کاریز
1.61K subscribers
109 photos
3 videos
364 links
حبّذا کاریزِ اصل چیزها...

در ادب و تاریخ، مولاناپژوهی، مطالعات عهدین و قرآن

مجید سلیمانی
@soleymanimajid
Download Telegram
شمس الحق تبریزی در برج حمل آمد...

در شرح احوال مولانا، با وجود منابع گسترده، تاریخ وقایع و نقاط عطف مهم چندان روشن نیست و برخی از آن‌ها البته محلّ بحث و اختلاف بوده است. از مهمترین آن‌ها که تاریخ ولادت مولاناست، سفر آن‌ها به روم، آغاز و پایان مثنوی و نظایر آن.

یکی از همین نقاط مبهم، تاریخ بازگشت شمس است به قونیه. دیگر تواریخ هم خیلی روشن نیستند امّا وضع بهتری دارند. از جمله آمدن شمس به قونیه، که به املای مولانا چند موضع ثبت شده است، در مقالات شمس و در مناقب افلاکی، روز رفتن شمس از قونیه هم در مناقب آمده است، دو بار و با اختلاف یک‌سال. تاریخ رفتن کلّی او از قونیه هم به طرز غریبی ثبت شده. افلاکی می‌گوید، پنج شنبه‌ای در سال ۶۴۵ هجری و بعد البته جای دیگر می‌گوید شعبان ۶۴۴ و گویا سال را به اشتباه نوشته و ۶۴۵ درست باشد.

در این میان، مایه شگفتی است که هیچ اشاره‌ای به مطلع تاریخ آن سودا و سود، یعنی بازگشت شمس به قونیه نیست. همان واقعه‌ای که مایهٔ خلق پرشورترین و طرب‌ناک‌ترین غزل‌های مولانا شده است و تنها واقعه‌ای که پیش‌بینی می‌شده و مورد انتظار بوده است.

در غیبت هر نوع منبع کهن، به قاعده کار به حدس و تخمین می‌رسد. زرّین‌کوب فرض کرده که محرمّ ۶۴۴ باشد، و تاکید کرده که مولانا فقط سه ماه انتظار کشید. این تخمین به نظرم خیلی بعید است با توجه به مدّت سفرهای قدیمی و همهٔ آن اخبار در خصوص رفتن شمس به حلب و بعد دمشق و خبری از او رسیدن و راهی شدن سلطان ولد و بازگشت او در رکاب شمس که فقط یک ماه طول کشیده است. فروزانفر می‌گوید که سال ۶۴۴ بوده و تاکید می‌کند که غیبت او بیش از پانزده ماه نبوده است. گولپینارلی هم بدون ذکر منبع، تخمین محرّم ۶۴۵ دارد، یعنی درست یک سال پس از تاریخ پیشنهادی زرین کوب.
در این میان، من نمودار ساده‌ای درست کردم همراه با معادل تقویم شمسی تا با دیدن نسبت و رابطه تقویم‌ها بتوان تخمین بهتری داشت و در این میان نظرم به نکات دیگری هم هست.

یکی آن که مولانا در غزل «آمد بت میخانه تا خانه برد ما را»، از بازگشت شمس می‌گوید:
«بازآمد و بازآمد آن عمر دراز آمد... آن جان و جهان آمد وان گنج نهان آمد...» و اشاره‌ای دارد که «شمس الحق تبریزی در برج حمل آمد».
من البته توجه دارم که بین شمس و برج حمل تناسبی‌ست که مولانا در مواضع مختلف از آن بهره برده امّا به نظرم آمد که شاید استفاده مولانا و اشاره صریح او در اینجا به آمدن شمس الحق تبریزی (و نه فقط شمس)، صرفا اشارت و صنعت ادبی نباشد و از این رو شمس در پایان زمستان و آغاز بهار بوده که به قونیه بازگشته است.

امّا آغاز بهار در سال‌های مورد بحث، به حدود شوال سال ۶۴۴ می‌افتد که تاریخی دور از انتظار نیست. این تاریخ، دورهٔ غیبت را یازده ماه و دورهٔ حضور دوم او را هم حدود یازده ماه تعیین می‌کند. به هر شکل طول دورهٔ اقامت شمس، در نوبت دوم، آنقدر بلند بوده است که فرصت شکل‌گیری وقایع یا برخی آثار فراهم آید. از جمله آن‌ها «مقالات شمس» است که اگر نه همه، بیشینه آن، مطابق قراین متن، متعلّق به این دوره دوم است.

همچنین در مقالات می‌خوانیم که «از حلب از اقلیمی، من مردِ پیر در این سرما، اگر حقیقتی نبود و یقینی...» که از آن برمی‌آید بازگشت او در سرما بوده، همان حدود شوال و نزدیک برج حمل.
سپهسالار هم می‌گوید که پس از بازگشت دوباره شمس «چون زمستان بود، خداوندگار در تابخانه در صفّه خرگاهی ترتیب فرمودند». چون این قول سپهسالار است و حکایت زمستان با مشاجره او با علاء الدین فرزند مولانا گره خورده، این تاریخ تقریبی به نظر قابل اعتماد می‌آید. باز این ما را به زمستان ۶۴۴ می‌برد که هوا هنوز سردی و برودتی داشته است و به ظاهر مولانا پیشتر به استقبال برج حمل رفته است... شاید.

این هم تلاشی بود جهت تعیین سابقهٔ بی‌خاتمهٔ آن دید و داد:
اندر تن من یک رگ هشیار نمانده‌ست / ای رفته میِ عشق تو اندر رگ و در پی
از مردم هشیار بجو قصّه و تاریخ / کاین سابقه کی آمد و آن خاتمه تا کی...

متن کامل این یادداشت با همه جزییات و مراجع لازم، در بخارا آمده است.

پ.ن. علاقمندان همچنین رجوع کنند به ویدیوی «آقسرا در گذر از مقالات شمس»
.
❤9👍2
از سموال مغربی... و کتاب او

«بذل المجهود في إفحام الیهود» کتابی است از سموال (سموئیل) بن یحیی مغربی، ریاضی‌دان، پزشک و منجّم قرن ششم هجری، در اصل از فاس مغرب، که در مراغه (به سال ۵۷۵ هجری) درگذشت.

سموال مغربی یهودی مسلمان‌شده بود و گرچه شهرتش به دلیل همان آثار علمی اوست امّا علّت تغییر دین خود را در همان کتاب «بذل...» (بذل جهد در ساکت کردن یهودیان) آورده است. آنجا سیر و سلوک دینی خود را می‌گوید، خواب‌هایی که دیده، این که ابتدا روی به مسیحیت و بعد به اسلام آورده... امّا آنچه خصوصا جالب است همان نقد اوست بر عهد عتیق.

سموال مغربی و کتابش تا حدّی در سایه نقد ابن حزم رفته‌اند منتهی او که خود از سنّت یهودی می‌آید، به وضوح یک عالِم تورات‌شناس است. برخی ارجاعات و نقل‌قول‌های تورات را به عبری امّا با حروف عربی نویسه‌گردانی کرده و سپس ترجمه آن را افزوده است. گاه به عهد جدید و رسالات پولس هم اشاره می‌کند.

در بحث از تناقض‌ها، گاه بحث‌های فقهی و کلامی دارد. مثلا تناقض بین احکام روز سبت و وجوب ختنه در روز هشتم که ممکن است به روز سبت بیفتد یا روز سبت و فریضه روزه (گرچه مراسم «صوم» به واقع پساموسی است، برگرفته از تاریخ و وقایع قوم یهود).

امّا آنچه خصوصا در نوع نقد او برجسته است، آن است که مانند محققان امروزی بحث‌های تاریخی در میان آورده و «نقّادی منابع» کرده است. به مثال می‌گوید که این تورات به واقع کتاب عزرا است و نه کتاب خداوند چرا که فرزندان هارون، لاویان، حافظان واقعی تورات، همگی در هجوم آشوریان از بین رفتند و آنان هم که باقی ماندند، به شمشیر بخت النصر کشته شدند... امروزه هم نزد پژوهشگران در خصوص نقش عزرا در بازسازی، بازنویسی و تثبیت تورات کم و بیش توافق است. (۱)

همچنین از اختلاف، رقابت یا خصومتی می‌گوید که بین سبط لاویان و یهودا بوده، که باز امروزه نزد مورخان معلوم است، و می‌افزاید برخی نکاتی که در باب داود (ز اخلاف یهودا) آمده توسط توسط عزرا (که از لاویان بود) افزوده شده. می‌گوید که در عهد معبد دوم، پس از تبعید، پادشاهی به اخلاف هارون بازگشت و متعلّق به داود نبود و از این رو آن نکات بحث‌انگیز در باب داود و بث‌شبع وارد تورات شد. (۲) اشاره او به سلسله مکابیان (نزد مسیحیان) یا حشمونیان (نزد یهودیان) است که در عهد سلوکی علیه یونانیان شورش کردند.

در نقد خود حتی از نواقص و اختلافات تورات عبری می‌گوید با تورات سامریان، خصوصا در باب سفر تکوین، که باز مورد توجه پژوهشگران امروزی است. (۳)

اشاره کنیم که از منظر مسلمانان و به مثال ابن حزم همین حکایات منسوب به داود و برخی دیگر از پیامبران (و پادشاهان) در تورات نشان تحریف تورات بوده و از منظر یهودیان شاهد اصالت آن چون اگر قرار بر ویرایش و تهذیب و تصحیح بود به قاعده همین قطعات از آن حذف می‌شد. گویا اینجا هم، از نظرگاه است ای مغز وجود، اختلاف مومن و گبر و جهود...

