموزشهای کارمندان جدید شده است. از یک طرف جالب است، چون به هرحال از سر لطف است، از سوی دیگر اما چند سال است که یکی از انتخابهای اجزای سالاد پیشتر تعیین شده! همان ابتدا تا مرا میبینند، در صف سالاد، با لبخند و بدون پرسش و یک اشاره ظریف به من، اول از همه آن را میریزند و کنار میگذارند، که تا نوبت من میشود، تمام نشود... گاه پیش میآید که تا مرا میبینند غمگین میگویند، حیف، امروز بتغاو نداریم! میگویم عیب ندارد، خودتان را ناراحت نکنید! انصافا در این شرایط نخواستن یا عوض کردن آن خیلی سخت است، اصلا نوعی خیانت است! یک بار همکار جدیدی داشتند. من هم داشتم میگفتم ذرّت و هویج... که دیدم همکارش آمد و ظرف را از او گرفت و گفت من که به تو گفته بودم این آقا بتغاو دوست دارد! عجب گرفتاری شدیم، منتهی آدمی چه بگوید جز مقسی بوکو... و خلاصه همچنان این داستان ادامه دارد.
چندی پیش صبح زود رسیدم شرکت. هنوز در محوطه بیرون بودم که خانمی از کنارم رد شد و گفت بنژو موسیو بتغاو ! یکی از کارکنان رستوران. این هم حکایت ما، منتهی به وجهی دیگر. اگر بتغاو نخواهم باید کارم را عوض کنم، چاره دیگری ندارم...
.
کیانوری در خاطراتش داستانی دارد در خصوص یکی از رهبران حزب توده (رادمنش؟ اگر اشتباه نکنم) که برای تعلیمات حزبی به شوروی رفته بود و او را نزد خانوادهای روسی جای داده بودند. همان صبح روز اول، هنگام صبحانه، مادر خانواده میپرسد که شیر میل دارد؟ او هم، طبق تعارفات ایرانی، میگوید نه. تا چهار سال دیگر که در آن خانه بوده، نه دیگر از او پرسیدند و نه شیر سر میزش گذاشتند و او هر روز صبح در آرزوی یک لیوان شیر بوده است!
من، سرِ کار که باشم، بیشتر عادت دارم یا ترجیح میدهم که ناهار را، در رستوران شرکت، سالاد بخورم. منتهی سالادی که خودش غذای کاملی است با انتخابهای متعدد و متنوع از کاهو و کلم و ذرت و پنیر و هویج و کدوی پخته... و گاه کمی هم پروتئین. در کل میتوان سه یا چهار انتخاب داشت. در این میان لبوی پخته سرد را هم، که به فرانسه «بتغاو» میگویند، دوست دارم، یا داشتم...
فکر کنم پنج سال پیش بود! یک بار دیدم چیزهای عجیب غریبی گذاشتهاند که هیچ به دل من نمینشیند. پرسیدم «بتغاو ندارید؟» گفت بگذار بروم ببینم، آره داریم الان میارم... چه خوب! مقسی بوکو!
فردایش تا مرا دید گفت امروز هم بتغاو داریم! از این که یادش مانده بود تعجب کردم. ممنون، لطف دارید. روز بعد تا سر میز رسیدم، به همکارش گفت، این آقا خیلی بتغاو دوست دارد! باز همان و دیگر اصلا نپرسید و برایم ریخت.
از آن موقع کل پرسنل سالن ناهارخوری یکی یکی عوض شدهاند، امّا این سنّت همچنان باقیست. فکر کنم جزء آموزشهای کارمندان جدید شده است. از یک طرف جالب است، چون به هرحال از سر لطف است، از سوی دیگر اما چند سال است که یکی از انتخابهای اجزای سالاد پیشتر تعیین شده! همان ابتدا تا مرا میبینند، در صف سالاد، با لبخند و بدون پرسش و یک اشاره ظریف به من، اول از همه آن را میریزند و کنار میگذارند، که تا نوبت من میشود، تمام نشود... گاه پیش میآید که تا مرا میبینند غمگین میگویند، حیف، امروز بتغاو نداریم! میگویم عیب ندارد، خودتان را ناراحت نکنید! انصافا در این شرایط نخواستن یا عوض کردن آن خیلی سخت است، اصلا نوعی خیانت است! یک بار همکار جدیدی داشتند. من هم داشتم میگفتم ذرّت و هویج... که دیدم همکارش آمد و ظرف را از او گرفت و گفت من که به تو گفته بودم این آقا بتغاو دوست دارد! عجب گرفتاری شدیم، منتهی آدمی چه بگوید جز مقسی بوکو... و خلاصه همچنان این داستان ادامه دارد.
چندی پیش صبح زود رسیدم شرکت. هنوز در محوطه بیرون بودم که خانمی از کنارم رد شد و گفت بنژو موسیو بتغاو ! یکی از کارکنان رستوران. این هم حکایت ما، منتهی به وجهی دیگر. اگر بتغاو نخواهم باید کارم را عوض کنم، چاره دیگری ندارم...
.
Telegram
K-A-Images
❤30👍8
آتش در نیستان،
حکایت اوّلین ترجمه مثنوی به زبان فرانسه
«یادداشتی بر شاهنامه فردوسی همراه با ترجمه قطعاتی از این کتاب»، ۱۸۱۰ میلادی ، از «یعقوب د والنبورگ» مطابق ضبط روی جلد که عکسش را میبینید. در قاب تصویر او این بیت آمده است که:
«ارباب علم و معرفت بر این دانشمند نالانند / اصحاب کمال و فضیلت بر این هنرمند گریانند»... و چرا؟
وقتی تاریخ ترجمهٔ آثار کهن فارسی به زبانهای اروپایی و خصوصاً زبان فرانسه را پی میگیریم، تعجّب میکنیم که چرا ترجمهٔ مثنوی این همه به تاخیر افتاده است. از ترجمه گلستان دو ریه به سال ۱۶۳۴ میلادی آغاز کنیم و بعد ترجمههای پر تعداد بعدی همچون لیلی و مجنون جامی ۱۸۰۷، منطق الطّیر ۱۸۵۷، شاهنامه ۱۸۷۶، بوستان ۱۸۸۰، دیوان منوچهری ۱۸۸۶... کلمان هوار حتّی کلّ مناقب العارفین افلاکی را به سال ۱۹۱۸ ترجمه و منتشر کرده است و در این میان ترجمه کامل مثنوی کی بوده است؟ ۱۹۹۰ میلادی... ربع قرن پیش! امّا نه...
نیکلسون در مقدّمه چاپ اوّل تصحیح خود از مثنوی، لیدن ۱۹۲۵، از کتاب نایابی سخن گفته است که دوستش برای او آورده و از آنجا او دریافته که مثنوی مدّتها پیش به تمامی ترجمه شده ولی پیش از انتشار، دستخوش آتش شده و از آن نشانی نمانده است.
آن کتابی که نیکلسون ذکرش را میکند، همین کتاب «یادداشتی بر شاهنامه» از دِ والنبورگ است که چهار سالی پس از مرگ نویسنده به همّت یار و همکار قدیمی او، بیانشی منتشر شده است. بیانشی، در مقدّمه کتاب، با غم و اندوهی عمیق از فقدان این دوست سخن میگوید و شرح حالی از او میآورد که گزیده ترجمه آن را اینجا میآورم:
«والنبورگ، دیپلمات فرانسوی، کارش را به عنوان مترجم در استانبول آغاز کرد. در سفرهای مختلف نقش مهمّی در مذاکرات صلح با عثمانیان داشت. جدای دانش گسترده در زبانهای اروپایی، زبان یونانی جدید، ترکی، عربی و فارسی را هم میدانست امّا همچون همهٔ ادبدوستان، علاقه خاصّ او به زبان فارسی بود که نویسندگان بزرگی را در قرون پیشین پرورده بود.
سال ۱۷۹۲ که پس از ماموریتی در وین به استانبول بازگشت، شش سال به ترجمهٔ مثنوی مشغول بود تا آن را به پایان برد. مثنوی، کتابیست شاعرانه در خصوص برخی نکات مذهبی، اخلاقی، وجدانی، سیاسی و تاریخی. ترجمه را، پس از مقابلهٔ نسخ متفاوت، به عادت خویش، با وفاداری بسیار به متن اصلی تا آخرین بیت پیش برده بود بدون آن که بکارت معنی، قدرت بیان و تازگی و روشنی رنگهای متنوع آن از دست برود. این ترجمه همچنین همراه یادداشتهایی به زبان فرانسه در خصوص تصحیح متن و معنی آن بود امّا تمامی ترجمه و یادداشتها در آتشسوزی سال ۱۷۹۹ که نیمی از استانبول را به کام خود کشید از بین رفت. والنبورگ از این خسران، بیش از همهٔ آنچه از دست داده بود، حسرت خورد.»
بیانشی سپس میافزاید که این دیپلماتِ دانشمند، خسته و دلشکسته، به وین بازگشت و این بار ترجمهٔ شاهنامه را به دست گرفت امّا فرصت نیافت.
این هم حکایت اوّلین ترجمهٔ مثنوی از دیپلمات دانشمندی که در میانهٔ سالهای پر تب و تاب انقلاب فرانسه، دل به مثنوی داده بود. نیکلسون در اشاره به همین واقعه در مقدمه ترجمه خود مینویسد که بخت همیشه همراه شجاعان و بلندپروازان نیست و این که چطور اثر والنبورگ و نام او با هم گم شد و همانجا آرزو کرده که دست کم خودش خوشاقبالتر باشد. بیهوده نیست که بر سر هر سه جلد ترجمه خود، این بیت مشهور را آورده است که تِلكَ أثارُنا تَدُلّ عَلَيْنا، فانْظُروا بَعدَنا إلى الأثار..
آری جهد بیتوفیق خود کس را مباد ولی ما اینجا دست کم یادی کردیم از این دانشمند و عشق او به ادب فارسی و نی و نیستان مثنوی...
.
پ.ن.
کشور گلها، ترجمه کهن گلستان
ترجمه لیلی و مجنون جامی ۱۸۰۷
کازیمیرسکی و ترجمه دیوان منوچهری ۱۸۸۶
.
حکایت اوّلین ترجمه مثنوی به زبان فرانسه
«یادداشتی بر شاهنامه فردوسی همراه با ترجمه قطعاتی از این کتاب»، ۱۸۱۰ میلادی ، از «یعقوب د والنبورگ» مطابق ضبط روی جلد که عکسش را میبینید. در قاب تصویر او این بیت آمده است که:
«ارباب علم و معرفت بر این دانشمند نالانند / اصحاب کمال و فضیلت بر این هنرمند گریانند»... و چرا؟
وقتی تاریخ ترجمهٔ آثار کهن فارسی به زبانهای اروپایی و خصوصاً زبان فرانسه را پی میگیریم، تعجّب میکنیم که چرا ترجمهٔ مثنوی این همه به تاخیر افتاده است. از ترجمه گلستان دو ریه به سال ۱۶۳۴ میلادی آغاز کنیم و بعد ترجمههای پر تعداد بعدی همچون لیلی و مجنون جامی ۱۸۰۷، منطق الطّیر ۱۸۵۷، شاهنامه ۱۸۷۶، بوستان ۱۸۸۰، دیوان منوچهری ۱۸۸۶... کلمان هوار حتّی کلّ مناقب العارفین افلاکی را به سال ۱۹۱۸ ترجمه و منتشر کرده است و در این میان ترجمه کامل مثنوی کی بوده است؟ ۱۹۹۰ میلادی... ربع قرن پیش! امّا نه...
