کاریز
1.6K subscribers
109 photos
3 videos
363 links
حبّذا کاریزِ اصل چیزها...

در ادب و تاریخ، مولاناپژوهی، مطالعات عهدین و قرآن

مجید سلیمانی
@soleymanimajid
Download Telegram
کار من بالا نمی‌گیرد در این شیبِ بلا
در مضیقِ حادثاتم، بستهٔ بند عنا

می‌کنم جهدی کزین خضرای خذلان بگذرم
حبّذا روزی که این توفیق یابم حبّذا

با که گیرم انس؟ کز اهل وفا بی‌روزی‌ام
روزی من نیست یا خود نیست در عالم وفا

در همه شروان مرا حاصل نیامد نیم‌دوست
دوست خود ناممکن است، ای کاش بودی آشنا

من حسینِ وقت و نااهلان یزید و شمرِ من
روزگارم جمله عاشورا و شروان کربلا...

خاقانی، قصاید
.
.
❤37
اوّلین روزهای تابستان است، هنوز حرور تموز نرسیده، و فرانسه گرم‌ترین روزهای تاریخ خود را می‌گذراند. همین است در باب برخی کشورهای دیگر هم. امّا نکته فقط این گرمای بی‌سابقه نیست، این حقیقت تلخ‌تر است که ما، عموم کشورها، داریم خنک‌ترین تابستان خود را تجربه می‌کنیم! یعنی در قیاس با سال‌های آینده. و این سخن و پیش‌بینی، «نه نجوم است و نه رمل است و نه خواب»، بلکه محاسبه علمی دقیق دارد که چرا و چگونه گرما در زمین محبوس و جمع می‌شود. من چند سالی، به سهم و تجربه اندک خودم، درگیر همین محاسبات بودم.

اینجا از آن نوشته‌ام، از این نبأ عظیم و تاثیرات آن: «از زمین تب‌کرده»
.
و اینجا هم، از منظری دیگر: «هوش تو کو؟ نیست اندر خانه کس؟»
. .
❤20
شارل هانری فوشه کور
و
ترجمهٔ مقالات شمس به زبان فرانسه

شارل هانری فوشه کور درگذشت. یادش گرامی باد.

درست ده سال پیش بود که شارل هانری فوشه کور که به دلیل پژوهش‌ها و آثار متعدّد در زمینه ادب و فرهنگ فارسی و اسلامی، و از آن جمله ترجمهٔ کامل دیوان حافظ به زبان فرانسه نزد علاقمندان ادبیات و عرفان ایران مشهور است، پس از شش سال کار مداوم، ترجمهٔ مقالات شمس را، با دیباچه و توضیحات مفصّل منتشر کرد. این ترجمه، شامل دفتر یکم چاپ دکتر محمّدعلی موحّد است و شامل دفتر دوم و گسسته‌پاره‌ها و قطعات پراکنده نمی‌شود.

فوشه کور این ترجمه را «در جستجوی گوهر» نامیده است و مقدّمه را از صبحگاهی آغاز کرده که شمس به قونیه آمد «در جستجوی گوهر». علاقهٔ او به «گوهر» سابقه‌ای دارد و پیشگفتار ترجمهٔ دیوان حافظ را هم با این مصراع آغاز کرده بود که «گوهری دارم و صاحب‌نظری می‌جویم» و می‌گوید که دیوان حافظ درج گوهر است... (۱).

در اینجا گزارش مختصری برای علاقمندان این مباحث، از گفتگوهای جلسهٔ بزرگداشت فوشه کور و در عین حال معرّفی ترجمه مقالات شمس بیاورم که در تاریخ بیست و چهارم ژانویه ۲۰۱۸ در مرکز زبان و تمدّن‌های شرقی (Inalco) در پاریس برگزار شد.

این سخنان مهمّ است از سوی مترجم محقّقی که شش سال تمام با متنی بسیار پیچیده گلاویز بوده و عرق ریخته و کار و جستجو کرده و سعی کرده واژه به واژه و جمله به جمله معنی را دریابد و جستجوهای دور و درازی کند تا بداند چگونه آن را، در حدّ مقدور، در ظرف دیگری ریزد. این نکته که او در ترجمهٔ دفتر اوّل گزینشی عمل نکرده است هم کار او را بسیار سخت‌تر کرده است. چنین مترجمی چاره‌ای ندارد جز این که با متن در همهٔ جزییات درگیر شود و نه آن که مانند برخی شارحان یا مترجمان متن‌های گزینش شده، به قول خالقی مطلق، از کنار پیچیدگی‌های متن بزرگوارانه بگذرد. لازم است بدانیم که ترجمهٔ دیوان حافظ او هم محصول شانزده سال کار مداوم است.

شارل هانری فوشه کور، سخنش را با این نقل از شمس آغاز کرد که خداوند تیرهایی در تیردان خود دارد که با آن برخی بندگان محبوب خود را نشانه می‌گیرد، امّا گاه آن تیر را باز می‌گیرد و در ترکش می‌گذارد و کلام من مانندهٔ آن تیر است. (نظر دارد به کلام شمس در مقالات که «این تیر کدام است؟ این سخن! جعبه کدام است؟ عالم حق!... خنک آن که این تیر بر او آید، ببردش به عالم حق...). از دوستی قدیمش با رضا فیض گفت و این که چگونه وی از فوشه کور، با توجّه به سابقه ترجمهٔ دیوان حافظ، خواسته است که دست به ترجمهٔ مقالات بزند.

سپس از کتاب مقالات گفت. از میل به آزادی‌خواهی درونی شمس و این که او حتّی کلام و بیان را قید و بندی بر خود می‌دانسته است. این مولانا بوده که او را به سخن می‌آورده است و با این همه سخن شمس در کمال ایجاز مانده است. از رابطهٔ ویژه مولانا و شمس و ظرفیت روحی یگانهٔ شگرف این دو در مهرورزی بی‌حدّ و حصر (و گویا نظر داشت به مثنوی که «عشق محبّت بی‌حساب است»). به این نکته مهمّ اشاره کرد که شمس مولانا را از حلب می‌شناخته و استعداد و خصلت خاص او را می‌دانسته و این که برخورد این دو در قونیه یک بازیابی است.

در خصوص پیچیدگی متن و سختی‌های ترجمه، به چند نکته اشاره کرد. یکی ساختار جملات یا «جمله‌بندی» که اصولاً در فارسی پیچیده‌تر از فرانسه است، به ویژه جایگاه فعل. دیگر غنای متن از اشارات و تلمیحات و ارجاعات به قرآن و حدیث و شعر و حکمت و در کلّ فرهنگ و سنّت. از فشردگی و ایجاز که پیش‌تر گفتیم. این نکته مهم که کتاب از مقوله گفتگوهای درونی است، گاه بریده و نامفهوم و همهٔ این‌ها مقالات شمس را از متونی دیگر در این سبک، مانند معارف بهاء ولد یا معارف سیّد برهان و نظایر آن خیلی پیچیده‌تر کرده است. از ویژگی «آیرونی» کلام شمس گفت و طنزی که در کلام اوست که باز چگونه می‌توان آن را تشخیص داد و به زبانی دیگر بازگرداند.

فوشه کور در مقام توصیه و هم از سر تجربه شخصی می‌گفت که در خواندن کتاب صبور باشید! تفاوتی است بین «زبان حال» و «زبان قال»! کتاب را که باز کنید، شمس را نمی‌یابید که کجاست، یا با که سخن می‌گوید و بلکه گاه از چه می‌گوید! امّا اندک اندک خطوط گفتگو ظاهر می‌شود و رشتهٔ گفتار به دستتان می‌آید.

