انقلاب فرانسه،
و رویای آن ایرانی که به خواب نمیرود!
سال ۱۷۸۹، درست سالِ انقلاب فرانسه، داستانی کوتاه در قالب دفترچه کوچکی منتشر شده است، بدون نام نویسنده، به نام:
«هیولای دریده شده
رویای پیامبرانه (یا مکاشفه پیشگویانه) یک ایرانی که به خواب نمیرود
در اصفهان، و همچنین در پاریس، نزد خواهان حقیقت»
این کتابچه در ۳۰ برگ، بازگویی خواب یا شهودی در اصفهان است.
راوی، «بینظیر» نام، میگوید که میان خواب و بیداری، مردم بیچاره و تحت ستمی را میدیدم، گرفتار پادشاهی ظالم. پادشاهی که در رویای او شکلی غریب دارد، صورتی چون زنان جادوگر پیر، و تنی بزرگ چون نهنگ... مردم بیپناه دست دعا به سوی خداوند دارند تا راهی به رهایی بیابند و در نهایت یک روز پاسخی میشنوند. هاتفی که میگوید، چارهٔ کار شما، نوشته بر لوحیست در دل آن هیولا. باید آن لوح را به دست آورید. امتحانی سخت است، امّا در نهایت بر آن هیولا غالب میآیند. منتهی هنوز مشکل اصلی برجاست. چه کسی میتواند تن او را بشکافد و آن لوح را بیرون آورد؟ آن هیولا به زهر خوردن عادت داشته است و شکافتن تن او، به معنی بیرون ریختن سمّ و آلودگی است و پراکنده شدن بیماری مسری کشنده! در نهایت چند تن از ایرانیان فداکار، به قیمت جان خود، دلیرانه این وظیفه را به عهده میگیرند و میروند و آن لوح را بیرون میآورند...
حدس میزنید. کتاب زبانی رمزی دارد. سخن در باب پادشاه فرانسه است گرچه در آن نام «زند» و «بینظیر» و «زرتشت» را هم میخوانیم. خود نویسنده در برگ اوّل آورده که کلید درک داستان در برگ پایان کتاب است که او در آن رمزها را گشوده است: اصفهان، پاریس است، اوابامیر، میرابو است، آلفاتیا، لا فایِت و نت لودال، تالندال....
ای شهان کشتیم ما خصم برون، ماند خصمی زو بتر در اندرون... داستان یادآور حکایت خرگوش و شیر و نخجیران است در مثنوی. از جمله آنجایی که میگوید ما آن پادشاه ظالم یا هیولا را از جا کندیم امّا کار به پایان نرسیده است. آن سمّ و زهری که در او و طبقهٔ حاکم جمع آمده، به سادگی زدوده نخواهد شد و پاک کردن آن ویروس فساد از شهر، تلاشی فراتر میطلبد.
این که نویسندهای، در عهد انقلاب فرانسه، ایران را برای این داستان رمزی در خصوص استبداد و مفاسد آن انتخاب کرده جالب است و شگفتا که اینک از رویای استعاری خیلی از ایرانیان هم به دور نیست...
Le Monstre déchiré, vision prophétique d’un Persan qui ne dort pas toujours, à Ispahan, et se trouve à Paris, chez les marchands de vérité, 1789
.
و رویای آن ایرانی که به خواب نمیرود!
سال ۱۷۸۹، درست سالِ انقلاب فرانسه، داستانی کوتاه در قالب دفترچه کوچکی منتشر شده است، بدون نام نویسنده، به نام:
«هیولای دریده شده
رویای پیامبرانه (یا مکاشفه پیشگویانه) یک ایرانی که به خواب نمیرود
در اصفهان، و همچنین در پاریس، نزد خواهان حقیقت»
این کتابچه در ۳۰ برگ، بازگویی خواب یا شهودی در اصفهان است.
راوی، «بینظیر» نام، میگوید که میان خواب و بیداری، مردم بیچاره و تحت ستمی را میدیدم، گرفتار پادشاهی ظالم. پادشاهی که در رویای او شکلی غریب دارد، صورتی چون زنان جادوگر پیر، و تنی بزرگ چون نهنگ... مردم بیپناه دست دعا به سوی خداوند دارند تا راهی به رهایی بیابند و در نهایت یک روز پاسخی میشنوند. هاتفی که میگوید، چارهٔ کار شما، نوشته بر لوحیست در دل آن هیولا. باید آن لوح را به دست آورید. امتحانی سخت است، امّا در نهایت بر آن هیولا غالب میآیند. منتهی هنوز مشکل اصلی برجاست. چه کسی میتواند تن او را بشکافد و آن لوح را بیرون آورد؟ آن هیولا به زهر خوردن عادت داشته است و شکافتن تن او، به معنی بیرون ریختن سمّ و آلودگی است و پراکنده شدن بیماری مسری کشنده! در نهایت چند تن از ایرانیان فداکار، به قیمت جان خود، دلیرانه این وظیفه را به عهده میگیرند و میروند و آن لوح را بیرون میآورند...
حدس میزنید. کتاب زبانی رمزی دارد. سخن در باب پادشاه فرانسه است گرچه در آن نام «زند» و «بینظیر» و «زرتشت» را هم میخوانیم. خود نویسنده در برگ اوّل آورده که کلید درک داستان در برگ پایان کتاب است که او در آن رمزها را گشوده است: اصفهان، پاریس است، اوابامیر، میرابو است، آلفاتیا، لا فایِت و نت لودال، تالندال....
ای شهان کشتیم ما خصم برون، ماند خصمی زو بتر در اندرون... داستان یادآور حکایت خرگوش و شیر و نخجیران است در مثنوی. از جمله آنجایی که میگوید ما آن پادشاه ظالم یا هیولا را از جا کندیم امّا کار به پایان نرسیده است. آن سمّ و زهری که در او و طبقهٔ حاکم جمع آمده، به سادگی زدوده نخواهد شد و پاک کردن آن ویروس فساد از شهر، تلاشی فراتر میطلبد.
این که نویسندهای، در عهد انقلاب فرانسه، ایران را برای این داستان رمزی در خصوص استبداد و مفاسد آن انتخاب کرده جالب است و شگفتا که اینک از رویای استعاری خیلی از ایرانیان هم به دور نیست...
Le Monstre déchiré, vision prophétique d’un Persan qui ne dort pas toujours, à Ispahan, et se trouve à Paris, chez les marchands de vérité, 1789
.
Telegram
K-A-Images
👍18❤8👎1🤔1
پس مگو کاین جمله دَمها باطلاند...
«من سر و کاری با دین ندارم. من سر و کارم با اسلام است و بس... تنها هر آنچه با قرآن و سنت نبوی، جور درمیآید، حق است. هر آنچه با آن منافات دارد، باطل است، والسلام. باقی آنچه میگویند، فقط حرف است».
این سخنان به دهان چه کسی میآید؟ به طالبان و طلّاب متعصب دینی؟ کمی ادامه بدهیم، شاید حدس زدید:
«حضرت پیغمبر(ص) فرمودند «الکفرُ مِلةٌ واحدةٌ». بنابراین، مسیحیت، بتپرستی، یهودیگری، زرتشتیگری و بهاییگری، همه اینها گرچه با هم متفاوت هستند و شریعتهای متفاوت دارند ولی همه کفر است. همه باطل است. حق با همه نیست».
این سخنان از رودریک الگار است که در جوانی به ایران آمد، مسلمان شد و نام حامد الگار را انتخاب کرد، و تقریباً مانند همه تغییر دیندهندگان چنان راه تعصّب در دین جدید را در پیش گرفت که میبینید. به حامد الگار هر نسبتی دهیم، نسبت کمدانی و بیسوادی نمیتوان داد. حدود ده زبان اروپایی و شرقی را در سطح عالی میداند، فقط بیش از صد مقاله در دایرة المعارف ایرانیکا نوشته است، چهل سال مدرّس دروس اسلامشناسی در دانشگاه برکلی آمریکا بوده با تالیفات و ترجمههای بسیار که شرحی مختصر از آن را در صفحه دانشگاهی او میبینید. به ظاهر آن پیوستگی با حاکمیت این سوی عالم را هم ندارد که بگوییم آن زر و زور دولتی، صد حجاب از دل به سوی دیده آورده باشد. پس چگونه میشود که همچو فردی میگوید: «من فکر میکنم اشتغال ما به این مفاهیم (پلورالیزم، کثرتگرایی و حقوق بشر) کاری عبث باشد. ما در چارچوب اسلام و استفاده از منابع اسلام میتوانیم تمام مشکلاتمان را حل کنیم...» یا در جای دیگر حتی پیشتر میرود که نه اینکه ما به دیگران نیازی نداریم، اصلاً دیگران چیزی ندارند: «در غرب فلسفه به عنوان یک سنت زنده تقریبا از میان رفته و آنچه ما امروز در غرب داریم فلسفهبافی است، بازی با الفاظ است. ایجاد اصطلاحات جدید که اکثرا بدون محتواست، جای فلسفه را گرفته... آنچه به عنوان فلسفه معاصر غرب امروزه شناخته میشود به هیچ عنوان از نظر عمق قابل مقایسه با فلاسفه قرون وسطی اروپا یا عالم اسلام نیست».
واقعاً چه میشود که گاهی اوقات، به قول مولانا، «گر بخوانی صد صُحُف بیسکتهای، بیقدر یادت نماند نکتهای»؟ جز این که بینش او به این سو رفته و دیگر آن همه دستگاه دانش او به کاری نمیآید؟ کسی که در آن سطح عالی فِرَق و نحل اسلامی میداند و تاریخ دین میگوید، این حرفهای متعصّبانه مبتدیانه را چگونه تبلیغ میکند؟
بدتر این که ببینید گرفتاری ما چه عمقی دارد. مشکل خودِ ما کم است، اینها هم از آن سوی عالم میآیند و مدد میدهند. یکی چهل سال در مراتب عالی علمی و حرفهای مشقِ روش و دانش آکادمیک میکند اما بعد به این جا که میرسد درس تعصّب و خامی میدهد که بله، این گوهر دانش شما که از صدف کون و مکان بیرون است، «اندکی صیقلگری او را بس است».
شما تصور کنید که توصیه این دانشمند راه یافتهِ «مهتدی» کاملمعرفتِ ذیفنون تا چه حد بر دل آن طالبان علوم دینی و البته مبلّغان «اسلامی کردن علوم» خوش مینشسته که آن چه دارید ز بیگانه تمنا نکنید، بلکه اصلاً به سوی آن علوم لاینفع و مضر نروید که حاصلی جز اتلاف عمر ندارد و خلاصه «تا به کی این تیشه خواهی زد به پای خود؟ بس است».
این قصه خودکفایی در علوم و حَسْبُنا حَسْبُنا تا میآید کمی چاره شود، اینها پیدا میشوند و روز از نو روزی از نو. تا ما بیاموزیم که «علّتی بتّر ز پندار کمال، نیست اندر جان تو ای ذو دلال، از دل و از دیدهات بس خون رود، تا ز تو این معجبی بیرون شود» اینها ظاهر میشوند و سخنانی میگویند که بله، من این سو بودم و هستم و همه را بیازمودم و چیزی ندیدم و حق و سعادت همه به دست و نزد شماست.
این سخنان الگار یادآور آن قصه تلبیس وزیر است در مثنوی که همه خواندهایم:
نکتهها میگفت او آمیخته / در جُلاب قند زهری ریخته
ظاهرش میگفت در ره چُست شو / وز اثر میگفت جان را سست شو...
و البته یادآور این ابیات دیگر هم:
این حقیقت دان نه حقّاند این همه / نه به کلّی گمرهانند این رمه...
پس مگو کاین جمله دمَها باطلاند / باطلان بر بویِ حق دام دلاند
پس مگو جمله خیال است و ضلال / بیحقیقت نیست در عالم خیال
حق شب قدر است در شبها نهان / تا کند جان هر شبی را امتحان
نه همه شبها بود قدر ای جوان / نه همه شبها بود خالی از آن
آن که گوید جمله حقّاند احمقیست / وآن که گوید جمله باطل او شقیست...
.
«من سر و کاری با دین ندارم. من سر و کارم با اسلام است و بس... تنها هر آنچه با قرآن و سنت نبوی، جور درمیآید، حق است. هر آنچه با آن منافات دارد، باطل است، والسلام. باقی آنچه میگویند، فقط حرف است».
این سخنان به دهان چه کسی میآید؟ به طالبان و طلّاب متعصب دینی؟ کمی ادامه بدهیم، شاید حدس زدید:
«حضرت پیغمبر(ص) فرمودند «الکفرُ مِلةٌ واحدةٌ». بنابراین، مسیحیت، بتپرستی، یهودیگری، زرتشتیگری و بهاییگری، همه اینها گرچه با هم متفاوت هستند و شریعتهای متفاوت دارند ولی همه کفر است. همه باطل است. حق با همه نیست».
این سخنان از رودریک الگار است که در جوانی به ایران آمد، مسلمان شد و نام حامد الگار را انتخاب کرد، و تقریباً مانند همه تغییر دیندهندگان چنان راه تعصّب در دین جدید را در پیش گرفت که میبینید. به حامد الگار هر نسبتی دهیم، نسبت کمدانی و بیسوادی نمیتوان داد. حدود ده زبان اروپایی و شرقی را در سطح عالی میداند، فقط بیش از صد مقاله در دایرة المعارف ایرانیکا نوشته است، چهل سال مدرّس دروس اسلامشناسی در دانشگاه برکلی آمریکا بوده با تالیفات و ترجمههای بسیار که شرحی مختصر از آن را در صفحه دانشگاهی او میبینید. به ظاهر آن پیوستگی با حاکمیت این سوی عالم را هم ندارد که بگوییم آن زر و زور دولتی، صد حجاب از دل به سوی دیده آورده باشد. پس چگونه میشود که همچو فردی میگوید: «من فکر میکنم اشتغال ما به این مفاهیم (پلورالیزم، کثرتگرایی و حقوق بشر) کاری عبث باشد. ما در چارچوب اسلام و استفاده از منابع اسلام میتوانیم تمام مشکلاتمان را حل کنیم...» یا در جای دیگر حتی پیشتر میرود که نه اینکه ما به دیگران نیازی نداریم، اصلاً دیگران چیزی ندارند: «در غرب فلسفه به عنوان یک سنت زنده تقریبا از میان رفته و آنچه ما امروز در غرب داریم فلسفهبافی است، بازی با الفاظ است. ایجاد اصطلاحات جدید که اکثرا بدون محتواست، جای فلسفه را گرفته... آنچه به عنوان فلسفه معاصر غرب امروزه شناخته میشود به هیچ عنوان از نظر عمق قابل مقایسه با فلاسفه قرون وسطی اروپا یا عالم اسلام نیست».
واقعاً چه میشود که گاهی اوقات، به قول مولانا، «گر بخوانی صد صُحُف بیسکتهای، بیقدر یادت نماند نکتهای»؟ جز این که بینش او به این سو رفته و دیگر آن همه دستگاه دانش او به کاری نمیآید؟ کسی که در آن سطح عالی فِرَق و نحل اسلامی میداند و تاریخ دین میگوید، این حرفهای متعصّبانه مبتدیانه را چگونه تبلیغ میکند؟
بدتر این که ببینید گرفتاری ما چه عمقی دارد. مشکل خودِ ما کم است، اینها هم از آن سوی عالم میآیند و مدد میدهند. یکی چهل سال در مراتب عالی علمی و حرفهای مشقِ روش و دانش آکادمیک میکند اما بعد به این جا که میرسد درس تعصّب و خامی میدهد که بله، این گوهر دانش شما که از صدف کون و مکان بیرون است، «اندکی صیقلگری او را بس است».
