خون نخسبد، درفتد در هر دلی...
Telegram
کاریز
از خون سرخ آدمی بر زمین
«خداوند گفت چه کردی؟ آواز خون برادر تو ناله میزند به من، از آن زمین...» (پیدایش، ب ۴، آ ۱۰)
خون، دَم (דָם)، آدم (אָדָם) و زمین، اَدَمه (אֲדָמָה) همگی از یک ریشه هستند (از سرخ، اَدُم אָדֹם). نسبت آدمی با خون سرخ ریخته بر زمین این…
«خداوند گفت چه کردی؟ آواز خون برادر تو ناله میزند به من، از آن زمین...» (پیدایش، ب ۴، آ ۱۰)
خون، دَم (דָם)، آدم (אָדָם) و زمین، اَدَمه (אֲדָמָה) همگی از یک ریشه هستند (از سرخ، اَدُم אָדֹם). نسبت آدمی با خون سرخ ریخته بر زمین این…
❤9👍7
«این حرفها را فقط برای این میگویم که نشان دهم چقدر دشوار است تا دربارۀ ارزش آن اهداف سیاسیای داوری کنیم که در آیندهای دور محقّق خواهد شد. به همین سبب عقیده دارم که هیچگاه نمیتوان نظام یا جنبشی سیاسی را بر پایۀ آن اهدافی داوری کرد که بلندبلند آنها را اعلام میکند و شاید هم در پی تحقّق آنها بکوشد، بلکه باید آن را بر مبنای آن وسائلی داوری کرد که در راه تحقّق آن اهداف به کار میگیرد...»
جزء و کل، (خاطرات) ورنر هایزنبرگ، ص ۱۶۹
.
جزء و کل، (خاطرات) ورنر هایزنبرگ، ص ۱۶۹
.
❤31
یوریم و بوخیم...
اصطلاحی است در عبری، «یوریم و بوخیم»، که سابقه چند ده ساله دارد امّا این اواخر، به موجب جنگ و کشتار غزه دوباره رواج یافت. یوریم (تیر میزنند) و بوخیم (و میگریند). یوریم از ریشه «یری» به معنی تیر زدن، که به این معنی در عربی نمانده و رمی جای آن را گرفته. بوخیم اما همریشه «بکی» عربی است، به معنی گریستن.
عبارت در خصوص قاتلان و خصوصا تیراندازان است که گاه با قلبی پر از اندوه، و چشمی نمناک از اشک، دشمن خود را هدف میگیرند. مضمونسازی نزدیک و نظیری هم در آغاز فیلم مشهور «اسنایپر» یا «تیرانداز» آمده بود که قهرمان فیلم آرزو میکرد تا دخترک خردسال اسلحه را برندارد که او مجبور نشود، شلیک کند. تو گویی نمیتوانسته تیر را به کنار او بزند که دخترک بترسد و فرار کند، یا نکشد، یا به قصد کُشتن نزند. البته که نوعی ادا و نمایش است که آری آن قاتل هم دلش نمیآید بکشد منتهی چه چاره، از بخت گمراه...
حال اگر آنجا، این دغل و دروغ توجیهیست در قتل بیگانه، در ایران امّا چه دیدیم؟ تکتیراندازی که سر و صورت جوان هموطن معترض را هدف میگیرد، آن راننده که با خودروی زرهی، مرد و زن هم شهری خود را تعقیب میکند تا خرد و خمیر کند و بکشد، آن که از فاصله نزدیک گلوله میزند تا اطمینان یابد که شکارش فرار نمیکند...
میگفت که «مارگیر از ترس بر جا خشک گشت، که چه آوردم من از کُهسار و دشت...»، یعنی اینها براستی خودشان از دیدن این نظام سیاسی و اخلاقی که آورده و ساخته و پرداختهاند، وحشت نمیکنند؟ نه، نمیکنند! برنامهساز تلویزیونی جنازهها را مسخره میکند و مجری هم شاد و خندان آن را اجرا میکند، فرزند سفیر، نظریهپرداز و استاد دانشگاه، توصیه میکند کارشان را در خیابان تمام کنید که دردسر اعدام تک به تک نداشته باشید، مفسّر حکومتی میگوید در قتل قاطعیت تمام به خرج دهید، چرا که فتنه بدتر از قتل است، منتهی به کشتگان لگد نزنید...
اینجا آن نمایش یوریم و بوخیم نیست؟ گویا نیازی نیست. «گوهرش پیداست، حاجت نیست این»، منتهی آن هم هست، جز این که به نوعی «برونسپاری» شده است، با دوستانی که تکرار میکنند که آخر چرا حکومت را مجبور میکنید که شدّت عمل به خرج دهد؟ پس امنیت چه میشود؟ چرا هی از کشتار میگویید؟ چرا ضریب میدهید؟ خودشان آمار دادند و شهید اعلام کردند دیگر، بیشتر چه میخواهید؟ ما هم ناراحتیم، ما هم غمناکیم، ندید که بیانیه دادیم که این کار خوبی نبود؟ این هم گذشت... بیایید به جشنواره برویم...
.
اصطلاحی است در عبری، «یوریم و بوخیم»، که سابقه چند ده ساله دارد امّا این اواخر، به موجب جنگ و کشتار غزه دوباره رواج یافت. یوریم (تیر میزنند) و بوخیم (و میگریند). یوریم از ریشه «یری» به معنی تیر زدن، که به این معنی در عربی نمانده و رمی جای آن را گرفته. بوخیم اما همریشه «بکی» عربی است، به معنی گریستن.
عبارت در خصوص قاتلان و خصوصا تیراندازان است که گاه با قلبی پر از اندوه، و چشمی نمناک از اشک، دشمن خود را هدف میگیرند. مضمونسازی نزدیک و نظیری هم در آغاز فیلم مشهور «اسنایپر» یا «تیرانداز» آمده بود که قهرمان فیلم آرزو میکرد تا دخترک خردسال اسلحه را برندارد که او مجبور نشود، شلیک کند. تو گویی نمیتوانسته تیر را به کنار او بزند که دخترک بترسد و فرار کند، یا نکشد، یا به قصد کُشتن نزند. البته که نوعی ادا و نمایش است که آری آن قاتل هم دلش نمیآید بکشد منتهی چه چاره، از بخت گمراه...
حال اگر آنجا، این دغل و دروغ توجیهیست در قتل بیگانه، در ایران امّا چه دیدیم؟ تکتیراندازی که سر و صورت جوان هموطن معترض را هدف میگیرد، آن راننده که با خودروی زرهی، مرد و زن هم شهری خود را تعقیب میکند تا خرد و خمیر کند و بکشد، آن که از فاصله نزدیک گلوله میزند تا اطمینان یابد که شکارش فرار نمیکند...
میگفت که «مارگیر از ترس بر جا خشک گشت، که چه آوردم من از کُهسار و دشت...»، یعنی اینها براستی خودشان از دیدن این نظام سیاسی و اخلاقی که آورده و ساخته و پرداختهاند، وحشت نمیکنند؟ نه، نمیکنند! برنامهساز تلویزیونی جنازهها را مسخره میکند و مجری هم شاد و خندان آن را اجرا میکند، فرزند سفیر، نظریهپرداز و استاد دانشگاه، توصیه میکند کارشان را در خیابان تمام کنید که دردسر اعدام تک به تک نداشته باشید، مفسّر حکومتی میگوید در قتل قاطعیت تمام به خرج دهید، چرا که فتنه بدتر از قتل است، منتهی به کشتگان لگد نزنید...
اینجا آن نمایش یوریم و بوخیم نیست؟ گویا نیازی نیست. «گوهرش پیداست، حاجت نیست این»، منتهی آن هم هست، جز این که به نوعی «برونسپاری» شده است، با دوستانی که تکرار میکنند که آخر چرا حکومت را مجبور میکنید که شدّت عمل به خرج دهد؟ پس امنیت چه میشود؟ چرا هی از کشتار میگویید؟ چرا ضریب میدهید؟ خودشان آمار دادند و شهید اعلام کردند دیگر، بیشتر چه میخواهید؟ ما هم ناراحتیم، ما هم غمناکیم، ندید که بیانیه دادیم که این کار خوبی نبود؟ این هم گذشت... بیایید به جشنواره برویم...
.
❤37👍16
اینک که خدای دهه شصت بازگشته، بگویم که «بازنویسیِ روایتِ شفق» به قلم اکبر سردوزامی در کنار داستان کوتاهِ «مرایی کافر است» نوشته نسیم خاکسار، از موثرترین داستانهایی است که در خصوص زندانهای دهه شصت خواندهام.
