کاریز
1.41K subscribers
82 photos
2 videos
284 links
حبّذا کاریزِ اصل چیزها...

در ادب و تاریخ، مولاناپژوهی، مطالعات عهدین و قرآن

مجید سلیمانی
@soleymanimajid
Download Telegram
بیت‌های این غزل گر شد دراز از وصل‌ها
پرده دیگر شد، ولی معنی همان است ای پسر...

این بیت را مولانا در پایان این غزل مشهور می‌آورد که «عقل بندِ رهروان و عاشقان است ای پسر...» و به ما می‌گوید که ابیات این غزل را، نسبت به آن غزلِ پیشینِ «عقل بندِ رهروان است ای پسر»، با افزودن «وصل‌»‌ها دراز کرده و بدینگونه «پرده» موسیقی گشته و دیگر شده، امّا معنی نگشته است. این اشاره خود مولاناست و در همان غزل است و جای دوری نیست.

این را آوردم که بگویم مایه تعجّب است که استاد ارجمند شفیعی کدکنی، در گزینش و تفسیر خویش بر دیوان شمس، در انتخاب ابیات همین غزل، این بیت را حذف کرده‌اند، امّا توضیحی با قید «ظاهرا» آورده‌اند که گویا این صورت دوم غزل دیگر است و می‌بینید.

به قاعده اینگونه صلاح دیده‌اند ولی به نظر من همواره بهترین شرح آن است که دست خواننده را بگیرد و در دست متن و اشارات عیان و نهان آن بگذارد، و خود در کنار بماند که واسطه هر جا فزون شد وصل رفت...
.
👍6
از الگوهای پژوهشی موازی...

إِنَّا أَنْزَلْنَاهُ فِي لَيْلَةِ الْقَدْرِ
همانا ما قرآن را در شب قدر فروفرستادیم.

این ترجمه، که تصویر آن را آورده‌ام، از محمّدعلی کوشا است، از مترجمان بسیار فاضل و زبده که ترجمه او به نوعی خلاصه پژوهش‌های قرآن‌پژوهی (سنّتی) است. ترجمه شاید بیش از پانزده سال کار برده، بارها بازخوانی و حکّ و اصلاح دیده، بحث شده و از دست چند ویراستار مطرح در این حوزه گذشته است.

این آیه را نمونه آوردم، پیرو بحث‌های قرآن‌پژوهی از منظر نقادی تاریخی و متن‌پژوهی، و ارتباط احتمالی شب قدر و شب میلاد مسیح، کلمة الله، و عبارات نظیر سوره قدر که در سروده افرم سوری آمده و پیشتر از آن گفته‌ایم.

اینک به ترجمه بازگردیم که می‌گوید: «ما قرآن را در شب قدر فروفرستادیم...»
گفت ای یاران سوالی می‌کنم، مردِ درویشم، همین آمد فَنم، که اسم، لفظ یا مرجع «قرآن» در متن عربی کجاست؟ در متن که «قرآن» نیامده است. منتهی مترجم مرجع ضمیر انزلناه را «قرآن» دانسته و آن را هم در متن ترجمه آورده است. به واقع ترجمه تفسیرآمیز است. من البته از مبنای این تفسیر بی‌خبر نیستم منتهی نظرم جای دیگر است.
امّا اگر ترجمه تفسیرآمیز است، نباید «قرآن»، مطابق شیوه خود مترجم، و مطابق اصول ترجمه دقیق، به صورت افزوده تفسیری در پرانتز می‌آمد؟ نیامده.
ذیل همین آیه، توضیحی در ده خط آمده است در باب نزول قرآن در شب قدر. ضرورتی نبوده که اشاره‌ای به علّت این گزینش و ترجمه می‌شد؟ نیامده.
آیا ممکن است که همچو نکته‌ای از چشم مترجمی این قدر دقیق دور ماند؟ بعید است. ویراستاران چطور؟ باز همین‌طور...

پس چطور همچو اتفاقی می‌افتد؟ جایگزینی یک ضمیر در ترجمه، بدون مرجع صریح در متن، بدون نیاز به هیچ توضیح و اشاره حال آن که هزار توضیح ریز دیگر ذیل برخی مسایل لفظی و نحوی آمده است؟ چون به ظاهر امری به صورت عمومی مفروض بلکه قطعی تلقی شده است، نزد مترجم و ویراستاران و دیگر بازبینان. به واقع غلبه تام و تمام فرض و تفسیر است که مجالی به ظهور پرسش نداده است، آنچه توماس کوهن در توضیح پارادیم پژوهشی، «نرمال ساینس» می‌نامد.