شما تصور کنید که توصیه این دانشمند راه یافتهِ «مهتدی» کاملمعرفتِ ذیفنون تا چه حد بر دل آن طالبان علوم دینی و البته مبلّغان «اسلامی کردن علوم» خوش مینشسته که آن چه دارید ز بیگانه تمنا نکنید، بلکه اصلاً به سوی آن علوم لاینفع و مضر نروید که حاصلی جز اتلاف عمر ندارد و خلاصه «تا به کی این تیشه خواهی زد به پای خود؟ بس است».
این قصه خودکفایی در علوم و حَسْبُنا حَسْبُنا تا میآید کمی چاره شود، اینها پیدا میشوند و روز از نو روزی از نو. تا ما بیاموزیم که «علّتی بتّر ز پندار کمال، نیست اندر جان تو ای ذو دلال، از دل و از دیدهات بس خون رود، تا ز تو این معجبی بیرون شود» اینها ظاهر میشوند و سخنانی میگویند که بله، من این سو بودم و هستم و همه را بیازمودم و چیزی ندیدم و حق و سعادت همه به دست و نزد شماست.
این سخنان الگار یادآور آن قصه تلبیس وزیر است در مثنوی که همه خواندهایم:
نکتهها میگفت او آمیخته / در جُلاب قند زهری ریخته
ظاهرش میگفت در ره چُست شو / وز اثر میگفت جان را سست شو...
و البته یادآور این ابیات دیگر هم:
این حقیقت دان نه حقّاند این همه / نه به کلّی گمرهانند این رمه...
پس مگو کاین جمله دمَها باطلاند / باطلان بر بویِ حق دام دلاند
پس مگو جمله خیال است و ضلال / بیحقیقت نیست در عالم خیال
حق شب قدر است در شبها نهان / تا کند جان هر شبی را امتحان
نه همه شبها بود قدر ای جوان / نه همه شبها بود خالی از آن
آن که گوید جمله حقّاند احمقیست / وآن که گوید جمله باطل او شقیست...
.
Telegram
کاریز
سخنرانی دکتر نصرالله پورجوادی را شنیدم که حدود سه ماه پیش در دانشکده ادبیات و علوم انسانی ایراد کرده بودند. اشاره میکنند که اوایل انقلاب چه کارهای نه فقط بیهوده بلکه بسیار زیانآوری در جهت «اسلامی کردن علوم» انجام شد. این که خوشبختانه رشتههای پزشکی و فنی…
❤16👍13👎3🤔2
از آیین ترکان
مختصری بگویم از «للکران دُ محمه»، یا نخستین ترجمه قرآن به زبان فرانسه توسط آندره دو ریه به سال ۱۶۴۷ میلادی که به واقع اوّلین برگردان قرآن به زبانهای زنده اروپایی (یعنی غیرلاتین) هم بوده است.
آندره دو ریه مترجم گلستان سعدی هم بوده است و من پیشتر اینجا از او نوشتهام.
این ترجمهٔ قرآن دو دیباچه دارد.
«خطاب به خواننده»، پیشگفتار اوّل، بسیار انتقادی است در خصوص پیامبر اسلام و کتاب مسلمانان. در آن عهد، انتشار کتاب بدون حمایت یا تصویب شورای سلطنت یا کلیسا میسّر نبوده و این احتمالا یادداشت کلیسا بوده است.
آنجا به خواننده تحذیر داده که این کتاب مجموعهای التقاطی است که آن را پیامبری مدّعی آن را با بیپروایی بسیار برساخته و عنوان کرده که خدا توسط فرشتهای با او سخن گفته. او خدا را در این متن با ضمیر جمع نامعمولی به سخن در میآورد. بیشترِ خطاب قرآن با بتپرستان مکّه است. کتاب متشکّل از بخشها و سورههاست که عناوین آنها گاه از اولین کلمات سوره گرفته شده و نمایانگر مضمون کلّی آن نیست و تقطیع و ترتیب روشنی از منظر موضوعی دیده نمیشود. کتاب را پراکنده، مشوّش و با تکرارهای زیاد خواهید یافت. توضیح مفسّران قرآن محلّ توجّه و تامّل جدّی نیست که گویند اصل قرآن در لوح محفوظی بوده در آسمان و جیرییل فرشته آن را بر پیامبر امّی، که خواندن و نوشتن نمیدانسته، نازل کرده... و اینگونه به پایان برده که با خواندن این کتاب تعجّب میکنید که چگونه همچو سخنی توانسته این جمعیت از عالم را متاثّر کند.
من البته از تندی و گزندگی آن کاستهام!
امّا «مختصری از آیین ترکان»، گفتار خود مترجم، بیشتر یک توصیف عینی از عقاید و مراسم مذهبی مسلمانان با محوریّت ترکان عثمانی عصر است که در برخی جوانب از ستایشهایی هم خالی نیست. گاه هم شباهتهایی در مراسم و آداب مسلمانان و مسیحیان یافته است. دقّت کنیم که این یک گزارش یا معرّفی کهن قرن هفدهمی، از منظر مسیحیان و خطاب به آنان است که بر مقدّمه کتاب و ترجمهای بسیار تاثیرگذار آمده است.
«ترکان به یک خدای واحد اعتقاد دارند که خالق آسمان و زمین است و خوبان را پاداش و بدان را کیفر میدهد و از این رو بهشت و جهنّم را آفریده است. نزد آنان محمّد یک پیامبر بسیار بزرگ و گرامی است که خداوند او را به عالم فرستاده تا راه سعادت را به مردم بنماید. اینان خود را مسلمان مینامند که به معنی تسلیمشدگان در مقابل خداست. به فرمانهای دهگانه موسی اعتقاد دارند، روزهای جمعه، مانند مسیحیان در روز یکشنبه، در معابد خود گرد میآیند تا عبادات خود را به جا آورند.»
از نمازهای پنجگانه میگوید و ماه رمضان و صیام را توضیح میدهد و این که در طول شب میتوانند همه چیز بخورند جز گوشت خوک و شراب که همیشه ممنوع است. پایان این ماه «بایرام» بزرگ سر میرسد، مانند عید پاک برای مسیحیان که بعدِ ایّام روزه است. مسلمانان مساجد و اقامتگاههای متعدّد میسازند (گویا خانقاه و زاویه مقصود است) و رسم دارند تا یک دهم درآمد سالِ پیش خود را در اوّلینِ روز سال نو به فقیران دهند.
دین ترکان ایجاب میکند که همواره پیش از عبادات خود را بشویند و از این رو بسیار به حمّام میروند و مواد خوشبو مصرف میکنند. بعد از مراسم ختنه میگوید که در سنّ هفت یا هشت سالگی اعمال میشودو این که ترکان معتقدند که این سنّت ابراهیم بوده و پیامبر اسلام آن را توصیه کرده است.
ترکان اجازه دارند چهار همسر را همزمان اختیار کنند و این جدای هر تعداد از کنیزان است، به شرط آن که بتوانند زندگی آنها را تامین کنند. میتوانند هر گاه که بخواهند زنان خود را ترک کنند به شرط آن که مبلغی را که در ابتدا تعهّد کردهاند بپردازند. باز میتوانند، به خواست و رضایت همسران پیشین، عودت کنند ولی زنان باید مدّتی منتظر باشند تا از باردار نبودن خود مطمئن شوند. فرزندانی که از کنیزها حاصل میشوند تفاوتی با فرزندان همسران آزاد ندارند و همان حقوق را دارا هستند.
سپس اعتقاد مسلمانان را در خصوص مسیح بازگو میکند که او را پسر خدا نمیدانند و به اقانیم سه گانه باور ندارند و میگویند که مسیح از دَمِ خداوند در رحم مریم شکل گرفت چنان که آدم بدون مادر. ترکان برای رفتگان خود دعا میکنند و بزرگان و قدّیسان از دنیارفتهٔ خود را میخوانند امّا به برزخ (مطهِّر) اعتقادی ندارند.
میافزاید که «مساجد و خانقاهها محل رجوع عمده مردم هستند و هزینهشان هم خوب تامین میشود. بعد از «درویش»ها میگوید که شیوه و سلوک دیگری دارند و فقیر و خانه بدوش، هر روز ساکنِ جایی هستند گرچه منعی در موضوع ازدواج و سکونت دایم ندارند. در این خانقاهها، پیرانی هستند که امرشان بدون هیچ اعتراضی مُطاع است و ساکنان به صدای نی میرقصند و آن را نوعی عبادت میدانند...»
پ.ن.
جلد کتاب
«کشور گلها، ترجمه کهن گلستان»
در باب اسامی «للکرآن» و «محمه»
.
مختصری بگویم از «للکران دُ محمه»، یا نخستین ترجمه قرآن به زبان فرانسه توسط آندره دو ریه به سال ۱۶۴۷ میلادی که به واقع اوّلین برگردان قرآن به زبانهای زنده اروپایی (یعنی غیرلاتین) هم بوده است.
آندره دو ریه مترجم گلستان سعدی هم بوده است و من پیشتر اینجا از او نوشتهام.
این ترجمهٔ قرآن دو دیباچه دارد.
«خطاب به خواننده»، پیشگفتار اوّل، بسیار انتقادی است در خصوص پیامبر اسلام و کتاب مسلمانان. در آن عهد، انتشار کتاب بدون حمایت یا تصویب شورای سلطنت یا کلیسا میسّر نبوده و این احتمالا یادداشت کلیسا بوده است.
آنجا به خواننده تحذیر داده که این کتاب مجموعهای التقاطی است که آن را پیامبری مدّعی آن را با بیپروایی بسیار برساخته و عنوان کرده که خدا توسط فرشتهای با او سخن گفته. او خدا را در این متن با ضمیر جمع نامعمولی به سخن در میآورد. بیشترِ خطاب قرآن با بتپرستان مکّه است. کتاب متشکّل از بخشها و سورههاست که عناوین آنها گاه از اولین کلمات سوره گرفته شده و نمایانگر مضمون کلّی آن نیست و تقطیع و ترتیب روشنی از منظر موضوعی دیده نمیشود. کتاب را پراکنده، مشوّش و با تکرارهای زیاد خواهید یافت. توضیح مفسّران قرآن محلّ توجّه و تامّل جدّی نیست که گویند اصل قرآن در لوح محفوظی بوده در آسمان و جیرییل فرشته آن را بر پیامبر امّی، که خواندن و نوشتن نمیدانسته، نازل کرده... و اینگونه به پایان برده که با خواندن این کتاب تعجّب میکنید که چگونه همچو سخنی توانسته این جمعیت از عالم را متاثّر کند.
من البته از تندی و گزندگی آن کاستهام!
امّا «مختصری از آیین ترکان»، گفتار خود مترجم، بیشتر یک توصیف عینی از عقاید و مراسم مذهبی مسلمانان با محوریّت ترکان عثمانی عصر است که در برخی جوانب از ستایشهایی هم خالی نیست. گاه هم شباهتهایی در مراسم و آداب مسلمانان و مسیحیان یافته است. دقّت کنیم که این یک گزارش یا معرّفی کهن قرن هفدهمی، از منظر مسیحیان و خطاب به آنان است که بر مقدّمه کتاب و ترجمهای بسیار تاثیرگذار آمده است.
«ترکان به یک خدای واحد اعتقاد دارند که خالق آسمان و زمین است و خوبان را پاداش و بدان را کیفر میدهد و از این رو بهشت و جهنّم را آفریده است. نزد آنان محمّد یک پیامبر بسیار بزرگ و گرامی است که خداوند او را به عالم فرستاده تا راه سعادت را به مردم بنماید. اینان خود را مسلمان مینامند که به معنی تسلیمشدگان در مقابل خداست. به فرمانهای دهگانه موسی اعتقاد دارند، روزهای جمعه، مانند مسیحیان در روز یکشنبه، در معابد خود گرد میآیند تا عبادات خود را به جا آورند.»
از نمازهای پنجگانه میگوید و ماه رمضان و صیام را توضیح میدهد و این که در طول شب میتوانند همه چیز بخورند جز گوشت خوک و شراب که همیشه ممنوع است. پایان این ماه «بایرام» بزرگ سر میرسد، مانند عید پاک برای مسیحیان که بعدِ ایّام روزه است. مسلمانان مساجد و اقامتگاههای متعدّد میسازند (گویا خانقاه و زاویه مقصود است) و رسم دارند تا یک دهم درآمد سالِ پیش خود را در اوّلینِ روز سال نو به فقیران دهند.
دین ترکان ایجاب میکند که همواره پیش از عبادات خود را بشویند و از این رو بسیار به حمّام میروند و مواد خوشبو مصرف میکنند. بعد از مراسم ختنه میگوید که در سنّ هفت یا هشت سالگی اعمال میشودو این که ترکان معتقدند که این سنّت ابراهیم بوده و پیامبر اسلام آن را توصیه کرده است.
ترکان اجازه دارند چهار همسر را همزمان اختیار کنند و این جدای هر تعداد از کنیزان است، به شرط آن که بتوانند زندگی آنها را تامین کنند. میتوانند هر گاه که بخواهند زنان خود را ترک کنند به شرط آن که مبلغی را که در ابتدا تعهّد کردهاند بپردازند. باز میتوانند، به خواست و رضایت همسران پیشین، عودت کنند ولی زنان باید مدّتی منتظر باشند تا از باردار نبودن خود مطمئن شوند. فرزندانی که از کنیزها حاصل میشوند تفاوتی با فرزندان همسران آزاد ندارند و همان حقوق را دارا هستند.
سپس اعتقاد مسلمانان را در خصوص مسیح بازگو میکند که او را پسر خدا نمیدانند و به اقانیم سه گانه باور ندارند و میگویند که مسیح از دَمِ خداوند در رحم مریم شکل گرفت چنان که آدم بدون مادر. ترکان برای رفتگان خود دعا میکنند و بزرگان و قدّیسان از دنیارفتهٔ خود را میخوانند امّا به برزخ (مطهِّر) اعتقادی ندارند.
میافزاید که «مساجد و خانقاهها محل رجوع عمده مردم هستند و هزینهشان هم خوب تامین میشود. بعد از «درویش»ها میگوید که شیوه و سلوک دیگری دارند و فقیر و خانه بدوش، هر روز ساکنِ جایی هستند گرچه منعی در موضوع ازدواج و سکونت دایم ندارند. در این خانقاهها، پیرانی هستند که امرشان بدون هیچ اعتراضی مُطاع است و ساکنان به صدای نی میرقصند و آن را نوعی عبادت میدانند...»
پ.ن.
جلد کتاب
«کشور گلها، ترجمه کهن گلستان»
در باب اسامی «للکرآن» و «محمه»
.
Telegram
کاریز
«کشور گلها
تالیف شاهزاده شاعران ترک و پارس»
«عالیجناب، دیرزمانی که در خدمت پادشاه و کشورم «در اقصای عالم بگشتم بسی»، این امکان را یافتهام که سنن و عادات مشرق زمین را، همراه با زبان ترکی، فارسی و عربی بیاموزم. در گشت و گذار و تورّقی که در بین کتب مهمترین…
تالیف شاهزاده شاعران ترک و پارس»
«عالیجناب، دیرزمانی که در خدمت پادشاه و کشورم «در اقصای عالم بگشتم بسی»، این امکان را یافتهام که سنن و عادات مشرق زمین را، همراه با زبان ترکی، فارسی و عربی بیاموزم. در گشت و گذار و تورّقی که در بین کتب مهمترین…
❤14👍7
پرسید «حقیقت چیست؟»،
و بیرون شد...