نیکلسون در مقدّمه چاپ اوّل تصحیح خود از مثنوی، لیدن ۱۹۲۵، از کتاب نایابی سخن گفته است که دوستش برای او آورده و از آنجا او دریافته که مثنوی مدّتها پیش به تمامی ترجمه شده ولی پیش از انتشار، دستخوش آتش شده و از آن نشانی نمانده است.
آن کتابی که نیکلسون ذکرش را میکند، همین کتاب «یادداشتی بر شاهنامه» از دِ والنبورگ است که چهار سالی پس از مرگ نویسنده به همّت یار و همکار قدیمی او، بیانشی منتشر شده است. بیانشی، در مقدّمه کتاب، با غم و اندوهی عمیق از فقدان این دوست سخن میگوید و شرح حالی از او میآورد که گزیده ترجمه آن را اینجا میآورم:
«والنبورگ، دیپلمات فرانسوی، کارش را به عنوان مترجم در استانبول آغاز کرد. در سفرهای مختلف نقش مهمّی در مذاکرات صلح با عثمانیان داشت. جدای دانش گسترده در زبانهای اروپایی، زبان یونانی جدید، ترکی، عربی و فارسی را هم میدانست امّا همچون همهٔ ادبدوستان، علاقه خاصّ او به زبان فارسی بود که نویسندگان بزرگی را در قرون پیشین پرورده بود.
سال ۱۷۹۲ که پس از ماموریتی در وین به استانبول بازگشت، شش سال به ترجمهٔ مثنوی مشغول بود تا آن را به پایان برد. مثنوی، کتابیست شاعرانه در خصوص برخی نکات مذهبی، اخلاقی، وجدانی، سیاسی و تاریخی. ترجمه را، پس از مقابلهٔ نسخ متفاوت، به عادت خویش، با وفاداری بسیار به متن اصلی تا آخرین بیت پیش برده بود بدون آن که بکارت معنی، قدرت بیان و تازگی و روشنی رنگهای متنوع آن از دست برود. این ترجمه همچنین همراه یادداشتهایی به زبان فرانسه در خصوص تصحیح متن و معنی آن بود امّا تمامی ترجمه و یادداشتها در آتشسوزی سال ۱۷۹۹ که نیمی از استانبول را به کام خود کشید از بین رفت. والنبورگ از این خسران، بیش از همهٔ آنچه از دست داده بود، حسرت خورد.»
بیانشی سپس میافزاید که این دیپلماتِ دانشمند، خسته و دلشکسته، به وین بازگشت و این بار ترجمهٔ شاهنامه را به دست گرفت امّا فرصت نیافت.
این هم حکایت اوّلین ترجمهٔ مثنوی از دیپلمات دانشمندی که در میانهٔ سالهای پر تب و تاب انقلاب فرانسه، دل به مثنوی داده بود. نیکلسون در اشاره به همین واقعه در مقدمه ترجمه خود مینویسد که بخت همیشه همراه شجاعان و بلندپروازان نیست و این که چطور اثر والنبورگ و نام او با هم گم شد و همانجا آرزو کرده که دست کم خودش خوشاقبالتر باشد. بیهوده نیست که بر سر هر سه جلد ترجمه خود، این بیت مشهور را آورده است که تِلكَ أثارُنا تَدُلّ عَلَيْنا، فانْظُروا بَعدَنا إلى الأثار..
آری جهد بیتوفیق خود کس را مباد ولی ما اینجا دست کم یادی کردیم از این دانشمند و عشق او به ادب فارسی و نی و نیستان مثنوی...
.
پ.ن.
کشور گلها، ترجمه کهن گلستان
ترجمه لیلی و مجنون جامی ۱۸۰۷
کازیمیرسکی و ترجمه دیوان منوچهری ۱۸۸۶
.
Telegram
K-A-Images
❤23
چون نشود ز تیر تو، آن که بدو کمان دهی؟
به چشم میآید پس بگوییم که به نظرم توضیح دکتر شفیعی کدکنی عزیز در باب «تیر» در این بیت غزلیات مولانا، در گزینش و تفسیری که آوردهاند، دقیق نیست یا دست کم محلّ تامّل است.
آوردهاند که «تیر در این ابیات به معنی قسمت و بهره و سهم است» منتهی میبینیم که هر دو نمونهای که آوردهاند، جدای این که از مولانا نیست، شاهد «از تیرِ کسی» بودن نیست بلکه همان «تیر بودن» است. در توضیحشان هم آن «از» غایب است. البته که یکی از معانی «تیر» نصیب و بهره است منتهی به گمانم نه در این ترکیب و اصطلاح که در ابیات مولانا مکرّر است.
«از تیرِ کسی بودن» یعنی از جنس و نوع کسی بودن، از «تیره» او بودن.
امّا شواهد دیگر، جدای بیتی که آمد:
شدهام سپندِ حُسنت، وطنم میان آتش / چو ز تیرِ توست بنده، بکشد کمانِ آتش
و
ز تیرِ او بود آن دل که برپرید از آن سو / وگر نه کیست ز مردان که او کشید کمانش؟
و
چو شکرگیر تو گشتم، چو من از تیرِ تو گشتم / چه شد ار بهر شکارت، شکند تیر و کمانم؟
و
اگر به قد چو کمانم ولی ز تیر توام / چو زعفران شدم اما به لالهزار توام
و
من چو از تیر توام بال و پرم ده بپران / خوش پَرَد تیر زمانی که کمان برخیزد
و نزدیک به آن:
من چو از تیر توام بال و پری بخش مرا / خوش پرد تیر، زمانی که کمان برخیزد..
و شاید شاهد و مثال بهتر در مقالات شمس است که:
«آن عارف از تیرِ ما نیست، او را نظیر سخن و حال ما چون آری؟»
...
پ.ن.
میبینیم که در برخی از این ابیات، مولانا دو تیر را به دو معنی مختلف آورده و این البته از صنعتهای مورد علاقه اوست. در این خصوص رک:
مومنان را ز انبیا «آزادی» است
و
وقتِ نثار...
.
به چشم میآید پس بگوییم که به نظرم توضیح دکتر شفیعی کدکنی عزیز در باب «تیر» در این بیت غزلیات مولانا، در گزینش و تفسیری که آوردهاند، دقیق نیست یا دست کم محلّ تامّل است.
آوردهاند که «تیر در این ابیات به معنی قسمت و بهره و سهم است» منتهی میبینیم که هر دو نمونهای که آوردهاند، جدای این که از مولانا نیست، شاهد «از تیرِ کسی» بودن نیست بلکه همان «تیر بودن» است. در توضیحشان هم آن «از» غایب است. البته که یکی از معانی «تیر» نصیب و بهره است منتهی به گمانم نه در این ترکیب و اصطلاح که در ابیات مولانا مکرّر است.
«از تیرِ کسی بودن» یعنی از جنس و نوع کسی بودن، از «تیره» او بودن.
امّا شواهد دیگر، جدای بیتی که آمد:
شدهام سپندِ حُسنت، وطنم میان آتش / چو ز تیرِ توست بنده، بکشد کمانِ آتش
و
ز تیرِ او بود آن دل که برپرید از آن سو / وگر نه کیست ز مردان که او کشید کمانش؟
و
چو شکرگیر تو گشتم، چو من از تیرِ تو گشتم / چه شد ار بهر شکارت، شکند تیر و کمانم؟
و
اگر به قد چو کمانم ولی ز تیر توام / چو زعفران شدم اما به لالهزار توام
و
من چو از تیر توام بال و پرم ده بپران / خوش پَرَد تیر زمانی که کمان برخیزد
و نزدیک به آن:
من چو از تیر توام بال و پری بخش مرا / خوش پرد تیر، زمانی که کمان برخیزد..
و شاید شاهد و مثال بهتر در مقالات شمس است که:
«آن عارف از تیرِ ما نیست، او را نظیر سخن و حال ما چون آری؟»
...
پ.ن.
میبینیم که در برخی از این ابیات، مولانا دو تیر را به دو معنی مختلف آورده و این البته از صنعتهای مورد علاقه اوست. در این خصوص رک:
مومنان را ز انبیا «آزادی» است
و
وقتِ نثار...
.
Telegram
K-A-Images
👍8❤7
ادیسه و تداعیها...
ادیسه کریستوفر نولان را دیدم، بازخوانی و بازسازی حماسه مشهور بازگشت «اودیسه»، یا «اولیس» به قول لاتینزبانها، پس از جنگ تروا.
فیلم خوبی بود و من فقط اشارهای بکنم به این که برخی اجزای داستان یا روایت یادآور مضامین مشترکی است در ادبیات ما و بر یکی توقّف کنم...
این که خود سفر و امتحانهای راه یادآور هفتخان رستم یا اسفندیار است که یکی هم برگرفته از دیگری است گرچه بحث بزرگتر آن است که حکایات اسفندیار، از جمله رویینتنی او، متاثر از افسانههای یونانی بعد از حمله اسکندر و عهد سلوکی و اشکانی هستند یا نه و آنچه مهرداد بهار در این خصوص آورده.
چالش زهِ کمانِ کشیدن در عموم ادبیات حماسی کهن منعکس است امّا در ادب تغزّلی هم وارد شده، چنان که خاقانی گوید «من که باشم تا کمانِ او کشد بازوی من»؟ و بعد در ادب عرفانی، از جمله مثنوی: این قدمِ حق را بود، کو را کشد / غیرِ حق، خود کی کمان او کشد...
آن غول عظیم (پسر خدای دریا) در ادب حماسی ما یادآور کندرَوْ یا گندرب است که توصیف کوتاهش در میانهٔ مناظرهٔ رستم و اسفندیار آمده، یا عوج بن عنق در فرهنگ سامی که پیشتر از آن گفتهام.
آن مردم بسیار تنومند هم یادآور قوم عاد است که به بلندقامتی شهره بودهاند: «آن دُهُل را مانی ای زفتِ چو عاد...»
تبدیل آدمیان بر صورت خوکان، و سخن جادوگر که این بازگشت به اصل آنهاست، یادآور بحثی نزدیک است که:
صورتی کآن بر وجودت غالب است / هم بر آن صورت حشرت واجب است
در وجود ما هزاران گرگ و خوک / صالح و ناصالح و خوب و خَشوک...
