مروّت نبینم رهایی ز بند،
به تنها و یارانم اندر کمند...
سعدی این بیت را در حکایت دختر حاتم طایی میآورد. در حکایت بوستان:
شنیدم که طَی در زمانِ رسول / نکردند منشور ایمان قبول
فرستاد لشکر بشیرِ نذیر / گرفتند از ایشان گروهی اسیر...
و دختر حاتم در بین اسرا بود. میگوید که به فرمان رسول او را آزاد کردند، امّا:
در آن قوم باقی نهادند تیغ / که رانند سیلابِ خون بیدریغ
به زاری به شمشیرزن گفت زن / مرا نیز با جمله گردن بزن
مروّت نبینم رهایی ز بند / به تنها و یارانم اندر کمند
همی گفت و گریان بر اِخوانِ طَی / به سمع رسول آمد آواز وی...
و پیامبر به خواهش او دیگر اسیران را هم آزاد کرد.
این حکایت در منابع تاریخی هم با اختلافات اندکی آمده است. مختصر آن که چون پیامبر لشکر فرستاد، عدی پسر حاتم، زن و فرزند و بار و بنه بر شتر نهاد و به سوی شام گریخت و خواهر را جا گذاشت. بعد که خواهر را آزاد کردند، او به سوی عدی بازگشت و پس از ملامت او، واسطه ایمان آوردن برادر و آمدن او نزد پیامبر شد.
امّا، از مقوله تداعی، حکایت دیگری هم هست، در همان حوالی زمان و مکان، مناسب بیت سعدی، با پایانی دیگر.
در تاریخ طبری و حکایت بنیقریظه، گویند زبیر بن باطا، از مهتران بنی قریظه، بر یکی از یاران پیامبر، ثابت بن قیس، منّتی داشت چرا که «زبیر، ثابت را اندر وقتی به خون آزاد كرده بود به گاه اسیری اندر»، پس به روز اعدام اسیران، «ثابت، زبیر را (از پیامبر) بخواست و زن و فرزندش را (و مالش را، و پیامبر هم به او بخشید). پس این ثابت پیش زبیر آمد و او از حال اهل بیت و خویشان بپرسید. هر كه زبیر نام برد (که کعب چه شد، و غزال چه شد، و حیی چه شد...)، گفت بكشتند. زبیر، ثابت را گفت اكنون نیكویی تمام كن (و به حقّ همان منّتی که بر تو دارم) مرا نیز از پس ایشان بفرست كه مرا زندگانی از پس ایشان نباید. ثابت شمشیر برگرفت...»
آری دست کم روایت شاعران خوشتر است!
پ.ن.
۱، مقصود اینجا نه تاریخ که تداعی و تقابل روایتهای نزدیک و نظیر است.
۲. تصویر، تاریخنامه طبری، برگردانیده منسوب به بلعمی.
.
به تنها و یارانم اندر کمند...
سعدی این بیت را در حکایت دختر حاتم طایی میآورد. در حکایت بوستان:
شنیدم که طَی در زمانِ رسول / نکردند منشور ایمان قبول
فرستاد لشکر بشیرِ نذیر / گرفتند از ایشان گروهی اسیر...
و دختر حاتم در بین اسرا بود. میگوید که به فرمان رسول او را آزاد کردند، امّا:
در آن قوم باقی نهادند تیغ / که رانند سیلابِ خون بیدریغ
به زاری به شمشیرزن گفت زن / مرا نیز با جمله گردن بزن
مروّت نبینم رهایی ز بند / به تنها و یارانم اندر کمند
همی گفت و گریان بر اِخوانِ طَی / به سمع رسول آمد آواز وی...
و پیامبر به خواهش او دیگر اسیران را هم آزاد کرد.
این حکایت در منابع تاریخی هم با اختلافات اندکی آمده است. مختصر آن که چون پیامبر لشکر فرستاد، عدی پسر حاتم، زن و فرزند و بار و بنه بر شتر نهاد و به سوی شام گریخت و خواهر را جا گذاشت. بعد که خواهر را آزاد کردند، او به سوی عدی بازگشت و پس از ملامت او، واسطه ایمان آوردن برادر و آمدن او نزد پیامبر شد.
امّا، از مقوله تداعی، حکایت دیگری هم هست، در همان حوالی زمان و مکان، مناسب بیت سعدی، با پایانی دیگر.
در تاریخ طبری و حکایت بنیقریظه، گویند زبیر بن باطا، از مهتران بنی قریظه، بر یکی از یاران پیامبر، ثابت بن قیس، منّتی داشت چرا که «زبیر، ثابت را اندر وقتی به خون آزاد كرده بود به گاه اسیری اندر»، پس به روز اعدام اسیران، «ثابت، زبیر را (از پیامبر) بخواست و زن و فرزندش را (و مالش را، و پیامبر هم به او بخشید). پس این ثابت پیش زبیر آمد و او از حال اهل بیت و خویشان بپرسید. هر كه زبیر نام برد (که کعب چه شد، و غزال چه شد، و حیی چه شد...)، گفت بكشتند. زبیر، ثابت را گفت اكنون نیكویی تمام كن (و به حقّ همان منّتی که بر تو دارم) مرا نیز از پس ایشان بفرست كه مرا زندگانی از پس ایشان نباید. ثابت شمشیر برگرفت...»
آری دست کم روایت شاعران خوشتر است!
پ.ن.
۱، مقصود اینجا نه تاریخ که تداعی و تقابل روایتهای نزدیک و نظیر است.
۲. تصویر، تاریخنامه طبری، برگردانیده منسوب به بلعمی.
.
Telegram
K-A-Images
❤12🤔1
سخن را به وفقِ مراد خود برد...
«در خاطرم میآید که این آیت را تفسیر کنم، اگر چه مناسب این مقال نیست که گفتیم، امّا در خاطر چنین میآید، پس بگوییم تا برود...
مولانا فرمود در تفسیرِ این که من این را به امیر پروانه برای آن گفتم که... مرا غرض این بود و او این آیت را و این تفسیر را تاویل به ارادت و رای خود کرد... سخن را به وفق مُرادِ خود برد.» (فیه مافیه، فصل یک).
این گزارشهای جالب امّا حیف که کمرنگ و کمتعداد، چه صحنهٔ آشنایی را بین عالمان و حاکمان تصویر میکند. مولانا در حلقه اصحاب و یاران خود معارف میگفته است. امیر پروانه وارد شده و به جمع مخاطبان پیوسته است. مولانا فرصت را غنیمت دانسته تا نکتهای ویژه را، خارج از سیر کلام، در میان آورد («در خاطرم میآید... گرچه مناسب این مقال نیست») و پوشیده به آن مخاطب خاص تذکّری دهد. امیر امّا مقصود مولانا را درنیافته و «بر موفق مراد» و میل و خواست خود برگرفته است. اهلیّت شنیدن هم به اندازه اهلیّت گفتن کمیاب است.
در این مواقع امّا، چنان که توقّع میرود، شاگردان و مریدان هم از رونق مجلس و حضور امرا و گرمی کلام مولانا ذوقی دیگر میبردهاند. در جای دیگر کاتب مینویسد که «چون امیری میآید، مولانا عظیم سخنهای عالی میفرماید. فرمود که سخن منقطع نیست، از آن که اهل سخن است.» گاه هم مولانا کمسخن بوده و شاید انتظار حضّار را برنمیآورده است. از این رو، پس از رفتن شخص، از او میپرسیدهاند که از چه رو «مولانا سخن نمیفرماید؟» و او توضیح میداده که سخن همیشه لازم نیست «گفتم آخر این شخص را نزد من خیال من آورد، این خیال من با وی سخن نگفت که چونی یا چگونهای... سخن بهانهایست...»
پ.ن.
همچنین مق با سخن و خاموشی در «دیدار مولانا و قطب الدّین شیرازی»
.
«در خاطرم میآید که این آیت را تفسیر کنم، اگر چه مناسب این مقال نیست که گفتیم، امّا در خاطر چنین میآید، پس بگوییم تا برود...
مولانا فرمود در تفسیرِ این که من این را به امیر پروانه برای آن گفتم که... مرا غرض این بود و او این آیت را و این تفسیر را تاویل به ارادت و رای خود کرد... سخن را به وفق مُرادِ خود برد.» (فیه مافیه، فصل یک).
این گزارشهای جالب امّا حیف که کمرنگ و کمتعداد، چه صحنهٔ آشنایی را بین عالمان و حاکمان تصویر میکند. مولانا در حلقه اصحاب و یاران خود معارف میگفته است. امیر پروانه وارد شده و به جمع مخاطبان پیوسته است. مولانا فرصت را غنیمت دانسته تا نکتهای ویژه را، خارج از سیر کلام، در میان آورد («در خاطرم میآید... گرچه مناسب این مقال نیست») و پوشیده به آن مخاطب خاص تذکّری دهد. امیر امّا مقصود مولانا را درنیافته و «بر موفق مراد» و میل و خواست خود برگرفته است. اهلیّت شنیدن هم به اندازه اهلیّت گفتن کمیاب است.