کهنترین(۱) دستنویس شناخته شده انجیل یوحنا، موسوم به P52، بسیار کوچک است، کم و بیش به اندازه یک کارت شناسایی که پشت و روی آن نوشته شده و همین نشان میدهد که بخشی از یک کتاب بوده است و نه طومار. تاریخ تقریبی آن را میانه نیمه اول قرن دوم تعیین کردهاند، حدود ۱۲۵ میلادی. تاریخ تالیف انجیل یوحنا را هم حدود اواخر قرن اول میلادی تخمین زدهاند و این دستنویس شاهد آن است که انجیل چهارم - که ساختار بسیار متفاوتی با انجیلهای نظیر دارد و پس از آنها شکل گرفته - خیلی سریع مورد استقبال و انتشار قرار گرفته است.
این متن کوتاه، بخشی از باب هیجدهم است، یک روی آن، آیات ۳۱ تا ۳۳ و روی دیگر، آیات ۳۷ تا ۳۸ که بخشی از محاکمه مسیح است و برخی عبارات آن هم بسیار مشهور. از جمله آنجا که پیلات میپرسد، حقیقت چیست؟ و آنگاه بدون آن که منتظر پاسخ مسیح شود، تالار را ترک میکند و بیرون میرود.
عکس را همراه ترجمه عبارات به فارسی آوردم. کلماتی که بر روی پاپیروس مانده را به صورت پررنگ آوردهام. (۴)
* پ.ن.
یک،
حدود دو سه سال پیش هم برگه کوچک دیگری در همین حدود زمانی یافته شد که متن آن، پارهای از موعظه کوه مسیح، اختلاف اندکی با هر چهار انجیل دارد. یادداشت جدایی در آن خصوص خواهم آورد.
دو،
آیا تو هستی پادشاه یهود؟ رک به یادداشت مرتبط: اینری
سه،
در خصوص انجیل یهودا
چهار،
متن روی پاپیروس،
(روی الف)
«گفتند یهودیان: بر ما جایز نیست که بکشیم
کسی را، تا قول عیسی محقق گردد که
گفته بود، در اشاره به آن نوع مرگ که باید
بمیرد. داخل شد، دیگر بار
به تالار، پیلات. عیسی را طلبید
و گفت به او: آیا تو هستی پادشاه
بهود؟
(عیسی گفت تو میگویی که من)
(روی ب)
پادشاه هستم. از این رو زاده شدم
و از این رو به جهان آمدم تا شهادت دهم،
به حقیقت. هر که هست اهل حقیقت،
سخن مرا میشنود. او را گفت
پیلات: حقیقت چیست؟ و با این
سخن، باز بیرون رفت، به نزد یهودیان
و به آنها گفت: من نیافتم هیچ
(خطایی از وی)»
.
و بیرون شد...
کهنترین(۱) دستنویس شناخته شده انجیل یوحنا، موسوم به P52، بسیار کوچک است، کم و بیش به اندازه یک کارت شناسایی که پشت و روی آن نوشته شده و همین نشان میدهد که بخشی از یک کتاب بوده است و نه طومار. تاریخ تقریبی آن را میانه نیمه اول قرن دوم تعیین کردهاند، حدود ۱۲۵ میلادی. تاریخ تالیف انجیل یوحنا را هم حدود اواخر قرن اول میلادی تخمین زدهاند و این دستنویس شاهد آن است که انجیل چهارم - که ساختار بسیار متفاوتی با انجیلهای نظیر دارد و پس از آنها شکل گرفته - خیلی سریع مورد استقبال و انتشار قرار گرفته است.
این متن کوتاه، بخشی از باب هیجدهم است، یک روی آن، آیات ۳۱ تا ۳۳ و روی دیگر، آیات ۳۷ تا ۳۸ که بخشی از محاکمه مسیح است و برخی عبارات آن هم بسیار مشهور. از جمله آنجا که پیلات میپرسد، حقیقت چیست؟ و آنگاه بدون آن که منتظر پاسخ مسیح شود، تالار را ترک میکند و بیرون میرود.
عکس را همراه ترجمه عبارات به فارسی آوردم. کلماتی که بر روی پاپیروس مانده را به صورت پررنگ آوردهام. (۴)
* پ.ن.
یک،
حدود دو سه سال پیش هم برگه کوچک دیگری در همین حدود زمانی یافته شد که متن آن، پارهای از موعظه کوه مسیح، اختلاف اندکی با هر چهار انجیل دارد. یادداشت جدایی در آن خصوص خواهم آورد.
دو،
آیا تو هستی پادشاه یهود؟ رک به یادداشت مرتبط: اینری
سه،
در خصوص انجیل یهودا
چهار،
متن روی پاپیروس،
(روی الف)
«گفتند یهودیان: بر ما جایز نیست که بکشیم
کسی را، تا قول عیسی محقق گردد که
گفته بود، در اشاره به آن نوع مرگ که باید
بمیرد. داخل شد، دیگر بار
به تالار، پیلات. عیسی را طلبید
و گفت به او: آیا تو هستی پادشاه
بهود؟
(عیسی گفت تو میگویی که من)
(روی ب)
پادشاه هستم. از این رو زاده شدم
و از این رو به جهان آمدم تا شهادت دهم،
به حقیقت. هر که هست اهل حقیقت،
سخن مرا میشنود. او را گفت
پیلات: حقیقت چیست؟ و با این
سخن، باز بیرون رفت، به نزد یهودیان
و به آنها گفت: من نیافتم هیچ
(خطایی از وی)»
.
Telegram
K-A-Images
❤16👍4
و خداوند از خلقت آدمی پشیمان شد...
(پیدایش، باب ششم، آیه ششم)
در حکایات آفرینش میخوانیم که:
چون خداوند قصد آفرینش آدمی کرد، فرشتگان گفتند که چرا کسی را میآفرینی که فساد کند و خون ریزد؟ گفت من آن میدانم که شما نمیدانید. (۱)
خداوند آدم را آفرید و او را در باغ عدن نهاد، امّا از درخت معرفت منع کرد و گفت که اگر از میوه آن بخورید، خواهید مُرد.
شیطان گفت که با خوردن آن نخواهید مرد. آدم و حوا از آن درخت خوردند، و نمردند.
خداوند گفت که اینک آدمی را به همان خاک فرستم که از آن آمده بود. امّا خاک را نفرین کنم تا نان به رنج و سختی به آدم و فرزندانش دهد.
قابیل، فرزند آدم، از آن زمین سخت نفرینشده، محصولی برآورد و تقدیم خداوند کرد. خداوند هدیه هابیل را - که دام قربانشده بود - پسندید و تقدیم قابیل را نپذیرفت. نزاع و خونریزی بین دو برادر پدید آمد.
چون قابیل خون ریخت و فساد فراوان شد، «خداوند از خلقت آدمی پشیمان شد»، دست خود خایان و انگشتان گزان، که این چرا کردم و این خلقت چه بود، لیک چون کردم، پشیمانی چه سود.
...
حال جدای این «خدایا این بلا و فتنه از توست، ولیکن کس نمییارد چخیدن» باید بگوییم که آیه و تعبیر بسیار جالبی است.
عکسی از نسخه تورات، فصل «برشیت» یا پیدایش و ترجمه تحت اللفظی عربی آن قطعه آوردهام.
انصاف آن است که در این حکایت الاوّلین، آن که بیش از همه حقّ شکایت دارد، چنان که میبینیم، نه خداوند است، نه فرشتگان و نه آدمی، بلکه خاک و زمین است که به ناخواه از آن برگرفته شده، بیتقصیر نفرین شده، خونخورده، و گورستان ویران شده است.
مولانا در دفتر پنجم مثنوی لابه و زاری خاک را در مقابل فرشتگانی که به سوی او میآیند تا کفی از او برگیرند، تصویر کرده:
پس زبان بگشاد خاک و لابه کرد / کز برای حُرمتِ خلّاقِ فرد،
تَرکِ من گو و برو جانم ببخش / رو بتاب از من عنانِ خِنْگرَخش
باز
خاک لرزید و در آمد در گریز / گشت او لابهکنان و اشکریز
سینه سوزان لابه کرد و اجتهاد / با سرشک پُر ز خون سوگند داد
تا فرشته آخر که
خاک را مشغول کرد او در سخن / یک کفی بربود از آن خاکِ کهن...
و شاملو هم به نوعی دیگر:
«پس آنگاه زمین به سخن درآمد...
و آدمی، خسته و تنها و اندیشناک بر سرِ سنگی نشسته بود پشیمان از کردوکار خویش...
و زمین به سخن درآمده با او چنین میگفت:
تو روی از من برتافتی...
انسان زیرِ لب گفت: ــ تقدیر چنین بود. مگر آسمان قربانییی میخواست.
نه، که مرا گورستانی میخواهد! (چنین گفت زمین).
دریغا ویرانِ بیحاصلی که منم!»
…
۱، رک یادداشت مرتبط: آفرینش آدم و فرشتگان، قرآن و میدراش
۲، «پس آنگاه زمین»، مدایح بیصله
(پیدایش، باب ششم، آیه ششم)
در حکایات آفرینش میخوانیم که:
چون خداوند قصد آفرینش آدمی کرد، فرشتگان گفتند که چرا کسی را میآفرینی که فساد کند و خون ریزد؟ گفت من آن میدانم که شما نمیدانید. (۱)
خداوند آدم را آفرید و او را در باغ عدن نهاد، امّا از درخت معرفت منع کرد و گفت که اگر از میوه آن بخورید، خواهید مُرد.
شیطان گفت که با خوردن آن نخواهید مرد. آدم و حوا از آن درخت خوردند، و نمردند.
خداوند گفت که اینک آدمی را به همان خاک فرستم که از آن آمده بود. امّا خاک را نفرین کنم تا نان به رنج و سختی به آدم و فرزندانش دهد.
قابیل، فرزند آدم، از آن زمین سخت نفرینشده، محصولی برآورد و تقدیم خداوند کرد. خداوند هدیه هابیل را - که دام قربانشده بود - پسندید و تقدیم قابیل را نپذیرفت. نزاع و خونریزی بین دو برادر پدید آمد.
چون قابیل خون ریخت و فساد فراوان شد، «خداوند از خلقت آدمی پشیمان شد»، دست خود خایان و انگشتان گزان، که این چرا کردم و این خلقت چه بود، لیک چون کردم، پشیمانی چه سود.
...
حال جدای این «خدایا این بلا و فتنه از توست، ولیکن کس نمییارد چخیدن» باید بگوییم که آیه و تعبیر بسیار جالبی است.
عکسی از نسخه تورات، فصل «برشیت» یا پیدایش و ترجمه تحت اللفظی عربی آن قطعه آوردهام.
انصاف آن است که در این حکایت الاوّلین، آن که بیش از همه حقّ شکایت دارد، چنان که میبینیم، نه خداوند است، نه فرشتگان و نه آدمی، بلکه خاک و زمین است که به ناخواه از آن برگرفته شده، بیتقصیر نفرین شده، خونخورده، و گورستان ویران شده است.
مولانا در دفتر پنجم مثنوی لابه و زاری خاک را در مقابل فرشتگانی که به سوی او میآیند تا کفی از او برگیرند، تصویر کرده:
پس زبان بگشاد خاک و لابه کرد / کز برای حُرمتِ خلّاقِ فرد،
تَرکِ من گو و برو جانم ببخش / رو بتاب از من عنانِ خِنْگرَخش
باز
خاک لرزید و در آمد در گریز / گشت او لابهکنان و اشکریز
سینه سوزان لابه کرد و اجتهاد / با سرشک پُر ز خون سوگند داد
تا فرشته آخر که
خاک را مشغول کرد او در سخن / یک کفی بربود از آن خاکِ کهن...
و شاملو هم به نوعی دیگر:
«پس آنگاه زمین به سخن درآمد...
و آدمی، خسته و تنها و اندیشناک بر سرِ سنگی نشسته بود پشیمان از کردوکار خویش...
و زمین به سخن درآمده با او چنین میگفت:
تو روی از من برتافتی...
انسان زیرِ لب گفت: ــ تقدیر چنین بود. مگر آسمان قربانییی میخواست.
نه، که مرا گورستانی میخواهد! (چنین گفت زمین).
دریغا ویرانِ بیحاصلی که منم!»
…
۱، رک یادداشت مرتبط: آفرینش آدم و فرشتگان، قرآن و میدراش
۲، «پس آنگاه زمین»، مدایح بیصله
Telegram
K-A-Images
❤16👍5
آرزو صد کار مشکل باز پیش دل نهاد
ورنه بر من ناامیدی کار آسان کرده بود...
روی آوردن به کار مشکل از امید و آرزوست و اگرنه آری، در ناامیدی آسانی و راحتیست.
و این بیت هم ما را به مَثَل یا شاید حدیثی غریب میبرد که «الراحة مع اَلْیأس» و در صورتی دیگر «اَلْیأسُ إحْدَی الرّاحَتَیْن»: ناامیدی یکی از دو (راه رسیدن به) آرامش است. (آن راه دیگر، رسیدن به مقصود است، و نصیب ما این دیگری باد).
تصاویر:
۱/ بیت برگرفته از یک مجموعه خوشنویسی.
۲/ ماخوذ از مجموعهای از اقوال سایره حضرت امیر.
۳/ عبارتی در عنوانهای مثنوی، که آن هم به ظاهر برگرفته از قصیده ابن الشبل بغدادی است: وفي اليأس إحدی الراحتين لذي الهوی...
.
ورنه بر من ناامیدی کار آسان کرده بود...
روی آوردن به کار مشکل از امید و آرزوست و اگرنه آری، در ناامیدی آسانی و راحتیست.
و این بیت هم ما را به مَثَل یا شاید حدیثی غریب میبرد که «الراحة مع اَلْیأس» و در صورتی دیگر «اَلْیأسُ إحْدَی الرّاحَتَیْن»: ناامیدی یکی از دو (راه رسیدن به) آرامش است. (آن راه دیگر، رسیدن به مقصود است، و نصیب ما این دیگری باد).
تصاویر:
۱/ بیت برگرفته از یک مجموعه خوشنویسی.
۲/ ماخوذ از مجموعهای از اقوال سایره حضرت امیر.
۳/ عبارتی در عنوانهای مثنوی، که آن هم به ظاهر برگرفته از قصیده ابن الشبل بغدادی است: وفي اليأس إحدی الراحتين لذي الهوی...
.
❤21👍3
از رهبانیت آغازین...
آوردهاند که «لارهبانیّة فی الاسلام»، منتهی شاید از منظر تاریخی همیشه اینگونه نبوده و در رسوم و آموزههای اسلام آغازین، که مطابق برخی قراین از مسیحیت دور نبوده، نوعی زهد راهبانه هم بوده که اندکی دیرتر تعدیل و تطبیق بزرگی به خود دیده است.
برخی پژوهشگران، از منظر مطالعات متنپژوهانه و سنجشگری تاریخی، در دو قطعه تقریبا موازی در سوره مؤمنون و معارج که از صفات مومنان و نمازگزاران میگوید، نشانههای یک «ویرایش» متاخر را دیدهاند که در آن حُکم (به ظاهر) راهبانه «حفظ فروج»، امساک در رابطه جنسی، استثنای بزرگی خورده است. تصویرش را در جدولی آوردهام.
