سخن کز بهر من گویی، چه عِبرانی چه سُریانی
و چون شنیدن چو دیدار نیست، گفتم که این دعای نصرانیان یعقوبی را بیاورم، به خط تازی و سریانی:
اعضد و خلّص و ارحم و احفظنا یا الله بنعمتک
لنکمل نهارنا جمیعه مقدساً سالماً بغیر خطیئه،
من الرّبِ نسأل
روبروی آن به سریانی آمده است امّا به واقع، مطابق شواهد، اصل دعا به سریانی بوده است چنان که نزد مسیحیان شرقی. تاثیر برگردان را در ترجمه هم میتوان دید، چنان که «من الرب نسأل» به نوعی پیروی از ساختار سریانی است، به جای «نسأل الرب» که در عربی معمولتر است. کلماتی مانند خلاص هم بسیار پررنگ است در متون مسیحی.
خداوندا، یاری کن و رهاییبخش، رحمت فرما و محفوظ دار، به نعمت خویش.
تا تمامی روز خود را در قداست و سلامت و بدون گناه به پایان رسانیم،
از خداوند مسئلت میکنیم.
گویا دعای میانه روز بوده است، شمّاس آن را میخوانده و دیگران تکرار کرده یا پاسخ میدادهاند.
خواندن و تحلیل متن سریانی که خارج حوصلههاست منتهی این قدر هست که اشتراک کلمات را میتوان دید، در رحم، خطیئه، سلام، اله، مقدّس...
با بیت سنایی آغاز کردیم، از مولانا هم بگوییم که سُریانی به نزد او، مثالِ زبان دیگر است، نه آن دیگرِ دوم و سوم، که از شمار دیگر، آن که خاص است و مفهوم عام و عوام نیست، چنان که در فیه مافیه:
«این سخن سریانیست. زنهار مگویید که فهم کردم... خود بلا و مصیبت و حرمان تو از آن فهم است. تو را از آن فهم میباید رهیدن».
و در دیوان:
ای عشق قلماشیت گو، از عیش و خوشباشیت گو
کس مینداند حرفِ تو، گویی که سُریانی است این...
.
پ.ن.
در باب ترجمه متون دیگر مسیحی از سریانی به فارسی، و اهمّیت آنها از جمله در مباحث قرآنپژوهی، رک:
یک،
از قرآن و قریان قرن هشتم به فارسی
دو
از یحیی و حنانِ یوحنان
.
و چون شنیدن چو دیدار نیست، گفتم که این دعای نصرانیان یعقوبی را بیاورم، به خط تازی و سریانی:
اعضد و خلّص و ارحم و احفظنا یا الله بنعمتک
لنکمل نهارنا جمیعه مقدساً سالماً بغیر خطیئه،
من الرّبِ نسأل
روبروی آن به سریانی آمده است امّا به واقع، مطابق شواهد، اصل دعا به سریانی بوده است چنان که نزد مسیحیان شرقی. تاثیر برگردان را در ترجمه هم میتوان دید، چنان که «من الرب نسأل» به نوعی پیروی از ساختار سریانی است، به جای «نسأل الرب» که در عربی معمولتر است. کلماتی مانند خلاص هم بسیار پررنگ است در متون مسیحی.
خداوندا، یاری کن و رهاییبخش، رحمت فرما و محفوظ دار، به نعمت خویش.
تا تمامی روز خود را در قداست و سلامت و بدون گناه به پایان رسانیم،
از خداوند مسئلت میکنیم.
گویا دعای میانه روز بوده است، شمّاس آن را میخوانده و دیگران تکرار کرده یا پاسخ میدادهاند.
خواندن و تحلیل متن سریانی که خارج حوصلههاست منتهی این قدر هست که اشتراک کلمات را میتوان دید، در رحم، خطیئه، سلام، اله، مقدّس...
با بیت سنایی آغاز کردیم، از مولانا هم بگوییم که سُریانی به نزد او، مثالِ زبان دیگر است، نه آن دیگرِ دوم و سوم، که از شمار دیگر، آن که خاص است و مفهوم عام و عوام نیست، چنان که در فیه مافیه:
«این سخن سریانیست. زنهار مگویید که فهم کردم... خود بلا و مصیبت و حرمان تو از آن فهم است. تو را از آن فهم میباید رهیدن».
و در دیوان:
ای عشق قلماشیت گو، از عیش و خوشباشیت گو
کس مینداند حرفِ تو، گویی که سُریانی است این...
.
پ.ن.
در باب ترجمه متون دیگر مسیحی از سریانی به فارسی، و اهمّیت آنها از جمله در مباحث قرآنپژوهی، رک:
یک،
از قرآن و قریان قرن هشتم به فارسی
دو
از یحیی و حنانِ یوحنان
.
Telegram
K-A-Images
❤8👍4
«این سفر برای ما خاطرهای گذاشت از بازتاب نورها، از رنگها، از ترکیب کاشیها، از آثار هنری، از بناهای یادبود، از احساس فضا، از تمدّن، از مذاهب و مناظر... همراه با حسّی از آرامش و سکوت»
جمله پایانی یک گزارش بیست صفحهای است از سفر یک گروه بیست نفره فرانسوی به ایران، حدود ده سال پیش. فیلمی هم ساختهاند به نام «یک رویای ایرانی» که در یوتیوب گذاشتهاند.
به تکرار باید گفت، و از قضا شاید بیشتر در همین ایّام عسرت و سختی، که با همه باد سَموم که بر این بوستان بگذشت، با همه تاراج داخلی و تازش و تجاوز خارجی، با همه سوختنها و به خاک نشستنها، و با همه زخمها و دردها، ایران چو باغیست خرّمبهار... پس نگر تا تو دیوار او نفگنی، دل و پشت ایرانیان نشکنی...
.
.
جمله پایانی یک گزارش بیست صفحهای است از سفر یک گروه بیست نفره فرانسوی به ایران، حدود ده سال پیش. فیلمی هم ساختهاند به نام «یک رویای ایرانی» که در یوتیوب گذاشتهاند.
به تکرار باید گفت، و از قضا شاید بیشتر در همین ایّام عسرت و سختی، که با همه باد سَموم که بر این بوستان بگذشت، با همه تاراج داخلی و تازش و تجاوز خارجی، با همه سوختنها و به خاک نشستنها، و با همه زخمها و دردها، ایران چو باغیست خرّمبهار... پس نگر تا تو دیوار او نفگنی، دل و پشت ایرانیان نشکنی...
.
.
❤18
هر دم از درد بنالم که فلک هر ساعت / کندم قصدِ دلِ ریش به آزارِ دگر
باز گویم نه در این واقعه حافظ تنهاست / غرقه گشتند در این بادیه بسیارِ دگر...
بادیه به معنی بیابان خشک بی آب و علف است، خود حافظ میگوید که «تشنهٔ بادیه را هم به زلالی دریاب» یا «دور است سرِ آب از این بادیه هُش دار» و چنان که سعدی میگوید «در بادیه تشنگان بمردند» آنگاه که «از حلّه به کوفه میرود آب»... بادیه آخرین جاییست که آدمی در آن غرق شود. غرق شدن به معنی سرگردانی در بیابان را هم جایی ندیدهام. پس این غرق از اغراقی ادبی خالی نیست، صنعتیست که حافظ در کلام آورده است. تصویری هنرمندانه است حتی اگر آن غرق در بادیه را گم شدن در بینهایت بیایان یا دفن شدن در دریای شنهای آن بدانیم. شاعر خود را تسلّی میدهد و میگوید که این فلک فقط او را مبتلا نکرده، که بسیار دیگر را هم در این بادیه بیآب غرق کرده است...
امّا نکته من البته جای دیگر است. فرهنگ سخن، که همچنان از فرهنگهای علمی عصر ماست، همین بیت دوم را، که بدون بیت اوّل هم به تمامی خودبسنده نیست، یکی از دو شاهد مدخل «بادیه» آورده است که به نظرم شاهد خوبی برای معنی قاموسی «بیابان» یا «سرزمین بی آب و علف» - که خود فرهنگ سخن آورده - نیست. شواهد لغتنامه، پیش و بیش از هر معنی مجازی و استعاری و کنایی، بهتر است با مثالهای کاربرد حقیقی و سرراست و روشن واژه همراه باشد. تصوّر کنید یک زبانآموز خارجی که معنی بادیه را میجوید، از این شاهد در فرهنگ لغت چه در مییابد؟
به نظرم این انتخاب بیشتر متاثّر از انس ذهنی فرهنگنویس با شعر حافظ و بلکه ذوق شعردوستی همه ایرانیان است، مانند نمونهای که پیشتر در باب دانشنامه غلامحسین مصاحب آورده بودیم.
.
پ.ن.
همچنین در باب شکایت کازیمیرسکی در خصوص فرهنگنویسی ایرانیان.
.
باز گویم نه در این واقعه حافظ تنهاست / غرقه گشتند در این بادیه بسیارِ دگر...
بادیه به معنی بیابان خشک بی آب و علف است، خود حافظ میگوید که «تشنهٔ بادیه را هم به زلالی دریاب» یا «دور است سرِ آب از این بادیه هُش دار» و چنان که سعدی میگوید «در بادیه تشنگان بمردند» آنگاه که «از حلّه به کوفه میرود آب»... بادیه آخرین جاییست که آدمی در آن غرق شود. غرق شدن به معنی سرگردانی در بیابان را هم جایی ندیدهام. پس این غرق از اغراقی ادبی خالی نیست، صنعتیست که حافظ در کلام آورده است. تصویری هنرمندانه است حتی اگر آن غرق در بادیه را گم شدن در بینهایت بیایان یا دفن شدن در دریای شنهای آن بدانیم. شاعر خود را تسلّی میدهد و میگوید که این فلک فقط او را مبتلا نکرده، که بسیار دیگر را هم در این بادیه بیآب غرق کرده است...
امّا نکته من البته جای دیگر است. فرهنگ سخن، که همچنان از فرهنگهای علمی عصر ماست، همین بیت دوم را، که بدون بیت اوّل هم به تمامی خودبسنده نیست، یکی از دو شاهد مدخل «بادیه» آورده است که به نظرم شاهد خوبی برای معنی قاموسی «بیابان» یا «سرزمین بی آب و علف» - که خود فرهنگ سخن آورده - نیست. شواهد لغتنامه، پیش و بیش از هر معنی مجازی و استعاری و کنایی، بهتر است با مثالهای کاربرد حقیقی و سرراست و روشن واژه همراه باشد. تصوّر کنید یک زبانآموز خارجی که معنی بادیه را میجوید، از این شاهد در فرهنگ لغت چه در مییابد؟
به نظرم این انتخاب بیشتر متاثّر از انس ذهنی فرهنگنویس با شعر حافظ و بلکه ذوق شعردوستی همه ایرانیان است، مانند نمونهای که پیشتر در باب دانشنامه غلامحسین مصاحب آورده بودیم.
.
پ.ن.
همچنین در باب شکایت کازیمیرسکی در خصوص فرهنگنویسی ایرانیان.
.
Telegram
K-A-Images
❤7👍7🤔1
قرآنِ قدیمِ غیرمخلوق
بدیهی مینماید امّا گاه فراموش میشود که اگر الفاظ قرآن در این چهار ده قرن تغییر نکرده است، معانی آن امّا با زمان سفر کردهاند. ظروف این کلمات آشنا، بارها از معانی متفاوت پر و خالی شدهاند. هنوز بسیارند کسانی که تصوّر میکنند آنچه ما امروزه میخوانیم و فرض میکنیم، عیناً همان است که مخاطبان آن در قرن اول هجری درک میکردهاند. از الله و الرحمن و الرحیم تا ایمان و دین و اسلام و کفر و شرک و کتاب و غیر آن. بسیاری از این معانی یا مصادیق آنها حتی در فاصله یک قرن بعد گشته بودند تا چه رسد به چند سده بعد که مکاتب فکری و کلامی و عقیدتی شکل گرفته و روایت و تفسیر و تاویل خود را ساخته و نهادینه کردهاند. این همه بخشی از تاریخ متن است امّا آنجا که دغدغه جستجو و نزدیک شدن به معانی اولیه و محیط شکلگیری آن در کار است، تلاش زیادی لازم است تا اندک اندک آن معانی آشنای مرسوم کنار رود و نشانیها و مدلولات و پیام متن به مخاطبان ابتدایی آن بیشتر نمایان شود.
مقصود آن که گرچه هر تلاشی ابتدا از خواندن و تامل و پژوهش در خود متن، و نه تفاسیر آن، آغاز میشود، منتهی از یاد نباید برد که ای بسا در این الفاظ و عبارات آشنا، در آن زمینه و زمانه اولیه، معانی دیگری جای گرفته بوده. متن قرآن البته بسیار ویژه است و خصوصیاتی چون بیان عموما اشارتآمیز، زبان کهن و بعد البته شیوه جمع و ساختار و ترتیب و تنظیم و تکرارها به بازیابی آن روایت اولیه کمک نکرده است امّا به هر شکل میباید سراغ متن رفت. بازگشت به بحث آشناییزادیی، اینجا هم ترجمههای اندیشیده شده، که متن را از هندسه رایج آن بیرون میآورند، کمک میکنند تا برخورد ما با متن اندکی متفاوت شود. این اتفاق در زبان فارسی کمتر رخ میدهد به دلیل اختلاط و آمیزش زبانی و بعد سابقه بلند این اصطلاحات قرآنی در زبان و آثار مهم ادبی و عرفانی و انس و عادات ذهنی ما. همان اصطلاحات که آوردیم را دوباره ببینیم، ایمان و دین و اسلام و کفر و شرک و کتاب. یا به مثال ليلة القدر در فارسی هم شب قدر است منتهی مترجم فرنگی به ناچار باید دوباره به آن بیندیشد و معادلی بیاید و از اینجا آغاز کنیم تا اسامی سور و اصطلاحات و اشارات و عبارات.
در زبان فرانسه، بالای شصت ترجمه از قرآن نشان دادهاند. از برخی نوشتهام. از برخی دیگر، خصوصا ترجمه رژی بلاشر و ژاک برک هم باید بیشتر نوشت. امّا آنچه به وفور در عموم کتابفروشیها و در قطعها و صورتهای مختلف دیده میشود، قرآن چاپ عربستان است که با متن عربی هم همراه است و اینک به نظرم نزد عموم نوعی ترجمه مرجع شده است. ترجمه اولیه آن توسط یک مسلمان، محمّد حمید الله، صورت گرفته و ترجمه خوبی است و توضیحات جالبی هم دارد. گاه به مثال مینویسد که «این آیه مفهوم نیست» که از کمتر مترجم مسلمانی میخوانید یا در حاشیه ارجاعات به کتاب مقدّس آورده. امّا «مجمّع الملک الفهد» آن را برگرفته و با برخی تغییرات منتشر کرده است. قرآنپژوهان غربی هم، آنجا که صرف نقل قول است و نه بحثهای متنپژوهانه، به همین ترجمه «اسلامی» ارجاع میدهند تا کمتر محل بحث باشد. ناشر توضیحات حمیدالله را هم زدوده و پانویسهای دیگری بر متن افزوده است، گاه برخی توضیحات مرسوم چون اسباب النزول و گاه برخی نکات قابل بحث که علّت افزودن آن هم هیچ معلوم نیست.