ادامه در پست بعدی...
❤17
شارل هانری فوشه کور، و ترجمهٔ مقالات شمس (ادامه)

پس از او کلر کپلر که دوست سی سالهٔ فوشه کور است و او را در این ترجمه یاری کرده از تجربهٔ خود گفت که چه سختی‌ها کشیده است در خوانش و درک این متن! این که یک ماه در بستر بیماری بوده ولی تا نیمهٔ شب بیدار می‌مانده و گاه یک بندِ کلام را تا ده بار می‌خوانده و باز نافهمیده رها می‌کرده است. پیش می‌آمده که سرعت پیشروی‌اش فقط سه برگ در روز بوده است. بسیار از پیچیدگی و تعقید متن نالید که این یک دیالوگ بیرونی نیست، شخصی و درونی است. شمس خود می‌گوید، خودش پاسخ می‌دهد، گاه افکارش را توجیه می‌کند، بعد نقد می‌کند، سپس توصیه می‌کند... و همه این‌ها در فضایی از معنویت و ابهام و رمز و راز می‌گذرد.

نکته مهمّی می‌گوید که سوی شهر از باغ شاخی آورند! که این‌ مجموعه یادداشت‌ها را اطرافیان و شاگردان مولانا از کلام شمس برگرفته‌اند و به واقع دریافته‌اند و در عین درونی بودن، بی‌واسطه نیست و کامل هم نیست. برخی قسمت‌ها را نمی‌شود ترجمه کرد و پا‌ره‌ای اصلاً قابل درک نیست. قطعاتی از کتاب به روشنی مخاطبان خاص داشته‌ و بسیار مبهم و اشارت‌آمیز اند. در نهایت البته، مانند فوشه کور، می‌گوید که پس از این شکیبایی و انس اندک اندک احساس می‌کنید که با متن ارتباط برقرار کرده و راهی گشوده‌اید. مقالات از شما بسیار بیش از یک برخورد فکری می‌طلبد. یک متن تمامیت‌طلب است که همه فهم و درک و احساس و وجود شما را درگیر می‌کند ولی وقتی این ارتباط حاصل شود، و این البته همنشینی بلندی می‌خواهد، یک تجربهٔ ویژه است. گفتارش را با آن کلام شمس به پایان بُرد که من اینجا از خود مقالات نقل کنم: «چون از هر سوی روی به کعبه کنند آفاق عالم، چون کعبه از میان برداری سجدهٔ هر یکی بر دل آن دگر باشد».

پس از او کریستیان ژامبه، فیلسوف و اسلام‌شناس که پیشتر چند یادداشت در باب او آورده‌ام، سخن گفت و کلام آغازینش، بعد آن هشدارهای شداد و غلاظ پیشین، مایهٔ ابتهاج جمع حضّار شد. ژامبه گفت که من در این کتاب، نکته غیر قابل‌فهمی نمی‌بینم! امّا آنچه او مقصود داشت البته در افق دیگری‌ست. در جایی که به مثال، کلر کپلر می‌گفت که او همواره اهلِ کشف و تحلیل بوده و برایش گران می‌آمده که متنی را نافهمیده باقی بگذارد و بگذرد، ژامبه نگاه دیگری داشت که «بگذار راز، راز بماند» و این معنی را می‌پیوست به مباحث غیبت و تجلّی، اشارت و عبارت، خاموشی و گفتار. می‌گفت که متن قابل درک است، به شرطی که بدانیم همین حجاب و پنهانی، بخشی از متن است. در عین حال که باید بدانیم برای درک مقالات شمس، چه اسبابی لازم است، همچون آشنایی با حکمت و طریقت و گفتمان‌های عصر و آنچه در میان نزدیکان یا اصحاب مولانا می‌گذشته است و سوابق آن، باز این همه کافی نیست و اصلاً قرار نیست که این متن یا گفتار به تمامی برای ما معلوم و قابل درک شود. این ظهور و غیبت، پیدایی و پنهانی، تناقض‌نمایی، بسط و ایجاز، همه در ذات این معانی هستند. ژامبه در کلّ بحث و نگاه پیچیده‌ای دارد و هشدار نهانی و نهایی او هیچ کمتر از آن دو دیگر نیست!

سخن باز به فوشه کور بازگشت و او از صفات خاصّ و اخصّ شمس گفت و از همه مهم‌تر این که «خود غریبی در جهان چون شمس نیست» و چند نقل هم در همین موضوع از شمس داشت و به حکایت بط و مرغ خانگی ختم کرد که آشنای ماست و در مثنوی هم آمده است و با آن سخن را به پایان بریم:

«از عهد خردکی این داعی را واقعه‌ای عجیب افتاده بود، کسی از حال داعی واقف نی، پدر من از من واقف نی، می‌گفت: تو اولاً دیوانه نیستی، نمیدانم چه روش داری... گفتم: یک سخن از من بشنو، تو با من چنانی که تخم بط را زیر مرغ خانگی نهادند، پرورد و بط‌بچگان برون آورد. بط‌بچگان کلان‌تَرَک شدند، با مادر به لب جو آمدند، در آب درآمدند. مادرشان مرغ خانگی است، لب جو می‌رود، امکان درآمدن در آب نی. اکنون ای پدر! من دریا می‌بینم مرکب من شده است و وطن و حال من این است. اگر تو از منی یا من از توام، درآ در این دریا؛ و اگر نه برو برِ مرغان خانگی و این تو را آویختن است. گفت: با دوست چنین کنی، با دشمن چه کنی؟»

پ.ن.
خانه شاه بزن نقب، اگر نقب زنی
گوهری دزد از آن خانه گهِ دزدیدن...
گفتیم که ترجمه هر دو کتاب را با ذکر گوهر آغاز کرده است. شمس در مقالات حکایت گوهری را می‌گوید که در صدف‌ها پی گوهری دیگر می‌گشت: «گوهری بود در صدفی، گِردِ عالم می‌گشت، صدف‌ها می‌دید بی‌گوهر... همچنین می‌رفت این صدف در عالم بر این قرار؛ تا روزی جوهری یگانه‌ای بیافت» و چون او را یافت، از گوهری خود خبردار شد و در این میان گوهری دیگر هم زاده شد :«امروز غواص مولاناست و بازرگان من و گوهر میان ماست...»

فوشه کور هم گوهری بود، تنها، در صدف خود...

همچنین رک:
«تا چه باشد عشق»، گفتار کریستین ژامبه در باب عشق در اشعار مولانا.
و.
شمس الحق، ترجمهٔ فرانسوی غزلیات مولانا از کریستیان ژامبه
.
❤17👍2
درود بر تیم ایران، و این جهد و شرط طلب و طریق سعی که بجا آوردند به تمامی، با همه سختی‌ها و مشکلات بسیار که داشتند. امید که همچنان فرصت صعود داشته باشند.

من طریق سعی می‌آرم به جا / لَیسَ لِلْاِنْسانِ إِلَّا ما سَعی
دامن مقصود اگر آرم به کف / از غم و اندوه مانم بر طرف
ور نشد از جهدِ من کاری تمام / من در آن معذور باشم والسّلام...
.
❤37🤔6
گط...

«گط» یا «دادگاه ویویان اَمسَلم» فیلم فرانسوی آلمانی اسرائیلی است. داستان درخواست طلاق و دادگاه زنی در اسرائیل و روایت آن چه در دادگاه‌های خانواده اسرائیل، که مطابق قواعد شریعت و اصول ربّنی یهود عمل می‌کنند، می‌گذرد.

امّا چند نکته و نشانه در باب فیلم و خارج آن.

مطابق آنچه در باب بیست و چهارم کتاب تثنیه عهد عتیق آمده: «مردی زن می‌گیرد و با او نزدیکى می‌کند؛ لیک در نظر وى، آن زن عنایت نمی‌یابد و عیبی پیدا می‌کند که بدو نسبت مى‌دهد؛ پس از برای او طلاق‌نامه می‌نگارد و آن را به دست وی می‌دهد. پس آنگاه او را از خانهٔ خود بیرون مى‌کند. آن زن خانه وی را ترک می‌گوید و می‌رود و از آنِ مرد دیگرى می‌شود».