امّا شواهدی که به این معنی راه میدهند در سوره مؤمنون:
۱ / از منظر ادبی میبینیم که در آیه ششم زنجیره توصیفاتی که با «الّذین» آغاز میشود، شکسته است (که پس از عبارت ویرایش شده به آن بازمیگردد).
۲/ دیگر سجع کلام که در آیه ششم متفاوت است.
۳/ آیه ششم، با ده کلمه، به وضوح بلندتر از آیات پیشین است که بین سه تا پنج کلمه هستند. آیه هفتم پیوسته است به آیه ششم اما همچنان بلندتر است (هفت کلمه).
۴/ نکته آخر و مهمّ البته همان استثنا زدن بر حکم است با تصریح و توضیح این نکته که رابطه جنسی، جدای همسران، با کنیزکان هم آزاد است و شامل آن حکم نمیشود. «ما مَلَکَت اَیْمانهم» را بهاء الدین خرّمشاهی به «مُلک یمین» ترجمه کرده است! مقصود به هر شکل کنیزان هستند.
از عبارات برمیآید که اینک مجوزی داده شده است: «فانّهم غیر ملومین» و میگوید که نکوهش در خصوص رابطه با همسران (احتمالا تاکید بر تعداد است و بیش از یکی بودن آنها) جایز نیست و از آن بیشتر، رابطه با کنیزان (که به واقع محدودیت ندارد) و این حق برای مومنین محفوظ است. به ظاهر این مجوز یا تبیین را باید در تقابل با رهبانیت مسیحی یا دیگر جریانهای زاهدانه عصر دید.
در کنار بحث زهد اوّلیه و احتمال تطبیق و تعدیل آن با تحوّلات بعدی و گسترده شدن دایره مومنین و تاثیر ناگزیر سنن و عادات قوم، از منظر اجتماعی و اقتصادی هم بحث بوده که «امکان» داشتن چندین همسر و بلکه کنیزان، احتمالا نزد جمعیت قابل توجهی از مومنان، بیشتر خاصّ زمانی است که جمع قابل توجهی به این حدّ از تمکّن مالی رسیده باشند، یعنی پس از آغاز فتوحات؟
امّا این آیات از یک منظر دیگر هم مهم هستند و آن «قطعات نظیر» است که نمونهای از آن را پیشتر در داستان خلقت آدم آوردیم. این «قطعات نظیر» را در جدول بهتر میتوان دید و تشخیص داد. یعنی عباراتی که چنین در حرف و کلمه و جمله و خصوصا ترتیب یکسان هستند، و از این رو به قاعده یکی سرمشق دیگری بوده یا دست کم سرمشق یکسان داشتهاند که بعد در دو موضع عینا، یا گاه با تفاوتهای اندک، منعکس شدهاند و از منظر شواهد سیر شکلگیری و نهایی شدن متن اهمیتی خاص دارند که باید جدا به آن پرداخت. مقصود همچنان نمونهای بود از نوع مطالعات متنپژوهانه و البته که جای تفصیل و بحث و نقد است.
پ.ن. از خلقت آدم و قطعات نظیر
.
.
آوردهاند که «لارهبانیّة فی الاسلام»، منتهی شاید از منظر تاریخی همیشه اینگونه نبوده و در رسوم و آموزههای اسلام آغازین، که مطابق برخی قراین از مسیحیت دور نبوده، نوعی زهد راهبانه هم بوده که اندکی دیرتر تعدیل و تطبیق بزرگی به خود دیده است.
برخی پژوهشگران، از منظر مطالعات متنپژوهانه و سنجشگری تاریخی، در دو قطعه تقریبا موازی در سوره مؤمنون و معارج که از صفات مومنان و نمازگزاران میگوید، نشانههای یک «ویرایش» متاخر را دیدهاند که در آن حُکم (به ظاهر) راهبانه «حفظ فروج»، امساک در رابطه جنسی، استثنای بزرگی خورده است. تصویرش را در جدولی آوردهام.
امّا شواهدی که به این معنی راه میدهند در سوره مؤمنون:
۱ / از منظر ادبی میبینیم که در آیه ششم زنجیره توصیفاتی که با «الّذین» آغاز میشود، شکسته است (که پس از عبارت ویرایش شده به آن بازمیگردد).
۲/ دیگر سجع کلام که در آیه ششم متفاوت است.
۳/ آیه ششم، با ده کلمه، به وضوح بلندتر از آیات پیشین است که بین سه تا پنج کلمه هستند. آیه هفتم پیوسته است به آیه ششم اما همچنان بلندتر است (هفت کلمه).
۴/ نکته آخر و مهمّ البته همان استثنا زدن بر حکم است با تصریح و توضیح این نکته که رابطه جنسی، جدای همسران، با کنیزکان هم آزاد است و شامل آن حکم نمیشود. «ما مَلَکَت اَیْمانهم» را بهاء الدین خرّمشاهی به «مُلک یمین» ترجمه کرده است! مقصود به هر شکل کنیزان هستند.
از عبارات برمیآید که اینک مجوزی داده شده است: «فانّهم غیر ملومین» و میگوید که نکوهش در خصوص رابطه با همسران (احتمالا تاکید بر تعداد است و بیش از یکی بودن آنها) جایز نیست و از آن بیشتر، رابطه با کنیزان (که به واقع محدودیت ندارد) و این حق برای مومنین محفوظ است. به ظاهر این مجوز یا تبیین را باید در تقابل با رهبانیت مسیحی یا دیگر جریانهای زاهدانه عصر دید.
در کنار بحث زهد اوّلیه و احتمال تطبیق و تعدیل آن با تحوّلات بعدی و گسترده شدن دایره مومنین و تاثیر ناگزیر سنن و عادات قوم، از منظر اجتماعی و اقتصادی هم بحث بوده که «امکان» داشتن چندین همسر و بلکه کنیزان، احتمالا نزد جمعیت قابل توجهی از مومنان، بیشتر خاصّ زمانی است که جمع قابل توجهی به این حدّ از تمکّن مالی رسیده باشند، یعنی پس از آغاز فتوحات؟
امّا این آیات از یک منظر دیگر هم مهم هستند و آن «قطعات نظیر» است که نمونهای از آن را پیشتر در داستان خلقت آدم آوردیم. این «قطعات نظیر» را در جدول بهتر میتوان دید و تشخیص داد. یعنی عباراتی که چنین در حرف و کلمه و جمله و خصوصا ترتیب یکسان هستند، و از این رو به قاعده یکی سرمشق دیگری بوده یا دست کم سرمشق یکسان داشتهاند که بعد در دو موضع عینا، یا گاه با تفاوتهای اندک، منعکس شدهاند و از منظر شواهد سیر شکلگیری و نهایی شدن متن اهمیتی خاص دارند که باید جدا به آن پرداخت. مقصود همچنان نمونهای بود از نوع مطالعات متنپژوهانه و البته که جای تفصیل و بحث و نقد است.
پ.ن. از خلقت آدم و قطعات نظیر
.
.
Telegram
K-A-Images
❤12👍6🤔2👎1
آری، «کَهُن خوشتر است»، دست کم برای آنها که «دلشون از اون دلاست، دلای قدیمیه...»
و این متن و برگ هم کهن است. آخرین جملهٔ کتاب «عناصر زبان فارسی»،
Elementa linguae Persicae
از یوهان گراویو، چاپ ۱۶۴۹ در لندن، حدود چهار صد سال پیش.
کتابی به نسبت کوتاه است در باب دستور و اجزای زبان فارسی که بیشتر مثالها هم از سخن سعدی است.
کتاب به لاتین است امّا «کَهُن خوشتر است» را به یونانی نقل کرده (و ترجمه کرده). آن هم به واقع صورتیست از سخن مسیح، لوقا، باب پنجم، آیه ۲۸:
Ὁ παλαιὸς χρηστότερός ἐστιν.
هُـ پالایُس (کهن) خرِستُتِرُس (بهتر) اِستین (است).
مختصر آن که آنجا به مسیح خرده میگیرند که چرا او و همراهانش، همچون شاگردان یحیی و فریسیان، چنان که باید مطابق مناسک یهودیان عمل نمیکنند و او میگوید، در قالب تمثیل، که هیچ کس شراب تازه را در مَشک کهنه نمیریزد، چه شراب تازه مَشک کهنه را خواهد ترکاند. هم شراب ضایع میشود و هم مَشک. شراب نو را در مشک نو میریزند. وآنگهی کسی که (به عادت) از شراب کهنه مینوشد، میلِ شراب تازه نخواهد داشت، و بلکه خواهد گفت که «کهنه خوشتر است».
فارغ از سابقه سخن در انجیل، اینجا مقصود این مولّف دستور زبان فارسی قرن هفدهم، همان است که امروزه گویند: Old is gold
پ.ن.
در باب این «قوّت مَی بشکند ابریق را»، رک به یادداشت انجیل یهودا
.
و این متن و برگ هم کهن است. آخرین جملهٔ کتاب «عناصر زبان فارسی»،
Elementa linguae Persicae
از یوهان گراویو، چاپ ۱۶۴۹ در لندن، حدود چهار صد سال پیش.
کتابی به نسبت کوتاه است در باب دستور و اجزای زبان فارسی که بیشتر مثالها هم از سخن سعدی است.
کتاب به لاتین است امّا «کَهُن خوشتر است» را به یونانی نقل کرده (و ترجمه کرده). آن هم به واقع صورتیست از سخن مسیح، لوقا، باب پنجم، آیه ۲۸:
Ὁ παλαιὸς χρηστότερός ἐστιν.
هُـ پالایُس (کهن) خرِستُتِرُس (بهتر) اِستین (است).
مختصر آن که آنجا به مسیح خرده میگیرند که چرا او و همراهانش، همچون شاگردان یحیی و فریسیان، چنان که باید مطابق مناسک یهودیان عمل نمیکنند و او میگوید، در قالب تمثیل، که هیچ کس شراب تازه را در مَشک کهنه نمیریزد، چه شراب تازه مَشک کهنه را خواهد ترکاند. هم شراب ضایع میشود و هم مَشک. شراب نو را در مشک نو میریزند. وآنگهی کسی که (به عادت) از شراب کهنه مینوشد، میلِ شراب تازه نخواهد داشت، و بلکه خواهد گفت که «کهنه خوشتر است».
فارغ از سابقه سخن در انجیل، اینجا مقصود این مولّف دستور زبان فارسی قرن هفدهم، همان است که امروزه گویند: Old is gold
پ.ن.
در باب این «قوّت مَی بشکند ابریق را»، رک به یادداشت انجیل یهودا
.
Telegram
K-A-Images
❤20
کتاب «ویتگنشتاین- پوپر و ماجرای سیخ بخاری» به «ده دقیقه جدل میان دو فیلسوف بزرگ» در شامگاه بیست و پنجم اکتبر ۱۹۴۶ (سوم آبان ۱۳۲۵) میپردازد که در آن، به مانند جدال سعدی و مدعی، این یک بیدقی میراند و آن به دفع آن میکوشد، این شاهی میخواند و آن به فرزین میپوشد و خلاصه تیر حجّتها که از دو سو روان است تا آنجا که ویتگنشتاین سیخ بخاریای را که در حالتی عصبی و آشفته به دست گرفته بود به زمین میاندازد و اتاق را ترک میکند... تاثیر فلسفه است یا غیر آن، کار به آن جا نمیرسد که کار سعدی رسید «دلیلش نماند، ذلیلش کردم. دشنامم داد، سقطش گفتم، گریبانم درید، زنخدانش گرفتم».
کتاب مدخل خوبیست برای آشنایی با دو فیلسوف هموطن و همشهر که هر یک به شکلی و در مقطعی جریانات فکری و فلسفی قرن بیستم را شکل دادند و تاثیراتی ماندگار برجای گذاشتند.
از یک سو، چنان که از روایات و شواهد کتاب برمیآید نیمهانسانی که براستی بیکتاب و بیمُعید و اوستا، یک شبه راه چند صد ساله رفت و رسالهای که به روزگار جوانی در سنگرهای جنگ و دوره اسارت نوشت مسئلهآموز صد مدرِّس شد. اما نه ملالت دیگران را طاقت میآورد و نه ملامت آنان را که میدیدند این عارف فیلسوف در پی یافتن گنج خود، تو گویی خانه فلسفه را از بن ویران میکند. به ناگهان، در دنیای سُکر خود، عقل را بیتوشه از شهر هستی بیرون میکرد، زبان درمیکشید و مشغول تقریر چیزی میشد که نه در اندیشه میگنجید و نه آن را گفتن امکان بود. بعد حدیث بیزبانان رها میکرد و سراغ زبان میآمد که هم گنج بیپایان بود و هم رنج بیدرمان. وقتی به راه میافتاد، پرّانتر از مرغ هوا، نه غم از راه ماندگان داشت و نه ترسی از آیندگان.
از سوی دیگر اما انسانی که هر چه داشت نه از کشش آتش نبوغ، که از کوشش روزهای بلند و بیداری شبهای دراز بود. آن قدر که دل به زمان و زمانه داشت، غمِ زبان نداشت. از درد آنچه گذشته بود و آن چه در راه بود، این فراغت نداشت که بنشیند و ببیند که فلسفه گلیم معماهای زبانی خود از آب بیرون میکشد و جهدی نمیکند که دست غریقی بگیرد. تازه گرمای نبردی جهانسوز فرو مینشست که سایهی جنگ سردی دیگر قد میکشید. فلسفه بیکار نمیتوانست بنشیند. گوهری داشت و صاحبنظری میجویید...
کتاب صحنه مجادله این دو فیلسوف تندخو و ستیزهجو را بازسازی میکند و تلاش میکند تا ریشههای برخورد را بکاود. در این کتاب همچنین از برتراند راسل میخوانیم، از جی ئی مور، اشلیک و دیگران. شکلگیری و فروپاشی حلقه وین، از معماها و مسایل فلسفی روز، از وقایع تاریخی، نازیسم و آوارگی یهودیان و دیگر قضایا...
پ. ن.
۱/ ویتگنشتاین- پوپر و ماجرای سیخ بخاری، ده دقیقه جدل میان دو فیلسوف بزرگ، نويسنده: دیوید ادموندز و جان آیدینو، نشر نی
ترجمه عالی کتاب از حسن کامشاد، مترجم نامدار است که پیشتر اینجا از کتاب خاطرات او نوشته بودم. یادش گرامی.
۲/ صورتجلسه به قلم وصفی حجاب، دانشجوی فلسطینی ویتگنشتاین که دبیر وقت انجمن علوم اخلاقی بود. پوپر آن شب 25 اکتبر 1946، سخنران مدعو انجمن بود. عنوان سخنرانی را Method in philosophy ذکر کرده. پوپر در خاطراتش اعتراض میکند که عنوان صورتجلسه دقیق نیست و میگوید که عنوان سخنرانی او «آیا مسئله فلسفی وجود دارد؟» بود. اگر اینگونه باشد یعنی از ابتدا قرار دعوا داشته است! به پایان مناقشه آمیز جلسه هم تنها اشارهای کرده:
The meeting was charged to an unusual degree with a spirit of controversy
۳/ و آن نردبان کوچک؟ برگرفته از استعاره نردبان است در برگ پایانی رساله منطقی-فلسفی که میگوید هر که گزارههای کتابش را به خوبی دریابد، آنها را بیمعنی خواهد یافت «به یک تعبیر او پس از بالا رفتن از نردبان، باید نردبان را به دور افکند». آری، برای آن که بر بام شده است، «سرد باشد جستجوی نردبان»...