در این مواقع امّا، چنان که توقّع میرود، شاگردان و مریدان هم از رونق مجلس و حضور امرا و گرمی کلام مولانا ذوقی دیگر میبردهاند. در جای دیگر کاتب مینویسد که «چون امیری میآید، مولانا عظیم سخنهای عالی میفرماید. فرمود که سخن منقطع نیست، از آن که اهل سخن است.» گاه هم مولانا کمسخن بوده و شاید انتظار حضّار را برنمیآورده است. از این رو، پس از رفتن شخص، از او میپرسیدهاند که از چه رو «مولانا سخن نمیفرماید؟» و او توضیح میداده که سخن همیشه لازم نیست «گفتم آخر این شخص را نزد من خیال من آورد، این خیال من با وی سخن نگفت که چونی یا چگونهای... سخن بهانهایست...»
پ.ن.
همچنین مق با سخن و خاموشی در «دیدار مولانا و قطب الدّین شیرازی»
.
Telegram
K-A-Images
❤13
در آستانه یلدا...
«شبِ اورمزد آمد از ماه دی / ز گفتن بیاسای و بردار می»
اما
«مرا نیست، فرّخ مر آن را که هست / ببخشای بر مردم تنگدست»
پس اینک به جای بادههای کهن سراغ این دستنویس کم و بیش هزار ساله قانون مسعودی بیاییم: «نوشته شد به اصفهان، اواخر رمضان ۵۰۱ هجری».
میبینید که بیرونی در شمار اعیاد ایرانیان پیش از اسلام، روز اوّل (اورمزد) از ماه دی را «عید خره روز و یُسمّی نودروز» گفته است، «خره روز» که «نود روز» هم نامیده میشود. نام و وجه آن محلّ تامل و تحقیق است و به ظاهر نسبتی دارد با خور و خورشید و نود روز هم شاید فاصله زمانی آن است با نوروز... در آثار الباقیه هم «خور روز» آمده است.
پیشاپیش یلداتان خوش
.
«شبِ اورمزد آمد از ماه دی / ز گفتن بیاسای و بردار می»
اما
«مرا نیست، فرّخ مر آن را که هست / ببخشای بر مردم تنگدست»
پس اینک به جای بادههای کهن سراغ این دستنویس کم و بیش هزار ساله قانون مسعودی بیاییم: «نوشته شد به اصفهان، اواخر رمضان ۵۰۱ هجری».
میبینید که بیرونی در شمار اعیاد ایرانیان پیش از اسلام، روز اوّل (اورمزد) از ماه دی را «عید خره روز و یُسمّی نودروز» گفته است، «خره روز» که «نود روز» هم نامیده میشود. نام و وجه آن محلّ تامل و تحقیق است و به ظاهر نسبتی دارد با خور و خورشید و نود روز هم شاید فاصله زمانی آن است با نوروز... در آثار الباقیه هم «خور روز» آمده است.
پیشاپیش یلداتان خوش
.
Telegram
K-A-Images
❤33👍2
از عید یلدا، قریان و بشارت انجیل
«قریان یکشنبه دوم پس از عید یلدا، انجیل پاک بزرگوار از آنِ خداوند ما ایشوع مسیحا، از بشارت لوقا»
چرا مسیحیان سریانیزبان، پیش و پس از عید یلدا، و در دیگر اعیاد خود، قرآن یا به زبان خود قریان میخواندند؟ و چگونه این قرآن پارهای از بشارت یا انجیل ایشوع، یسوع و به واقع عیسای مسیح بود؟ و این نسخه کهن با اشاره به یلدا و قریان و ایشوع به زبان فارسی چیست؟
علاقمندان در این خصوص رک به یادداشتهای مرتبط در همین کانال:
یک،
از قرآن و قریان قرن هشتم به فارسی
دو
از الرحمن و قرآن
و دیگر:
از یحیی و حنانِ یوحنان
.
«قریان یکشنبه دوم پس از عید یلدا، انجیل پاک بزرگوار از آنِ خداوند ما ایشوع مسیحا، از بشارت لوقا»
چرا مسیحیان سریانیزبان، پیش و پس از عید یلدا، و در دیگر اعیاد خود، قرآن یا به زبان خود قریان میخواندند؟ و چگونه این قرآن پارهای از بشارت یا انجیل ایشوع، یسوع و به واقع عیسای مسیح بود؟ و این نسخه کهن با اشاره به یلدا و قریان و ایشوع به زبان فارسی چیست؟
علاقمندان در این خصوص رک به یادداشتهای مرتبط در همین کانال:
یک،
از قرآن و قریان قرن هشتم به فارسی
دو
از الرحمن و قرآن
و دیگر:
از یحیی و حنانِ یوحنان
.
❤18
مگر وقت وفا پروردن آمد
که فالم لاتذرنی فرداً آمد
به مناسبت یلدا و فالگرفتنهای آن بگویم که این بیت، در بیشتر نسخ، درست پیش از آن گفتگوی «رهرو» و «رندِ رهنشین» آمده است. آن جا که رند خرابات و سالک طریق، در «خراباتِ طریقت»، به هم برمیخورند امّا هم منزل نمیشوند. این هر دو محبوب شاعر، مسیر و مقصدشان یکی نیست. یک سو «رند رهنشین» است که هیچ کس از زخم و طعن زبانش ایمن نیست. در هر کس در میپیچد تا مکرش بازشناسد. سوی دیگر سالک است، رهروی بیقرار، از آنها که «چشمشان بر راه و بر منزل بود».
«رند» بر سر راه نشسته است. چو «رهرو» پیش میآید، «به لطف» میخواندش که «ای سالک! چه در انبانه داری؟ بیا دامی بنه، گر دانه داری!» رهرو امّا دل در گرو راه دارد. نه فراغت آن که با رند بحث و جدل کند، نه پروای آن که او را با خود همراه کند... «وقت نازک باشد و جان در رصد، با تو نتوان گفت آن دَم عذرِ خود». صیدی دیگر میجوید. این است که تنها نشانی از آن مطلوب بلند آشیانه میدهد و میگذرد «جوابش داد، گفتا دام دارم، ولی سیمرغ میباید شکارم».
اینجا رند باید پاسخی دهد از آنگونه که میشناسیم: «عنقا شکار کس نشود، دام باز چین..». امّا نه. رند هم با او در نمیپیچد. گرمی صاحبقدم است یا غیر آن، به پاسخی بسنده میکند که در آن طنز هست، چنان که شیوه اوست، اما نقد و طعن نیست، شفقت است و شاید هم حدیث آرزومندی: «بگفتا چون به دست آری نشانش، که از ما بینشان است آشیانش»
از آن گفتگوهای مکرّر و همیشه ناتمام، میان آن که «کرد صد اهتمام و نشد» و آن که به «عزمِ مرحله عشق»، باز از نو قدم در راه گذاشته است.
.
چنینم هست یاد از پیرِ دانا
فراموشم نشد هرگز همانا
که روزی رهروی در سرزمینی
به لُطفش گفت رِند رهنشینی
که ای سالک چه در اَنبانه داری؟
بیا دامی بِنِه، گر دانه داری!
جوابش داد، گفتا دام دارم
ولی سیمرغ میباید شکارم
بگفتا چون به دست آری نشانش؟
که از ما بینشان است آشیانش...
.
که فالم لاتذرنی فرداً آمد
به مناسبت یلدا و فالگرفتنهای آن بگویم که این بیت، در بیشتر نسخ، درست پیش از آن گفتگوی «رهرو» و «رندِ رهنشین» آمده است. آن جا که رند خرابات و سالک طریق، در «خراباتِ طریقت»، به هم برمیخورند امّا هم منزل نمیشوند. این هر دو محبوب شاعر، مسیر و مقصدشان یکی نیست. یک سو «رند رهنشین» است که هیچ کس از زخم و طعن زبانش ایمن نیست. در هر کس در میپیچد تا مکرش بازشناسد. سوی دیگر سالک است، رهروی بیقرار، از آنها که «چشمشان بر راه و بر منزل بود».
«رند» بر سر راه نشسته است. چو «رهرو» پیش میآید، «به لطف» میخواندش که «ای سالک! چه در انبانه داری؟ بیا دامی بنه، گر دانه داری!» رهرو امّا دل در گرو راه دارد. نه فراغت آن که با رند بحث و جدل کند، نه پروای آن که او را با خود همراه کند... «وقت نازک باشد و جان در رصد، با تو نتوان گفت آن دَم عذرِ خود». صیدی دیگر میجوید. این است که تنها نشانی از آن مطلوب بلند آشیانه میدهد و میگذرد «جوابش داد، گفتا دام دارم، ولی سیمرغ میباید شکارم».