معرّفی کوتاهی بود از این کتاب کمتر شناخته شده در مباحث مطالعات تطبیقی ادیان.

پ.ن.
۱، برخی عزرا را همان عزیر قرآن دانسته‌اند منتهی در این خصوص بحث بلند است. در مثنوی هم دو حکایت در باب عزیر آمده که، گرچه ذکر نشده، مرتبط است به خواب صد ساله او، از آن جهت که گویند که او به امر خدا به خوابی صد ساله رفت و بعد برخاست تا توراتی را که توسط بخت النصر از بین رفته بود به یاد آورد و بازسازی کند.
دفتر سوم:
هین عزیرا درنگر اندر خَرت / که بپوسیده است و ریزیده برت‌..
و بعد دفتر چهارم:
همچو پوران عُزَیر اندر گذر / آمده پُرسان ز احوالِ پدر
گشته ایشان پیر و باباشان جوان / پس پدرشان پیش آمد ناگهان‌
پس بپرسیدند از او کای رهگذر / از عُزَیر ما عجب داری خبر؟
که کسی‌مان گفت کامروز آن سَنَد / بعد نومیدی ز بیرون می‌رسد

۲، در باب داود و بث شبع و شباهت‌یابی برخی مفسّران با حکایت پیامبر و زینب بنت جحش رک «زید و خاتمیت نبوّت»

۳، یادآوری کنیم که سامریان فقط به «خمسه تورات»، یعنی پنج کتاب اوّل عهد قدیم باور دارند (و نه کتاب‌های پیامبران و تاریخ و حکمت). از آن‌ها پیشتر در یادداشت گوساله سامری گفته‌ایم.

۴. تصویر جلد «بذل المجهود في إفحام الیهود»
.
❤12👍4
سبق...

عاشقان را شد مدرّس حُسنِ دوست / دفتر و درس و سَبَقْشان روی اوست...

و سبق چیست؟ درس و یاداشت‌های روزانه، آنچه به تکرار و مستمر نزد استاد خوانند یا نویسند، چیزی نزدیک به جزوه دانش‌آموزان و دانشجویان امروزی. سبق به این معنی همچنان در فارسی افغانستان و تاجیکستان رایج است.

مولانا جای دیگر هم، که باز روز بیگاه شده و سخن به پایان نرسیده، می‌گوید:
«روز آخر شد، سَبَق فردا بود / رازِ ما را روز کی گُنجا بود؟»

یا در آن رباعی مشهور که «تا در دل من عشق تو اندوخته شد»:
«عقل و سبق و کتاب بر طاق نهاد / شعر و غزل و دوبیتی آموخته شد.»

و می‌دانید، «کودکان گرچه به یک مکتب دَرَند / در سَبَق هر یک ز یک بالاترند» و گاه هم پایین‌ترند و ای بسا هیچ سبق نیاموزند مانند آن کودک که «اﻟﻒ نمی‌توانست گفتن» و معلّم می‌گفت که «چون از این نگذشت و این را نیاموخت، من وی را سبقِ نو چون دهم؟»

این همه گفتیم تا عکس نمونه‌ای عالی از سَبَق‌های قدیم بیاوریم که شنیدن و خواندن چو دیدار نیست...
❤13👍6
از خزران و کوزاری...

شاید کتاب «خزران» از آرتور کُستلر را به ترجمه استاد عزیز محمّد علی موحّد خوانده باشید که مثل عموم آثار کُستلر، «خوابگردها» و غیر آن، خواندنی است. کتاب در باب قوم خزران است و تغییر دین آن‌ها به یهودیت در حدود قرن هشتم میلادی، کم و بیش همزمان با عهد اموی. این تغییر دین به شکلی کلّی امروزه محلّ تردید است.

«کوزاری» امّا کتابی است از «یهودا لاوی»، شاعر و عالم یهودی در اندلس، در قرن ششم هجری که در دفاع از یهودیت نوشته است، در مقابل خطراتی که یهودیت ربّنی را تهدید می‌کرده است.

کتاب به عربی امّا به خطّ عبری نوشته شده است، مثل کتاب‌های ابن میمون همچون دلالة الحائرین.
نام اصلی آن: «كتاب الرد و الدليل في نصر الدين الذليل»، و با حروف عبری
כתאב אלרד ואלדליל פי נוסר אלדין אלד'ליל
یا خیلی ساده «کتاب الخزری» است:
ספר הכוזרי

آنجا می‌خوانیم که فرشته‌ای به خواب پادشاه خزر، کوزاری، می‌آید و می‌گوید او مرد نیک‌پنداری است امّا نیک‌کردار نیست چون دین حقّ را نیافته و باید که آیین راستین را برگزیند. پادشاه، در پی یافتن این مطلوب، از فیلسوف، کشیش مسیحی، امام مسلمان و حبر یهودی دعوت می‌کند که بیایند و دین خود را به او شرح دهند.

در این میان، ابتدا فیلسوف می‌گوید که حقیقت در اتّصال با عقل کلّی است. پس از توصیف عقل‌های عشره و «گفتار در روش»، شاه نظر او را نمی‌پسندد. می‌گوید فلاسفه هم بسیار نزد خود اختلاف دارند و کسی به آن عقل کلّی متّصل نیست و اینجا یهودا لاوی، به شیوه‌ای غزالی‌وار و فلسفی، فیلسوف را دچار «تهافت» می‌کند و به مثال می‌گوید که آنچه او در باب سبب و مسبب می‌گوید اگر به سبب اولی یا خداوند نپیوندد، تسلسل لازم می‌آید و اشکالات دیگر.

سپس بحث با کشیش مسیحی است در باب حقیقت مسیح، زاده شدن او از بطن باکره، روح القدس، خداوند و اقانیم ثلاثه و شاه اعتقاد او را دور از توحید و بلکه نامعقول می‌یابد.

امام «اسماعیلی»، یعنی مسلمان، از اسلام و اعتقاد به توحید می‌گوید و این که قرآن معجزه است و وحی بر «خانم پیامبران» و ناسخ شریعت آن‌ها.. اینجا شاه نقدی بر توحید مسلمانان ندارد (مانند ابن میمون در دلالة الحائرین) امّا می‌گوید که شاهد این وحی چیست؟ (و اینجا نزدیک می‌شود به یوحنای دمشقی و نقد او بر اسلام). می‌گوید سخن تو قابل اثبات نیست و من قرینه و شاهد و دلیلی خارج ادّعا می‌خواهم. این که کتابی خودش را وحی بداند کافی نیست و من فرقی بین قرآن و دیگر کتاب‌های عربی نمی‌بینم.

حبر یهودی می‌گوید که شاهد ما از عهد آدم آغاز می‌شود. حتی بین دیگر ادیان، کیست که منکر شود که او همان خدای ابراهیم و اسحاق و یعقوب است تا موسی؟ او که این قوم را برگزید و با آن‌ها عهد بست، تا آن‌ها حرمت نام و احکام او را نگاه دارند و او هم حفظ و رحمت و الطاف خویش را در حق این قوم. همان که آن‌ها را از مصر برآورد، از دریا گذراند، در صحرای سینا منّ و سلوی داد... پس از موسی هم بسیار پیامبران آمدند و همگی او و شریعت او را تایید کردند. تاریخ به حقّانیت آن وحی شهادت می‌دهد. رابطه خداوند و قوم یهود عهد دو طرفه است که در طول قرون ظاهر شده و ادامه یافته است. قوم حرمت نام خداوند و شبت و ده فرمان را نگاه می‌دارد و خداوند حفظ قومی که آن عهد را به جا می‌آورد. در تاریخ این همه پیامبر از یهود بیرون آمده چرا که وحی خداوند اینجا بر یک فرد نیست، بر یک قوم است، از ابراهیم تا موسی و اشعیا و حزقیل... در نهایت، چنان که توقع می‌رود، شاه استدلال‌های او را در این افضلیت می‌پذیرد. فصل‌های نهایی کتاب آموزه‌های حبر است به آن پادشاه خزرها که در چشم یهودیان همچون ابیملک است و پیشتر از او نوشته‌ایم.

واضح است که ما اینجا نگاه تاریخی به این بحث‌ها و منازعات دینی داریم. منتهی آنچه یهودا لاوی به عنوان امر متمایز دین یهود می‌آورد، همین امروزه هم در بحث‌های معاصر دیده می‌شود. یعنی این نکته که آنجا «عهد» دو طرفه است، و نه با یک فرد که با یک قوم است، و این عهد همجون طوماری در تاریخ باز شده و ادامه یافته است و از این روست که می‌بینیم تکیه را بیش از آن که بر کلام و الاهیات بگذارد، بر تاریخ گذاشته است... مجملش گفتیم.

دو یادداشت پیشین هم این بحث را کامل می‌کند:
یک،
یادداشت «سموال مغربی» و کتاب او در ردّ یهودیت، پس از تغییر دین، در قرن ششم و همان عهد یهودای لاوی. می‌بینیم که موج تغییر دین، آن هم در دوره قوّت جریان قرائیم از درون و اسلام از برون بسیار جدّی بوده است و از این لازم بوده که کتابی فراهم آید در «دفاع از دین فروکوفته». ناگفته نماند که در عنوان عربی «نصر» جا افتاده است.
دو،
یادداشت «یهودیت و آتئیسم» و اهمّیت سنت و هویت و تاریخ، بیش از کلام و اعتقاد و اصول، در دین یهودیت...
👍12
از گوشت و پوست...