۴/ پوپر با زبانی ستیزهجویانه به دیدگاههای زبانی ویتگنشتاین حمله میآورد و از منظر خود نمونههایی از مسایل واقعی فلسفه پیش میکشد.
ویتگنشتاین: اینها صرفاً مسائل ریاضی محض یا جامعهشناسی است.
پوپر مثالهای دیگر میآورد...
ویتگنشتاین ایستاده پاسخ میدهد با سیخ بخاری در دست که گاه گاه آن را آشفته و عصبی به سوی سخنران میگیرد.
راسل: ویتگنشتاین، آن سیخ را بگذار زمین!
ویتگنشتاین با فریاد: اشتباه میکنی، اشتباه میکنی!
دوباره صدای اعتراض راسل.
ویتگنشتاین به سوی او برمیگردد: تو هم! راسل، تو هم همیشه مرا بد میفهمی.
راسل: نه، تو قاطی میکنی. همیشه خلط مبحث میکنی...
پوپر به مسایل فلسفه اخلاق میپردازد.
- مثالی از یک قاعده اخلاقی بیاور...
- تهدید نکردنِ میهمان سخنران با سیخ بخاری...
پرتاب سیخ به زمین و خروج از اتاق..
و البته این ماجرا روایتهای گونهگون هم دارد که در کتاب به آن پرداخته شده است.
.
کتاب مدخل خوبیست برای آشنایی با دو فیلسوف هموطن و همشهر که هر یک به شکلی و در مقطعی جریانات فکری و فلسفی قرن بیستم را شکل دادند و تاثیراتی ماندگار برجای گذاشتند.
از یک سو، چنان که از روایات و شواهد کتاب برمیآید نیمهانسانی که براستی بیکتاب و بیمُعید و اوستا، یک شبه راه چند صد ساله رفت و رسالهای که به روزگار جوانی در سنگرهای جنگ و دوره اسارت نوشت مسئلهآموز صد مدرِّس شد. اما نه ملالت دیگران را طاقت میآورد و نه ملامت آنان را که میدیدند این عارف فیلسوف در پی یافتن گنج خود، تو گویی خانه فلسفه را از بن ویران میکند. به ناگهان، در دنیای سُکر خود، عقل را بیتوشه از شهر هستی بیرون میکرد، زبان درمیکشید و مشغول تقریر چیزی میشد که نه در اندیشه میگنجید و نه آن را گفتن امکان بود. بعد حدیث بیزبانان رها میکرد و سراغ زبان میآمد که هم گنج بیپایان بود و هم رنج بیدرمان. وقتی به راه میافتاد، پرّانتر از مرغ هوا، نه غم از راه ماندگان داشت و نه ترسی از آیندگان.
از سوی دیگر اما انسانی که هر چه داشت نه از کشش آتش نبوغ، که از کوشش روزهای بلند و بیداری شبهای دراز بود. آن قدر که دل به زمان و زمانه داشت، غمِ زبان نداشت. از درد آنچه گذشته بود و آن چه در راه بود، این فراغت نداشت که بنشیند و ببیند که فلسفه گلیم معماهای زبانی خود از آب بیرون میکشد و جهدی نمیکند که دست غریقی بگیرد. تازه گرمای نبردی جهانسوز فرو مینشست که سایهی جنگ سردی دیگر قد میکشید. فلسفه بیکار نمیتوانست بنشیند. گوهری داشت و صاحبنظری میجویید...
کتاب صحنه مجادله این دو فیلسوف تندخو و ستیزهجو را بازسازی میکند و تلاش میکند تا ریشههای برخورد را بکاود. در این کتاب همچنین از برتراند راسل میخوانیم، از جی ئی مور، اشلیک و دیگران. شکلگیری و فروپاشی حلقه وین، از معماها و مسایل فلسفی روز، از وقایع تاریخی، نازیسم و آوارگی یهودیان و دیگر قضایا...
پ. ن.
۱/ ویتگنشتاین- پوپر و ماجرای سیخ بخاری، ده دقیقه جدل میان دو فیلسوف بزرگ، نويسنده: دیوید ادموندز و جان آیدینو، نشر نی
ترجمه عالی کتاب از حسن کامشاد، مترجم نامدار است که پیشتر اینجا از کتاب خاطرات او نوشته بودم. یادش گرامی.
۲/ صورتجلسه به قلم وصفی حجاب، دانشجوی فلسطینی ویتگنشتاین که دبیر وقت انجمن علوم اخلاقی بود. پوپر آن شب 25 اکتبر 1946، سخنران مدعو انجمن بود. عنوان سخنرانی را Method in philosophy ذکر کرده. پوپر در خاطراتش اعتراض میکند که عنوان صورتجلسه دقیق نیست و میگوید که عنوان سخنرانی او «آیا مسئله فلسفی وجود دارد؟» بود. اگر اینگونه باشد یعنی از ابتدا قرار دعوا داشته است! به پایان مناقشه آمیز جلسه هم تنها اشارهای کرده:
The meeting was charged to an unusual degree with a spirit of controversy
۳/ و آن نردبان کوچک؟ برگرفته از استعاره نردبان است در برگ پایانی رساله منطقی-فلسفی که میگوید هر که گزارههای کتابش را به خوبی دریابد، آنها را بیمعنی خواهد یافت «به یک تعبیر او پس از بالا رفتن از نردبان، باید نردبان را به دور افکند». آری، برای آن که بر بام شده است، «سرد باشد جستجوی نردبان»...
۴/ پوپر با زبانی ستیزهجویانه به دیدگاههای زبانی ویتگنشتاین حمله میآورد و از منظر خود نمونههایی از مسایل واقعی فلسفه پیش میکشد.
ویتگنشتاین: اینها صرفاً مسائل ریاضی محض یا جامعهشناسی است.
پوپر مثالهای دیگر میآورد...
ویتگنشتاین ایستاده پاسخ میدهد با سیخ بخاری در دست که گاه گاه آن را آشفته و عصبی به سوی سخنران میگیرد.
راسل: ویتگنشتاین، آن سیخ را بگذار زمین!
ویتگنشتاین با فریاد: اشتباه میکنی، اشتباه میکنی!
دوباره صدای اعتراض راسل.
ویتگنشتاین به سوی او برمیگردد: تو هم! راسل، تو هم همیشه مرا بد میفهمی.
راسل: نه، تو قاطی میکنی. همیشه خلط مبحث میکنی...
پوپر به مسایل فلسفه اخلاق میپردازد.
- مثالی از یک قاعده اخلاقی بیاور...
- تهدید نکردنِ میهمان سخنران با سیخ بخاری...
پرتاب سیخ به زمین و خروج از اتاق..
و البته این ماجرا روایتهای گونهگون هم دارد که در کتاب به آن پرداخته شده است.
.
Telegram
K-A-Images
❤13
نیکبخت آن که بر رای ستیزهگران نرود،
و در راه خطاکاران نایستد،
و در مجلس استهزاگران ننشیند...
(مزامیر، کتاب اول، باب اول، آیه اول)
چون که میبینی، چه میجویی مقال؟ منتهی چند نکته هم بیاورم!
۱/ این مزمور اوّل را به نوعی «درآمد» یا «فاتحة المزامیر» دانستهاند، مانند فاتحة الکتاب و همان بحثها مطرح بوده که آیا بخشی از کتاب بوده یا مقدمه آن.
۲/ مزامیر به عبری تهیللیم و به صورت مفرد تهیلله از ریشه هلل است به معنی ستایش کردن. در قرآن از این ریشه به معنی نثار و تخصیص در معنی مذهبی و آیینی آمده، چهار بار در ترکیب و متن و سیاق یکسان: وَمَا أُهِلَّ بِهِ لِغَيْرِ اللَّهِ.
۳/ صورت مزمور هم کهن است. زبور در قرآن به احتمال زیاد صورتی از مزمور است گرچه قطعی نیست. صورت جمع زُبَر در معنی ورقهها هم آمده، زُبَر الحدید، و شاید از این رو مرتبط باشد به یافتن معادلی نزدیک آن کلمه برگرفته از برگه یا ورق.
۴/ عموم مزامیر با عبارتی آغاز میشوند از جنس «ل+داود» یا «ل+سلیمان...» منتهی ل عبری (همچون عربی) به چه معنی؟ یعنی از داود است؟ ساخته و پرداخته او و رسیده از او؟ یا ل در معنی تقدیم به داود؟ ساخته برای داود؟ بحث است!
همچنین اینجا هم، مثل «بسم الله...» در آغاز سور قرآن، اختلاف بوده که این عنوان را باید آیه محسوب کرد یا نه؟ این است که در کتابهای مختلف شماره آیات یکی بالا پایین هستند.
۵/ دستنویس نیمه دوم قرن هشتم هجری در مصر. کاتب یا تذهیبکار، برخی معادلها را هم بر متن افزوده و جالب آن که گاه به یونانی.
۶/ چهره تیرهفام داود خصوصا جالب است. در سموئیل میخوانیم که داود سرخروی بود، نشان شادابی.
۷/ بر رای ستیزهگران نرود... رفتن از ریشه «هلخ/هلک». علاقمندان رک به یادداشت «لخ لخا» و تفسیر جمع کن خود را، جماعت رحمت است!
۸/ ظرافت عبارت در این میان گم نشود: نرود، نایستد، ننشیند.
.
و در راه خطاکاران نایستد،
و در مجلس استهزاگران ننشیند...
(مزامیر، کتاب اول، باب اول، آیه اول)
چون که میبینی، چه میجویی مقال؟ منتهی چند نکته هم بیاورم!
۱/ این مزمور اوّل را به نوعی «درآمد» یا «فاتحة المزامیر» دانستهاند، مانند فاتحة الکتاب و همان بحثها مطرح بوده که آیا بخشی از کتاب بوده یا مقدمه آن.
۲/ مزامیر به عبری تهیللیم و به صورت مفرد تهیلله از ریشه هلل است به معنی ستایش کردن. در قرآن از این ریشه به معنی نثار و تخصیص در معنی مذهبی و آیینی آمده، چهار بار در ترکیب و متن و سیاق یکسان: وَمَا أُهِلَّ بِهِ لِغَيْرِ اللَّهِ.
۳/ صورت مزمور هم کهن است. زبور در قرآن به احتمال زیاد صورتی از مزمور است گرچه قطعی نیست. صورت جمع زُبَر در معنی ورقهها هم آمده، زُبَر الحدید، و شاید از این رو مرتبط باشد به یافتن معادلی نزدیک آن کلمه برگرفته از برگه یا ورق.
۴/ عموم مزامیر با عبارتی آغاز میشوند از جنس «ل+داود» یا «ل+سلیمان...» منتهی ل عبری (همچون عربی) به چه معنی؟ یعنی از داود است؟ ساخته و پرداخته او و رسیده از او؟ یا ل در معنی تقدیم به داود؟ ساخته برای داود؟ بحث است!
همچنین اینجا هم، مثل «بسم الله...» در آغاز سور قرآن، اختلاف بوده که این عنوان را باید آیه محسوب کرد یا نه؟ این است که در کتابهای مختلف شماره آیات یکی بالا پایین هستند.
۵/ دستنویس نیمه دوم قرن هشتم هجری در مصر. کاتب یا تذهیبکار، برخی معادلها را هم بر متن افزوده و جالب آن که گاه به یونانی.
۶/ چهره تیرهفام داود خصوصا جالب است. در سموئیل میخوانیم که داود سرخروی بود، نشان شادابی.
۷/ بر رای ستیزهگران نرود... رفتن از ریشه «هلخ/هلک». علاقمندان رک به یادداشت «لخ لخا» و تفسیر جمع کن خود را، جماعت رحمت است!
۸/ ظرافت عبارت در این میان گم نشود: نرود، نایستد، ننشیند.
.
Telegram
K-A-Images
❤16
از انبان الیاس و عیسی و بوهریره...
نظر مولانا در باب معجزه همیشه یکدست نیست. جایی میگوید که «معجزه از بهر قهرِ دشمن است» چرا که «بوی جنسیّت پیِ دل بردن است». برای همچو کسی «موجبِ ایمان نباشد معجزات، بویِ جنسیّت کند جذبِ صفات». همچو کسی اگر هم معجزه بجوید «روی و آواز پیمبر مُعجزه است». منتهی جای دیگر میگوید که به هر شکل، پیامبران معجزه میآوردهاند تا همراهانی بجویند و دل یاران خویش را قرص و محکم کنند: «هر نبیای اندر این راهِ دُرُست / معجزه بنمود و همراهان بجُست...»
بحث ما البته اینها نیست. آن است که به هر شکل، اگر پیامبر به معجزه نیاز داشته یا نه، پیروان بعدی به این حکایات نیاز دارند، یا آنها را میسازند، یا از جایی برمیگیرند و در این میان روایت برخی معجزات از یک دین به دیگری منتقل میشوند و شاید از آن جمله باشد حکایت انبان بوهریره.
مختصر بگوییم که در کتاب اول پادشاهان عهد عتیق، حکایت ایلیای نبی آمده، همان الیاس قرآن، که در میانه قحطی و به هنگام سفر در صیدون، بیوه زنی را با فرزند خردسالش میبیند و از او آب و قرص نانی میخواهد. زن قوتِ اندک مختصر ذخیره خود را از سبوی آرد و کوزه روغن خویش برای ایلیا میآورد و ایلیا در حق او دعایی میگوید که آن سبوی آرد به آخر نخواهد رسید و آن کوزه روغن خالی نخواهد شد.. و چنین هم میشود.
این حکایت، و برخی داستانهای دیگر ایلیا (شامل زنده کردن فرزند آن بیوهزن)، بعدها در روایت معجزات عیسی منعکس میشود. از جمله آن سبد کوچک نان و ماهی که به دو شکل در دو انجیل آمده. از آن سبد به هزاران نفر غذا میدهند و خالی نمیشود.
پس از آن هم صورتی از این معجزه، این بار در روایات اسلامی و حکایت انبان بوهریره ظاهر میشود. از قول او نقل شده که در یکی از غزوات انبانی داشتم که در آن به امر رسول خدا چند خرما گذاشتم. هر بار دست در آن میکردم و مشتی خرما بیرون میآوردم و خالی نمیشد تا در واقعه قتل عثمان که بندِ آن انبان بریده شد و از من گم شد.
نیازی به گفتن نیست که بحث وثاقت و گزارش درست و نادرست نیست، سخن از نوع انتقال یا انعکاس روایات معجزات است، از یک دین به دیگری گرچه احتمال «توارد» هم منتفی نیست. خود دین هم البته به نوعی انبان بوهریره است، تا به دست که افتد، و از آن انبان چه برآرد.
به مولانا ختم کنیم و اشارات او به این انبان، یک بار در مثنوی و بارها در دیوان:
بولهب را دیدم آن جا دست میخایید سخت / بوهریره دست کرده در دلِ انبان خویش
بوهریره صفتیم و به گهِ داد و ستد / دل بدان سابقه و دست در انبان داریم
و همچنان که موسی و فرعون در هستی ماست، انبان بوهریره هم:
انبان بوهریره وجود توست و بس / هر چه مُراد توست در انبان خویش جوی...
.