اینجا رند باید پاسخی دهد از آنگونه که میشناسیم: «عنقا شکار کس نشود، دام باز چین..». امّا نه. رند هم با او در نمیپیچد. گرمی صاحبقدم است یا غیر آن، به پاسخی بسنده میکند که در آن طنز هست، چنان که شیوه اوست، اما نقد و طعن نیست، شفقت است و شاید هم حدیث آرزومندی: «بگفتا چون به دست آری نشانش، که از ما بینشان است آشیانش»
از آن گفتگوهای مکرّر و همیشه ناتمام، میان آن که «کرد صد اهتمام و نشد» و آن که به «عزمِ مرحله عشق»، باز از نو قدم در راه گذاشته است.
.
چنینم هست یاد از پیرِ دانا
فراموشم نشد هرگز همانا
که روزی رهروی در سرزمینی
به لُطفش گفت رِند رهنشینی
که ای سالک چه در اَنبانه داری؟
بیا دامی بِنِه، گر دانه داری!
جوابش داد، گفتا دام دارم
ولی سیمرغ میباید شکارم
بگفتا چون به دست آری نشانش؟
که از ما بینشان است آشیانش...
.
Telegram
K-A-Images
❤12👍3
از سابقهٔ «جاهلیّت مدرن»
ابراهیم رئیسی علاقه عجیبی داشت به اصطلاح «جاهلیت مدرن». قطعه ویدیویی چند دقیقهای از او هست که در آن، شاید بیش از ده بار و در سخنرانیهای مختلف، از «جاهلیت مدرن» روزگار ما میگوید. به قاعده کسی برای او نوشته بود اما بگوییم که سخن نو نیست و سابقه دارد، سابقهای بس موحش و عبرتآموز.
شاید بدانید که به روزگار ما، چه کسانی این مفهوم را ساختند یا بال و پر دادند و برای آن شواهد دینی در قرآن و حدیث جستند. تکفیریان و خصوصا نظریهپردازان داعش!
امّا اینها چه میگفتند؟ که اینک «جاهلیت» بازگشته است. شاهد از قرآن میآوردند که نمیبینید؟
که احکام و حکّام غیردینی عرفی جاهلی بر جوامع سلطه دارند؟ «حُکمَ الْجاهِلِيَّةِ» معاصر را؟
این رواج زینتها و خودنماییها و فحشا را در همه جوامع؟ بازگشت «تَبَرُّجَ الْجاهِلِيَّةِ الْأُولی» را؟
بتها و پندارها و گمانهایی که پایهای در حقیقت دین ندارند؟ غلبه دوباره «ظَنَّ الْجاهِلِيَّةِ» را؟
و بیش از همه، تعصّبهای قومی و سرزمینی و نژادی و نه دینی؟ این حمّیت بر مرز و ملیت را؟ آری «فِي قُلُوبِهِمُ الْحَمِيَّةَ، حَمِيَّةَ الْجاهِلِيَّةِ»
پس غیر از این است که «الآن نعيش جاهلية ثانية؟» که ما اینک در جاهلیت ثانی زندگی میکنیم؟
امّا اینک که جاهلیت به میان مردم و حاکمان بازگشته، چه باید کرد؟ البته که باید آن را از ریشه برکند، چنان که در صدر اسلام. و بعد از همین جا قدم به قدم باز پیش میرفتند.
میپرسیدند، آنجا که قدرت مقابله نیست، راهی هست؟ آری، «هاجَرُوا...» این همه آیات هجرت برای کیست؟
این هجرت است که اجازه میدهد تا «جماعت مومنان» شکل گیرد. تفاوت قوم و سرزمین تنها در یکرنگی «امّت» شسته میشود.
آنگاه بعد تشکیل امّت و جماعت، آن قوّت حاصل میشود و جهاد ممکن میشود. «جاهدوا...». تا کجا؟ «حَتَّی لا تَکونَ فِتْنَة». تا این جاهلیت مدرن به تمامی زدوده شود و دین و دولت باقی شکل گیرد.
اینگونه از «جاهلیت مدرن» آغاز میکردند و به هجرت و جهاد ختم میکردند. نقشه راه و تصویری میساختند، با آن گزینش و شیوه خوانش خود از قرآن و حدیث، که دست کم آنقدر قوّت و اعتبار داشت که این همه آدمی را از چارسوی عالم جذب کند. آنها که تا میآمدند گذرنامه خود را به آتش میانداختند تا بخشی از این امّت نوظهور باشند. تا با منفجر کردن خود، در میان بازار پر از زن و کودک عموما مسلمان هم، سهم و ثوابی در گذر از این جاهلیت مدرن داشته باشند. دخترکان ایزدی را از دست پدر و مادر بربایند و قتلگاههای بزرگ بسازند و آن همه فجایع که به زیر «رایات سود»، (پرچمهای سیاه) کردند...
آن پرچمهای سیاه رفت، منتهی آن اندیشه که آن را میراند چه؟ آن خود اژدرهاست، آن کی مُرده است؟
.
پ.ن.
+ خشونت و تفسیر متن
.
ابراهیم رئیسی علاقه عجیبی داشت به اصطلاح «جاهلیت مدرن». قطعه ویدیویی چند دقیقهای از او هست که در آن، شاید بیش از ده بار و در سخنرانیهای مختلف، از «جاهلیت مدرن» روزگار ما میگوید. به قاعده کسی برای او نوشته بود اما بگوییم که سخن نو نیست و سابقه دارد، سابقهای بس موحش و عبرتآموز.
شاید بدانید که به روزگار ما، چه کسانی این مفهوم را ساختند یا بال و پر دادند و برای آن شواهد دینی در قرآن و حدیث جستند. تکفیریان و خصوصا نظریهپردازان داعش!
امّا اینها چه میگفتند؟ که اینک «جاهلیت» بازگشته است. شاهد از قرآن میآوردند که نمیبینید؟
که احکام و حکّام غیردینی عرفی جاهلی بر جوامع سلطه دارند؟ «حُکمَ الْجاهِلِيَّةِ» معاصر را؟
این رواج زینتها و خودنماییها و فحشا را در همه جوامع؟ بازگشت «تَبَرُّجَ الْجاهِلِيَّةِ الْأُولی» را؟
بتها و پندارها و گمانهایی که پایهای در حقیقت دین ندارند؟ غلبه دوباره «ظَنَّ الْجاهِلِيَّةِ» را؟
و بیش از همه، تعصّبهای قومی و سرزمینی و نژادی و نه دینی؟ این حمّیت بر مرز و ملیت را؟ آری «فِي قُلُوبِهِمُ الْحَمِيَّةَ، حَمِيَّةَ الْجاهِلِيَّةِ»
پس غیر از این است که «الآن نعيش جاهلية ثانية؟» که ما اینک در جاهلیت ثانی زندگی میکنیم؟
امّا اینک که جاهلیت به میان مردم و حاکمان بازگشته، چه باید کرد؟ البته که باید آن را از ریشه برکند، چنان که در صدر اسلام. و بعد از همین جا قدم به قدم باز پیش میرفتند.
میپرسیدند، آنجا که قدرت مقابله نیست، راهی هست؟ آری، «هاجَرُوا...» این همه آیات هجرت برای کیست؟
این هجرت است که اجازه میدهد تا «جماعت مومنان» شکل گیرد. تفاوت قوم و سرزمین تنها در یکرنگی «امّت» شسته میشود.
آنگاه بعد تشکیل امّت و جماعت، آن قوّت حاصل میشود و جهاد ممکن میشود. «جاهدوا...». تا کجا؟ «حَتَّی لا تَکونَ فِتْنَة». تا این جاهلیت مدرن به تمامی زدوده شود و دین و دولت باقی شکل گیرد.
اینگونه از «جاهلیت مدرن» آغاز میکردند و به هجرت و جهاد ختم میکردند. نقشه راه و تصویری میساختند، با آن گزینش و شیوه خوانش خود از قرآن و حدیث، که دست کم آنقدر قوّت و اعتبار داشت که این همه آدمی را از چارسوی عالم جذب کند. آنها که تا میآمدند گذرنامه خود را به آتش میانداختند تا بخشی از این امّت نوظهور باشند. تا با منفجر کردن خود، در میان بازار پر از زن و کودک عموما مسلمان هم، سهم و ثوابی در گذر از این جاهلیت مدرن داشته باشند. دخترکان ایزدی را از دست پدر و مادر بربایند و قتلگاههای بزرگ بسازند و آن همه فجایع که به زیر «رایات سود»، (پرچمهای سیاه) کردند...
آن پرچمهای سیاه رفت، منتهی آن اندیشه که آن را میراند چه؟ آن خود اژدرهاست، آن کی مُرده است؟
.
پ.ن.
+ خشونت و تفسیر متن
.
👍20❤1🤔1
به مناسبت شب کریسمس یا نوئل،
و شاید امشب هم این سرود را در بسیاری از کلیساها بخوانند...
لیلة القدر و شب میلاد مسیح
.
و شاید امشب هم این سرود را در بسیاری از کلیساها بخوانند...
لیلة القدر و شب میلاد مسیح
.
Telegram
کاریز
لیلة القدر و شب میلاد مسیح...