گذشته از چند استثنا، همهٔ نسخ قرآن در دو قرن اوّل بر روی پوست نوشته شده است. تعداد پوست حیوانات، بیشتر پوست گوسفندان، که برای نوشتن مصحف کامل لازم بوده، بسته به خطّ و حاشیه و اندازه حروف و در نهایت سادگی یا تجمّل بکار رفته بسیار متفاوت است. در باب نسخهٔ کهن صنعا، تخمین زده می‌شود که سی گوسفند لازم بوده است. برخی نسخه‌های بزرگ کامل موجود، دویست گوسفند لازم داشته و نمونه‌هایی هم هست که اگر قرار به تکمیل کامل نسخه بوده، این تعداد به هزار می‌رسیده است!

امّا پوست دو رویه دارد. رویهٔ مویی، که سوی خارج است و دیگر رویهٔ لش، رو به داخل، سمت گوشت. این دو خواص فیزیکی متفاوتی دارند. سمت مو، ناتراواتر است، مقابل آب یا مایعات مقاومت بیشتری دارد. به همین دلیل، جوهر بر سطح می‌مانده و بنابراین رنگ خط تیره‌تر بوده است. رنگ خود پوست هم تیره‌تر یا به واقع زردتر است. رویه گوشتی بیشتر حالت نرم و مخملی دارد. تراواتر است و جوهر به درون پوست نفوذ می‌کند. برگه رنگ روشن‌تری دارد منتهی خطّ آن وضوح سویه دیگر را ندارد. از این رو هرگاه که این نسخه‌های کهن را می‌بینیم، رنگ و نمود خطّ در دو سوی پوست یک‌سان نیست. این برگه‌ها را به صورت دو ورقی می‌بریده‌اند، روی هم می‌گذاشتند، چهار یا پنج دو ورقی، بعد تا می‌کردند و به هم می‌دوختند و اصطلاحا کراسه درست می‌کرده‌اند. بعد هم کراسه‌ها روی هم می‌آمد و کتاب ساخته می‌شد. حال گاه در گذاشتن این دو ورقی‌ها، رویه مویی روبروی رویه مویی می‌آمده است و گاه مقابل رویه گوشتی.

اینک که در طول زمان، برگه‌های برخی نسخ ورق ورق و جدا شده‌اند، از روی همین قرینه، و البته آثار دوخته شدن، می‌توان تا حدّی ترتیب کراسه‌ها و از آنجا مصحف اولیه را به دست آورد. حال شاید بگوییم این چه کاری‌ست، و ترتیب متن خود گویاست. منتهی از روی همین نوع قراین، توانسته‌اند از روی حدود چهل برگ موجود، تا حدّ خوبی ترتیب نسخه زیرین صنعا را، که صورت کامل آن حدود صد و هشتاد برگ داشته، بازسازی کنند. می‌دانیم که ترتیب سور نسخه صنعا تفاوتی با قرآن عثمانی رسمی کنونی دارد یا به واقع داشته است، پیش از بازنویسی.

در تصویری که می‌بینید و کتابت قرآن است بر پوست آهو، با خطّ کوفی:
یک،
برگه بالا سمت راست، رویه مویی است.
(سوره سجده، آیه پنجم:): مِقْدارُهُ أَلْفَ سَنَةٍ مِمَّا تَعُدُّونَ... ثُمَّ سَوَّاهُ وَ نَفَخَ فِيهِ مِنْ ر(وحه)
دو،
برگه بالا سمت چپ، همچنان رویه مویی است، که روبروی ورقه پیشین نشسته است.
(ر)وحِهِ وَ جَعَلَ لَکمُ السَّمْعَ وَ الْأَبْصارَ... قُلْ يَتَوَفَّاکمْ مَلَک الْمَوْتِ الَّذِي وُکلَ بِکمْ ثُمَّ إِلی
سه،
برگه پایین سمت راست، روی دیگر برگه بالاست و به ناچار رویه گوشتی است. می‌بینیم که جوهر به درون رفته است و چون بر سطح نمانده کم‌رنگ‌تر شده است.
رَبِّکمْ تُرْجَعُونَ (...)لَأَمْلَأَنَّ جَهَنَّمَ مِنَ الْجِنَّةِ وَ النَّاسِ أَ (جْمَعِينَ)
چهار،
باز برگه دیگر، پایین سمت چپ، رویه مویی است.
(أَ) جْمَعِينَ (...) تَتَجافی‏ جُنُوبُهُمْ عَنِ الْمَضا (جِعِ)

مولانا این آیه آخر را در عنوان یکی از حکایات دفتر پنجم آورده است: «داستان آن عاشق که با معشوق خود برمی‌شمرد خدمت‌ها و وفاهای خود را و شب‌های دراز تَتَجافَی‌ جُنُوبُهُمْ عَنِ الْمَضاجِع را (پهلوشان از بستر جدا شود، کنایه از بی‌خوابی) و بی‌نوایی و جگرتشنگی روزهای دراز را». در میانه داستان عاشقی که «از هجر دوتا چو لام گشته، دلتنگ ز غم، چو کافِ کوفی...»
.
پ.ن. قول ابن ندیم، صاحب الفهرست، در باب کهن‌ترین خطوط عربی...
.
❤19👍1
از زمین تب‌کرده...

در میان مصایب و بحران‌های دایم، می‌توان از زمین تب‌کرده و سوخته گفت؟ زمین که سال‌هاست دچار تب و گرمی است، اینک دچار تشنج‌های دایم شده است، یک سو خشکی و کم‌آبی و آتش‌سوزی، سوی دیگر سیل و ویرانی.

مدتهاست که زمین بین یک تا یک و نیم درجه گرم‌تر شده است. جدای دیگر عوامل تخریب محیط زیست، پرتوهای مادون قرمز منعکس شده از سطح زمین، به دلیل افزایش گاز‌های گلخانه‌ای چون دی اکسید کربن، در جوّ این کره آبی و خاکی محبوس می‌شوند و دما به طور دایم بالاتر می‌رود. یک درجه به نظر افزایش اندکی می‌آید، اما این میزان متوسط است، در برخی مناطق بسیار بالاتر، و تاثیرات همین حدّ هم بسیار شدید است. گازهای گلخانه‌ای که به جو می‌روند را نمی‌توان به سادگی دوباره جمع کرد، کم و بیش یک فرایند غیرقابل برگشت است. اینک اما این حدّ از تراکم همچنان با سرعت تمام رو به افزایش است. یک درجه، ابتدای فاجعه است، اگر همین شیوه تولید گازها ادامه یابد، دما می‌تواند تا سه و نیم درجه بالاتر رود که ناحیه بزرگی از زمین غیرقابل سکونت خواهد بود. اگر توافق پاریس چند سال پیش براستی اجرا شود، که بعید است، شاید دما در حد دو و نیم درجه باقی بماند، شاید...

گرمای زمین، نواحی خشک را خشک‌تر می‌کند و نواحیِ تر را دچار بارش‌های شدیدتر. شواهدش را دیگر هر روزه می‌بینیم. با افزایش اختلاف دمای زمین و طبقات بالای جو، و تقابل این دو، طوفان‌ها و گردبادهای سهمگین‌تری شکل می‌گیرد. کاهش یخ‌های سطحی و مناطق پوشیده از برف، سطح بازتاب‌دهنده نور خورشید را کمتر و بنابراین جذب پرتوهای آن را بیشتر می‌کند و چرخه معیوب سرعت می‌گیرد. کاهش سطح یخ‌ها، متان و دی اکسید کربن محبوس مانده از سده‌های پیشین را هم به جمع گازهای تولیدی از صنعت و مصرف سوخت‌های فسیلی قرون اخیر می‌فرستد و باز بدتر.

اقیانوس‌ها ظرفیت جذب دمای محدودی دارند، جدای مشکلات اسیدی شدن آب، افزایش حرارت، حجم آب را اندکی بیشتر می‌کند که در ابعاد اقیانوس‌ها حجم بسیار زیادی خواهد بود. این در کنار آب شدن یخچال‌ها، سطح آب را افزایش می‌دهد. افزایش سطح آب به معنی پیشروی آب در مناطق ساحلی خواهد بود. جدای پیش‌آمدن موج‌های تخریب‌گر، بسیاری از تاسیسات غذایی، صنعتی و حمل و نقل از دیرباز در مناطق ساحلی است و تخریب یا انتقال آن‌ها برای آدمی بسیار پرهزینه است. موج و شدت گرما، کاهش مواد غذایی حاصل از کشاورزی، دامداری، تولید و صید دریایی نتیجه طبیعی این تغییرات خواهد بود و این همه در کنار مشکلات کمبود آب و افزایش جمعیت، نزاع‌های محلی و منطقه‌ای را در سطوح محتلف بیشتر خواهد کرد و از آنجا مهاجرت‌ها و کوچ‌های جمعیتی و تنازع‌های دیگر و ما هنوز فقط از تاثیر آن بر آدمی گفتیم و یکی از هزار نگفته‌ایم.

اگر انبیای پیشین از فرارسیدن قیامت می‌گفتند، امروز هم این نبأ عظیم است، مطالعات در خصوص تاثیرات زنجیره‌ای هم‌افزاینده این تخریبات دایم بسیار است، به گونه‌ای که تصویری آخرالزمانی به چشم ما می‌آورد. سخن عالمان راسخ در علوم طبیعی را باور کنیم که از نشانه‌های مصیبت بزرگ می‌گویند و بلایای طبیعت که قرار است به ما تذکر و پیامی بدهند.