این از حکم کهن تورات، منتهی سابقه اجرای آن هم طولانی است. در اشعیا، باب پنجاهم، به معنی استعاری آمده است، در ملامت قوم و بدعهدی آن‌ها: «یهوه چنین گوید، کجا است طلاق‌نامه مادر شما، که با آن او را طلاق دادم؟»

اشاره به آن را در انجیل و از زبان مسیح هم می‌بینیم، که به آن وجه اخلاقی بسیار سخت‌تری داده است: «و نیز گفته شده هر کس زن خویش را طلاق دهد، او را طلاق‌نامه دهد. لیک شما را می‌گویم، هر آن مردی که زن خویش را به سببی جز فحشا طلاق دهد، او را به زنا کشانیده است، و هر کس مطلقه‌ای را به همسری گیرد، مرتکب زنا شده است» (متی، ۵)

این رضایت‌نامه طلاق (به عبری، سِفِر کِریتوت، סֵפֶר כְּרִיתֻת، نامه جدایی) همان است که بعدها و تا امروز «گط» (גט) خوانده شده. لغتی از ریشه آرامی و این خصوصیت برخی اصطلاحات حقوقی است که از تلمود باقی مانده.

مطابق هلاخا یا فقه یهودی، زن و مرد هر دو باید به طلاق رضایت دهند. اگر زن بدون رضایت خود یا همسر، و اینجا فقط حکم زن است در عمل، وارد رابطه با دیگری شود، آن در حکم زنا و فحشا خواهد بود. این رضایت هم باید براستی دیده شود و درست مطابق همان که در حکم تورات آمد، مرد باید آن را، (به شکلی که امروزه تحقیرآمیز تلقّی می‌شود)، در میان دستان زن، که آن را کاسه‌وار پیش می‌آورد، بگذارد. در فیلم هم این صحنه آمده است.

حال اگر آن مرد رضایت ندهد، همچنان طلاق ممکن است جاری شود و مرد برود و زندگی دیگری آغاز کند، امّا زن نمی‌تواند زندگی دیگری تشکیل دهد، مگر، به تعبیر امروزی، ازدواج سفید داشته باشد که در هر اجتماعی ممکن نیست. این امروزه مشکل جدّی است در جامعه اسرائیل و به واقع این فیلم هم انعکاس آن مشکلات است.

در این دادگاه‌ها، زن می‌تواند درخواست طلاق دهد ولی عموما درخواست او، اگر مرد راضی نباشد، بسیار سخت پذیرفته می‌شود. یکی از دلایل قابل پذیرش امّا آن است که مرد تن به تنانگی و آمیزش ندهد (که آن هم، مرتبط با فرزندآوری، حکم تورات است)، و از این رو می‌بینیم که وکیل زن تاکید می‌کند که چند سال است این آمیزش صورت نگرفته است.

در یهودیت (فقهی غالب)، اگر زن و مردی مَحرَم و در رابطه زناشویی نباشند و جایی با هم باشند، نباید در اتاق یا خانه را ببندند و این فیلم با این صحنه تمام می‌شود که زن، پس از این فرایند که با شرط خاصّ مرد به نتیجه می‌رسد، همراه کسی به اتاقی می‌رود و در را هم می‌بندد و به واقع آن شرط و حکم را پشت سر می‌گذارد!

امّا... تا نپنداریم که این احکام و قواعد جاری نزد اقلّیت مذهبی افراطی آن جامعه است. پیشتر از آن نوشته‌ام. جامعه اسرائیل با شتاب و شدّت مذهبی‌تر و قشری‌تر می‌شود. نسبت یهودیان ارتدوکس، با رشد جمعیتی بسیاری که دارند، به سرعت بالاتر می‌رود و توقع می‌رود که از حدود بیست درصد کنونی، تا سال دو هزار و پنجاه، به سی درصد کل جمعیت برسد. این‌ها امکانات مستمرّ از دولت می‌گیرند، بودجه مدارس تلمودی و معافیت‌ها و امتیازات، و از آن سو هم با رای متمرکزی که دارند، احزاب و حکومت را به خود وابسته می‌کنند، افراد خود را بر سر کار می‌آورند و باز مناصب بیشتر و این چرخه تکرار می‌شود. نتایج فاجعه‌بار خارجی‌اش که اصلا نیازی به ذکر و شاهد ندارد منتهی در داخل هم... آن درخواست تغییر نظام قضایی، که تظاهرات و واکنش‌های بسیار داشت و در نهایت هم به شکلی تایید شد، فقط سیاسی نبود. بخش بزرگی از جامعه مذهبی می‌گوید که روزگار آن بنیان‌گذاران چپ سکولار اشکناز گذشته و البته حکومت دست‌راستی افراطی هم بر آن موج سوار شد. جامعه و حکومت اسرائیل و خود یهودیت، مثل هر جامعه و حکومت دینی دیگر، از این زاویه دچار مشکلات و چالش‌های بسیار خواهد شد. اگر بن گوریون در همان آغاز، به مثال در همین داستان قواعد ازدواج و طلاق، به درخواست مذهبیون قشری تن داد و حکم ازدواج و طلاق را منحصرا به آن‌ها داد، این طبقه منتفع شده از حکومت، اینک دیگر به این حدّ از قوانین و امتیازات راضی نیست و بر و بار خواهد همی با درخت...
.
پ.ن.
از صهیونیسم قدیم و جدید
.
آنتی‌سمیتیزم و نقد سیاست‌های اسرائیل
.
❤11👍1
اساطیر الاوّلین...

«و چون پیغمبر از مجلس برخاستی، نضر ابن حارث بیامدی و به جای محمّد نشستی و قصّهٔ رستم و اسفندیار آغاز کردی و حکایت ملوک عجم کردی و مردم به وی گرد آمدندی و سخن وی شنیدندی و آنگه ایشان را گفتی که «نه این حکایت که من می‌گویم بهتر از آن است و این حکایت خوشتر است؟»... و در قرآن هر جای که اساطیر الاوّلین بیامده است در حقّ وی فرود آمده است چرا که وی بود که می‌گفت «این قرآن که محمّد بیاورده است مثلِ افسانهٔ پیشینیان است و من خود از آن بهتر می‌دانم...»
،
سیرت رسول الله، ابن اسحاق، ترجمهٔ رفیع الدّین اسحاق همدانی
،
انصافا که روایت و حکایت شگفت کهن قابل توجّهی است. احتمال درستی و اعتبار آن هم زیاد است. در قرآن، این «سخن متقابل» منکران مکرّر می‌‌آید، نزدیک به ده بار، که می‌گویند این قرآن حکایات پیشینیان است. این منبع کهن امّا می‌گوید که اصل نسبت اساطیر الاوّلین (بیشتر حکایات کتاب مقدس) به قرآن یا سخنان پیامبر از نضر بن حارث می‌آید که بسیار سفر کرده بود و قصهٔ ملوک عجم می‌دانست و این حکایات از نوع معارضه با قرآن تلقی می‌شد. منتهی اینجا تاکید را بر داستان‌های «رستم و اسفندیار» گذاشته است. دقّت کنیم که ابن اسحاق این قول را دو قرن پیش از تالیف شاهنامه ابومنصوری و سرایش شاهنامه فردوسی می‌آورد. همین روایت هم شاهد سابقه و رواج و شهرت گسترده داستان‌های ایرانی همچون رستم و اسفندیار است حتی در نواحی دورتر مانند حجاز، سفر کرده در کوله و انبان مسافران و تاجران و ناقلان و قصّه‌گویان دوره‌گرد.

این معارضه، نزد برخی مخاطبان، تا قرن‌ها بعد هم ادامه داشته است و به نوعی در مثنوی هم منعکس است:
یا تو پنداری که حرف مثنوی / چون بخوانی رایگانش بشنوی‌؟
یا کلامِ حکمت و سرِّ نهان / اندر آید زَغْبه در گوش و دهان‌؟
اندر آید لیک چون افسانه‌ها / پوست بنماید نه مغزِ دانه‌ها...
شاهنامه یا کلیله پیش تو / همچنان باشد که قرآن از عُتُو...
.
پ.ن.
از کوه و دریا، شاهنامه و مثنوی
.
❤19👍7🤔2
زغبه

یا تو پنداری که حرف مثنوی / چون بخوانی رایگانش بشنوی‌؟
یا کلامِ حکمت و سرِّ نهان / اندر آید زَغْبه در گوش و دهان‌؟
اندر آید لیک چون افسانه‌ها / پوست بنماید نه مغزِ دانه‌ها...

