منم خدایی که میدانم!
منم خدایی که میبینم!
منم خدایی که میدانم و میبینم!
منم خدایی که میدانم و راست میگویم!
این نوع عبارات آدمی را یاد ابوسعید میاندازد که مطابق گزارش اسرار التوحید «چون به آیتی رسیدی که سوگند بودی، گفتی خداوندا این عجزت تا کی بود؟»
ما عادت نداریم که همچو عباراتی را در قرآن ببینیم، و نه در ترجمههای آن. منتهی این تنها وجه جالب این نسخه از ترجمه قرآن نیست. این ترجمه، سیصد و سی سال پیش، به سال ۱۶۹۷ میلادی در کلیسای سن هونوره پاریس بازنویسی شده است. کاتبان دو پدر روحانی فرانسوی هستند، لویی دُ بیزانس و رافائل لوی و در کنار آنها هم احمد و محمد باشی، که اسمشان به نظر مسلمان یا عرب میآید (۱) منتهی دستخطها، چنان که میبینیم، متعلّق به کسی است که البته فارسی یا عربی میدانسته امّا دستخط اصلی او نبوده و عادت به آن نداشته است. مقایسه کنید با حرکات حروف و بعد آن تصویر آخر و خط لاتین آن در میانه متن.
از جزییات آن همین قدر بگوییم که آن نسخه سرمشق، که یکی هم نبوده چون گاه سورههای یکسان با ترجمههای مختلف آمده، و احتمالا نسخه پاکیزهای که از این نوشتهها بیرون آمده امروزه پیدا نیست. یکی از سرمشقها مطابق شواهد تاج التراجم اسفراینی بوده است.
امّا آن عبارات عهدعتیقگونه از جنس «من آنم که هستم» از کجا آمدهاند؟ به واقع نوعی رمزگشایی حروف مقطعه آغاز سور هستند مطابق برخی تفاسیر. به مثال:
الم: «أنا الله الاعلم» (بقره، آل عمران...)
المص: «أنا الله العالم الصادق...» (اعراف)
الر: « أنا الله أرى» (یونس)
و گاه ترکیبی از آنها.
این اواخر که مدخل قرآن را در دانشنامه کهن فرانسوا ولتر مشهور میخواندم دیدم گاه مثالهای نظیری آورده و به ظاهر این تفسیر و معنی دست کم نزد غربیان رایج بوده است.
میبینیم که ترجمه بسم الله گاه آمده و گاه نیامده و گاهی اوقات هم با آن تفسیر حروف درآمیخته و یکی شده. مثال سوره لقمان خصوصا با فارسی دلنشین آن جالب است. سوره با همان «الم» (همچون سوره بقره) آغاز میشود، منتهی میخوانیم: «به نام خدای دلگشاینده روزیدهنده بخشاینده عیبپوشنده آمرزنده..» و بعد هم افزوده که (این حروف) «راز است میان خدای و میان محمّد» و آنگاه ترجمه آغاز شده: «این آیتها نامه است یعنی قرآن...» در ترجمه «تِلْكَ آيَاتُ الْكِتَابِ الْحَكِيمِ...»
جایی ندیدم که کاتبان مسیحی، این پدران روحانی در صومعه، در بخشهای مسیحی قرآن از جمله سوره مریم یا آل عمران، از تعلق خاطر خود اثری یا یادگاری گذاشته باشند. این نسخه، چند سال پس از انقلاب فرانسه، به کتابخانه ملّی فرانسه منتقل شده است.
.
پ.ن.
۱، به برخی «قرآنهای اروپایی» در یادداشتهای دیگری بازخواهم گشت چون از منظر تاریخی بسیار جالب و مهم هستند. جان تولان، که همراه دکتر امیرمعزی سرپرست مجموعه مقالات «محمّد مورخان» بوده است، همراه دو تن دیگر، پژوهش بلندی در این خصوص داشته و منتشر کرده که دیرتر معرّفی خواهم کرد. همانجا در باب نقش برخی اسیران یا دیرتر غلامان مسلمان در شکلگیری این نسخ در اروپا میخوانیم.
.
منم خدایی که میبینم!
منم خدایی که میدانم و میبینم!
منم خدایی که میدانم و راست میگویم!
این نوع عبارات آدمی را یاد ابوسعید میاندازد که مطابق گزارش اسرار التوحید «چون به آیتی رسیدی که سوگند بودی، گفتی خداوندا این عجزت تا کی بود؟»
ما عادت نداریم که همچو عباراتی را در قرآن ببینیم، و نه در ترجمههای آن. منتهی این تنها وجه جالب این نسخه از ترجمه قرآن نیست. این ترجمه، سیصد و سی سال پیش، به سال ۱۶۹۷ میلادی در کلیسای سن هونوره پاریس بازنویسی شده است. کاتبان دو پدر روحانی فرانسوی هستند، لویی دُ بیزانس و رافائل لوی و در کنار آنها هم احمد و محمد باشی، که اسمشان به نظر مسلمان یا عرب میآید (۱) منتهی دستخطها، چنان که میبینیم، متعلّق به کسی است که البته فارسی یا عربی میدانسته امّا دستخط اصلی او نبوده و عادت به آن نداشته است. مقایسه کنید با حرکات حروف و بعد آن تصویر آخر و خط لاتین آن در میانه متن.
از جزییات آن همین قدر بگوییم که آن نسخه سرمشق، که یکی هم نبوده چون گاه سورههای یکسان با ترجمههای مختلف آمده، و احتمالا نسخه پاکیزهای که از این نوشتهها بیرون آمده امروزه پیدا نیست. یکی از سرمشقها مطابق شواهد تاج التراجم اسفراینی بوده است.
امّا آن عبارات عهدعتیقگونه از جنس «من آنم که هستم» از کجا آمدهاند؟ به واقع نوعی رمزگشایی حروف مقطعه آغاز سور هستند مطابق برخی تفاسیر. به مثال:
الم: «أنا الله الاعلم» (بقره، آل عمران...)
المص: «أنا الله العالم الصادق...» (اعراف)
الر: « أنا الله أرى» (یونس)
و گاه ترکیبی از آنها.
این اواخر که مدخل قرآن را در دانشنامه کهن فرانسوا ولتر مشهور میخواندم دیدم گاه مثالهای نظیری آورده و به ظاهر این تفسیر و معنی دست کم نزد غربیان رایج بوده است.
میبینیم که ترجمه بسم الله گاه آمده و گاه نیامده و گاهی اوقات هم با آن تفسیر حروف درآمیخته و یکی شده. مثال سوره لقمان خصوصا با فارسی دلنشین آن جالب است. سوره با همان «الم» (همچون سوره بقره) آغاز میشود، منتهی میخوانیم: «به نام خدای دلگشاینده روزیدهنده بخشاینده عیبپوشنده آمرزنده..» و بعد هم افزوده که (این حروف) «راز است میان خدای و میان محمّد» و آنگاه ترجمه آغاز شده: «این آیتها نامه است یعنی قرآن...» در ترجمه «تِلْكَ آيَاتُ الْكِتَابِ الْحَكِيمِ...»
جایی ندیدم که کاتبان مسیحی، این پدران روحانی در صومعه، در بخشهای مسیحی قرآن از جمله سوره مریم یا آل عمران، از تعلق خاطر خود اثری یا یادگاری گذاشته باشند. این نسخه، چند سال پس از انقلاب فرانسه، به کتابخانه ملّی فرانسه منتقل شده است.
.
پ.ن.
۱، به برخی «قرآنهای اروپایی» در یادداشتهای دیگری بازخواهم گشت چون از منظر تاریخی بسیار جالب و مهم هستند. جان تولان، که همراه دکتر امیرمعزی سرپرست مجموعه مقالات «محمّد مورخان» بوده است، همراه دو تن دیگر، پژوهش بلندی در این خصوص داشته و منتشر کرده که دیرتر معرّفی خواهم کرد. همانجا در باب نقش برخی اسیران یا دیرتر غلامان مسلمان در شکلگیری این نسخ در اروپا میخوانیم.
.
Telegram
K-A-Images
❤19
خسرو میرزای نوجوان، هفتمین پسر عباس میرزا، نایب السلطنه فتحعلیشاه قاجار، این نسخه بوستان قرن دهمی را به «دوست حقیقی» خودش رد فنی کین هدیه داده است که ردّی از او نیافتم. این به سالی است که او از سوی پدر٬ در راس هیاتی برای عذرخواهی از کشته شدن گریبایدوف به سن پطرزبورگ رفته بود. به قول آخرین بیت همین بوستان «بضاعت نیاورده الّا امید» تا با قبولی عذرخواهی ایران از روسیه، دو جنگ فاجعهآمیز پیشین به سه نرسد.
اما البته امید تنها هم نبوده. گویا شنیده که «گر بود الماس پیش آ با طرب». این هم الماس غنیمتی نادرشاه که در این سفر تقدیم به نیکلای شد. اینجا شاید بتوان گفت که رهزنی را برده باشد رهزنی.