اینجا هم گناه و سهم تاریخی همگان یکسان نیست، امّا خشکی و آتش و سیل و ویرانی و جنگ‌ها، چون دیگر شرور عالم، گزینش نمی‌کنند. مصایب سیاسی ما با حکومت‌های جاهل و جائر، نباید موجب شود که آنچه در ابعادی بزرگتر رخ می‌دهد فراموش کنیم. البته که این حکومت‌ها بر مشکلات افزوده‌اند، اما سیاسی دیدن یا کردن همه آنچه در ابعادی جهانی رخ می‌دهد، خود غفلت دیگر است. در فاصله دو قرن، جمعیت و اقتصاد و میزان تولید و مصرف چندین برابر شده است و در این فاصله ابعاد زمین به همان اندازه است که بود!

در تاریخ شرح اقوامی را خوانده‌ایم که زمین سوخته بجا می‌گذاشتند، اینک این قوم ماییم و زمین سوخته‌تری که برای نسل‌های بعد باقی می‌گذاریم. این که چه باید کرد البته نکته دیگر است منتهی ابتدا ایمان بیاوریم به پیام این زمین خسته و زخمی و تنهای تب‌کرده و آنچه با آدمی می‌گوید که هنوز چندان پشیمان از کرد و کار خویش نیست...

پ.ن.
+ «هوش تو کو؟ نیست اندر خانه کس؟»
.
👍12❤6
سیّد به دوران نوشیروان

سعدی در بوستان، آنجا که به واقع مدح و ستایش مقام خود را، به شیوه ظریفی، در میان مدح ابوبکر بن سعد زنگی گنجانده است، می‌گوید:

مرا طبع از این نوع خواهان نبود / سر مدحت پادشاهان نبود
ولی نظم کردم به نام فلان / مگر باز گویند صاحبدلان
که سعدی که گوی بلاغت ربود / در ایّام بوبکر بِن سعد بود
سزد گر به دورش بنازم چنان / که سیّد به دوران نوشیروان...

مقصود ما این بیت آخر است که نظر دارد به حدیث منسوب «وُلِدْتُ فی زَمَنِ المَلِکِ العادل».

نگاره جالبی است که نوشیروان را هم، در تبارنامه موازی ملوک پارس، کنار پیامبر و اصحاب او تصویر کرده است.
.
❤14👍3
به سال ۵۱۱ پارسیان...

جهد می‌کردم که تاریخ «انجام» کهن‌ترین ترجمه قرآن به لاتین را در نسخه قرن دوازدهم میلادی بیابم، و آنچه دیدم بسیار جالب بود. این ترجمه و نسخه را در یادداشت دیگری معرفی خواهم کرد امّا این نکته حیف است در آن گم شود.

مترجم، پس از آخرین سوره، توضیح مختصری می‌افزاید که این کتاب اعراب است که آن را الکُران می‌نامند و مجموعه‌ای از قطعات و دستورهاست... و بعد تاریخ ترجمه را به چهار تقویم مختلف می‌آورد!

به سال ۱۱۴۳ خداوند (مقصود همان سال مسیحی)
Anno domini millesimo quadringentesimo terti

بعد تاریخ اسکندری که اینجا وارد پیچیدگی ضبط و تبدیل تاریخ مذکور نشوم.
…anno Alexandri

بعد تاریخ هجری را می‌آورد که سال ۵۳۷ است:
anno Alhigere, quingentesimo tricesimo septimo

این تاریخ هم در تبدیل تقویم‌ها دقیق و درست است. جالب آن که دیرتر در حاشیه توضیحی افزوده‌اند که «هجری نام یک سلسله پادشاهی است، پس از مَحُمِد». یعنی همچون عموم تقویم‌ها فرض کرده‌اند که نام پادشاهان دارند، همچون تاریخ اسکندری، یزدگردی، ژولی و غیره.

و در نهایت، آن خطّ آخر در تصویر، می‌گوید به تاریخ ۵۱۱ پارسیان!
anno Persarum quingentesimo undecimo.

اشتباه نشود که سال ۵۱۱ به تاریخ هجری شمسی نیست. تاریخ جلالی و ملک‌شاهی هم نیست. گرچه تقویم جلالی حدود پنجاه سال پیش از این محاسبه و تعیین شده بود امّا هم مبدا متفاوتی داشت و هم اساسا چنین رواجی نداشته است. اگر تقویم امروزی را مبنا بگیریم، این سال معادل ۵۲۱ هجری خورشیدی خواهد بود، با ده سال فاصله با تاریخ مذکور.

سال ۵۱۱ ایرانی به واقع تاریخ یزدگردی است. یعنی از سال تاج‌گذاری یزدگرد سوم. و من قول بیرونی در التفهیم را بیاورم که «پارسیان به روزگار دولت خویش تاریخ به روزگار آن مَلِک داشتندی که میان ایشان بودی. و چون بمُردی تاریخ از آن روزگار کردندی که از پس او نشستی. و چون دولت ایشان بشد، تاریخ از آن سال گرفتند که یزدگرد بن شهریار بن خسرو پرویز به مُلک نشست و او آخرین مَلِک بوده است از خسروان». تاجگذاری یزدگرد به سال ۶۳۲ میلادی بود و اگر این عدد را از همان ۱۱۴۳ کم کنیم به همین ۵۱۱ می‌رسیم که در نسخه می‌بینم.

به هر شکل، بسیار جالب است که در این نسخه کهن قرن دوازدهمی، به زبان لاتین، که در فرانسه و چنان که می‌بینید بر پوست هم نوشته شده، تاریخ ایرانی هم مذکور است.
.
پ.ن.
از آیین ترکان، کهن‌ترین ترجمه قرآن به فرانسه
و
در باب اسامی «للکرآن» و «محمه»
.
❤15🤔1
از اصحاب فیل، (۱)
تلاقی مطالعات تاریخی و روایات سنّتی

در تاریخ (پیش از) اسلام، حکایت ابرهه و اصحاب فیل، بیش از آن مهمّ است که در ظاهر می‌نماید.

در یادداشت «از الله و الرحمن» آوردم. پس از واقعه نجران و کشتار مسیحیان که در آن یوسف ذونواس «صد هزاران مؤمن مظلوم کشت، که پناهم دین موسی را و پشت» حبشیان، در حمله‌ای انتقامی به سال ۵۳۰ میلادی، یمن را فتح کردند و این بار پادشاهی مسیحی بر تخت حکومت حمیریان گذاشتند همراه با لشکری به فرماندهی ابرهه. کتیبه‌های این پادشاه بر تخت‌نشانده، با تثلیثی روشن آغاز می‌شوند: «به یاری خداوند (رحمان[ان])، و فرزند او، عیسای غالب (کریستوس غالب[ان]) و نفس مقدّس (منفس قدّوس، روح القدس)...». این «ان» در پایان کلمه حرف تعریف است مثل «ال» در آغاز کلمات عربی.

چند سال بعد امّا ابرهه علیه این پادشاه دست‌نشانده طغیان می‌کند و خود به جای او بر تخت می‌نشیند. این شورش به واقع علیه حکومت حبشه هم بوده است و این در شعایر دینی او هم آشکار است. ابرهه کتیبه بزرگ خود را، بیست سال پس از آغاز پادشاهی، چنین آغاز کرده است که «به یاری، قدرت و رحمت رحمانان، مسیحِ او و روح القدس، نوشتم این کتیبه را، من، ابرهه، پادشاه سبا، حضرموت و یمن، اعراب شمال و کناره...» امّا باز دو جای دیگر «رحمانان، ربّ السموات، و مسیح او» و بار دیگر «رحمانان و مسیح او...» و در هر سه موضع، مسیح را فرزند خداوند ننامیده است که تفاوت آشکاری‌ست با مسیحیت اتیوپی، وابسته به کلیسای بیزانس. روح القدس را هم گاه ذکر کرده و گاه نه. گویا در این تغییر شعار و موضع دینی، مصالح دیگری هم در نظر داشته است. دولت یمنی حمیر بیش از صد و پنجاه سال یهودی بوده است و قطعا اتباع یهودی بسیاری داشته است و این موضع می‌توانسته رضایت آن‌ها را هم جلب کند. شاید جریان‌های مسیهودی هم در این تحوّل بی‌تاثیر نبوده است. همچنان در این تغییر مسیر مذهبی، نکاتی دیگری هم دیده می‌شود. ابرهه اصطلاحات دینی را از منابع حبشی به سریانی تغییر داده است، «مسیح» به جای «کریستوس» و «روح القدس» به جای منفس قدّوس (حال ما آوانویسی می‌کنیم برای سادگی...)

در این میان، بعید است آدمی یاد قرآن نیفتد و تاکید آن بر این که مسیح فرزند خداوند نیست، گرچه بی‌شک بنده خاصّ اوست (مسیح او) که شکل‌گیری و تولّد و زندگی و مرگ او هیچ نظیر دیگری ندارد و همچنین اصطلاح مکرّر «روح القدس» در تعابیری چون «أَيَّدْناهُ بِرُوحِ الْقُدُس». گویی ابرهه پای در مسیری گذاشته بود که بعدها پیموده شد.

امّا در مطالعات قرآن‌پژوهی غربی، حکایت اصحاب فیل به نظرم مثال جالبی است از تلفیق روایات اسلامی و مطالعات تاریخی متکی بر منابع مستقل کهن دیگر. طی مسیری طولانی از بیگانگی و ناباوری تا آشنایی و هم‌منزلی.