گرچه «شب قدر است در شبها نهان»، امّا شاید شب قدر، در آغاز آغاز، خیلی از یک شب عید دیگر دور نبوده است، شب عید میلاد مسیح.
دو بند از سرودههای افرم سوری*، در وصف شب تولد مسیح، بسیار نزدیک است به سوره قدر و آنچه به اختصار و…
گرچه «شب قدر است در شبها نهان»، امّا شاید شب قدر، در آغاز آغاز، خیلی از یک شب عید دیگر دور نبوده است، شب عید میلاد مسیح.
دو بند از سرودههای افرم سوری*، در وصف شب تولد مسیح، بسیار نزدیک است به سوره قدر و آنچه به اختصار و…
❤7
بیتهای این غزل گر شد دراز از وصلها
پرده دیگر شد، ولی معنی همان است ای پسر...
این بیت را مولانا در پایان این غزل مشهور میآورد که «عقل بندِ رهروان و عاشقان است ای پسر...» و به ما میگوید که ابیات این غزل را، نسبت به آن غزلِ پیشینِ «عقل بندِ رهروان است ای پسر»، با افزودن «وصل»ها دراز کرده و بدینگونه «پرده» موسیقی گشته و دیگر شده، امّا معنی نگشته است. این اشاره خود مولاناست و در همان غزل است و جای دوری نیست.
این را آوردم که بگویم مایه تعجّب است که استاد ارجمند شفیعی کدکنی، در گزینش و تفسیر خویش بر دیوان شمس، در انتخاب ابیات همین غزل، این بیت را حذف کردهاند، امّا توضیحی با قید «ظاهرا» آوردهاند که گویا این صورت دوم غزل دیگر است و میبینید.
به قاعده اینگونه صلاح دیدهاند ولی به نظر من همواره بهترین شرح آن است که دست خواننده را بگیرد و در دست متن و اشارات عیان و نهان آن بگذارد، و خود در کنار بماند که واسطه هر جا فزون شد وصل رفت...
.
پرده دیگر شد، ولی معنی همان است ای پسر...
این بیت را مولانا در پایان این غزل مشهور میآورد که «عقل بندِ رهروان و عاشقان است ای پسر...» و به ما میگوید که ابیات این غزل را، نسبت به آن غزلِ پیشینِ «عقل بندِ رهروان است ای پسر»، با افزودن «وصل»ها دراز کرده و بدینگونه «پرده» موسیقی گشته و دیگر شده، امّا معنی نگشته است. این اشاره خود مولاناست و در همان غزل است و جای دوری نیست.
این را آوردم که بگویم مایه تعجّب است که استاد ارجمند شفیعی کدکنی، در گزینش و تفسیر خویش بر دیوان شمس، در انتخاب ابیات همین غزل، این بیت را حذف کردهاند، امّا توضیحی با قید «ظاهرا» آوردهاند که گویا این صورت دوم غزل دیگر است و میبینید.
به قاعده اینگونه صلاح دیدهاند ولی به نظر من همواره بهترین شرح آن است که دست خواننده را بگیرد و در دست متن و اشارات عیان و نهان آن بگذارد، و خود در کنار بماند که واسطه هر جا فزون شد وصل رفت...
.
👍6
از الگوهای پژوهشی موازی...
إِنَّا أَنْزَلْنَاهُ فِي لَيْلَةِ الْقَدْرِ
همانا ما قرآن را در شب قدر فروفرستادیم.
این ترجمه، که تصویر آن را آوردهام، از محمّدعلی کوشا است، از مترجمان بسیار فاضل و زبده که ترجمه او به نوعی خلاصه پژوهشهای قرآنپژوهی (سنّتی) است. ترجمه شاید بیش از پانزده سال کار برده، بارها بازخوانی و حکّ و اصلاح دیده، بحث شده و از دست چند ویراستار مطرح در این حوزه گذشته است.
این آیه را نمونه آوردم، پیرو بحثهای قرآنپژوهی از منظر نقادی تاریخی و متنپژوهی، و ارتباط احتمالی شب قدر و شب میلاد مسیح، کلمة الله، و عبارات نظیر سوره قدر که در سروده افرم سوری آمده و پیشتر از آن گفتهایم.
اینک به ترجمه بازگردیم که میگوید: «ما قرآن را در شب قدر فروفرستادیم...»
گفت ای یاران سوالی میکنم، مردِ درویشم، همین آمد فَنم، که اسم، لفظ یا مرجع «قرآن» در متن عربی کجاست؟ در متن که «قرآن» نیامده است. منتهی مترجم مرجع ضمیر انزلناه را «قرآن» دانسته و آن را هم در متن ترجمه آورده است. به واقع ترجمه تفسیرآمیز است. من البته از مبنای این تفسیر بیخبر نیستم منتهی نظرم جای دیگر است.
امّا اگر ترجمه تفسیرآمیز است، نباید «قرآن»، مطابق شیوه خود مترجم، و مطابق اصول ترجمه دقیق، به صورت افزوده تفسیری در پرانتز میآمد؟ نیامده.
ذیل همین آیه، توضیحی در ده خط آمده است در باب نزول قرآن در شب قدر. ضرورتی نبوده که اشارهای به علّت این گزینش و ترجمه میشد؟ نیامده.
آیا ممکن است که همچو نکتهای از چشم مترجمی این قدر دقیق دور ماند؟ بعید است. ویراستاران چطور؟ باز همینطور...
پس چطور همچو اتفاقی میافتد؟ جایگزینی یک ضمیر در ترجمه، بدون مرجع صریح در متن، بدون نیاز به هیچ توضیح و اشاره حال آن که هزار توضیح ریز دیگر ذیل برخی مسایل لفظی و نحوی آمده است؟ چون به ظاهر امری به صورت عمومی مفروض بلکه قطعی تلقی شده است، نزد مترجم و ویراستاران و دیگر بازبینان. به واقع غلبه تام و تمام فرض و تفسیر است که مجالی به ظهور پرسش نداده است، آنچه توماس کوهن در توضیح پارادیم پژوهشی، «نرمال ساینس» مینامد.
پارادیم یا الگوواره بسیار مهم است. گاه فرض میشود که نکته فقط در دانش و روش است امّا به واقع اینها همه در چارچوب بینش تعریف میشوند. محققان در قالب الگوهای خود عمل میکنند. الگوهای تحقیقاتی، فقط پاسخها را تغییر نمیدهند، بلکه اساسا پرسشها را هم عوض میکنند، مفروضات عمومی را، قواعد نانوشته معمول را، و بر همین مبنا شواهد و روشهای آزمون و صورتبندی فرضیات و تعریف میدانهای پژوهشی و از آنجا منابع مورد استفاده، روشها، ابزارها و خلاصه مبدا و مقصد و مسیر را...
دقت کنیم که اینجا بحث درستی و نادرستی، خصوصا در باب این مثال و نمونه، نیست، گاه دو پارادایم پژوهشی، پرسشهای متفاوتی دارند و چنان که آمد، مبدا و روش و ابزار و منابع و نگاه متفاوت برای پاسخ به آنها. همین جا به مثال، نگاه به آیه، از منظری پسینی یعنی پسا«اسلام»، پس از شکلگیری سنتهای تفسیری و کلامی، یا منظر تاریخی پیشااسلام، جریانها و گفتمانهای دینی در عصر یا پیش از شکلگیری متن و مصحف. همین را تعمیم دهید به بسیاری از مباحث تاریخی و تقابل پیشفرضها و منابع و روشهای تحلیلی معمول.
بحثهای دینی و مذهبی و هویتی و آیینی و عقیدتی که جداست، منتهی از منظر پژوهشی بگوییم که این پارادایمها و محصولات آنها، گاه همدیگر را ملاقات و تکمیل و تنظیم میکنند. گاه هم، مثل آن دو دریای معروف، ملاقات میکنند امّا هیچ در هم نمیآمیزند، یلتقیان و لایبغیان، گویی در عوالم متوازی و نامتقاطع حرکت میکنند، با ساکنانی از دو اقلیم متفاوت که دوست ندارند تا پای خود را در اقلیم دیگری گذارند...
آن که نگذارد تو را کآیی درون / میبنگذارد مرا کآیم برون
آن که نگذارد کز این سو پا نهی / او بدین سو بست پای این رهی
ماهیان را بحر نگذارد برون / خاکیان را بحر نگذارد درون...
...
پ.ن. مق با یادداشت:
لیلة القدر و میلاد مسیح
.
إِنَّا أَنْزَلْنَاهُ فِي لَيْلَةِ الْقَدْرِ
همانا ما قرآن را در شب قدر فروفرستادیم.
این ترجمه، که تصویر آن را آوردهام، از محمّدعلی کوشا است، از مترجمان بسیار فاضل و زبده که ترجمه او به نوعی خلاصه پژوهشهای قرآنپژوهی (سنّتی) است. ترجمه شاید بیش از پانزده سال کار برده، بارها بازخوانی و حکّ و اصلاح دیده، بحث شده و از دست چند ویراستار مطرح در این حوزه گذشته است.