«زغبه» کلمهٔ خاصّ و غریبی است. شواهد آن در متون ادبی فارسی و حتّی عربی بسیار کم است. عموم شارحان، در کنار دو معنای خاصّ کلمه، که از آن خواهیم گفت، آن را در این بیت به معنی «سهل و آسان» دانسته‌اند. شواهدی از شروح معاصر برای مقصود ما کافی‌ست:
در شرح مرحوم شهیدی: «زَغبه: انقروی و نیكلسون، آن را «آسان»، و بعض شارحان «مفت و رایگان» معنی كرده‌اند. «زَغَب» در لغت موهاست كه در گوش رويد و زَغبَه جانورکی است چندِ موش» و افزوده‌اند: «زغبه در گوش و دهان: پنداری سخنان حكمت به رايگان در گوش می‌آيد و همچون موی‌های خردی است كه درون آن می‌رويد؟». استاد کریم زمانی البته نظر به آن جانور داشته‌اند: «زُغبَه: نوعی موشِ زمستان‌خواب که در اینجا مراد «به آسانی» و «سهولت» است زیرا موش به راحتی و چابکی به سوراخش می‌رود.»
در تکمیل قول مرحوم شهیدی بیفزاییم که نیکلسون زغبه را به easily بازگردانده است. در ترجمه فارسی شرح گولپینارلی هم «به سادگی» آمده است و در «فرهنگ لغات و تعبیرات مثنوی» صادق گوهرین این کلمه معنی نشده است.

می‌بینیم که پل زدن بین معنی موش و موی و «سهل و آسانی»، خالی از تکلّف نیست و بیشتر متاثّر است از فضای کلّی ابیات و خصوصا کلمه «رایگان» در بیت پیشین. شارحان در خصوص این معنی شاهد دیگری هم نیاورده‌اند.
این معنی سهولت کم کم به متن هم راه یافته است تا آنجا که در برخی نسخ متاخّر، از جمله مثنوی چاپ سنگی دارالطّبع طهران مورخ ۱۳۰۷ هـ ق، «زغبه» را به «سهل» بازگردانده‌اند: «اندر آید سهل در گوش و دهان؟»

امّا براستی معنی این کلمه و موجب استفاده آن در این بیت چه بوده است؟ توقّع نمی‌رود که مولانا همچو مثال دور از ذهنی را صرفاً برای القای معنای سهولت بکار برده باشد. پیرو آنچه پیشتر در خصوص «بسّک» هم آورده بودیم، به نظر می‌آید که این لغت در زبان شفاهی عربی، به معنایی رایج بوده است که چندان در متون ادبی منعکس نشده است. مولانا، که سال‌ها در دمشق و حلب و دیگر مناطق عرب‌زبان هم بوده گویا آن معنی را در خاطر داشته و آن را خیلی طبیعی به کار برده است. به فرض که آن معنی تا امروز هم باقی مانده باشد، احتمالا همان است که در منابع اصطلاحات عربی عامیانه یا محاوره آمده: «زغبه: الشيء القليل جدّاً» و «نقول في المثال... أعطيني زغبة خبز... أيّ شيئا قليلا».

پس زغبه، در این بافتار، به معنی بسیار کم، یا به تعبیر امروزی ما «هیچ» بوده است: «یستعمل هذا التعبير عند إرادة النفی المطلق» (رک معجم المصطلاحات العربیة العامیة)

امّا نشانی از این معنی در متون و قوامیس کهن هم باقی مانده و از جمله در اساس البلاغه زمخشری. آنجا، همچون عموم دیگر لغت‌نامه‌ها، ابتدا معنی ابتدایی کلمه را می‌آورد: «زغبه وهو ما لان وصغر من الشعر والريش أول ما ينبت وزغب الفرخ‏:‏ نبت زغبه». این معنی مویِ نازک را در ذخیره خوارزمشاهی هم ذیل توصیف سقمونیا می‌خوانیم «و سر برگ و بر اصل او همچون زغبی‌ست و زغب موی مرغ‌بچگان را گویند که از خایه برآیند بر تن ایشان باشد». پس از آن امّا به معنی مجازی‌اش اشاره می‌کند: «ومن المجاز‏:‏ ما أعطاني زغبة... أي أدنى شيء‏»، کمترین چیزی یا همان هیچ.

هر دو شاهد از فرهنگ شفاهی و ادبی همدیگر را تایید می‌کنند. چنین می‌نماید که زغبه به معنی «بسیار اندک» یا «هیچ» برگرفته از همان معنی موی نازک کُرک‌مانند است، چنان که در فارسی می‌گوییم «کمتر از موی...»، منتهی استقلال یافته و از آن معنی اوّلیه جدا شده و اینک ردّپایی کم‌رنگ از آن در زبان شفاهی و متون ادبی باقی‌ مانده است.

بازگردیم به ابیات! توجّه به این معنی و سابقه زغبه تغییری اساسی در معنی بیت نمی‌دهد منتهی وجه استفاده این کلمه در زبان مولانا روشن‌تر خواهد بود و دست کم نیازی به نقب و پل‌زدن‌های غیر ضروری و گاه متکلّفانه، با آغاز از آن معنی موی و موش نخواهد بود. پس شاید اگر، مثل آن نسخه چاپ سنگی طهران، بخواهیم زغبه را، بدون تغییر ساختار بیت، به کلمه‌ای آشنا بازگردانیم، «هیچ» کلمه مناسب‌تری‌ست:

یا تو پنداری که حرف مثنوی / چون بخوانی رایگانش بشنوی‌؟
یا کلامِ حکمت و سرِّ نهان / اندر آید «هیچ» در گوش و دهان‌؟
اندر آید لیک چون افسانه‌ها / پوست بنماید نه مغزِ دانه‌ها...

پ.ن.
همچنین مق با دو کلمه دیگر مثنوی: آب مسرّد و بسَک
.
گاه باید در آغاز یادداشت بنویسم، برای علاقمندان پرحوصله...
..
❤19👍4
«صورت سه تا از طایفه اجنّه که در شب شنبه ۲۸ شهر ربیع الثانی (۱۲۷۰) در خواب دیده شد.
سفره چیده نشسته بودیم... تا اذن دادم اوّل این سه جن داخل شدند، قدری سر سفره نشستند. بعد برخاستند، یکی آمد بغل من. می‌لرزیدند و با اشارت حرف می‌زدند... چیزی از حرفشان معلومم نشد.»
خطّ و طرحِ ناصرالدّین شاه
...
هنر قاجار، موزه لوور، لانس
.
پ.ن. جدای این تصویرگری و روایت، این که نیمه‌شب برخاسته و صورت‌گری رویا کرده هم جالب است.
.
👍8❤6🤔4
نقش با نقاش چون نیرو کند؟ نقشِ نقّاش...

عبارت روی نقّاشی: «صورت محمّدحسن افشار، کار خودش است».
...
هنر قاجار، موزه لوور، لانس

پ.ن: محمدحسن افشار نقاش و مُذهّب و قلمدان‌نگار ایرانی سده سیزدهم هجری، و «نقّاش‌باشی» دربار قاجار. ناگفته نماند که محمدحسن افشار کر و لال بود.
.
همچنین: «برهنه پا و سر عشقم دواند...»
.
❤15
شش جهت را نور ده، زین شش صحف...

این دست‌نویس و یادداشت شش‌صد ساله را دیدم و فکر کردم که آن را بیاورم همراه چند حرف و یک نمودار که بر آن افزوده‌ام.