امّا این جا نظرم به مقدّمه مختصریست که هیئت ناظر به عربی و فرانسه آورده و در آن ابتدا تاکید میکند که قرآن کلام خداست، شامل و کامل بر همه معانی (که مضمون بسیار رایج است) و البته غیرمخلوق. آنها که سابقه این بحث کلامی کهن را میدانند تعجب میکنند که براستی ذکر همچو عقیدهای که قرآن قدیم و غیرمخلوق است، در مقدمه همچو ترجمهای ضرورتی دارد؟ و شاید داشته است.
حاصل آن که اگر شما میبینید که به مثال مجتهد شبستری از سر احتیاط علمی برخی دیدگاههای پژوهشی را در باب کیفیت تاریخی شکلگیری قرآن قابل تامل و بلکه پذیرش دانسته تا آنجا که در برخی نظریات پیشین بازنگری میکند، هنوز، در عالم اسلام، چه راه بلندیست برای کسانی که تاکید و اصرار دارند قرآن نه احتمالا یک متن برآمده از یک جنبش سیاسی و مذهبی، یا نهضتی اصلاحگرایانه، یا تجربه دینی و اجتماعی پیامبر، یا کلام وحی شده توسط فرشتهای از غیب، یا صورت و انعکاس یک معنی قدیم مندرج در لوحی آسمانی، نه حتی فعل و کلام حادث خداوندی... بلکه به حرف و کلمه و جمله، همچون صفات قدرت و علم الهی، ازلی و قدیم و غیرمخلوق است و آن را چون باوری اصولی در ابتدای چاپ قرآنی میآورند که در ترجمههای مختلف آن امروزه احتمالا پرشمارترین چاپ قرآن در تمامی عالم است.
پ.ن.
بخاری و قرآن غیرمخلوق
.
گفتار کوتاهی در باب ترجمههای قرآن به زبان فرانسه
.
از آیین ترکان، کهنترین ترجمه قرآن به زبان فرانسه
.
از ترجمه کازیمیرسکی
.
بدیهی مینماید امّا گاه فراموش میشود که اگر الفاظ قرآن در این چهار ده قرن تغییر نکرده است، معانی آن امّا با زمان سفر کردهاند. ظروف این کلمات آشنا، بارها از معانی متفاوت پر و خالی شدهاند. هنوز بسیارند کسانی که تصوّر میکنند آنچه ما امروزه میخوانیم و فرض میکنیم، عیناً همان است که مخاطبان آن در قرن اول هجری درک میکردهاند. از الله و الرحمن و الرحیم تا ایمان و دین و اسلام و کفر و شرک و کتاب و غیر آن. بسیاری از این معانی یا مصادیق آنها حتی در فاصله یک قرن بعد گشته بودند تا چه رسد به چند سده بعد که مکاتب فکری و کلامی و عقیدتی شکل گرفته و روایت و تفسیر و تاویل خود را ساخته و نهادینه کردهاند. این همه بخشی از تاریخ متن است امّا آنجا که دغدغه جستجو و نزدیک شدن به معانی اولیه و محیط شکلگیری آن در کار است، تلاش زیادی لازم است تا اندک اندک آن معانی آشنای مرسوم کنار رود و نشانیها و مدلولات و پیام متن به مخاطبان ابتدایی آن بیشتر نمایان شود.
مقصود آن که گرچه هر تلاشی ابتدا از خواندن و تامل و پژوهش در خود متن، و نه تفاسیر آن، آغاز میشود، منتهی از یاد نباید برد که ای بسا در این الفاظ و عبارات آشنا، در آن زمینه و زمانه اولیه، معانی دیگری جای گرفته بوده. متن قرآن البته بسیار ویژه است و خصوصیاتی چون بیان عموما اشارتآمیز، زبان کهن و بعد البته شیوه جمع و ساختار و ترتیب و تنظیم و تکرارها به بازیابی آن روایت اولیه کمک نکرده است امّا به هر شکل میباید سراغ متن رفت. بازگشت به بحث آشناییزادیی، اینجا هم ترجمههای اندیشیده شده، که متن را از هندسه رایج آن بیرون میآورند، کمک میکنند تا برخورد ما با متن اندکی متفاوت شود. این اتفاق در زبان فارسی کمتر رخ میدهد به دلیل اختلاط و آمیزش زبانی و بعد سابقه بلند این اصطلاحات قرآنی در زبان و آثار مهم ادبی و عرفانی و انس و عادات ذهنی ما. همان اصطلاحات که آوردیم را دوباره ببینیم، ایمان و دین و اسلام و کفر و شرک و کتاب. یا به مثال ليلة القدر در فارسی هم شب قدر است منتهی مترجم فرنگی به ناچار باید دوباره به آن بیندیشد و معادلی بیاید و از اینجا آغاز کنیم تا اسامی سور و اصطلاحات و اشارات و عبارات.
در زبان فرانسه، بالای شصت ترجمه از قرآن نشان دادهاند. از برخی نوشتهام. از برخی دیگر، خصوصا ترجمه رژی بلاشر و ژاک برک هم باید بیشتر نوشت. امّا آنچه به وفور در عموم کتابفروشیها و در قطعها و صورتهای مختلف دیده میشود، قرآن چاپ عربستان است که با متن عربی هم همراه است و اینک به نظرم نزد عموم نوعی ترجمه مرجع شده است. ترجمه اولیه آن توسط یک مسلمان، محمّد حمید الله، صورت گرفته و ترجمه خوبی است و توضیحات جالبی هم دارد. گاه به مثال مینویسد که «این آیه مفهوم نیست» که از کمتر مترجم مسلمانی میخوانید یا در حاشیه ارجاعات به کتاب مقدّس آورده. امّا «مجمّع الملک الفهد» آن را برگرفته و با برخی تغییرات منتشر کرده است. قرآنپژوهان غربی هم، آنجا که صرف نقل قول است و نه بحثهای متنپژوهانه، به همین ترجمه «اسلامی» ارجاع میدهند تا کمتر محل بحث باشد. ناشر توضیحات حمیدالله را هم زدوده و پانویسهای دیگری بر متن افزوده است، گاه برخی توضیحات مرسوم چون اسباب النزول و گاه برخی نکات قابل بحث که علّت افزودن آن هم هیچ معلوم نیست.
امّا این جا نظرم به مقدّمه مختصریست که هیئت ناظر به عربی و فرانسه آورده و در آن ابتدا تاکید میکند که قرآن کلام خداست، شامل و کامل بر همه معانی (که مضمون بسیار رایج است) و البته غیرمخلوق. آنها که سابقه این بحث کلامی کهن را میدانند تعجب میکنند که براستی ذکر همچو عقیدهای که قرآن قدیم و غیرمخلوق است، در مقدمه همچو ترجمهای ضرورتی دارد؟ و شاید داشته است.
حاصل آن که اگر شما میبینید که به مثال مجتهد شبستری از سر احتیاط علمی برخی دیدگاههای پژوهشی را در باب کیفیت تاریخی شکلگیری قرآن قابل تامل و بلکه پذیرش دانسته تا آنجا که در برخی نظریات پیشین بازنگری میکند، هنوز، در عالم اسلام، چه راه بلندیست برای کسانی که تاکید و اصرار دارند قرآن نه احتمالا یک متن برآمده از یک جنبش سیاسی و مذهبی، یا نهضتی اصلاحگرایانه، یا تجربه دینی و اجتماعی پیامبر، یا کلام وحی شده توسط فرشتهای از غیب، یا صورت و انعکاس یک معنی قدیم مندرج در لوحی آسمانی، نه حتی فعل و کلام حادث خداوندی... بلکه به حرف و کلمه و جمله، همچون صفات قدرت و علم الهی، ازلی و قدیم و غیرمخلوق است و آن را چون باوری اصولی در ابتدای چاپ قرآنی میآورند که در ترجمههای مختلف آن امروزه احتمالا پرشمارترین چاپ قرآن در تمامی عالم است.
پ.ن.
بخاری و قرآن غیرمخلوق
.
گفتار کوتاهی در باب ترجمههای قرآن به زبان فرانسه
.
از آیین ترکان، کهنترین ترجمه قرآن به زبان فرانسه
.
از ترجمه کازیمیرسکی
.
Telegram
کاریز
از جمع قرآن...
زآن چه دی خوردم، از آنم یاد نیست... امّا میدانید، ذهن و حافظه انتخابگر است. این کهنترین روایت «جمع قرآن» را در صحیح بخاری میخواندم، آنجا که زید بن ثابت میگوید که در حین جمع قطعات و عبارات، گاه برخی آیات را که پیشتر شنیده بودم نمییافتم.…
زآن چه دی خوردم، از آنم یاد نیست... امّا میدانید، ذهن و حافظه انتخابگر است. این کهنترین روایت «جمع قرآن» را در صحیح بخاری میخواندم، آنجا که زید بن ثابت میگوید که در حین جمع قطعات و عبارات، گاه برخی آیات را که پیشتر شنیده بودم نمییافتم.…
❤10👍8
چون خَطائَین، آن حساب باصفا
مولانا، در دفتر ششم مثنوی، در بیان این که «کار از کار خیزد در جهان» و گاه یافتن مطلوبِ درستِ نزدیکِ حاضر، موقوفِ سپردنِ راهِ دورِ خطاست، میگوید:
بو که موقوف است کامم بر سفر / چون سفر کردم، بیابم در حضر
یار را چندین بجویم جِدّ و چُست / که بدانم که نمیبایست جُست...
چون خَطائَین، آن حساب با صفا / گرددش روشن ز بَعدِ دو خطا...
و من فکر کردم که اینجا، برای مهندسان و ریاضیدوستان علاقمند به اشعار مولانا، این قاعده خطائین (دو خطا) را مختصر با جدول و مثال و «بیانی که بود نزدیکتر، زان تعاریف قدیم مستتر» در شروح و کتب قدیم، بیاورم.
این قاعده خطائین، که سابقه آن را در آثار ابوریحان بیرونی هم میبینیم و البته قدمت آن به پیش از دوره اسلامی بازمیگردد، روشی بوده در محاسبهٔ معادلات خطّی یا درجهٔ اوّل. برای نمونه، چه عددی است که دو برابر آن به علاوه ثلث آن برابر عددی خاص، به مثال عدد چهارده شود؟ ما امروزه خیلی ساده ضرایب را ادغام میکنیم (روش فاکتورگیری) و مستقیم به هدف میزنیم ولی قدما، در این موارد، دو فرض ابتدایی میگرفتهاند و خطای هر دو را محاسبه میکردهاند و در ترکیبی از دو مفروض و دو خطا، متغیّر یا عدد مطلوب را محاسبه میکردهاند: گرددش روشن ز بعدِ دو خطا!
مراحل و مسیر محاسبه و اصطلاحات خاصّش را در جدول آوردهام به همراه دو نمونه از یک معادلهٔ ساده. چنان که میبینید، ابتدا عددی را به عنوان مجهول ابتدایی فرض میکردهاند که آن را «مفروض» اوّل میخواندند. این مفروض را در معادله میگذاشتهاند و اختلاف نتیجه را، نسبت به سوی دیگر معادله، محاسبه میکردهاند که آن را «خطا»ی اوّل مینامیدند. معمولاً هم اختلاف مثبت یا اضافی را خطای «زاید»، و اختلاف منفی را خطای «ناقص» مینامیدند. همین روش را با مفروض دیگری تکرار میکردهاند به قصد محاسبه خطای دوم. سپس «محفوظ» اوّل را محاسبه میکردند که حاصل ضرب مفروض اوّل در خطای دوم بوده است و باز به همین ترتیب، محفوظ دوم. مجهول، یا به واقع عدد مطلوب، حاصل تقسیم «اختلاف دو محفوظ» بر «اختلاف دو خطا»ست.
در جدولی که آوردهام، در هر دو نمونه، مفروضات ابتدایی، تصادفی انتخاب شدهاند که در نهایت به درستی جواب میدهند و چرا ندهند؟ میتوان به سادگی با نوشتن معادلهٔ متغیّرها نشان داد که دو مفروض ابتدایی، هر چه باشند حذف میشوند و پاسخ درست میماند، خوش و صاف از خطا، همچون «حساب با صفا!».
تاکید کنیم که قاعده خطائین خاصّ معادله خطّی است و این قاعده برای معادلهٔ غیرخطّی کارا نیست گرچه باز آنجا هم «تا مقصود زوتر رهبر است»، یعنی تقریب خوبی میدهد و با بکارگیری تقریب دوم، باز پاسخ نزدیکتری...
قاعده دو خطا همان روشی است که امروزه در محاسبات عددی به «روش سکانت» secant method معروف است در حلّ معادلات جبری غیرخطّی. در متون انگلیسی هم گاه آن را rule of double false position خواندهاند که درست معادل خطائین است. دانستن نام امروزی این روش، به علاقمندان کمک میکند که منطق و سابقهٔ این شیوه حلّ معادلات را در منابع دیگر هم دنبال کنند.
حال انصافا هیچ فکر میکردید که از طریق مثنوی سراغ حلّ معادلات عددی بیاییم؟
چون خَطائَین، آن حساب با صفا / گرددش روشن ز بَعدِ دو خطا
دانشِ آن بود موقوفِ سفر / ناید آن دانش به تیزیِ فِکَر
من نگویم زین طریق آید مُراد / میطپم تا از کجا خواهد گشاد...
.
مولانا، در دفتر ششم مثنوی، در بیان این که «کار از کار خیزد در جهان» و گاه یافتن مطلوبِ درستِ نزدیکِ حاضر، موقوفِ سپردنِ راهِ دورِ خطاست، میگوید:
بو که موقوف است کامم بر سفر / چون سفر کردم، بیابم در حضر
یار را چندین بجویم جِدّ و چُست / که بدانم که نمیبایست جُست...
چون خَطائَین، آن حساب با صفا / گرددش روشن ز بَعدِ دو خطا...
و من فکر کردم که اینجا، برای مهندسان و ریاضیدوستان علاقمند به اشعار مولانا، این قاعده خطائین (دو خطا) را مختصر با جدول و مثال و «بیانی که بود نزدیکتر، زان تعاریف قدیم مستتر» در شروح و کتب قدیم، بیاورم.
این قاعده خطائین، که سابقه آن را در آثار ابوریحان بیرونی هم میبینیم و البته قدمت آن به پیش از دوره اسلامی بازمیگردد، روشی بوده در محاسبهٔ معادلات خطّی یا درجهٔ اوّل. برای نمونه، چه عددی است که دو برابر آن به علاوه ثلث آن برابر عددی خاص، به مثال عدد چهارده شود؟ ما امروزه خیلی ساده ضرایب را ادغام میکنیم (روش فاکتورگیری) و مستقیم به هدف میزنیم ولی قدما، در این موارد، دو فرض ابتدایی میگرفتهاند و خطای هر دو را محاسبه میکردهاند و در ترکیبی از دو مفروض و دو خطا، متغیّر یا عدد مطلوب را محاسبه میکردهاند: گرددش روشن ز بعدِ دو خطا!