پارادیم یا الگوواره بسیار مهم است. گاه فرض می‌شود که نکته فقط در دانش و روش است امّا به واقع این‌ها همه در چارچوب بینش تعریف می‌شوند. محققان در قالب الگوهای خود عمل می‌کنند. الگوهای تحقیقاتی، فقط پاسخ‌ها را تغییر نمی‌دهند، بلکه اساسا پرسش‌ها را هم عوض می‌کنند، مفروضات عمومی را، قواعد نانوشته معمول را، و بر همین مبنا شواهد و روش‌های آزمون و صورت‌بندی‌ فرضیات و تعریف میدان‌های پژوهشی و از آنجا منابع مورد استفاده، روش‌ها، ابزارها و خلاصه مبدا و مقصد و مسیر را...

دقت کنیم که اینجا بحث درستی و نادرستی، خصوصا در باب این مثال‌ و نمونه، نیست، گاه دو پارادایم پژوهشی، پرسش‌های متفاوتی دارند و چنان که آمد، مبدا و روش و ابزار و منابع و نگاه متفاوت برای پاسخ به آن‌ها. همین جا به مثال، نگاه به آیه، از منظری پسینی یعنی پسا«اسلام»، پس از شکل‌گیری سنت‌های تفسیری و کلامی، یا منظر تاریخی پیشااسلام، جریان‌ها و گفتمان‌های دینی در عصر یا پیش از شکل‌گیری متن و مصحف. همین را تعمیم دهید به بسیاری از مباحث تاریخی و تقابل پیش‌فرض‌ها و منابع و روش‌های تحلیلی معمول.

بحث‌های دینی و مذهبی و هویتی و آیینی و عقیدتی که جداست، منتهی از منظر پژوهشی بگوییم که این پارادایم‌ها و محصولات آن‌ها، گاه همدیگر را ملاقات و تکمیل و تنظیم می‌کنند. گاه هم، مثل آن دو دریای معروف، ملاقات می‌کنند امّا هیچ در هم نمی‌آمیزند، یلتقیان و لایبغیان، گویی در عوالم متوازی و نامتقاطع حرکت می‌کنند، با ساکنانی از دو اقلیم متفاوت که دوست ندارند تا پای خود را در اقلیم دیگری گذارند...
آن که نگذارد تو را کآیی درون / می‌بنگذارد مرا کآیم برون‌
آن که نگذارد کز این سو پا نهی / او بدین سو بست پای این رهی‌
ماهیان را بحر نگذارد برون / خاکیان را بحر نگذارد درون‌...

...
پ.ن. مق با یادداشت:
لیلة القدر و میلاد مسیح
.
👍1812
تو خود از کدام شهری که ز دوستان نپرسی
مگر اندر آن ولایت که تویی وفا نباشد

جالب است این گزارش بسیار قدیمی، پیش از سال ۷۲۶ هجری، حدود سی سال پس از وفات سعدی، از مراسم سماع پرشوری که در آن «گوینده»، یعنی آوازخوان، چهار بیت از غزل سعدی با این مطلع را خوانده است:
نظر خدای‌بینان ز سرِ هوا نباشد
(سفر نیازمندان ز ره خطا نباشد)
بعد از سماع، حضّار مجلس به جستجوی تمامی غزل برآمده‌اند امّا قوّال و دیگران به خاطر نداشته‌اند و به سادگی هم در دیوان‌های موجود نیافته‌اند و از این رو «علی بن احمد بن ابی بکر، مشهور به بیستون» دیوان سعدی را بر اساس حرف اوّل مطلع غزل مرتّب کرده است.
هشت سال بعد، در جستجوی بیتی از میانهٔ غزل، باز به مشکل برخورده و ناچار شده تا این بار دیوان را بر اساس حروف قافیه تنظیم ‌کند.

تو در آینه نگه کن که چه دلبری ولیکن
تو که خویشتن ببینی نظرت به ما نباشد...
***
تصویر، خط وصال شیرازی مشهور.
و تصویر غزل از نسخه ۷۵۳ هجری، نزدیک به عهد این حکایت.
.
21👍6
که بهرام بُد نام آن پُرهنر...*

به یاد بهرام بیضایی بزرگ، آن پرهنر نامور دلیر خردمند روشن‌روان.


* از شاهنامه، که همچو ایران با او پیوندی جاودانه داشت.
.
46🤔1
سال بیاید رود، عید تو ماند ابد...