این آیه را نمونه آوردم، پیرو بحثهای قرآنپژوهی از منظر نقادی تاریخی و متنپژوهی، و ارتباط احتمالی شب قدر و شب میلاد مسیح، کلمة الله، و عبارات نظیر سوره قدر که در سروده افرم سوری آمده و پیشتر از آن گفتهایم.
اینک به ترجمه بازگردیم که میگوید: «ما قرآن را در شب قدر فروفرستادیم...»
گفت ای یاران سوالی میکنم، مردِ درویشم، همین آمد فَنم، که اسم، لفظ یا مرجع «قرآن» در متن عربی کجاست؟ در متن که «قرآن» نیامده است. منتهی مترجم مرجع ضمیر انزلناه را «قرآن» دانسته و آن را هم در متن ترجمه آورده است. به واقع ترجمه تفسیرآمیز است. من البته از مبنای این تفسیر بیخبر نیستم منتهی نظرم جای دیگر است.
امّا اگر ترجمه تفسیرآمیز است، نباید «قرآن»، مطابق شیوه خود مترجم، و مطابق اصول ترجمه دقیق، به صورت افزوده تفسیری در پرانتز میآمد؟ نیامده.
ذیل همین آیه، توضیحی در ده خط آمده است در باب نزول قرآن در شب قدر. ضرورتی نبوده که اشارهای به علّت این گزینش و ترجمه میشد؟ نیامده.
آیا ممکن است که همچو نکتهای از چشم مترجمی این قدر دقیق دور ماند؟ بعید است. ویراستاران چطور؟ باز همینطور...
پس چطور همچو اتفاقی میافتد؟ جایگزینی یک ضمیر در ترجمه، بدون مرجع صریح در متن، بدون نیاز به هیچ توضیح و اشاره حال آن که هزار توضیح ریز دیگر ذیل برخی مسایل لفظی و نحوی آمده است؟ چون به ظاهر امری به صورت عمومی مفروض بلکه قطعی تلقی شده است، نزد مترجم و ویراستاران و دیگر بازبینان. به واقع غلبه تام و تمام فرض و تفسیر است که مجالی به ظهور پرسش نداده است، آنچه توماس کوهن در توضیح پارادیم پژوهشی، «نرمال ساینس» مینامد.
پارادیم یا الگوواره بسیار مهم است. گاه فرض میشود که نکته فقط در دانش و روش است امّا به واقع اینها همه در چارچوب بینش تعریف میشوند. محققان در قالب الگوهای خود عمل میکنند. الگوهای تحقیقاتی، فقط پاسخها را تغییر نمیدهند، بلکه اساسا پرسشها را هم عوض میکنند، مفروضات عمومی را، قواعد نانوشته معمول را، و بر همین مبنا شواهد و روشهای آزمون و صورتبندی فرضیات و تعریف میدانهای پژوهشی و از آنجا منابع مورد استفاده، روشها، ابزارها و خلاصه مبدا و مقصد و مسیر را...
دقت کنیم که اینجا بحث درستی و نادرستی، خصوصا در باب این مثال و نمونه، نیست، گاه دو پارادایم پژوهشی، پرسشهای متفاوتی دارند و چنان که آمد، مبدا و روش و ابزار و منابع و نگاه متفاوت برای پاسخ به آنها. همین جا به مثال، نگاه به آیه، از منظری پسینی یعنی پسا«اسلام»، پس از شکلگیری سنتهای تفسیری و کلامی، یا منظر تاریخی پیشااسلام، جریانها و گفتمانهای دینی در عصر یا پیش از شکلگیری متن و مصحف. همین را تعمیم دهید به بسیاری از مباحث تاریخی و تقابل پیشفرضها و منابع و روشهای تحلیلی معمول.
بحثهای دینی و مذهبی و هویتی و آیینی و عقیدتی که جداست، منتهی از منظر پژوهشی بگوییم که این پارادایمها و محصولات آنها، گاه همدیگر را ملاقات و تکمیل و تنظیم میکنند. گاه هم، مثل آن دو دریای معروف، ملاقات میکنند امّا هیچ در هم نمیآمیزند، یلتقیان و لایبغیان، گویی در عوالم متوازی و نامتقاطع حرکت میکنند، با ساکنانی از دو اقلیم متفاوت که دوست ندارند تا پای خود را در اقلیم دیگری گذارند...
آن که نگذارد تو را کآیی درون / میبنگذارد مرا کآیم برون
آن که نگذارد کز این سو پا نهی / او بدین سو بست پای این رهی
ماهیان را بحر نگذارد برون / خاکیان را بحر نگذارد درون...
...
پ.ن. مق با یادداشت:
لیلة القدر و میلاد مسیح
.
Telegram
K-A-Images
👍18❤12
تو خود از کدام شهری که ز دوستان نپرسی
مگر اندر آن ولایت که تویی وفا نباشد
جالب است این گزارش بسیار قدیمی، پیش از سال ۷۲۶ هجری، حدود سی سال پس از وفات سعدی، از مراسم سماع پرشوری که در آن «گوینده»، یعنی آوازخوان، چهار بیت از غزل سعدی با این مطلع را خوانده است:
نظر خدایبینان ز سرِ هوا نباشد
(سفر نیازمندان ز ره خطا نباشد)
بعد از سماع، حضّار مجلس به جستجوی تمامی غزل برآمدهاند امّا قوّال و دیگران به خاطر نداشتهاند و به سادگی هم در دیوانهای موجود نیافتهاند و از این رو «علی بن احمد بن ابی بکر، مشهور به بیستون» دیوان سعدی را بر اساس حرف اوّل مطلع غزل مرتّب کرده است.
هشت سال بعد، در جستجوی بیتی از میانهٔ غزل، باز به مشکل برخورده و ناچار شده تا این بار دیوان را بر اساس حروف قافیه تنظیم کند.
تو در آینه نگه کن که چه دلبری ولیکن
تو که خویشتن ببینی نظرت به ما نباشد...
***
تصویر، خط وصال شیرازی مشهور.
و تصویر غزل از نسخه ۷۵۳ هجری، نزدیک به عهد این حکایت.
.
مگر اندر آن ولایت که تویی وفا نباشد
جالب است این گزارش بسیار قدیمی، پیش از سال ۷۲۶ هجری، حدود سی سال پس از وفات سعدی، از مراسم سماع پرشوری که در آن «گوینده»، یعنی آوازخوان، چهار بیت از غزل سعدی با این مطلع را خوانده است:
نظر خدایبینان ز سرِ هوا نباشد
(سفر نیازمندان ز ره خطا نباشد)
بعد از سماع، حضّار مجلس به جستجوی تمامی غزل برآمدهاند امّا قوّال و دیگران به خاطر نداشتهاند و به سادگی هم در دیوانهای موجود نیافتهاند و از این رو «علی بن احمد بن ابی بکر، مشهور به بیستون» دیوان سعدی را بر اساس حرف اوّل مطلع غزل مرتّب کرده است.
هشت سال بعد، در جستجوی بیتی از میانهٔ غزل، باز به مشکل برخورده و ناچار شده تا این بار دیوان را بر اساس حروف قافیه تنظیم کند.
تو در آینه نگه کن که چه دلبری ولیکن
تو که خویشتن ببینی نظرت به ما نباشد...
***
تصویر، خط وصال شیرازی مشهور.
و تصویر غزل از نسخه ۷۵۳ هجری، نزدیک به عهد این حکایت.
.
❤21👍6
سه یا چهار ماه پیش بود...
https://t.me/kariznotes/232
https://t.me/kariznotes/232
Telegram
کاریز
همه شنیدهایم، سخنان کوتاهی از بهرام بیضایی که از مسئولیت ایرانی بودن میگوید و این که «ما با آنچه میسازیم ایرانی هستیم...» نه با آنچه بودهایم، یا داشتهایم یا اینک از دست میدهیم.
همان معنی که محمود درویش میگوید، در اقلیم فرهنگی دیگر که:
«تراث آن نیست…
همان معنی که محمود درویش میگوید، در اقلیم فرهنگی دیگر که:
«تراث آن نیست…
❤21🤔1
آه از آن رخسار برقانداز خوشعیّارهای
صاعقه است از برقِ او بر جان هر بیچارهای
بنا به روایتِ نسخهٔ اسعد افندی از کهنترین و معتبرترین نسخههای دیوان کبیر، این نخستین غزلیست که مولانا سرود. غزلی که آن را با ذکر تناقضهای دل به پایان میبرد:
شمس تبریزی تناقض چیست در احوالِ دل؟ هم مقیم عشق باشد هم ز عشق آوارهای
این تناقضهای دل که با اوست، از اوّلین غزل تا آخرین دفتر مثنوی:
کز تناقضهای دل پشتم شکست / بر سرم جانا بیا میمال دست
سایهٔ خود از سرِ من بر مدار / بیقرارم بیقرارم بیقرار
این تناقضهای دلیست که «دو هزاران من و ما»ست. از جنس تناقضهای ما نیست که:
سَعیُنا شَتّی تناقض اندریم / روز میدوزیم و شب برمیدریم...