مراحل و مسیر محاسبه و اصطلاحات خاصّش را در جدول آوردهام به همراه دو نمونه از یک معادلهٔ ساده. چنان که میبینید، ابتدا عددی را به عنوان مجهول ابتدایی فرض میکردهاند که آن را «مفروض» اوّل میخواندند. این مفروض را در معادله میگذاشتهاند و اختلاف نتیجه را، نسبت به سوی دیگر معادله، محاسبه میکردهاند که آن را «خطا»ی اوّل مینامیدند. معمولاً هم اختلاف مثبت یا اضافی را خطای «زاید»، و اختلاف منفی را خطای «ناقص» مینامیدند. همین روش را با مفروض دیگری تکرار میکردهاند به قصد محاسبه خطای دوم. سپس «محفوظ» اوّل را محاسبه میکردند که حاصل ضرب مفروض اوّل در خطای دوم بوده است و باز به همین ترتیب، محفوظ دوم. مجهول، یا به واقع عدد مطلوب، حاصل تقسیم «اختلاف دو محفوظ» بر «اختلاف دو خطا»ست.
در جدولی که آوردهام، در هر دو نمونه، مفروضات ابتدایی، تصادفی انتخاب شدهاند که در نهایت به درستی جواب میدهند و چرا ندهند؟ میتوان به سادگی با نوشتن معادلهٔ متغیّرها نشان داد که دو مفروض ابتدایی، هر چه باشند حذف میشوند و پاسخ درست میماند، خوش و صاف از خطا، همچون «حساب با صفا!».
تاکید کنیم که قاعده خطائین خاصّ معادله خطّی است و این قاعده برای معادلهٔ غیرخطّی کارا نیست گرچه باز آنجا هم «تا مقصود زوتر رهبر است»، یعنی تقریب خوبی میدهد و با بکارگیری تقریب دوم، باز پاسخ نزدیکتری...
قاعده دو خطا همان روشی است که امروزه در محاسبات عددی به «روش سکانت» secant method معروف است در حلّ معادلات جبری غیرخطّی. در متون انگلیسی هم گاه آن را rule of double false position خواندهاند که درست معادل خطائین است. دانستن نام امروزی این روش، به علاقمندان کمک میکند که منطق و سابقهٔ این شیوه حلّ معادلات را در منابع دیگر هم دنبال کنند.
حال انصافا هیچ فکر میکردید که از طریق مثنوی سراغ حلّ معادلات عددی بیاییم؟
چون خَطائَین، آن حساب با صفا / گرددش روشن ز بَعدِ دو خطا
دانشِ آن بود موقوفِ سفر / ناید آن دانش به تیزیِ فِکَر
من نگویم زین طریق آید مُراد / میطپم تا از کجا خواهد گشاد...
.
Telegram
K-A-Images
❤11👍6🤔2
«حرام دارم با مردمان سخن گفتن،
و چون حدیث تو آید سخن دراز کنم...»
توضیح دکتر شفیعی گرامی را دیدم و فکر کردم که نکتهٔ کوتاهی در خصوص این بیت بیاورم.
چنان که آوردهاند، چه بسا مولانا در مجلس سماع این بیت را شنیده و غزل را بر بدیهه ادامه داده باشد. امّا شاید آنقدرها هم تصادفی نبوده چرا که مولانا این بیت را بسیار دوست داشته است. در پنج یا شش نامهٔ او در مکتوبات آمده است و یک بار هم دست کم در فیه مافیه.
نکته دیگر امّا اینجاست که به طرز شگفتی، چنان که در توضیح دکتر هم میبینیم، این بیت با همهٔ سابقه کهن آن، در آثار دیگر گویندگان فارسیزبان غایب است. یعنی تمامی جستجوها به دنبال ردّپای این بیت به همین نقل در این دو کتاب بازمیگردد که ذکرش آمده است. سعید نفیسی البته، بدون دلیل قانعکنندهای، معتقد بود که بیت از رودکی است و ابوسعید از او گرفته است منتهی جای دیگر به رودکی نسبت ندادهاند و به طرز سخن او هم نمیماند. هر چه هست، به بیتی غریب و سرگردان میماند که در طول سه قرن چندان دیده نشده امّا ناگهان چون امانتی به گوش یا چشم مولانا رسیده است و گویندهای چنین توانا، آن را چندان پسندیده و خاطرش با آن انس گرفته است که نامههای خود را با آن به پایان ببرد، غزلی به اقتفای آن بسازد و در گفتارهای مجالس خود هم آن را بر زبان داشته باشد:
«چون شرح مقام سالکان را دراز گفتیم شرح احوال واصلان را چه گوئیم؟ الّا آن را نهایت هست، این را نهایت نیست. نهایت سالکان وصال است. نهایت واصلان چه باشد؟
حرام دارم با مردمان سخن گفتن / و چون حدیث تو آید سخن دراز کنم
والله دراز نمیکنم کوته میکنم...»
.
و چون حدیث تو آید سخن دراز کنم...»
توضیح دکتر شفیعی گرامی را دیدم و فکر کردم که نکتهٔ کوتاهی در خصوص این بیت بیاورم.
چنان که آوردهاند، چه بسا مولانا در مجلس سماع این بیت را شنیده و غزل را بر بدیهه ادامه داده باشد. امّا شاید آنقدرها هم تصادفی نبوده چرا که مولانا این بیت را بسیار دوست داشته است. در پنج یا شش نامهٔ او در مکتوبات آمده است و یک بار هم دست کم در فیه مافیه.
نکته دیگر امّا اینجاست که به طرز شگفتی، چنان که در توضیح دکتر هم میبینیم، این بیت با همهٔ سابقه کهن آن، در آثار دیگر گویندگان فارسیزبان غایب است. یعنی تمامی جستجوها به دنبال ردّپای این بیت به همین نقل در این دو کتاب بازمیگردد که ذکرش آمده است. سعید نفیسی البته، بدون دلیل قانعکنندهای، معتقد بود که بیت از رودکی است و ابوسعید از او گرفته است منتهی جای دیگر به رودکی نسبت ندادهاند و به طرز سخن او هم نمیماند. هر چه هست، به بیتی غریب و سرگردان میماند که در طول سه قرن چندان دیده نشده امّا ناگهان چون امانتی به گوش یا چشم مولانا رسیده است و گویندهای چنین توانا، آن را چندان پسندیده و خاطرش با آن انس گرفته است که نامههای خود را با آن به پایان ببرد، غزلی به اقتفای آن بسازد و در گفتارهای مجالس خود هم آن را بر زبان داشته باشد:
«چون شرح مقام سالکان را دراز گفتیم شرح احوال واصلان را چه گوئیم؟ الّا آن را نهایت هست، این را نهایت نیست. نهایت سالکان وصال است. نهایت واصلان چه باشد؟
حرام دارم با مردمان سخن گفتن / و چون حدیث تو آید سخن دراز کنم
والله دراز نمیکنم کوته میکنم...»
.
Telegram
K-A-Images
❤14👍1
نه آسمان بر آنان گریست و نه زمین...
در خوانش متون کهن، مقدّس نزد باورمندان، یا غیر آن، فارغ از زمینه و موضوع، برخی توصیفات یا تصاویر است که ناگهان به آدمی برخورد میکند! بکارت یا غرابت تصاویر هم گاه به همین قدمت آنهاست و این که گاه به بداهه شکل گرفتهاند، پیش از شکل گرفتن سنّتهای ادبی، و البته سنّتهای تفسیری متاخر.
این هم یکی از آنها بود... «و آسمان و زمین بر آنها گریه نکرد» (سوره دخان، آیه ۲۹). گریستن آسمان به هر شکل تعبیر ملموس و آشنایی است، باران، امّا غرابت تصویر بیشتر بر وجه منفی آن است، حتّی آسمان هم بر آنها گریه نکرد. غریبتر البته گریه زمین است که من دست کم جایی سراغ نگرفتهام و البته وجه تشبیه و استعاری آن هم خیلی روشن نیست، جدای همراهی با آسمان. مقصودم، در ظاهر لفظ، گریستن است و نه لرزیدن یا سوگواری یا نظایر آن. البته که مفسّران بعدها نکات تکلّفآمیزی برآورده و آوردهاند که مقصود ما نیست یا به صورتی مبهم به اشعار جاهلی ارجاع دادهاند.
امّا جالب است اگر ببینیم که گرچه ساختار متن و عبارت ابهامی ندارد، مولّف یا دست کم کاتب این نسخه از تفسیر نسفی هم گویا در اینجا دچار تردید شده است. به وضوح میخوانیم که آورده «بگریست بر ایشان زمین و آسمان» و بعد، به شیوه معمول خود، خوانش یا تفسیر دیگر را افزوده «و گویند ٮگریست بر ایشان آسمانیان و زمینیان» منتهی چنان که میبینیم «ٮگریست»، به ظاهر بدون نقطه و در چشم ما به گونهای است که آن را به هر دو صورت میتوان خواند، بگریست و نگریست، نشانی از تردّد؟ شاید هم نوسان و تردید نبوده چنان که نقطه کمرنگی به زیر حرف میتوان دید، همراستای عبارت پیشین و تفاوت تفسیر در چشم او بین آسمانیان و زمینیان بوده در مقابل آسمان و زمین.
به هر شکل این فروگذاشتن نفی، یا به حاشیه رفتن آن، خیلی خاصّ و جالب است و با تکرار آن در دو جمله، به گمانم از خود مترجم بوده و نه کاتب. گویا او هم، هزار سال پیش از ما، بیش از آنکه درگیر «ما»ی نفی و اثبات شود، درگیر گریستن آسمان و زمین بر آدمی بوده است، و بر آن درنگ کرده است...
.
پ.ن.
و همچنین:
«نه بمیرد اندر آنجا، و نه بزید...»
.
«ای کاش بودمی، فراموش شدهای، از یاد رفته»
.
در خوانش متون کهن، مقدّس نزد باورمندان، یا غیر آن، فارغ از زمینه و موضوع، برخی توصیفات یا تصاویر است که ناگهان به آدمی برخورد میکند! بکارت یا غرابت تصاویر هم گاه به همین قدمت آنهاست و این که گاه به بداهه شکل گرفتهاند، پیش از شکل گرفتن سنّتهای ادبی، و البته سنّتهای تفسیری متاخر.
این هم یکی از آنها بود... «و آسمان و زمین بر آنها گریه نکرد» (سوره دخان، آیه ۲۹). گریستن آسمان به هر شکل تعبیر ملموس و آشنایی است، باران، امّا غرابت تصویر بیشتر بر وجه منفی آن است، حتّی آسمان هم بر آنها گریه نکرد. غریبتر البته گریه زمین است که من دست کم جایی سراغ نگرفتهام و البته وجه تشبیه و استعاری آن هم خیلی روشن نیست، جدای همراهی با آسمان. مقصودم، در ظاهر لفظ، گریستن است و نه لرزیدن یا سوگواری یا نظایر آن. البته که مفسّران بعدها نکات تکلّفآمیزی برآورده و آوردهاند که مقصود ما نیست یا به صورتی مبهم به اشعار جاهلی ارجاع دادهاند.
امّا جالب است اگر ببینیم که گرچه ساختار متن و عبارت ابهامی ندارد، مولّف یا دست کم کاتب این نسخه از تفسیر نسفی هم گویا در اینجا دچار تردید شده است. به وضوح میخوانیم که آورده «بگریست بر ایشان زمین و آسمان» و بعد، به شیوه معمول خود، خوانش یا تفسیر دیگر را افزوده «و گویند ٮگریست بر ایشان آسمانیان و زمینیان» منتهی چنان که میبینیم «ٮگریست»، به ظاهر بدون نقطه و در چشم ما به گونهای است که آن را به هر دو صورت میتوان خواند، بگریست و نگریست، نشانی از تردّد؟ شاید هم نوسان و تردید نبوده چنان که نقطه کمرنگی به زیر حرف میتوان دید، همراستای عبارت پیشین و تفاوت تفسیر در چشم او بین آسمانیان و زمینیان بوده در مقابل آسمان و زمین.
به هر شکل این فروگذاشتن نفی، یا به حاشیه رفتن آن، خیلی خاصّ و جالب است و با تکرار آن در دو جمله، به گمانم از خود مترجم بوده و نه کاتب. گویا او هم، هزار سال پیش از ما، بیش از آنکه درگیر «ما»ی نفی و اثبات شود، درگیر گریستن آسمان و زمین بر آدمی بوده است، و بر آن درنگ کرده است...
.
پ.ن.
و همچنین:
«نه بمیرد اندر آنجا، و نه بزید...»
.
«ای کاش بودمی، فراموش شدهای، از یاد رفته»
.
Telegram
K-A-Images
❤14
به مناسبت ثبت قلعه الموت در فهرست میراث جهانی یونسکو
.
.
Telegram
کاریز
۱/ پرده آخر:
«و حسن صبّاح از آن روز که بر قلعه الموت شد، چنان که ذکر آن رفت، تا مدّت سی و پنج سال که از دنیا برفت هیچ وقت از آن قلعه به زیر نیامد و از آن سرای که مقامگاه او بود دو نوبت بیش بیرون نیامد و دو نوبت بر بام سرای شد و باقی اوقات در آن سرای معتکف…
«و حسن صبّاح از آن روز که بر قلعه الموت شد، چنان که ذکر آن رفت، تا مدّت سی و پنج سال که از دنیا برفت هیچ وقت از آن قلعه به زیر نیامد و از آن سرای که مقامگاه او بود دو نوبت بیش بیرون نیامد و دو نوبت بر بام سرای شد و باقی اوقات در آن سرای معتکف…
👍10
نسبت و نمودار پراکندگی اوزان غزلیّات مولانا
در خصوص تنوّع اوزان اشعار مولانا کتابها و مقالات بسیار آوردهاند و نکته نو در این خصوص آوردن نیاز به تحقیق و جستجوی بسیار دارد و نویسنده هم البته جریر طبری نیست که میگفت «امسیتُ غیر عروضی و اصبحتُ عروضیاً» (۱) منتهی جهت کار با برخی نسخ قدیم و حجیم که بر اساس ترتیب اوزان شکل گرفتهاند، از نقشهٔ راه چاره نیست.
فکر کردم جدول و نمودار سادهای بیاورم از نسبت اوزان بکار رفته در دیوان شمس، بر اساس دستنویس موزه قونیه که نسخهٔ اساس تصحیح استاد فروزانفر هم بوده است. نمودار را، برای علاقمندان غزلیات مولانا، بر اساس نمونه شعر آوردم به جای اسامی رمانندهٔ اوزان یا افاعیل و به قول مولانا در یکی از غزلیات عربی خود «فعلن مفتعلن او فعلاتن و فعل»! رباعیات را در این مقایسه بیرون گذاشتهام. دامنه ابیات این نسخه بسیار بلند است چنان که با کسر رباعیات، در حدود ۳۷ هزار بیت خواهد بود.