سال نو میلادی بر دوستان مبارک باد، باشد که در این سال، از پس این همه غمان، برسد مژدهٔ امان...
.
27🤔1
آه از آن رخسار برق‌انداز خوش‌عیّاره‌ای
صاعقه است از برقِ او بر جان هر بیچاره‌ای

بنا به روایتِ نسخهٔ اسعد افندی از کهن‌ترین و معتبرترین نسخه‌های دیوان کبیر، این نخستین غزلی‌ست که مولانا سرود. غزلی که آن را با ذکر تناقض‌های دل به پایان می‌برد:
شمس تبریزی تناقض چیست در احوالِ دل؟ هم مقیم عشق باشد هم ز عشق آواره‌ای

این تناقض‌های دل که با اوست، از اوّلین غزل تا آخرین دفتر مثنوی:
کز تناقض‌های دل پشتم شکست / بر سرم جانا بیا می‌مال دست
سایهٔ خود از سرِ من بر مدار / بی‌قرارم بی‌قرارم بی‌قرار

این تناقض‌های دلی‌ست که «دو هزاران من و ما»ست. از جنس تناقض‌های ما نیست که:
سَعیُنا شَتّی تناقض اندریم / روز می‌دوزیم و شب برمی‌دریم...
...
دست‌نویس ۸۰۶ هجری
21🤔1
خواب زمستانی

سه ساعت، آهسته و آرام، میان آدم‌هایی که از ارتفاع کوهستان به آشوب عالم نظر می‌کنند و از آن می‌گویند، امّا در میان اتاق‌های در دل کوه، فاصله سنگی و سنگین خود را حفظ می‌کنند و تقاطع‌های گاه به گاهشان حاصلی جز انقطاع ندارد. نزدیک‌اند و دور، آمیخته‌ و جدا. دل‌نگران هم‌اند، امّا یکدیگر را می‌آزارند. خوب‌اند، امّا خوبی‌شان را چون باری بر دل دیگری می‌گذارند. فرهیخته‌اند امّا گفتگو ندارند. حامی‌اند، امّا به هم فرصت خطا نمی‌دهند و جز تلخکامی نمی‌پرورند. می‌خواهند کاری کنند، ولی جدا و دور از هم، تا بی‌حاصلی پیشین را جبران کنند، تا مشغولیتی بیابند، تا با هم نباشند. تن‌هایی که پیش هم‌اند چون توان تنهایی ندارند.

پایین‌تر، در روستا، مردمی که در دایره کشمکش‌ها و نیازهای روزانه خود گرفتارند. گاه شورش می‌کنند اما گویی جز همین سرکشی و عصیان نمی‌خواهند.

باز آن‌ها که بین این دو در رفت‌و‌آمد اند. طرف اعتماد پایین‌نشینان نیستند، و از سوی بالانشینان دیده و شنیده نمی‌شوند.

بالا تا پایین، همگی ساکن «کوی غربت».

زمستان، کوهستان، شب و شیهه اسبان، گفتگو و سکوت. کمی قدیمی، امّا دیدنی‌ست.
.
11👍3
یک مُرده به نام، به که صد زنده به ننگ

«تا فردا ببینیم خدا چه می‌خواهد. یا ما سر خصم را بکوبیم به سنگ، یا او تن ما ز دار سازد آونگ، یک مُرده به نام، به که صد زنده به ننگ. زیاده چه نویسم که کار به یک مو بسته شده...
این کاغذ را در حالت حرکت از کورک چای نوشتم و منزل امروز گنبد شیخ نظامی است. دانسته باش! سبحان الله، آسمان چه می‌کند. والسّلام»

دست‌خطّ عبّاس میرزا، در نامه‌ای به میرزا تقی آشتیانی، شبی پیش از جنگ گنجه و شکست نهایی ایران از روسیه، صفر ۱۲۴۲ هـ ق، مهر ۱۲۰۵ هـ ش
.
47
منم خدایی که می‌دانم!
منم خدایی که می‌بینم!
منم خدایی که می‌دانم و می‌بینم!
منم خدایی که می‌دانم و راست می‌گویم!

این نوع عبارات آدمی را یاد ابوسعید می‌اندازد که مطابق گزارش اسرار التوحید «چون به آیتی رسیدی که سوگند بودی، گفتی خداوندا این عجزت تا کی بود؟»

ما عادت نداریم که همچو عباراتی را در قرآن ببینیم، و نه در ترجمه‌های آن. منتهی این تنها وجه جالب این نسخه از ترجمه قرآن نیست. این ترجمه، سیصد و سی سال پیش، به سال ۱۶۹۷ میلادی در کلیسای سن هونوره پاریس بازنویسی شده است. کاتبان دو پدر روحانی فرانسوی هستند، لویی دُ بیزانس و رافائل لوی و در کنار آن‌ها هم احمد و محمد باشی، که اسمشان به نظر مسلمان یا عرب می‌آید (۱) منتهی دست‌خط‌ها، چنان که می‌بینیم، متعلّق به کسی است که البته فارسی یا عربی می‌دانسته امّا دست‌خط اصلی او نبوده و عادت به آن نداشته است. مقایسه کنید با حرکات حروف و بعد آن تصویر آخر و خط لاتین آن در میانه متن.

از جزییات آن همین قدر بگوییم که آن نسخه سرمشق، که یکی هم نبوده چون گاه سوره‌های یکسان با ترجمه‌های مختلف آمده، و احتمالا نسخه پاکیزه‌ای که از این نوشته‌ها بیرون آمده امروزه پیدا نیست. یکی از سرمشق‌ها مطابق شواهد تاج التراجم اسفراینی بوده است.