روایت شفق البته بلندتر است، دوره زمانی آن هم. روایت «شفق اللهوردی» از هواداران خُرد تشکیلات پیکار که در اوایل سالهای شصت به زندان میافتد، بعد با شرایطی آزاد میشود، به عراق میرود و از آنجا به آلمان پناهنده میشود. خاطرات این دوره است که به فشردگی روایت شده و توسط اکبر سردوزامی به شکل موثری بازنویسی شده است. «مرایی (ریاکار) کافر است» اما حدیث نفس گونهای است کوتاه از محمّد نامی در زندان و تاثیر شکنجه و رفتار توّابان و البته توبه فرمایان. از منظر تاریخی هم شفق بیشتر به دوره حکومت حاج داوود رحمانی در زندانها میپردازد و مرایی مشخصاً به اسدالله لاجوردی.
هر دو آغازی تکاندهنده دارند «شفق میگوید: ببین من بارها گفتهام. من این روزها را دارم زیادی زندگی میکنم. زندگی من باید همان یازده سال پیش تمام میشد»، روزگاری که زندگی اینقدر ارزان بوده که یکی میآمده دمِ درِ بند و فریاد میزده «اردشیر، بیا برو حمّام، میخواهیم اعدامت کنیم». و مرگ آنقدر نزدیک که «یکی از بچهها، یادش بهخیر، شبی که میخواستند اعدامش کنند، گفت شفق، خجالت بکش، بیا با هم بریم اعدام شیم، بیخود آبروی خودتو نبر».
اما آغاز مُرایی کافرست حتی غریبترست: «یکباره احساس کردم سگ شدم، سگ نه به عنوان حیوانی هار، نه، برعکس، حیوانی مطیع و بدبخت» وقتی دستهایش را به دور زانوی حاج آقا حلقه میکند و توبه میکند، تا دوباره توبه بشکند.
شفق حکایتگر یک برهه از زندگی است و همه آنچه در آن تجربه کرده و همه تیپ آدمی که دیده: «من همه جورش را دیدهام: مجاهد، چریک، پیکاری، رزمندگانی، همه جورش را» و البته در بطن داستان، توابها، پاسدارها و خوب و بد آنها را: «توی توّابها هم آدم حسابی زیاد بود. طرف ظاهرا توبه میکرد که بماند.»، و «این پاسداره لوطی بود» که آن هم البته «بدبخت را برداشتند ویلانش کردند. بردند محافظش کردند، بعد هم شنیدم مجاهدین زدهاند ترتیبش را دادهاند.». «مرایی کافر است» اما بیشتر حکایت دو یا سه صحنه است و اینکه چگونه گاهی اوقات این پوست آدمی است، زیر شکنجه و تعزیر، که به روح و مغز آدمی جهت میدهد و حتی آن را دگرگون میکند: «فکر میکنم، تقصیر پوست بود»... شفق اما درک دیگری دارد «بخصوص بعد از سال ۶۱، طرف اگر (پایدار) میماند، فقط لوطی بود، انسان بود، به آدمها اعتقاد داشت. نمیتوانست پنجاه نفر را بدهد دم تیغ و خودش زنده بماند». میگوید کسانی بودند که «کابل نخورده بودند. تمام فک و فامیل را لو داده بودند». اینک اما میگوید که اگر گرفتار شود «از عروسی ننهام میگویم تا دامادی بابام».
روایت شفق، به فلق ختم نمیشود. فقط صدای خون است در آواز تذرو. شفقی که میگفت «احساس کردم میتوانم کاری کنم، سیاسی شدم»، در نهایت فقط می خواهد لوطی بماند. آدمفروش نشود مثل محمد قصّه مُرایی که فقط میخواهد از پوست سگی بیرون بیاید. این ارزش لوطیگری، یا شاید خاطره لوطیگری، همه آن چیزی است که امروزه برای شفق مانده است: «حالا یک عده لوطیگری میکردند، اعدام میشدند، یا حبس میکشیدند، یا در نهایت، فقط به خودشان لطمه میزدند... آدمهایی که فقط میشود گفت لوطی بودند، نه سیاسی» افرادی مثل اکبر مسلمخانی که: «یک لوطی به تمام بود، توی زندانی که قحطی سیگار بود، با دستهای خودش، برای من هشتاد تا سیگار پیچید... وقتی پیغام دادم لباس ندارم، برای من زیر شلواری فرستاد، و شورت فرستاد، تمیزترین پیراهنش را برای من فرستاد. و من در تاریخ ۱۹ فروردین ۶۲، وقتی فهمیدم اعدامش کردند، سرم را روی پیراهنش گذاشتم و گریستم.»
بازگشت خدای دهه شصت، بعد چهل سال.
همچو قوم موسی اندر حرّ تیه / ماندهای بر جایْ چِل سال ای سفیه
ای به ده دست آمده در ظلم و کین / گوهرت پیداست حاجت نیست این
نیست حاجت شهره گشتن در گزند / بر ضمیر آتشینت واقفند...
آه که دیدن سوگواری این مادران چه قدر دردناک است،
.
.
روایت شفق البته بلندتر است، دوره زمانی آن هم. روایت «شفق اللهوردی» از هواداران خُرد تشکیلات پیکار که در اوایل سالهای شصت به زندان میافتد، بعد با شرایطی آزاد میشود، به عراق میرود و از آنجا به آلمان پناهنده میشود. خاطرات این دوره است که به فشردگی روایت شده و توسط اکبر سردوزامی به شکل موثری بازنویسی شده است. «مرایی (ریاکار) کافر است» اما حدیث نفس گونهای است کوتاه از محمّد نامی در زندان و تاثیر شکنجه و رفتار توّابان و البته توبه فرمایان. از منظر تاریخی هم شفق بیشتر به دوره حکومت حاج داوود رحمانی در زندانها میپردازد و مرایی مشخصاً به اسدالله لاجوردی.
هر دو آغازی تکاندهنده دارند «شفق میگوید: ببین من بارها گفتهام. من این روزها را دارم زیادی زندگی میکنم. زندگی من باید همان یازده سال پیش تمام میشد»، روزگاری که زندگی اینقدر ارزان بوده که یکی میآمده دمِ درِ بند و فریاد میزده «اردشیر، بیا برو حمّام، میخواهیم اعدامت کنیم». و مرگ آنقدر نزدیک که «یکی از بچهها، یادش بهخیر، شبی که میخواستند اعدامش کنند، گفت شفق، خجالت بکش، بیا با هم بریم اعدام شیم، بیخود آبروی خودتو نبر».
اما آغاز مُرایی کافرست حتی غریبترست: «یکباره احساس کردم سگ شدم، سگ نه به عنوان حیوانی هار، نه، برعکس، حیوانی مطیع و بدبخت» وقتی دستهایش را به دور زانوی حاج آقا حلقه میکند و توبه میکند، تا دوباره توبه بشکند.
شفق حکایتگر یک برهه از زندگی است و همه آنچه در آن تجربه کرده و همه تیپ آدمی که دیده: «من همه جورش را دیدهام: مجاهد، چریک، پیکاری، رزمندگانی، همه جورش را» و البته در بطن داستان، توابها، پاسدارها و خوب و بد آنها را: «توی توّابها هم آدم حسابی زیاد بود. طرف ظاهرا توبه میکرد که بماند.»، و «این پاسداره لوطی بود» که آن هم البته «بدبخت را برداشتند ویلانش کردند. بردند محافظش کردند، بعد هم شنیدم مجاهدین زدهاند ترتیبش را دادهاند.». «مرایی کافر است» اما بیشتر حکایت دو یا سه صحنه است و اینکه چگونه گاهی اوقات این پوست آدمی است، زیر شکنجه و تعزیر، که به روح و مغز آدمی جهت میدهد و حتی آن را دگرگون میکند: «فکر میکنم، تقصیر پوست بود»... شفق اما درک دیگری دارد «بخصوص بعد از سال ۶۱، طرف اگر (پایدار) میماند، فقط لوطی بود، انسان بود، به آدمها اعتقاد داشت. نمیتوانست پنجاه نفر را بدهد دم تیغ و خودش زنده بماند». میگوید کسانی بودند که «کابل نخورده بودند. تمام فک و فامیل را لو داده بودند». اینک اما میگوید که اگر گرفتار شود «از عروسی ننهام میگویم تا دامادی بابام».