فقط چهار سال بعدِ نوشتن این خطّ خوش است که قایم مقام فراهانی مشهور، برای تحکیم سلطنت محمّد شاه، دستور به کور کردن خسرو میرزا داد. فکر کنید. همچو وزیر فاضل و کاردانی، چنین شاهزاده هنردوست و نیکصفتی را کور کرد، فقط از سر احتیاط. تا محمّدمیرزا رقیبی نداشته باشد. یک سال بعد هم محمد شاه فرمان به خفه کردن قایم مقام داد، تا سوگند خود نشکند که گفته بود خون قایم مقام را نمیریزد! تاریخ پریشان ایران...
.
پ.ن. یادداشت عباس میرزا.
.
اما البته امید تنها هم نبوده. گویا شنیده که «گر بود الماس پیش آ با طرب». این هم الماس غنیمتی نادرشاه که در این سفر تقدیم به نیکلای شد. اینجا شاید بتوان گفت که رهزنی را برده باشد رهزنی.
فقط چهار سال بعدِ نوشتن این خطّ خوش است که قایم مقام فراهانی مشهور، برای تحکیم سلطنت محمّد شاه، دستور به کور کردن خسرو میرزا داد. فکر کنید. همچو وزیر فاضل و کاردانی، چنین شاهزاده هنردوست و نیکصفتی را کور کرد، فقط از سر احتیاط. تا محمّدمیرزا رقیبی نداشته باشد. یک سال بعد هم محمد شاه فرمان به خفه کردن قایم مقام داد، تا سوگند خود نشکند که گفته بود خون قایم مقام را نمیریزد! تاریخ پریشان ایران...
.
پ.ن. یادداشت عباس میرزا.
.
❤20🤔4
موسی و فرعون در هستی توست...
گفت فرعونش چرا تو ای کلیم / خلق را کُشتی و افکندی تو بیم
در هزیمت از تو افتادند خلق / در هزیمت کشته شد مردم ز زَلق
لاجرم مردم تو را دشمن گرفت / کینِ تو در سینه مرد و زن گرفت...
تو بدان غَرّه مشو کِش ساختی / در دلِ خلقان هراس انداختی
خیلی جالب است که فرعون، که دعوی خدایی میکرد و همزمان کودکان را میکشت، به موسی میگوید چرا بیمافکنی میکنی؟ در دل خلقان هراس میاندازی؟ این است که «مردم» دشمن تو هستند... اینها را فرعون به موسی میگوید و نه برعکس. گفتمانی آشناست، نیست؟
در تاریخ تفاسیر کتاب مقدّس، به مکتبی برمیخوریم به نام «تفسیر رهاییبخش». تفسیری که به واقع در آمریکای جنوبی شکل گرفت و بعد مشهورترین ظهورش در کلام مارتین لوتر کینگ بود که خود کشیش بود. در این مکتب، کتاب مقدّس را نمیتوان طوری تفسیر کرد که توجیهگر ظلم باشد و در خدمت حاکمان و قدرت غالب. تفسیر نباید حتی بیطرف باشد، بلکه باید جانب ستمدیدگان و سرکوبشدگان را بگیرد. برای مثال، در این مکتب، احقاق حقوق بشر و جنبش عدالتخواهانه سیاهان، صورت دیگری بود از رهایی سبطیان، قوم موسی، از اسارت و ظلم فرعون و قبطیان در مصر.
جنبشها که البته رانهها و محرّکهای خود را دارند و منتظر تفسیر این و آن نمینشینند. منتهی به روزگار ما، این آزمونی برای مفسّران قرآن هم هست. یعنی آنجا که مفسّر حکومتی، گشادهدستانه نقل قول قرآنی میآورد در خصوص حکم فساد فی الارض و محاربه، یا آن سوی دیگر که طالبان زنان را خانهنشین میکند و مستند میکند به آیهای از قرآن که زنان کشتزار شمایند و نظایر این نوع تفاسیر که بسیارند، آیا آن مکتب تفسیری رهاییبخش در باب قرآن هم میتواند شکل بگیرد و مفسّران خود را بپرورد تا با چنان احکامی در چارچوب اصول تفسیری خویش مقابله کنند؟
پ.ن.
مق با: هر چند کافر بود، عادل بود...
.
گفت فرعونش چرا تو ای کلیم / خلق را کُشتی و افکندی تو بیم
در هزیمت از تو افتادند خلق / در هزیمت کشته شد مردم ز زَلق
لاجرم مردم تو را دشمن گرفت / کینِ تو در سینه مرد و زن گرفت...
تو بدان غَرّه مشو کِش ساختی / در دلِ خلقان هراس انداختی
خیلی جالب است که فرعون، که دعوی خدایی میکرد و همزمان کودکان را میکشت، به موسی میگوید چرا بیمافکنی میکنی؟ در دل خلقان هراس میاندازی؟ این است که «مردم» دشمن تو هستند... اینها را فرعون به موسی میگوید و نه برعکس. گفتمانی آشناست، نیست؟
در تاریخ تفاسیر کتاب مقدّس، به مکتبی برمیخوریم به نام «تفسیر رهاییبخش». تفسیری که به واقع در آمریکای جنوبی شکل گرفت و بعد مشهورترین ظهورش در کلام مارتین لوتر کینگ بود که خود کشیش بود. در این مکتب، کتاب مقدّس را نمیتوان طوری تفسیر کرد که توجیهگر ظلم باشد و در خدمت حاکمان و قدرت غالب. تفسیر نباید حتی بیطرف باشد، بلکه باید جانب ستمدیدگان و سرکوبشدگان را بگیرد. برای مثال، در این مکتب، احقاق حقوق بشر و جنبش عدالتخواهانه سیاهان، صورت دیگری بود از رهایی سبطیان، قوم موسی، از اسارت و ظلم فرعون و قبطیان در مصر.
جنبشها که البته رانهها و محرّکهای خود را دارند و منتظر تفسیر این و آن نمینشینند. منتهی به روزگار ما، این آزمونی برای مفسّران قرآن هم هست. یعنی آنجا که مفسّر حکومتی، گشادهدستانه نقل قول قرآنی میآورد در خصوص حکم فساد فی الارض و محاربه، یا آن سوی دیگر که طالبان زنان را خانهنشین میکند و مستند میکند به آیهای از قرآن که زنان کشتزار شمایند و نظایر این نوع تفاسیر که بسیارند، آیا آن مکتب تفسیری رهاییبخش در باب قرآن هم میتواند شکل بگیرد و مفسّران خود را بپرورد تا با چنان احکامی در چارچوب اصول تفسیری خویش مقابله کنند؟
پ.ن.
مق با: هر چند کافر بود، عادل بود...
.
Telegram
کاریز
هر چند کافر بود، عادل بود...
«دانستند که موسی (جوان قبطی را) کشته است. فرعون را خبر کردند که کُشنده موسی بود و فرعون هر چند کافر بود، داددهنده بود. گفت موسی را بیارید تا بکُشم... موسی میدانست که دادِ فرعون چگونه است، همچنان ناساخته از شهر گریخت». قصص الانبیا…
«دانستند که موسی (جوان قبطی را) کشته است. فرعون را خبر کردند که کُشنده موسی بود و فرعون هر چند کافر بود، داددهنده بود. گفت موسی را بیارید تا بکُشم... موسی میدانست که دادِ فرعون چگونه است، همچنان ناساخته از شهر گریخت». قصص الانبیا…
❤15
خانهام آتش گرفته است، آتشی جانسوز...
یک هفته کمتر است که از ایران برگشتهام. دو هفته مرخصی سال نو را تهران بودم. جای دوری نرفتم. یک بار تا شمال شرق تهران، برای دیدار دکتر موحّد، یک بار جنوب به سوی بهشت زهرا بر سر مزار کودک برادر، دو روز سفر برای دیدار برادر دیگر... بقیه را تهران ماندم، نزد نزدیکان و عزیزان، پیرگشته پدر، مهربان مادر نحیف، تا التیام کوتاه جداییها و تنهاییهای بلند آنان شود... و اینک هم که چنین.
همان چند روز اول شوکه شده بودم از این همه گرانی، سختی زندگی، ناپایداری، ضعیف شدن خانوادهها، فشار سنگین بر تنهای خرد و خسته، جانهای به دهان رسیده. آنجا که بودم، شهرهای دیگر شلوغ شده بود ولی تهران نه چندان. سه شنبه برگشتم و پنجشنبه بود که پرده سیاه بر مملکت انداختند تا پشت درهای بسته تنهای خسته را کُشته کنند. فارغ از هر نوع موضع سیاسی، دینی، اجتماعی، مهم جان آدمهاست. وطن در تن و روان هموطنان است، در چشمهای آنهاست. هر آن کس که، به هر عنوان و به هر بهانه، عیان یا نهان، قتل و قاتل را توجیه کند، نزد من مُرده است، بر او به فتوای من نماز کنید.