حکایت کُشتن گاوها در جزیره و انتقام الهه خورشید پس از آن، یادآور حکایت مثنوی است در کشتن بچهفیلان و کباب کردن آنها و انتقام مادر جز از یکی که:
از کبابش مانع آمد آن سخن / بخت نو بخشد تو را عقلِ کهن
آن توصیه که با دریا نجنگ تا تو را بر سر نهد هم:
آبِ دریا مرده را بر سر نهد / ور بود زنده ز دریا کی رهد؟
امّا شاید مهمتر از همه، اشاره مکرّر به «قانون زئوس» است که هیچ مهمانی را حتی در ظاهر مسکین و فقیر و گدا نباید راند چرا که «شاید او الههای باشد در لباس مبدّل».
نمونهای نزدیک به این معنا را در انجیل متّی مییابیم؛ آنجا که مسیح در روز داوری میگوید: «گرسنه بودم و به من خوراک ندادید، تشنه بودم و به من آب ندادید، غریب بودم و مرا نپذیرفتید، بیمار بودم و به دیدنم نیامدید...» و چون میپرسند «چه وقت تو را چنین دیدیم؟» پاسخ میدهد: «آنچه برای این ناتوانان نکردید، برای من نکردید.»
و بعد این حکایت در حدیث منعکس شده و از آنجا در ادب عرفانی، چنان که در کلام مولانا:
«وحی کردن حق تعالی به موسی که چرا به عیادت من نیامدی...
آن که گفت اِنّی مَرِضتُ لم تَعُد / من شدم رنجور، او تنها نشد
گفت آری بندهٔ خاصِ گُزین / گشت رنجور او منم نیکو ببین...
قصد هر درویش میکن از گزاف / چون نشان یابی به جِد میکن طواف»
چرا که شاید در هر گلیمی کلیمی باشد... گرچه آن سخن منسوب به پیر خرقان، فارغ از هر خوف و رجا، در مقام دیگر است که «هر که در این سرا آمد، نانش دهید و از نام و ایمانش مپرسید...»
.
پ.ن.
فیلمها و تداعیها:
از فارست گامپ و مثنوی
.
باز به بط گفت که صحرا خوش است...
.
ادیسه کریستوفر نولان را دیدم، بازخوانی و بازسازی حماسه مشهور بازگشت «اودیسه»، یا «اولیس» به قول لاتینزبانها، پس از جنگ تروا.
فیلم خوبی بود و من فقط اشارهای بکنم به این که برخی اجزای داستان یا روایت یادآور مضامین مشترکی است در ادبیات ما و بر یکی توقّف کنم...
این که خود سفر و امتحانهای راه یادآور هفتخان رستم یا اسفندیار است که یکی هم برگرفته از دیگری است گرچه بحث بزرگتر آن است که حکایات اسفندیار، از جمله رویینتنی او، متاثر از افسانههای یونانی بعد از حمله اسکندر و عهد سلوکی و اشکانی هستند یا نه و آنچه مهرداد بهار در این خصوص آورده.
چالش زهِ کمانِ کشیدن در عموم ادبیات حماسی کهن منعکس است امّا در ادب تغزّلی هم وارد شده، چنان که خاقانی گوید «من که باشم تا کمانِ او کشد بازوی من»؟ و بعد در ادب عرفانی، از جمله مثنوی: این قدمِ حق را بود، کو را کشد / غیرِ حق، خود کی کمان او کشد...
آن غول عظیم (پسر خدای دریا) در ادب حماسی ما یادآور کندرَوْ یا گندرب است که توصیف کوتاهش در میانهٔ مناظرهٔ رستم و اسفندیار آمده، یا عوج بن عنق در فرهنگ سامی که پیشتر از آن گفتهام.
آن مردم بسیار تنومند هم یادآور قوم عاد است که به بلندقامتی شهره بودهاند: «آن دُهُل را مانی ای زفتِ چو عاد...»
تبدیل آدمیان بر صورت خوکان، و سخن جادوگر که این بازگشت به اصل آنهاست، یادآور بحثی نزدیک است که:
صورتی کآن بر وجودت غالب است / هم بر آن صورت حشرت واجب است
در وجود ما هزاران گرگ و خوک / صالح و ناصالح و خوب و خَشوک...
حکایت کُشتن گاوها در جزیره و انتقام الهه خورشید پس از آن، یادآور حکایت مثنوی است در کشتن بچهفیلان و کباب کردن آنها و انتقام مادر جز از یکی که:
از کبابش مانع آمد آن سخن / بخت نو بخشد تو را عقلِ کهن
آن توصیه که با دریا نجنگ تا تو را بر سر نهد هم:
آبِ دریا مرده را بر سر نهد / ور بود زنده ز دریا کی رهد؟
امّا شاید مهمتر از همه، اشاره مکرّر به «قانون زئوس» است که هیچ مهمانی را حتی در ظاهر مسکین و فقیر و گدا نباید راند چرا که «شاید او الههای باشد در لباس مبدّل».
نمونهای نزدیک به این معنا را در انجیل متّی مییابیم؛ آنجا که مسیح در روز داوری میگوید: «گرسنه بودم و به من خوراک ندادید، تشنه بودم و به من آب ندادید، غریب بودم و مرا نپذیرفتید، بیمار بودم و به دیدنم نیامدید...» و چون میپرسند «چه وقت تو را چنین دیدیم؟» پاسخ میدهد: «آنچه برای این ناتوانان نکردید، برای من نکردید.»
و بعد این حکایت در حدیث منعکس شده و از آنجا در ادب عرفانی، چنان که در کلام مولانا:
«وحی کردن حق تعالی به موسی که چرا به عیادت من نیامدی...
آن که گفت اِنّی مَرِضتُ لم تَعُد / من شدم رنجور، او تنها نشد
گفت آری بندهٔ خاصِ گُزین / گشت رنجور او منم نیکو ببین...
قصد هر درویش میکن از گزاف / چون نشان یابی به جِد میکن طواف»
چرا که شاید در هر گلیمی کلیمی باشد... گرچه آن سخن منسوب به پیر خرقان، فارغ از هر خوف و رجا، در مقام دیگر است که «هر که در این سرا آمد، نانش دهید و از نام و ایمانش مپرسید...»
.
پ.ن.
فیلمها و تداعیها:
از فارست گامپ و مثنوی
.
باز به بط گفت که صحرا خوش است...
.
Telegram
K-A-Images
❤14👍3
سیزده سال پیش بود، نه یکصد و سی سال پیش، که دولت فرانسه رسماً اعلام کرد دستور اداریِ مربوط به ممنوعیت پوشیدن شلوار برای زنان دیگر هیچ اثر حقوقی ندارد! دستوری که بیش از دویست سال پیش صادر شده بود، یک قرن بعد در دو نوبت با استثناهایی برای دوچرخهسواری و اسبسواری تعدیل شد و سپس دههها در اسناد باقی ماند، بیآنکه در عمل موضوعیتی داشته باشد، تا آن که در سال ۲۰۱۳ به «صورت ضمنی لغو» شد.
دیدهاید، کم نیستند کسانی که دستاوردهای جنبش زن زندگی آزادی را، حتی در حدّ کاهش محدودیتها و هزینههای تحمیل حجاب اجباری، به این دلیل که قانون هنوز سر جای خود هست، نادیده میگیرند. واضح است که مقصود من مقایسه دو موقعیت کاملاً متفاوت نیست، آن است که عموما تغییرات اجتماعی جلوتر از قانون پیش میروند. آنچه در عمل کار میکند، این است که خواستهها عمومی شوند، به اراده اجتماعی بدل شوند و قوّتی گیرند و حرکتی بیافرینند که بتواند در صحنه اجتماع، و نه بر صفحه دستور یا تقاضا، کار را پیش ببرد تا بعد که قوانین جامانده یا عوض شوند یا متروک و بیاثر بمانند. خیلی از موانع اجتماعی، با رفتن و جا گذاشتن حل میشود، با واقعیتهای تازه، نه با بحث و جدل بر سر متون و قانع کردن و گره باز کردن آن هم در خصوص حقوق اولیه آدمیان. گفت از درد این فراغت نیستم، که در این فکر و تفکّر بیستم...
در اهمّیت و ضرورت اجتهادات فکری و نظری تردیدی نیست امّا در نهایت این همه برد و توان محدودی دارند و به مثال نمیتوانند کل گفتمان سنّتی یا میدان فکری گره خورده با قدرت و مناسبات و ملاحظات چند بعدی آن را تغییر دهند. آن تغییر بیشتر به دلایل و انگیزهها و طلبها و ضرورتهای بیرونی رخ میدهد که از روی همه اینها میپرد و قاعده دیگری بنا میکند...
.
دیدهاید، کم نیستند کسانی که دستاوردهای جنبش زن زندگی آزادی را، حتی در حدّ کاهش محدودیتها و هزینههای تحمیل حجاب اجباری، به این دلیل که قانون هنوز سر جای خود هست، نادیده میگیرند. واضح است که مقصود من مقایسه دو موقعیت کاملاً متفاوت نیست، آن است که عموما تغییرات اجتماعی جلوتر از قانون پیش میروند. آنچه در عمل کار میکند، این است که خواستهها عمومی شوند، به اراده اجتماعی بدل شوند و قوّتی گیرند و حرکتی بیافرینند که بتواند در صحنه اجتماع، و نه بر صفحه دستور یا تقاضا، کار را پیش ببرد تا بعد که قوانین جامانده یا عوض شوند یا متروک و بیاثر بمانند. خیلی از موانع اجتماعی، با رفتن و جا گذاشتن حل میشود، با واقعیتهای تازه، نه با بحث و جدل بر سر متون و قانع کردن و گره باز کردن آن هم در خصوص حقوق اولیه آدمیان. گفت از درد این فراغت نیستم، که در این فکر و تفکّر بیستم...
در اهمّیت و ضرورت اجتهادات فکری و نظری تردیدی نیست امّا در نهایت این همه برد و توان محدودی دارند و به مثال نمیتوانند کل گفتمان سنّتی یا میدان فکری گره خورده با قدرت و مناسبات و ملاحظات چند بعدی آن را تغییر دهند. آن تغییر بیشتر به دلایل و انگیزهها و طلبها و ضرورتهای بیرونی رخ میدهد که از روی همه اینها میپرد و قاعده دیگری بنا میکند...
.
Telegram
K-A-Images
❤10👍7
از سنگنوشته قتل عثمان...
در ادامه سخن از کهنترین سنگنوشتهها (رک پ.ن.) به یکی دیگر از این قدیمیترینها بپردازیم که حدود سیزده چهار سال پیش در ناحیه تیماء دیده شد. حاصل کار چندین گروه بین المللی که در عربستان فعال هستند و این نوع شواهد را میجویند، غیر از ناحیه مکه و مدینه که هنوز این نوع ماموریتها ممنوع است.
من قیس کاتب، ابوکثیر (هستم). خداوند نفرین کند آن که عثمان را کُشت و آن کس که او را بدان برانگیخت، کشتنی بیرحمانه...