روایت شفق، به فلق ختم نمیشود. فقط صدای خون است در آواز تذرو. شفقی که میگفت «احساس کردم میتوانم کاری کنم، سیاسی شدم»، در نهایت فقط می خواهد لوطی بماند. آدمفروش نشود مثل محمد قصّه مُرایی که فقط میخواهد از پوست سگی بیرون بیاید. این ارزش لوطیگری، یا شاید خاطره لوطیگری، همه آن چیزی است که امروزه برای شفق مانده است: «حالا یک عده لوطیگری میکردند، اعدام میشدند، یا حبس میکشیدند، یا در نهایت، فقط به خودشان لطمه میزدند... آدمهایی که فقط میشود گفت لوطی بودند، نه سیاسی» افرادی مثل اکبر مسلمخانی که: «یک لوطی به تمام بود، توی زندانی که قحطی سیگار بود، با دستهای خودش، برای من هشتاد تا سیگار پیچید... وقتی پیغام دادم لباس ندارم، برای من زیر شلواری فرستاد، و شورت فرستاد، تمیزترین پیراهنش را برای من فرستاد. و من در تاریخ ۱۹ فروردین ۶۲، وقتی فهمیدم اعدامش کردند، سرم را روی پیراهنش گذاشتم و گریستم.»
بازگشت خدای دهه شصت، بعد چهل سال.
همچو قوم موسی اندر حرّ تیه / ماندهای بر جایْ چِل سال ای سفیه
ای به ده دست آمده در ظلم و کین / گوهرت پیداست حاجت نیست این
نیست حاجت شهره گشتن در گزند / بر ضمیر آتشینت واقفند...
آه که دیدن سوگواری این مادران چه قدر دردناک است،
.
.
👍19❤12🤔1
از «بیماری اسلام»
در این که اسلام سیاسی متعصّب خشن تمامیتخواه مرتجع یک بیماری است، به ظاهر، تردید نیست، منتهی پیوستگی و نسبتش با «اسلام» چیست و تا کجاست؟ یک بیماری و عارضه موقّت و بربسته است که به روزگار ما چنین قوّت و قدرت گرفته؟ یا نه امری است پیوسته و برخاسته و بررُسته از آن؟
اینک، پیش چشم ما، فاجعهای چنین موحش به دست حکومت دینی رخ داده است، روحانیان و مراجع بزرگ دین کجا هستند؟ چه میگویند؟ بالاترین مقامات دینی که همه طلاب آرزوی رسیدن به آن جایگاه را دارند. آنها که هفتاد سال، همه عمر، مشق دین میکنند، درس قرآن و تفسیر و حدیث و فقه و اخلاق اسلامی دارند. آنهمه دانش دین، در مواجهه با این وقایع، به چه کار آمده است؟ و پرسش را میتوان دنبال کرد... این همراهی یا سکوت «کارشناسان دین»، به رغم آن آموختههاست یا حاصل آن؟
عبدالوهاب مدّب، شاعر و نویسنده، اسلامشناس، محقق بین ادیان، از چهرههای برجسته فرهنگی تونسی فرانسوی بود که به سال ۲۰۱۴ از دنیا رفت. یک برنامه هفتگی رادیویی «فرهنگ اسلام» داشت که هر بار همراه یک کارشناس به وجوه مختلف اسلام میپرداخت، تصوّف، ادبیات و پژوهشهای تاریخی جدید در حوزه اسلام و قرآنپژوهی. تبحّر و آشنایی او با هر دو فرهنگ اسلامی و اروپایی بسیار قابل تحسین بود.
«بیماری اسلام» نام یکی از کتابهای اوست، در باب اسلام سیاسی و تحوّلات و اشکال و نتایج و آثار آن. به آن نکات و پرسشها میپردازد و سابقهاش را در تاریخ و جغرافیای اسلام دنبال میکند. از قضا فصل و بند اوّل را هم با انقلاب اسلامی ایران آغاز میکند...*
پ.ن.
یک کتاب مشترک مفصّل مدّب در خصوص تاریخ رابطه یهودیان و مسلمانان است که جا دارد جدا از آن بگوییم.
.
* La Maladie de l'islam, Abdelwahab Meddeb, 2002
.
در این که اسلام سیاسی متعصّب خشن تمامیتخواه مرتجع یک بیماری است، به ظاهر، تردید نیست، منتهی پیوستگی و نسبتش با «اسلام» چیست و تا کجاست؟ یک بیماری و عارضه موقّت و بربسته است که به روزگار ما چنین قوّت و قدرت گرفته؟ یا نه امری است پیوسته و برخاسته و بررُسته از آن؟
اینک، پیش چشم ما، فاجعهای چنین موحش به دست حکومت دینی رخ داده است، روحانیان و مراجع بزرگ دین کجا هستند؟ چه میگویند؟ بالاترین مقامات دینی که همه طلاب آرزوی رسیدن به آن جایگاه را دارند. آنها که هفتاد سال، همه عمر، مشق دین میکنند، درس قرآن و تفسیر و حدیث و فقه و اخلاق اسلامی دارند. آنهمه دانش دین، در مواجهه با این وقایع، به چه کار آمده است؟ و پرسش را میتوان دنبال کرد... این همراهی یا سکوت «کارشناسان دین»، به رغم آن آموختههاست یا حاصل آن؟
عبدالوهاب مدّب، شاعر و نویسنده، اسلامشناس، محقق بین ادیان، از چهرههای برجسته فرهنگی تونسی فرانسوی بود که به سال ۲۰۱۴ از دنیا رفت. یک برنامه هفتگی رادیویی «فرهنگ اسلام» داشت که هر بار همراه یک کارشناس به وجوه مختلف اسلام میپرداخت، تصوّف، ادبیات و پژوهشهای تاریخی جدید در حوزه اسلام و قرآنپژوهی. تبحّر و آشنایی او با هر دو فرهنگ اسلامی و اروپایی بسیار قابل تحسین بود.
«بیماری اسلام» نام یکی از کتابهای اوست، در باب اسلام سیاسی و تحوّلات و اشکال و نتایج و آثار آن. به آن نکات و پرسشها میپردازد و سابقهاش را در تاریخ و جغرافیای اسلام دنبال میکند. از قضا فصل و بند اوّل را هم با انقلاب اسلامی ایران آغاز میکند...*
پ.ن.
یک کتاب مشترک مفصّل مدّب در خصوص تاریخ رابطه یهودیان و مسلمانان است که جا دارد جدا از آن بگوییم.
.
* La Maladie de l'islam, Abdelwahab Meddeb, 2002
.
Telegram
K-A-Images
👍24❤4
همچو گمکرده پسر...
در دفتر سوم است:
گفت آن یعقوب با اولاد خویش / جُستنِ یوسف کنید از حدّ بیش
هر حسِ خود را در این جُستن به جِد / هر طرف رانید شکلِ مُستعِد
گفت از روحِ خدا لا تَیأَسُوا / همچو گمکرده پسر رو سو به سو...
شگفتا که اینجا مولانا، بر خلاف عادت خویش، بیشتر از حکایت این گمکرده فرزند نمیگوید. گویا به داستانی نظر داشته است آشنا و برسر زبانها، و چنین هم بوده است. چنان که سعدی، همعصر او، در بوستان آورده:
یکی را پسر گم شد از راحله / شبانگه بگردید در قافله
ز هر خیمه پرسید و هر سو شتافت / به تاریکی آن روشنایی بیافت
چو آمد برِ مردمِ کاروان / شنیدم که میگفت با ساروان
ندانی که چون راه بردم به دوست؟ هر آن کس که پیش آمدم، گفتم اوست...
همچنان به پدری فکر میکنم، پدران و مادران، که در ترس و ناامیدی، پرده و کیسه از صدها تن و چهره خونین کنار زدند، و هر بار مردند که این روی آن گمکرده فرزند است یا نه... این شبها و روزهای سیاه و تباه...
.
در دفتر سوم است:
گفت آن یعقوب با اولاد خویش / جُستنِ یوسف کنید از حدّ بیش
هر حسِ خود را در این جُستن به جِد / هر طرف رانید شکلِ مُستعِد
گفت از روحِ خدا لا تَیأَسُوا / همچو گمکرده پسر رو سو به سو...