اگر بلندی دفتر اول مثنوی را که پایانی ناگهانی دارد، امّا معیاری نسبی برای تقطیع و تنظیم حجم دفاتر بعدی بوده است، مبنا بگیریم، دفتر دوم، از همه کوتاه‌تر است. گویا مولانا نگران بیماری حسام‌الدین بوده و مراعات احوال او را کرده است چون دفتر سوم با ذکر بیماری حسام‌الدین آغاز می‌شود:
برگشا گنجینه اسرار را / در سوم دفتر بهل اَعذار را...
چون که موصوفی به اوصاف جلیل / ز آتش امراض بگذر چون خلیل
شاید نگران بوده است که اینجا هم در مثنوی «تاخیری» بیفتد... اما این بیماری که رفع می‌شود، کشش و خواهش مستمرّ حسام‌الدین، گردن مثنوی را می‌کشد و می‌کشد تا آنجا که دفتر سوم یکی از بلند‌ترین دفاتر مثنوی می‌گردد و مولانا به ناچار آن را در میانهٔ داستانی قطع می‌کند و می‌گوید که وقت است تا دفتر دیگری آغاز کند:
گر تو خواهی باقی این گفت‌و‌گو / ‌ای اخی در دفتر چارم بجو...
و در آغاز دفتر چهارم تایید می‌کند که این پویش و افزونی مثنوی، مرهون جذب و کشش حسام‌الدین بوده است:
مثنوی را چون تو مبدا بوده‌ای / گر فزون گردد، تواش افزوده‌ای

دفتر چهارم و پنجم حجم به نسبت معمولی دارند. اما بلندی ویژهٔ دفتر ششم، در کنار آن اشارتِ:
پیش کش می‌آرمت‌ ای معنوی / قسم سادس در تمامِ مثنوی
نشانه‌ دیگری‌ست که مولانا از ابتدای دفتر ششم قصدِ «تمام» مثنوی را داشته است و از این رو هر چند جرّ جرّار کلام و جوشش بی‌وقفه معانی سخن را بسیار به دنبال خود کشانده و از همه دفاتر مثنوی بلندتر کرده، و در ‌‌نهایت هم ناتمام گذاشته، امّا موجب نشده که مولانا سراغ دفتر هفتمی برود و به همین شش دفتر بسنده کرده است که «شش جهت را نور ده زین شش صحف»...

پ.ن.
همچنین رک به «از هفت‌های دفتر هفتم مثنوی»
.
و برای نمونه‌ای از «جرّ جرّار کلام» رک: «از امواج مثنوی»
.
❤17
از حوّا و دنده و پهلوی آدم...

برخی از این صور پزشکی کهن، یادآور طرّاحی‌های پسامدرن است! به مثال این نقش از دست‌نویس ذخیره خوارزمشاهی، ۶۷۷ هجری! حدود هشتصد سال پیش...

در خصوص دنده‌ها یا «اضلاع» آدمی نوشته که دوازده است و افزوده «بحثی نیست که در زن و مرد مساوی‌اند» و این باطل است که برخی گفته‌اند زن یک دنده کمتر دارد! جالب آن که در عالم مسیحی-یهودی امّا زمانی باور بر آن بود که مرد یک دنده کمتر دارد چرا که مطابق قول عهد عتیق، زن از دنده مرد آفریده شد و باور به یکسانی دنده‌ها نوعی کفرگویی بوده است. بعد توجیه شد که این خاص آدم بوده و نه در فرزندان ذکور او.

آفرینش حوّا از دنده آدم، در همان باب دوم کتاب پیدایش (ب ۲، آ ۲۱) آمده است. آن کلمه که برای دنده آمده صلَع «צֵלָע»، معادل «ضلع» عربی و صورت جمع آن صلعوت צְלָעוֹת اضلاع است که در تصویر ذخیره هم می‌بینیم. در قرآن ذکر پهلو و دنده نیست و تنها به این بسنده شده که زوج آدم از او آفریده شد: خَلَقَکمْ مِنْ نَفْسٍ وَاحِدَةٍ (یعنی آدم)، ثُمَّ جَعَلَ مِنْهَا زَوْجَهَا...

امّا خلقت حوّا از دنده؟ غریب نیست؟ به واقع این آفرینش از «دنده» در تورات گویا حاصل «دیگرخوانی» و برداشت خاصی از متن‌‌ها و روایات خیلی کهن‌تر سومری بوده، از کلمه‌ای که معنای «زندگی» داشته است. ما پیشتر چند مثال از این نوع «تبدیل‌» کلمات، گاه عامدانه و گاه برگرفته از تاویل‌ها و خوانش‌ها و چرخش‌ها که در متون بعدی تفاسیر و تفاصیل بلندی گرفته آورده‌ایم.
(برای مثال روایت «باکره بودن مریم»
و سابقه «به آتش درانداختن ابراهیم»)

در دو لوح و سنگ‌نوشته کهن سومری، حکایتی در باب اِنکی، بزرگ‌‌ایزد آب و خلقت و حکمت، و همسرش نین‌هورساگ، ایزدبانوی «زایش»، آمده است. اِنکی در باغی است، و بعدِ برخی آمیزش‌ها، از هشت گل و گیاه ممنوع می‌خورد. این رفتار او موجب قهر و دلگیری نین‌هورساگ می‌شود که او را نفرین می‌کند و قسم می‌خورد دیگر با او همسری نکند و زندگی (و فرزند) ندهد. انکی دچار دردهای شدیدی می‌شود و با وساطت برادر انکی، نین‌هورساگ بر سر رحم و لطف می‌آید. آنگاه سر انکی را در میان دامان خود می‌گیرد و اینجاست که نین‌هورساگ از هشت عضو انکی درد را می‌گیرد (یا بیرون می‌کند)، و به جای آن یک یک الهه‌ای می‌زاید.

نکته اینجاست که نام این خدایان، جدای معنی مستقل خود، هجا یا پاره‌ای از نام آن عضو بدن را هم دارند، و شما ببینید سابقه چند هزارساله کارکرد جناس و صنعت زبانی و لفظی را.

نین‌هورساگ، هشت بار، از انکی می‌پرسد:
کجایت درد می‌کند؟ سرم. آبو زاده می‌شود. (او: هجایی از اوگو دیلی به معنی سر)
کجایت درد می‌کند؟ مویم. نین‌سیکی‌لا زاده می‌شود (سیکی به معنی مو)
کجایت...؟ بینی‌ام. نین‌گیریودو زاده می‌شود. (گیری: بینی)
کجایت...؟ دهانم. نینکاسی زاده می‌شود. (کا: دهان)
کجایت؟ گلویم. «نازی» زاده می‌شود (زی: گلو)
کجایت؟ دستم. «آزیمو» زاده می‌شود (آ: دست)
کجایت؟ دنده‌ام. «نین‌تی» زاده می‌شود. (تی: دنده)
کجایت؟ پهلوهایم. انزاگ (زاگ: پهلوها)

و سخن بر سر آن ایزدبانوی هفتم، «نین‌تی» است که در اصل به معنی «حیات‌بخش» یا «حوّا» است، در عین حال که «تی»، چنان که آمد، به معنی دنده هم هست.

قرابت اجزای «باغ» و «گیاه ممنوعه» و «دنده» و «حوّا» با حکایت مشهور آفرینش آدم و زوج او پنهان نیست، منتهی در طیّ قرون، پیش از رسیدن به کتاب مقدّس، تحوّلات بسیار داشته و در این میان، آن جناس و بازی لفظی تی و زندگی هم در گذر به زبان عبری گم شده و آنچه مانده همان برآمدن و زاده شدن الهه یا حوّای حیات‌بخش از «تی»، دنده یا پهلوی چپ است... دوش ای جان بر چه «پهلو» خُفته‌ای‌؟
.
پ.ن. تصویر مسیحی برآمدن حوّا از پهلوی آدم.

و یادداشت‌های مرتبط:
آفرینش آدم در قرآن و قطعات نظیر
.
آفرینش آدم و سخن فرشتگان
.
و پشیمانی خداوند از خلقت آدمی
.
❤17
بوده شدم، بوده شدی، بوده شد...

به روزگار قدیم بود،
به عهد «ماضی بعید»
که هر بودی، بوده شد...

دست‌نویس «درآمدی به زبان فارسی»، سال ۱۷۹۹
Introduction à la langue persane
Louis-Mathieu Langlès
.
پ.ن.
۱، گویا این نوع افعال همچنان در خراسان یا در افعانستان جاری است. به مثال: «شاید چنان بوده شد...»