این گرافیتی هم جالب است و متفاوت. اوّل از همه این که بر خلاف آن نوشته زهیر در خصوص عمر (زمن توفی عمر) به روشنی از قتل میگوید. دیگر این که موضع سیاسی دارد: «خداوند لعنت کند آن قاتل را و هم آن که او را بدان برانگیخت»، و به ظاهر در آن عهد نظر داشته است به گروهی که در مظان اتّهام تحریک آن «فتنه» بودهاند. باز همچون نوشته زهیر خالی از هر نوع لقب «امیر المومنین» یا نظایر آن است.
نوشته تاریخ ندارد منتهی به قاعده باید خیلی نزدیک باشد به زمان قتل عثمان (ذی الحجه ۳۵ هجری)، یعنی حدود سال ۳۶ هجری، و بنابراین همزمان با آغاز خلافت علی بن ابیطالب و جنگ جمل. مطالعه شکل حروف هم دوره دیگری را نشان نمیدهد.
آن کلمهٔ آخر محلّ بحث بوده است و به چند صورت هم خوانده شده است منتهی «قتلهُ تقتیلا» به معنی کشته شدن سخت است نظیر آن چه در قرآن آمده است در خصوص منافقان «مَلْعُونِينَ أَيْنَما ثُقِفُوا أُخِذُوا وَ قُتِّلُوا تَقْتِيلاً» (اینان ملعوناند و هر جا که یافته شوند، باید بیمحابا به اسارت و قتل درآیند. ترجمه خرّمشاهی).
عبارت به ظاهر تاکید دارد بر نوع کشته شدن عثمان که بیرحمانه و بدون شفقت بوده است و نشان از تاثیر عمومی این خبر در جامعه و شاید بازتاب آن حکایات در خصوص شیوه کشته شدنش چنان که بعدها از قول سعدی میخوانیم: «جمال سیرت عثمان که برنکرد / در پیش روی دشمن قاتل سر از حیا».
سنگنوشته، پیش از دیگر منابع مکتوب، خبر از اختلافهای درونی مهمّی میدهد که از نیمه عهد خلافت عثمان آغاز شد، با کشته شدن او اوج گرفت و شکافی درانداخت که تمام دوره خلافت امام علی را درگیر کرد و در نهایت، بر خلاف خواست بانیان آن، به استقرار سلسله اموی انجامید که آن هم، در سالهای بعد در عهد عبدالملک، ساختار و هویّت ابتدایی خلافت و حکومت اسلامی را شکل داد:
أنا قيس الكتب (الکاتب) ابوكثير (ابوکبیر ؟) لعن االله من قتل عثمن ابن عفن و من احثّ قتلهُ تقتلا (تقتیلا ؟).
.
پ.ن. یادداشتهای دیگر از کهنترینها:
گرافیتیها:
کتیبه زهیر در مرگ عمر، و اهمّیت گرافیتیها به عنوان منابع نویافته
کتیبه کربلا
از غیبت نام محمّد در سنگنوشتههای آغازین
پاپیروسها:
پاپیروس اهناس
سنة قضاء المومنین
منابع متنی کهن:
نیایش سوفرون
صحیفه مدینه
از نام محمّد و غزه
.
در ادامه سخن از کهنترین سنگنوشتهها (رک پ.ن.) به یکی دیگر از این قدیمیترینها بپردازیم که حدود سیزده چهار سال پیش در ناحیه تیماء دیده شد. حاصل کار چندین گروه بین المللی که در عربستان فعال هستند و این نوع شواهد را میجویند، غیر از ناحیه مکه و مدینه که هنوز این نوع ماموریتها ممنوع است.
من قیس کاتب، ابوکثیر (هستم). خداوند نفرین کند آن که عثمان را کُشت و آن کس که او را بدان برانگیخت، کشتنی بیرحمانه...
این گرافیتی هم جالب است و متفاوت. اوّل از همه این که بر خلاف آن نوشته زهیر در خصوص عمر (زمن توفی عمر) به روشنی از قتل میگوید. دیگر این که موضع سیاسی دارد: «خداوند لعنت کند آن قاتل را و هم آن که او را بدان برانگیخت»، و به ظاهر در آن عهد نظر داشته است به گروهی که در مظان اتّهام تحریک آن «فتنه» بودهاند. باز همچون نوشته زهیر خالی از هر نوع لقب «امیر المومنین» یا نظایر آن است.
نوشته تاریخ ندارد منتهی به قاعده باید خیلی نزدیک باشد به زمان قتل عثمان (ذی الحجه ۳۵ هجری)، یعنی حدود سال ۳۶ هجری، و بنابراین همزمان با آغاز خلافت علی بن ابیطالب و جنگ جمل. مطالعه شکل حروف هم دوره دیگری را نشان نمیدهد.
آن کلمهٔ آخر محلّ بحث بوده است و به چند صورت هم خوانده شده است منتهی «قتلهُ تقتیلا» به معنی کشته شدن سخت است نظیر آن چه در قرآن آمده است در خصوص منافقان «مَلْعُونِينَ أَيْنَما ثُقِفُوا أُخِذُوا وَ قُتِّلُوا تَقْتِيلاً» (اینان ملعوناند و هر جا که یافته شوند، باید بیمحابا به اسارت و قتل درآیند. ترجمه خرّمشاهی).
عبارت به ظاهر تاکید دارد بر نوع کشته شدن عثمان که بیرحمانه و بدون شفقت بوده است و نشان از تاثیر عمومی این خبر در جامعه و شاید بازتاب آن حکایات در خصوص شیوه کشته شدنش چنان که بعدها از قول سعدی میخوانیم: «جمال سیرت عثمان که برنکرد / در پیش روی دشمن قاتل سر از حیا».
سنگنوشته، پیش از دیگر منابع مکتوب، خبر از اختلافهای درونی مهمّی میدهد که از نیمه عهد خلافت عثمان آغاز شد، با کشته شدن او اوج گرفت و شکافی درانداخت که تمام دوره خلافت امام علی را درگیر کرد و در نهایت، بر خلاف خواست بانیان آن، به استقرار سلسله اموی انجامید که آن هم، در سالهای بعد در عهد عبدالملک، ساختار و هویّت ابتدایی خلافت و حکومت اسلامی را شکل داد:
أنا قيس الكتب (الکاتب) ابوكثير (ابوکبیر ؟) لعن االله من قتل عثمن ابن عفن و من احثّ قتلهُ تقتلا (تقتیلا ؟).
.
پ.ن. یادداشتهای دیگر از کهنترینها:
گرافیتیها:
کتیبه زهیر در مرگ عمر، و اهمّیت گرافیتیها به عنوان منابع نویافته
کتیبه کربلا
از غیبت نام محمّد در سنگنوشتههای آغازین
پاپیروسها:
پاپیروس اهناس
سنة قضاء المومنین
منابع متنی کهن:
نیایش سوفرون
صحیفه مدینه
از نام محمّد و غزه
.
Telegram
K-A-Images
❤13👍4
در ستایشِ شنیدن
در حکایت مروزی و رازی و کلام بیهقی، یاد نظامی کردیم و آن داستان گنبد سیاه و سخن عاشق حریص که:
کردمش لابههای پنهانی / من عراقی و او خراسانی
اینک از آنجا به بهانهای دیگر به روم بازگردیم.
در آن حکایت، که عاشق به آن بانو درمیآویزد تا با او درآمیزد، خواهش زن که او را به صبر و شکیب میخواند، بیشتر هیزم بر آتش طلب عاشق مینهد که «ای دلبند، خوابِ خرگوش دادنم تا چند؟» و اصرار بیشتر تا جایی که آن بانو «خورد سوگند کاین خزینه تو راست، امشب امید و کام دل فرداست»، فقط یک شب صبر کند و فردا به مراد خود برسد که «صبر کردن شبی محالی نیست، آخر امشب شبیست، سالی نیست» امّا سودی ندارد.. اینجاست که نظامی از قول آن عاشق، سخن آشنایی میآورد:
چون فریب زبان او دیدم / گوش کردم ولیک نشنیدم...
فاصلهایست بین گوش کردن و شنیدن!
از همین جا به مثنوی بازگردیم، در پایان داستان صدرِ جهان بخارا، هنگامی که عاشق به محبوب خود میرسد، اولین کلامی که در وصف او میآورد، چیست؟ به قول شمس، اهلیّت او در شنیدن و نیوشیدن. به واقع مولانا نه خود میگوید، نه اشارتی و قرینهای در کلام میآورد امّا «مرغ و ماهی داند آن ابهام را، کو ستاید مجمل آن خوشنام را»، یعنی حسام الدّین و آن صفتِ کمیاب خاصّ خوش او را:
صد هزاران بار ای صدرِ فرید / ز آرزوی گوشِ تو هوشم پرید
آن سمیعی تو و آن اِصغای تو / و آن تبسّمهای جانافزای تو
آن نیوشیدن کم و بیش مرا / عشوهٔ جان بَداندیش مرا..
حسام الدین گوش بر روزن جان کسی نهاده که گرچه خود «کورهست، با آتش خوش است» اما این شنیدن و اصغا، راهی میگشاید تا شاید اندکی آرام گیرد:
خانهٔ پُردود دارد پُرفنی / مر ورا بُگشا ز اصِغا روزنی
گوش تو او را چو راهِ دَم شود / دودِ تلخ از خانهٔ او کَم شود...
حسام الدّین نزد مولانا چنان نشسته است که او نزد شمس:
«مولانا، این ساعت در ربع مسکون مثل او نباشد... اگر من از سر خُرد شوم و صد سال بکوشم ده یکِ علم او حاصل نتوانم کردن. آن را نادانسته انگاشته است، و چنان میپندارد خود را پیش من، وقت استماع، که بچهٔ دو ساله پیش پدر...» (مقالات)
وقتِ استماع، چون کودکی که سخن را هر بار از ابتدا میخواهد:
گویم سخن را بازگو، مردی کرم ز آغاز گو / هین بیملولی شرح کُن، من سخت کُند و کودنم!
و پاسخ میشنود که:
این گوشِ گران بهتر ز هوشِ دیگران / صد فضل دارد این بر آن، کآن جا هوا، این جا منم..
.
در حکایت مروزی و رازی و کلام بیهقی، یاد نظامی کردیم و آن داستان گنبد سیاه و سخن عاشق حریص که:
کردمش لابههای پنهانی / من عراقی و او خراسانی
اینک از آنجا به بهانهای دیگر به روم بازگردیم.
در آن حکایت، که عاشق به آن بانو درمیآویزد تا با او درآمیزد، خواهش زن که او را به صبر و شکیب میخواند، بیشتر هیزم بر آتش طلب عاشق مینهد که «ای دلبند، خوابِ خرگوش دادنم تا چند؟» و اصرار بیشتر تا جایی که آن بانو «خورد سوگند کاین خزینه تو راست، امشب امید و کام دل فرداست»، فقط یک شب صبر کند و فردا به مراد خود برسد که «صبر کردن شبی محالی نیست، آخر امشب شبیست، سالی نیست» امّا سودی ندارد.. اینجاست که نظامی از قول آن عاشق، سخن آشنایی میآورد:
چون فریب زبان او دیدم / گوش کردم ولیک نشنیدم...