امّا آن عبارات عهدعتیق‌گونه از جنس «من آنم که هستم» از کجا آمده‌اند؟ به واقع نوعی رمزگشایی حروف مقطعه آغاز سور هستند مطابق برخی تفاسیر. به مثال:
الم: «أنا الله الاعلم» (بقره، آل عمران...)
المص: «أنا الله العالم الصادق...» (اعراف)
الر: « أنا الله أرى» (یونس)
و گاه ترکیبی از آنها.

این اواخر که مدخل قرآن را در دانشنامه کهن فرانسوا ولتر مشهور می‌خواندم دیدم گاه مثال‌های نظیری آورده و به ظاهر این تفسیر و معنی دست کم نزد غربیان رایج بوده است.

می‌بینیم که ترجمه بسم الله گاه آمده و گاه نیامده و گاهی اوقات هم با آن تفسیر حروف درآمیخته و یکی شده. مثال سوره لقمان خصوصا با فارسی دلنشین آن جالب است. سوره با همان «الم» (همچون سوره بقره) آغاز می‌شود، منتهی می‌خوانیم: «به نام خدای دل‌گشاینده روزی‌دهنده بخشاینده عیب‌پوشنده آمرزنده..» و بعد هم افزوده که (این حروف) «راز است میان خدای و میان محمّد» و آنگاه ترجمه آغاز شده: «این آیت‌ها نامه است یعنی قرآن...» در ترجمه «تِلْكَ آيَاتُ الْكِتَابِ الْحَكِيمِ...»

جایی ندیدم که کاتبان مسیحی، این پدران روحانی در صومعه، در بخش‌های مسیحی قرآن از جمله سوره مریم یا آل عمران، از تعلق خاطر خود اثری یا یادگاری گذاشته باشند. این نسخه، چند سال پس از انقلاب فرانسه، به کتابخانه ملّی فرانسه منتقل شده است.
.
پ.ن.
۱، به برخی «قرآن‌های اروپایی» در یادداشت‌های دیگری بازخواهم گشت چون از منظر تاریخی بسیار جالب و مهم هستند. جان تولان، که همراه دکتر امیرمعزی سرپرست مجموعه مقالات «محمّد مورخان» بوده است، همراه دو تن دیگر، پژوهش بلندی در این خصوص داشته و منتشر کرده که دیرتر معرّفی خواهم کرد. همانجا در باب نقش برخی اسیران یا دیرتر غلامان مسلمان در شکل‌گیری این نسخ در اروپا می‌خوانیم.
.
19
خسرو میرزای نوجوان، هفتمین پسر عباس میرزا، نایب السلطنه فتحعلیشاه قاجار، این نسخه بوستان قرن دهمی را به «دوست حقیقی» خودش رد فنی کین هدیه داده است که ردّی از او نیافتم. این به سالی است که او از سوی پدر٬ در راس هیاتی برای عذرخواهی از کشته شدن گریبایدوف به سن پطرزبورگ رفته بود. به قول آخرین بیت همین بوستان «بضاعت نیاورده الّا امید» تا با قبولی عذرخواهی ایران از روسیه، دو جنگ فاجعه‌آمیز پیشین به سه نرسد.

اما البته امید تنها هم نبوده. گویا شنیده که «گر بود الماس پیش آ با طرب». این هم الماس غنیمتی نادرشاه که در این سفر تقدیم به نیکلای شد. اینجا شاید بتوان گفت که رهزنی را برده باشد رهزنی.

فقط چهار سال بعدِ نوشتن این خطّ خوش است که قایم مقام فراهانی مشهور، برای تحکیم سلطنت محمّد شاه، دستور به کور کردن خسرو میرزا داد. فکر کنید. همچو وزیر فاضل و کاردانی، چنین شاهزاده هنردوست و نیک‌صفتی را کور کرد، فقط از سر احتیاط. تا محمّدمیرزا رقیبی نداشته باشد. یک سال بعد هم محمد شاه فرمان به خفه کردن قایم مقام داد، تا سوگند خود نشکند که گفته بود خون قایم مقام را نمی‌ریزد! تاریخ پریشان ایران...
.
پ.ن. یادداشت عباس میرزا.
.
20🤔4
موسی و فرعون در هستی توست...