هنوز به تمامی نمیدانیم چه شده است. اخبار و تصاویر موحش و هولناکی میرسد. میتوانیم پیشبینی کنیم. بار اول که نیست... زبان آدمی از این همه قساوت و جهل و جنایت این جبّار عنید میگیرد. وطن را ویران کردند و هموطن را بیتن و بیجان. دل آدمی خون میشود. تو ببین حال و روز خانواده قربانیان چون است. حال خونیندلان که گوید باز؟ خدا داند که چون پرده برافتد چهها ببینیم. به طاقتی که نداریم، کدام بار کشیم. این فقط سرنامه خونین است، تا آن سیاهکار دوباره چه نامه و طومار بلند خونینی نوشته باشد.
نمیدانم حدیث نامه چون است / همی بینم که عنوانش به خون است
غریبان را دل از بهر تو خون است / دل خویشان نمیدانم که چون است...
.
یک هفته کمتر است که از ایران برگشتهام. دو هفته مرخصی سال نو را تهران بودم. جای دوری نرفتم. یک بار تا شمال شرق تهران، برای دیدار دکتر موحّد، یک بار جنوب به سوی بهشت زهرا بر سر مزار کودک برادر، دو روز سفر برای دیدار برادر دیگر... بقیه را تهران ماندم، نزد نزدیکان و عزیزان، پیرگشته پدر، مهربان مادر نحیف، تا التیام کوتاه جداییها و تنهاییهای بلند آنان شود... و اینک هم که چنین.
همان چند روز اول شوکه شده بودم از این همه گرانی، سختی زندگی، ناپایداری، ضعیف شدن خانوادهها، فشار سنگین بر تنهای خرد و خسته، جانهای به دهان رسیده. آنجا که بودم، شهرهای دیگر شلوغ شده بود ولی تهران نه چندان. سه شنبه برگشتم و پنجشنبه بود که پرده سیاه بر مملکت انداختند تا پشت درهای بسته تنهای خسته را کُشته کنند. فارغ از هر نوع موضع سیاسی، دینی، اجتماعی، مهم جان آدمهاست. وطن در تن و روان هموطنان است، در چشمهای آنهاست. هر آن کس که، به هر عنوان و به هر بهانه، عیان یا نهان، قتل و قاتل را توجیه کند، نزد من مُرده است، بر او به فتوای من نماز کنید.
هنوز به تمامی نمیدانیم چه شده است. اخبار و تصاویر موحش و هولناکی میرسد. میتوانیم پیشبینی کنیم. بار اول که نیست... زبان آدمی از این همه قساوت و جهل و جنایت این جبّار عنید میگیرد. وطن را ویران کردند و هموطن را بیتن و بیجان. دل آدمی خون میشود. تو ببین حال و روز خانواده قربانیان چون است. حال خونیندلان که گوید باز؟ خدا داند که چون پرده برافتد چهها ببینیم. به طاقتی که نداریم، کدام بار کشیم. این فقط سرنامه خونین است، تا آن سیاهکار دوباره چه نامه و طومار بلند خونینی نوشته باشد.
نمیدانم حدیث نامه چون است / همی بینم که عنوانش به خون است
غریبان را دل از بهر تو خون است / دل خویشان نمیدانم که چون است...
.
❤54
برنیاید ز کشتگان آواز...
شما را نمیدانم، من امّا هنوز از منزل اوّل سوگ بیرون نیامدهام. در ناباوری، در حجم و هجمه غم این مردم به خاک و خون فتاده. از دیدن این همه شقاوت و قساوت و جنایت. برخی قدم به منزل بعدی گذاشتهاند، خشم، ستیز، گریز... در درون خویش، یا در بیرون.
پیش از این هم، همه نوع درد بود، و دردها از مرگ میآید رسول، امّا اینک مرگ بیشمار است، نه مرگ، که مرگاندن، میراندن، کشتار...
کشتی امید غرق میشود، و باز میگردد. برای من، آن کشتی اول، سالها پیش غرق شد. آبان ۹۸ «منّ آخر» بود. آخرین وزنه، سنگین یا سبک، که چون بر کشتی نهند، دیگر طاقت نیاورد و در آب غرق شود. غرقِ این کشتی نیابی ای امیر، تا بنَنْهی اندر او مَنُّ الاَخیر... همیشه میتوان پرسید که چرا اینقدر دیر، منتهی خب برای هر کس زمانیست، یوم الوقت المعلوم! پیش از آن آدمی همچنان امیدی دارد، از سر آرزومندی یا ناچاری، طوعاً او کرهاً، امیدی دارد به بهبود امور، به بازگشت اندکی، حدّاقلی از عقل و حزم و تدبیر، که لازمه هر نوع مملکتداریست حتّی از از این نوع. رعایت انسان و شرم و انصاف که آرزوی دور از اندازه است.
امّا وقتی آن آبان ماه، این چنین، چشم در چشم، آدمهای از جنس همسایه و نه آن دشمنهای وهمی چهل ساله، با سبعیت و سفاکی تمام، به گلوله بسته شدند، وقتی جان مردم به جان رسیده را گرفتند، آن کشتی غرق شد. بعد سرنگونی هواپیما آمد، با همه دردناکی، با آن نمایش چند پرده دغل و دروغ و وقاحت، بعد کرونا و پراکندن مرگ، با ممنوعیت واردات واکسن و شعبده مستعان، بعد آن جانها و چشمهای نازنین که از زن و زندگی و آزادی گرفتند. تا این دی ماه که دیگر در رسیدن به قلّهای که وعده میدادند هیچ کوتاهی و تقصیر نکردند، کمیّت کشتار و شقاوت رفتار، از هیچ سبعیت و جنایتی که به بدترین دشمنان خویش نسبت میدادند ابا نکردند. زنگیان مست تیغ در مردم نهادند و انتقام سخت همه ناکامیها و رجزهای بیمعنی خویش را از مردم جان به لب آمده گرفتند، پرده تاریک برانداختند تا در تاریکی و سکوت، با آن چشمان پر از داروی بصیرت، تیر به تن و چشمان آدمیان زنند و بعد لاف پیروزی زنند که بوالعجب نادر شکاری کردهایم...
نوبت زنگیست، رومی شد نهان، این شب است و آفتاب اندر رهان
نوبت گرگ است و یوسف زیر چاه، نوبت قبط است و فرعون است شاه...
ایران در تاریخ خویش روزهایی از این بدتر هم دیده است. زندگی قویتر از این مرگانگیزان و عوانان و توجیهکنندگان مرگفروش آنهاست. امّا امروز، این ایران ماست... این کشتگان فتاده به هامون، این صیدهای دست و پا زده در خون، با پدرانی که فرزند کشته را صدا میزنند تا شاید آوازی شنوند، و مادران بیصدایی که نمیدانند پیکر فرزند را کجا جویند، بر سر کدام بالین بمویند، بر سر کدام کیسه سیاه، گریه کنند.
آزادهدلان گوش به مالش دادند / وز حسرت و غم سینه به نالش دادند
پشتِ هنر آن روز شکستهست درست / کاین بیهنران پشت به بالش دادند
.
شما را نمیدانم، من امّا هنوز از منزل اوّل سوگ بیرون نیامدهام. در ناباوری، در حجم و هجمه غم این مردم به خاک و خون فتاده. از دیدن این همه شقاوت و قساوت و جنایت. برخی قدم به منزل بعدی گذاشتهاند، خشم، ستیز، گریز... در درون خویش، یا در بیرون.
پیش از این هم، همه نوع درد بود، و دردها از مرگ میآید رسول، امّا اینک مرگ بیشمار است، نه مرگ، که مرگاندن، میراندن، کشتار...
کشتی امید غرق میشود، و باز میگردد. برای من، آن کشتی اول، سالها پیش غرق شد. آبان ۹۸ «منّ آخر» بود. آخرین وزنه، سنگین یا سبک، که چون بر کشتی نهند، دیگر طاقت نیاورد و در آب غرق شود. غرقِ این کشتی نیابی ای امیر، تا بنَنْهی اندر او مَنُّ الاَخیر... همیشه میتوان پرسید که چرا اینقدر دیر، منتهی خب برای هر کس زمانیست، یوم الوقت المعلوم! پیش از آن آدمی همچنان امیدی دارد، از سر آرزومندی یا ناچاری، طوعاً او کرهاً، امیدی دارد به بهبود امور، به بازگشت اندکی، حدّاقلی از عقل و حزم و تدبیر، که لازمه هر نوع مملکتداریست حتّی از از این نوع. رعایت انسان و شرم و انصاف که آرزوی دور از اندازه است.