فاصلهایست بین گوش کردن و شنیدن!
از همین جا به مثنوی بازگردیم، در پایان داستان صدرِ جهان بخارا، هنگامی که عاشق به محبوب خود میرسد، اولین کلامی که در وصف او میآورد، چیست؟ به قول شمس، اهلیّت او در شنیدن و نیوشیدن. به واقع مولانا نه خود میگوید، نه اشارتی و قرینهای در کلام میآورد امّا «مرغ و ماهی داند آن ابهام را، کو ستاید مجمل آن خوشنام را»، یعنی حسام الدّین و آن صفتِ کمیاب خاصّ خوش او را:
صد هزاران بار ای صدرِ فرید / ز آرزوی گوشِ تو هوشم پرید
آن سمیعی تو و آن اِصغای تو / و آن تبسّمهای جانافزای تو
آن نیوشیدن کم و بیش مرا / عشوهٔ جان بَداندیش مرا..
حسام الدین گوش بر روزن جان کسی نهاده که گرچه خود «کورهست، با آتش خوش است» اما این شنیدن و اصغا، راهی میگشاید تا شاید اندکی آرام گیرد:
خانهٔ پُردود دارد پُرفنی / مر ورا بُگشا ز اصِغا روزنی
گوش تو او را چو راهِ دَم شود / دودِ تلخ از خانهٔ او کَم شود...
حسام الدّین نزد مولانا چنان نشسته است که او نزد شمس:
«مولانا، این ساعت در ربع مسکون مثل او نباشد... اگر من از سر خُرد شوم و صد سال بکوشم ده یکِ علم او حاصل نتوانم کردن. آن را نادانسته انگاشته است، و چنان میپندارد خود را پیش من، وقت استماع، که بچهٔ دو ساله پیش پدر...» (مقالات)
وقتِ استماع، چون کودکی که سخن را هر بار از ابتدا میخواهد:
گویم سخن را بازگو، مردی کرم ز آغاز گو / هین بیملولی شرح کُن، من سخت کُند و کودنم!
و پاسخ میشنود که:
این گوشِ گران بهتر ز هوشِ دیگران / صد فضل دارد این بر آن، کآن جا هوا، این جا منم..
.
Telegram
کاریز
رازیا با مَرْغْزی میساز خوش...
رازی و مروزی، در کلام مولانا، مثال عدم توافق و ناهمراهی هستند. دو تن یا دو قوم، که اگر در جایی هممنزل شوند از سر ناچاری است. همچون مسافران مانده در کاروانسرایی که راهشان از برف و سرما بسته شده است:
مرغْزی و رازی افتند از…
رازی و مروزی، در کلام مولانا، مثال عدم توافق و ناهمراهی هستند. دو تن یا دو قوم، که اگر در جایی هممنزل شوند از سر ناچاری است. همچون مسافران مانده در کاروانسرایی که راهشان از برف و سرما بسته شده است:
مرغْزی و رازی افتند از…
❤11👍4🤔1
هذه التوراة... از قمران تا قرآن.
طومارها و مدارک یافته شده در قمران بیشتر در باب یهودیت آغازین است. گاه برخی آثار به درک بهتر شکلگیری مفاهیم اولیه مسیحیت هم کمک میکند. امّا در باب قرآن چطور؟ تا پرسشهای ما چه باشد.
به نظرم از میان مدارک یافته شده در قمران، شاید از همه جالبتر، طومار معبد است که بلندترین آنها هم هست، منتهی بخشهایی بیرونی و فوقانی آن تا حدّی از بین رفته امّا هر چه به میانه میرسد، بهتر حفظ شده است. طول آن اندکی بلندتر از طومار بلند اشعیا است.
آن را طومار معبد میخوانند چون با جزییات از معبد بزرگی سخن میگوید. توصیف خیمه ساکن بزرگی در زمینی به مساحت هزار و ششصد ذرع در هزار و ششصد ذرع. پس این معبد دیگر آن خیمه مقدس اوّلیه متحرّک وصف شده در کتاب خروج (پیش از ساخت معبد ثابت توسط سلیمان) نیست. بعد صفات و وظایف پادشاه را ذکر میکند که خاصّ است و به مثال میگوید که پادشاه حقّ ندارد بیش از یک زن بگیرد (مقایسه کنید با حرمسرای سلیمان)، و حتی حقّ طلاق دادن او را هم ندارد (و این بار نزدیک میشود به آموزههای مسیح).
چنان که میبینیم، متنی بوده است مثل کتاب تثنیه حاوی قوانین و دستورات، منتهی آن نکته که خصوصا به گمانم از منظر بحثهای قرآنپژوهی هم قابل توجّه است - همچنان بسته به نوع پرسشها و رهیافتها در باب ساختار و بافتار قرآن - آن است که در این طومار خداوند به اوّل شخص حرف میزند. مثل دیگر کتب عهد عتیق نیست که به صورت روایی بگوید یهوه چنین گفت، یا موسی قول او را نقل کند. نه، اینجا دقیقا یهوه خود سخن میگوید که چنین کن و چنان کن...
حال آیا این کتاب بخشی از تورات بوده است؟ تا تعریف تورات یا هر کتاب دیگر، در صورتهای اولیه خود پیش از نهایی و قانونی و رسمی شدن چه باشد. تورات امروزه متنی خاصّ است و آن زمان به معنی مجموعهای از آموزههای دینی بوده است. مهم این است که متن خود را تورات معرّفی میکند و به قاعده از منظر مولّف و کاتب که متن را رونویسی کرده و احتمالا خواننده در آن عهد، تورات و متن مقدّس بوده است، آنچه عیناً بر موسی نازل شده است. یادآوری کنیم که «متن مقدّس» آن است که، در طی فرایندی تاریخی، از منظر مومنان و باورمندان به آن متن در جایگاه «مقدّس» مینشیند. بعد که به این مقام رسید، تفسیر و مفسّران خود را مییابد و تاریخ قدسی خود را میسازد و همه آنچه با آن مرتبط میشود.
به طومار معبد بارگردیم، همچنان جالب است که فصلی از آن چنین آغاز میشود که هذه التوراة...
וזואת התורה (و زوَت هـ-توره)، این تورات است (که مینویسیم برای...)
ارتباطش با قرآنپژوهی؟ ارتباط مستقیم ندارد امّا مفید است از منظر بحثهای سبکپژوهی، و برای مثال دیدن نمونهای کهن و بلکه سابقهای از برخی وجوه حاصّ قرآن، همچون نوع معرّفی خود و خصوصا بیان اوّل شخص از سوی خداوند که براستی خیلی ویژه است و هنوز پرداختن به آن، از منظر متنپژوهی تاریخی (نه کلامی و مذهبی) از «مباحث و پرسشهای در انتظار» است.
پ.ن.
از طومارهای قمران و سابقه فسر و تفسیر
.
طومارهای قمران، مریم باکره و سابقه بحث تحریف
.
طومارها و مدارک یافته شده در قمران بیشتر در باب یهودیت آغازین است. گاه برخی آثار به درک بهتر شکلگیری مفاهیم اولیه مسیحیت هم کمک میکند. امّا در باب قرآن چطور؟ تا پرسشهای ما چه باشد.
به نظرم از میان مدارک یافته شده در قمران، شاید از همه جالبتر، طومار معبد است که بلندترین آنها هم هست، منتهی بخشهایی بیرونی و فوقانی آن تا حدّی از بین رفته امّا هر چه به میانه میرسد، بهتر حفظ شده است. طول آن اندکی بلندتر از طومار بلند اشعیا است.
آن را طومار معبد میخوانند چون با جزییات از معبد بزرگی سخن میگوید. توصیف خیمه ساکن بزرگی در زمینی به مساحت هزار و ششصد ذرع در هزار و ششصد ذرع. پس این معبد دیگر آن خیمه مقدس اوّلیه متحرّک وصف شده در کتاب خروج (پیش از ساخت معبد ثابت توسط سلیمان) نیست. بعد صفات و وظایف پادشاه را ذکر میکند که خاصّ است و به مثال میگوید که پادشاه حقّ ندارد بیش از یک زن بگیرد (مقایسه کنید با حرمسرای سلیمان)، و حتی حقّ طلاق دادن او را هم ندارد (و این بار نزدیک میشود به آموزههای مسیح).
چنان که میبینیم، متنی بوده است مثل کتاب تثنیه حاوی قوانین و دستورات، منتهی آن نکته که خصوصا به گمانم از منظر بحثهای قرآنپژوهی هم قابل توجّه است - همچنان بسته به نوع پرسشها و رهیافتها در باب ساختار و بافتار قرآن - آن است که در این طومار خداوند به اوّل شخص حرف میزند. مثل دیگر کتب عهد عتیق نیست که به صورت روایی بگوید یهوه چنین گفت، یا موسی قول او را نقل کند. نه، اینجا دقیقا یهوه خود سخن میگوید که چنین کن و چنان کن...
حال آیا این کتاب بخشی از تورات بوده است؟ تا تعریف تورات یا هر کتاب دیگر، در صورتهای اولیه خود پیش از نهایی و قانونی و رسمی شدن چه باشد. تورات امروزه متنی خاصّ است و آن زمان به معنی مجموعهای از آموزههای دینی بوده است. مهم این است که متن خود را تورات معرّفی میکند و به قاعده از منظر مولّف و کاتب که متن را رونویسی کرده و احتمالا خواننده در آن عهد، تورات و متن مقدّس بوده است، آنچه عیناً بر موسی نازل شده است. یادآوری کنیم که «متن مقدّس» آن است که، در طی فرایندی تاریخی، از منظر مومنان و باورمندان به آن متن در جایگاه «مقدّس» مینشیند. بعد که به این مقام رسید، تفسیر و مفسّران خود را مییابد و تاریخ قدسی خود را میسازد و همه آنچه با آن مرتبط میشود.
به طومار معبد بارگردیم، همچنان جالب است که فصلی از آن چنین آغاز میشود که هذه التوراة...
וזואת התורה (و زوَت هـ-توره)، این تورات است (که مینویسیم برای...)
ارتباطش با قرآنپژوهی؟ ارتباط مستقیم ندارد امّا مفید است از منظر بحثهای سبکپژوهی، و برای مثال دیدن نمونهای کهن و بلکه سابقهای از برخی وجوه حاصّ قرآن، همچون نوع معرّفی خود و خصوصا بیان اوّل شخص از سوی خداوند که براستی خیلی ویژه است و هنوز پرداختن به آن، از منظر متنپژوهی تاریخی (نه کلامی و مذهبی) از «مباحث و پرسشهای در انتظار» است.
پ.ن.
از طومارهای قمران و سابقه فسر و تفسیر
.
طومارهای قمران، مریم باکره و سابقه بحث تحریف
.