شگفتا که اینجا مولانا، بر خلاف عادت خویش، بیشتر از حکایت این گمکرده فرزند نمیگوید. گویا به داستانی نظر داشته است آشنا و برسر زبانها، و چنین هم بوده است. چنان که سعدی، همعصر او، در بوستان آورده:
یکی را پسر گم شد از راحله / شبانگه بگردید در قافله
ز هر خیمه پرسید و هر سو شتافت / به تاریکی آن روشنایی بیافت
چو آمد برِ مردمِ کاروان / شنیدم که میگفت با ساروان
ندانی که چون راه بردم به دوست؟ هر آن کس که پیش آمدم، گفتم اوست...
همچنان به پدری فکر میکنم، پدران و مادران، که در ترس و ناامیدی، پرده و کیسه از صدها تن و چهره خونین کنار زدند، و هر بار مردند که این روی آن گمکرده فرزند است یا نه... این شبها و روزهای سیاه و تباه...
.
Telegram
K-A-Images
❤51
تو مسجد را مساز...
«به نام من خانهای مساز، چرا که، پیش چشم من، خونهای بسیار ریختهای...»
این حکایت عهد عتیق، در باب داود، در متون اسلامی هم منعکس است. تصویری از تاریخ طبری آوردهام و بعد البته صورتهای بسیار متفاوتی گرفته است، و گردشها و تفاسیر گوناگون، تا به مثال در مثنوی:
چون درآمد عزم داودی به تنگ / که بسازد مسجد اقصی به سنگ
وحی کردش حق که ترکِ این بخوان / که ز دستت برنیاید این مکان
نیست در تقدیر ما آن که تو این / مسجد اقصی برآری ای گُزین
گفت جرمم چیست ای دانای راز؟ که مرا گویی که مسجد را مساز
گفت بیجُرمی تو خونها کردهای / خون مظلومان به گردن بُردهای...
پ.ن.
یک،
تصویر دستنویس از نسخه لنینگراد است، کهنترین «متن کامل» عهد عتیق، مکتوب به تاریخ ۱۰۰۸ میلادی، ۳۹۸ هـ ق، در قاهره.
دو،
قصد تفصیل نیست منتهی این قدر گفتن ضرورت میدهد که عبارت عهد عتیق به خونریختنهای داود در جنگها بازمیگردد. در تفاسیر اسلامی حکایت به شیوه بسیار تکلّفآمیزی تلطیف شده که مقصود از آن خونریختنها، مرگ مردمان از آواز خوش او بوده است...
.
«به نام من خانهای مساز، چرا که، پیش چشم من، خونهای بسیار ریختهای...»
این حکایت عهد عتیق، در باب داود، در متون اسلامی هم منعکس است. تصویری از تاریخ طبری آوردهام و بعد البته صورتهای بسیار متفاوتی گرفته است، و گردشها و تفاسیر گوناگون، تا به مثال در مثنوی:
چون درآمد عزم داودی به تنگ / که بسازد مسجد اقصی به سنگ
وحی کردش حق که ترکِ این بخوان / که ز دستت برنیاید این مکان
نیست در تقدیر ما آن که تو این / مسجد اقصی برآری ای گُزین
گفت جرمم چیست ای دانای راز؟ که مرا گویی که مسجد را مساز
گفت بیجُرمی تو خونها کردهای / خون مظلومان به گردن بُردهای...
پ.ن.
یک،
تصویر دستنویس از نسخه لنینگراد است، کهنترین «متن کامل» عهد عتیق، مکتوب به تاریخ ۱۰۰۸ میلادی، ۳۹۸ هـ ق، در قاهره.
دو،
قصد تفصیل نیست منتهی این قدر گفتن ضرورت میدهد که عبارت عهد عتیق به خونریختنهای داود در جنگها بازمیگردد. در تفاسیر اسلامی حکایت به شیوه بسیار تکلّفآمیزی تلطیف شده که مقصود از آن خونریختنها، مرگ مردمان از آواز خوش او بوده است...
.
❤24👍8
این خسیس دست و دلباز...
چهارده سال پیش، سی فروردین ۱۳۹۰، سخنان هاشمی رفسنجانی در باب نیروگاه بوشهر:
«همین قضیه نیروگاه بوشهر، مسئله کوچکی نیست که اتفاق افتاد... نزدیک ۲۰ سال است که روسها آمدند و پولهای زیادی از ما گرفتند.
هر وقت بعد از مدتی بهانهای میآورند و مقداری پول میگیرند و به بهانههایی تأخیر میاندازند.
آخرین کارشان این بود که سوختی که در قلب رآکتور گذاشته بودند و آب گرم شده بود، گفتند: این خطرناک است و برگردانید. شاید خطرناک باشد و نمیگوییم دروغ میگویند، ولی به هر حال آنها مسئول هستند. برای این کار خیلی از ما پول گرفتند.
همین جا به جای اینکه بیایند عذرخواهی کنند، با الفاظ رکیکی طلبکار میشوند.
مسئولش میگوید: «ما مثلی در روسیه داریم که آدم خسیس باید دو بار پول بدهد.» منظورش این است که ایران در پول دادن خسّت به خرج داده است. با اینکه نزدیک دو برابر آنچه که قرار داد ما بود، تا به حال پول گرفتند.
میگوید: «ایران خسّت به خرج داده و به ما میگوید پمپهای کهنهای را که از ۳۰ تا ۳۵ سال پیش در آلمان مانده، به کار بگذارید. پمپ منفجر میشود که باید دوباره دنبال پمپ جدید بگردیم که وقت تلف میشود.»... انصافاً خلاف میگویند... از لحاظ امنیتی قرارداد را محکم کردیم تا آنها نتوانند جوری بسازند که به عهده ما بگذارند و بگویند شما مقصر هستید.
هر چه خواستند، دادیم. بهانهگیری کردند که باید سوخت را بعد از تمام شدن برگردانید. چارهای نبود. نظام پذیرفت که برگرداند. بابت همین هم پول میخواهند و میگویند باید از این نگهداری کنیم.»
دقت میکنید دیگر، این ترجیعبند که از ما پول گرفتند، هر چه خواستند دادیم، چارهای نبود، نظام پذیرفت... حاصل و محصول سیاست خارجی پر از عزت و حکمت و مصلحت. وقایع پس از آن هم که دیگر گفتن ندارد... منتهی به قول خودش «انصافاً خلاف میگویند» حقّش نیست حاکمیتی که اینگونه منابع و منافع ملک و ملّت را بذل و بخشش کرد - خون مردم که جای دیگر نشیند - خسیس خوانده شود.
.
.
چهارده سال پیش، سی فروردین ۱۳۹۰، سخنان هاشمی رفسنجانی در باب نیروگاه بوشهر:
«همین قضیه نیروگاه بوشهر، مسئله کوچکی نیست که اتفاق افتاد... نزدیک ۲۰ سال است که روسها آمدند و پولهای زیادی از ما گرفتند.
هر وقت بعد از مدتی بهانهای میآورند و مقداری پول میگیرند و به بهانههایی تأخیر میاندازند.
آخرین کارشان این بود که سوختی که در قلب رآکتور گذاشته بودند و آب گرم شده بود، گفتند: این خطرناک است و برگردانید. شاید خطرناک باشد و نمیگوییم دروغ میگویند، ولی به هر حال آنها مسئول هستند. برای این کار خیلی از ما پول گرفتند.
همین جا به جای اینکه بیایند عذرخواهی کنند، با الفاظ رکیکی طلبکار میشوند.
مسئولش میگوید: «ما مثلی در روسیه داریم که آدم خسیس باید دو بار پول بدهد.» منظورش این است که ایران در پول دادن خسّت به خرج داده است. با اینکه نزدیک دو برابر آنچه که قرار داد ما بود، تا به حال پول گرفتند.
میگوید: «ایران خسّت به خرج داده و به ما میگوید پمپهای کهنهای را که از ۳۰ تا ۳۵ سال پیش در آلمان مانده، به کار بگذارید. پمپ منفجر میشود که باید دوباره دنبال پمپ جدید بگردیم که وقت تلف میشود.»... انصافاً خلاف میگویند... از لحاظ امنیتی قرارداد را محکم کردیم تا آنها نتوانند جوری بسازند که به عهده ما بگذارند و بگویند شما مقصر هستید.
هر چه خواستند، دادیم. بهانهگیری کردند که باید سوخت را بعد از تمام شدن برگردانید. چارهای نبود. نظام پذیرفت که برگرداند. بابت همین هم پول میخواهند و میگویند باید از این نگهداری کنیم.»