...
دستنویس ۸۰۶ هجری
صاعقه است از برقِ او بر جان هر بیچارهای
بنا به روایتِ نسخهٔ اسعد افندی از کهنترین و معتبرترین نسخههای دیوان کبیر، این نخستین غزلیست که مولانا سرود. غزلی که آن را با ذکر تناقضهای دل به پایان میبرد:
شمس تبریزی تناقض چیست در احوالِ دل؟ هم مقیم عشق باشد هم ز عشق آوارهای
این تناقضهای دل که با اوست، از اوّلین غزل تا آخرین دفتر مثنوی:
کز تناقضهای دل پشتم شکست / بر سرم جانا بیا میمال دست
سایهٔ خود از سرِ من بر مدار / بیقرارم بیقرارم بیقرار
این تناقضهای دلیست که «دو هزاران من و ما»ست. از جنس تناقضهای ما نیست که:
سَعیُنا شَتّی تناقض اندریم / روز میدوزیم و شب برمیدریم...
...
دستنویس ۸۰۶ هجری
❤21🤔1
خواب زمستانی
سه ساعت، آهسته و آرام، میان آدمهایی که از ارتفاع کوهستان به آشوب عالم نظر میکنند و از آن میگویند، امّا در میان اتاقهای در دل کوه، فاصله سنگی و سنگین خود را حفظ میکنند و تقاطعهای گاه به گاهشان حاصلی جز انقطاع ندارد. نزدیکاند و دور، آمیخته و جدا. دلنگران هماند، امّا یکدیگر را میآزارند. خوباند، امّا خوبیشان را چون باری بر دل دیگری میگذارند. فرهیختهاند امّا گفتگو ندارند. حامیاند، امّا به هم فرصت خطا نمیدهند و جز تلخکامی نمیپرورند. میخواهند کاری کنند، ولی جدا و دور از هم، تا بیحاصلی پیشین را جبران کنند، تا مشغولیتی بیابند، تا با هم نباشند. تنهایی که پیش هماند چون توان تنهایی ندارند.
پایینتر، در روستا، مردمی که در دایره کشمکشها و نیازهای روزانه خود گرفتارند. گاه شورش میکنند اما گویی جز همین سرکشی و عصیان نمیخواهند.
باز آنها که بین این دو در رفتوآمد اند. طرف اعتماد پاییننشینان نیستند، و از سوی بالانشینان دیده و شنیده نمیشوند.
بالا تا پایین، همگی ساکن «کوی غربت».
زمستان، کوهستان، شب و شیهه اسبان، گفتگو و سکوت. کمی قدیمی، امّا دیدنیست.
.
سه ساعت، آهسته و آرام، میان آدمهایی که از ارتفاع کوهستان به آشوب عالم نظر میکنند و از آن میگویند، امّا در میان اتاقهای در دل کوه، فاصله سنگی و سنگین خود را حفظ میکنند و تقاطعهای گاه به گاهشان حاصلی جز انقطاع ندارد. نزدیکاند و دور، آمیخته و جدا. دلنگران هماند، امّا یکدیگر را میآزارند. خوباند، امّا خوبیشان را چون باری بر دل دیگری میگذارند. فرهیختهاند امّا گفتگو ندارند. حامیاند، امّا به هم فرصت خطا نمیدهند و جز تلخکامی نمیپرورند. میخواهند کاری کنند، ولی جدا و دور از هم، تا بیحاصلی پیشین را جبران کنند، تا مشغولیتی بیابند، تا با هم نباشند. تنهایی که پیش هماند چون توان تنهایی ندارند.
پایینتر، در روستا، مردمی که در دایره کشمکشها و نیازهای روزانه خود گرفتارند. گاه شورش میکنند اما گویی جز همین سرکشی و عصیان نمیخواهند.
باز آنها که بین این دو در رفتوآمد اند. طرف اعتماد پاییننشینان نیستند، و از سوی بالانشینان دیده و شنیده نمیشوند.
بالا تا پایین، همگی ساکن «کوی غربت».
زمستان، کوهستان، شب و شیهه اسبان، گفتگو و سکوت. کمی قدیمی، امّا دیدنیست.
.
❤11👍3
یک مُرده به نام، به که صد زنده به ننگ
«تا فردا ببینیم خدا چه میخواهد. یا ما سر خصم را بکوبیم به سنگ، یا او تن ما ز دار سازد آونگ، یک مُرده به نام، به که صد زنده به ننگ. زیاده چه نویسم که کار به یک مو بسته شده...
این کاغذ را در حالت حرکت از کورک چای نوشتم و منزل امروز گنبد شیخ نظامی است. دانسته باش! سبحان الله، آسمان چه میکند. والسّلام»
دستخطّ عبّاس میرزا، در نامهای به میرزا تقی آشتیانی، شبی پیش از جنگ گنجه و شکست نهایی ایران از روسیه، صفر ۱۲۴۲ هـ ق، مهر ۱۲۰۵ هـ ش
.
«تا فردا ببینیم خدا چه میخواهد. یا ما سر خصم را بکوبیم به سنگ، یا او تن ما ز دار سازد آونگ، یک مُرده به نام، به که صد زنده به ننگ. زیاده چه نویسم که کار به یک مو بسته شده...
این کاغذ را در حالت حرکت از کورک چای نوشتم و منزل امروز گنبد شیخ نظامی است. دانسته باش! سبحان الله، آسمان چه میکند. والسّلام»
دستخطّ عبّاس میرزا، در نامهای به میرزا تقی آشتیانی، شبی پیش از جنگ گنجه و شکست نهایی ایران از روسیه، صفر ۱۲۴۲ هـ ق، مهر ۱۲۰۵ هـ ش
.
❤47
منم خدایی که میدانم!
منم خدایی که میبینم!
منم خدایی که میدانم و میبینم!
منم خدایی که میدانم و راست میگویم!
این نوع عبارات آدمی را یاد ابوسعید میاندازد که مطابق گزارش اسرار التوحید «چون به آیتی رسیدی که سوگند بودی، گفتی خداوندا این عجزت تا کی بود؟»
ما عادت نداریم که همچو عباراتی را در قرآن ببینیم، و نه در ترجمههای آن. منتهی این تنها وجه جالب این نسخه از ترجمه قرآن نیست. این ترجمه، سیصد و سی سال پیش، به سال ۱۶۹۷ میلادی در کلیسای سن هونوره پاریس بازنویسی شده است. کاتبان دو پدر روحانی فرانسوی هستند، لویی دُ بیزانس و رافائل لوی و در کنار آنها هم احمد و محمد باشی، که اسمشان به نظر مسلمان یا عرب میآید (۱) منتهی دستخطها، چنان که میبینیم، متعلّق به کسی است که البته فارسی یا عربی میدانسته امّا دستخط اصلی او نبوده و عادت به آن نداشته است. مقایسه کنید با حرکات حروف و بعد آن تصویر آخر و خط لاتین آن در میانه متن.
از جزییات آن همین قدر بگوییم که آن نسخه سرمشق، که یکی هم نبوده چون گاه سورههای یکسان با ترجمههای مختلف آمده، و احتمالا نسخه پاکیزهای که از این نوشتهها بیرون آمده امروزه پیدا نیست. یکی از سرمشقها مطابق شواهد تاج التراجم اسفراینی بوده است.
امّا آن عبارات عهدعتیقگونه از جنس «من آنم که هستم» از کجا آمدهاند؟ به واقع نوعی رمزگشایی حروف مقطعه آغاز سور هستند مطابق برخی تفاسیر. به مثال:
الم: «أنا الله الاعلم» (بقره، آل عمران...)
المص: «أنا الله العالم الصادق...» (اعراف)
الر: « أنا الله أرى» (یونس)
و گاه ترکیبی از آنها.
این اواخر که مدخل قرآن را در دانشنامه کهن فرانسوا ولتر مشهور میخواندم دیدم گاه مثالهای نظیری آورده و به ظاهر این تفسیر و معنی دست کم نزد غربیان رایج بوده است.
میبینیم که ترجمه بسم الله گاه آمده و گاه نیامده و گاهی اوقات هم با آن تفسیر حروف درآمیخته و یکی شده. مثال سوره لقمان خصوصا با فارسی دلنشین آن جالب است. سوره با همان «الم» (همچون سوره بقره) آغاز میشود، منتهی میخوانیم: «به نام خدای دلگشاینده روزیدهنده بخشاینده عیبپوشنده آمرزنده..» و بعد هم افزوده که (این حروف) «راز است میان خدای و میان محمّد» و آنگاه ترجمه آغاز شده: «این آیتها نامه است یعنی قرآن...» در ترجمه «تِلْكَ آيَاتُ الْكِتَابِ الْحَكِيمِ...»