Telegram
K-A-Images
❤23🤔1
در دستنویسهای کهن، زیاد میبینیم که مجموعه اشعار یا دیوانی را، مهمتر را، در متن میآوردند و در حاشیه هم ابیات و اشعاری را از دیوانی دیگر. یکی از مشهورترین نمونهها هم خمسهٔ امیرخسرو بود در حاشیهٔ پنج گنج نظامی تا جایی که موجب شد تا بگویند:
در حاشیه جای شعر خسرو زان است / تا گِرد سرِ شعر نظامی گردد...
و چون شنیدن چو دیدار نیست، گفتم این تصویر را بیاورم از خمسهٔ خسرو دهلوی در حاشیهٔ خمسهٔ نظامی.
پ.ن.
«از چینیان و رومیان»، مثنوی بر حاشیه خمسه و تفاوت روایت این دو از این قصّه.
.
در حاشیه جای شعر خسرو زان است / تا گِرد سرِ شعر نظامی گردد...
و چون شنیدن چو دیدار نیست، گفتم این تصویر را بیاورم از خمسهٔ خسرو دهلوی در حاشیهٔ خمسهٔ نظامی.
پ.ن.
«از چینیان و رومیان»، مثنوی بر حاشیه خمسه و تفاوت روایت این دو از این قصّه.
.
❤19👍1
ترجمان احوال عموم ما این روزها:
گفتم سخن تو هست بر جای / ای آینهرویِ آهنینرای
لیکن چه کنم هوا دو رنگ است / اندیشه فراخ و سینه تنگ است
در مرحلهای که ره ندانم / پیداست که نکته چند رانم...
خمسه نظامی، لیلی و مجنون
.
گفتم سخن تو هست بر جای / ای آینهرویِ آهنینرای
لیکن چه کنم هوا دو رنگ است / اندیشه فراخ و سینه تنگ است
در مرحلهای که ره ندانم / پیداست که نکته چند رانم...
خمسه نظامی، لیلی و مجنون
.
❤21👍1
کشتگان در میانه...
این نسخه اشعار ابن فارض را میدیدم، کتابت شده به تاریخ ۱۰۱۶ هجری، و خمریه مشهور که لطفی تمام دارد:
شربنا على ذكرِ الحبيبِ مُدامةً / سكِرْنَا بها مِن قَبلِ أن يُخلقَ الكَرْمُ...
خواندهاید یا شنیدهاید. برخی اجزا هم یادآور ابیات مثنوی است، از جمله همین مطلع:
پیشتر از خلقت انگورها / خورده میها و نموده شورها...
و برخی ابیات که احتمالا نشان تاثیر است:
و انّی و ان کنتُ ابنَ آدمَ صورةً / فَلی فیهِ معناً شاهدٌ بابوّتی
و در مثنوی:
گر به صورت من ز آدم زادهام / من به معنی جَدِّ جَدّ افتادهام...
منتهی نظرم به آن قصیده بعدی است:
ما بينَ مُعْتَرَكِ الأحداقِ و المُهَج / أنا القَتيلُ بِلا إثْمٍ و لا حَرَج
این همان بیتیست که بهار آن را بازآفریده و مطلعِ غزلی ساخته که برای همگان آشناست:
میان ابرو و چشم تو گیر و داری بود / من این میانه شدم کشته، این چه کاری بود؟
این غزل را بهار در جنگ جهانی دوم ساخته بود و اشاره به ایران که در بین چشم و ابروی قدرتهای جهانی در گیر و دار بود... امروز را هم که میبینیم، با این همه جریح و قتيل، بِِِلا إثْمٍ و لا حَرَج...
.
.
این نسخه اشعار ابن فارض را میدیدم، کتابت شده به تاریخ ۱۰۱۶ هجری، و خمریه مشهور که لطفی تمام دارد:
شربنا على ذكرِ الحبيبِ مُدامةً / سكِرْنَا بها مِن قَبلِ أن يُخلقَ الكَرْمُ...
خواندهاید یا شنیدهاید. برخی اجزا هم یادآور ابیات مثنوی است، از جمله همین مطلع:
پیشتر از خلقت انگورها / خورده میها و نموده شورها...
و برخی ابیات که احتمالا نشان تاثیر است:
و انّی و ان کنتُ ابنَ آدمَ صورةً / فَلی فیهِ معناً شاهدٌ بابوّتی
و در مثنوی:
گر به صورت من ز آدم زادهام / من به معنی جَدِّ جَدّ افتادهام...
منتهی نظرم به آن قصیده بعدی است:
ما بينَ مُعْتَرَكِ الأحداقِ و المُهَج / أنا القَتيلُ بِلا إثْمٍ و لا حَرَج
این همان بیتیست که بهار آن را بازآفریده و مطلعِ غزلی ساخته که برای همگان آشناست:
میان ابرو و چشم تو گیر و داری بود / من این میانه شدم کشته، این چه کاری بود؟
این غزل را بهار در جنگ جهانی دوم ساخته بود و اشاره به ایران که در بین چشم و ابروی قدرتهای جهانی در گیر و دار بود... امروز را هم که میبینیم، با این همه جریح و قتيل، بِِِلا إثْمٍ و لا حَرَج...
.
.
👍11❤8🤔1
و این مَثَل بدان آوردم تا بدانی که به روزگار ما دیگر نیست، فکر حکیمی و رای برهمنی، همه بازار عوانی است و مدّاحی و اهرمنی...
...
رایِ هند فرمود برهمن را که بیان کن از جهت من مَثَل...
و این مَثَل بدان آوردم تا بدانید که کار به جهالت و عمل به شبهت، عاقبت وخیم دارد...
و این مَثَل بدان آوردم تا بدانی که عاقبت مکر نامحمود و خاتمت غدر نامحبوب است...
و این مَثَل بدان آوردم تا بدانی که چون مَلِک این کردی، دیگران را در تو امید وفاداری و طمع حقگزاری نماند...
و این مَثَل بدان آوردم تا بدانی که افتتاح سخن بی اتقانِ تمام و یقین صادق از عیبی خالی نماند و خاتمت آن به ندامت کشد...
و این مَثَل بدان آوردم تا بدانی که من بی گوش و دل نیستم، و تو از دقایق مکر و خدیعت هیچ باقی نگذاشتی...
و این مَثَل بدان آوردم تا بدانی که سعی باطل و رنجی ضایع پیش گرفتهای و زبان اسلاف میبگذاری و زبان عبری نتوانی آموخت...
و...
و این مَثَل بدان آوردم تا بدانی که هیچ دشمن را خوار نشاید داشت...
و این مَثَل بدان آوردم تا بدانی که آنچه به حیلت توان کرد به قوّت ممکن نباشد...
و این مَثَل بدان آوردم تا بدانی که بسیار حیلت و کوشش بر خلق وبال گشته است...
و این مَثَل بدان آوردم تا معلوم گردد که بر تهمت چیرگی نمودن در دنیا، بیخیر و منفعت و با وبال و به تبعت است...
و این مَثَل بدان آوردم تا رای مَلِک را روشن شود که بدین آواز متقسّم خاطر نمیباید شد...
و این مَثَل بدان آوردم تا مَلِک بداند که در کار من تعجیل نشاید کرد...
و این مَثَل بدان آوردم تا مقرّر گردد که به حیلت و مکر ما را قدم در کار میباید نهاد و آنگاه خود نصرت هر آینه روی نماید...
و این مَثَل بدان آوردم تا بدانی که حرص نمودن برجمع و ادّخار نامبارک است و عاقبت وخیم دارد...
و این مَثَل بدان آوردم تا بدانی که این محنت تو به خود کشیدی و از نتایج عاقبت آن غافل بودی...
.
پ.ن.
از کلام بزرگمهر بختگان
سرّ دلبران در حدیث ماهیان
آن مهر بر که افکنم آن دل کجا برم؟
.
.
...
رایِ هند فرمود برهمن را که بیان کن از جهت من مَثَل...
و این مَثَل بدان آوردم تا بدانید که کار به جهالت و عمل به شبهت، عاقبت وخیم دارد...
و این مَثَل بدان آوردم تا بدانی که عاقبت مکر نامحمود و خاتمت غدر نامحبوب است...
و این مَثَل بدان آوردم تا بدانی که چون مَلِک این کردی، دیگران را در تو امید وفاداری و طمع حقگزاری نماند...
و این مَثَل بدان آوردم تا بدانی که افتتاح سخن بی اتقانِ تمام و یقین صادق از عیبی خالی نماند و خاتمت آن به ندامت کشد...
و این مَثَل بدان آوردم تا بدانی که من بی گوش و دل نیستم، و تو از دقایق مکر و خدیعت هیچ باقی نگذاشتی...
و این مَثَل بدان آوردم تا بدانی که سعی باطل و رنجی ضایع پیش گرفتهای و زبان اسلاف میبگذاری و زبان عبری نتوانی آموخت...
و...
و این مَثَل بدان آوردم تا بدانی که هیچ دشمن را خوار نشاید داشت...
و این مَثَل بدان آوردم تا بدانی که آنچه به حیلت توان کرد به قوّت ممکن نباشد...
و این مَثَل بدان آوردم تا بدانی که بسیار حیلت و کوشش بر خلق وبال گشته است...
و این مَثَل بدان آوردم تا معلوم گردد که بر تهمت چیرگی نمودن در دنیا، بیخیر و منفعت و با وبال و به تبعت است...
و این مَثَل بدان آوردم تا رای مَلِک را روشن شود که بدین آواز متقسّم خاطر نمیباید شد...
و این مَثَل بدان آوردم تا مَلِک بداند که در کار من تعجیل نشاید کرد...
و این مَثَل بدان آوردم تا مقرّر گردد که به حیلت و مکر ما را قدم در کار میباید نهاد و آنگاه خود نصرت هر آینه روی نماید...
و این مَثَل بدان آوردم تا بدانی که حرص نمودن برجمع و ادّخار نامبارک است و عاقبت وخیم دارد...
و این مَثَل بدان آوردم تا بدانی که این محنت تو به خود کشیدی و از نتایج عاقبت آن غافل بودی...
.
پ.ن.
از کلام بزرگمهر بختگان
سرّ دلبران در حدیث ماهیان
آن مهر بر که افکنم آن دل کجا برم؟
.
.
Telegram
K-A-Images
❤8👍3🤔1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
این صحنه از سریال نون خ، جدای لطف چندگانهای که دارد، یادآور برخی ابیات مولاناست.
این که سخن دیگری درک و شنیده نمیشود، چرا که «در سر آنچه هست، گوش آنجا رود»!
امّا خصوصا برخی ابیات در همین موضوع و موقعیت، نمادین یا واقعی، به جای «تیشه گرفتن پیِ حفره زندان»، دغدغه عمارت و آذین زندان را داشتن...
برجِ زندان را شکست ارکانیای / هیچ از او رنجد دل زندانیای؟ (۱)
کای دریغ این سنگ مرمر را شکست / تا روان و جان ما از حبس رَست؟
آن رُخامِ خوب و آن سنگِ شریف / برجِ زندان را بَهی بود و الیف (۲)
چون شکستش تا که زندانی برَست؟ دست او در جُرمِ این باید شکست! (۳)
...