ارتباط سوره اصحاب فیل و لشکر ابرهه، برای چند دهه مورد تردید جدّی بوده است. سوال بوده که فیل و فیل‌سواران در نزدیکی مکّه چه می‌کرده‌اند؟ چطور حیوانی چون فیل بتواند حدود شش صد کیلومتر بیابان شبه جزیره را طی کند؟ ابرهه چه انگیزه‌ای داشته تا کعبه را ویران کند؟ مکّه، بر خلاف شهرهای مهمّ دیگر، در کلّ شبه جزیره چندان جایگاه نظامی و اقتصادی نداشته که همچو لشکرکشی را توجیه کند و بلکه اساسا رونق تجاری نسبی مکّه سال‌ها بعد پس از این واقعه احتمالی بوده است. دیگر این که ذکری از این لشکرکشی در کتیبه‌های ابرهه نیست.

در جستجوی ریشه احتمالی داستان هم تحقیقات بسیاری شده و فرضیات مختلفی مطرح شده. آلفرد دُو پره‌مار، مورّخ و اسلام‌شناس فرانسوی چند مقاله در این زمینه دارد که در آخرین ‌آن‌ها، یادداشتی صد صفحه‌ای، جستجوی بلندی کرده و در نهایت ریشه داستان را در کتاب مکّابیان سوم می‌داند که (بر خلاف دو کتاب اوّل) جزء آثار رسمی یا قانونی نیست امّا مثل دیگر‌ کتاب‌های دینی منتسب رواج داشته است. مطابق آن‌ فیلوپاتور، بطلمیوس چهارم از حکام بطالمه (یا بطالسه، جانشینان اسکندر در مصر)، تصمیم می‌گیرد یهودیانی را که از دین خود بازنمی‌گردند مجازات کند، آن‌ها را در میدانی جمع می‌آورد تا به زیر پای فیلان بیندازد امّا این «کید» در «تضلیل» می‌افتد و فیلان به سوی خود عوانان و نگهبانان پادشاه بازمی‌گردند... بر او نقدی چند نوشته‌اند که «برفگنده تیر فکرت را بعید» و گرچه شباهتی در کار است، خطوط تاثیر روشن نیست، سود و ضرورت ذکر همچو حکایت دوری در خصوص یهودیان در قرآن چه بوده و البته غیبت طیرا ابابیل...

ادامه در فرسته بعدی!
.
❤20👍3
از اصحاب فیل، (۲)
تلاقی مطالعات تاریخی و روایات سنّتی

امّا کریستین روبن، که در یادداشت دیگر از او نوشتم، در سایه تحقیقات جدید باستانشناسی به ابرهه و اصحاب فیل بازگشته است.. داده‌های تاریخی جالبی گرد آورده در خصوص نقش فیل‌های آفریقایی در لشکر حبشیان. ابرهه نظامی حبشی بوده و می‌دانسته چطور از آن‌ها استفاده کند گرچه به ظاهر فیل در لشکر او بیشتر نشانه و نماد قدرت بوده است (در مقابل فیلان هندی که مرکب جنگی بوده‌اند).

یک گرافیتی در حمی، نزدیک نجران، کم و بیش در میانه بین صنعا و مکه، نقش دو فیل بر صخره دارد و چنان که روبن می‌آورد، احتمالا یادگار تعجّب ناظران و ساکنان این منطقه بوده است از دیدن حیوانی چنین عظیم و شگفت‌انگیز در آن منطقه. گذر ابرهه به سال ۵۵۲ از آن ناحیه مستند است، همان سالی که از فتح یثرب هم سخن می‌گوید. در فاصله یک و نیم کیلومتری همین نقش فیل، کتیبه دیگری از ابرهه دیده می‌شود. پس در کل به نظر می‌آید که لشکرکشی ابرهه، همراه فیل، بین سال‌های ۵۶۰ تا ۵۶۵ به حجاز و رسیدن به نزدیکی مکّه رنگی از واقعیت داشته باشد و پایان فاجعه‌آمیز آن، اگر گرفتار طوفان شن شده یا غیر آن، در خاطرهٔ قوم صورتی افسانه‌امیز گرفته است: «مرغ بابیلی دو سه سنگ افکند، لشکرِ زفت حَبَش را بشکند...». غیبت آن در کتیبه‌های ابرهه هم عجیب نیست، چون جدای این که همواره روایت پیروزی را می‌نویسند و نه ناکامی را، ابرهه در فاصله کوتاهی پس از آن از دنیا رفته است.

این که هدف از این لشکرکشی چه بوده، محلّ حدس و گمان است. ابرهه سعی می‌کرده تمامی شبه جزیره را به زیر تسلّط خود درآورد که تا حدّی هم موفق بوده است. در آن زمان یمن، بخش عمده جنوبی شبه جزیره و برای چند سده قدرت مسلط منطقه بوده، پس طبیعی‌ست که در این مسیر سراغ بخش کرانه غربی هم برود تا شاید امنیت مسیرهای تجاری را هم تحکیم کند.

آیا انگیزه مذهبی هم داشته تا چنان که گفته‌اند کعبه را به قصد تقویت کلیسای خود، «قلیس»، ویران کند؟ احتمالا در این خصوص در روایات بعدی اغراق شده منتهی وقتی به نوع خاص مسیحیت او بازگردیم و نزدیک‌ بودن او به جریان‌های توحیدی مسیهودی، شاید جدای جاه‌طلبی‌های سیاسی و نظامی و تجاری، خالی از دواعی اصلاحات مذهبی هم نبوده است.

هر چه هست، این محفوظ ماندن مکه در مقابل این لشکر مسیحی «غالب»، آن‌هم با ساز و برگی شگفت چون فیل، امری الهی تلقّی شد و موجبات ارتقای جایگاه مکّه و کعبه و قریش را فراهم کرد. ابن اسحاق می‌گوید و ما ترجمه قدیم اسحق همدانی را بیاوریم که «عرب به جملگی تعظیم و احترام از آن قریش نمودند و گفتند که قریش اهل الله‌اند، یعنی خاصگیان خدای‌اند و کس برابری با ایشان نتواند کردن و هر آن کس که با ایشان خیانتی یا عداوتی کند، بر سر وی همان آید که بر سر ابرهه و لشکر حبش آمد» و این به ظاهر قدیمی‌ترین گزارش در خصوص «اهل الله» است. خود او باز از قول شاعر جاهلی ابوقیس بن الاسلت می‌آورد که برخیزید و نیایش کنید و پایه‌های آن خانه (کعبه) را مسح کنید که شما را از بلای ابی یکسوم (یعنی ابرهه) نجات داد: فقوموا فصلوا ربّكم وتمسحوا بأركان هذا البيت...

مقصود آن که تاثیر این واقعه بسیار مهم بوده است. مکّه در مقابل شهرهای بزرگ دیگر شبه جزیره، به نسبت کوچک و فقیر بوده و اهمّیت نظامی و اقتصادی چندانی نداشته است. کشاورزی یا جمعیّتی نداشته که از آن مالیات بزرگی حاصل آید و از آن در وقایع تاریخی مذکور در کتیبه‌های پیش از اسلام نامی نیست، منتهی این اتّفاق موجب شهرت و بزرگی آن شد، قریشیان نهایت استفاده را از آن کردند، کعبه جایگاهی برتر یافت، تجارت با شهرها و بازارهای اطراف چون عکاظ رونق گرفت و «عام الفیل» نقطه عطفی شد برای اتّفاقات مهمّ بعد چنان که در سیرت ابن اسحاق می‌خوانیم «سیّد در آن سال به وجود آمد، و هلاک شدن ایشان معجزه‌ای بود از معجزه‌های او...». این معنی خوب در ابیات مولانا منعکس است:
ابرهه با پیل بهر ذُلِّ بَیْت / آمده تا افکند حَیّ را چو مَیْت‌...
عینِ سعیش عزّتِ کعبه شده / موجبِ اعزاز آن بیت آمده‌
مکّیان را عزّ یکی بُد صد شده / تا قیامت عزّشان مُمتَد شده‌
از جهاز ابرههٔ همچون دده / آن فقیران عرب تانگر شده‌
او گمان بُرده که لشکر می‌کشید / بهر اهلِ بیت او زر می‌کشید...

حال جدای این «زر به جای لشکر کشیدن»، دیدگاه‌های متفاوت مذهبی این «ابراهیم حبشی» انعکاسی هم بر شکل‌گیری آموزه‌ها و تحوّلات منتهی به جریان اسلام آغازین داشته یا نه، خود بحث دیگر است.

به آن نکته پیشین بازگردم. منابع تاریخی باستانشناسی، چارچوب کلّی حرکت ابرهه و گرایش‌های مذهبی او را به دست می‌دهند و منابع محلّی و سنّتی، از نقش و تاثیر این واقعه در منطقه کوچکی می‌گویند که خود موجب حوادث بزرگ بعدی شد و هیچ یک بدون دیگری کامل نیست.
.
پ.ن.
بخش یک،
یادداشت مرتبط: الله و الرحمن
.
❤21
بروید ای حریفان، بکشید یار ما را،
به من آورید آخر صنم گریزپا را...

این غزل مولانا را همه خوانده‌‌ایم. در مقالات شمس امّا، گرچه مثل همیشه پراکنده و اشاره‌وار، گزارش مختصری هست که به این غزل رنگی دیگر می‌دهد. خصوصا این ابیات که:
به ترانه‌های شیرین، به بهانه‌های زرّین / بکشید سوی خانه، مهِ خوب خوش‌لقا را
اگر او به وعده گوید که دمی دگر بیایم / همه وعده مکر باشد، بفریبد او شما را...