گفت فرعونش چرا تو ای کلیم / خلق را کُشتی و افکندی تو بیم‌
در هزیمت از تو افتادند خلق / در هزیمت کشته شد مردم ز زَلق‌
لاجرم مردم تو را دشمن گرفت / کینِ تو در سینه مرد و زن گرفت‌...
تو بدان غَرّه مشو کِش ساختی / در دلِ خلقان هراس انداختی‌

خیلی جالب است که فرعون، که دعوی خدایی می‌کرد و همزمان کودکان را می‌کشت، به موسی می‌گوید چرا بیم‌افکنی می‌کنی؟ در دل خلقان هراس می‌اندازی؟ این است که «مردم» دشمن تو هستند... این‌ها را فرعون به موسی می‌گوید و نه برعکس. گفتمانی آشناست، نیست؟

در تاریخ تفاسیر کتاب مقدّس، به مکتبی برمی‌خوریم به نام «تفسیر رهایی‌بخش». تفسیری که به واقع در آمریکای جنوبی شکل گرفت و بعد مشهورترین ظهورش در کلام مارتین لوتر کینگ بود که خود کشیش بود. در این مکتب، کتاب مقدّس را نمی‌توان طوری تفسیر کرد که توجیه‌گر ظلم باشد و در خدمت حاکمان و قدرت غالب. تفسیر نباید حتی بی‌طرف باشد، بلکه باید جانب ستم‌دیدگان و سرکوب‌شدگان را بگیرد. برای مثال، در این مکتب، احقاق حقوق بشر و جنبش عدالت‌خواهانه سیاهان، صورت دیگری بود از رهایی سبطیان، قوم موسی، از اسارت و ظلم فرعون و قبطیان در مصر.

جنبش‌ها که البته رانه‌ها و محرّک‌های خود را دارند و منتظر تفسیر این و آن نمی‌نشینند. منتهی به روزگار ما، این آزمونی برای مفسّران قرآن هم هست. یعنی آن‌جا که مفسّر حکومتی، گشاده‌دستانه نقل قول قرآنی می‌آورد در خصوص حکم فساد فی الارض و محاربه، یا آن سوی دیگر که طالبان زنان را خانه‌نشین می‌کند و مستند می‌کند به آیه‌ای از قرآن که زنان کشتزار شمایند و نظایر این نوع تفاسیر که بسیارند، آیا آن مکتب تفسیری رهایی‌بخش در باب قرآن هم می‌تواند شکل بگیرد و مفسّران خود را بپرورد تا با چنان احکامی در چارچوب اصول تفسیری خویش مقابله کنند؟

پ.ن.
مق با: هر چند کافر بود، عادل بود...
.
15
چون تیغ به دست آری، مردم نتوان کُشت...

باز تیر و تیغ تیز نامردان و نامردمان، در تن این مردمِ جان به لب رسیده...
.
27👍1
خانه‌ام آتش گرفته است، آتشی جانسوز...

یک هفته کمتر است که از ایران برگشته‌ام. دو هفته مرخصی سال نو را تهران بودم. جای دوری نرفتم. یک بار تا شمال شرق تهران، برای دیدار دکتر موحّد، یک بار جنوب به سوی بهشت زهرا بر سر مزار کودک برادر، دو روز سفر برای دیدار برادر دیگر... بقیه را تهران ماندم، نزد نزدیکان و عزیزان، پیرگشته پدر، مهربان مادر نحیف، تا التیام کوتاه جدایی‌ها و تنهایی‌های بلند آنان شود... و اینک هم که چنین.

همان چند روز اول شوکه شده بودم از این همه گرانی، سختی زندگی، ناپایداری، ضعیف شدن خانواده‌ها، فشار سنگین بر تن‌های خرد و خسته، جان‌های به دهان رسیده. آنجا که بودم، شهرهای دیگر شلوغ شده بود ولی تهران نه چندان. سه شنبه برگشتم و پنج‌شنبه بود که پرده سیاه بر مملکت انداختند تا پشت درهای بسته تن‌های خسته را کُشته کنند. فارغ از هر نوع موضع سیاسی، دینی، اجتماعی، مهم جان آدم‌هاست. وطن در تن و روان هموطنان است، در چشم‌های آن‌هاست. هر آن کس که، به هر عنوان و به هر بهانه، عیان یا نهان، قتل و قاتل را توجیه کند، نزد من مُرده است، بر او به فتوای من نماز کنید.

هنوز به تمامی نمی‌دانیم چه شده است. اخبار و تصاویر موحش و هولناکی می‌رسد. می‌توانیم پیش‌بینی کنیم. بار اول که نیست... زبان آدمی از این همه قساوت و جهل و جنایت این جبّار عنید می‌گیرد. وطن را ویران کردند و هم‌وطن را بی‌تن و بی‌جان. دل آدمی خون می‌شود. تو ببین حال و روز خانواده قربانیان چون است. حال خونین‌دلان که گوید باز؟ خدا داند که چون پرده برافتد چه‌ها ببینیم. به طاقتی که نداریم، کدام بار کشیم. این فقط سرنامه خونین است، تا آن سیاه‌کار دوباره چه نامه و طومار بلند خونینی نوشته باشد.
نمی‌دانم حدیث نامه چون است / همی بینم که عنوانش به خون است
غریبان را دل از بهر تو خون است / دل خویشان نمی‌دانم که چون است...
.
54
برنیاید ز کشتگان آواز...