امّا وقتی آن آبان ماه، این چنین، چشم در چشم، آدمهای از جنس همسایه و نه آن دشمنهای وهمی چهل ساله، با سبعیت و سفاکی تمام، به گلوله بسته شدند، وقتی جان مردم به جان رسیده را گرفتند، آن کشتی غرق شد. بعد سرنگونی هواپیما آمد، با همه دردناکی، با آن نمایش چند پرده دغل و دروغ و وقاحت، بعد کرونا و پراکندن مرگ، با ممنوعیت واردات واکسن و شعبده مستعان، بعد آن جانها و چشمهای نازنین که از زن و زندگی و آزادی گرفتند. تا این دی ماه که دیگر در رسیدن به قلّهای که وعده میدادند هیچ کوتاهی و تقصیر نکردند، کمیّت کشتار و شقاوت رفتار، از هیچ سبعیت و جنایتی که به بدترین دشمنان خویش نسبت میدادند ابا نکردند. زنگیان مست تیغ در مردم نهادند و انتقام سخت همه ناکامیها و رجزهای بیمعنی خویش را از مردم جان به لب آمده گرفتند، پرده تاریک برانداختند تا در تاریکی و سکوت، با آن چشمان پر از داروی بصیرت، تیر به تن و چشمان آدمیان زنند و بعد لاف پیروزی زنند که بوالعجب نادر شکاری کردهایم...
نوبت زنگیست، رومی شد نهان، این شب است و آفتاب اندر رهان
نوبت گرگ است و یوسف زیر چاه، نوبت قبط است و فرعون است شاه...
ایران در تاریخ خویش روزهایی از این بدتر هم دیده است. زندگی قویتر از این مرگانگیزان و عوانان و توجیهکنندگان مرگفروش آنهاست. امّا امروز، این ایران ماست... این کشتگان فتاده به هامون، این صیدهای دست و پا زده در خون، با پدرانی که فرزند کشته را صدا میزنند تا شاید آوازی شنوند، و مادران بیصدایی که نمیدانند پیکر فرزند را کجا جویند، بر سر کدام بالین بمویند، بر سر کدام کیسه سیاه، گریه کنند.
آزادهدلان گوش به مالش دادند / وز حسرت و غم سینه به نالش دادند
پشتِ هنر آن روز شکستهست درست / کاین بیهنران پشت به بالش دادند
.
Telegram
K-A-Images
❤44
خون نخسبد، درفتد در هر دلی...
Telegram
کاریز
از خون سرخ آدمی بر زمین
«خداوند گفت چه کردی؟ آواز خون برادر تو ناله میزند به من، از آن زمین...» (پیدایش، ب ۴، آ ۱۰)
خون، دَم (דָם)، آدم (אָדָם) و زمین، اَدَمه (אֲדָמָה) همگی از یک ریشه هستند (از سرخ، اَدُم אָדֹם). نسبت آدمی با خون سرخ ریخته بر زمین این…
«خداوند گفت چه کردی؟ آواز خون برادر تو ناله میزند به من، از آن زمین...» (پیدایش، ب ۴، آ ۱۰)
خون، دَم (דָם)، آدم (אָדָם) و زمین، اَدَمه (אֲדָמָה) همگی از یک ریشه هستند (از سرخ، اَدُم אָדֹם). نسبت آدمی با خون سرخ ریخته بر زمین این…
❤9👍7
«این حرفها را فقط برای این میگویم که نشان دهم چقدر دشوار است تا دربارۀ ارزش آن اهداف سیاسیای داوری کنیم که در آیندهای دور محقّق خواهد شد. به همین سبب عقیده دارم که هیچگاه نمیتوان نظام یا جنبشی سیاسی را بر پایۀ آن اهدافی داوری کرد که بلندبلند آنها را اعلام میکند و شاید هم در پی تحقّق آنها بکوشد، بلکه باید آن را بر مبنای آن وسائلی داوری کرد که در راه تحقّق آن اهداف به کار میگیرد...»
جزء و کل، (خاطرات) ورنر هایزنبرگ، ص ۱۶۹
.
جزء و کل، (خاطرات) ورنر هایزنبرگ، ص ۱۶۹
.
❤31
یوریم و بوخیم...
اصطلاحی است در عبری، «یوریم و بوخیم»، که سابقه چند ده ساله دارد امّا این اواخر، به موجب جنگ و کشتار غزه دوباره رواج یافت. یوریم (تیر میزنند) و بوخیم (و میگریند). یوریم از ریشه «یری» به معنی تیر زدن، که به این معنی در عربی نمانده و رمی جای آن را گرفته. بوخیم اما همریشه «بکی» عربی است، به معنی گریستن.
عبارت در خصوص قاتلان و خصوصا تیراندازان است که گاه با قلبی پر از اندوه، و چشمی نمناک از اشک، دشمن خود را هدف میگیرند. مضمونسازی نزدیک و نظیری هم در آغاز فیلم مشهور «اسنایپر» یا «تیرانداز» آمده بود که قهرمان فیلم آرزو میکرد تا دخترک خردسال اسلحه را برندارد که او مجبور نشود، شلیک کند. تو گویی نمیتوانسته تیر را به کنار او بزند که دخترک بترسد و فرار کند، یا نکشد، یا به قصد کُشتن نزند. البته که نوعی ادا و نمایش است که آری آن قاتل هم دلش نمیآید بکشد منتهی چه چاره، از بخت گمراه...
حال اگر آنجا، این دغل و دروغ توجیهیست در قتل بیگانه، در ایران امّا چه دیدیم؟ تکتیراندازی که سر و صورت جوان هموطن معترض را هدف میگیرد، آن راننده که با خودروی زرهی، مرد و زن هم شهری خود را تعقیب میکند تا خرد و خمیر کند و بکشد، آن که از فاصله نزدیک گلوله میزند تا اطمینان یابد که شکارش فرار نمیکند...
میگفت که «مارگیر از ترس بر جا خشک گشت، که چه آوردم من از کُهسار و دشت...»، یعنی اینها براستی خودشان از دیدن این نظام سیاسی و اخلاقی که آورده و ساخته و پرداختهاند، وحشت نمیکنند؟ نه، نمیکنند! برنامهساز تلویزیونی جنازهها را مسخره میکند و مجری هم شاد و خندان آن را اجرا میکند، فرزند سفیر، نظریهپرداز و استاد دانشگاه، توصیه میکند کارشان را در خیابان تمام کنید که دردسر اعدام تک به تک نداشته باشید، مفسّر حکومتی میگوید در قتل قاطعیت تمام به خرج دهید، چرا که فتنه بدتر از قتل است، منتهی به کشتگان لگد نزنید...
اینجا آن نمایش یوریم و بوخیم نیست؟ گویا نیازی نیست. «گوهرش پیداست، حاجت نیست این»، منتهی آن هم هست، جز این که به نوعی «برونسپاری» شده است، با دوستانی که تکرار میکنند که آخر چرا حکومت را مجبور میکنید که شدّت عمل به خرج دهد؟ پس امنیت چه میشود؟ چرا هی از کشتار میگویید؟ چرا ضریب میدهید؟ خودشان آمار دادند و شهید اعلام کردند دیگر، بیشتر چه میخواهید؟ ما هم ناراحتیم، ما هم غمناکیم، ندید که بیانیه دادیم که این کار خوبی نبود؟ این هم گذشت... بیایید به جشنواره برویم...
.
اصطلاحی است در عبری، «یوریم و بوخیم»، که سابقه چند ده ساله دارد امّا این اواخر، به موجب جنگ و کشتار غزه دوباره رواج یافت. یوریم (تیر میزنند) و بوخیم (و میگریند). یوریم از ریشه «یری» به معنی تیر زدن، که به این معنی در عربی نمانده و رمی جای آن را گرفته. بوخیم اما همریشه «بکی» عربی است، به معنی گریستن.
عبارت در خصوص قاتلان و خصوصا تیراندازان است که گاه با قلبی پر از اندوه، و چشمی نمناک از اشک، دشمن خود را هدف میگیرند. مضمونسازی نزدیک و نظیری هم در آغاز فیلم مشهور «اسنایپر» یا «تیرانداز» آمده بود که قهرمان فیلم آرزو میکرد تا دخترک خردسال اسلحه را برندارد که او مجبور نشود، شلیک کند. تو گویی نمیتوانسته تیر را به کنار او بزند که دخترک بترسد و فرار کند، یا نکشد، یا به قصد کُشتن نزند. البته که نوعی ادا و نمایش است که آری آن قاتل هم دلش نمیآید بکشد منتهی چه چاره، از بخت گمراه...
حال اگر آنجا، این دغل و دروغ توجیهیست در قتل بیگانه، در ایران امّا چه دیدیم؟ تکتیراندازی که سر و صورت جوان هموطن معترض را هدف میگیرد، آن راننده که با خودروی زرهی، مرد و زن هم شهری خود را تعقیب میکند تا خرد و خمیر کند و بکشد، آن که از فاصله نزدیک گلوله میزند تا اطمینان یابد که شکارش فرار نمیکند...