می‌خوانیم که شمس با آن روحیه خلوت‌طلب خود، نمی‌خواسته که در سفر بازگشت به قونیه، چندان با آن جمع نماینده مولانا، که حتی سلطان ولد هم بین آنان بوده، همراهی کند. می‌گفته شما بروید، من پسِ شما می‌آیم! از بحث‌ها و گفتارها و تنازع آن‌ها رویگردان بوده و بی‌تعارف آن‌ها را هم‌کلام خود نمی‌دیده است. شاید این دوری و نوع معامله خود با آنان، نوعی تعلیم هم بوده است: «آن قدر نیاز که باشد، آن را هم یاوه می‌کنید». این است که ترجیح می‌داده پشت سر آنان و به فاصله‌ای بیاید. امّا دیر می‌کرده و به جای یک منزل، چند منزل عقب می‌افتاده. آنگاه دردِ چشم را بهانه می‌گرفته و می‌گفته که این از غیب رسیده و من کاری نمی‌توانم کرد. منتهی نگران نباشید، نامهٔ مولانا ضمانت است که من در پی شما خواهم آمد.

آن فرستادگان و نمایندگان امّا نگران بوده‌اند که ما پاسخ مولانا را نمی‌توانیم داد، به ما خواهد گفت، بعد چند دشنام خراسانی مشهور مولانا که مختصری اینجا آمده! که شما رفتید و او را یافتید امّا همراه او نماندید و او را با خود نیاوردید؟

شمس می‌بیند که این وعده‌ها و بلکه مکر و بهانه‌هایش با آن‌ها عمل نمی‌کند چون مولانا هم پیشتر به آن‌ها در باب این خصلت شمس تذکّر داده و بلکه به آن‌ها بهانه‌های دیگر آموخته تا او را رها نکنند: «دانستم که آن بهانه‌های خوب، مولانا آموخته باشدشان؛ و آن تواضع مولانا آموخته باشدشان، و آن گفتن‌ها و حیل همه تلقین مولانا بوده باشد...»

پ.ن.
«مرا خود اگر تنها نامۀ مولانا بودی، خود بس بود، به سر بیامدمی» احتمالا اشاره است به نامه منظوم مولانا. افلاکی چند نامه را ذکر کرده و ما به دو غزل بسنده می‌کنیم:
به خدایی که در ازل بوده‌ست / حیّ و دانا و قادر و قیّوم...
که از آن دم که تو سفر کردی / از حلاوت جدا شدیم چو موم...
همه شب همچو شمع می‌سوزیم / ز آتشش جفت وز انگبین محروم
و دیگر:
ایّها النُورُ فی الفُوادِ تَعال / غایَةُ الجَدِّ و المُراد تعال
انتَ تَدری حیاتُنا بِیَدَیک / لاتُضَیِّق علی العبادِ تعال...
چه بود پارسی تعال بیا / یا بیا یا بده تو داد تعال
چون بیایی زهی گشاد و مراد / چون نیایی زهی کساد، تعال...
...
همچنین رک از نازکی مولانا و رفتن شمس
و
شمس الحق تبریزی در برج حمل آمد...
.
❤28
سر آن ندارد امشب که برآید آفتابی...

نوشته شد "به سال ششصد و نود و پنج"، تنها دو، سه، یا شاید چهار سالی پس از وفات سعدی.
.
❤40👍1
لیلة القدر و شب میلاد مسیح...

گرچه «شب قدر است در شب‌ها نهان»، امّا شاید شب قدر، در آغاز آغاز، خیلی از یک شب عید دیگر دور نبوده است، شب عید میلاد مسیح.

دو بند از سروده‌های افرم سوری*، در وصف شب تولد مسیح، بسیار نزدیک است به سوره قدر و آنچه به اختصار و ابهام تمام در وصف آن رخداد آسمانی و زمینی آمده است. آن شب خاص که منزلت آن صد برابر بلکه برتر از هزار ماه است، شبی که در آن فرشتگان مقرّب، به امر خداوند، به زمین می‌آیند، شب جلوهٔ شکوه خداوند بر آسمان و شب صلح و سلام بر زمین تا سحر... همچنان جای تحقیق است امّا این قرابت و شباهت در صورت و مضمون به هر شکل بسیار جالب و قابل توجه است: شب قدر، شب نزول «کلام الله» و شب میلاد مسیح، که خود «کلمة الله» است در تعبیر انجیل و قرآن.

"این شب (عید) را چون شب‌های دیگر مگیریم.
شبی‌ست که اجر (و قدر) آن صد برابر است.
(شبی که) فرشتگان و ملایک مقرّب سحرگاه فرود می‌آیند تا (همراه مومنان) سرودی نو در ستایش خداوند بخوانند.
درود و ستایش خداوند را، بر آسمان
و
صلح و سلام، بندگان پاک او را، بر زمین"

پ.ن.
یک،
افرِم سوری، الهی‌دان قرن چهارم میلادی و از آبای کلیسا، در نصیبین به دنیا آمد و در اودسا وفات یافت. شهرت او بیشتر به دلیل اشعار و سرودها و نیایش‌های مذهبی اوست که در ناحیه شام و بین مسیحیان رواجی گسترده داشته است و شاید از آن جا در بین نصرانیان شبه جزیره. این اشعار را هنوز هم می‌توان در مجموعه نیایش‌های کلیسایی دید.
ترجمه سروده‌های افرم سوری در اینترنت موجود است منتهی در ترجمه‌ها و بسته به متن منبع شماره‌های مختلفی دارد. در یک ترجمه فرانسوی شماره بیست و یک و اینجا سرود شانزدهم، در میلاد منجی چاپ قدیمی آن
Éphrem le Syriaque : Hymnes sur la Nativité
دو،
مضمون آن بند آخر در اصل برگرفته از انجیل لوقا است که در سرودها و نیایش‌های مختلفی می‌آید. باب دوم، آیه ۱۴: «مجد و جلال بر خداوند، در اعلی علیین، و صلح و سلامت بر بندگان مورد عنایت او، بر زمین»، و در ترجمه عربی: «المَجدُ للهِ في العُلى، وفي الارضِ السَّلامُ للحائزین رضاهُ»
.
❤22👍2
دلتنگ ز غم، چو کافِ کوفی

۱، مولانا در میانه داستانی در مثنوی می‌گوید که:
گفت قاضی بس تهی‌رَو صوفیی / خالی از فِطْنَت چو کافِ کوفیی!
این از آن روست که شکاف کاف کوفی سخت تنگ و باریک و درون‌تهی‌ست و آن همزه زبرین را که در خطوط دیگر می‌آید، ندارد. مق با تصویر سمت راست: «الذّکر و الانثی، انّ سعیکم لشتّی».

۲، حکایت کاف کوفی یاقوت مستعصمی مشهور است که گویند وقتی هولاکو بغداد را تصرف کرد، در مسجدی پنهان شد، ولی چنان سرگرم کار و کاف خود شد که چون شاگردش سر رسید و گفت چه نشسته‌ای که لشکر مغول بغداد را ویران کرد، گفت غم مخور که کاف‌ی نوشته‌ام که به همه عالم می‌ارزد، چه جای یک شهر بغداد است؟
تصویر سمت چپ، انجامه قرآن به خط یاقوت است، مورّخ ۶۸۸ هجری. باز کاف حکیم و کریم را در دعای پایانی می‌بینید: «صدق الله الحکیم و صدق رسوله الکریم».

۳، به مولانا بازگردیم و این بار بیت او در دیوان که:
از هجر دوتا چو لام گشتیم / دلتنگ ز غم، چو کافِ کوفی...

پ.ن.
قول ابن ندیم، صاحب الفهرست، در باب کهن‌ترین خطوط عربی...
در باب پایه کتابت نسخ قدیم قرآن: «از گوشت و پوست».
.
❤19
از خلافت فقیه...

«عبدالملک، پیش از خلافت، یکی از چهار فقیه بزرگ مدینه بود، از زاهدان و عابدان ملازم قرآن در مسجد...

در حجره با مصحف نشسته بود که فرستاده‌ای (از دمشق) آمد و او را به لقب خلیفه خواند. قرآن را بست و بر طبق نهاد و گفت: هذا فراق بینی و بینک...»

البدایة و النهایة، ابن کثیر، ج ۹، ص ۶۳
.
👍16❤5🤔4
فی العشق / اندر عشق...


۱/ هذا مرض وسواسی شبیه بمالیخولیا.. (قانون ابن سینا)
عشق بیماری باشد با وسواس، مانند مالیخولیا... (ذخیره خوارزمشاهی، جرجانی)
.
مثنوی: نادر افتد اهل این ماخولیا / منتظر که روید از آهن گیا...
.
۲/ يكون الإنسان قد جلبه إلى نفسه... (قانون)
مردم آن را خود به خویشتن کشد.. (ذخیره)
.
مثنوی: تو مگر آیی و صید او شوی / دام بگذاری به دام او روی...
.
۳/ وعلامته غؤر العين ويبسها وعدم الدمع إلا عند البكاء... فيكون كثير الصعداء... (قانون)
چشم‌های عاشق به گو فرو رفته باشد، و خشک باشد، الا بوقت گریستن تر شود... و دَم سرد بسیار کشد. (ذخیره)
.
این نداری خود ولیکن گر تو این را طالبی / آه سرد و اشک گرم و چهره‌های زرد کو... (دیوان)
.
۴/ ويتغيّر حاله إلى فرح وضحك أو إلى غم وبكاء عند سماع الغزل... (قانون)
و هر وقت که غزلی یا بیتی بشنود که در وی ذکر وصال باشد، طربی اندر وی پدید آید... (ذخیره)
.
پس غذای عاشقان آمد سماع / که در او باشد خیالِ اجتماع
قوّتی گیرد خیالاتِ ضمیر / بلکه صورت گردد از بانگ و صفیر،
آتش عشق از نواها گشت تیز...
.
۵/ ويكون نبضه نبضاً مختلفاً بلا انتظام... و یتغیر نبضه و حاله عند ذکر المعشوق. (قانون)
و نبض او مختلف و بی‌نظام باشد، خاصه آن وقت که ناگاه معشوق خویش را بیند. (ذخیره)
.
نبضِ عاشق بی‌ادب بر می‌جهد، خویش را در کفّه‌ٔ شَه می‌نهد...
.
۶/ ويمكن من ذلك أن يستدلّ على المعشوق أنه من هو إذا لم يعترف به. (قانون)
و کسی که نام عشق و معشوق پنهان دارد بدین طریق توان دانست که معشوق او کیست. (ذخیره)
.
آن حکیم خارچین استاد بود / دست می‌زد جابجا می‌آزمود،
سوی قصّه گفتنش می‌داشت گوش / سوی نبض و جَستنش می‌داشت هوش
تا که نبض از نام کی گردد جَهان / او بود مقصود جانش در جهان...
...
و همین‌طور، سطر به سطر، روایت طبیبان و حکایت حبیبان
...
❤18👍1🤔1
مصحف دست‌نویس بسیار جالبی‌ست، مورّخ ۹۷۶ هجری، ۱۵۶۹ میلادی، همراه ترجمه اسپانیایی.