دقت میکنید دیگر، این ترجیعبند که از ما پول گرفتند، هر چه خواستند دادیم، چارهای نبود، نظام پذیرفت... حاصل و محصول سیاست خارجی پر از عزت و حکمت و مصلحت. وقایع پس از آن هم که دیگر گفتن ندارد... منتهی به قول خودش «انصافاً خلاف میگویند» حقّش نیست حاکمیتی که اینگونه منابع و منافع ملک و ملّت را بذل و بخشش کرد - خون مردم که جای دیگر نشیند - خسیس خوانده شود.
.
.
❤22👍11🤔4
این کوچههای سربالای بنبست
«استالین، شکستها و پیروزیها» را سالها پیش خواندهام و بارها هم به آن بازگشتهام. کتاب، تحقیقیست بسیار گسترده و جامع از دوران استالین و عهد زمامداری او با مستندات و توصیفاتی بسیار دقیق. قصد بر معرفی کتاب نیست اما همین را بیاورم که نویسنده، دمیتری ولکوگونوف، از افسران عالیرتبه ارتش سرخ در بخش آموزش ارتش بوده و دسترسی ویژه او به برخی اسناد، حتی کتابخانه شخصی استالین، در کنار روحیه تحقیق منصفانه و نگاه همهجانبهای که دارد، کتاب را بسیار پرمایه کرده است.
آنچه در خصوص دادگاههای نمایشی، نامههای بوخارین و دیگر همراهان قدیم میآورد که به قول خودشان قدم به قدم به آن سوی حصار رانده میشوند، بسیار خواندنیست، در کنار توصیفی زنده از معدود مواردی که شاهدان سکوت نکردهاند، مانند نامهی فرمانده بریگاد کولوسوف به وزیر دفاع وروشیلوف، در اوج تصفیه کادرهای ارتش:
«دو نفر فرمانده در تراموا یکدیگر را ملاقات میکنند: «خوب اوضاع چطور است؟ مثل تاتارها ما را قتل عام میکنند... آن یکی میگوید: میترسم دهان باز کنم. چیزی بگویی، دشمن مردم هستی، بزدلی رسم رایج شده است.
حساب کنید در ۱۹۳۷ چند نفر را از ارتش سرخ اخراج کردهاید (ترجمه کنید به تصفیه...)، آن وقت خود شما حقیقت تلخ را خواهید آموخت. شما ممکن است مرا یک آدمی به حساب بیاورید که بیجهت مردم را میترساند، یا طرفدار تروتسکی، دشمن مردم، غیره و غیره. من دشمن نیستم، اما فکر میکنم ما از کوچهای بالا میرویم که آخرش بنبست است». سرنوشت او نامعلومِ معلوم است...
...
«استالین، شکستها و پیروزیها» را سالها پیش خواندهام و بارها هم به آن بازگشتهام. کتاب، تحقیقیست بسیار گسترده و جامع از دوران استالین و عهد زمامداری او با مستندات و توصیفاتی بسیار دقیق. قصد بر معرفی کتاب نیست اما همین را بیاورم که نویسنده، دمیتری ولکوگونوف، از افسران عالیرتبه ارتش سرخ در بخش آموزش ارتش بوده و دسترسی ویژه او به برخی اسناد، حتی کتابخانه شخصی استالین، در کنار روحیه تحقیق منصفانه و نگاه همهجانبهای که دارد، کتاب را بسیار پرمایه کرده است.
آنچه در خصوص دادگاههای نمایشی، نامههای بوخارین و دیگر همراهان قدیم میآورد که به قول خودشان قدم به قدم به آن سوی حصار رانده میشوند، بسیار خواندنیست، در کنار توصیفی زنده از معدود مواردی که شاهدان سکوت نکردهاند، مانند نامهی فرمانده بریگاد کولوسوف به وزیر دفاع وروشیلوف، در اوج تصفیه کادرهای ارتش:
«دو نفر فرمانده در تراموا یکدیگر را ملاقات میکنند: «خوب اوضاع چطور است؟ مثل تاتارها ما را قتل عام میکنند... آن یکی میگوید: میترسم دهان باز کنم. چیزی بگویی، دشمن مردم هستی، بزدلی رسم رایج شده است.
حساب کنید در ۱۹۳۷ چند نفر را از ارتش سرخ اخراج کردهاید (ترجمه کنید به تصفیه...)، آن وقت خود شما حقیقت تلخ را خواهید آموخت. شما ممکن است مرا یک آدمی به حساب بیاورید که بیجهت مردم را میترساند، یا طرفدار تروتسکی، دشمن مردم، غیره و غیره. من دشمن نیستم، اما فکر میکنم ما از کوچهای بالا میرویم که آخرش بنبست است». سرنوشت او نامعلومِ معلوم است...
...
Telegram
K-A-Images
👍12❤4
اشک این بچه ماهی، توی آبها ناپیداست،
فریاد اون توی آب، یه فریاد بیصداست...
شرمی از مظلمهٔ خون سیاووشت باد... هر گاه میخواهم، فارغ از وقایع و فجایع اخیر، به نوشتههای معمول ادبی و پژوهشی بازگردم، این مصراع به خاطرم میآید.
دویست دانشآموز... ترانه قدیمی مازیار را به خاطر دارید؟ آن بچه ماهی پر از شوق زندگی، که فرصت بزرگ شدن و عاشق شدن به او ندادند، لبش را خونین کردند، و به صحرای مرگ انداختند.
خونهی اون رودخونهست، دریا براش یه رویاست،
بزرگترین آرزوش، رسیدنش به دریاست..
فریاد اون توی آب، یه فریاد بیصداست...
شرمی از مظلمهٔ خون سیاووشت باد... هر گاه میخواهم، فارغ از وقایع و فجایع اخیر، به نوشتههای معمول ادبی و پژوهشی بازگردم، این مصراع به خاطرم میآید.
دویست دانشآموز... ترانه قدیمی مازیار را به خاطر دارید؟ آن بچه ماهی پر از شوق زندگی، که فرصت بزرگ شدن و عاشق شدن به او ندادند، لبش را خونین کردند، و به صحرای مرگ انداختند.
خونهی اون رودخونهست، دریا براش یه رویاست،
بزرگترین آرزوش، رسیدنش به دریاست..
❤28👍1🤔1
این روزها، چنان که دیدهاید، ناگهان مولوخ و بعل در برخی نمایشهای سیاسی ظاهر شد! بله دیگر، باطلی را چه رباید؟ باطلی.
امّا به هر شکل، فارغ از این عوامیها، دو یادداشت پیشین به نوعی مرتبط است با بعل و مولوخ، از منظری دیگر. جهت توجه علاقمندان:
یک، «سامری کیست» و اشاره به ارتباط شکل گوساله او، با بعل.
دو، «از مالک المُلک و مالک دوزخ» و اشاره به مولک یا مولوخ و رسم کهن قربانی کردن کودکان و سابقه و تحوّل آن در متون دینی.
.
.
امّا به هر شکل، فارغ از این عوامیها، دو یادداشت پیشین به نوعی مرتبط است با بعل و مولوخ، از منظری دیگر. جهت توجه علاقمندان:
یک، «سامری کیست» و اشاره به ارتباط شکل گوساله او، با بعل.
دو، «از مالک المُلک و مالک دوزخ» و اشاره به مولک یا مولوخ و رسم کهن قربانی کردن کودکان و سابقه و تحوّل آن در متون دینی.
.
.
Telegram
کاریز
سامری کیست؟
(که دست از ید بیضا ببرد؟)
در روایت قرآن از پرستش گوساله زرّین توسط بنی اسرائیل، در غیبت موسی، با شخصیت غریبی برخورد میکنیم به نام سامری، که نامش سه بار در سوره طه آمده است:
ابتدا از قول خداوند، در خبر دادن به موسی که سامری قوم تو را گمراه کرده…
(که دست از ید بیضا ببرد؟)
در روایت قرآن از پرستش گوساله زرّین توسط بنی اسرائیل، در غیبت موسی، با شخصیت غریبی برخورد میکنیم به نام سامری، که نامش سه بار در سوره طه آمده است:
ابتدا از قول خداوند، در خبر دادن به موسی که سامری قوم تو را گمراه کرده…
❤12
دو سه بیت ماند باقی، تو بگو بر این نشانی...
در باب سابقه دو بیت الحاقی آواز افشاری استاد شجریان: این دهان بستی، دهانی باز شد...