در این نمودار، ۲۴ وزن پراستفاده به ترتیب نرخ کاربرد آنها، بر اساس تعداد ابیات (و نه غزل) در آن وزن، آمده که شامل ۹۷ درصد دیوان است. «اوزان خاصّ» که مجموعهای از بحور مختلف است همگی در یک جا جمع شده است که مجموعا شامل سه درصد کلّ ابیات خواهد بود.
بیفزایم که بسامد و پراکندگی اوزان شعری مورد استفاده، ضرورتاً به معنی ترتیب محبوبیت آن در نزد شاعر نبوده است و ملاحظات و مناسبات دیگر هم در کار است منتهی دست کم در خصوص مولانا، و حجم بزرگ غزلیات او، و آزادی عملی که در خصوص سنّتهای ادبی برای خود قایل بوده است، توقع میرود که این نسبت انعکاسی از علاقه یا ترجیح مولانا یا دست کم میل و خواست حلقهٔ صوفیان و اطرافیان او باشد.
چنان که میبینیم نمودار رفتار خطّی متعادلی را نشان میدهد. پرکاربردترین اوزان در حدود ۹ درصد کل دیوان هستند و پراکندگی اوزان دیگر با شیب ملایمی کمتر میشود. یعنی هیچ وزنی، یک جایگاه بسیار ویژه ندارد.
امّا از منظری دیگر، و نگاه به نوع اوزان، این نسبتها خیلی جالب هستند و به ظاهر حاکی از تغییر ذایقه شعری یا موسیقیایی ما. برخی غزلها در اوزانی که مولانا کمتر استفاده کرده است، مثل همان هزج در انتهای نمودار، «زهی عشق زهی عشق که ما راست خدایا» چنان امروزه نزد ما جا افتادهاند که تقریبا، با توجه به تعداد کمتر آنها، همه آنها را میشناسیم و بلکه شاید حفظ باشیم (بیایید بیایید به گلزار بگردیم... ملولان همه رفتند، در خانه ببندید... بمیرید بمیرید در این عشق بمیرید... مکن یار مکن یار، مرو ای مه عیّار... طبیبیم طبیبیم ز بغداد رسیدیم...)، از اوزان «خیزابی» به قول استاد شفیعی. از سوی دیگر امّا، پرکاربردترین آنها، مجتث، «مرا وصال تو باید، صبا چه سود کند...» کمتر شناخته شده هستند.
مناسب خواهد بود اگر به آن شکایت مشهور مولانا هم بازگردیم که «مفتعلن مفتعلن مفتعلن کُشت مرا». میبینیم که آن هم از اوزانیست که خیلی کم استفاده شده است، کمتر از دو درصد کلّ غزلیات، که البته امروزه به گوش ما بسیار آهنگین و زیبا میآید: «خواجه بیا خواجه بیا، خواجه دگربار بیا... یار مرا غار مرا... رَستم از این نفس و هوا... مُرده بدم زنده شدم... چون بجهد خنده ز من، خنده نگه دارم از او...»
این یادداشت کوتاه را با چند بیت از آن غزل بسیار طربناک مولانا به پایان برم که در آن منتظر وزن و قافیه نمانده است، و اصلا افاعیل و تن تتن وزن را هم پارهای از شعر خود کرده است:
اَبشِر ثُمّ اَبشر یا موتمَن / اِقتربَ الوصلُ و اَفنَی المِحن...
ترک کُن این گفت و همی باش جفت / و اغتنمِ الفرضَ و خلِّ السُّنَن
فاغتَنِم السُکرَ و زمزِم لنا / تَن تَنَتَن تَن تَنَتَن تَن تَنَن
مفتعلن مفتعلن مفتعل / فَعْلَلَلَن فَعْلَلَلَن فَعْلَلَن
پ.ن.
۱، حکایت مشهوریست که خود پایه و الگوی ساخت روایات دیگری از این قبیل شده است. اصلش را در معجم الادبای یاقوت حموی رومی مییابیم که از قول جریر طبری میآورد که یک شبه علم عروض را فرا گرفت...
.
۲، «از دوست و دل و جان» بسامد تطبیقی کلمات در غزلیات سعدی، حافظ و مولانا.
.
در خصوص تنوّع اوزان اشعار مولانا کتابها و مقالات بسیار آوردهاند و نکته نو در این خصوص آوردن نیاز به تحقیق و جستجوی بسیار دارد و نویسنده هم البته جریر طبری نیست که میگفت «امسیتُ غیر عروضی و اصبحتُ عروضیاً» (۱) منتهی جهت کار با برخی نسخ قدیم و حجیم که بر اساس ترتیب اوزان شکل گرفتهاند، از نقشهٔ راه چاره نیست.
فکر کردم جدول و نمودار سادهای بیاورم از نسبت اوزان بکار رفته در دیوان شمس، بر اساس دستنویس موزه قونیه که نسخهٔ اساس تصحیح استاد فروزانفر هم بوده است. نمودار را، برای علاقمندان غزلیات مولانا، بر اساس نمونه شعر آوردم به جای اسامی رمانندهٔ اوزان یا افاعیل و به قول مولانا در یکی از غزلیات عربی خود «فعلن مفتعلن او فعلاتن و فعل»! رباعیات را در این مقایسه بیرون گذاشتهام. دامنه ابیات این نسخه بسیار بلند است چنان که با کسر رباعیات، در حدود ۳۷ هزار بیت خواهد بود.
در این نمودار، ۲۴ وزن پراستفاده به ترتیب نرخ کاربرد آنها، بر اساس تعداد ابیات (و نه غزل) در آن وزن، آمده که شامل ۹۷ درصد دیوان است. «اوزان خاصّ» که مجموعهای از بحور مختلف است همگی در یک جا جمع شده است که مجموعا شامل سه درصد کلّ ابیات خواهد بود.
بیفزایم که بسامد و پراکندگی اوزان شعری مورد استفاده، ضرورتاً به معنی ترتیب محبوبیت آن در نزد شاعر نبوده است و ملاحظات و مناسبات دیگر هم در کار است منتهی دست کم در خصوص مولانا، و حجم بزرگ غزلیات او، و آزادی عملی که در خصوص سنّتهای ادبی برای خود قایل بوده است، توقع میرود که این نسبت انعکاسی از علاقه یا ترجیح مولانا یا دست کم میل و خواست حلقهٔ صوفیان و اطرافیان او باشد.
چنان که میبینیم نمودار رفتار خطّی متعادلی را نشان میدهد. پرکاربردترین اوزان در حدود ۹ درصد کل دیوان هستند و پراکندگی اوزان دیگر با شیب ملایمی کمتر میشود. یعنی هیچ وزنی، یک جایگاه بسیار ویژه ندارد.
امّا از منظری دیگر، و نگاه به نوع اوزان، این نسبتها خیلی جالب هستند و به ظاهر حاکی از تغییر ذایقه شعری یا موسیقیایی ما. برخی غزلها در اوزانی که مولانا کمتر استفاده کرده است، مثل همان هزج در انتهای نمودار، «زهی عشق زهی عشق که ما راست خدایا» چنان امروزه نزد ما جا افتادهاند که تقریبا، با توجه به تعداد کمتر آنها، همه آنها را میشناسیم و بلکه شاید حفظ باشیم (بیایید بیایید به گلزار بگردیم... ملولان همه رفتند، در خانه ببندید... بمیرید بمیرید در این عشق بمیرید... مکن یار مکن یار، مرو ای مه عیّار... طبیبیم طبیبیم ز بغداد رسیدیم...)، از اوزان «خیزابی» به قول استاد شفیعی. از سوی دیگر امّا، پرکاربردترین آنها، مجتث، «مرا وصال تو باید، صبا چه سود کند...» کمتر شناخته شده هستند.
مناسب خواهد بود اگر به آن شکایت مشهور مولانا هم بازگردیم که «مفتعلن مفتعلن مفتعلن کُشت مرا». میبینیم که آن هم از اوزانیست که خیلی کم استفاده شده است، کمتر از دو درصد کلّ غزلیات، که البته امروزه به گوش ما بسیار آهنگین و زیبا میآید: «خواجه بیا خواجه بیا، خواجه دگربار بیا... یار مرا غار مرا... رَستم از این نفس و هوا... مُرده بدم زنده شدم... چون بجهد خنده ز من، خنده نگه دارم از او...»
این یادداشت کوتاه را با چند بیت از آن غزل بسیار طربناک مولانا به پایان برم که در آن منتظر وزن و قافیه نمانده است، و اصلا افاعیل و تن تتن وزن را هم پارهای از شعر خود کرده است:
اَبشِر ثُمّ اَبشر یا موتمَن / اِقتربَ الوصلُ و اَفنَی المِحن...
ترک کُن این گفت و همی باش جفت / و اغتنمِ الفرضَ و خلِّ السُّنَن
فاغتَنِم السُکرَ و زمزِم لنا / تَن تَنَتَن تَن تَنَتَن تَن تَنَن
مفتعلن مفتعلن مفتعل / فَعْلَلَلَن فَعْلَلَلَن فَعْلَلَن
پ.ن.
۱، حکایت مشهوریست که خود پایه و الگوی ساخت روایات دیگری از این قبیل شده است. اصلش را در معجم الادبای یاقوت حموی رومی مییابیم که از قول جریر طبری میآورد که یک شبه علم عروض را فرا گرفت...
.
۲، «از دوست و دل و جان» بسامد تطبیقی کلمات در غزلیات سعدی، حافظ و مولانا.
.
Telegram
K-A-Images
❤11
از علیه ما علیه
در سوره فتح عبارتی به گوش غریب میآید: «وَمَنْ أَوْفَى بِمَا عَاهَدَ عَلَيْهُ اللَّهَ...»
علیهُ؟ های ضمیر، چرا به صورت مضموم آمده؟ همیشه میخوانیم علیهِ، فیهِ، الیهِ، بِهِ... توقع میرود که مکسور باشد، بعد از یای ساکن یا کسره، تا به قول اعراب ثقیل نباشد، بر سمع و لسان. امّا اینجا و جای دیگر در قرآن اسثثناست. آن مورد دیگر، در سوره کهف صورت کمتر آشنایی دارد: «وَمَا أَنْسَانِيهُ إِلَّا الشَّيْطَانُ» به جای اَنسانیهِ... «و نبُرد از یاد من آن را مگر دیو» به قول ترجمه کهن تفسیر طبری!
امّا چرا این دو نمونه چنین است؟ منایع سنّتی گفتهاند که نوع تلفظ اهل حجاز بوده و این های ضمیر متّصل، صورت کوتاه شده «هو»، گاه صدای ضمّ اصلی را حفظ کرده است. امّا اگر چنین است، چرا این دو شکل استثنا گرفته؟ در مقابل هزاران مثال دیگر و از جمله عبارت نزدیک به آن: «رِجَالٌ صَدَقُوا مَا عَاهَدُوا اللَّهَ عَلَيْهِ» و به نظر من البته خیلی ساده ناهماهنگی در اعرابگذاری بوده - چون حرکات که در خود متن اوّلیه نبوده - و بعد همچنان از سر حسّاسیت به حفظ متن و کتابت باقی مانده است.
این دو استثنا در روایت حفص از عاصم آمده که بعد از قرآن چاپ الازهر به سال ۱۹۲۴ م به روایت غالب تبدیل شد. پس از آن چاپ مهم، که شاید آخرین مرحله رسمیسازی قرآن است، نود سال طول کشید تا قرائات دیگر از دل نسخ خطی بیرون آیند و «به زیور طبع آراسته شوند!» و من پیشتر از آنها نوشتهام. تونس و مغرب که به صورت تاریخی و سنتی دلبستگی به قرائت نافع دارند، در این خصوص پیشرو بودهاند.
در تصویری که آوردهام، قطعه بالایی نسخه خطی است، بر اساس روایت حفص که صورت «علیهُ» را، مثل چاپهای رایج، میبینیم.
قرآن چاپ تونس به روایت قالون از نافع امّا «علیهِ» آورده منتهی عکسی که آوردم ورش از نافع، چاپ مغرب است که خطّ مغربی خاصّ آن آوردنش را توجیه میکند!
بریده آخری از همان نسخه اوّل است امّا آن استثنای دیگر. میبینیم که در نسخه « اَنسانیهُ » آمده، امّا مُقری یا صاحب نسخه، دچار همین تردید شده و با فرض خطای کتابت سعی کرده که ضمّه را پاک کند...
پ.ن
از قاهره تا مغرب، از عاصم تا نافع، در باب رسمیسازی قرآن و چاپها با قرائات دیگر
.
موسی یا موسا؟ عیسی یا عیسا؟ و سابقه تلفظ نامها در قرائات مختلف
.
در گمان افتاد جان انبیا، قرائت حفص و نقش یکسانسازی آن
.
در سوره فتح عبارتی به گوش غریب میآید: «وَمَنْ أَوْفَى بِمَا عَاهَدَ عَلَيْهُ اللَّهَ...»
علیهُ؟ های ضمیر، چرا به صورت مضموم آمده؟ همیشه میخوانیم علیهِ، فیهِ، الیهِ، بِهِ... توقع میرود که مکسور باشد، بعد از یای ساکن یا کسره، تا به قول اعراب ثقیل نباشد، بر سمع و لسان. امّا اینجا و جای دیگر در قرآن اسثثناست. آن مورد دیگر، در سوره کهف صورت کمتر آشنایی دارد: «وَمَا أَنْسَانِيهُ إِلَّا الشَّيْطَانُ» به جای اَنسانیهِ... «و نبُرد از یاد من آن را مگر دیو» به قول ترجمه کهن تفسیر طبری!
امّا چرا این دو نمونه چنین است؟ منایع سنّتی گفتهاند که نوع تلفظ اهل حجاز بوده و این های ضمیر متّصل، صورت کوتاه شده «هو»، گاه صدای ضمّ اصلی را حفظ کرده است. امّا اگر چنین است، چرا این دو شکل استثنا گرفته؟ در مقابل هزاران مثال دیگر و از جمله عبارت نزدیک به آن: «رِجَالٌ صَدَقُوا مَا عَاهَدُوا اللَّهَ عَلَيْهِ» و به نظر من البته خیلی ساده ناهماهنگی در اعرابگذاری بوده - چون حرکات که در خود متن اوّلیه نبوده - و بعد همچنان از سر حسّاسیت به حفظ متن و کتابت باقی مانده است.
این دو استثنا در روایت حفص از عاصم آمده که بعد از قرآن چاپ الازهر به سال ۱۹۲۴ م به روایت غالب تبدیل شد. پس از آن چاپ مهم، که شاید آخرین مرحله رسمیسازی قرآن است، نود سال طول کشید تا قرائات دیگر از دل نسخ خطی بیرون آیند و «به زیور طبع آراسته شوند!» و من پیشتر از آنها نوشتهام. تونس و مغرب که به صورت تاریخی و سنتی دلبستگی به قرائت نافع دارند، در این خصوص پیشرو بودهاند.