مترجم، ساکن جزیره سالونیک یونان، شاید هم گریخته از آندلس یا رانده از آنجا، خود مسلمان بوده و هر جا به نام «الله» رسیده، عین کلمه را به عربی آورده است.

در پایان مصحف تشهّد نماز را افزوده: «التحیاتُ لله، الزاكیاتُ لله، الطيباتُ (و) الصلواتُ لله، السلام عليک أیها النبی و رحمة الله و برکاته...» و از آن «الزاکیات لله» می‌توان دریافت که بر مذهب مالکی بوده است.
.
پ.ن. مسلمانان اندلس، پیش از سقوط، عمدتاً مالکی‌مذهب بودند، چنان که بعدها و همین امروز هم در بخش‌های شمال (غیر مصر) و غرب آفریقا .
❤13👍6🤔2
از قوی سیاه و بوقلمون رنگ‌رنگ

«قوی سیاه» از نسیم نیکولاس طالب، نویسنده لبنانی آمریکایی. کتابی در خصوص «تاثیرِ بسیارْ نامحتمل‌ها».

برگِ کاهم پیش تو ای تندباد... شاید کتاب «سبکی تحمل‌ناپذیر هستی» بود که بیش از همیشه مرا به نقش تصادف، دست کم در چشم ما (و نه از منظر مرتفع غایت‌اندیش) توجه داد. این که زندگی ما تا چه حدّ در دست تندباد تصادفات است و چه حوادث سهل و سبکی، از تقاطع‌ها و انقطاع‌ها، زندگی ما را شکل و جهت داده است. خیلی به عقب نرویم که از مادر گیتی به چه طالع زادیم، نه. می‌توان به ساده‌ترین‌ها فکر کرد. اگر در آزمون ورود به دانشگاه، به جای گزینه چهارم، نتیجه بر سوم و یا پنجم واقع شده بود، دانشگاهی دیگر بود، مسیر و شغل و زندگی و ملاقات‌های دیگر... از اینجا بگیریم و این تصادفات و تکثّرات را ببریم در مقاطع مختلف زندگی، طول تاریخ و تعدّد ممکنات را تصور کنیم از کوچک و بزرگ. هیچ‌کس نمی‌داند که چه می‌توانست رخ دهد، اما از آن سو هم نمی‌توان به تحلیل‌های پسینی همیشه صادق راضی بود که آنچه حادث شد، به قاعده‌ی ضرورت وجودی، غیر از این نمی‌توانست باشد و یا این تصادفات در آینده کار نخواهند کرد. تصادف، فقط بخش کوچکی از حفره سیاه دانش نظام‌مند ماست و اصل آن البته جای دیگر است.

وقایع بزرگ و تاثیرگذار در جایی خارج از این چارچوب‌های آشنای فکری ما رخ می‌دهد، بیرونِ شش جهت تحلیل‌های معمول. نقاط عطف تاریخی را ببینیم، ظهور و سقوط‌ها، وقایع مهم سیاسی و اجتماعی و حتی بحران‌های بزرگ اقتصادی که از چشم بهترین تحلیلگران مالی دور می‌مانند که بنا به تعریف تمام دانش و ابزار لازم برای پیش‌بینی را دارند اما باز غافلگیر می‌شوند. سود و زیان‌‌ها و تکان‌های عظیم آنجاست که فرد یا جامعه توقعش را ندارد، یا روی دیگر آن، انتظاری قطعی دارد که رخ نمی‌دهد گرچه به قاعده تمامی تلاشش را کرده که شرایط و آینده را به قدر مقدور تحلیل کند. کتاب، به زبانی دیگر، می‌گوید که چرا در این دنیای جدید هم، و شاید حتی بیش از پیش، «اُستن این عالم ای جان غفلت است». غفلتی که گاه چون نعلی باژگونه از دل دانش نظام‌مندی بیرون می‌آید که خود نقطه کور‌های دیگری می‌سازد.

کتاب، در کنار مباحث و مقدمات فلسفی همچون ایده ضرورت، تصادف، استقرا، فرضیه، اثبات یا ابطال‌پذیری، توجیه یا تبیین، مباحث را به امور روزمره پیوند می‌زند. شما تحلیل‌های روزانه در زمینه سیاست و اقتصاد را ببینید. نوعی «حاضر تحلیلی»، مثل «حاضر جوابی»، و غذای حاضری... امّا تحلیل‌های پس از وقوع. آنجا هم که امری پیش‌بینی‌شده رخ ندهد، یا به تاخیر افتاده یا در باطن رخ داده... اگر اتفاق افتد، پتانسیل نارضایتی یا خواست اجتماعی است، اگر نه، هنوز شرایط مهیا نیست. این تحلیل‌های بی‌فایده همیشه‌درست، هر روز با رنگ و لعابی تازه، خود مانعی هستند تا بدانیم این ابزارها کمتر قدرت تحلیل واقعی دارند و البته همیشه بین این فرضیات متکثر سرگردان یکی هست که با آنچه رخ داده، نسبتی بیاید. اهمّیت خاطرات روزنوشت از آن روست که متاثر از تحلیل‌های بعدی نیست.

نویسنده در اشاره به مراجع فکری خود نام غزالی و مولانا را هم می‌برد. فارغ از تفاوت تعابیر و اصطلاحات، یاد سخن مولانا می‌کنم که بله، «بیشتر احوال بر سنّت رود» اما «گاه قدرت خارقِ سُنّت شود» و این «قدرت»، در این موضوع سخن، گویی آن است که بیرون چارچوب «سنت و اسباب و طرق» تحلیلگر نشسته است.

کتاب ریشه‌های فلسفی این موضوع را می‌کاود که چرا ما هر بار در این موقعیت‌های «نامحتمل»، که مکرّر شاهد یا موضوع آنیم، به استدلال‌های آشنای خود چنگ می‌زنیم، ریشه‌های روانشناختی‌اش آن که چرا آدمی با پذیرش این موقعیت‌ ناشناخته هراسان می‌شود، شاید به جای آن که در آن امیدها و برون‌شوهای دیگر ببیند. این سوالات را صورت‌بندی می‌کند و سابقه مواجهه اندیشمندان با آن را. مثال‌های تاریخی فراوان می‌آورد و می‌گوید که چگونه در این دنیایی که هر روز متنوع‌تر می‌شود و راه به موقعیت‌های جدید ناشناخته باز می‌کند، منتظرِ نامنتظَر باشیم. این قوهای سیاه غریبه در میان همه‌ی این قوهای سفید آشنا.

هفته پیش «جشن شکرگزاری» در آمریکا بود که در آن بوقلمونی را بر سفره می‌گذارند. مثال دلنشینی نیست امّا از تحلیل‌های آن بوقلمون بگوییم که هزار روز، هر روز، آدم‌های مهربان به او می‌رسند، آب و دانه می‌دهند و پروارش می‌کنند. خب چرا او، به قاعده استقرای معمول، نباید فرض کند که فردا هم اینگونه باشد؟ احوال و کارها بر سنّت و عادت پیش رود و او به ساعت نان و دان خود بگیرد؟ اما بعد هزار روز، شب جشن شکرگزاری سراغش می‌آیند تا او را میهمان سفره‌ای کنند، بی آن که بداند، این مرغ دانه‌جو، که بریده حلق او، هم حلق او...

کتاب را به انگلیسی خواندم امّا به فارسی هم ترجمه شده است.
❤15
از کهن‌ترین متن تاریخ‌دار پس از اسلام

«پاپیروس اهناس»، نوشته شده به تاریخ جمادی الاول سال ۲۲ هجری (مارس یا آوریل ۶۴۳ میلادی)، کهن‌ترین دست‌نوشته عربی بعد از اسلام است که تاکنون به دست ما رسیده است. متنی دو زبانه به یونانی و عربی که به واقع رسید دریافت مالیات ناحیه هراکلئوپولیس است در شمال مصر که در زبان اعراب اهناس خوانده می‌شد، رسیدِ اخذ ۶۵ گوسفند پرواری جهت تامین خورد و خوراک امیر عبدالله بن جابر و گردان‌های همراه او شامل دریانوردان و زره‌داران.