در باب سابقه دو بیت الحاقی آواز افشاری استاد شجریان: این دهان بستی، دهانی باز شد...
Telegram
کاریز
دو سه بیت ماند باقی، تو بگو بر این نشانی...
چند خوردی چرب و شیرین از طعام؟ امتحان کن چند روزی در صیام
چند شبها خواب را گشتی اسیر؟ یک شبی بیدار شو، دولت بگیر...
صاحب این دو بیت مشهور، که با نغمهٔ افشاری استاد شجریان*، شاید آشناترین ابیات مثنوی هم باشند،…
چند خوردی چرب و شیرین از طعام؟ امتحان کن چند روزی در صیام
چند شبها خواب را گشتی اسیر؟ یک شبی بیدار شو، دولت بگیر...
صاحب این دو بیت مشهور، که با نغمهٔ افشاری استاد شجریان*، شاید آشناترین ابیات مثنوی هم باشند،…
❤12👍2
سوته دلان را یادتان میآید؟ «تو رو چه به روضه، تو خودت روضهای، گریهکن نداری...»
چهل روز چشمان گریستند، حتی اگر بر سر پیکر عزیزان رقصیدند. چه چشمها که همراه آنها گریستند. گویی دعوت بود به گریستن... چند روز است یاد سنّت شاعران کهن عرب میافتم که دعوت میکردند به یاری و همراهی در مویه، تسعدانی علی البکا، تسعدانی.. بر ربع و اطلال و دمن، بر جوانان وطن...
.
فإذا ما بلغتُما الدارَ حُطّا / وبها صاحبَيَّ فَلْتَبْكياني
وقِفا بي على الطُّلولِ قَليلاً / نَتَباكى، بلْ أبكِ ممَّا دهاني
عَرِّفاني إذا بَكَيْتُ لدَيْهَا / تُسْعِداني على البُكا تُسْعِدَاني...
.
پ.ن. در باب این ابیات، رک به: از ترجمان الاشواق
.
چهل روز چشمان گریستند، حتی اگر بر سر پیکر عزیزان رقصیدند. چه چشمها که همراه آنها گریستند. گویی دعوت بود به گریستن... چند روز است یاد سنّت شاعران کهن عرب میافتم که دعوت میکردند به یاری و همراهی در مویه، تسعدانی علی البکا، تسعدانی.. بر ربع و اطلال و دمن، بر جوانان وطن...
.
فإذا ما بلغتُما الدارَ حُطّا / وبها صاحبَيَّ فَلْتَبْكياني
وقِفا بي على الطُّلولِ قَليلاً / نَتَباكى، بلْ أبكِ ممَّا دهاني
عَرِّفاني إذا بَكَيْتُ لدَيْهَا / تُسْعِداني على البُكا تُسْعِدَاني...
.
پ.ن. در باب این ابیات، رک به: از ترجمان الاشواق
.
❤20👍3🤔1
ترجمان الاشواق
از دیوان ترجمان الاشواق ابن عربی خوانده یا شنیدهاید. خصوصاً آن قصیده که ابن عربی عشق و علاقه خود را به نظام، آن دختر اصفهانی، بر آفتاب آفکنده است. در این قصیده، خطاب به دو دوست خود، مطابق سنّت اشعار عربی، میخواهد که او را با ذکر نام محبوب تسکین دهند. فاختگان در باغ هم همراه او مینالند و آتش غم او را تیز میکنند، از طلعت آن دختر شوخ و سرزندهای میگوید که همچون آفتابی روی مینماید، و چون روی میپوشد، در افق جان او طلوع میکند. غزالیست که مرتع امنش در میان دو پهلوی اوست، نار چهرهاش نوریست که آتشها را میکُشد. از دوستان خود میخواهد که عنان مرکب او را بازگردانند تا نشانههای خانه معشوقش را ببیند. تا چون به آنجا برسند فرود آیند و بگریند. عشق بدون تیر و سنان، او را نشانه گرفته و میکُشد، باز از دو دوست خود عهد میگیرد که او را در این گریه و زاری تنها نگذارند. تسعدانی علی البکا، تسعدانی... برای او قصهی معشوقان عرب را بگویند، از هند و سلیمی و زینب... (۱). پس چون گفتند، باز بر آن بیفزایند! از چند تنی دیگر بگویند، از چراگاه آن غزالان و اینگونه سوگ او را کامل کنند (۲). دیگر بیقرار میشود و میگوید که شوقش به سوی آن دخترک صاحب زبان و بیان پر میکشد، آن دختر شاهزاده «من دارِ فُرسِ، من اجلِّ البلاد، من اصْبَهَان». دختر شیخ و امام خود، که از عراق است، و این عاشق اما از یمن. آخر که شنیده یا دیده که دو ضدّ با هم جمع شوند؟ بلکه بی دست و دهان و زبان، ساقی هم شوند و جام محبت دهند و گیرند و سخنان خوش و روحفزا گویند و شنوند.. این چه حکایت عقلسوزی است که یمن و عراق همدیگر را در آغوش گرفتهاند؟ پس آن شاعر که پیش از او گفته بود، سهیل و ثریا، یکی از یمن و دیگری از شام، هرگز به هم نمیرسند، دروغ گفته بود و تو گویی با گفتن این که «خدا خیرت دهاد، دیدار این دو کی و کجا خواهد بود؟» سنگپارههای عقلش را به سوی او افکنده بود....
ابن عربی، شیخ اکبر، بعدها، شاید به ضرورت زمان و رفع فتنه عیبجویان و کارافزایان، آن قصیده و دیگر اشعار ترجمان الاشواق را در ذخایر الاعلاق خود تفسیر و تاویل کرده است. وقتی آن تفاسیر را میخوانید، میگویید هرگز هیچ مفسّر و شارحی، چنان که مرسوم است، این اشعار گرم و زنده و جوشان را با شرح مشروح خود شرحه شرحه و مثله نکرده است که در اینجا خود شاعر.
پ.ن.
۱، مق با بیت حافظ «سُلَیمی مُنْذُ حَلَّتْ بالعراقِ، اُلاقی مِن نواها ما اُلاقی / الا ای ساروان منزل دوست، الی رُکبانِکُم طالَ اشتیاقی...»
۲، چنان که مولانا، کم و بیش معاصر او: «ای ایاز از عشق تو گشتم چو موی، ماندم از قصه، تو قصهٔ من بگوی، بس فسانهی عشق تو خواندم به جان، تو مرا کافسانه گشتهستم بخوان...»
۳، نیکلسون، مصحّح مثنوی، ترجمان الاشواق محی الدین ابن عربی را هم به شایستهترین وجهی تصحیح کرده و به انگلیسی بازگردانده است.
۴. از نسخه خطّی، برای آنها که دل به شعر و خطّ و نسخه کهن دارند.
۵. بعید است! امّا اگر علاقمند به موسیقی قرون وسطایی بودید، اجرای خواننده، شاعر و آهنگساز یمنی «أبوبكر سالم بلفقيه» از ابیات ابتدایی همین قصیده: «مَرضى منْ مريضةِ الأجفانِ، علِّلاني بذِكْرِهَا عَلِّلاَني...» (از چشمان بیمار او بیمارم، مرا با یاد او دلداری دهید، دلداری دهید...)
.
.