شما را نمی‌دانم، من امّا هنوز از منزل اوّل سوگ بیرون نیامده‌ام. در ناباوری، در حجم و هجمه غم این مردم به خاک و خون فتاده. از دیدن این همه شقاوت و قساوت و جنایت. برخی قدم به منزل بعدی گذاشته‌اند، خشم، ستیز، گریز... در درون خویش، یا در بیرون.

پیش از این هم، همه نوع درد بود، و دردها از مرگ می‌آید رسول، امّا اینک مرگ بی‌شمار است، نه مرگ، که مرگاندن، میراندن، کشتار...

کشتی امید غرق می‌شود، و باز می‌گردد. برای من، آن کشتی اول، سال‌ها پیش غرق شد. آبان ۹۸ «منّ آخر» بود. آخرین وزنه، سنگین یا سبک، که چون بر کشتی نهند، دیگر طاقت نیاورد و در آب غرق شود. غرقِ این کشتی نیابی ای امیر، تا بنَنْهی اندر او مَنُّ الاَخیر... همیشه می‌توان پرسید که چرا اینقدر دیر، منتهی خب برای هر کس زمانی‌ست، یوم الوقت المعلوم! پیش از آن آدمی همچنان امیدی دارد، از سر آرزومندی یا ناچاری، طوعاً او کرهاً، امیدی دارد به بهبود امور، به بازگشت اندکی، حدّاقلی از عقل و حزم و تدبیر، که لازمه هر نوع مملکت‌داری‌ست حتّی از از این نوع. رعایت انسان و شرم و انصاف که آرزوی دور از اندازه است.
امّا وقتی آن آبان ماه، این چنین، چشم در چشم، آدم‌های از جنس همسایه و نه آن دشمن‌های وهمی چهل ساله، با سبعیت و سفاکی تمام، به گلوله بسته شدند، وقتی جان مردم به جان رسیده را گرفتند، آن کشتی غرق شد. بعد سرنگونی هواپیما آمد، با همه دردناکی، با آن نمایش چند پرده دغل و دروغ و وقاحت، بعد کرونا و پراکندن مرگ، با ممنوعیت واردات واکسن‌ و شعبده مستعان، بعد آن جان‌ها و چشم‌های نازنین که از زن و زندگی و آزادی گرفتند. تا این دی ماه که دیگر در رسیدن به قلّه‌ای که وعده می‌دادند هیچ کوتاهی و تقصیر نکردند، کمیّت کشتار و شقاوت رفتار، از هیچ سبعیت و جنایتی که به بدترین دشمنان خویش نسبت می‌دادند ابا نکردند. زنگیان مست تیغ در مردم نهادند و انتقام سخت همه ناکامی‌ها و رجزهای بی‌معنی خویش را از مردم جان به لب آمده گرفتند، پرده تاریک برانداختند تا در تاریکی و سکوت، با آن چشمان پر از داروی بصیرت، تیر به تن و چشمان آدمیان زنند و بعد لاف پیروزی زنند که بوالعجب نادر شکاری کرده‌ایم...

نوبت زنگی‌ست، رومی شد نهان، این شب است و آفتاب اندر رهان
نوبت گرگ است و یوسف زیر چاه، نوبت قبط است و فرعون است شاه...

ایران در تاریخ خویش روزهایی از این بدتر هم دیده است. زندگی قوی‌تر از این مرگ‌انگیزان و عوانان و توجیه‌کنندگان مرگ‌فروش آن‌هاست. امّا امروز، این ایران ماست... این کشتگان فتاده به هامون، این صید‌های دست و پا زده در خون، با پدرانی که فرزند کشته را صدا می‌زنند تا شاید آوازی شنوند، و مادران بی‌صدایی که نمی‌دانند پیکر فرزند را کجا جویند، بر سر کدام بالین بمویند، بر سر کدام کیسه سیاه، گریه کنند.

آزاده‌دلان گوش به مالش دادند / وز حسرت و غم سینه به نالش دادند
پشتِ هنر آن روز شکسته‌ست درست / کاین بی‌هنران پشت به بالش دادند
.
44
«این حرف‌ها را فقط برای این می‌گویم که نشان دهم چقدر دشوار است تا دربارۀ ارزش آن اهداف سیاسی‌ای داوری کنیم که در آینده‌ای دور محقّق خواهد شد. به همین سبب عقیده دارم که هیچگاه نمیتوان نظام یا جنبشی سیاسی را بر پایۀ آن اهدافی داوری کرد که بلندبلند آنها را اعلام می‌کند و شاید هم در پی تحقّق آنها بکوشد، بلکه باید آن را بر مبنای آن وسائلی داوری کرد که در راه تحقّق آن اهداف به کار می‌گیرد...»

جزء و کل، (خاطرات) ورنر هایزنبرگ، ص ۱۶۹
.
31
کیستند این قوم؟
یکی‌شان نیست که نیکی و دادگری داند،
نی، حتی یک تن.