نظر مولانا در باب معجزه همیشه یکدست نیست. جایی میگوید که «معجزه از بهر قهرِ دشمن است» چرا که «بوی جنسیّت پیِ دل بردن است». برای همچو کسی «موجبِ ایمان نباشد معجزات، بویِ جنسیّت کند جذبِ صفات». همچو کسی اگر هم معجزه بجوید «روی و آواز پیمبر مُعجزه است». منتهی جای دیگر میگوید که به هر شکل، پیامبران معجزه میآوردهاند تا همراهانی بجویند و دل یاران خویش را قرص و محکم کنند: «هر نبیای اندر این راهِ دُرُست / معجزه بنمود و همراهان بجُست...»
بحث ما البته اینها نیست. آن است که به هر شکل، اگر پیامبر به معجزه نیاز داشته یا نه، پیروان بعدی به این حکایات نیاز دارند، یا آنها را میسازند، یا از جایی برمیگیرند و در این میان روایت برخی معجزات از یک دین به دیگری منتقل میشوند و شاید از آن جمله باشد حکایت انبان بوهریره.
مختصر بگوییم که در کتاب اول پادشاهان عهد عتیق، حکایت ایلیای نبی آمده، همان الیاس قرآن، که در میانه قحطی و به هنگام سفر در صیدون، بیوه زنی را با فرزند خردسالش میبیند و از او آب و قرص نانی میخواهد. زن قوتِ اندک مختصر ذخیره خود را از سبوی آرد و کوزه روغن خویش برای ایلیا میآورد و ایلیا در حق او دعایی میگوید که آن سبوی آرد به آخر نخواهد رسید و آن کوزه روغن خالی نخواهد شد.. و چنین هم میشود.
این حکایت، و برخی داستانهای دیگر ایلیا (شامل زنده کردن فرزند آن بیوهزن)، بعدها در روایت معجزات عیسی منعکس میشود. از جمله آن سبد کوچک نان و ماهی که به دو شکل در دو انجیل آمده. از آن سبد به هزاران نفر غذا میدهند و خالی نمیشود.
پس از آن هم صورتی از این معجزه، این بار در روایات اسلامی و حکایت انبان بوهریره ظاهر میشود. از قول او نقل شده که در یکی از غزوات انبانی داشتم که در آن به امر رسول خدا چند خرما گذاشتم. هر بار دست در آن میکردم و مشتی خرما بیرون میآوردم و خالی نمیشد تا در واقعه قتل عثمان که بندِ آن انبان بریده شد و از من گم شد.
نیازی به گفتن نیست که بحث وثاقت و گزارش درست و نادرست نیست، سخن از نوع انتقال یا انعکاس روایات معجزات است، از یک دین به دیگری گرچه احتمال «توارد» هم منتفی نیست. خود دین هم البته به نوعی انبان بوهریره است، تا به دست که افتد، و از آن انبان چه برآرد.
به مولانا ختم کنیم و اشارات او به این انبان، یک بار در مثنوی و بارها در دیوان:
بولهب را دیدم آن جا دست میخایید سخت / بوهریره دست کرده در دلِ انبان خویش
بوهریره صفتیم و به گهِ داد و ستد / دل بدان سابقه و دست در انبان داریم
و همچنان که موسی و فرعون در هستی ماست، انبان بوهریره هم:
انبان بوهریره وجود توست و بس / هر چه مُراد توست در انبان خویش جوی...
.
Telegram
K-A-Images
❤16
از سعدی و ترجمه قدیم امثال و حکایات شرقی
مجموعههای قدیم ترجمهٔ آثار فارسی به زبانهای اروپایی، خصوصاً زبان فرانسه، بسیار جالب هستند. تقدیمنامهٔ ابتدایی که عموماً خطاب به صاحبمنصبی است با عناوین و القاب خاصّ، درخواست حمایت از چاپ کتاب، بعد البته خود مقدّمه و در نهایت ترجمه و توضیحات.
کتابِ به نسبت قدیمی «گفتارهای نیکو، سخنان برگزیده و امثال و حکم شرقی» که اواخر قرن هفدهم، ۱۶۹۴ میلادی، در پاریس و به زبان فرانسه چاپ شده است هم از این نوع است و من خالی از لطف و فایدهای ندیدم که نکاتی از آن بیاورم.
مترجم و جمعآورنده کتاب، آنتوان گلان، زادهٔ فرانسه، از پیشگامان شرقشناسی است. یونانی، لاتین، عبری، عربی، ترکی و فارسی میدانست. سه سفر یا ماموریت بلندمدّت به قلمرو عثمانی و نواحی اطراف آن داشت که سفر سوم برای او خوشیمن نبود و بسیاری از نوشتههای خود را در زلزلهٔ ۱۶۸۸ ازمیر از دست داد. علاقه، تخصّص و بلکه کسب و کار او جُستن نسخ و کتابهای قدیمی بود. شهرت اصلی او امروزه به دلیل ترجمهٔ داستانهای هزار و یکشب است، که پس از این مجموعهٔ گفتارهای نیکو منتشر کرده و آن ترجمه هم تاثیرات مهمّی بر ادب اروپایی گذاشته است.
در دیباچهٔ کتاب میگوید که در این مجموعه چیزی نیاورده مگر آن که خودش به زبان اصلی عربی، فارسی یا ترکی خوانده باشد.
امثال و حکایات کتاب بسیار متنوّع هستند. قطعاتی از قابوسنامه، آثار جامی، داستانهای بیدپای، کتابهای تاریخی چون روضة الصفای میرخواند و آثار دیگر و من اینجا اندکی از نقلهای متعدّد برگرفته از گلستان را بیاورم.
مترجم، همچون عموم قدما، حکایات گلستان را به تمامی گزارش واقع دانسته است. با خاطرهٔ کودکی سعدی آغاز میکند: «یاد دارم که در ایّام طفولیّت متعبّد بودمی و شبخیز...». بعد از عهد جوانی او، خصوصا آنجا که به اعتذار یا اعتراف میگوید «وقتی به جهل جوانی بانگ بر مادر زدم، دلآزرده به کنجی نشست...»، اسیر شدن او در طرابلس به دست «فرانکها» و بازخریدن او توسّط «یکی از رؤسای حلب» و ازدواجش با دختر بدخوی او و شکایت سعدی که «به ده دینار از قیدِ فرنگم باز خرید و به صد دینار به دستِ تو گرفتار کرد!».
ترجمهها و گفتارها را با توضیحاتی همراه کرده که جالب هستند. گزارش مترجم محقّقی که با نگاهی متفاوت و برخاسته از فرهنگی دیگر، سالهای بلندی در این سوی عالم به سر برده - و هنوز مناسبات زندگی آن روزگار با فضای این کتابها چندان تفاوتی نداشته - و بعد مشاهدات خود را برای مخاطبی با فرهنگ مسیحی توضیح میدهد: در خصوص طبقات و نهادهای اجتماعی و دینی، مناسبات حکومتی، مراسم، گاه ظرایف ادبی حکایات، اشارات تاریخی و در همهٔ اینها نکات مفیدی میتوان یافت.
برای مثال، در پایان داستان توانگر بخیل که «ختمش به علّتِ آن اختیار آمد که قرآن بر سر زبان است و زر در میان جان»، از مراسم قرآنخوانی مسلمانان میگوید که در چه موقعیّتهای متنوّعی رایج است و اینجا نسبتش با شفای بیمار چیست.
در میان حکایت درویشان، میگوید ورود به عالم درویشی در دنیای اسلام، بر خلاف مسیحیت، تصمیم یا تعهّدی همیشگی نیست. ای بسا عالِمی یا امیری که مدّتی در زیّ درویشان یا همراهی ایشان درآید و باز به زندگی یا شغل معمول خویش بازگردد.
وقتی از صوفیان میگوید، اشاره میکند که حتّی شاه ایران هم - و دقت کنیم که نویسنده معاصر صفویان است - خود را صوفی مینامد.
در حکایت «ابلهی را دیدم سَمین، خلعتی ثمین در بر و قَصَبی مصری بر سر...» در توضیح قَصَب مصری و دستار ساختن از آن، میگوید «امروزه هم» مفتیان و قاضیان استانبول دستارهای بسیار بزرگی بر سر دارند که بزرگی آن نشانه جایگاه علمی است و اگر کسی که لایق آن مقام نبوده چنین دستاری بر سر نهد، موجبات استهزای خود را فراهم کرده. میافزاید که انصافاً ساخت دستار یا توربانی به این بزرگی، امّا همچنان سبک، به کمک پارچههای ظریف از کتان نازک، فنّ ظریف و هنرمندانهایست. یادآور داستان مثنوی است:
یک فقیهی ژندهها در چیده بود / در عِمامهٔ خویش در پیچیده بود
تا شود زفت و نماید آن عظیم / چون در آید سوی محفل در حطیم...
در حکایتی که سعدی در خرید خانهای متردّد بوده است و «جهودی گفت آخر من از کدخدایان این محلّتم... بخر که هیچ عیبی ندارد» و سعدی منصرف میشود، میگوید که در کلّ مسلمانان نسبت به یهودیان فاصله بیشتری احساس میکنند تا با نصرانیان.
ذیل حکایت «یکی را از بزرگانِ ائمه پسری وفات یافت، پرسیدند که بر صندوق گورش چه نویسیم...»، توضیحی در خصوص صندوق گور میآورد و شرح او از صندوق و سنگ قبر، نوع نوشتهها و حتّی توربان که بر سر آن میگذاشتهاند، یادآور صندوقهای مزار مولاناست.
و به همین بسنده کنیم که مقصود معرفی کوتاه این کتاب بود و شاهد دیگر بر «این حکایت که میکند سعدی، بس بخواهند در جهان گفتن...»
پ.ن. کشور گلها، ترجمه کهن گلستان
.
مجموعههای قدیم ترجمهٔ آثار فارسی به زبانهای اروپایی، خصوصاً زبان فرانسه، بسیار جالب هستند. تقدیمنامهٔ ابتدایی که عموماً خطاب به صاحبمنصبی است با عناوین و القاب خاصّ، درخواست حمایت از چاپ کتاب، بعد البته خود مقدّمه و در نهایت ترجمه و توضیحات.
کتابِ به نسبت قدیمی «گفتارهای نیکو، سخنان برگزیده و امثال و حکم شرقی» که اواخر قرن هفدهم، ۱۶۹۴ میلادی، در پاریس و به زبان فرانسه چاپ شده است هم از این نوع است و من خالی از لطف و فایدهای ندیدم که نکاتی از آن بیاورم.
مترجم و جمعآورنده کتاب، آنتوان گلان، زادهٔ فرانسه، از پیشگامان شرقشناسی است. یونانی، لاتین، عبری، عربی، ترکی و فارسی میدانست. سه سفر یا ماموریت بلندمدّت به قلمرو عثمانی و نواحی اطراف آن داشت که سفر سوم برای او خوشیمن نبود و بسیاری از نوشتههای خود را در زلزلهٔ ۱۶۸۸ ازمیر از دست داد. علاقه، تخصّص و بلکه کسب و کار او جُستن نسخ و کتابهای قدیمی بود. شهرت اصلی او امروزه به دلیل ترجمهٔ داستانهای هزار و یکشب است، که پس از این مجموعهٔ گفتارهای نیکو منتشر کرده و آن ترجمه هم تاثیرات مهمّی بر ادب اروپایی گذاشته است.
در دیباچهٔ کتاب میگوید که در این مجموعه چیزی نیاورده مگر آن که خودش به زبان اصلی عربی، فارسی یا ترکی خوانده باشد.
امثال و حکایات کتاب بسیار متنوّع هستند. قطعاتی از قابوسنامه، آثار جامی، داستانهای بیدپای، کتابهای تاریخی چون روضة الصفای میرخواند و آثار دیگر و من اینجا اندکی از نقلهای متعدّد برگرفته از گلستان را بیاورم.
مترجم، همچون عموم قدما، حکایات گلستان را به تمامی گزارش واقع دانسته است. با خاطرهٔ کودکی سعدی آغاز میکند: «یاد دارم که در ایّام طفولیّت متعبّد بودمی و شبخیز...». بعد از عهد جوانی او، خصوصا آنجا که به اعتذار یا اعتراف میگوید «وقتی به جهل جوانی بانگ بر مادر زدم، دلآزرده به کنجی نشست...»، اسیر شدن او در طرابلس به دست «فرانکها» و بازخریدن او توسّط «یکی از رؤسای حلب» و ازدواجش با دختر بدخوی او و شکایت سعدی که «به ده دینار از قیدِ فرنگم باز خرید و به صد دینار به دستِ تو گرفتار کرد!».
ترجمهها و گفتارها را با توضیحاتی همراه کرده که جالب هستند. گزارش مترجم محقّقی که با نگاهی متفاوت و برخاسته از فرهنگی دیگر، سالهای بلندی در این سوی عالم به سر برده - و هنوز مناسبات زندگی آن روزگار با فضای این کتابها چندان تفاوتی نداشته - و بعد مشاهدات خود را برای مخاطبی با فرهنگ مسیحی توضیح میدهد: در خصوص طبقات و نهادهای اجتماعی و دینی، مناسبات حکومتی، مراسم، گاه ظرایف ادبی حکایات، اشارات تاریخی و در همهٔ اینها نکات مفیدی میتوان یافت.
برای مثال، در پایان داستان توانگر بخیل که «ختمش به علّتِ آن اختیار آمد که قرآن بر سر زبان است و زر در میان جان»، از مراسم قرآنخوانی مسلمانان میگوید که در چه موقعیّتهای متنوّعی رایج است و اینجا نسبتش با شفای بیمار چیست.
در میان حکایت درویشان، میگوید ورود به عالم درویشی در دنیای اسلام، بر خلاف مسیحیت، تصمیم یا تعهّدی همیشگی نیست. ای بسا عالِمی یا امیری که مدّتی در زیّ درویشان یا همراهی ایشان درآید و باز به زندگی یا شغل معمول خویش بازگردد.
وقتی از صوفیان میگوید، اشاره میکند که حتّی شاه ایران هم - و دقت کنیم که نویسنده معاصر صفویان است - خود را صوفی مینامد.
در حکایت «ابلهی را دیدم سَمین، خلعتی ثمین در بر و قَصَبی مصری بر سر...» در توضیح قَصَب مصری و دستار ساختن از آن، میگوید «امروزه هم» مفتیان و قاضیان استانبول دستارهای بسیار بزرگی بر سر دارند که بزرگی آن نشانه جایگاه علمی است و اگر کسی که لایق آن مقام نبوده چنین دستاری بر سر نهد، موجبات استهزای خود را فراهم کرده. میافزاید که انصافاً ساخت دستار یا توربانی به این بزرگی، امّا همچنان سبک، به کمک پارچههای ظریف از کتان نازک، فنّ ظریف و هنرمندانهایست. یادآور داستان مثنوی است:
یک فقیهی ژندهها در چیده بود / در عِمامهٔ خویش در پیچیده بود
تا شود زفت و نماید آن عظیم / چون در آید سوی محفل در حطیم...
در حکایتی که سعدی در خرید خانهای متردّد بوده است و «جهودی گفت آخر من از کدخدایان این محلّتم... بخر که هیچ عیبی ندارد» و سعدی منصرف میشود، میگوید که در کلّ مسلمانان نسبت به یهودیان فاصله بیشتری احساس میکنند تا با نصرانیان.
ذیل حکایت «یکی را از بزرگانِ ائمه پسری وفات یافت، پرسیدند که بر صندوق گورش چه نویسیم...»، توضیحی در خصوص صندوق گور میآورد و شرح او از صندوق و سنگ قبر، نوع نوشتهها و حتّی توربان که بر سر آن میگذاشتهاند، یادآور صندوقهای مزار مولاناست.