۲. یادآور شعر «Bodhi» سهراب که «هر رودی، دریا، هر بودی، بودا شده بود.»
.
👍12❤5
از نُبی برخوان، رِجالٌ صَدَقُوا...

استفاده‌ای قران‌پژوهانه کنیم از آنچه امروزه در ایران، مرتبط با مراسم تشییع و خاک‌سپاری علی خامنه‌ای می‌گذرد.

شاید توجه کرده‌اید که در این میان آیه‌ای از قرآن بیش از همه تکرار، دیده یا شنیده می‌شود. چهار ماه پیش، بیانیه رسمی اعلام مرگ او نیز با همین آیه آغاز شده بود، اینک هم به مثال بر روی سکویی که تابوت‌ها بر آن گذاشته شده است:
آیه بیست و سوم سوره احزاب: «مِنَ الْمُؤْمِنِينَ رِجَالٌ صَدَقُوا مَا عَاهَدُوا اللَّهَ...»

امّا این آیه، از منظر قرآن‌پژوهی تاریخی، یک ویژگی خاص دارد و آن این که شاید آخرین یا دیرترین آیه‌ای بوده که طی فرایند خاصّ جمع‌آوری آیات به مصحف افزوده شده است.

در کهن‌ترین روایت «جمع قرآن» که در صحیح بخاری آمده، و پیشتر از آن نوشته‌ام، از قول زید بن ثابت می‌آید که من قرآن را از رقعه‌ها، لیف‌های خرما، سنگ‌ها و نوشته‌ها بر استخوان شانه شتران و البته سینهٔ مردان جمع کردم و گاه هم پیش می‌آمد که آیه‌ای را (که پیشتر شنیده بودم) نمی‌یافتم و دو مورد را ذکر کرده:
یکی همین آیه مقصود ماست:
«در حین کتابت مصحف، آیه‌ای از سوره احزاب را نیافتم در حالی که تلاوت آن را از رسول خدا شنیده بودم. پس به جستجوی آن پرداختیم و آن را نزد خزیمه بن ثابت انصاری یافتیم: مِنْ الْمُؤْمِنِينَ رِجَالٌ صَدَقُوا... پس آن را به سوره‌اش در مصحف افزودیم»

نظیر همین روایت را هم این بار در خصوص دو آیه آخر سوره توبه آورده با این تفاوت و تاکید که آن‌ها را نزد ابوخزیمه انصاری یافته «و هیچ جای دیگر ندیده»: لَمْ أَجِدْهُمَا مَعَ أَحَدٍ غَيْرِهِ...

این روایات از چند جهت قابل توجه هستند و محلّ بحث هم بوده‌اند.
یکی، از منظر تاریخی-تحلیلی، شیوه و روش جمع‌آوری آیات. به مثال همین قاعده که دست کم نمونه مکتوبی به هر شکلی جایی دیده شود. اگر دیده نمی‌شد، نمی‌آمد؟ از آن سو هم شاید همین شیوه جمع‌آوری موجب ظهور قطعات نظیر یا تکرارهای عبارات بلند است که از خصوصیات متن قرآن است.
دیگر این که بحث است امّا دست نظر غالب بر این است که احتمالا این دو شخص «خزیمه بن ثابت انصاری» و «ابوخزیمه انصاری»، چنان که قرابت اسمی و همه اجزای دو روایت نشان می‌دهد، یکی بوده‌اند و احتمالا همین نقل هم دو صورت از یک روایت واحد بوده است.
نکته دیگر، بیشتر از منظر کلامی و دینی آن بوده که چرا آیه‌ای تنها با یک شاهد بر مصحف افزوده شده که بعد برای آن احادیث و توجیهاتی آورده‌اند و مقصود بحث‌های تاریخی ما نیست.
و ناگفته نگذاریم که، به زمان‌های نزدیک برسیم، رشاد خلیفه، در بازی‌های عددی خویش، وقتی به مشکلی در خصوص ضرایب نوزده قرآنی برخورد، به همین روایت بازگشته بود که این دو آیه آخر سوره توبه با آن محاسبات جور درنمی‌‌آید و توجیهش آن بود که چون این دو در مصحف نبوده و با یک شاهد به آن افزوده شده منتهی همین قاعده را در باب آن آیه از سوره احزاب نمی‌آورد.

به هر شکل این هم از سابقه مختصر آیه‌ای که، دست کم مطابق این روایت، دیرتر از همه بازجسته و به مصحف افزوده شد، امّا بعد بر صدر متون دینی، عرفانی و گاه مجالس آیینی و سیاسی نشست...

مولانا در دفتر پنجم مثنوی هم به این آیه اشاره‌ای دارد: از نُبی برخوان رِجالٌ صَدَقُوا...

پ.ن.
در خصوص روایت بخاری و ابعاد آن، رک: «از جمع قرآن»
.
و در باب ضریب‌سازی‌ها: «از جفر و عددسازی».

و نظر علمای بزرگ شیعه پیش از انقلاب
.
❤13👍5🤔1
«جامی»‌ست مرا جانی، زان «شه» که تو می‌دانی...

شنیده‌اید احتمالا، شهرام ناظری هم خوانده است، منتهی چون به چشم می‌آید بگوییم که:
یک،
ضبط این مصراع «در مجلس حیرانی، جانی‌ست مرا جانی»، در چاپ فروزانفر و مطابق آن در گزینش و تفسیر دیوان شمس دکتر شفیعی کدکنی، درست نیست و به واقع صورت صحیح آن است که «'جامی'‌ست مرا جانی» و ثبت نسخهٔ اساس قونیه و معنی روشن است که «فرومگذار در مجلس چنین اشگرف جامی را».
دو،
مصراع دوم هم متفاوت است. ضبط درست آن است که «زان 'شه' که تو می‌دانی» و نه «زان شد که تو می‌دانی» باز مطابق نسخه قونیه و چستربیتی.
معنی: از آن "شاه" که می‌شناسی، "جامی" جانی گرفته‌ام.

در حاشیه بگویم که بهتر است «پابست» سر هم بیاید چرا که به واقع یک لغت است با شواهد مکرّر: پابستِ توام جانا، سرمست توام جانا...

پ.ن. گر بی‌دل و بی‌دستم... با صدای شهرام ناظری. می‌بینید که خوانش او هم مطابق نسخه (نادقیق) فروزانفر است منتهی آنجا انتظاری نیست.
.
❤14👍4
ای کاش که جای آرمیدن بودی...

با این اخبار و وقایع و حوادث، بیش از همه این بیت و رباعی خیّام در سر می‌گردد...

ذکر خیّام شد! یکی از دوستانم، که مستندساز است، چند سال پیش رفته بود به کاشغر در استان شین جیان چین یا همان ترکستان قدیم. می‌گفت که «در یکی از مساجد آنجا پیرمردی مصحف‌خوان را دیدم. دانستم که عربی می‌داند و چند کلامی هم به عربی ردّ و بدل کردیم. وقتی شنید ایرانی‌ام، به فارسی خواند:
«ای نسخه نامه الهی که تویی / وی آینه جمال شاهی که تویی»
و بیت دوم را به خاطر نیاورد. از فارسی همین رباعی را می‌دانست و آموخته بود. از من خواست که به یادگار برایش خطی بنویسم و من هم برایش یک رباعی نوشتم، از خیّام.»

به این دوستم گفتم که خبر نداری این دو رباعی و سراینده آن‌ها را کجا با هم آشتی داده‌ای و هم‌منزل کرده‌ای.

این رباعی «ای نسخه نامه الهی...»، که خود شاهکاری‌ست، و به سرایندگان مختلفی نسبت داده‌اند، به احتمال بسیار زیاد از شیخ نجم الدّین رازی است که آن را در مرصاد العباد (تالیف ۶۲۰ هـ ق) آورده. در اثر دیگرش مرموزات اسدی هم و آنجا با قید «و این ضعیف گوید» که احتمال این انتساب را بسیار بیشتر می‌کند. رباعی در همان عصر خود نویسنده رواجی تمام یافته و در آثار مختلف آمده. مولانا هم در مکتوبات استفاده کرده است. در دیوان هم، شاید با تاخیر، وارد شده و از این رو، این سو و آن سو، از جمله در خود مرقد مولانا، رباعی را به نام او نوشته‌اند، که از او نیست.