در تصویری که آوردهام، قطعه بالایی نسخه خطی است، بر اساس روایت حفص که صورت «علیهُ» را، مثل چاپهای رایج، میبینیم.
قرآن چاپ تونس به روایت قالون از نافع امّا «علیهِ» آورده منتهی عکسی که آوردم ورش از نافع، چاپ مغرب است که خطّ مغربی خاصّ آن آوردنش را توجیه میکند!
بریده آخری از همان نسخه اوّل است امّا آن استثنای دیگر. میبینیم که در نسخه « اَنسانیهُ » آمده، امّا مُقری یا صاحب نسخه، دچار همین تردید شده و با فرض خطای کتابت سعی کرده که ضمّه را پاک کند...
پ.ن
از قاهره تا مغرب، از عاصم تا نافع، در باب رسمیسازی قرآن و چاپها با قرائات دیگر
.
موسی یا موسا؟ عیسی یا عیسا؟ و سابقه تلفظ نامها در قرائات مختلف
.
در گمان افتاد جان انبیا، قرائت حفص و نقش یکسانسازی آن
.
Telegram
K-A-Images
❤13👍3
نظری به قلب ما کن...
شگفتانگیز است این دستنویس «کتاب اشعار ملک الشّعرا امیر معزّی»، با آن تاریخ تحریر بسیار کهن ۵۵۱ هجری، تنها سی سالی پس از مرگ شاعر.
میبینید دیگر آن سرلوحه و خطّ کهن و نگارههای نهصد ساله را... و شگفتی ما کم نمیشود اگر بدانیم که این نسخهٔ ما سخت سقیم افتاده است! آری جعل است، به تمامی...
فکر کنید که چند استاد تمام، نه شاگردان تازهکار، با دانش و مهارت عالی، در هماهنگی کامل، با هم کار کردهاند تا همچو نسخهای بسازند. از بازسازی و کهنهسازی کاغذ گرفته تا کتابت چند قلم خطّ کهن از فارسی و عربی، آنهم بدون تزلزل در طول کتاب، سرلوح و متن و عناوین و انجامه، از کار بر روی جداول و تصویرسازیها و تذهیب، از صحافی و تجلید... و پس از این همه البته فروشش به کارشناسی خبره خود فنّ دیگریست.. یعنی با این جمع فنون، نباید گفت که گاه صرّاف شهر قلّاب است؟
.
شگفتانگیز است این دستنویس «کتاب اشعار ملک الشّعرا امیر معزّی»، با آن تاریخ تحریر بسیار کهن ۵۵۱ هجری، تنها سی سالی پس از مرگ شاعر.
میبینید دیگر آن سرلوحه و خطّ کهن و نگارههای نهصد ساله را... و شگفتی ما کم نمیشود اگر بدانیم که این نسخهٔ ما سخت سقیم افتاده است! آری جعل است، به تمامی...
فکر کنید که چند استاد تمام، نه شاگردان تازهکار، با دانش و مهارت عالی، در هماهنگی کامل، با هم کار کردهاند تا همچو نسخهای بسازند. از بازسازی و کهنهسازی کاغذ گرفته تا کتابت چند قلم خطّ کهن از فارسی و عربی، آنهم بدون تزلزل در طول کتاب، سرلوح و متن و عناوین و انجامه، از کار بر روی جداول و تصویرسازیها و تذهیب، از صحافی و تجلید... و پس از این همه البته فروشش به کارشناسی خبره خود فنّ دیگریست.. یعنی با این جمع فنون، نباید گفت که گاه صرّاف شهر قلّاب است؟
.
❤18🤔5👍1
قصّههای حسیدیان، و بطّبچگان مقالات شمس
در مجموعه قصص یهودیان حسیدی که مارتین بوبر (فیلسوف و الهیدان یهودی نیمه اول قرن بیستم) آنها را جمع آورده، حکایتی آمده که خطوط کلّی آن برای ما بسیار آشناست: (۱)
«ربی شالوم شاحنا، پسر ابراهام لانژ، در همان سالهای اول کودکی پدرش را از دست داد و یتیم شد. ربی ناحوم او را در خانه خود پذیرفت و بعدها نوه دختری خود را به او داد. اما رفتار آن پسر در چشم ربی ناحوم عجیب، تکاندهنده و ناپسند بود. شالوم جوان تعلّق خاطری به تجمّلات داشت و شوق و جدّیتی در تحصیل تورات نداشت. حسیدیان، دایما نزد استاد میآمدند و از عادات او شکایت میکردند به امید این که او را به تحصیل و زندگی سختکوشانهتری وادارند.
یک بار در ماه اِلول (آخرین ماه تقویم عبری)، که همگان خود را برای مراسم ندبه و روز داوری آماده میکردند، ربی شالوم دیگر به محلّ درس نیامد. هر صبح به جنگل و گردش میرفت و شب باز میگشت. در نهایت ربی ناحوم او را صدا کرد تا یک بار برای همیشه به این مشکل پایان دهد. او را ملامت کرد و به او یادآور شد که باید این روزها را، مطابق سنّت و چنان که مناسب جوانانی چون اوست، به تحصیل و مطالعه روزانه یک فصل از کتابهای حکمت و عرفان اختصاص دهد، مانند تلاوت کتاب مزامیر، نه این که وقت خود را به غفلت و کاهلی بگذراند که موجب ناراحتی دیگران و مایه شرمساری است خاصّه از کسی چون او با آن سابقه خانوادگی عالی!
ربی شالوم در سکوتی احترامآمیز این نصیحت و ملامت را شنید و بعد گفت: مرغی بود که تخمِ اردکان را در زیر خود پرورش داده بود. جوجهاردکان از تخم بیرون آمدند و بزرگتر شدند. آنگاه چون اولین بار در کنار جوی آب آمدند، خود را به آب زدند و شادمانه در آن غوطه میخوردند. مرغِ مادر امّا، ترسیده، بر لب آب میدوید و فریاد برمیآورد و از این جوجههای بیپروا میخواست که فوراً به لب آب بازگردند و اگرنه گُم و غرق و هلاک میشوند! جوجهاردکان میگفتند که مادر! اینگونه نگران ما نباش. آب ما را نمیترساند. ما شنا میدانیم...»
آری، به قول آن بطّ عاقل در مثنوی: «آب ما را حِصن و امن است و سرور (۲)».
حکایت را از قول شمس خواندهایم که: «از عهد خردکی این داعی را واقعهای عجیب افتاده بود، کسی از حال داعی واقف نی، پدر من از من واقف نی، میگفت: تو اولاً دیوانه نیستی، نمیدانم چه روش داری... گفتم: یک سخن از من بشنو، تو با من چنانی که تخمِ بط را زیر مرغ خانگی نهادند، پرورد و بطبچگان برون آورد. بطبچگان کلانتَرَک شدند، با مادر به لب جو آمدند، در آب درآمدند. مادرشان مرغ خانگی است، لب جو میرود، امکان درآمدن در آب نی. اکنون ای پدر! من دریا میبینم مرکب من شده است و وطن و حال من این است. اگر تو از منی یا من از توام، درآ در این دریا؛ و اگر نه برو برِ مرغان خانگی و این تو را آویختن است. گفت: با دوست چنین کنی، با دشمن چه کنی؟»
قرابت و نزدیکی حکایت شمس با آنچه چند قرن بعد در این مجموعه داستان یهودیان حسیدی ضبط و ثبت شده قابل توجه است. به واقع گرچه گذاشتن تخم مرغابی یا اردک به زیر مرغان خانگی در بسیاری از محیطهای روستایی رایج بوده است، امّا میزان شباهت برخی اجزا و نوع تمثیل و استفادهای که در دو حکایت میبینیم، چه بسا نشان از تاثیر یا منبع مشترک داشته باشد. ارتباطی که شاید با یافتن داستانهای نظیر دیگری بیشتر آشکار شود.
و میدانید که داستان در مثنوی هم منعکس است:
تخمِ بطّی گر چه مرغ خانهات / کرد زیر پَر چو دایه تربیت
دایه را بگذار در خشک و بران / اندر آ در بحر معنی چون بطان
گر تو را دایه بترساند ز آب / تو مترس و سوی دریا ران شتاب...
پ.ن.
۱، Les récits hassidiques, Tome 2, Martin Buber, Points Sagesses, Seuils, 1996, P:7-8
.
۲. باز به بط گفت که صحرا خوش است... و تفاوت نگاه مولانا و نظامی.
.
۳، اشاره فوشه کور به همین حکایت در بیان آن که «خود غریبی در جهان چون شمس نیست»
.
در مجموعه قصص یهودیان حسیدی که مارتین بوبر (فیلسوف و الهیدان یهودی نیمه اول قرن بیستم) آنها را جمع آورده، حکایتی آمده که خطوط کلّی آن برای ما بسیار آشناست: (۱)
«ربی شالوم شاحنا، پسر ابراهام لانژ، در همان سالهای اول کودکی پدرش را از دست داد و یتیم شد. ربی ناحوم او را در خانه خود پذیرفت و بعدها نوه دختری خود را به او داد. اما رفتار آن پسر در چشم ربی ناحوم عجیب، تکاندهنده و ناپسند بود. شالوم جوان تعلّق خاطری به تجمّلات داشت و شوق و جدّیتی در تحصیل تورات نداشت. حسیدیان، دایما نزد استاد میآمدند و از عادات او شکایت میکردند به امید این که او را به تحصیل و زندگی سختکوشانهتری وادارند.
یک بار در ماه اِلول (آخرین ماه تقویم عبری)، که همگان خود را برای مراسم ندبه و روز داوری آماده میکردند، ربی شالوم دیگر به محلّ درس نیامد. هر صبح به جنگل و گردش میرفت و شب باز میگشت. در نهایت ربی ناحوم او را صدا کرد تا یک بار برای همیشه به این مشکل پایان دهد. او را ملامت کرد و به او یادآور شد که باید این روزها را، مطابق سنّت و چنان که مناسب جوانانی چون اوست، به تحصیل و مطالعه روزانه یک فصل از کتابهای حکمت و عرفان اختصاص دهد، مانند تلاوت کتاب مزامیر، نه این که وقت خود را به غفلت و کاهلی بگذراند که موجب ناراحتی دیگران و مایه شرمساری است خاصّه از کسی چون او با آن سابقه خانوادگی عالی!
ربی شالوم در سکوتی احترامآمیز این نصیحت و ملامت را شنید و بعد گفت: مرغی بود که تخمِ اردکان را در زیر خود پرورش داده بود. جوجهاردکان از تخم بیرون آمدند و بزرگتر شدند. آنگاه چون اولین بار در کنار جوی آب آمدند، خود را به آب زدند و شادمانه در آن غوطه میخوردند. مرغِ مادر امّا، ترسیده، بر لب آب میدوید و فریاد برمیآورد و از این جوجههای بیپروا میخواست که فوراً به لب آب بازگردند و اگرنه گُم و غرق و هلاک میشوند! جوجهاردکان میگفتند که مادر! اینگونه نگران ما نباش. آب ما را نمیترساند. ما شنا میدانیم...»
آری، به قول آن بطّ عاقل در مثنوی: «آب ما را حِصن و امن است و سرور (۲)».
حکایت را از قول شمس خواندهایم که: «از عهد خردکی این داعی را واقعهای عجیب افتاده بود، کسی از حال داعی واقف نی، پدر من از من واقف نی، میگفت: تو اولاً دیوانه نیستی، نمیدانم چه روش داری... گفتم: یک سخن از من بشنو، تو با من چنانی که تخمِ بط را زیر مرغ خانگی نهادند، پرورد و بطبچگان برون آورد. بطبچگان کلانتَرَک شدند، با مادر به لب جو آمدند، در آب درآمدند. مادرشان مرغ خانگی است، لب جو میرود، امکان درآمدن در آب نی. اکنون ای پدر! من دریا میبینم مرکب من شده است و وطن و حال من این است. اگر تو از منی یا من از توام، درآ در این دریا؛ و اگر نه برو برِ مرغان خانگی و این تو را آویختن است. گفت: با دوست چنین کنی، با دشمن چه کنی؟»
قرابت و نزدیکی حکایت شمس با آنچه چند قرن بعد در این مجموعه داستان یهودیان حسیدی ضبط و ثبت شده قابل توجه است. به واقع گرچه گذاشتن تخم مرغابی یا اردک به زیر مرغان خانگی در بسیاری از محیطهای روستایی رایج بوده است، امّا میزان شباهت برخی اجزا و نوع تمثیل و استفادهای که در دو حکایت میبینیم، چه بسا نشان از تاثیر یا منبع مشترک داشته باشد. ارتباطی که شاید با یافتن داستانهای نظیر دیگری بیشتر آشکار شود.
و میدانید که داستان در مثنوی هم منعکس است:
تخمِ بطّی گر چه مرغ خانهات / کرد زیر پَر چو دایه تربیت
دایه را بگذار در خشک و بران / اندر آ در بحر معنی چون بطان
گر تو را دایه بترساند ز آب / تو مترس و سوی دریا ران شتاب...
پ.ن.
۱، Les récits hassidiques, Tome 2, Martin Buber, Points Sagesses, Seuils, 1996, P:7-8
.
۲. باز به بط گفت که صحرا خوش است... و تفاوت نگاه مولانا و نظامی.
.
۳، اشاره فوشه کور به همین حکایت در بیان آن که «خود غریبی در جهان چون شمس نیست»
.
Telegram
K-A-Images
❤19👍1
کهنترین چاپ قرآن، با شمارهگذاری آیات
پرسشی بود و هست که شمارهگذاری (و نه شمارش) آیات قرآن در میان متن به کی و کجا بازمیگردد چرا که این نوع شمارهگذاری در متن دستنویسها دیده نمیشود. آنچه در نسخ میبینیم، علامات «عشر» و دیگر واحدهای شمارش آیات در حاشیه متن قرآن است.
سابقه آن به اوّلین چاپهای قرآن در اروپا بازمیگردد منتهی پیش از بحث شمارهگذاری، مقدّمه کوتاهی بیاوریم.
اوّلین چاپ کامل متن قرآن، با خطّ عربی، به سال ۱۵۳۷ در ونیز بازمیگردد. ناشر ایتالیایی آن، پاگانینو پاگانینی، انگیزهای تجاری داشت که فروش گسترده این چاپ در سرزمینهای اسلامی و خصوصا عثمانی بود منتهی به دلیل ناآشنایی با خطّ عربی و نداشتن مشاوری در این زمینه، چاپ آن قدر پرخطا از آب درآمد که از سوی مسلمانان به کلّ رد شد و بدبینی دستگاه پاپ به چاپ آثار اسلامی هم موجب شد که کتاب جمع شود و از بین برود. از این چاپ تنها یک نسخه باقی مانده است. تصویری آوردهام. میبینیم که در این چاپ هنوز شمارهگذاری آیات دیده نمیشود.