میگفت که «مارگیر از ترس بر جا خشک گشت، که چه آوردم من از کُهسار و دشت...»، یعنی اینها براستی خودشان از دیدن این نظام سیاسی و اخلاقی که آورده و ساخته و پرداختهاند، وحشت نمیکنند؟ نه، نمیکنند! برنامهساز تلویزیونی جنازهها را مسخره میکند و مجری هم شاد و خندان آن را اجرا میکند، فرزند سفیر، نظریهپرداز و استاد دانشگاه، توصیه میکند کارشان را در خیابان تمام کنید که دردسر اعدام تک به تک نداشته باشید، مفسّر حکومتی میگوید در قتل قاطعیت تمام به خرج دهید، چرا که فتنه بدتر از قتل است، منتهی به کشتگان لگد نزنید...
اینجا آن نمایش یوریم و بوخیم نیست؟ گویا نیازی نیست. «گوهرش پیداست، حاجت نیست این»، منتهی آن هم هست، جز این که به نوعی «برونسپاری» شده است، با دوستانی که تکرار میکنند که آخر چرا حکومت را مجبور میکنید که شدّت عمل به خرج دهد؟ پس امنیت چه میشود؟ چرا هی از کشتار میگویید؟ چرا ضریب میدهید؟ خودشان آمار دادند و شهید اعلام کردند دیگر، بیشتر چه میخواهید؟ ما هم ناراحتیم، ما هم غمناکیم، ندید که بیانیه دادیم که این کار خوبی نبود؟ این هم گذشت... بیایید به جشنواره برویم...
.
❤37👍16
اینک که خدای دهه شصت بازگشته، بگویم که «بازنویسیِ روایتِ شفق» به قلم اکبر سردوزامی در کنار داستان کوتاهِ «مرایی کافر است» نوشته نسیم خاکسار، از موثرترین داستانهایی است که در خصوص زندانهای دهه شصت خواندهام.
روایت شفق البته بلندتر است، دوره زمانی آن هم. روایت «شفق اللهوردی» از هواداران خُرد تشکیلات پیکار که در اوایل سالهای شصت به زندان میافتد، بعد با شرایطی آزاد میشود، به عراق میرود و از آنجا به آلمان پناهنده میشود. خاطرات این دوره است که به فشردگی روایت شده و توسط اکبر سردوزامی به شکل موثری بازنویسی شده است. «مرایی (ریاکار) کافر است» اما حدیث نفس گونهای است کوتاه از محمّد نامی در زندان و تاثیر شکنجه و رفتار توّابان و البته توبه فرمایان. از منظر تاریخی هم شفق بیشتر به دوره حکومت حاج داوود رحمانی در زندانها میپردازد و مرایی مشخصاً به اسدالله لاجوردی.
هر دو آغازی تکاندهنده دارند «شفق میگوید: ببین من بارها گفتهام. من این روزها را دارم زیادی زندگی میکنم. زندگی من باید همان یازده سال پیش تمام میشد»، روزگاری که زندگی اینقدر ارزان بوده که یکی میآمده دمِ درِ بند و فریاد میزده «اردشیر، بیا برو حمّام، میخواهیم اعدامت کنیم». و مرگ آنقدر نزدیک که «یکی از بچهها، یادش بهخیر، شبی که میخواستند اعدامش کنند، گفت شفق، خجالت بکش، بیا با هم بریم اعدام شیم، بیخود آبروی خودتو نبر».
اما آغاز مُرایی کافرست حتی غریبترست: «یکباره احساس کردم سگ شدم، سگ نه به عنوان حیوانی هار، نه، برعکس، حیوانی مطیع و بدبخت» وقتی دستهایش را به دور زانوی حاج آقا حلقه میکند و توبه میکند، تا دوباره توبه بشکند.
شفق حکایتگر یک برهه از زندگی است و همه آنچه در آن تجربه کرده و همه تیپ آدمی که دیده: «من همه جورش را دیدهام: مجاهد، چریک، پیکاری، رزمندگانی، همه جورش را» و البته در بطن داستان، توابها، پاسدارها و خوب و بد آنها را: «توی توّابها هم آدم حسابی زیاد بود. طرف ظاهرا توبه میکرد که بماند.»، و «این پاسداره لوطی بود» که آن هم البته «بدبخت را برداشتند ویلانش کردند. بردند محافظش کردند، بعد هم شنیدم مجاهدین زدهاند ترتیبش را دادهاند.». «مرایی کافر است» اما بیشتر حکایت دو یا سه صحنه است و اینکه چگونه گاهی اوقات این پوست آدمی است، زیر شکنجه و تعزیر، که به روح و مغز آدمی جهت میدهد و حتی آن را دگرگون میکند: «فکر میکنم، تقصیر پوست بود»... شفق اما درک دیگری دارد «بخصوص بعد از سال ۶۱، طرف اگر (پایدار) میماند، فقط لوطی بود، انسان بود، به آدمها اعتقاد داشت. نمیتوانست پنجاه نفر را بدهد دم تیغ و خودش زنده بماند». میگوید کسانی بودند که «کابل نخورده بودند. تمام فک و فامیل را لو داده بودند». اینک اما میگوید که اگر گرفتار شود «از عروسی ننهام میگویم تا دامادی بابام».
روایت شفق، به فلق ختم نمیشود. فقط صدای خون است در آواز تذرو. شفقی که میگفت «احساس کردم میتوانم کاری کنم، سیاسی شدم»، در نهایت فقط می خواهد لوطی بماند. آدمفروش نشود مثل محمد قصّه مُرایی که فقط میخواهد از پوست سگی بیرون بیاید. این ارزش لوطیگری، یا شاید خاطره لوطیگری، همه آن چیزی است که امروزه برای شفق مانده است: «حالا یک عده لوطیگری میکردند، اعدام میشدند، یا حبس میکشیدند، یا در نهایت، فقط به خودشان لطمه میزدند... آدمهایی که فقط میشود گفت لوطی بودند، نه سیاسی» افرادی مثل اکبر مسلمخانی که: «یک لوطی به تمام بود، توی زندانی که قحطی سیگار بود، با دستهای خودش، برای من هشتاد تا سیگار پیچید... وقتی پیغام دادم لباس ندارم، برای من زیر شلواری فرستاد، و شورت فرستاد، تمیزترین پیراهنش را برای من فرستاد. و من در تاریخ ۱۹ فروردین ۶۲، وقتی فهمیدم اعدامش کردند، سرم را روی پیراهنش گذاشتم و گریستم.»
بازگشت خدای دهه شصت، بعد چهل سال.
همچو قوم موسی اندر حرّ تیه / ماندهای بر جایْ چِل سال ای سفیه
ای به ده دست آمده در ظلم و کین / گوهرت پیداست حاجت نیست این
نیست حاجت شهره گشتن در گزند / بر ضمیر آتشینت واقفند...
آه که دیدن سوگواری این مادران چه قدر دردناک است،
.
.
روایت شفق البته بلندتر است، دوره زمانی آن هم. روایت «شفق اللهوردی» از هواداران خُرد تشکیلات پیکار که در اوایل سالهای شصت به زندان میافتد، بعد با شرایطی آزاد میشود، به عراق میرود و از آنجا به آلمان پناهنده میشود. خاطرات این دوره است که به فشردگی روایت شده و توسط اکبر سردوزامی به شکل موثری بازنویسی شده است. «مرایی (ریاکار) کافر است» اما حدیث نفس گونهای است کوتاه از محمّد نامی در زندان و تاثیر شکنجه و رفتار توّابان و البته توبه فرمایان. از منظر تاریخی هم شفق بیشتر به دوره حکومت حاج داوود رحمانی در زندانها میپردازد و مرایی مشخصاً به اسدالله لاجوردی.
هر دو آغازی تکاندهنده دارند «شفق میگوید: ببین من بارها گفتهام. من این روزها را دارم زیادی زندگی میکنم. زندگی من باید همان یازده سال پیش تمام میشد»، روزگاری که زندگی اینقدر ارزان بوده که یکی میآمده دمِ درِ بند و فریاد میزده «اردشیر، بیا برو حمّام، میخواهیم اعدامت کنیم». و مرگ آنقدر نزدیک که «یکی از بچهها، یادش بهخیر، شبی که میخواستند اعدامش کنند، گفت شفق، خجالت بکش، بیا با هم بریم اعدام شیم، بیخود آبروی خودتو نبر».
اما آغاز مُرایی کافرست حتی غریبترست: «یکباره احساس کردم سگ شدم، سگ نه به عنوان حیوانی هار، نه، برعکس، حیوانی مطیع و بدبخت» وقتی دستهایش را به دور زانوی حاج آقا حلقه میکند و توبه میکند، تا دوباره توبه بشکند.