حلقوم‌شان چون دهانه گوری،
زبان‌شان پر از فریبکاری،
زیر لبان‌شان زهر افعی،
دهان‌شان آکنده از نفرین و تلخی،
پاهاشان چالاک در خون‌ریزی،
راه‌شان همه ویرانی و تیره‌روزی...
.
.
.
عهد جدید، رساله به رومیان
👍3420
یوریم و بوخیم...

اصطلاحی است در عبری، «یوریم و بوخیم»، که سابقه چند ده ساله دارد امّا این اواخر، به موجب جنگ و کشتار غزه دوباره رواج یافت. یوریم (تیر می‌زنند) و بوخیم (و می‌گریند). یوریم از ریشه «یری» به معنی تیر زدن، که به این معنی در عربی نمانده و رمی جای آن را گرفته. بوخیم اما هم‌ریشه «بکی» عربی است، به معنی گریستن.

عبارت در خصوص قاتلان و خصوصا تیراندازان است که گاه با قلبی پر از اندوه، و چشمی نمناک از اشک، دشمن خود را هدف می‌گیرند. مضمون‌سازی نزدیک و نظیری هم در آغاز فیلم مشهور «اسنایپر» یا «تیرانداز» آمده بود که قهرمان فیلم آرزو می‌کرد تا دخترک خردسال اسلحه را برندارد که او مجبور نشود، شلیک کند. تو گویی نمی‌توانسته تیر را به کنار او بزند که دخترک بترسد و فرار کند، یا نکشد، یا به قصد کُشتن نزند. البته که نوعی ادا و نمایش است که آری آن قاتل هم دلش نمی‌آید بکشد منتهی چه چاره، از بخت گمراه...

حال اگر آنجا، این دغل و دروغ توجیهی‌ست در قتل بیگانه، در ایران امّا چه دیدیم؟ تک‌تیراندازی که سر و صورت جوان هم‌وطن معترض را هدف می‌گیرد، آن راننده که با خودروی زرهی، مرد و زن هم شهری خود را تعقیب می‌کند تا خرد و خمیر کند و بکشد، آن که از فاصله نزدیک گلوله می‌زند تا اطمینان یابد که شکارش فرار نمی‌کند...

می‌گفت که «مارگیر از ترس بر جا خشک گشت، که چه آوردم من از کُهسار و دشت...»، یعنی این‌ها براستی خودشان از دیدن این نظام سیاسی و اخلاقی که آورده و ساخته‌ و پرداخته‌اند، وحشت نمی‌کنند؟ نه، نمی‌کنند! برنامه‌ساز تلویزیونی جنازه‌‌ها را مسخره می‌کند و مجری هم شاد و خندان آن را اجرا می‌کند، فرزند سفیر، نظریه‌پرداز و استاد دانشگاه، توصیه می‌کند کارشان را در خیابان تمام کنید که دردسر اعدام تک به تک نداشته باشید، مفسّر حکومتی می‌گوید در قتل قاطعیت تمام به خرج دهید، چرا که فتنه بدتر از قتل است، منتهی به کشتگان لگد نزنید...

اینجا آن نمایش یوریم و بوخیم نیست؟ گویا نیازی نیست. «گوهرش پیداست، حاجت نیست این»، منتهی آن هم هست، جز این که به نوعی «برون‌سپاری» شده است، با دوستانی که تکرار می‌کنند که آخر چرا حکومت را مجبور می‌کنید که شدّت عمل به خرج دهد؟ پس امنیت چه می‌شود؟ چرا هی از کشتار می‌گویید؟ چرا ضریب می‌دهید؟ خودشان آمار دادند و شهید اعلام کردند دیگر، بیشتر چه می‌خواهید؟ ما هم ناراحتیم، ما هم غمناکیم، ندید که بیانیه دادیم که این کار خوبی نبود؟ این هم گذشت... بیایید به جشنواره برویم...
.
37👍16
اینک که خدای دهه شصت بازگشته، بگویم که «بازنویسیِ روایتِ شفق» به قلم اکبر سردوزامی در کنار داستان کوتاهِ «مرایی کافر است» نوشته نسیم خاکسار، از موثرترین داستان‌هایی است که در خصوص زندان‌های دهه شصت خوانده‌ام.

روایت شفق البته بلند‌تر است، دوره زمانی آن هم. روایت «شفق الله‌وردی» از هواداران خُرد تشکیلات پیکار که در اوایل سال‌های شصت به زندان می‌افتد، بعد با شرایطی آزاد می‌شود، به عراق می‌رود و از آنجا به آلمان پناهنده می‌شود. خاطرات این دوره است که به فشردگی روایت شده و توسط اکبر سردوزامی به شکل موثری بازنویسی شده است. «مرایی (ریاکار) کافر است» اما حدیث نفس گونه‌ای است کوتاه از محمّد نامی در زندان و تاثیر شکنجه و رفتار توّابان و البته توبه فرمایان. از منظر تاریخی هم شفق بیشتر به دوره حکومت حاج داوود رحمانی در زندان‌ها می‌پردازد و مرایی مشخصاً به اسدالله لاجوردی.