و به همین بسنده کنیم که مقصود معرفی کوتاه این کتاب بود و شاهد دیگر بر «این حکایت که میکند سعدی، بس بخواهند در جهان گفتن...»
پ.ن. کشور گلها، ترجمه کهن گلستان
.
Telegram
K-A-Images
❤11
یدِ بیضا، سپیدی و بیپیسی، تورات و قرآن
«یهوه او را گفت که دست در بغل خویش گذار. دست در بغل خود گذاشت و سپس آن را برون آورد. و اینک دستش مبروص و چون برف سپید گشته بود...»
به نظرم در برگردانِ حکایت ید بیضا از تورات، از قدیم، ترجمههای عربی و در پی آن فارسی، درستتر و دقیقتر از ترجمههای فرنگی بودهاند.
متن عبری تورات میگوید که دست موسی «مصروع» مانند برف شد. מְצֹרַעַת از ریشه צָרַע «صرع» است که میدانیم در عربی معنی متفاوتی گرفته و به واقع نوعی تشنج یا تنش عصبی است که بسا موجب غشی و افتادن شود. در کاربرد کهن قرآن به معنی فروافتاده آمده است: فَتَرَی الْقَوْمَ فِيها صَرْعی کأَنَّهُمْ أَعْجازُ نَخْلٍ خاوِيَةٍ. امّا در عبری «تصرعه» بیماری پوستی است، منتهی از چه نوع؟
در ترجمه یونانی هفتادی کهن همین آیه، دو سه قرن پیش از میلاد، بیماری حذف شده: «دستش سپید شد، مانند برف» امّا معادل «تصرعه» در مواضع دیگر λεπρός آمده که بحث است بیماری خاصّی بوده یا اطلاقی عام. به هر شکل «لپروس» در عالم غرب مسیری طی کرده که در نهایت معادل بیماری جذام شده است، Leprosy به انگلیسی و Lèpre به فرانسه. امروزه هم تقریبا عموم ترجمههای فرنگی، و گاه فارسی متاثر از آنها، آن را به جذام برمیگردانند: «دستش، در اثر جذام، سپید شده بود، مانند برف».
امّا بیماری جذام یا «خوره»، پوست را میخورد و سفید نمیکند. به قاعده آنچه مقصود بوده، «پیسی» است، برص به عربی و Vitiligo به فرنگی که بیماری پوستی مایکل جکسون بود پیش از آن که خودش بقیه پوستش را هم یکرنگ کند.
برص، مبروص، برصاء و متبرّص و معادل فارسی آن پیسی از دیرباز در ترجمهها آمده است. عکسی از ترجمه قرن هفتم تورات و از آن سو تفسیر نسفی آوردهام.
«برص» شاهد کهن در قرآن هم دارد، در خصوص معجزات مسیح: أُبْرِئُ الْأَكْمَهَ وَالْأَبْرَصَ... که آن را هم به پیسی بازمیگردانند امّا آنجا جذام مقصود نبوده؟ یا برص هم در عهد قرآن مانند تصرعه عنوان عمومی هر نوع بیماری پوستی بوده؟ شگفت آن که حتی در عبری متاخر هم «جذام» همان تصرعه است و در تفاسیر یهودی، خود موسی، یا خداوند، دستش را مبتلا میکند و لحظهای بعد درمان میکند. این وجهِ تفسیری نشان بیماری و شفای آنی البته بیدلیل نیست، تاکید بر وجه معجزهگری و درمان است که مثال اعلایش بعدها در حکایات مسیح و شفاگری او ظاهر میشود، شامل جذامزدگان...
این اواخر مجموعه جدیدی ساخته شده است به نام «عهد موسی». تعریفی ندارد منتهی به کار ما میآید! عکسی از آن «معجزه دست موسی» آوردم، مطابق روایت مقبول یهودی و مسیحی در غرب. میبینیم که آن «ید بیضا» نه تنها تابان نیست بلکه زخمی و مجذوم است، تا بعد که دوباره آن را جیب خود کند و سالم برآورد. معجزه در آن ابتلا و درمان آنی است.
در نهایت قرآن هم در اشاره به همین حکایت دو بار عبارت نظیری بکار برده است: «وَنَزَعَ يَدَهُ فَإِذَا هِيَ بَيْضَاءُ لِلنَّاظِرِينَ» بدون توضیح بیشتری. امّا بعد در ترکیب و ساختار یکسان دیگری سه بار تاکید کرده که دستش سپید شد، اما بدون بیماری:
وَاضْمُمْ يَدَكَ إِلَى جَنَاحِكَ تَخْرُجْ بَيْضَاءَ مِنْ غَيْرِ سُوءٍ
اسْلُكْ يَدَكَ فِي جَيْبِكَ تَخْرُجْ بَيْضَاءَ مِنْ غَيْرِ سُوءٍ
وَأَدْخِلْ يَدَكَ فِي جَيْبِكَ تَخْرُجْ بَيْضَاءَ مِنْ غَيْرِ سُوءٍ...
این تاکید مکرر بر «مِنْ غَيْرِ سُوء» نشان از بحثهای عصر در این خصوص و موضع تنزیهی قرآن در باب موسی و عموم پیامبران دارد: «مِنْ غَيْرِ سُوءٍ... تا برون آید تابان، بیپیسی و مثل آن...»
.
«یهوه او را گفت که دست در بغل خویش گذار. دست در بغل خود گذاشت و سپس آن را برون آورد. و اینک دستش مبروص و چون برف سپید گشته بود...»
به نظرم در برگردانِ حکایت ید بیضا از تورات، از قدیم، ترجمههای عربی و در پی آن فارسی، درستتر و دقیقتر از ترجمههای فرنگی بودهاند.
متن عبری تورات میگوید که دست موسی «مصروع» مانند برف شد. מְצֹרַעַת از ریشه צָרַע «صرع» است که میدانیم در عربی معنی متفاوتی گرفته و به واقع نوعی تشنج یا تنش عصبی است که بسا موجب غشی و افتادن شود. در کاربرد کهن قرآن به معنی فروافتاده آمده است: فَتَرَی الْقَوْمَ فِيها صَرْعی کأَنَّهُمْ أَعْجازُ نَخْلٍ خاوِيَةٍ. امّا در عبری «تصرعه» بیماری پوستی است، منتهی از چه نوع؟
در ترجمه یونانی هفتادی کهن همین آیه، دو سه قرن پیش از میلاد، بیماری حذف شده: «دستش سپید شد، مانند برف» امّا معادل «تصرعه» در مواضع دیگر λεπρός آمده که بحث است بیماری خاصّی بوده یا اطلاقی عام. به هر شکل «لپروس» در عالم غرب مسیری طی کرده که در نهایت معادل بیماری جذام شده است، Leprosy به انگلیسی و Lèpre به فرانسه. امروزه هم تقریبا عموم ترجمههای فرنگی، و گاه فارسی متاثر از آنها، آن را به جذام برمیگردانند: «دستش، در اثر جذام، سپید شده بود، مانند برف».
امّا بیماری جذام یا «خوره»، پوست را میخورد و سفید نمیکند. به قاعده آنچه مقصود بوده، «پیسی» است، برص به عربی و Vitiligo به فرنگی که بیماری پوستی مایکل جکسون بود پیش از آن که خودش بقیه پوستش را هم یکرنگ کند.
برص، مبروص، برصاء و متبرّص و معادل فارسی آن پیسی از دیرباز در ترجمهها آمده است. عکسی از ترجمه قرن هفتم تورات و از آن سو تفسیر نسفی آوردهام.
«برص» شاهد کهن در قرآن هم دارد، در خصوص معجزات مسیح: أُبْرِئُ الْأَكْمَهَ وَالْأَبْرَصَ... که آن را هم به پیسی بازمیگردانند امّا آنجا جذام مقصود نبوده؟ یا برص هم در عهد قرآن مانند تصرعه عنوان عمومی هر نوع بیماری پوستی بوده؟ شگفت آن که حتی در عبری متاخر هم «جذام» همان تصرعه است و در تفاسیر یهودی، خود موسی، یا خداوند، دستش را مبتلا میکند و لحظهای بعد درمان میکند. این وجهِ تفسیری نشان بیماری و شفای آنی البته بیدلیل نیست، تاکید بر وجه معجزهگری و درمان است که مثال اعلایش بعدها در حکایات مسیح و شفاگری او ظاهر میشود، شامل جذامزدگان...
این اواخر مجموعه جدیدی ساخته شده است به نام «عهد موسی». تعریفی ندارد منتهی به کار ما میآید! عکسی از آن «معجزه دست موسی» آوردم، مطابق روایت مقبول یهودی و مسیحی در غرب. میبینیم که آن «ید بیضا» نه تنها تابان نیست بلکه زخمی و مجذوم است، تا بعد که دوباره آن را جیب خود کند و سالم برآورد. معجزه در آن ابتلا و درمان آنی است.
در نهایت قرآن هم در اشاره به همین حکایت دو بار عبارت نظیری بکار برده است: «وَنَزَعَ يَدَهُ فَإِذَا هِيَ بَيْضَاءُ لِلنَّاظِرِينَ» بدون توضیح بیشتری. امّا بعد در ترکیب و ساختار یکسان دیگری سه بار تاکید کرده که دستش سپید شد، اما بدون بیماری:
وَاضْمُمْ يَدَكَ إِلَى جَنَاحِكَ تَخْرُجْ بَيْضَاءَ مِنْ غَيْرِ سُوءٍ
اسْلُكْ يَدَكَ فِي جَيْبِكَ تَخْرُجْ بَيْضَاءَ مِنْ غَيْرِ سُوءٍ
وَأَدْخِلْ يَدَكَ فِي جَيْبِكَ تَخْرُجْ بَيْضَاءَ مِنْ غَيْرِ سُوءٍ...
این تاکید مکرر بر «مِنْ غَيْرِ سُوء» نشان از بحثهای عصر در این خصوص و موضع تنزیهی قرآن در باب موسی و عموم پیامبران دارد: «مِنْ غَيْرِ سُوءٍ... تا برون آید تابان، بیپیسی و مثل آن...»
.
Telegram
K-A-Images
❤12👍3
دیوان شمس تبریزی، ۸۱۷ هجری...
میبینید که کاتب چگونه نام «مولانا جلال الدین رومی» را در مقدّمهٔ موخرهای که بر این «تصحیح و ترتیب» دیوان نوشته، گنجانده است: «هو مولانا و... توقیع دیوان جلال احدیت... روی رومی روز...»
رسم بوده، و عموم نسخ کهن دیوان اینگونه است، که غزلیات را، مناسب مجالس سماع، بر اساس اوزان تنظیم میکردهاند. کاتب پس از این میگوید که یکی دو سال صرف کرده تا از نسخ مختلف سی هزار بیت را جمع آورد و آنگاه همه غزلیات را بر اساس حروف قافیه تنظیم کند.
همین دیگر، بازگردیم به غزلها؟
خوی بد دارم ملولم تو مرا معذور دار
خوی من کی خوش شود بی روی خوبت ای نگار
بی تو هستم چون زمستان خلق از من در عذاب
با تو هستم چون گلستان خویِ من خویِ بهار...
.
میبینید که کاتب چگونه نام «مولانا جلال الدین رومی» را در مقدّمهٔ موخرهای که بر این «تصحیح و ترتیب» دیوان نوشته، گنجانده است: «هو مولانا و... توقیع دیوان جلال احدیت... روی رومی روز...»
رسم بوده، و عموم نسخ کهن دیوان اینگونه است، که غزلیات را، مناسب مجالس سماع، بر اساس اوزان تنظیم میکردهاند. کاتب پس از این میگوید که یکی دو سال صرف کرده تا از نسخ مختلف سی هزار بیت را جمع آورد و آنگاه همه غزلیات را بر اساس حروف قافیه تنظیم کند.
همین دیگر، بازگردیم به غزلها؟
خوی بد دارم ملولم تو مرا معذور دار
خوی من کی خوش شود بی روی خوبت ای نگار
بی تو هستم چون زمستان خلق از من در عذاب
با تو هستم چون گلستان خویِ من خویِ بهار...
.
❤20
از نسبت بسامد الرحمن و الله...
در سوره زخرف، و چند سوره دیگر، مکرّر از «الرحمن» سخن میرود و کمتر از «الله». نکته یا اهمّیت آن چیست؟
پیشتر از مطالعات پژوهشگران در باب تفاوت سابقه تاریخی الرحمن و الله نوشتهام*. خصوصا سوره مریم که تفاوت نوع کاربرد این نامها را در دو زمینه متفاوت نشان میدهد. دقت کنیم که - از بسمله آغازین سور که بگذریم - کاربرد «الله» بسیار بیشتر از «الرحمن» است. الله افزون بر ۱۸۰۰ بار در قرآن آمده است و الرحمن تنها حدود ۵۵ بار. یعنی کاربرد الله، ۳۲ بار بیشتر از الرحمن است. در سایه توجه به این تفاوت بسامد است که ناگهان این اختلاف شدید به چشم میآید.
چند مثال کمک میکند:
در سوره بلندی همچون بقره، ۱۷۲ بار الله آمده و الرحمن تنها یک بار! وَ إِلهُکمْ إِلهٌ واحِدٌ لا إِلهَ إِلاَّ هُوَ الرَّحْمنُ الرَّحِيمُ
در سوره آل عمران، ۱۳۲ بار به الله برمیخوریم و حتی یک بار هم نام الرحمن نیامده است.
در سوره نسأ ۱۳۵ بار الله آمده و باز الرحمن غایب است.
و به همین ترتیب اساسا الرحمن تا پیش از سوره مریم، یعنی یک سوم آغازین قرآن در این ترتیب غیرزمانی مرسوم، فقط سه نمونه دارد.
از این منظر است که ناگهان وقتی به سوره مریم میرسیم تعجب میکنیم چون نام الرحمن ۱۶ بار تکرار میشود در مقابل الله که ۸ بار آمده و بیشتر هم در زمینه آن بحث انتقادی خطاب به مسیحیان که از آن نوشتیم.
و باز در قیاس با همین دادههاست که هفت بار تکرار الرحمن در سوره زخرف، که سوره بلندی هم نیست، در مقابل الله که سه بار آمده، توجه ما را جلب میکند و اینجا مجال پرداختن بیشتر به جزییات آن نیست.
امّا از منظر مطالعات تاریخی، توجّه به این وجه از متون چه فایده احتمالی دارند؟ از مطالعات تطبیقی کتاب مقدّس کمک بگیریم که در خوانش کتاب مقدّس، باب اول پیدایش، میبینیم که نام خداوند الوهیم است. بعد همان روایت آفرینش در باب دوم با چند اختلاف جزیی امّا مهم، از جمله در باب ترتیب خلقت زن و مرد، تکرار میشود منتهی این بار با نام یهوه. از همین جا بود که ابتدا دستهبندی و تحلیل منابع روایات کتاب مقدس به الوهیمی و یهوی و غیر آن آغاز شد. یک نمونه از تحلیلهای دهه هفتاد را از درسگفتارهای توماس رومر آوردهام که اینک توسعه بیشتری یافته است.
میگفت «مثل نبود این مثال آن بود...» و اینجا هم مقصود مثال دیگری بود از نوع ابزارها و دادهها و روشهایی که میتواند به شناخت بهتر لایههای متن و زمینه و زیرمتنهای آن کمک کند.
.