از دیوان ترجمان الاشواق ابن عربی خوانده یا شنیدهاید. خصوصاً آن قصیده که ابن عربی عشق و علاقه خود را به نظام، آن دختر اصفهانی، بر آفتاب آفکنده است. در این قصیده، خطاب به دو دوست خود، مطابق سنّت اشعار عربی، میخواهد که او را با ذکر نام محبوب تسکین دهند. فاختگان در باغ هم همراه او مینالند و آتش غم او را تیز میکنند، از طلعت آن دختر شوخ و سرزندهای میگوید که همچون آفتابی روی مینماید، و چون روی میپوشد، در افق جان او طلوع میکند. غزالیست که مرتع امنش در میان دو پهلوی اوست، نار چهرهاش نوریست که آتشها را میکُشد. از دوستان خود میخواهد که عنان مرکب او را بازگردانند تا نشانههای خانه معشوقش را ببیند. تا چون به آنجا برسند فرود آیند و بگریند. عشق بدون تیر و سنان، او را نشانه گرفته و میکُشد، باز از دو دوست خود عهد میگیرد که او را در این گریه و زاری تنها نگذارند. تسعدانی علی البکا، تسعدانی... برای او قصهی معشوقان عرب را بگویند، از هند و سلیمی و زینب... (۱). پس چون گفتند، باز بر آن بیفزایند! از چند تنی دیگر بگویند، از چراگاه آن غزالان و اینگونه سوگ او را کامل کنند (۲). دیگر بیقرار میشود و میگوید که شوقش به سوی آن دخترک صاحب زبان و بیان پر میکشد، آن دختر شاهزاده «من دارِ فُرسِ، من اجلِّ البلاد، من اصْبَهَان». دختر شیخ و امام خود، که از عراق است، و این عاشق اما از یمن. آخر که شنیده یا دیده که دو ضدّ با هم جمع شوند؟ بلکه بی دست و دهان و زبان، ساقی هم شوند و جام محبت دهند و گیرند و سخنان خوش و روحفزا گویند و شنوند.. این چه حکایت عقلسوزی است که یمن و عراق همدیگر را در آغوش گرفتهاند؟ پس آن شاعر که پیش از او گفته بود، سهیل و ثریا، یکی از یمن و دیگری از شام، هرگز به هم نمیرسند، دروغ گفته بود و تو گویی با گفتن این که «خدا خیرت دهاد، دیدار این دو کی و کجا خواهد بود؟» سنگپارههای عقلش را به سوی او افکنده بود....
ابن عربی، شیخ اکبر، بعدها، شاید به ضرورت زمان و رفع فتنه عیبجویان و کارافزایان، آن قصیده و دیگر اشعار ترجمان الاشواق را در ذخایر الاعلاق خود تفسیر و تاویل کرده است. وقتی آن تفاسیر را میخوانید، میگویید هرگز هیچ مفسّر و شارحی، چنان که مرسوم است، این اشعار گرم و زنده و جوشان را با شرح مشروح خود شرحه شرحه و مثله نکرده است که در اینجا خود شاعر.
پ.ن.
۱، مق با بیت حافظ «سُلَیمی مُنْذُ حَلَّتْ بالعراقِ، اُلاقی مِن نواها ما اُلاقی / الا ای ساروان منزل دوست، الی رُکبانِکُم طالَ اشتیاقی...»
۲، چنان که مولانا، کم و بیش معاصر او: «ای ایاز از عشق تو گشتم چو موی، ماندم از قصه، تو قصهٔ من بگوی، بس فسانهی عشق تو خواندم به جان، تو مرا کافسانه گشتهستم بخوان...»
۳، نیکلسون، مصحّح مثنوی، ترجمان الاشواق محی الدین ابن عربی را هم به شایستهترین وجهی تصحیح کرده و به انگلیسی بازگردانده است.
۴. از نسخه خطّی، برای آنها که دل به شعر و خطّ و نسخه کهن دارند.
۵. بعید است! امّا اگر علاقمند به موسیقی قرون وسطایی بودید، اجرای خواننده، شاعر و آهنگساز یمنی «أبوبكر سالم بلفقيه» از ابیات ابتدایی همین قصیده: «مَرضى منْ مريضةِ الأجفانِ، علِّلاني بذِكْرِهَا عَلِّلاَني...» (از چشمان بیمار او بیمارم، مرا با یاد او دلداری دهید، دلداری دهید...)
.
.
Telegram
K-A-Images
❤18👍4
بیور هزار...
به چشمم آمد، گفتم بنویسم که «بیور»، به معنی غالب «ده هزار»، در ادب ما خیلی کمکاربرد بوده است. شاید مشهورترین استفاده آن از قول فردوسی است، در آغاز ابیات خسرو و شیرین، در باب تعداد ابیات شاهنامه:
کهن گشته این نامهٔ باستان / ز گفتار و کردار آن راستان
همی نو کنم نامهای زین نشان / کجا یادگار است از آن سرکشان
بود بیت شش بار بیور هزار / سخنهای شایسته و غمگسار...
و جالب آن که خودش هم جای دیگر، در آغاز حکایت ضحاک آن را معنی کرده است:
جهانجوی را نام ضحّاک بود / دِلیر و سبکسار و ناپاک بود
کجا بیوراسپش همی خواندند / چُنین نام بر پهلوی راندند
کجا بیور از پهلوانی شمار / بود بر زبان دری ده هزار!
این معنی «دههزار» که میتوانسته در آن بیت «شش بار بیور هزار» را نه برابر شصت هزار که شصت میلیون کند! محلّ اشکال شده و از این رو هزار را در برخی نسخ متاخر به شمار تغییر دادهاند: «بود بیت شش بار بیور شمار!» یا تغییراتی شدیدتر: «ز ابیات غرّا دو ره سیهزار...» که ضرورتی نداشته و اینجا محلّ بحث ما نیست.
بیور همچنین خیلی معدود در آثار برخی شاعران دیگر آمده. به مثال آن را فقط یک بار در کلّ آثار سعدی دیدهام، در «گفتار اندر گزاردن شکر نعمتها»:
هنوزت سپاس اندکی گفتهاند / ز بیور هزاران یکی گفتهاند
برو سعدیا دست و دفتر بشوی / به راهی که پایان ندارد مپوی...
و از آن هم در آثار مولانا سراغ ندارم. مقصود از این مقدّمه آن بود که بگویم بیور کلمه خاصّی است و بسیار کمکاربرد... و از این رو برایم جالب بود که مترجم عهد عتیق، در عهد نادرشاه، در حکایت خواستگاری از ربقه یا «ربکا» برای اسحاق، در مقابل ترکیب عبری «الف ربابا»، «هزار بیور» آورده است. «الف»، مثل عربی، به معنی هزار است، و «ربابا»، از ریشه ربّ، به معنی ده هزار... به واقع هم قدمت و سابقه این ترکیب جالب است، و از آن بیشتر، حضور ذهن و آشنایی مترجم در بازگرداندن آن به «هزار بیور»... «گفتند به او، ای خواهر ما، هزاران هزار شوی...»
.
به چشمم آمد، گفتم بنویسم که «بیور»، به معنی غالب «ده هزار»، در ادب ما خیلی کمکاربرد بوده است. شاید مشهورترین استفاده آن از قول فردوسی است، در آغاز ابیات خسرو و شیرین، در باب تعداد ابیات شاهنامه:
کهن گشته این نامهٔ باستان / ز گفتار و کردار آن راستان
همی نو کنم نامهای زین نشان / کجا یادگار است از آن سرکشان
بود بیت شش بار بیور هزار / سخنهای شایسته و غمگسار...
و جالب آن که خودش هم جای دیگر، در آغاز حکایت ضحاک آن را معنی کرده است:
جهانجوی را نام ضحّاک بود / دِلیر و سبکسار و ناپاک بود
کجا بیوراسپش همی خواندند / چُنین نام بر پهلوی راندند
کجا بیور از پهلوانی شمار / بود بر زبان دری ده هزار!
این معنی «دههزار» که میتوانسته در آن بیت «شش بار بیور هزار» را نه برابر شصت هزار که شصت میلیون کند! محلّ اشکال شده و از این رو هزار را در برخی نسخ متاخر به شمار تغییر دادهاند: «بود بیت شش بار بیور شمار!» یا تغییراتی شدیدتر: «ز ابیات غرّا دو ره سیهزار...» که ضرورتی نداشته و اینجا محلّ بحث ما نیست.
بیور همچنین خیلی معدود در آثار برخی شاعران دیگر آمده. به مثال آن را فقط یک بار در کلّ آثار سعدی دیدهام، در «گفتار اندر گزاردن شکر نعمتها»:
هنوزت سپاس اندکی گفتهاند / ز بیور هزاران یکی گفتهاند
برو سعدیا دست و دفتر بشوی / به راهی که پایان ندارد مپوی...
و از آن هم در آثار مولانا سراغ ندارم. مقصود از این مقدّمه آن بود که بگویم بیور کلمه خاصّی است و بسیار کمکاربرد... و از این رو برایم جالب بود که مترجم عهد عتیق، در عهد نادرشاه، در حکایت خواستگاری از ربقه یا «ربکا» برای اسحاق، در مقابل ترکیب عبری «الف ربابا»، «هزار بیور» آورده است. «الف»، مثل عربی، به معنی هزار است، و «ربابا»، از ریشه ربّ، به معنی ده هزار... به واقع هم قدمت و سابقه این ترکیب جالب است، و از آن بیشتر، حضور ذهن و آشنایی مترجم در بازگرداندن آن به «هزار بیور»... «گفتند به او، ای خواهر ما، هزاران هزار شوی...»