شفق حکایتگر یک برهه از زندگی است و همه آنچه در آن تجربه کرده و همه تیپ آدمی که دیده: «من همه جورش را دیدهام: مجاهد، چریک، پیکاری، رزمندگانی، همه جورش را» و البته در بطن داستان، توابها، پاسدارها و خوب و بد آنها را: «توی توّابها هم آدم حسابی زیاد بود. طرف ظاهرا توبه میکرد که بماند.»، و «این پاسداره لوطی بود» که آن هم البته «بدبخت را برداشتند ویلانش کردند. بردند محافظش کردند، بعد هم شنیدم مجاهدین زدهاند ترتیبش را دادهاند.». «مرایی کافر است» اما بیشتر حکایت دو یا سه صحنه است و اینکه چگونه گاهی اوقات این پوست آدمی است، زیر شکنجه و تعزیر، که به روح و مغز آدمی جهت میدهد و حتی آن را دگرگون میکند: «فکر میکنم، تقصیر پوست بود»... شفق اما درک دیگری دارد «بخصوص بعد از سال ۶۱، طرف اگر (پایدار) میماند، فقط لوطی بود، انسان بود، به آدمها اعتقاد داشت. نمیتوانست پنجاه نفر را بدهد دم تیغ و خودش زنده بماند». میگوید کسانی بودند که «کابل نخورده بودند. تمام فک و فامیل را لو داده بودند». اینک اما میگوید که اگر گرفتار شود «از عروسی ننهام میگویم تا دامادی بابام».
روایت شفق، به فلق ختم نمیشود. فقط صدای خون است در آواز تذرو. شفقی که میگفت «احساس کردم میتوانم کاری کنم، سیاسی شدم»، در نهایت فقط می خواهد لوطی بماند. آدمفروش نشود مثل محمد قصّه مُرایی که فقط میخواهد از پوست سگی بیرون بیاید. این ارزش لوطیگری، یا شاید خاطره لوطیگری، همه آن چیزی است که امروزه برای شفق مانده است: «حالا یک عده لوطیگری میکردند، اعدام میشدند، یا حبس میکشیدند، یا در نهایت، فقط به خودشان لطمه میزدند... آدمهایی که فقط میشود گفت لوطی بودند، نه سیاسی» افرادی مثل اکبر مسلمخانی که: «یک لوطی به تمام بود، توی زندانی که قحطی سیگار بود، با دستهای خودش، برای من هشتاد تا سیگار پیچید... وقتی پیغام دادم لباس ندارم، برای من زیر شلواری فرستاد، و شورت فرستاد، تمیزترین پیراهنش را برای من فرستاد. و من در تاریخ ۱۹ فروردین ۶۲، وقتی فهمیدم اعدامش کردند، سرم را روی پیراهنش گذاشتم و گریستم.»
بازگشت خدای دهه شصت، بعد چهل سال.
همچو قوم موسی اندر حرّ تیه / ماندهای بر جایْ چِل سال ای سفیه
ای به ده دست آمده در ظلم و کین / گوهرت پیداست حاجت نیست این
نیست حاجت شهره گشتن در گزند / بر ضمیر آتشینت واقفند...
آه که دیدن سوگواری این مادران چه قدر دردناک است،
.
.
👍19❤12🤔1
از «بیماری اسلام»
در این که اسلام سیاسی متعصّب خشن تمامیتخواه مرتجع یک بیماری است، به ظاهر، تردید نیست، منتهی پیوستگی و نسبتش با «اسلام» چیست و تا کجاست؟ یک بیماری و عارضه موقّت و بربسته است که به روزگار ما چنین قوّت و قدرت گرفته؟ یا نه امری است پیوسته و برخاسته و بررُسته از آن؟
اینک، پیش چشم ما، فاجعهای چنین موحش به دست حکومت دینی رخ داده است، روحانیان و مراجع بزرگ دین کجا هستند؟ چه میگویند؟ بالاترین مقامات دینی که همه طلاب آرزوی رسیدن به آن جایگاه را دارند. آنها که هفتاد سال، همه عمر، مشق دین میکنند، درس قرآن و تفسیر و حدیث و فقه و اخلاق اسلامی دارند. آنهمه دانش دین، در مواجهه با این وقایع، به چه کار آمده است؟ و پرسش را میتوان دنبال کرد... این همراهی یا سکوت «کارشناسان دین»، به رغم آن آموختههاست یا حاصل آن؟
عبدالوهاب مدّب، شاعر و نویسنده، اسلامشناس، محقق بین ادیان، از چهرههای برجسته فرهنگی تونسی فرانسوی بود که به سال ۲۰۱۴ از دنیا رفت. یک برنامه هفتگی رادیویی «فرهنگ اسلام» داشت که هر بار همراه یک کارشناس به وجوه مختلف اسلام میپرداخت، تصوّف، ادبیات و پژوهشهای تاریخی جدید در حوزه اسلام و قرآنپژوهی. تبحّر و آشنایی او با هر دو فرهنگ اسلامی و اروپایی بسیار قابل تحسین بود.
«بیماری اسلام» نام یکی از کتابهای اوست، در باب اسلام سیاسی و تحوّلات و اشکال و نتایج و آثار آن. به آن نکات و پرسشها میپردازد و سابقهاش را در تاریخ و جغرافیای اسلام دنبال میکند. از قضا فصل و بند اوّل را هم با انقلاب اسلامی ایران آغاز میکند...*
پ.ن.
یک کتاب مشترک مفصّل مدّب در خصوص تاریخ رابطه یهودیان و مسلمانان است که جا دارد جدا از آن بگوییم.
.
* La Maladie de l'islam, Abdelwahab Meddeb, 2002
.
در این که اسلام سیاسی متعصّب خشن تمامیتخواه مرتجع یک بیماری است، به ظاهر، تردید نیست، منتهی پیوستگی و نسبتش با «اسلام» چیست و تا کجاست؟ یک بیماری و عارضه موقّت و بربسته است که به روزگار ما چنین قوّت و قدرت گرفته؟ یا نه امری است پیوسته و برخاسته و بررُسته از آن؟
اینک، پیش چشم ما، فاجعهای چنین موحش به دست حکومت دینی رخ داده است، روحانیان و مراجع بزرگ دین کجا هستند؟ چه میگویند؟ بالاترین مقامات دینی که همه طلاب آرزوی رسیدن به آن جایگاه را دارند. آنها که هفتاد سال، همه عمر، مشق دین میکنند، درس قرآن و تفسیر و حدیث و فقه و اخلاق اسلامی دارند. آنهمه دانش دین، در مواجهه با این وقایع، به چه کار آمده است؟ و پرسش را میتوان دنبال کرد... این همراهی یا سکوت «کارشناسان دین»، به رغم آن آموختههاست یا حاصل آن؟
عبدالوهاب مدّب، شاعر و نویسنده، اسلامشناس، محقق بین ادیان، از چهرههای برجسته فرهنگی تونسی فرانسوی بود که به سال ۲۰۱۴ از دنیا رفت. یک برنامه هفتگی رادیویی «فرهنگ اسلام» داشت که هر بار همراه یک کارشناس به وجوه مختلف اسلام میپرداخت، تصوّف، ادبیات و پژوهشهای تاریخی جدید در حوزه اسلام و قرآنپژوهی. تبحّر و آشنایی او با هر دو فرهنگ اسلامی و اروپایی بسیار قابل تحسین بود.
«بیماری اسلام» نام یکی از کتابهای اوست، در باب اسلام سیاسی و تحوّلات و اشکال و نتایج و آثار آن. به آن نکات و پرسشها میپردازد و سابقهاش را در تاریخ و جغرافیای اسلام دنبال میکند. از قضا فصل و بند اوّل را هم با انقلاب اسلامی ایران آغاز میکند...*
پ.ن.
یک کتاب مشترک مفصّل مدّب در خصوص تاریخ رابطه یهودیان و مسلمانان است که جا دارد جدا از آن بگوییم.
.
* La Maladie de l'islam, Abdelwahab Meddeb, 2002
.
Telegram
K-A-Images
👍24❤4
همچو گمکرده پسر...
در دفتر سوم است:
گفت آن یعقوب با اولاد خویش / جُستنِ یوسف کنید از حدّ بیش
هر حسِ خود را در این جُستن به جِد / هر طرف رانید شکلِ مُستعِد
گفت از روحِ خدا لا تَیأَسُوا / همچو گمکرده پسر رو سو به سو...
شگفتا که اینجا مولانا، بر خلاف عادت خویش، بیشتر از حکایت این گمکرده فرزند نمیگوید. گویا به داستانی نظر داشته است آشنا و برسر زبانها، و چنین هم بوده است. چنان که سعدی، همعصر او، در بوستان آورده:
یکی را پسر گم شد از راحله / شبانگه بگردید در قافله
ز هر خیمه پرسید و هر سو شتافت / به تاریکی آن روشنایی بیافت
چو آمد برِ مردمِ کاروان / شنیدم که میگفت با ساروان
ندانی که چون راه بردم به دوست؟ هر آن کس که پیش آمدم، گفتم اوست...
همچنان به پدری فکر میکنم، پدران و مادران، که در ترس و ناامیدی، پرده و کیسه از صدها تن و چهره خونین کنار زدند، و هر بار مردند که این روی آن گمکرده فرزند است یا نه... این شبها و روزهای سیاه و تباه...
.
در دفتر سوم است:
گفت آن یعقوب با اولاد خویش / جُستنِ یوسف کنید از حدّ بیش
هر حسِ خود را در این جُستن به جِد / هر طرف رانید شکلِ مُستعِد
گفت از روحِ خدا لا تَیأَسُوا / همچو گمکرده پسر رو سو به سو...