مکر آن باشد که زندان حفره کرد / آن که حفره بست آن مکریست سرد...
.
پ.ن.
۱، ارکانی اینجا به معنی صاحبمنصب، چنان که گویند «از ارکان دولت». «گفت ای شاهان و ارکان بلند...»
۲، رخام سنگ مرمر سفید است.
الیف: الفتگرفته و مونس. «وقت درد و غم به جز حق کو الیف؟»
بَهی: روشن و زیبا و تابناک. «لطفِ معروف تو بود آن ای بَهی...»
۳، و در اصل از شمس که: «تو میگریی که دریغ آن تیر بر آن دیوار زندان چرا زدند؟ بر آن سنگ چرا زدند؟ دریغ نیامدشان از آن مرمر لطیف؟»
.
این که سخن دیگری درک و شنیده نمیشود، چرا که «در سر آنچه هست، گوش آنجا رود»!
امّا خصوصا برخی ابیات در همین موضوع و موقعیت، نمادین یا واقعی، به جای «تیشه گرفتن پیِ حفره زندان»، دغدغه عمارت و آذین زندان را داشتن...
برجِ زندان را شکست ارکانیای / هیچ از او رنجد دل زندانیای؟ (۱)
کای دریغ این سنگ مرمر را شکست / تا روان و جان ما از حبس رَست؟
آن رُخامِ خوب و آن سنگِ شریف / برجِ زندان را بَهی بود و الیف (۲)
چون شکستش تا که زندانی برَست؟ دست او در جُرمِ این باید شکست! (۳)
...
مکر آن باشد که زندان حفره کرد / آن که حفره بست آن مکریست سرد...
.
پ.ن.
۱، ارکانی اینجا به معنی صاحبمنصب، چنان که گویند «از ارکان دولت». «گفت ای شاهان و ارکان بلند...»
۲، رخام سنگ مرمر سفید است.
الیف: الفتگرفته و مونس. «وقت درد و غم به جز حق کو الیف؟»
بَهی: روشن و زیبا و تابناک. «لطفِ معروف تو بود آن ای بَهی...»
۳، و در اصل از شمس که: «تو میگریی که دریغ آن تیر بر آن دیوار زندان چرا زدند؟ بر آن سنگ چرا زدند؟ دریغ نیامدشان از آن مرمر لطیف؟»
.
❤16👍3
«چون محتسب یا مامور او برای دریافت جزیه نزد ذمّی آید، او را روبروی خود بایستاند و به او پسگردنی زند و گوید جزیه را بپرداز ای کافر! آنگاه ذمّی دست در جیب (گریبان) خود کند و جزیه را با ذلّت و خواری تقدیم کند...» (۱)
این شیوه اخذ جزیه توسط محتسبان، دست کم در قرن هفتم در مصر، مطابق دستور العمل ابن اخوه، حاصل تفسیری بوده از حکم قرآن در سوره توبه در خصوص اهل کتاب: «حَتَّی يُعْطُوا الْجِزْيَةَ عَنْ يَدٍ وَ هُمْ صاغِرُونَ» (تا به دست خویش و با خواری جزیه بپردازند).
فارغ از بحث جزیه و بیش از آن موجب و علّت و تفسیرها در باب «هُم صاغرون»، که البته و خوشبختانه همیشه از منظر تاریخی چنین نبوده، بحثی قرآنپژوهانه بیاوریم در باب این آیه.
برخی از قرآنپژوهان غربی (رژی بلاشر، ریچارد بل، گیوم دی، کارل فریدریش پولمان...) بر اساس مطالعات متنپژوهی و نقّادیهای ویرایشی، معتقدند که این آیه در خصوص جزیه، حاصل یک ویرایش متاخر است و دلایلی هم آوردهاند.
اوّل خود کلمهٔ جزیه که از فراید است، فقط همینجا آمده، و از گزیت فارسی است،
دیگر این که «مِنَ الَّذِينَ أُوتُوا الْکتابَ» در شمار کسانی آمدهاند که «لا يُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَ لا بِالْيَوْمِ الْآخِرِ» و ظاهرا اهل کتاب به این هر دو باور دارند،
دیگر این که به وضوح آیه متعلّق به زمانی است که «دین» و مراسم و احکام آن جا افتاده است،
دیگرِ، از منظر بررسیهای متنپژوهی، این که آیه پیشین از «مشرکین» و مراسم سالیانه میگوید، و بعد از این سخن معترضه در خصوص قتال با اهل کتاب و پرداخت جزیه و نقدهای تند... در فاصله چند آیه به «مشرکین» باز میگردد و دوباره سخن از ماههای سال است و مراسم مرتبط با آن.
بر مبنای آنچه آمد و این که «گرفتن جزیه از اهل کتاب» پیش از غلبه کلّی اسلام حتی بر شبهجزیره به ظاهر چندان موضوعیتی نداشته، برداشت آن بوده که آیه متعلّق به زمانی است که فتوحات آغاز شده بود و با رسیدن «مومنان» به سرزمینهایی با اکثریت «اهل کتاب»، و نیاز به دریافت مالیات و «گزیت»، و رفع تردیدهای بین خود مسلمانان در خصوص حکم اهل کتاب، چنین حکمی ضرورت داشته است.
قرآنپژوهان دیگری هم، سنّتی یا نواندیش، از منظری مومنانه در باب خود متن، یا با اشاره به برخی دادههای منابع تاریخی، این احتمال را رد میکنند و آوردهاند که حکم متعلق به پیش از فتوحات است و به عهد غلبه بر مسیحیان نجران بازمیگردد و به هر شکل بحث عالمانه همیشه مبارک است...
پ.ن.
۱. در باب این کتاب بسیار جالب ابن اخوه پیشتر نوشتهام. رک: محتسب مثنوی و محتسب ابن اخوه
۲. در باب بحثهای ویرایشی نزد برخی قرآنپژوهان معاصر، مبتنی بر مطالعات تحلیل متن، رک به نمونههای دیگر:
از الرحمن در سوره مریم
از میزان آسمان و زمین
از غیبت مغارب
از سوره مدّثر و مزمل
از رهبانیت آغازین
...
این شیوه اخذ جزیه توسط محتسبان، دست کم در قرن هفتم در مصر، مطابق دستور العمل ابن اخوه، حاصل تفسیری بوده از حکم قرآن در سوره توبه در خصوص اهل کتاب: «حَتَّی يُعْطُوا الْجِزْيَةَ عَنْ يَدٍ وَ هُمْ صاغِرُونَ» (تا به دست خویش و با خواری جزیه بپردازند).
فارغ از بحث جزیه و بیش از آن موجب و علّت و تفسیرها در باب «هُم صاغرون»، که البته و خوشبختانه همیشه از منظر تاریخی چنین نبوده، بحثی قرآنپژوهانه بیاوریم در باب این آیه.
برخی از قرآنپژوهان غربی (رژی بلاشر، ریچارد بل، گیوم دی، کارل فریدریش پولمان...) بر اساس مطالعات متنپژوهی و نقّادیهای ویرایشی، معتقدند که این آیه در خصوص جزیه، حاصل یک ویرایش متاخر است و دلایلی هم آوردهاند.
اوّل خود کلمهٔ جزیه که از فراید است، فقط همینجا آمده، و از گزیت فارسی است،
دیگر این که «مِنَ الَّذِينَ أُوتُوا الْکتابَ» در شمار کسانی آمدهاند که «لا يُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَ لا بِالْيَوْمِ الْآخِرِ» و ظاهرا اهل کتاب به این هر دو باور دارند،
دیگر این که به وضوح آیه متعلّق به زمانی است که «دین» و مراسم و احکام آن جا افتاده است،
دیگرِ، از منظر بررسیهای متنپژوهی، این که آیه پیشین از «مشرکین» و مراسم سالیانه میگوید، و بعد از این سخن معترضه در خصوص قتال با اهل کتاب و پرداخت جزیه و نقدهای تند... در فاصله چند آیه به «مشرکین» باز میگردد و دوباره سخن از ماههای سال است و مراسم مرتبط با آن.
بر مبنای آنچه آمد و این که «گرفتن جزیه از اهل کتاب» پیش از غلبه کلّی اسلام حتی بر شبهجزیره به ظاهر چندان موضوعیتی نداشته، برداشت آن بوده که آیه متعلّق به زمانی است که فتوحات آغاز شده بود و با رسیدن «مومنان» به سرزمینهایی با اکثریت «اهل کتاب»، و نیاز به دریافت مالیات و «گزیت»، و رفع تردیدهای بین خود مسلمانان در خصوص حکم اهل کتاب، چنین حکمی ضرورت داشته است.
قرآنپژوهان دیگری هم، سنّتی یا نواندیش، از منظری مومنانه در باب خود متن، یا با اشاره به برخی دادههای منابع تاریخی، این احتمال را رد میکنند و آوردهاند که حکم متعلق به پیش از فتوحات است و به عهد غلبه بر مسیحیان نجران بازمیگردد و به هر شکل بحث عالمانه همیشه مبارک است...
پ.ن.
۱. در باب این کتاب بسیار جالب ابن اخوه پیشتر نوشتهام. رک: محتسب مثنوی و محتسب ابن اخوه
۲. در باب بحثهای ویرایشی نزد برخی قرآنپژوهان معاصر، مبتنی بر مطالعات تحلیل متن، رک به نمونههای دیگر:
از الرحمن در سوره مریم
از میزان آسمان و زمین
از غیبت مغارب
از سوره مدّثر و مزمل
از رهبانیت آغازین
...
Telegram
K-A-Images
❤11🤔4
«گوشم گران است، در گوشم بگو...»
این عبارت مقالات شمس را دیدم، دو سه نکته بر آن بیفزایم پیش از آن که از خاطر برود.
شعری عربی میآورد:
تصامَمْتُ اذ نطقت ظبیةٌ / تصید الاُسودَ بالحاظها
و ما بی وقرٌ و لکنّنی / اردتُ اعادةَ الفاظها
چون آن غزال، که با تیر نگاهش به شکار شیر میرود، سخن میآغازد، خود را به ناشنوایی میزنم.
گوشهایم مشکلی ندارند، بلکه میخواهم سخن را بازگوید..
و مولانا همین مضمون را - خود را به کری زدن تا یار دوباره سخن گوید - چند بار آورده باشد خوب است؟
از جمله آنجا که میگوید:
گویم سخن را بازگو مردی کرم ز آغاز گو / هین بیملولی شرح کُن من سخت کند و کودنم
گوید که آن گوشِ گران بهتر ز هوش دیگران / صد فضل دارد این بر آن کان جا هوا این جا منم...
یا آنجا که:
بندهٔ آن پردهام گوشْ گران کردهام / تا که به گوشم دهان آرد آن پردهدار
مکر مرا چون بدید مکرِ دگر او پزید / آمد و گوشم گزید گفت هلا ای عیار...