امّا پس از آن کهنترین چاپ متن کامل قرآن به سال ۱۶۹۴ در هامبورگ میآید که ابراهام هینکلمان، الهیدان پروتستان و شرقشناس آلمانی آن را منتشر کرد با عنوان:
«قرآن (یا) قانون اسلامی، از محمّد فرزند عبدالله»
در برگ دیگر عنوان عربی به شیوه چوبتراشی (زیلوگرافی) آمده است:
«بسم الله الرحمن الرحیم، القرآن و هو شرعة الاسلامیّة، محمّد ابن عبدالله»
حوادث زندگی ابراهام هینکلمان بیشتر به فعالیتهای درون مذهبی مسیحیت مرتبط بوده است منتهی شهرت نام او امروزه به دلیل همین چاپ است. هینکلمان به ارزش ادبی و تاریخی و مذهبی قرآن واقف بود. در مقدّمه کتاب پیشتر رفع اتّهام مقدّر میکند و میگوید علاقه شخصی او متون عبری است و نه عربی و قصدش از این چاپ ترویج عقاید اسلامی نیست بلکه فراهم آوردن متن قرآن و بعد ترجمهای از آن جهت مطالعات دقیقتر قرآن است. ترجمه لاتین او البته منتشر نشد و او یک سال پس از چاپ این کتاب، تنها در چهل و سه سالگی، درگذشت. به هر شکل، تا پیش از آن که آنجلیکا نُیوِرت تنها نسخه از چاپ قدیمی پاگانینی را به سال ۱۹۸۷ در صومعهای در ونیز بیابد، قرآنِ هینکلمان، کهنترین چاپ قرآن شناخته میشد.
به واقع هینکلمان بود که، متاثّر از سنّت کتاب مقدس، آیهها را شمارهگذاری کرد و در میان متن آورد. دقّت کنیم که «شمارهگذاری» به این شکل امری به نسبت جدید است، حتی در فرهنگ غربی. در دستنویسهای کتاب مقدس هم رایج نبوده است امّا بعد از عصر چاپ و ابتدا در ترجمهها شکل میگیرد، و آنگاه به خود متن اصلی بازمیگردد به دلیل نیاز به تطبیق و ارجاع و نظایر آن. اولین شمارهگذاری کتاب مقدس هم به سال ۱۵۲۷ است، که چاپ ترجمه لاتین عهد جدید است و بعد از آن البته رواجی کلی دارد. در چاپ قرآن هم همان سنت کتاب مقدس رعایت شده است. این نکته خاص آیات قرآن نیست، همچنین است شمارهگذاری سورهها، ابیات و اشعار و نظایر آن.
به قرآن هینکلمان بازگردیم که عکسی از جلد و برگ اول آن آوردهام. چند نکته قابل توجه در همین برگ میبینیم:
نخست آن که شماره در ابتدای آیه آمده است چنان که امروزه هم در کتاب مقدّس چنین است.
این که سوره فاتحه را مدنی خوانده است اینجا مورد نظر ما نیست امّا میبینیم که «بسمله» را در این سوره یک آیه نشمرده است. به واقع در چاپهای امروزی، تنها در همین سوره است که بسمله آغازین سور یک آیه به شمار میآید و در سورههای دیگر چنین نیست. اینجا هینکلمان قاعده یکسانی روا داشته است و چون بسمله را در شمار نیاورده، آیه آخر، همچنان متاثر از برخی سنن قدیم در منابع اسلامی، به دو بخش تقسیم شده تا شماره آیات این سوره مطابق سنّت کهن هفت باشد و مطابق تفاسیر، مصداقی از «سَبْعاً مِنَ الْمَثانِی» در سوره حجر.
دیگر آن که در ابتدای سوره بقره هم میبینیم «حروف مقطعه» یک آیه مستقل محسوب نشده است.
و نکته آخر هم تکرار شمارهگذاری در کنار سطرهاست.
هر سه نکته اخیر، خیلی زود و تنها در فاصله چهار سال، در چاپ قرآن ۱۶۹۸ ماراچی تغییر کرده است. این بار، بسمله در خصوص سوره فاتحه یک آیه محسوب شده و تقطیع آخر به شیوه مرسوم بازگشته است. حروف مقطعه هم یک آیه به شمار آمده و شمارهها در حاشیه حذف شدهاند.
امّا ماراچی ثبت شماره در ابتدای آیه را تغییر نداده است. به واقع این قاعده تا سالها پابرجا میماند چنان که چاپ مهمّ فلوگل به سال ۱۸۳۴ هم از آن پیروی کرده است. در نهایت طبع قرآن مرجع الازهر به سال ۱۹۲۵ این شمارهگذاری را به پایان آیات برده است، به صورتی که امروزه همگی میشناسیم و از چاپ مهم قاهره پیشتر گفتهایم.
پ.ن.
کهنترین چاپ قرآن توسط پاگانینی، ونیز، سال ۱۵۳۷ میلادی
.
برگ اوّل متن قرآن چاپ هینکلمان، سال ۱۶۹۴ میلادی
.
دو برگ از قرآن چاپ ماراچی، سال ۱۶۹۸ میلادی
.
از قاهره تا مغرب، از عاصم تا نافع
.
پرسشی بود و هست که شمارهگذاری (و نه شمارش) آیات قرآن در میان متن به کی و کجا بازمیگردد چرا که این نوع شمارهگذاری در متن دستنویسها دیده نمیشود. آنچه در نسخ میبینیم، علامات «عشر» و دیگر واحدهای شمارش آیات در حاشیه متن قرآن است.
سابقه آن به اوّلین چاپهای قرآن در اروپا بازمیگردد منتهی پیش از بحث شمارهگذاری، مقدّمه کوتاهی بیاوریم.
اوّلین چاپ کامل متن قرآن، با خطّ عربی، به سال ۱۵۳۷ در ونیز بازمیگردد. ناشر ایتالیایی آن، پاگانینو پاگانینی، انگیزهای تجاری داشت که فروش گسترده این چاپ در سرزمینهای اسلامی و خصوصا عثمانی بود منتهی به دلیل ناآشنایی با خطّ عربی و نداشتن مشاوری در این زمینه، چاپ آن قدر پرخطا از آب درآمد که از سوی مسلمانان به کلّ رد شد و بدبینی دستگاه پاپ به چاپ آثار اسلامی هم موجب شد که کتاب جمع شود و از بین برود. از این چاپ تنها یک نسخه باقی مانده است. تصویری آوردهام. میبینیم که در این چاپ هنوز شمارهگذاری آیات دیده نمیشود.
امّا پس از آن کهنترین چاپ متن کامل قرآن به سال ۱۶۹۴ در هامبورگ میآید که ابراهام هینکلمان، الهیدان پروتستان و شرقشناس آلمانی آن را منتشر کرد با عنوان:
«قرآن (یا) قانون اسلامی، از محمّد فرزند عبدالله»
در برگ دیگر عنوان عربی به شیوه چوبتراشی (زیلوگرافی) آمده است:
«بسم الله الرحمن الرحیم، القرآن و هو شرعة الاسلامیّة، محمّد ابن عبدالله»
حوادث زندگی ابراهام هینکلمان بیشتر به فعالیتهای درون مذهبی مسیحیت مرتبط بوده است منتهی شهرت نام او امروزه به دلیل همین چاپ است. هینکلمان به ارزش ادبی و تاریخی و مذهبی قرآن واقف بود. در مقدّمه کتاب پیشتر رفع اتّهام مقدّر میکند و میگوید علاقه شخصی او متون عبری است و نه عربی و قصدش از این چاپ ترویج عقاید اسلامی نیست بلکه فراهم آوردن متن قرآن و بعد ترجمهای از آن جهت مطالعات دقیقتر قرآن است. ترجمه لاتین او البته منتشر نشد و او یک سال پس از چاپ این کتاب، تنها در چهل و سه سالگی، درگذشت. به هر شکل، تا پیش از آن که آنجلیکا نُیوِرت تنها نسخه از چاپ قدیمی پاگانینی را به سال ۱۹۸۷ در صومعهای در ونیز بیابد، قرآنِ هینکلمان، کهنترین چاپ قرآن شناخته میشد.
به واقع هینکلمان بود که، متاثّر از سنّت کتاب مقدس، آیهها را شمارهگذاری کرد و در میان متن آورد. دقّت کنیم که «شمارهگذاری» به این شکل امری به نسبت جدید است، حتی در فرهنگ غربی. در دستنویسهای کتاب مقدس هم رایج نبوده است امّا بعد از عصر چاپ و ابتدا در ترجمهها شکل میگیرد، و آنگاه به خود متن اصلی بازمیگردد به دلیل نیاز به تطبیق و ارجاع و نظایر آن. اولین شمارهگذاری کتاب مقدس هم به سال ۱۵۲۷ است، که چاپ ترجمه لاتین عهد جدید است و بعد از آن البته رواجی کلی دارد. در چاپ قرآن هم همان سنت کتاب مقدس رعایت شده است. این نکته خاص آیات قرآن نیست، همچنین است شمارهگذاری سورهها، ابیات و اشعار و نظایر آن.
به قرآن هینکلمان بازگردیم که عکسی از جلد و برگ اول آن آوردهام. چند نکته قابل توجه در همین برگ میبینیم:
نخست آن که شماره در ابتدای آیه آمده است چنان که امروزه هم در کتاب مقدّس چنین است.
این که سوره فاتحه را مدنی خوانده است اینجا مورد نظر ما نیست امّا میبینیم که «بسمله» را در این سوره یک آیه نشمرده است. به واقع در چاپهای امروزی، تنها در همین سوره است که بسمله آغازین سور یک آیه به شمار میآید و در سورههای دیگر چنین نیست. اینجا هینکلمان قاعده یکسانی روا داشته است و چون بسمله را در شمار نیاورده، آیه آخر، همچنان متاثر از برخی سنن قدیم در منابع اسلامی، به دو بخش تقسیم شده تا شماره آیات این سوره مطابق سنّت کهن هفت باشد و مطابق تفاسیر، مصداقی از «سَبْعاً مِنَ الْمَثانِی» در سوره حجر.
دیگر آن که در ابتدای سوره بقره هم میبینیم «حروف مقطعه» یک آیه مستقل محسوب نشده است.
و نکته آخر هم تکرار شمارهگذاری در کنار سطرهاست.
هر سه نکته اخیر، خیلی زود و تنها در فاصله چهار سال، در چاپ قرآن ۱۶۹۸ ماراچی تغییر کرده است. این بار، بسمله در خصوص سوره فاتحه یک آیه محسوب شده و تقطیع آخر به شیوه مرسوم بازگشته است. حروف مقطعه هم یک آیه به شمار آمده و شمارهها در حاشیه حذف شدهاند.
امّا ماراچی ثبت شماره در ابتدای آیه را تغییر نداده است. به واقع این قاعده تا سالها پابرجا میماند چنان که چاپ مهمّ فلوگل به سال ۱۸۳۴ هم از آن پیروی کرده است. در نهایت طبع قرآن مرجع الازهر به سال ۱۹۲۵ این شمارهگذاری را به پایان آیات برده است، به صورتی که امروزه همگی میشناسیم و از چاپ مهم قاهره پیشتر گفتهایم.
پ.ن.
کهنترین چاپ قرآن توسط پاگانینی، ونیز، سال ۱۵۳۷ میلادی
.
برگ اوّل متن قرآن چاپ هینکلمان، سال ۱۶۹۴ میلادی
.
دو برگ از قرآن چاپ ماراچی، سال ۱۶۹۸ میلادی
.
از قاهره تا مغرب، از عاصم تا نافع
.
Telegram
K-A-Images
❤14👍1
صد سال تنهایی، ملکیادس و ملکیصدق...
در «صد سال تنهایی» گابریل گارسیا مارکز - که مجموعه سریال اخیر آن هم انصافا خوب ساخته شده، و فصل دومش هم چند روز است منتشر شده - به شخصیت غریبی برمیخوریم به اسم ملکیادس که از کولیان دورهگرد است و تاثیر خاصّی بر قهرمان اصلی نسل اول داستان، خوزه آرکادیو دارد. ملکیادس، جدای علوم طبیعی، با علوم غریبه و کیمیاگری هم آشناست و شخصیت رازآلودی دارد تا جایی که به قول راوی داستان، یک بار در سفر میمیرد و سپس، خسته از تنهایی این موت پیش از موت، به زندگی باز میگردد... از برخی جهات، همچون عمر دراز و آشنایی با عوالم باطنی و شهرت به حکمت و گاه سحر و جادو، یادآور زال است در فرهنگ و ادب ایرانی، «زالِ سام»، و خواهیم دید که از «سام نوح» هم دور نیست.
امّا ملکیادس، فارغ از آنچه مارکز مقصود داشته، یادآور و احتمالا به نوعی برگرفته از چهره بسیار رازآمیز «ملکیصدق» است که اشارهوار سه یا چهار بار نامش در کتاب مقدّس آمده است. در سریال هم جایی در میان بار و بنه او کتابی دیده میشود با عنوان و حروف عبری.
نام ملکیصدق در همان کتاب پیدایش ظاهر میشود، מלכי־צדק، از ملک (پادشاه) و صدق (درستی)، پادشاه راستی و عدالت. برخی هم البته آن پاره دوم را نام خاص کنعانی دانستهاند، ملک صادق! منتهی آن فرض اول رایجتر و غالبتر است. آنجا میخوانیم که در مسیر بازگشت ابراهیم، که به حمایت لوط و برای آزاد کردن او از دست دشمنان به جنگ رفته بود، «ملکیصدق، پادشاه شهر شلیم، و کاهن خدای متعال»، به استقبال ابراهیم میآید، او را برکت میدهد و برایش نان و شراب میآورد. سنّت یهودی «شلیم» را همان اورشلیم دانسته و آن را اوّلین ذکر اورشلیم میداند در تورات. خود نام اورشلیم تا کتاب یوشع ظاهر نمیشود.
رَشی از مهمترین مفسّران تلمود، که تفسیر او در حاشیه میشنا و گمارا چاپ میشود، مینویسد که (مطابق اخبار و احادیث)، ملکیصدق همان سام است، فرزند نوح که خداوند به او طول عمر داده تا ابراهیم را تبرّک کند.
آن عنوان «کاهنِ خدای متعال» هم مهم است، کوهن ل-الـ-علیون (כֹהֵן לְאֵל עֶלְיֽוֹן)، در ترجمه عربی: «مَلْكِي صَادِقُ، مَلِكُ شَالِيمَ، أَخْرَجَ خُبْزًا وَخَمْرًا، وَكَانَ كَاهِنًا ِللهِ الْعَلِيِّ». کاهن به معنی آن که قربانی به جا میآورد.