شگفتا که اینجا مولانا، بر خلاف عادت خویش، بیشتر از حکایت این گمکرده فرزند نمیگوید. گویا به داستانی نظر داشته است آشنا و برسر زبانها، و چنین هم بوده است. چنان که سعدی، همعصر او، در بوستان آورده:
یکی را پسر گم شد از راحله / شبانگه بگردید در قافله
ز هر خیمه پرسید و هر سو شتافت / به تاریکی آن روشنایی بیافت
چو آمد برِ مردمِ کاروان / شنیدم که میگفت با ساروان
ندانی که چون راه بردم به دوست؟ هر آن کس که پیش آمدم، گفتم اوست...
همچنان به پدری فکر میکنم، پدران و مادران، که در ترس و ناامیدی، پرده و کیسه از صدها تن و چهره خونین کنار زدند، و هر بار مردند که این روی آن گمکرده فرزند است یا نه... این شبها و روزهای سیاه و تباه...
.
Telegram
K-A-Images
❤51
تو مسجد را مساز...
«به نام من خانهای مساز، چرا که، پیش چشم من، خونهای بسیار ریختهای...»
این حکایت عهد عتیق، در باب داود، در متون اسلامی هم منعکس است. تصویری از تاریخ طبری آوردهام و بعد البته صورتهای بسیار متفاوتی گرفته است، و گردشها و تفاسیر گوناگون، تا به مثال در مثنوی:
چون درآمد عزم داودی به تنگ / که بسازد مسجد اقصی به سنگ
وحی کردش حق که ترکِ این بخوان / که ز دستت برنیاید این مکان
نیست در تقدیر ما آن که تو این / مسجد اقصی برآری ای گُزین
گفت جرمم چیست ای دانای راز؟ که مرا گویی که مسجد را مساز
گفت بیجُرمی تو خونها کردهای / خون مظلومان به گردن بُردهای...
پ.ن.
یک،
تصویر دستنویس از نسخه لنینگراد است، کهنترین «متن کامل» عهد عتیق، مکتوب به تاریخ ۱۰۰۸ میلادی، ۳۹۸ هـ ق، در قاهره.
دو،
قصد تفصیل نیست منتهی این قدر گفتن ضرورت میدهد که عبارت عهد عتیق به خونریختنهای داود در جنگها بازمیگردد. در تفاسیر اسلامی حکایت به شیوه بسیار تکلّفآمیزی تلطیف شده که مقصود از آن خونریختنها، مرگ مردمان از آواز خوش او بوده است...
.
«به نام من خانهای مساز، چرا که، پیش چشم من، خونهای بسیار ریختهای...»
این حکایت عهد عتیق، در باب داود، در متون اسلامی هم منعکس است. تصویری از تاریخ طبری آوردهام و بعد البته صورتهای بسیار متفاوتی گرفته است، و گردشها و تفاسیر گوناگون، تا به مثال در مثنوی:
چون درآمد عزم داودی به تنگ / که بسازد مسجد اقصی به سنگ
وحی کردش حق که ترکِ این بخوان / که ز دستت برنیاید این مکان
نیست در تقدیر ما آن که تو این / مسجد اقصی برآری ای گُزین
گفت جرمم چیست ای دانای راز؟ که مرا گویی که مسجد را مساز
گفت بیجُرمی تو خونها کردهای / خون مظلومان به گردن بُردهای...
پ.ن.
یک،
تصویر دستنویس از نسخه لنینگراد است، کهنترین «متن کامل» عهد عتیق، مکتوب به تاریخ ۱۰۰۸ میلادی، ۳۹۸ هـ ق، در قاهره.
دو،
قصد تفصیل نیست منتهی این قدر گفتن ضرورت میدهد که عبارت عهد عتیق به خونریختنهای داود در جنگها بازمیگردد. در تفاسیر اسلامی حکایت به شیوه بسیار تکلّفآمیزی تلطیف شده که مقصود از آن خونریختنها، مرگ مردمان از آواز خوش او بوده است...
.
❤24👍8
این خسیس دست و دلباز...
چهارده سال پیش، سی فروردین ۱۳۹۰، سخنان هاشمی رفسنجانی در باب نیروگاه بوشهر:
«همین قضیه نیروگاه بوشهر، مسئله کوچکی نیست که اتفاق افتاد... نزدیک ۲۰ سال است که روسها آمدند و پولهای زیادی از ما گرفتند.
هر وقت بعد از مدتی بهانهای میآورند و مقداری پول میگیرند و به بهانههایی تأخیر میاندازند.
آخرین کارشان این بود که سوختی که در قلب رآکتور گذاشته بودند و آب گرم شده بود، گفتند: این خطرناک است و برگردانید. شاید خطرناک باشد و نمیگوییم دروغ میگویند، ولی به هر حال آنها مسئول هستند. برای این کار خیلی از ما پول گرفتند.
همین جا به جای اینکه بیایند عذرخواهی کنند، با الفاظ رکیکی طلبکار میشوند.
مسئولش میگوید: «ما مثلی در روسیه داریم که آدم خسیس باید دو بار پول بدهد.» منظورش این است که ایران در پول دادن خسّت به خرج داده است. با اینکه نزدیک دو برابر آنچه که قرار داد ما بود، تا به حال پول گرفتند.
میگوید: «ایران خسّت به خرج داده و به ما میگوید پمپهای کهنهای را که از ۳۰ تا ۳۵ سال پیش در آلمان مانده، به کار بگذارید. پمپ منفجر میشود که باید دوباره دنبال پمپ جدید بگردیم که وقت تلف میشود.»... انصافاً خلاف میگویند... از لحاظ امنیتی قرارداد را محکم کردیم تا آنها نتوانند جوری بسازند که به عهده ما بگذارند و بگویند شما مقصر هستید.
هر چه خواستند، دادیم. بهانهگیری کردند که باید سوخت را بعد از تمام شدن برگردانید. چارهای نبود. نظام پذیرفت که برگرداند. بابت همین هم پول میخواهند و میگویند باید از این نگهداری کنیم.»
دقت میکنید دیگر، این ترجیعبند که از ما پول گرفتند، هر چه خواستند دادیم، چارهای نبود، نظام پذیرفت... حاصل و محصول سیاست خارجی پر از عزت و حکمت و مصلحت. وقایع پس از آن هم که دیگر گفتن ندارد... منتهی به قول خودش «انصافاً خلاف میگویند» حقّش نیست حاکمیتی که اینگونه منابع و منافع ملک و ملّت را بذل و بخشش کرد - خون مردم که جای دیگر نشیند - خسیس خوانده شود.
.
.
چهارده سال پیش، سی فروردین ۱۳۹۰، سخنان هاشمی رفسنجانی در باب نیروگاه بوشهر:
«همین قضیه نیروگاه بوشهر، مسئله کوچکی نیست که اتفاق افتاد... نزدیک ۲۰ سال است که روسها آمدند و پولهای زیادی از ما گرفتند.
هر وقت بعد از مدتی بهانهای میآورند و مقداری پول میگیرند و به بهانههایی تأخیر میاندازند.
آخرین کارشان این بود که سوختی که در قلب رآکتور گذاشته بودند و آب گرم شده بود، گفتند: این خطرناک است و برگردانید. شاید خطرناک باشد و نمیگوییم دروغ میگویند، ولی به هر حال آنها مسئول هستند. برای این کار خیلی از ما پول گرفتند.
همین جا به جای اینکه بیایند عذرخواهی کنند، با الفاظ رکیکی طلبکار میشوند.
مسئولش میگوید: «ما مثلی در روسیه داریم که آدم خسیس باید دو بار پول بدهد.» منظورش این است که ایران در پول دادن خسّت به خرج داده است. با اینکه نزدیک دو برابر آنچه که قرار داد ما بود، تا به حال پول گرفتند.
میگوید: «ایران خسّت به خرج داده و به ما میگوید پمپهای کهنهای را که از ۳۰ تا ۳۵ سال پیش در آلمان مانده، به کار بگذارید. پمپ منفجر میشود که باید دوباره دنبال پمپ جدید بگردیم که وقت تلف میشود.»... انصافاً خلاف میگویند... از لحاظ امنیتی قرارداد را محکم کردیم تا آنها نتوانند جوری بسازند که به عهده ما بگذارند و بگویند شما مقصر هستید.
هر چه خواستند، دادیم. بهانهگیری کردند که باید سوخت را بعد از تمام شدن برگردانید. چارهای نبود. نظام پذیرفت که برگرداند. بابت همین هم پول میخواهند و میگویند باید از این نگهداری کنیم.»
دقت میکنید دیگر، این ترجیعبند که از ما پول گرفتند، هر چه خواستند دادیم، چارهای نبود، نظام پذیرفت... حاصل و محصول سیاست خارجی پر از عزت و حکمت و مصلحت. وقایع پس از آن هم که دیگر گفتن ندارد... منتهی به قول خودش «انصافاً خلاف میگویند» حقّش نیست حاکمیتی که اینگونه منابع و منافع ملک و ملّت را بذل و بخشش کرد - خون مردم که جای دیگر نشیند - خسیس خوانده شود.