.
Telegram
K-A-Images
❤13👍6
احوال این روزها...
«همچو آن که از پیش اشتر مست بگریخت
و خویشتن در چاهی آویخت
دست در دو شاخ زد بر بالای چاه... و موشان بیخ آن شاخها میبریدند...
و پایهاش بر سر چهار مار که سر از سوراخ بیرون گذاشته بودند.
قعر چاه، اژدهایی سهمناک، دهانگشاده...
و ندانست که کی، کدام وقت در حرکت آیند...»
کلیله و دمنه، باب برزویه طبیب
.
«همچو آن که از پیش اشتر مست بگریخت
و خویشتن در چاهی آویخت
دست در دو شاخ زد بر بالای چاه... و موشان بیخ آن شاخها میبریدند...
و پایهاش بر سر چهار مار که سر از سوراخ بیرون گذاشته بودند.
قعر چاه، اژدهایی سهمناک، دهانگشاده...
و ندانست که کی، کدام وقت در حرکت آیند...»
کلیله و دمنه، باب برزویه طبیب
.
👍13❤2
رازیا با مَرْغْزی میساز خوش...
رازی و مروزی، در کلام مولانا، مثال عدم توافق و ناهمراهی هستند. دو تن یا دو قوم، که اگر در جایی هممنزل شوند از سر ناچاری است. همچون مسافران مانده در کاروانسرایی که راهشان از برف و سرما بسته شده است:
مرغْزی و رازی افتند از سفر / همره و همسُفره پیش همدگر
مانده در کاروانسرا خرد و شگرف / روزها با هم ز سرما و ز برف...
این دو به ناچار همخانهاند تا راه گشوده شود و هر یک راه خود روند. نظیر آن در دیوان:
گرمروان از کجا، تیرهدلان از کجا / مروزیی اوفتاد در ره با رازیی..
این دو اگر به ظاهر یک کار کنند هم:
گرچه هر دو بر سر یک بازیاند / هر دو با هم مروزی و رازیاند...
و البته این تقابل عراقی و خراسانی فقط در کلام مولانا نیست. شاهد آشنای آن در داستان گنبد سیاه هفت پیکر که آن عاشق حریص میگوید چگونه به آن بانو درمیآویزد تا با او درآمیزد:
کردمش لابههای پنهانی / (امّا) من عراقی و او خراسانی...
این را آوردم که از ادب نقبی بزنیم به تاریخ، و به عادت معهود، پیوند متون کنیم. در تاریخ بیهقی هم، آنجا که اخبار و شکایاتی میرسد که عبدوس، چنان که باید، به کدخدایی ری نمیپردازد، مسعود میگوید:
«شما حال آن دیار (ری و جبال) ندانید و من بدانستهام. قومیاند که خراسانیان را دوست ندارند؛ آنجا حشمتی باید هر چه تمامتر، با آن کار پیش رود و اگر به خلاف این باشد، زبون گیرند و آن همه قواعد زیر و زبر شود»
و چاره میاندیشند که چه کسی مناسب این مقام است و بوسهل حمدوی را برمیگزینند. او هم در مقام نصیحت خطاب به امیر مسعود میگوید که:
«ری و جبال دیار مخالفان است و خراسانیان را مردم آن دیار دوست ندارند و خزاین آل سامان همه در سرِ ری شد»
به آن مسافران منتظر در کاروانسرا بازگردیم و توصیه مولانا به این غریبان هممنزل که اگر همدیگر را دوست ندارند، دست کم اینک با هم مخالفت نکنند، راه هم را نبندند، مدارا پیشه کنند و با هم بسازند...
لا تُخالِفْهُم حبیبی، دارِهِم / یا غریباً نازِلاً فی دارِهِم
تا رسیدن در شه و در ناز خوش / رازیا با مَرْغْزی میساز خوش...
.
رازی و مروزی، در کلام مولانا، مثال عدم توافق و ناهمراهی هستند. دو تن یا دو قوم، که اگر در جایی هممنزل شوند از سر ناچاری است. همچون مسافران مانده در کاروانسرایی که راهشان از برف و سرما بسته شده است:
مرغْزی و رازی افتند از سفر / همره و همسُفره پیش همدگر
مانده در کاروانسرا خرد و شگرف / روزها با هم ز سرما و ز برف...
این دو به ناچار همخانهاند تا راه گشوده شود و هر یک راه خود روند. نظیر آن در دیوان:
گرمروان از کجا، تیرهدلان از کجا / مروزیی اوفتاد در ره با رازیی..
این دو اگر به ظاهر یک کار کنند هم:
گرچه هر دو بر سر یک بازیاند / هر دو با هم مروزی و رازیاند...
و البته این تقابل عراقی و خراسانی فقط در کلام مولانا نیست. شاهد آشنای آن در داستان گنبد سیاه هفت پیکر که آن عاشق حریص میگوید چگونه به آن بانو درمیآویزد تا با او درآمیزد:
کردمش لابههای پنهانی / (امّا) من عراقی و او خراسانی...
این را آوردم که از ادب نقبی بزنیم به تاریخ، و به عادت معهود، پیوند متون کنیم. در تاریخ بیهقی هم، آنجا که اخبار و شکایاتی میرسد که عبدوس، چنان که باید، به کدخدایی ری نمیپردازد، مسعود میگوید:
«شما حال آن دیار (ری و جبال) ندانید و من بدانستهام. قومیاند که خراسانیان را دوست ندارند؛ آنجا حشمتی باید هر چه تمامتر، با آن کار پیش رود و اگر به خلاف این باشد، زبون گیرند و آن همه قواعد زیر و زبر شود»
و چاره میاندیشند که چه کسی مناسب این مقام است و بوسهل حمدوی را برمیگزینند. او هم در مقام نصیحت خطاب به امیر مسعود میگوید که:
«ری و جبال دیار مخالفان است و خراسانیان را مردم آن دیار دوست ندارند و خزاین آل سامان همه در سرِ ری شد»
به آن مسافران منتظر در کاروانسرا بازگردیم و توصیه مولانا به این غریبان هممنزل که اگر همدیگر را دوست ندارند، دست کم اینک با هم مخالفت نکنند، راه هم را نبندند، مدارا پیشه کنند و با هم بسازند...
لا تُخالِفْهُم حبیبی، دارِهِم / یا غریباً نازِلاً فی دارِهِم
تا رسیدن در شه و در ناز خوش / رازیا با مَرْغْزی میساز خوش...
.
Telegram
K-A-Images
❤15👍1
دختران معصوم میناب هم به کشتگان دانشآموز دیماه پیوستند. مادرانشان به مادران کهریزک... دریغا ایران، فرزندان وطن، آه از غم و رنج بیحدّ و حصر مادران و پدران... این مرگ و جنگ و ویرانی در تقدیر ما نبود. حکومتی که با استبداد، جهالت و جنایت، مُلک و مملکت را، پس از آنهمه زخمها و دردها و آسیبهای غیرقابل جبران، بار دیگر، به چنین ورطه هولناکی کشاند، به میدان تجاوز بیگانگانی که خود تجسّم جنایت و سبعیتاند. دریغا ایران بیپناه، باغ خرّمبهاری که حکومت سرکوبگر آن را خزان کرد و به زمستان سرد خونین کشاند و اینک هم، چنین بیدفاع، با بیتدبیری و لجاجت، عرصه تاختن و کینآختن بداندیشان و دشمنان کرد.
غم خون هموطنان نوجوان را که هیچ تسکینی نیست، برون از توان و تاب و طاقت و کوشش جانهاست. چه میماند جز آرزوی آن که ایران ما، هممیهنان، عزیزان و نزدیکان ما از آتش این دوزخ به سلامت گذر کنند، آتش پرتابهها، آوارها، غمها و اضطرابها. به امید سعادت و سرافرازی ایران. باشد که از پس این همه غمان، برسد مژده امان... پاینده باد ایران.
.
غم خون هموطنان نوجوان را که هیچ تسکینی نیست، برون از توان و تاب و طاقت و کوشش جانهاست. چه میماند جز آرزوی آن که ایران ما، هممیهنان، عزیزان و نزدیکان ما از آتش این دوزخ به سلامت گذر کنند، آتش پرتابهها، آوارها، غمها و اضطرابها. به امید سعادت و سرافرازی ایران. باشد که از پس این همه غمان، برسد مژده امان... پاینده باد ایران.
.
❤17🤔3