دیگر از ملکیصدق نشانی نیست تا مزامیر، مزمور ۱۱۰، در ستایشی که به ظاهر راجع به داود است، میخوانیم که خداوند سوگند خورد و از آن بازنگشت که «تو کاهن جاودان هستی، بر رتبه ملکیصدق»: «أَقْسَمَ الرَّبُّ وَلَنْ يَنْدَمَ: أَنْتَ كَاهِنٌ إِلَى الأَبَدِ عَلَى رُتْبَةِ مَلْكِي صَادَقَ». نوعی پیوند یا انطباق است بر داود.
حال اگر آن پادشاه شهر (اور)«شلیم»، تطابق با «سام» و نیای بزرگ سامی، تبرّک ابراهیم و پیوند با داود، به او جایگاه ویژهای نزد یهود داده، مسیحیت هم تفسیر خود را داشته است. پیش از همه، آن بجاآورنده قربانی ابدی، آن «نان و شراب» که به ابراهیم داده، و بعد بازخوانی مزامیر و ستایش داود، این بار از منظر مسیحای نهایی، از نسل داود، یعنی عیسی.
از این روست که ملکیصدق بار دیگر در نامه پولس رسول ظاهر میشود، در «رساله به عبرانیان»، پولس به آن سنّت عبرانی اشاره میکند و میگوید که مسیح این مقام را از خود حاصل نکرد بلکه خداوند به او داد، و به او گفت که «تو پسر من هستی؛ من امروز تو را در وجود آوردم»، همچنان که باز جای دیگر گفت (در اشاره به آن مزمور)، که «تو تا به ابد کاهن هستی بر رتبهٔ ملکیصدق».
یکی دو فصل بعد در همان رساله به آن باز میگردد و این بار تفسیری «مسیحشناختی» بر اساس ملک + صدق + شلیم ارایه میکند: «او ملکیصدق پادشاه شلیم و کاهن اعظم خدای متعال بود... هم او که نامش نخست به معنی پادشاه دادگری ترجمه میشود و پادشاه شلیم (سلام)، یعنی صلح نیز هست، او را نه پدری است و نه مادری و نه نسبنامهای و روزگارش را آغاز و عمرش را پایان نیست و همانند پسر خداست. این ملکیصدق تا ابد کاهن میماند.»
چنان که میبینیم، این حضور ازلی و ابدی و اشارهوار در عهد قدیم و جدید و ابهام و رازآلودگی آن مجال بسیار برای تفاسیر مختلف فراهم کرده و بعدها هم برخی تعلیمات باطنی به او نسبت داده شده است.
.
در «صد سال تنهایی» گابریل گارسیا مارکز - که مجموعه سریال اخیر آن هم انصافا خوب ساخته شده، و فصل دومش هم چند روز است منتشر شده - به شخصیت غریبی برمیخوریم به اسم ملکیادس که از کولیان دورهگرد است و تاثیر خاصّی بر قهرمان اصلی نسل اول داستان، خوزه آرکادیو دارد. ملکیادس، جدای علوم طبیعی، با علوم غریبه و کیمیاگری هم آشناست و شخصیت رازآلودی دارد تا جایی که به قول راوی داستان، یک بار در سفر میمیرد و سپس، خسته از تنهایی این موت پیش از موت، به زندگی باز میگردد... از برخی جهات، همچون عمر دراز و آشنایی با عوالم باطنی و شهرت به حکمت و گاه سحر و جادو، یادآور زال است در فرهنگ و ادب ایرانی، «زالِ سام»، و خواهیم دید که از «سام نوح» هم دور نیست.
امّا ملکیادس، فارغ از آنچه مارکز مقصود داشته، یادآور و احتمالا به نوعی برگرفته از چهره بسیار رازآمیز «ملکیصدق» است که اشارهوار سه یا چهار بار نامش در کتاب مقدّس آمده است. در سریال هم جایی در میان بار و بنه او کتابی دیده میشود با عنوان و حروف عبری.
نام ملکیصدق در همان کتاب پیدایش ظاهر میشود، מלכי־צדק، از ملک (پادشاه) و صدق (درستی)، پادشاه راستی و عدالت. برخی هم البته آن پاره دوم را نام خاص کنعانی دانستهاند، ملک صادق! منتهی آن فرض اول رایجتر و غالبتر است. آنجا میخوانیم که در مسیر بازگشت ابراهیم، که به حمایت لوط و برای آزاد کردن او از دست دشمنان به جنگ رفته بود، «ملکیصدق، پادشاه شهر شلیم، و کاهن خدای متعال»، به استقبال ابراهیم میآید، او را برکت میدهد و برایش نان و شراب میآورد. سنّت یهودی «شلیم» را همان اورشلیم دانسته و آن را اوّلین ذکر اورشلیم میداند در تورات. خود نام اورشلیم تا کتاب یوشع ظاهر نمیشود.
رَشی از مهمترین مفسّران تلمود، که تفسیر او در حاشیه میشنا و گمارا چاپ میشود، مینویسد که (مطابق اخبار و احادیث)، ملکیصدق همان سام است، فرزند نوح که خداوند به او طول عمر داده تا ابراهیم را تبرّک کند.
آن عنوان «کاهنِ خدای متعال» هم مهم است، کوهن ل-الـ-علیون (כֹהֵן לְאֵל עֶלְיֽוֹן)، در ترجمه عربی: «مَلْكِي صَادِقُ، مَلِكُ شَالِيمَ، أَخْرَجَ خُبْزًا وَخَمْرًا، وَكَانَ كَاهِنًا ِللهِ الْعَلِيِّ». کاهن به معنی آن که قربانی به جا میآورد.
دیگر از ملکیصدق نشانی نیست تا مزامیر، مزمور ۱۱۰، در ستایشی که به ظاهر راجع به داود است، میخوانیم که خداوند سوگند خورد و از آن بازنگشت که «تو کاهن جاودان هستی، بر رتبه ملکیصدق»: «أَقْسَمَ الرَّبُّ وَلَنْ يَنْدَمَ: أَنْتَ كَاهِنٌ إِلَى الأَبَدِ عَلَى رُتْبَةِ مَلْكِي صَادَقَ». نوعی پیوند یا انطباق است بر داود.
حال اگر آن پادشاه شهر (اور)«شلیم»، تطابق با «سام» و نیای بزرگ سامی، تبرّک ابراهیم و پیوند با داود، به او جایگاه ویژهای نزد یهود داده، مسیحیت هم تفسیر خود را داشته است. پیش از همه، آن بجاآورنده قربانی ابدی، آن «نان و شراب» که به ابراهیم داده، و بعد بازخوانی مزامیر و ستایش داود، این بار از منظر مسیحای نهایی، از نسل داود، یعنی عیسی.
از این روست که ملکیصدق بار دیگر در نامه پولس رسول ظاهر میشود، در «رساله به عبرانیان»، پولس به آن سنّت عبرانی اشاره میکند و میگوید که مسیح این مقام را از خود حاصل نکرد بلکه خداوند به او داد، و به او گفت که «تو پسر من هستی؛ من امروز تو را در وجود آوردم»، همچنان که باز جای دیگر گفت (در اشاره به آن مزمور)، که «تو تا به ابد کاهن هستی بر رتبهٔ ملکیصدق».
یکی دو فصل بعد در همان رساله به آن باز میگردد و این بار تفسیری «مسیحشناختی» بر اساس ملک + صدق + شلیم ارایه میکند: «او ملکیصدق پادشاه شلیم و کاهن اعظم خدای متعال بود... هم او که نامش نخست به معنی پادشاه دادگری ترجمه میشود و پادشاه شلیم (سلام)، یعنی صلح نیز هست، او را نه پدری است و نه مادری و نه نسبنامهای و روزگارش را آغاز و عمرش را پایان نیست و همانند پسر خداست. این ملکیصدق تا ابد کاهن میماند.»
چنان که میبینیم، این حضور ازلی و ابدی و اشارهوار در عهد قدیم و جدید و ابهام و رازآلودگی آن مجال بسیار برای تفاسیر مختلف فراهم کرده و بعدها هم برخی تعلیمات باطنی به او نسبت داده شده است.
.
Telegram
K-A-Images
❤10
از «کَنیکول» تا «شباهنگ» و «الشِّعری»
در فرانسه، این روزهای گرم تابستان، و هر سال بیشتر، واژه کنیکول canicule به معنی «موج گرما» را مکرّر میبینیم و میشنویم.
واژهٔ فرانسوی canicule از ریشه لاتین canis به معنی سگ آمده (که در فرانسه تبدیل به chien شده). در سنّت رومی، canicule نام دیگری برای ستارهٔ Sirius بود چون این ستاره درخشان در صورت فلکی Canis Major یعنی «سگ بزرگ» واقع است، «الکلب الاکبر» در متون نجومی عرب. نزد رومیان طلوع این ستاره همزمان بود با گرمترین روزهای سال در تابستان، و آنحا اصطلاحی شکل گرفت به معنی روزهای سگی! dies caniculares و از آنجا هم مختصر شد به کنیکول در فرانسه و نزدیک به آن در دیگر زبانهای لاتین. در سنت مرسوم هم به دورهای تقریباً یکماهه از اواخر ژوئیه تا اواخر اوت اطلاق میشد، کم و بیش معادل مرداد ماه. مجمل و مختصر گفتیم.
حال این ستاره کنیکول یا سیروس در کلب اکبر همان است که در فارسی «شباهنگ» و در عربی «الشِّعری» یا دقیقتر الشِّعرى اليمانية است، تنها ستارهای که در قرآن به نام از آن یاد شده است: «وَأَنَّهُ هُوَ رَبُّ الشِّعْرَى» (نجم، ۴۹)
علت ذکر اختصاصی این ستاره در قرآن قطعی نیست. آیه کوتاه است و توضیحی نمیدهد اما قدیمیترین مفسّران از همان آغاز، مجاهد و مقاتل و دیگران، گفتهاند که برخی عربهای جاهلی برای آن شأنی ویژه قائل بودند یا حتی آن را میپرستیدند، چنان که صفی علیشاه در تفسیر منظوم خود آورده:
در صُحف هم باشد این کز اقتدار / رَبّ شّعری باشد آن پروردگار
رَبّ شّعری گفت از آن کاندر عرب / میپرستیدند آن کوکب به شب
شعری نیز همچون هر موجود دیگر، مخلوق و مربوب خداوند است.
این صورت فلکی «کلب اکبر» و ستاره شباهنگ یا الشعری در منطقة البروج نیست (گرچه در کنار جوزا بوده) و از این رو سیرش، در چشم قدما، با آن ستارگان متفاوت بوده و صفیعلیشاه همین را نوعی امتیاز نجومی آن دانسته است:
اختصاصش اینکه سیر او به طول / باشد اندر آسمان عند العقول
برخلاف اختران که یک به یک / سیرشان از عرض باشد در فلک...
منتهی به فصل گرما بازگردیم! در ادب و تفاسیر، نسبت و ارتباط شِعری با گرما، چنان که در سنّت لاتین دیدیم، منعکس شده؟ نه چندان امّا شده! از جمله در تفسیر قرطبی (که سال وفاتش تنها یک سال با وفات مولانا فاصله دارد) میگوید: «الکوکب المضيء ... وطلوعه في شدّة الحرّ» و ارتباط طلوعش را با گرما برجسته کرده.
هم او بیتی از ابونواس افزوده در تایید همین معنی:
مضى أيلولُ وارتفعَ الحرورُ / وأخبتَ نارَها الشِّعرى العبورُ
و همین بیت هم نشان میدهد که ارتباط بین شِعری و گرما، در پیوند با آن سنت کلاسیک رومی، ناشناخته نبوده. در متون فارسی من البته شاهدی در خاطر ندارم.
حاصل آنکه واژهای که امروز در فرانسه نام موج گرمای تابستان است، از همان ستارهای ریشه گرفته که قرآن از آن با نام الشِّعری یاد کرده و جالب آن که از این ستاره هیچ ذکری در کتاب مقدس، عتیق و جدید نیست.
باشد که «ربّ الشِعری» کمی نار و تاب شعری را از زمین تبکرده و سوخته دور کند، که اینک زمین برای دوزخی بودن، به اندازه کافی آتش و هیزم دارد...
پ.ن.
در باب گرمایش زمین، این «نبأ عظیم»: از زمین تبکرده
.
از مثنوی و غرانیق العُلی، در سوره نجم.
.
.
در فرانسه، این روزهای گرم تابستان، و هر سال بیشتر، واژه کنیکول canicule به معنی «موج گرما» را مکرّر میبینیم و میشنویم.
واژهٔ فرانسوی canicule از ریشه لاتین canis به معنی سگ آمده (که در فرانسه تبدیل به chien شده). در سنّت رومی، canicule نام دیگری برای ستارهٔ Sirius بود چون این ستاره درخشان در صورت فلکی Canis Major یعنی «سگ بزرگ» واقع است، «الکلب الاکبر» در متون نجومی عرب. نزد رومیان طلوع این ستاره همزمان بود با گرمترین روزهای سال در تابستان، و آنحا اصطلاحی شکل گرفت به معنی روزهای سگی! dies caniculares و از آنجا هم مختصر شد به کنیکول در فرانسه و نزدیک به آن در دیگر زبانهای لاتین. در سنت مرسوم هم به دورهای تقریباً یکماهه از اواخر ژوئیه تا اواخر اوت اطلاق میشد، کم و بیش معادل مرداد ماه. مجمل و مختصر گفتیم.
حال این ستاره کنیکول یا سیروس در کلب اکبر همان است که در فارسی «شباهنگ» و در عربی «الشِّعری» یا دقیقتر الشِّعرى اليمانية است، تنها ستارهای که در قرآن به نام از آن یاد شده است: «وَأَنَّهُ هُوَ رَبُّ الشِّعْرَى» (نجم، ۴۹)
علت ذکر اختصاصی این ستاره در قرآن قطعی نیست. آیه کوتاه است و توضیحی نمیدهد اما قدیمیترین مفسّران از همان آغاز، مجاهد و مقاتل و دیگران، گفتهاند که برخی عربهای جاهلی برای آن شأنی ویژه قائل بودند یا حتی آن را میپرستیدند، چنان که صفی علیشاه در تفسیر منظوم خود آورده:
در صُحف هم باشد این کز اقتدار / رَبّ شّعری باشد آن پروردگار
رَبّ شّعری گفت از آن کاندر عرب / میپرستیدند آن کوکب به شب
شعری نیز همچون هر موجود دیگر، مخلوق و مربوب خداوند است.
این صورت فلکی «کلب اکبر» و ستاره شباهنگ یا الشعری در منطقة البروج نیست (گرچه در کنار جوزا بوده) و از این رو سیرش، در چشم قدما، با آن ستارگان متفاوت بوده و صفیعلیشاه همین را نوعی امتیاز نجومی آن دانسته است:
اختصاصش اینکه سیر او به طول / باشد اندر آسمان عند العقول
برخلاف اختران که یک به یک / سیرشان از عرض باشد در فلک...