هر دو آغازی تکان‌دهنده دارند «شفق می‌گوید: ببین من بارها گفته‌ام. من این روزها را دارم زیادی زندگی می‌کنم. زندگی من باید همان یازده سال پیش تمام می‌شد»، روزگاری که زندگی این‌قدر ارزان بوده که یکی می‌آمده دمِ درِ بند و فریاد میزده «اردشیر، بیا برو حمّام، می‌خواهیم اعدامت کنیم». و مرگ آن‌قدر نزدیک که «یکی از بچه‌ها، یادش به‌خیر، شبی که می‌خواستند اعدامش کنند، گفت شفق، خجالت بکش، بیا با هم بریم اعدام شیم، بیخود آبروی خودتو نبر».
اما آغاز مُرایی کافرست حتی غریب‌ترست: «یک‌باره احساس کردم سگ شدم، سگ نه به عنوان حیوانی هار، نه، برعکس، حیوانی مطیع و بدبخت» وقتی دست‌هایش را به دور زانوی حاج آقا حلقه می‌کند و توبه می‌کند، تا دوباره توبه بشکند.

شفق حکایت‌گر یک برهه از زندگی است و همه آنچه در آن تجربه کرده و همه تیپ آدمی که دیده: «من همه جورش را دیده‌ام: مجاهد، چریک، پیکاری، رزمندگانی، همه جورش را» و البته در بطن داستان، تواب‌ها، پاسدارها و خوب و بد آن‌ها را: «توی توّاب‌ها هم آدم حسابی زیاد بود. طرف ظاهرا توبه می‌کرد که بماند.»، و «این پاسداره لوطی بود» که آن هم البته «بدبخت را برداشتند ویلانش کردند. بردند محافظش کردند، بعد هم شنیدم مجاهدین زده‌اند ترتیبش را داده‌اند.». «مرایی کافر است» اما بیشتر حکایت دو یا سه صحنه است و اینکه چگونه گاهی اوقات این پوست آدمی است، زیر شکنجه و تعزیر، که به روح و مغز آدمی جهت می‌دهد و حتی آن را دگرگون می‌کند: «فکر می‌کنم، تقصیر پوست بود»... شفق اما درک دیگری دارد «بخصوص بعد از سال ۶۱، طرف اگر (پایدار) می‌ماند، فقط لوطی بود، انسان بود، به آدمها اعتقاد داشت. نمی‌توانست پنجاه نفر را بدهد دم تیغ و خودش زنده بماند». می‌گوید کسانی بودند که «کابل نخورده بودند. تمام فک و فامیل را لو داده بودند». اینک اما می‌گوید که اگر گرفتار شود «از عروسی ننه‌ام می‌گویم تا دامادی بابام».

روایت شفق، به فلق ختم نمی‌شود. فقط صدای خون است در آواز تذرو. شفقی که می‌گفت «احساس کردم می‌توانم کاری کنم، سیاسی شدم»، در نهایت فقط می خواهد لوطی بماند. آدم‌فروش نشود مثل محمد قصّه مُرایی که فقط می‌خواهد از پوست سگی بیرون بیاید. این ارزش لوطی‌گری، یا شاید خاطره لوطی‌گری، همه آن‌ چیزی است که امروزه برای شفق مانده است: «حالا یک عده لوطی‌گری می‌کردند، اعدام می‌شدند، یا حبس می‌کشیدند، یا در نهایت، فقط به خودشان لطمه می‌زدند... آدمهایی که فقط می‌شود گفت لوطی بودند، نه سیاسی» افرادی مثل اکبر مسلم‌خانی که: «یک لوطی به تمام بود، توی زندانی که قحطی سیگار بود، با دستهای خودش، برای من هشتاد تا سیگار پیچید... وقتی پیغام دادم لباس ندارم، برای من زیر شلواری فرستاد، و شورت فرستاد، تمیزترین پیراهنش را برای من فرستاد. و من در تاریخ ۱۹ فروردین ۶۲، وقتی فهمیدم اعدامش کردند، سرم را روی پیراهنش گذاشتم و گریستم.»

بازگشت خدای دهه شصت، بعد چهل سال.
همچو قوم موسی اندر حرّ تیه / مانده‌ای بر جایْ چِل سال ای سفیه
ای به ده دست آمده در ظلم و کین / گوهرت پیداست حاجت نیست این‌
نیست حاجت شهره گشتن در گزند / بر ضمیر آتشینت واقفند...

آه که دیدن سوگواری این مادران چه قدر دردناک است،
.
.
👍1912🤔1