جایی ندیدم که کاتبان مسیحی، این پدران روحانی در صومعه، در بخشهای مسیحی قرآن از جمله سوره مریم یا آل عمران، از تعلق خاطر خود اثری یا یادگاری گذاشته باشند. این نسخه، چند سال پس از انقلاب فرانسه، به کتابخانه ملّی فرانسه منتقل شده است.
.
پ.ن.
۱، به برخی «قرآنهای اروپایی» در یادداشتهای دیگری بازخواهم گشت چون از منظر تاریخی بسیار جالب و مهم هستند. جان تولان، که همراه دکتر امیرمعزی سرپرست مجموعه مقالات «محمّد مورخان» بوده است، همراه دو تن دیگر، پژوهش بلندی در این خصوص داشته و منتشر کرده که دیرتر معرّفی خواهم کرد. همانجا در باب نقش برخی اسیران یا دیرتر غلامان مسلمان در شکلگیری این نسخ در اروپا میخوانیم.
.
منم خدایی که میبینم!
منم خدایی که میدانم و میبینم!
منم خدایی که میدانم و راست میگویم!
این نوع عبارات آدمی را یاد ابوسعید میاندازد که مطابق گزارش اسرار التوحید «چون به آیتی رسیدی که سوگند بودی، گفتی خداوندا این عجزت تا کی بود؟»
ما عادت نداریم که همچو عباراتی را در قرآن ببینیم، و نه در ترجمههای آن. منتهی این تنها وجه جالب این نسخه از ترجمه قرآن نیست. این ترجمه، سیصد و سی سال پیش، به سال ۱۶۹۷ میلادی در کلیسای سن هونوره پاریس بازنویسی شده است. کاتبان دو پدر روحانی فرانسوی هستند، لویی دُ بیزانس و رافائل لوی و در کنار آنها هم احمد و محمد باشی، که اسمشان به نظر مسلمان یا عرب میآید (۱) منتهی دستخطها، چنان که میبینیم، متعلّق به کسی است که البته فارسی یا عربی میدانسته امّا دستخط اصلی او نبوده و عادت به آن نداشته است. مقایسه کنید با حرکات حروف و بعد آن تصویر آخر و خط لاتین آن در میانه متن.
از جزییات آن همین قدر بگوییم که آن نسخه سرمشق، که یکی هم نبوده چون گاه سورههای یکسان با ترجمههای مختلف آمده، و احتمالا نسخه پاکیزهای که از این نوشتهها بیرون آمده امروزه پیدا نیست. یکی از سرمشقها مطابق شواهد تاج التراجم اسفراینی بوده است.
امّا آن عبارات عهدعتیقگونه از جنس «من آنم که هستم» از کجا آمدهاند؟ به واقع نوعی رمزگشایی حروف مقطعه آغاز سور هستند مطابق برخی تفاسیر. به مثال:
الم: «أنا الله الاعلم» (بقره، آل عمران...)
المص: «أنا الله العالم الصادق...» (اعراف)
الر: « أنا الله أرى» (یونس)
و گاه ترکیبی از آنها.
این اواخر که مدخل قرآن را در دانشنامه کهن فرانسوا ولتر مشهور میخواندم دیدم گاه مثالهای نظیری آورده و به ظاهر این تفسیر و معنی دست کم نزد غربیان رایج بوده است.
میبینیم که ترجمه بسم الله گاه آمده و گاه نیامده و گاهی اوقات هم با آن تفسیر حروف درآمیخته و یکی شده. مثال سوره لقمان خصوصا با فارسی دلنشین آن جالب است. سوره با همان «الم» (همچون سوره بقره) آغاز میشود، منتهی میخوانیم: «به نام خدای دلگشاینده روزیدهنده بخشاینده عیبپوشنده آمرزنده..» و بعد هم افزوده که (این حروف) «راز است میان خدای و میان محمّد» و آنگاه ترجمه آغاز شده: «این آیتها نامه است یعنی قرآن...» در ترجمه «تِلْكَ آيَاتُ الْكِتَابِ الْحَكِيمِ...»
جایی ندیدم که کاتبان مسیحی، این پدران روحانی در صومعه، در بخشهای مسیحی قرآن از جمله سوره مریم یا آل عمران، از تعلق خاطر خود اثری یا یادگاری گذاشته باشند. این نسخه، چند سال پس از انقلاب فرانسه، به کتابخانه ملّی فرانسه منتقل شده است.
.
پ.ن.
۱، به برخی «قرآنهای اروپایی» در یادداشتهای دیگری بازخواهم گشت چون از منظر تاریخی بسیار جالب و مهم هستند. جان تولان، که همراه دکتر امیرمعزی سرپرست مجموعه مقالات «محمّد مورخان» بوده است، همراه دو تن دیگر، پژوهش بلندی در این خصوص داشته و منتشر کرده که دیرتر معرّفی خواهم کرد. همانجا در باب نقش برخی اسیران یا دیرتر غلامان مسلمان در شکلگیری این نسخ در اروپا میخوانیم.
.
Telegram
K-A-Images
❤19
خسرو میرزای نوجوان، هفتمین پسر عباس میرزا، نایب السلطنه فتحعلیشاه قاجار، این نسخه بوستان قرن دهمی را به «دوست حقیقی» خودش رد فنی کین هدیه داده است که ردّی از او نیافتم. این به سالی است که او از سوی پدر٬ در راس هیاتی برای عذرخواهی از کشته شدن گریبایدوف به سن پطرزبورگ رفته بود. به قول آخرین بیت همین بوستان «بضاعت نیاورده الّا امید» تا با قبولی عذرخواهی ایران از روسیه، دو جنگ فاجعهآمیز پیشین به سه نرسد.
اما البته امید تنها هم نبوده. گویا شنیده که «گر بود الماس پیش آ با طرب». این هم الماس غنیمتی نادرشاه که در این سفر تقدیم به نیکلای شد. اینجا شاید بتوان گفت که رهزنی را برده باشد رهزنی.
فقط چهار سال بعدِ نوشتن این خطّ خوش است که قایم مقام فراهانی مشهور، برای تحکیم سلطنت محمّد شاه، دستور به کور کردن خسرو میرزا داد. فکر کنید. همچو وزیر فاضل و کاردانی، چنین شاهزاده هنردوست و نیکصفتی را کور کرد، فقط از سر احتیاط. تا محمّدمیرزا رقیبی نداشته باشد. یک سال بعد هم محمد شاه فرمان به خفه کردن قایم مقام داد، تا سوگند خود نشکند که گفته بود خون قایم مقام را نمیریزد! تاریخ پریشان ایران...
.
پ.ن. یادداشت عباس میرزا.
.
اما البته امید تنها هم نبوده. گویا شنیده که «گر بود الماس پیش آ با طرب». این هم الماس غنیمتی نادرشاه که در این سفر تقدیم به نیکلای شد. اینجا شاید بتوان گفت که رهزنی را برده باشد رهزنی.
فقط چهار سال بعدِ نوشتن این خطّ خوش است که قایم مقام فراهانی مشهور، برای تحکیم سلطنت محمّد شاه، دستور به کور کردن خسرو میرزا داد. فکر کنید. همچو وزیر فاضل و کاردانی، چنین شاهزاده هنردوست و نیکصفتی را کور کرد، فقط از سر احتیاط. تا محمّدمیرزا رقیبی نداشته باشد. یک سال بعد هم محمد شاه فرمان به خفه کردن قایم مقام داد، تا سوگند خود نشکند که گفته بود خون قایم مقام را نمیریزد! تاریخ پریشان ایران...
.
پ.ن. یادداشت عباس میرزا.
.
❤20🤔4
موسی و فرعون در هستی توست...
گفت فرعونش چرا تو ای کلیم / خلق را کُشتی و افکندی تو بیم
در هزیمت از تو افتادند خلق / در هزیمت کشته شد مردم ز زَلق
لاجرم مردم تو را دشمن گرفت / کینِ تو در سینه مرد و زن گرفت...
تو بدان غَرّه مشو کِش ساختی / در دلِ خلقان هراس انداختی
خیلی جالب است که فرعون، که دعوی خدایی میکرد و همزمان کودکان را میکشت، به موسی میگوید چرا بیمافکنی میکنی؟ در دل خلقان هراس میاندازی؟ این است که «مردم» دشمن تو هستند... اینها را فرعون به موسی میگوید و نه برعکس. گفتمانی آشناست، نیست؟
در تاریخ تفاسیر کتاب مقدّس، به مکتبی برمیخوریم به نام «تفسیر رهاییبخش». تفسیری که به واقع در آمریکای جنوبی شکل گرفت و بعد مشهورترین ظهورش در کلام مارتین لوتر کینگ بود که خود کشیش بود. در این مکتب، کتاب مقدّس را نمیتوان طوری تفسیر کرد که توجیهگر ظلم باشد و در خدمت حاکمان و قدرت غالب. تفسیر نباید حتی بیطرف باشد، بلکه باید جانب ستمدیدگان و سرکوبشدگان را بگیرد. برای مثال، در این مکتب، احقاق حقوق بشر و جنبش عدالتخواهانه سیاهان، صورت دیگری بود از رهایی سبطیان، قوم موسی، از اسارت و ظلم فرعون و قبطیان در مصر.