مقصود این که شیخ ذوقی کامل داشت و مرصاد العبادش هم، جدای نثر عالی، سرشار از رباعی‌های رنگارنگ است. در همین کتاب است که ما دو رباعی خیام را می‌یابیم، یکی از کهن‌ترین ثبت‌های ابیات او و با ذکر نام او... امّا مقدّمه و موخّره‌‌‌ای که بر این دو رباعی دارد هم خواندنی است:

«ثمره‌ نظر ایمان است و ثمره‌ قدم عرفان، بیچاره فلسفی و دهری و طبایعی که از این دو مقام محروم‌اند و سرگشته و گم‌گشته، تا یکی از فضلا که نزد ایشان به فضل و حکمت و کیاست معروف و مشهور است، و آن عُمَر خیام است، از غایتِ حیرت در تیهِ ضلالت این بیت بگفت:
در دایره‌ای کآمدن و رفتن ماست / آنجا نه بدایت نه نهایت پیداست
کس می‌نزند دمی در این عالم راست / کاین آمدن از کجا و رفتن به کجاست
و هم او گوید
دارنده چو ترکیب طبایع آراست / باز از چه قِبَل فکندش اندر کم و کاست؟
گر زشت آمد‌ این صُوَر عیب کراست؟ ور نیک آمد خرابی از بهر چه خواست؟
و آن سرگشته نابینا را... خبر نیست که حق تعالی را بندگانی است...»

نعل بینی باژگونه در جهان... می‌بینیم که او را از فضلا می‌خواند و هم بر فضلش طعنه می‌زند، او را سرگشته می‌داند اما دلش نمی‌آید که سخن ضلالت‌آمیز او را نقل نکند، عتاب تندی دارد امّا اصیل‌ترین و کهن‌ترین این رباعی‌ها را برای ما به یادگار گذاشته است.

این دوست ما هم، برای آن پیرمرد کاشغری، یک رباعی از خیام نوشته بود و با او تمرین کرده بود تا پس از این دو رباعی فارسی بداند و بخواند و این دو گوینده‌ای ناهمراه ناموافق را در آن بلاد دور همراه و همسفر کند.

یا این ره دور را رسیدن بودی...
.
❤15👍6
دفترچه یادداشت‌های جنگ
چهل روز زیر بمباران

کتاب سیاوش قاضی را خواندم، خبرنگار فرانس ۲۴ و رادیو بین‌المللی فرانسه. کتاب را همان روز که آمد گرفتم و منتظرش بودم. گزارش‌هایش را در شبکه‌های مختلف فرانسه دنبال می‌کردم. از معدود خبرنگاران مستقر در ایران.

سیاوش قاضی به وضوح علایق و بلکه تعصبات ملّی-میهنی دارد. در مقدمه کتاب که از سابقه خانوادگی خود می‌گوید، آن را با تمامی نشانه‌ها روشن می‌کند. با این که ملیت فرانسه را هم دارد، از سال‌ها پیش در ایران زندگی می‌کند. این روحیه در برخی واکنش‌های رسانه‌ای او نیز آشکار بوده؛ از اعتراض به تحلیل‌های بی‌پایه درباره «سقوط ایران» تا گلایه از محدودیت‌های رسانه‌ای در فرانسه.

این خصوصیات در این کتاب هم منعکس است. از یک سو، به درستی و خطاب به خواننده فرانسوی، وجه دیگری از قضایای جنگ را، خصوصاً از منظر انسانی و آسیب آن بر مردم بی‌گناه، بیان می‌کند؛ اما گاه هم می‌توان دید که با همه اصرار خود به سخن با منبع و مدرک، در برخی تحلیل‌ها اغراق می‌کند و بلکه گزاره‌های حکومتی را به دیده قبول و اعتبار می‌آورد.

امّا کتاب...

یادداشت اول در باب روز آغاز جنگ است. بعد در خصوص فاجعه میناب، بعد آن سالن ورزشی لامرد. همین جا از خصوصیات هدف‌گیری مکرر یا دوگانه می‌گوید؛ به قول خودش یک روش «آمریکایی-اسرائیلی». هدف‌گیری اول موجب جمع شدن مردم و امدادگران است و بعد هدف‌گیری دوم با شدت بیشتر. از نظر او همین اتفاق در میناب هم رخ داده.

برخی گزارش‌ها شخصی و جزئی است؛ مثلاً سخنان او با زنی مصیبت‌دیده در رسالت تهران و افسوس خبرنگار از گم کردن نشانی او. گزارش‌های دیگر یادآور عمق حملات و عواقب آن است؛ از باران اسیدی تهران تا حمله به پاستور و دیگر زیرساخت‌های درمانی. بسیاری گزارش‌ها نیز نکات جدیدی دارد که شاید من نشنیده بودم؛ به مثال، حمله به سفارت سابق آمریکا چون گویا فرض بر آن بوده که اهداف و مقاماتی آنجا بوده‌اند، یا نوع استفاده گسترده و سهل‌انگارانه از هوش مصنوعی در شناسایی اهداف. حملات به دانشگاه‌ها، در خصوص اهمّیت چندگانه پل بی‌یک در سطح استانی و ملّی...

سیاوش قاضی، از سر اعتقاد یا نگاه حرفه‌ای روزنامه‌نگاری خود، مطلقاً باوری به دوگانه‌سازی میان ایران و جمهوری اسلامی ندارد. به وضوح شجاعت مردمی را که با همه خطرها در روزهای جنگ در اجتماعات دولتی حضور داشته‌اند می‌ستاید. در خصوص مقامات، نظامیان و مأموران نیز و بارها از تجربه‌های شخصی خود در مناطق هدف حمله سخن می‌گوید و بیانش در باب نیروهای انتظامی و امدادی، در طی جنگ، بسیار تحسین‌آمیز است. در باب هرمز نیز می‌گوید که کنترل آن از حقوق سرزمینی ایران است.

برخی روایت‌ها به نظرم در سطح «نقل» باقی مانده و از «نقد» خالی است؛ به مثال این که سی و یک میلیون نفر در پایگاه «جانفدا» ثبت‌نام کرده باشند. نمونه دیگر، که با علامت سؤال آورده - منتهی کافی نیست - این باور است که پایگاه‌های آمریکایی در منطقه نوعی جنگ اقلیمی هم با ایران داشته‌اند، در راندن ابرهای باران‌زا. شایعه‌ای که بارندگی‌های خوب امسال به آن دامن زد، منتهی تا جایی که من می‌دانم پایه علمی ندارد.

برخی گزارش‌ها نزدیک به روایت حکومتی است، درست یا نه. به مثال می‌گوید که روایت آمریکا درباره خروج خلبان دوم صرفاً فریب و «پوشش» است و باور دارد که هدف اصلی همان خروج اورانیوم بوده است و برای آن به فاصله دو سایت و حجم تجهیزات عملیات استناد می‌کند.

در باب محدودیت اینترنت و مشکلات خبرنگاران هم گفته است. خصوصاً وصف جزئی که از دستگیری خود او و بازجویی‌ها ارائه کرده است که البته به جنبش مهسا بازمی‌گردد. در طی جنگ نیز هفت بار بازداشت یا احضار شده، هرچند کوتاه. در باب کشتار دی‌ماه اشاراتی دارد، اما نه چندان و البته موضوع کتاب هم نبوده است. در باب اپوزیسیون و رضا پهلوی هم بیشتر نقش او در توجیه این جنگ را برجسته کرده، تسلیت او برای سه سرباز آمریکایی و سکوت در قبال فجایع دیگر و حامیان «تنک یو ترامپ» و «تنک یو بی‌بی» گویان او.