این سند، با همه کوتاهی، خیلی جالب است از چند منظر:
پیش از همه نشان می‌دهد که در همین فاصله کوتاه، اعراب تا چه حدّ از منظر نظامی مجهّز شده‌اند چنان که جهت مقابله با بیزانس، نیروی دریایی هم تشکیل داده بودند و شاهد بلندپروازی آنان.
دیگر این که در متن یونانی، قوم فاتح به دو نام خوانده شده است. یکی «ساراسن» که اسمی بسیاری رایج و قدیمی نزد لاتین‌زبان‌ها در اشاره به اعراب بوده است (و در ریشه‌اش بحث است) و دیگر ماگاریت که برخی آن را تصحیفی از «مهاجرون» دانسته‌اند. به واقع هنوز زمان بلندی لازم است تا در متون کهن صورت «مسلِم»، «مسلمان» یا «اهل الاسلام» ظاهر شود و همچنان نام غالب در این متون ساراسن‌، اسماعیلیون، مهاجرون یا هاجریون است و در یادداشت نیایش سوفرون، اسقف اورشیلم، به سال ۱۳ هجری، از آن گفتیم.
نکته دیگر، علامت صلیب است در نوشته یونانی، که شاید سنّت یا عادت کاتب متن (در اینجا یوحنّا، شمّاس کلیسا) در اظهار ایمان بوده است گرچه نوشته از قول امیر فاتح است. علامت صلیب البته در متن عربی دیده نمی‌شود.
نکته دیگر، صورت کامل «بسم الله الرحمن الرحیم» است که آن را در متنی چنین کهن می‌بینیم. کهن‌ترین سنگ‌نوشته کامل بسمله در حدود سال‌های ۶۴ ظاهر شده است.
نکته دیگر، که پیشتر در کتیبه زهیر هم دیدیم، میزان تکامل خطّ عربی است با ضبط روشن برخی نقطه‌ها و تاکید دوباره بر این که «خطّ قرآنی» را نباید معیار تکامل خطّ عربی رایج در آن عهد گرفت.
نکته دیگر، ذکر این تاریخ بسیار کهن و شاهد آن که این تقویم، مبدا شمارش سال‌ها، در همین فاصله کوتاه بسیار جا افتاده است.
در نهایت، غیبت مبنای تاریخ است پس از ذکر سال (همچون «من هجرة الرسول» یا نظایر آن) که باز در یادداشت جدایی از آن گفتیم و مبنای «سنة قضاء المومنین» که در برخی پاپیروس‌ها دیده می‌شود.

این است آنچه امیر عبدالله بن جابر و یارانش از ناحیه اهناس گرفت: «پنجاه گوسفند پرواری و پانزده گوسفند دیگر هم... به ماه جمادی الاول، از سال بیست و دوم».

پ.ن. ۱
یادداشت‌های مرتبط که ذکر آن‌ها رفت:
کهن‌ترین سنگ‌نوشته تاریخ‌دار، کتیبه زهیر و همچنین کتیبه کربلا
«از غیبت نام محمد» در کتیبه‌های کهن
از غیبت «هجرت» در سنگ‌نوشته‌ها و پاپیروس‌های اولیه: «سنة قضاء المومنین»
از کهن‌ترین اشارات به فتوح اعراب در نیایش سوفرون بطریق اورشلیم

پ.ن. ۲
«بسم الله الرحمن الرحیم
هذا من اخذ عبدالله، ابن جٰبر و اصحٰبه من الجزر من اهنٰس، اخذنا من خلیفة تدراق ابن ابوقیر الاصغر و من خلیفة اصطفر بن ابوقیر الاکبر، خمسین شاة من الجزر و خمس عشرة شاة اخری اجزرها اصحٰب سفنه و کتٰبئه و ثقلاءه فی شهر جمٰدی الاولی من سنة اثنتین و عشرین و کتب ابن حدیدو»
...
پ.ن.۳
شاید توضیح مختصری، برای علاقمندان، در خصوص تطبیق و تبدیل تاریخ‌های این سند خالی از فایده نباشد. در متن یونانی تاریخ ماه به قبطی آمده است، مطابق دوره‌های پانزده ساله تقویم بیزانس. آنجا می‌گوید سی‌ام پرموده اعلان اول و این اعلان یک دوره پانزده ساله است که تکرار می‌شود و جداولی دارد. در این سال‌ها، اعلان اول به ۶۴۳ میلادی می‌افتد و سی‌ام پرموده ۶۴۳ مطابق جداول تبدیل تاریخ معادل جمادی اول ۲۲ هجری است که همان تاریخ ثبت شده در متن عربی سند است و از این رو تاریخ قبطی و هجری مطابقت دارند.
.
❤19
«بر مردمان طوس رحمتی کن که ظلم بسیار کشیده‌اند و غلّه به سرما و بی‌آبی تباه شده و درخت‌های صد ساله از اصل خشک شده و روستایی را هیچ نمانده مگر پوستینی و مشتی عیال گرسنه و برهنه... رضا مده که پوست ایشان باز کنند...
این داعی... پنجاه و سه سال عمر بگذاشت، چهل سال در دریای علوم دین غواصی کرد... نزدیک هفتاد کتاب کرد، پس دنیا را چنان که بود بدید و به جملگی بینداخت... و بر سر مشهد ابراهیم خلیل عهد کرد که نیز پیش هیچ سلطان نرود و مال سلطان نگیرد و مناظره و تعصّب نکند... اکنون شنودم که از مجلس عالی اشارتی رفته است...»

نامهٔ امام محمّد غزّالی به سلطان سنجر در پاسخ به دعوت وی، ۵۰۳ هجری، دو سال پیش از وفات او.
.
❤29👍3🤔3
از حدیث مورخان تا قرآن مورخان...

چند سال پیش سمینار بلکه وبیناری در فرانسه با عنوان «زبان‌های سیاسی اسلام» برگزار شده بود که یکی از آن‌ها به «تاریخ و زبان قرآن» اختصاص داشت.

یکی از میهمانان عیاض بن عاشور بود، از نویسندگان و شخصیت‌های فرهنگی پیشرو در تونس، و همچنین چهره‌ای بین المللی صاحب جوایز متعدد. بن عاشور می‌گفت که جامعه مسلمانان، و بیشتر نظر به اهل سنت داشت، هنوز آمادگی برخورد نقادانه و تاریخی با قرآن و احادیث را ندارد. آثاری چون «قرآن مورخان» مهم هستند امّا هنوز «خارجی» (و به تعبیر رایج) «استشراقی» محسوب می‌شوند. برای مسلمانان ساده است که بگویند این نویسندگان انگیزه دیگری دارند و آن را کناری بگذارند یا نادیده بگیرند. در عین حال تاکید می‌کرد که مشکل بیشتر سیاسی و اجتماعی‌ است تا عقیدتی، چون این برخوردها عمدتا در قلمروهای حاکمیتی خاصی است و تفاوتی‌ست بین نوع رویکردهای مسلمانان داخل کشورهای اسلامی و بیرون آن. از نظر او، آنچه این اواخر در مباحث اسلامی بیشتر شکل گرفته و از محدوده «تابو» یا ممنوعه خارج شده، رویکردهای تاریخی به حدیث است منتهی رویکرد مشابه به قرآن «بسیار بسیار» پیچیده‌تر است. می‌گفت آن زمان خواهد رسید، اما فعلا پرسشگری یا نقّادی در این خصوص مقدّماتی می‌خواهد که در افق دید نیست.

احتمالا می‌توان پرسید که در خصوص ایران هم چنین است؟ آری و نه، چون بحث‌ها در باب قرآن بسیار گشوده‌تر است، امّا از آن سو حساسیت‌های عمده حول احادیث و سیره مرتبط به مذهب و ارکان شیعه است.

به هر شکل، در همان سمینار، در اشاره به بحث نقد حدیث نزد اهل سنّت، سخن از کتاب رشید اَیلال شد که حدود هفت سال پیش منتشر شد و بحث‌ها و جدل‌های بسیاری در بین مسلمان اهل سنت برانگیخت.

«صحیح البخاری، نهایة اسطوره»، نقد تندی‌ست بر این کتاب بسیار مهم اهل سنت از چند وجه، از جمله اعتبار اسناد آن، شیوه شکل‌گیری آن که از منظر نویسنده در فاصله چند نسل پاره پاره به آن افزوده شده، سابقه و تاریخ کهن‌ترین نسخ آن و البته نقد محتوایی آن تا حتی اعتبار نسبتِ آن به امام بخاری. کتاب در مغرب، کشور نویسنده، ممنوع شد منتهی در تونس با برخی اضافات منتشر شد.

بحث و جدل در خصوص این کتاب بسیار بوده که اینجا مورد توجه ما نیست جز اینکه دیدم در یک صفحه آن، درست ذکر دو حدیث آمده که بارها در مباحث نواندیشی دینی ایران ذیل عنوان «دین و قدرت» هم تکرار شد با همه حواشی آن که آیا براستی اعتباری دارند یا نه و اگر هم نه، درک تاریخی مسلمانان از آن‌ها چه بوده است. دو روایت از قول پیامبر، یکی «لقد جئتکم بذبح» خطاب به مشرکان عصر و دیگر «امرتُ ان اقاتل الناس حتی یشهدوا...» که جای تکرار و تفصیل نیست. نویسنده همین دو حدیث را از صحیح بخاری در کنار هم آورده و می‌گوید که تا وقتی این‌ها را پاره‌ای از اصول اسلام می‌دانید، توقع اسلام رحمانی نداشته باشید که نظایر آن در ذیل آن مباحث پیش‌گفته در ایران هم مطرح بود.

پ.ن.
در باب محمّد بن اسماعیل بخاری، و فصل «جمع قرآن» در صحیح، و البته رنج و تبعید و عاقبت خود او بر سر اختلاف موضعش در برابر «روایت‌های رسمی»، و آنجا در خصوص قرآن.
.
❤8👍3