جنبشها که البته رانهها و محرّکهای خود را دارند و منتظر تفسیر این و آن نمینشینند. منتهی به روزگار ما، این آزمونی برای مفسّران قرآن هم هست. یعنی آنجا که مفسّر حکومتی، گشادهدستانه نقل قول قرآنی میآورد در خصوص حکم فساد فی الارض و محاربه، یا آن سوی دیگر که طالبان زنان را خانهنشین میکند و مستند میکند به آیهای از قرآن که زنان کشتزار شمایند و نظایر این نوع تفاسیر که بسیارند، آیا آن مکتب تفسیری رهاییبخش در باب قرآن هم میتواند شکل بگیرد و مفسّران خود را بپرورد تا با چنان احکامی در چارچوب اصول تفسیری خویش مقابله کنند؟
پ.ن.
مق با: هر چند کافر بود، عادل بود...
.
گفت فرعونش چرا تو ای کلیم / خلق را کُشتی و افکندی تو بیم
در هزیمت از تو افتادند خلق / در هزیمت کشته شد مردم ز زَلق
لاجرم مردم تو را دشمن گرفت / کینِ تو در سینه مرد و زن گرفت...
تو بدان غَرّه مشو کِش ساختی / در دلِ خلقان هراس انداختی
خیلی جالب است که فرعون، که دعوی خدایی میکرد و همزمان کودکان را میکشت، به موسی میگوید چرا بیمافکنی میکنی؟ در دل خلقان هراس میاندازی؟ این است که «مردم» دشمن تو هستند... اینها را فرعون به موسی میگوید و نه برعکس. گفتمانی آشناست، نیست؟
در تاریخ تفاسیر کتاب مقدّس، به مکتبی برمیخوریم به نام «تفسیر رهاییبخش». تفسیری که به واقع در آمریکای جنوبی شکل گرفت و بعد مشهورترین ظهورش در کلام مارتین لوتر کینگ بود که خود کشیش بود. در این مکتب، کتاب مقدّس را نمیتوان طوری تفسیر کرد که توجیهگر ظلم باشد و در خدمت حاکمان و قدرت غالب. تفسیر نباید حتی بیطرف باشد، بلکه باید جانب ستمدیدگان و سرکوبشدگان را بگیرد. برای مثال، در این مکتب، احقاق حقوق بشر و جنبش عدالتخواهانه سیاهان، صورت دیگری بود از رهایی سبطیان، قوم موسی، از اسارت و ظلم فرعون و قبطیان در مصر.
جنبشها که البته رانهها و محرّکهای خود را دارند و منتظر تفسیر این و آن نمینشینند. منتهی به روزگار ما، این آزمونی برای مفسّران قرآن هم هست. یعنی آنجا که مفسّر حکومتی، گشادهدستانه نقل قول قرآنی میآورد در خصوص حکم فساد فی الارض و محاربه، یا آن سوی دیگر که طالبان زنان را خانهنشین میکند و مستند میکند به آیهای از قرآن که زنان کشتزار شمایند و نظایر این نوع تفاسیر که بسیارند، آیا آن مکتب تفسیری رهاییبخش در باب قرآن هم میتواند شکل بگیرد و مفسّران خود را بپرورد تا با چنان احکامی در چارچوب اصول تفسیری خویش مقابله کنند؟
پ.ن.
مق با: هر چند کافر بود، عادل بود...
.
Telegram
کاریز
هر چند کافر بود، عادل بود...
«دانستند که موسی (جوان قبطی را) کشته است. فرعون را خبر کردند که کُشنده موسی بود و فرعون هر چند کافر بود، داددهنده بود. گفت موسی را بیارید تا بکُشم... موسی میدانست که دادِ فرعون چگونه است، همچنان ناساخته از شهر گریخت». قصص الانبیا…
«دانستند که موسی (جوان قبطی را) کشته است. فرعون را خبر کردند که کُشنده موسی بود و فرعون هر چند کافر بود، داددهنده بود. گفت موسی را بیارید تا بکُشم... موسی میدانست که دادِ فرعون چگونه است، همچنان ناساخته از شهر گریخت». قصص الانبیا…
❤15
خانهام آتش گرفته است، آتشی جانسوز...
یک هفته کمتر است که از ایران برگشتهام. دو هفته مرخصی سال نو را تهران بودم. جای دوری نرفتم. یک بار تا شمال شرق تهران، برای دیدار دکتر موحّد، یک بار جنوب به سوی بهشت زهرا بر سر مزار کودک برادر، دو روز سفر برای دیدار برادر دیگر... بقیه را تهران ماندم، نزد نزدیکان و عزیزان، پیرگشته پدر، مهربان مادر نحیف، تا التیام کوتاه جداییها و تنهاییهای بلند آنان شود... و اینک هم که چنین.
همان چند روز اول شوکه شده بودم از این همه گرانی، سختی زندگی، ناپایداری، ضعیف شدن خانوادهها، فشار سنگین بر تنهای خرد و خسته، جانهای به دهان رسیده. آنجا که بودم، شهرهای دیگر شلوغ شده بود ولی تهران نه چندان. سه شنبه برگشتم و پنجشنبه بود که پرده سیاه بر مملکت انداختند تا پشت درهای بسته تنهای خسته را کُشته کنند. فارغ از هر نوع موضع سیاسی، دینی، اجتماعی، مهم جان آدمهاست. وطن در تن و روان هموطنان است، در چشمهای آنهاست. هر آن کس که، به هر عنوان و به هر بهانه، عیان یا نهان، قتل و قاتل را توجیه کند، نزد من مُرده است، بر او به فتوای من نماز کنید.
هنوز به تمامی نمیدانیم چه شده است. اخبار و تصاویر موحش و هولناکی میرسد. میتوانیم پیشبینی کنیم. بار اول که نیست... زبان آدمی از این همه قساوت و جهل و جنایت این جبّار عنید میگیرد. وطن را ویران کردند و هموطن را بیتن و بیجان. دل آدمی خون میشود. تو ببین حال و روز خانواده قربانیان چون است. حال خونیندلان که گوید باز؟ خدا داند که چون پرده برافتد چهها ببینیم. به طاقتی که نداریم، کدام بار کشیم. این فقط سرنامه خونین است، تا آن سیاهکار دوباره چه نامه و طومار بلند خونینی نوشته باشد.
نمیدانم حدیث نامه چون است / همی بینم که عنوانش به خون است
غریبان را دل از بهر تو خون است / دل خویشان نمیدانم که چون است...
.
یک هفته کمتر است که از ایران برگشتهام. دو هفته مرخصی سال نو را تهران بودم. جای دوری نرفتم. یک بار تا شمال شرق تهران، برای دیدار دکتر موحّد، یک بار جنوب به سوی بهشت زهرا بر سر مزار کودک برادر، دو روز سفر برای دیدار برادر دیگر... بقیه را تهران ماندم، نزد نزدیکان و عزیزان، پیرگشته پدر، مهربان مادر نحیف، تا التیام کوتاه جداییها و تنهاییهای بلند آنان شود... و اینک هم که چنین.
همان چند روز اول شوکه شده بودم از این همه گرانی، سختی زندگی، ناپایداری، ضعیف شدن خانوادهها، فشار سنگین بر تنهای خرد و خسته، جانهای به دهان رسیده. آنجا که بودم، شهرهای دیگر شلوغ شده بود ولی تهران نه چندان. سه شنبه برگشتم و پنجشنبه بود که پرده سیاه بر مملکت انداختند تا پشت درهای بسته تنهای خسته را کُشته کنند. فارغ از هر نوع موضع سیاسی، دینی، اجتماعی، مهم جان آدمهاست. وطن در تن و روان هموطنان است، در چشمهای آنهاست. هر آن کس که، به هر عنوان و به هر بهانه، عیان یا نهان، قتل و قاتل را توجیه کند، نزد من مُرده است، بر او به فتوای من نماز کنید.
هنوز به تمامی نمیدانیم چه شده است. اخبار و تصاویر موحش و هولناکی میرسد. میتوانیم پیشبینی کنیم. بار اول که نیست... زبان آدمی از این همه قساوت و جهل و جنایت این جبّار عنید میگیرد. وطن را ویران کردند و هموطن را بیتن و بیجان. دل آدمی خون میشود. تو ببین حال و روز خانواده قربانیان چون است. حال خونیندلان که گوید باز؟ خدا داند که چون پرده برافتد چهها ببینیم. به طاقتی که نداریم، کدام بار کشیم. این فقط سرنامه خونین است، تا آن سیاهکار دوباره چه نامه و طومار بلند خونینی نوشته باشد.
نمیدانم حدیث نامه چون است / همی بینم که عنوانش به خون است
غریبان را دل از بهر تو خون است / دل خویشان نمیدانم که چون است...
.
❤54