در نهایت نظر کلی او بر آن است که این جنگ، با همه مصائب آن، موجب ارتقای قدرت منطقه‌ای ایران شده است و در کنارش، به ناچار و به ناخواه، موجب پوست‌اندازی حکومت هم بوده. حکومتی که اینک اولویت‌های دیگری دارد و منابع مشروعیت دیگری می‌جوید. مثالش هم کاهش عمومی حساسیت‌ها و محدودیت‌ها در باب پوشش زنان و آزادی دختران نوجوان در ایران؛ پشت اسکوترها و موتورها. آنچه تا چندی پیش قابل تصور نبود.

البته که همه جا نمی‌توان و نباید موافقت داشت، آن‌هم در آستانه و نگرانی‌ها از آغاز دوباره جنگ... منتهی گزارش دست اولی است از یک خبرنگار باسابقه که سخت دل به ایران و ایرانیان دارد. چندی پیش به فرانسه آمده بود. در استودیوی فرانس ۲۴، و چون سخن بر سر میناب شد، که خودش رفته بود و گزارش تهیه کرده بود، منقلب شد و نتوانست آن بحث را به پایان ببرد..
.
❤11👍3🤔3
مولانا گاه مجالس فیه مافیه را چنین آغاز کرده که «به خاطر می‌آید، پس بگویم تا برود». آن البته بهانه اوست برای پیش آوردن سخن، منتهی خوب است، هر چند کوتاه و مختصر، یادداشتی درباره کتاب‌هایی که می‌خوانیم بنویسیم، چرا که «هر عبارت خود نشان حالتی‌ست»، نگوییم یا ننویسیم، جز ردّی مبهم در یاد و خاطر نمی‌گذارد، مثل همین کتاب داستان که باید بیشتر از آن می‌نوشتم.

«دانوب خاکستری» از غاده السمان، با داستان‌های گیرا و تاثیرگذار، نثر و بیانی شاعرانه و ترجمه عالی نرگس قندیل‌زاده از آن کتاب‌ها بود که خصوصا در جنگ دوازده روزه بسیار به خاطرم آمد. آن را چند سال پیش در سفری خواندم، و عکس را در همان شهر «ذات البروج» گرفتم.

کتاب در باب تاثیرات جنگ است، جنگ شش روزه میان اسرائیل و کشورهای عربی، که نسبتی نزدیک هم با تاریخ و جغرافیای ما دارند. فرصت پیش آمد، از دست ندهید.

فغان ز جغد جنگ و مرغوای او / که تا ابد بریده باد نای او
بریده باد نای او و تا ابد / گسسته و شکسته پر و پای او

به امید رفع و دفع و دوری هر چه زودتر زخم جنگ از ایران عزیز، که نزد ما، سلامت همه آفاق در سلامت اوست.
.
❤29👍1🤔1
خوی بد دارم ملولم تو مرا معذور دار
خوی من کی خوش شود بی روی خوبت ای نگار
بی تو هستم چون زمستان خلق از من در عذاب
با تو هستم چون گلستان خویِ من خویِ بهار...

و نگار همه ما ایران است، اینگونه به زیر زخم جنگ و ضرب دشمنان. پاینده و سرافراز باد ایران و ایرانیان میهن‌دوست سربلند.

دیدم که گویا این آخرین قصیده ملک الشعرای بهار بوده است:

فغان ز جغدِ جنگ و مُرغوای او / که تا ابد بریده باد نایِ او
بریده باد نای او و تا ابد / گسسته و شکسته پرّ و پای او

چه باشد از بلای جنگ صعب‌تر؟ که کس امان نیابد از بلای او
شراب او ز خون مردِ رنج‌بر / وز استخوان کارگر، غذای او

همی تَنَد چو دیوپای در جهان / به هر طرف کشیده تارهای او
چو خیل مور، گِرد پارهٔ شکر / فتد به جان آدمی عنای او

به هر زمین که بگذرد، بگسترد / نهیب مرگ و درد ویل و وای او
ز غول جنگ و جنگ‌بارگی بتر / سرشت جنگ‌باره و بقای او

عطاش را نخواهم و لقاش را / که شوم‌تر لقایش از عطای او
لقای او پلید چون عطای وی / عطای وی کریه چون لقای او

کجاست روزگار صلح و ایمنی؟ شکفته مرز و باغ دلگشای او
کجاست عهد راستی و مردمی؟ فروغ عشق و تابش ضیای او
کجاست دور یاری و برابری؟ حیات جاودانی و صفای او

فنای جنگ خواهم از خدا که شد / بقای خلق بسته در فنای او
رسید وقت آنکه جغد جنگ را / جدا کنند سر به پیش پای او...
.
❤18🤔1
سخن کز بهر من گویی، چه عِبرانی چه سُریانی

و چون شنیدن چو دیدار نیست، گفتم که این دعای نصرانیان یعقوبی را بیاورم، به خط تازی و سریانی:
اعضد و خلّص و ارحم و احفظنا یا الله بنعمتک
لنکمل نهارنا جمیعه مقدساً سالماً بغیر خطیئه،
من الرّبِ نسأل

روبروی آن به سریانی آمده است امّا به واقع، مطابق شواهد، اصل دعا به سریانی بوده است چنان که نزد مسیحیان شرقی. تاثیر برگردان را در ترجمه هم می‌توان دید، چنان که «من الرب نسأل» به نوعی پیروی از ساختار سریانی است، به جای «نسأل الرب» که در عربی معمول‌تر است. کلماتی مانند خلاص هم بسیار پررنگ است در متون مسیحی.

خداوندا، یاری کن و رهایی‌بخش، رحمت فرما و محفوظ دار، به نعمت خویش.
تا تمامی روز خود را در قداست و سلامت و بدون گناه به پایان رسانیم،
از خداوند مسئلت می‌کنیم.

گویا دعای میانه روز بوده است، شمّاس آن را می‌خوانده و دیگران تکرار کرده یا پاسخ می‌داده‌اند.

خواندن و تحلیل متن سریانی که خارج حوصله‌هاست منتهی این قدر هست که اشتراک کلمات را می‌توان دید، در رحم، خطیئه، سلام، اله، مقدّس...

با بیت سنایی آغاز کردیم، از مولانا هم بگوییم که سُریانی به نزد او، مثالِ زبان دیگر است، نه آن دیگرِ دوم و سوم، که از شمار دیگر، آن که خاص است و مفهوم عام و عوام نیست، چنان که در فیه مافیه:
«این سخن سریانی‌ست. زنهار مگویید که فهم کردم... خود بلا و مصیبت و حرمان تو از آن فهم است. تو را از آن فهم می‌باید رهیدن».
و در دیوان:
ای عشق قلماشیت گو، از عیش و خوش‌باشیت گو
کس می‌نداند حرفِ تو، گویی که سُریانی است این...
.
پ.ن.
در باب ترجمه‌ متون دیگر مسیحی از سریانی به فارسی، و اهمّیت آن‌ها از جمله در مباحث قرآن‌پژوهی، رک:
یک،
از قرآن و قریان قرن هشتم به فارسی
دو
از یحیی و حنانِ یوحنان
.
❤8👍4
«این سفر برای ما خاطره‌ای گذاشت از بازتاب‌ نورها، از رنگ‌ها، از ترکیب کاشی‌ها، از آثار هنری، از بناهای یادبود، از احساس فضا، از تمدّن، از مذاهب و مناظر... همراه با حسّی از آرامش و سکوت»

جمله پایانی یک گزارش بیست صفحه‌ای است از سفر یک گروه بیست نفره فرانسوی به ایران، حدود ده سال پیش. فیلمی هم ساخته‌اند به نام «یک رویای ایرانی» که در یوتیوب گذاشته‌اند.

به تکرار باید گفت، و از قضا شاید بیشتر در همین ایّام عسرت و سختی، که با همه باد سَموم که بر این بوستان بگذشت، با همه تاراج داخلی و تازش و تجاوز خارجی، با همه سوختن‌ها و به خاک نشستن‌ها، و با همه زخم‌ها و دردها، ایران چو باغی‌ست خرّم‌بهار... پس نگر تا تو دیوار او نفگنی، دل و پشت ایرانیان نشکنی...
.
.
❤20