منتهی به فصل گرما بازگردیم! در ادب و تفاسیر، نسبت و ارتباط شِعری با گرما، چنان که در سنّت لاتین دیدیم، منعکس شده؟ نه چندان امّا شده! از جمله در تفسیر قرطبی (که سال وفاتش تنها یک سال با وفات مولانا فاصله دارد) میگوید: «الکوکب المضيء ... وطلوعه في شدّة الحرّ» و ارتباط طلوعش را با گرما برجسته کرده.
هم او بیتی از ابونواس افزوده در تایید همین معنی:
مضى أيلولُ وارتفعَ الحرورُ / وأخبتَ نارَها الشِّعرى العبورُ
و همین بیت هم نشان میدهد که ارتباط بین شِعری و گرما، در پیوند با آن سنت کلاسیک رومی، ناشناخته نبوده. در متون فارسی من البته شاهدی در خاطر ندارم.
حاصل آنکه واژهای که امروز در فرانسه نام موج گرمای تابستان است، از همان ستارهای ریشه گرفته که قرآن از آن با نام الشِّعری یاد کرده و جالب آن که از این ستاره هیچ ذکری در کتاب مقدس، عتیق و جدید نیست.
باشد که «ربّ الشِعری» کمی نار و تاب شعری را از زمین تبکرده و سوخته دور کند، که اینک زمین برای دوزخی بودن، به اندازه کافی آتش و هیزم دارد...
پ.ن.
در باب گرمایش زمین، این «نبأ عظیم»: از زمین تبکرده
.
از مثنوی و غرانیق العُلی، در سوره نجم.
.
.
Telegram
K-A-Images
👍10❤3
از صحیفه مدینه... و کهنترین متن تاریخی آغاز اسلام
در باب وقایع آغاز اسلام، در میان متون اسلامی، آیا متنی به قدمت قرآن هست؟ یا شاید حتی اندکی قدیمیتر از منظر ضبط و ثبت؟
ابن اسحاق و پس از او ابن هشام متن عهدنامهای را آورده است که اینک، کم و بیش، بین بیشینه محقّقان، شامل پژوهشگران محتاط با دیدِ کمینهگرا در مباحث تاریخی، توافق است که دست کم هسته اصلی آن اصیل و کهن است. سبک و سیاق نگارش آن، زبان و اصطلاحاتی که بکار برده، نامهایی که در آن آمده و برخی شواهد دیگر حاکی از آن است که اصل متن قدیمی و معتبر است.
این عهدنامه، بین پیامبر و قبایل عرب مدینه، و برخی قبایل یهودی مدینه، نامهای مختلفی گرفته است، صحیفه، منشور، دستور، وثیقه، موادعه.. محمّد حمیدالله (که از ترجمه قرآن او گفتهام) هم آن را «قانون اساسی» مدینه نامید و از قضا این عنوان هم بسیار رایج شد امّا جدای «کتاب» (نامه) که در صدر آن میآید شاید بهترین عنوان همان «صحیفه» است که چند بار در خود متن آمده: أَهْلَ هَذِهِ الصَّحِيفَةِ...
اسلامپژوهان متعدّدی، از جمله فرد دونر و ایلکا لیندستت، به این متن پرداختهاند.
صحیفه در اصل پیمانی میان مهاجران، انصار و شماری از قبایل یهودی مدینه است که آنان را با وجود تفاوتهای قبیلهای و دینی، «یک امت» یا جامعه سیاسی مشترک معرفی میکند: «إِنَّهُمْ أُمَّةٌ وَاحِدَةٌ مِنْ دُونِ النَّاسِ» و حقوق و وظایف هر گروه را تعیین میکند، از جمله همکاری در پرداخت دیه و آزاد کردن اسیران: «وَهُمْ يَفْدُونَ عَانِيَهُمْ بِالْمَعْرُوفِ وَالْقِسْطِ» و دفاع مشترک در برابر دشمنان: «وَإِنَّ بَيْنَهُمْ النَّصْرَ عَلَى مَنْ حَارَبَ أَهْلَ هَذِهِ الصَّحِيفَةِ» و یاری رساندن به ستمدیده «وَإِنَّ النَّصْرَ لِلْمَظْلُومِ» و رفع اختلافات. به این ترتیب، صحیفه مدینه بیش از آنکه صرفاً متنی دینی باشد، پیمان همزیستی، امنیت جمعی و نظم حقوقی جامعه نوپای مدینه است.
صحیفه یکی یکی نام قبایل را میآورد و وظایف و حقوق آنها را بر میشمارد و همچنین تعهّد بین خودشان «وَإِنَّ الْمُؤْمِنِينَ الْمُتَّقِينَ عَلَى مَنْ بَغَى مِنْهُمْ...» حتی اگر این اثم و عدوان و فساد از سوی فرزند یکی از آنان باشد «وَلَوْ كَانَ وَلَدَ أَحَدِهِمْ».
پس از آن، و این خصوصا جالب است، نام قبایل یهودی میآید که کم و بیش همان حقوق و وظایف را دارند و متن گاه، آنها را چندان از «مومنین» متمایز نمیکند. از جمله: وَإِنَّ يَهُودَ بَنِي عَوْفٍ أُمَّةٌ مَعَ الْمُؤْمِنِينَ، لِلْيَهُودِ دِينُهُمْ، وَلِلْمُسْلِمَيْنِ دِينُهُمْ... و تصریح دارد که یهودیان بر دین خویش باقی میمانند امّا در دفاع از مدینه و هزینههای جنگی سهم دارند: «وَإِنَّ الْيَهُودَ يُنْفِقُونَ مَعَ الْمُؤْمِنِينَ مَا دَامُوا مُحَارَبِينَ».
خداوند ضامن این عهد نامه است « وَإِنَّ اللَّهَ عَلَى أَبَرِّ هَذَا» و باز تاکید بر دوستی و همیاری بین این دو است... وَإِنَّ عَلَى الْيَهُودِ نَفَقَتَهُمْ وَعَلَى الْمُسْلِمِينَ نَفَقَتَهُمْ، وَإِنَّ بَيْنَهُمْ النَّصْرَ عَلَى مَنْ حَارَبَ أَهْلَ هَذِهِ الصَّحِيفَةِ، وَإِنَّ بَيْنَهُمْ النُّصْحَ وَالنَّصِيحَةَ، وَالْبِرَّ دُونَ الْإِثْم... و اگر ظلمی شد، جبران آن فقط با خطاکار و «اهل بیت» اوست و نه همه قوم: إلَّا مَنْ ظَلَمَ وَأَثِمَ، فَإِنَّهُ لَا يُوتِغُ إلَّا نَفْسَهُ وَأَهْلَ بَيْتِهِ.
عهدنامه نام قبایل بزرگی از یهود را در بر میگیرد امّا نام آن قبایل مشهور بنی نضیر، بنی قریظه... که حکایاتشان در خود متون قدیمی هم بسیار برجسته است دیده نمیشود و این همچنان محلّ پرسش است، شاید در عهدنامه نیامدهاند یا محدوده جغرافیایی آن شاملشان نبوده است.
همچنین صحیفه نامی از مسیحیان نمیآورد، شاهد آن که در یثرب برخلاف گروههای یهودی، اجتماعات مسیحی نقش چشمگیری نداشتهاند. سازگار با شواهد باستانشناختی و منابع کهن، که مراکز عمده مسیحی را بیشتر در نواحی مرزی شبه جزیره میشناسد. میماند همان مشکل بزرگ که عبارات بسیار پرتعداد قرآن، در گفتگو با نصرانیان، چه زمان و خطاب به کدام اجتماع مسیحی بوده یا مجرای ورود حکایات گاه بلند قرآنی با زیرمتنهای مسیحی، چون جزییات داستانهای مریم، ذی القرنین، کهف... در چه بافتاری بوده است.
اهمّیت این متن به مباحث تاریخی و دینی محدود نمانده و به مثابه متنی دینی و حقوقی برآمده از سنّت پیامبر، با تاکید بر حقّ و حقوق یکسان بین پیروان ادیان، مورد تاکید بوده است. در سال ۲۰۱۶ هم دولت مراکش، که جمعیّت بزرگ یهودی دارد، در بیانیهای این صحیفه را مبنای همزیستی بین ادیان دانست.
پ.ن.
از کهنترینها:
کتیبه زهیر و همچنین کتیبه کربلا
پاپیروس اهناس
سنة قضاء المومنین
نیایش سوفرون
.
در باب وقایع آغاز اسلام، در میان متون اسلامی، آیا متنی به قدمت قرآن هست؟ یا شاید حتی اندکی قدیمیتر از منظر ضبط و ثبت؟
ابن اسحاق و پس از او ابن هشام متن عهدنامهای را آورده است که اینک، کم و بیش، بین بیشینه محقّقان، شامل پژوهشگران محتاط با دیدِ کمینهگرا در مباحث تاریخی، توافق است که دست کم هسته اصلی آن اصیل و کهن است. سبک و سیاق نگارش آن، زبان و اصطلاحاتی که بکار برده، نامهایی که در آن آمده و برخی شواهد دیگر حاکی از آن است که اصل متن قدیمی و معتبر است.
این عهدنامه، بین پیامبر و قبایل عرب مدینه، و برخی قبایل یهودی مدینه، نامهای مختلفی گرفته است، صحیفه، منشور، دستور، وثیقه، موادعه.. محمّد حمیدالله (که از ترجمه قرآن او گفتهام) هم آن را «قانون اساسی» مدینه نامید و از قضا این عنوان هم بسیار رایج شد امّا جدای «کتاب» (نامه) که در صدر آن میآید شاید بهترین عنوان همان «صحیفه» است که چند بار در خود متن آمده: أَهْلَ هَذِهِ الصَّحِيفَةِ...
اسلامپژوهان متعدّدی، از جمله فرد دونر و ایلکا لیندستت، به این متن پرداختهاند.
صحیفه در اصل پیمانی میان مهاجران، انصار و شماری از قبایل یهودی مدینه است که آنان را با وجود تفاوتهای قبیلهای و دینی، «یک امت» یا جامعه سیاسی مشترک معرفی میکند: «إِنَّهُمْ أُمَّةٌ وَاحِدَةٌ مِنْ دُونِ النَّاسِ» و حقوق و وظایف هر گروه را تعیین میکند، از جمله همکاری در پرداخت دیه و آزاد کردن اسیران: «وَهُمْ يَفْدُونَ عَانِيَهُمْ بِالْمَعْرُوفِ وَالْقِسْطِ» و دفاع مشترک در برابر دشمنان: «وَإِنَّ بَيْنَهُمْ النَّصْرَ عَلَى مَنْ حَارَبَ أَهْلَ هَذِهِ الصَّحِيفَةِ» و یاری رساندن به ستمدیده «وَإِنَّ النَّصْرَ لِلْمَظْلُومِ» و رفع اختلافات. به این ترتیب، صحیفه مدینه بیش از آنکه صرفاً متنی دینی باشد، پیمان همزیستی، امنیت جمعی و نظم حقوقی جامعه نوپای مدینه است.
صحیفه یکی یکی نام قبایل را میآورد و وظایف و حقوق آنها را بر میشمارد و همچنین تعهّد بین خودشان «وَإِنَّ الْمُؤْمِنِينَ الْمُتَّقِينَ عَلَى مَنْ بَغَى مِنْهُمْ...» حتی اگر این اثم و عدوان و فساد از سوی فرزند یکی از آنان باشد «وَلَوْ كَانَ وَلَدَ أَحَدِهِمْ».
پس از آن، و این خصوصا جالب است، نام قبایل یهودی میآید که کم و بیش همان حقوق و وظایف را دارند و متن گاه، آنها را چندان از «مومنین» متمایز نمیکند. از جمله: وَإِنَّ يَهُودَ بَنِي عَوْفٍ أُمَّةٌ مَعَ الْمُؤْمِنِينَ، لِلْيَهُودِ دِينُهُمْ، وَلِلْمُسْلِمَيْنِ دِينُهُمْ... و تصریح دارد که یهودیان بر دین خویش باقی میمانند امّا در دفاع از مدینه و هزینههای جنگی سهم دارند: «وَإِنَّ الْيَهُودَ يُنْفِقُونَ مَعَ الْمُؤْمِنِينَ مَا دَامُوا مُحَارَبِينَ».
خداوند ضامن این عهد نامه است « وَإِنَّ اللَّهَ عَلَى أَبَرِّ هَذَا» و باز تاکید بر دوستی و همیاری بین این دو است... وَإِنَّ عَلَى الْيَهُودِ نَفَقَتَهُمْ وَعَلَى الْمُسْلِمِينَ نَفَقَتَهُمْ، وَإِنَّ بَيْنَهُمْ النَّصْرَ عَلَى مَنْ حَارَبَ أَهْلَ هَذِهِ الصَّحِيفَةِ، وَإِنَّ بَيْنَهُمْ النُّصْحَ وَالنَّصِيحَةَ، وَالْبِرَّ دُونَ الْإِثْم... و اگر ظلمی شد، جبران آن فقط با خطاکار و «اهل بیت» اوست و نه همه قوم: إلَّا مَنْ ظَلَمَ وَأَثِمَ، فَإِنَّهُ لَا يُوتِغُ إلَّا نَفْسَهُ وَأَهْلَ بَيْتِهِ.
عهدنامه نام قبایل بزرگی از یهود را در بر میگیرد امّا نام آن قبایل مشهور بنی نضیر، بنی قریظه... که حکایاتشان در خود متون قدیمی هم بسیار برجسته است دیده نمیشود و این همچنان محلّ پرسش است، شاید در عهدنامه نیامدهاند یا محدوده جغرافیایی آن شاملشان نبوده است.
همچنین صحیفه نامی از مسیحیان نمیآورد، شاهد آن که در یثرب برخلاف گروههای یهودی، اجتماعات مسیحی نقش چشمگیری نداشتهاند. سازگار با شواهد باستانشناختی و منابع کهن، که مراکز عمده مسیحی را بیشتر در نواحی مرزی شبه جزیره میشناسد. میماند همان مشکل بزرگ که عبارات بسیار پرتعداد قرآن، در گفتگو با نصرانیان، چه زمان و خطاب به کدام اجتماع مسیحی بوده یا مجرای ورود حکایات گاه بلند قرآنی با زیرمتنهای مسیحی، چون جزییات داستانهای مریم، ذی القرنین، کهف... در چه بافتاری بوده است.
اهمّیت این متن به مباحث تاریخی و دینی محدود نمانده و به مثابه متنی دینی و حقوقی برآمده از سنّت پیامبر، با تاکید بر حقّ و حقوق یکسان بین پیروان ادیان، مورد تاکید بوده است. در سال ۲۰۱۶ هم دولت مراکش، که جمعیّت بزرگ یهودی دارد، در بیانیهای این صحیفه را مبنای همزیستی بین ادیان دانست.
پ.ن.
از کهنترینها:
کتیبه زهیر و همچنین کتیبه کربلا
پاپیروس اهناس
سنة قضاء المومنین
نیایش سوفرون
.
Telegram
K-A-Images
❤4🤔1