.
.
❤22👍11🤔4
این کوچههای سربالای بنبست
«استالین، شکستها و پیروزیها» را سالها پیش خواندهام و بارها هم به آن بازگشتهام. کتاب، تحقیقیست بسیار گسترده و جامع از دوران استالین و عهد زمامداری او با مستندات و توصیفاتی بسیار دقیق. قصد بر معرفی کتاب نیست اما همین را بیاورم که نویسنده، دمیتری ولکوگونوف، از افسران عالیرتبه ارتش سرخ در بخش آموزش ارتش بوده و دسترسی ویژه او به برخی اسناد، حتی کتابخانه شخصی استالین، در کنار روحیه تحقیق منصفانه و نگاه همهجانبهای که دارد، کتاب را بسیار پرمایه کرده است.
آنچه در خصوص دادگاههای نمایشی، نامههای بوخارین و دیگر همراهان قدیم میآورد که به قول خودشان قدم به قدم به آن سوی حصار رانده میشوند، بسیار خواندنیست، در کنار توصیفی زنده از معدود مواردی که شاهدان سکوت نکردهاند، مانند نامهی فرمانده بریگاد کولوسوف به وزیر دفاع وروشیلوف، در اوج تصفیه کادرهای ارتش:
«دو نفر فرمانده در تراموا یکدیگر را ملاقات میکنند: «خوب اوضاع چطور است؟ مثل تاتارها ما را قتل عام میکنند... آن یکی میگوید: میترسم دهان باز کنم. چیزی بگویی، دشمن مردم هستی، بزدلی رسم رایج شده است.
حساب کنید در ۱۹۳۷ چند نفر را از ارتش سرخ اخراج کردهاید (ترجمه کنید به تصفیه...)، آن وقت خود شما حقیقت تلخ را خواهید آموخت. شما ممکن است مرا یک آدمی به حساب بیاورید که بیجهت مردم را میترساند، یا طرفدار تروتسکی، دشمن مردم، غیره و غیره. من دشمن نیستم، اما فکر میکنم ما از کوچهای بالا میرویم که آخرش بنبست است». سرنوشت او نامعلومِ معلوم است...
...
«استالین، شکستها و پیروزیها» را سالها پیش خواندهام و بارها هم به آن بازگشتهام. کتاب، تحقیقیست بسیار گسترده و جامع از دوران استالین و عهد زمامداری او با مستندات و توصیفاتی بسیار دقیق. قصد بر معرفی کتاب نیست اما همین را بیاورم که نویسنده، دمیتری ولکوگونوف، از افسران عالیرتبه ارتش سرخ در بخش آموزش ارتش بوده و دسترسی ویژه او به برخی اسناد، حتی کتابخانه شخصی استالین، در کنار روحیه تحقیق منصفانه و نگاه همهجانبهای که دارد، کتاب را بسیار پرمایه کرده است.
آنچه در خصوص دادگاههای نمایشی، نامههای بوخارین و دیگر همراهان قدیم میآورد که به قول خودشان قدم به قدم به آن سوی حصار رانده میشوند، بسیار خواندنیست، در کنار توصیفی زنده از معدود مواردی که شاهدان سکوت نکردهاند، مانند نامهی فرمانده بریگاد کولوسوف به وزیر دفاع وروشیلوف، در اوج تصفیه کادرهای ارتش:
«دو نفر فرمانده در تراموا یکدیگر را ملاقات میکنند: «خوب اوضاع چطور است؟ مثل تاتارها ما را قتل عام میکنند... آن یکی میگوید: میترسم دهان باز کنم. چیزی بگویی، دشمن مردم هستی، بزدلی رسم رایج شده است.
حساب کنید در ۱۹۳۷ چند نفر را از ارتش سرخ اخراج کردهاید (ترجمه کنید به تصفیه...)، آن وقت خود شما حقیقت تلخ را خواهید آموخت. شما ممکن است مرا یک آدمی به حساب بیاورید که بیجهت مردم را میترساند، یا طرفدار تروتسکی، دشمن مردم، غیره و غیره. من دشمن نیستم، اما فکر میکنم ما از کوچهای بالا میرویم که آخرش بنبست است». سرنوشت او نامعلومِ معلوم است...
...
Telegram
K-A-Images
👍12❤4
اشک این بچه ماهی، توی آبها ناپیداست،
فریاد اون توی آب، یه فریاد بیصداست...
شرمی از مظلمهٔ خون سیاووشت باد... هر گاه میخواهم، فارغ از وقایع و فجایع اخیر، به نوشتههای معمول ادبی و پژوهشی بازگردم، این مصراع به خاطرم میآید.
دویست دانشآموز... ترانه قدیمی مازیار را به خاطر دارید؟ آن بچه ماهی پر از شوق زندگی، که فرصت بزرگ شدن و عاشق شدن به او ندادند، لبش را خونین کردند، و به صحرای مرگ انداختند.
خونهی اون رودخونهست، دریا براش یه رویاست،
بزرگترین آرزوش، رسیدنش به دریاست..
فریاد اون توی آب، یه فریاد بیصداست...
شرمی از مظلمهٔ خون سیاووشت باد... هر گاه میخواهم، فارغ از وقایع و فجایع اخیر، به نوشتههای معمول ادبی و پژوهشی بازگردم، این مصراع به خاطرم میآید.
دویست دانشآموز... ترانه قدیمی مازیار را به خاطر دارید؟ آن بچه ماهی پر از شوق زندگی، که فرصت بزرگ شدن و عاشق شدن به او ندادند، لبش را خونین کردند، و به صحرای مرگ انداختند.
خونهی اون رودخونهست، دریا براش یه رویاست،
بزرگترین آرزوش، رسیدنش به دریاست..
❤28👍1🤔1
این روزها، چنان که دیدهاید، ناگهان مولوخ و بعل در برخی نمایشهای سیاسی ظاهر شد! بله دیگر، باطلی را چه رباید؟ باطلی.
امّا به هر شکل، فارغ از این عوامیها، دو یادداشت پیشین به نوعی مرتبط است با بعل و مولوخ، از منظری دیگر. جهت توجه علاقمندان:
یک، «سامری کیست» و اشاره به ارتباط شکل گوساله او، با بعل.
دو، «از مالک المُلک و مالک دوزخ» و اشاره به مولک یا مولوخ و رسم کهن قربانی کردن کودکان و سابقه و تحوّل آن در متون دینی.
.
.
امّا به هر شکل، فارغ از این عوامیها، دو یادداشت پیشین به نوعی مرتبط است با بعل و مولوخ، از منظری دیگر. جهت توجه علاقمندان:
یک، «سامری کیست» و اشاره به ارتباط شکل گوساله او، با بعل.
دو، «از مالک المُلک و مالک دوزخ» و اشاره به مولک یا مولوخ و رسم کهن قربانی کردن کودکان و سابقه و تحوّل آن در متون دینی.
.
.
Telegram
کاریز
سامری کیست؟
(که دست از ید بیضا ببرد؟)
در روایت قرآن از پرستش گوساله زرّین توسط بنی اسرائیل، در غیبت موسی، با شخصیت غریبی برخورد میکنیم به نام سامری، که نامش سه بار در سوره طه آمده است:
ابتدا از قول خداوند، در خبر دادن به موسی که سامری قوم تو را گمراه کرده…
(که دست از ید بیضا ببرد؟)
در روایت قرآن از پرستش گوساله زرّین توسط بنی اسرائیل، در غیبت موسی، با شخصیت غریبی برخورد میکنیم به نام سامری، که نامش سه بار در سوره طه آمده است:
ابتدا از قول خداوند، در خبر دادن به موسی که سامری قوم تو را گمراه کرده…
❤12
دو سه بیت ماند باقی، تو بگو بر این نشانی...
در باب سابقه دو بیت الحاقی آواز افشاری استاد شجریان: این دهان بستی، دهانی باز شد...
در باب سابقه دو بیت الحاقی آواز افشاری استاد شجریان: این دهان بستی، دهانی باز شد...
Telegram
کاریز
دو سه بیت ماند باقی، تو بگو بر این نشانی...
چند خوردی چرب و شیرین از طعام؟ امتحان کن چند روزی در صیام
چند شبها خواب را گشتی اسیر؟ یک شبی بیدار شو، دولت بگیر...
صاحب این دو بیت مشهور، که با نغمهٔ افشاری استاد شجریان*، شاید آشناترین ابیات مثنوی هم باشند،…
چند خوردی چرب و شیرین از طعام؟ امتحان کن چند روزی در صیام
چند شبها خواب را گشتی اسیر؟ یک شبی بیدار شو، دولت بگیر...
صاحب این دو بیت مشهور، که با نغمهٔ افشاری استاد شجریان*، شاید آشناترین ابیات مثنوی هم باشند،…
❤12👍2