و جای دیگر، با لطف بینهایت، که در دام حیلت خود میافتد:
مرا پرسید آن سلطان به نرمی و سخنخایی / عجب امسال ای عاشق بدان اقبالگه آیی؟
برای آنکه واگوید نمودم گوش کرّانه / که یعنی من گرانگوشم! سخن را بازفرمایی...
شهم دریافت بازی را بخندید و بگفت این را / بدان کس گو که او باشد چو تو بی عقل و هیهایی
یکی حمله دگر چون کر ببردم گوش و سر پیشش / بگفتا شید آوردی؟ تو جز استیزه نفزایی
چو دعویِ کری کردم، جواب و عذر چون گویم؟ همه درهام شد بسته بدان فرهنگ و بدرایی...
و بر آن میتوان افزود امّا به همین بسنده کنیم.
بیفزایم که در آن بیت عربی، غزال و تیر نگاه و شکار شیر هم یادآور غزل سعدی است:
لَقَیتُ الاُسْدَ فی الغابات لا تَقوی علی صَیدی / و هذا الظّبْیُ فی شیراز یَسبینی باحداقِ
نه حُسنَت آخری دارد نه سعدی را سخن پایان / بمیرد تشنه مستسقی و دریا همچنان باقی
ما که، تشنهلب خواهیم مردن بر لب دریا، امّا خوب است که دریا همچنان باقیست.
پ.ن.
مق با «در ستایش شنیدن»
.
.
این عبارت مقالات شمس را دیدم، دو سه نکته بر آن بیفزایم پیش از آن که از خاطر برود.
شعری عربی میآورد:
تصامَمْتُ اذ نطقت ظبیةٌ / تصید الاُسودَ بالحاظها
و ما بی وقرٌ و لکنّنی / اردتُ اعادةَ الفاظها
چون آن غزال، که با تیر نگاهش به شکار شیر میرود، سخن میآغازد، خود را به ناشنوایی میزنم.
گوشهایم مشکلی ندارند، بلکه میخواهم سخن را بازگوید..
و مولانا همین مضمون را - خود را به کری زدن تا یار دوباره سخن گوید - چند بار آورده باشد خوب است؟
از جمله آنجا که میگوید:
گویم سخن را بازگو مردی کرم ز آغاز گو / هین بیملولی شرح کُن من سخت کند و کودنم
گوید که آن گوشِ گران بهتر ز هوش دیگران / صد فضل دارد این بر آن کان جا هوا این جا منم...
یا آنجا که:
بندهٔ آن پردهام گوشْ گران کردهام / تا که به گوشم دهان آرد آن پردهدار
مکر مرا چون بدید مکرِ دگر او پزید / آمد و گوشم گزید گفت هلا ای عیار...
و جای دیگر، با لطف بینهایت، که در دام حیلت خود میافتد:
مرا پرسید آن سلطان به نرمی و سخنخایی / عجب امسال ای عاشق بدان اقبالگه آیی؟
برای آنکه واگوید نمودم گوش کرّانه / که یعنی من گرانگوشم! سخن را بازفرمایی...
شهم دریافت بازی را بخندید و بگفت این را / بدان کس گو که او باشد چو تو بی عقل و هیهایی
یکی حمله دگر چون کر ببردم گوش و سر پیشش / بگفتا شید آوردی؟ تو جز استیزه نفزایی
چو دعویِ کری کردم، جواب و عذر چون گویم؟ همه درهام شد بسته بدان فرهنگ و بدرایی...
و بر آن میتوان افزود امّا به همین بسنده کنیم.
بیفزایم که در آن بیت عربی، غزال و تیر نگاه و شکار شیر هم یادآور غزل سعدی است:
لَقَیتُ الاُسْدَ فی الغابات لا تَقوی علی صَیدی / و هذا الظّبْیُ فی شیراز یَسبینی باحداقِ
نه حُسنَت آخری دارد نه سعدی را سخن پایان / بمیرد تشنه مستسقی و دریا همچنان باقی
ما که، تشنهلب خواهیم مردن بر لب دریا، امّا خوب است که دریا همچنان باقیست.
پ.ن.
مق با «در ستایش شنیدن»
.
.
Telegram
K-A-Images
❤21
از ابیملک و اسفندیار
شهمردان بن ابیالخیر رازی، اواخر قرن پنجم هجری، در نزهتنامه علایی خویش، گاه نقدهایی به شاهنامه دارد. به تعبیر امروزی، روحیه علمی انتقادی دارد. دانشنامهنویسی است که به وجوه هنری و ادبی شاهنامه علاقهای ندارد: «میبایست تا جمله به دست من افتادی تا همه را به عبارتی مختصر باز گفتمی» و گویا یک بار هم در شهر یزد «شرح انتقادی» بر آن داشته: «بدین نسق که گفتم نقل کردم... و جهد نمودهام و هر آنچه عقل نپذیرد دور کردهام و هر آنچه دعوی یا اشارتی بوده وجه آن بگفتهام... چنان که زال و سیمرغ، که سیمرغ نام استاد او بود و اگر میشاید که در عرب اسد و ثعلب و کلب نام نهند و دخترِ بهمن همای باشد، اگر یکی را سیمرغ خوانند و آنچه گفتند به آشیانه سیمرغ رفت، یعنی خانهٔ او (رفت)».
در این میان، روایت غریبی هم از مرگ اسفندیار آورده: «چنان گویند که اسفندیار را آفتی (حقیر) رسید و از دو گونه گویند. یکی آن که زنی را از بلندی هاونی از دست بیفتاد، یا بینداخت، و بر سر او آمد و دیگر گویند او را مار بزد. پس او را بگرفتند و جایگاهی بخوابانیدند که صورت رستم بر دیوار نقش کرده بودند. گفت چه بودی که چون به بُرنایی بباید مُردن، به دست چنین مرد کُشته شده بودمی، آنگه قصّه رستم و اسفندیار بنهادند و اندر تاریخ آوردند و اندر جهان پراکنده شد.»
امّا اصل این روایت چه بوده و سابقهای داشته؟ شاید... در کتاب داوران کتاب مقدّس، حکایت ابیملک را میخوانیم که از اوّلین داوران یا به واقع امیران و پادشاهان بنی اسرائیل بوده است. شهرتش البته بیشتر از سر قساوت اوست که هفتاد برادر خود را بر روی یک سنگ (قربان) کُشت، تا رقیبی نداشته باشد. امّا در خصوص مرگش آوردهاند که «در میانه یکی از جنگها، شهری را به محاصره گرفت... چون به درِ برج نزدیک شد تا آن را به آتش کشد، زنی سنگ آسیابی بر سر او افکند که جمجمهاش را خُرد کرد. بیدرنگ جوانی را که سلاحدارش بود بخواند و او را گفت تیغ خویش برکش و بمیرانم تا در باب من نگویند که زنی او را کُشت».
اجزای مشترک دو داستان و قرابت آنها روشن است. حکایت مرگ دو سردار بزرگ، کشته شدن به دست یک زن آنهم با این عنصر خاص انداختن، یا افتادن سنگ یا هاونی از بلندی بر سر او، و بعد خواستهٔ آن سردار در تغییر این سرنوشت به دلیل حسّ تحقیرشدگی از این نوع مرگ... بعید است تصادفی باشد گرچه ممکن است که خود این دو حکایت هم از منبع مشترک کهنتری نشات گرفته باشند و همچنان جای جستجوست.
.
پ.ن.
مثال دیگری از نزهتنامه علایی در باب رستم
و
رستم و رویینه تن اسفندیار
و
اساطیر الاوّلین
و
کتاب داوران، قرآن، و قربانهای بینام
شهمردان بن ابیالخیر رازی، اواخر قرن پنجم هجری، در نزهتنامه علایی خویش، گاه نقدهایی به شاهنامه دارد. به تعبیر امروزی، روحیه علمی انتقادی دارد. دانشنامهنویسی است که به وجوه هنری و ادبی شاهنامه علاقهای ندارد: «میبایست تا جمله به دست من افتادی تا همه را به عبارتی مختصر باز گفتمی» و گویا یک بار هم در شهر یزد «شرح انتقادی» بر آن داشته: «بدین نسق که گفتم نقل کردم... و جهد نمودهام و هر آنچه عقل نپذیرد دور کردهام و هر آنچه دعوی یا اشارتی بوده وجه آن بگفتهام... چنان که زال و سیمرغ، که سیمرغ نام استاد او بود و اگر میشاید که در عرب اسد و ثعلب و کلب نام نهند و دخترِ بهمن همای باشد، اگر یکی را سیمرغ خوانند و آنچه گفتند به آشیانه سیمرغ رفت، یعنی خانهٔ او (رفت)».
در این میان، روایت غریبی هم از مرگ اسفندیار آورده: «چنان گویند که اسفندیار را آفتی (حقیر) رسید و از دو گونه گویند. یکی آن که زنی را از بلندی هاونی از دست بیفتاد، یا بینداخت، و بر سر او آمد و دیگر گویند او را مار بزد. پس او را بگرفتند و جایگاهی بخوابانیدند که صورت رستم بر دیوار نقش کرده بودند. گفت چه بودی که چون به بُرنایی بباید مُردن، به دست چنین مرد کُشته شده بودمی، آنگه قصّه رستم و اسفندیار بنهادند و اندر تاریخ آوردند و اندر جهان پراکنده شد.»
امّا اصل این روایت چه بوده و سابقهای داشته؟ شاید... در کتاب داوران کتاب مقدّس، حکایت ابیملک را میخوانیم که از اوّلین داوران یا به واقع امیران و پادشاهان بنی اسرائیل بوده است. شهرتش البته بیشتر از سر قساوت اوست که هفتاد برادر خود را بر روی یک سنگ (قربان) کُشت، تا رقیبی نداشته باشد. امّا در خصوص مرگش آوردهاند که «در میانه یکی از جنگها، شهری را به محاصره گرفت... چون به درِ برج نزدیک شد تا آن را به آتش کشد، زنی سنگ آسیابی بر سر او افکند که جمجمهاش را خُرد کرد. بیدرنگ جوانی را که سلاحدارش بود بخواند و او را گفت تیغ خویش برکش و بمیرانم تا در باب من نگویند که زنی او را کُشت».
اجزای مشترک دو داستان و قرابت آنها روشن است. حکایت مرگ دو سردار بزرگ، کشته شدن به دست یک زن آنهم با این عنصر خاص انداختن، یا افتادن سنگ یا هاونی از بلندی بر سر او، و بعد خواستهٔ آن سردار در تغییر این سرنوشت به دلیل حسّ تحقیرشدگی از این نوع مرگ... بعید است تصادفی باشد گرچه ممکن است که خود این دو حکایت هم از منبع مشترک کهنتری نشات گرفته باشند و همچنان جای جستجوست.
.
پ.ن.
مثال دیگری از نزهتنامه علایی در باب رستم
و
رستم و رویینه تن اسفندیار
و
اساطیر الاوّلین
و
کتاب داوران، قرآن، و قربانهای بینام
Telegram
K-A-Images
❤9🤔3