یادداشتهای مرتبط:
* از الله و الرحمن و آنچه از منابع تاریخی و سنگنوشتهها برمیاید.
از الرحمن در سوره مریم
از الرحمن و قرآن در سوره الرحمن
و
سوره زخرف، نسخه بسیار زیبایی است.
.
در سوره زخرف، و چند سوره دیگر، مکرّر از «الرحمن» سخن میرود و کمتر از «الله». نکته یا اهمّیت آن چیست؟
پیشتر از مطالعات پژوهشگران در باب تفاوت سابقه تاریخی الرحمن و الله نوشتهام*. خصوصا سوره مریم که تفاوت نوع کاربرد این نامها را در دو زمینه متفاوت نشان میدهد. دقت کنیم که - از بسمله آغازین سور که بگذریم - کاربرد «الله» بسیار بیشتر از «الرحمن» است. الله افزون بر ۱۸۰۰ بار در قرآن آمده است و الرحمن تنها حدود ۵۵ بار. یعنی کاربرد الله، ۳۲ بار بیشتر از الرحمن است. در سایه توجه به این تفاوت بسامد است که ناگهان این اختلاف شدید به چشم میآید.
چند مثال کمک میکند:
در سوره بلندی همچون بقره، ۱۷۲ بار الله آمده و الرحمن تنها یک بار! وَ إِلهُکمْ إِلهٌ واحِدٌ لا إِلهَ إِلاَّ هُوَ الرَّحْمنُ الرَّحِيمُ
در سوره آل عمران، ۱۳۲ بار به الله برمیخوریم و حتی یک بار هم نام الرحمن نیامده است.
در سوره نسأ ۱۳۵ بار الله آمده و باز الرحمن غایب است.
و به همین ترتیب اساسا الرحمن تا پیش از سوره مریم، یعنی یک سوم آغازین قرآن در این ترتیب غیرزمانی مرسوم، فقط سه نمونه دارد.
از این منظر است که ناگهان وقتی به سوره مریم میرسیم تعجب میکنیم چون نام الرحمن ۱۶ بار تکرار میشود در مقابل الله که ۸ بار آمده و بیشتر هم در زمینه آن بحث انتقادی خطاب به مسیحیان که از آن نوشتیم.
و باز در قیاس با همین دادههاست که هفت بار تکرار الرحمن در سوره زخرف، که سوره بلندی هم نیست، در مقابل الله که سه بار آمده، توجه ما را جلب میکند و اینجا مجال پرداختن بیشتر به جزییات آن نیست.
امّا از منظر مطالعات تاریخی، توجّه به این وجه از متون چه فایده احتمالی دارند؟ از مطالعات تطبیقی کتاب مقدّس کمک بگیریم که در خوانش کتاب مقدّس، باب اول پیدایش، میبینیم که نام خداوند الوهیم است. بعد همان روایت آفرینش در باب دوم با چند اختلاف جزیی امّا مهم، از جمله در باب ترتیب خلقت زن و مرد، تکرار میشود منتهی این بار با نام یهوه. از همین جا بود که ابتدا دستهبندی و تحلیل منابع روایات کتاب مقدس به الوهیمی و یهوی و غیر آن آغاز شد. یک نمونه از تحلیلهای دهه هفتاد را از درسگفتارهای توماس رومر آوردهام که اینک توسعه بیشتری یافته است.
میگفت «مثل نبود این مثال آن بود...» و اینجا هم مقصود مثال دیگری بود از نوع ابزارها و دادهها و روشهایی که میتواند به شناخت بهتر لایههای متن و زمینه و زیرمتنهای آن کمک کند.
.
یادداشتهای مرتبط:
* از الله و الرحمن و آنچه از منابع تاریخی و سنگنوشتهها برمیاید.
از الرحمن در سوره مریم
از الرحمن و قرآن در سوره الرحمن
و
سوره زخرف، نسخه بسیار زیبایی است.
.
Telegram
K-A-Images
❤10👍2
کاریز
در ستایش آهستگی و آهسته خواندن نیچه، در «سپیدهدم»، نه چند سال و ده سال، بلکه یک و نیم سده پیش از شتاب دیجیتال عصر ما از آهستگی میگوید: «این پیشگفتار به تاخیر افتاد، امّا نه چندان. آخر پنج یا شش سال چه تفاوتی دارد؟ همچو کتابی، و همچو موضوعی، عجله ندارند.…
حسّ عمومی و فراینده من، خصوصا در شبکههای اجتماعی، همان حسّ «روزگار سپریشده مردم سالخورده» است...
«من پیرِ سال و ماه نیام»، دست کم نه چندان هنوز، منتهی حسّ آن مرد سالخوردهای را دارم که همچنان، آهسته و پیوسته، به کتابخانه قدیمی میرود، که جدای کتابها و دوستان قدیم، یادداشتها و خاطراتش آنجاست. در آنها سیر احوالات خود را میبیند، «هر عبارت خود نشان حالتیست»، آثار قدم! که هر چه پیش رفته، بیشتر به گذشته بازگشته، از دهه به سده، از سده به هزاره، به کتابهای کهن و بعد کهنتر.... بعد فکر میکند که از آنها بنویسد، شاید به کاری بیاید. بیشتر امّا نگران آن که «باد تند است و چراغم ابتری، زو بگیرانم چراغ دیگری» امّا گویی نوشتن است بر آب، همچون سپردن برگههای قدیمی به جوی آب روان. صداییست در صحرا که نمیآید جواب، «بل اُغالطنی، انادی فی القفار...» چرا که ذوق و مزاج زمانه عوض شده. آن کتابخانه با نسخههای کهن اینک به کلوب و کافهکتاب نویی میماند، با موسیقی روز... و اعضایی که حوصله خاطرات قدیمی ندارند و حق هم دارند! پس کمی کناره مینشیند، گاه هم تلاش میکند که همسخن شود. ذهنش امّا همچنان درگیر خاطرات قدیمی است. بلکه درمانش همان است، «پس طبیب آمد به دارو کردنش، گفت چاره نیست هیچ از رگزنش، رگ زدن باید برای دفعِ خون...»، باز میگوید که آخر چه سود؟ گفتن از این که «به بلاساقون تُرکی دو کمان دارد...». دوباره میاندیشد که دستکم «نقش خیالی میکشم، فال دوامی میزنم» و همین دور است که میرود و میآید... شمس تبریزی، تناقض چیست در احوال دل؟ هم مقیم عشق باشد، هم ز عشق آوارهای...
..
«من پیرِ سال و ماه نیام»، دست کم نه چندان هنوز، منتهی حسّ آن مرد سالخوردهای را دارم که همچنان، آهسته و پیوسته، به کتابخانه قدیمی میرود، که جدای کتابها و دوستان قدیم، یادداشتها و خاطراتش آنجاست. در آنها سیر احوالات خود را میبیند، «هر عبارت خود نشان حالتیست»، آثار قدم! که هر چه پیش رفته، بیشتر به گذشته بازگشته، از دهه به سده، از سده به هزاره، به کتابهای کهن و بعد کهنتر.... بعد فکر میکند که از آنها بنویسد، شاید به کاری بیاید. بیشتر امّا نگران آن که «باد تند است و چراغم ابتری، زو بگیرانم چراغ دیگری» امّا گویی نوشتن است بر آب، همچون سپردن برگههای قدیمی به جوی آب روان. صداییست در صحرا که نمیآید جواب، «بل اُغالطنی، انادی فی القفار...» چرا که ذوق و مزاج زمانه عوض شده. آن کتابخانه با نسخههای کهن اینک به کلوب و کافهکتاب نویی میماند، با موسیقی روز... و اعضایی که حوصله خاطرات قدیمی ندارند و حق هم دارند! پس کمی کناره مینشیند، گاه هم تلاش میکند که همسخن شود. ذهنش امّا همچنان درگیر خاطرات قدیمی است. بلکه درمانش همان است، «پس طبیب آمد به دارو کردنش، گفت چاره نیست هیچ از رگزنش، رگ زدن باید برای دفعِ خون...»، باز میگوید که آخر چه سود؟ گفتن از این که «به بلاساقون تُرکی دو کمان دارد...». دوباره میاندیشد که دستکم «نقش خیالی میکشم، فال دوامی میزنم» و همین دور است که میرود و میآید... شمس تبریزی، تناقض چیست در احوال دل؟ هم مقیم عشق باشد، هم ز عشق آوارهای...
..
Telegram
کاریز
در ستایش آهستگی و آهسته خواندن
نیچه، در «سپیدهدم»، نه چند سال و ده سال، بلکه یک و نیم سده پیش از شتاب دیجیتال عصر ما از آهستگی میگوید:
«این پیشگفتار به تاخیر افتاد، امّا نه چندان. آخر پنج یا شش سال چه تفاوتی دارد؟ همچو کتابی، و همچو موضوعی، عجله ندارند.…
نیچه، در «سپیدهدم»، نه چند سال و ده سال، بلکه یک و نیم سده پیش از شتاب دیجیتال عصر ما از آهستگی میگوید:
«این پیشگفتار به تاخیر افتاد، امّا نه چندان. آخر پنج یا شش سال چه تفاوتی دارد؟ همچو کتابی، و همچو موضوعی، عجله ندارند.…
❤25👍4🤔1
از نامههای ایرانی مونتسکیو...
«چطور میشود ایرانی بود؟»
این هم پرسش سیصد ساله جناب مونتسکیو و شاید هم دو هزار و سیصد ساله ما ایرانیان!
امّا پسزمینه این پرسش در باب (به ظاهر) هویّت ایران و ایرانی چیست؟
«نامههای ایرانی» از قول دو مسافر ایرانی است که به فرانسه آمدهاند و مشاهدات خود را برای دوستان خود، ازبک، ایبن و دیگران، که چندان نامهای ایرانی هم ندارند، مینویسند:
«به پاریس میرویم. کانون امپراطوریهای اروپایی. مسافران همیشه شهرهای بزرگ را دوست دارند که گویی وطن مشترک غریبههاست. بدرود، بدانید که مهرتان همیشه در دل من است.»
...
«به پاریس رسیدهایم. این رقیب شکوهمند شهرِ آفتاب (اصفهان)».
نامهها به زبان طنز ملایمیست و محملی برای مونتسکیو که از قول این ناظران ایرانی به نقد جامعه فرانسه بپردازد.
آن عبارت هم در نامه ریکا به ایبن در اسمیرن (ازمیر) در تاریخ «ششم «شوال» ۱۷۱۲» آمده است. اینگونه آغاز میکند که پاریسیها آدمهای عجیبی هستند و کنجکاویشان نهایت ندارد. من با لباسهای ایرانی در پاریس میگشتم و خسته شدم از بس که همچون مَهِ نو «انگشتنمای خلق بودم». زن و مرد و پیر و جوان دورم حلقه میزدند و من که همیشه آرامشطلب بودهام و قصد شهرآشوبی نداشتم خسته شدم و لباس معمول اروپایی پوشیدم. ناگهان دیدم که دیگر هیچ کس به من نظر نینداخت تا بار دیگر که یکی در جمع مرا معرّفی کرد و گفت ایشان ایرانی هستند. آنگاه شنیدم که با تعجّب میگویند: «عجب عجب، این آقا ایرانی هستند؟ چه امر شگفتانگیزی، چطور میشود ایرانی بود؟»
«چگونه میتوان (یا مگر میتوان) ایرانی بود؟» آنجا و در سیاق متن معنی خاصی دارد و مشخصاً به ایران و ایرانی بازنمیگردد. میپرسد که مگر میتوان کم و بیش مثل ما بود ولی فرانسوی نبود؟ پرسش یا تعجّب آن کسیست که پاریس برایش مرکز عالم نیست، بلکه همه عالم است. تو جهان را قدرِ دیده دیدهای...
این را هم بیفزایم که یک نامه پیش از این، مونتسکیو ضرورت دیده که در پانویسی توضیح دهد که «ایرانیان از همه مسلمانان آسانگیرتر هستند.». چرا؟ چون میخواهد همچنان از زبان آنان نقدی بیاورد که مناسب باشد. آنجا، باز همین جناب ریکای ایرانی، از منظر خود در خصوص پاپ و اسقف و آداب دینی مسیحیان مینویسد و به جمله جالبی ختم میکند که «شرع مقدّس که فرشتگان آن را به زمین آوردند، با حقیقتش حفظ میشود و نیازی به این اعمال خشونتبار نیست». آشناست؟
ویدیوی کوتاهی، در کانال یوتیوب کاریز، در خصوص این کتاب مشهور مونتسکیو گذاشتم با توضیحات بیشتر.
و آن مصراع فارسی در کتاب؟ در ویدیو از آن گفتهام...
.
«چطور میشود ایرانی بود؟»
این هم پرسش سیصد ساله جناب مونتسکیو و شاید هم دو هزار و سیصد ساله ما ایرانیان!
امّا پسزمینه این پرسش در باب (به ظاهر) هویّت ایران و ایرانی چیست؟
«نامههای ایرانی» از قول دو مسافر ایرانی است که به فرانسه آمدهاند و مشاهدات خود را برای دوستان خود، ازبک، ایبن و دیگران، که چندان نامهای ایرانی هم ندارند، مینویسند:
«به پاریس میرویم. کانون امپراطوریهای اروپایی. مسافران همیشه شهرهای بزرگ را دوست دارند که گویی وطن مشترک غریبههاست. بدرود، بدانید که مهرتان همیشه در دل من است.»
...
«به پاریس رسیدهایم. این رقیب شکوهمند شهرِ آفتاب (اصفهان)».
نامهها به زبان طنز ملایمیست و محملی برای مونتسکیو که از قول این ناظران ایرانی به نقد جامعه فرانسه بپردازد.
آن عبارت هم در نامه ریکا به ایبن در اسمیرن (ازمیر) در تاریخ «ششم «شوال» ۱۷۱۲» آمده است. اینگونه آغاز میکند که پاریسیها آدمهای عجیبی هستند و کنجکاویشان نهایت ندارد. من با لباسهای ایرانی در پاریس میگشتم و خسته شدم از بس که همچون مَهِ نو «انگشتنمای خلق بودم». زن و مرد و پیر و جوان دورم حلقه میزدند و من که همیشه آرامشطلب بودهام و قصد شهرآشوبی نداشتم خسته شدم و لباس معمول اروپایی پوشیدم. ناگهان دیدم که دیگر هیچ کس به من نظر نینداخت تا بار دیگر که یکی در جمع مرا معرّفی کرد و گفت ایشان ایرانی هستند. آنگاه شنیدم که با تعجّب میگویند: «عجب عجب، این آقا ایرانی هستند؟ چه امر شگفتانگیزی، چطور میشود ایرانی بود؟»
«چگونه میتوان (یا مگر میتوان) ایرانی بود؟» آنجا و در سیاق متن معنی خاصی دارد و مشخصاً به ایران و ایرانی بازنمیگردد. میپرسد که مگر میتوان کم و بیش مثل ما بود ولی فرانسوی نبود؟ پرسش یا تعجّب آن کسیست که پاریس برایش مرکز عالم نیست، بلکه همه عالم است. تو جهان را قدرِ دیده دیدهای...
این را هم بیفزایم که یک نامه پیش از این، مونتسکیو ضرورت دیده که در پانویسی توضیح دهد که «ایرانیان از همه مسلمانان آسانگیرتر هستند.». چرا؟ چون میخواهد همچنان از زبان آنان نقدی بیاورد که مناسب باشد. آنجا، باز همین جناب ریکای ایرانی، از منظر خود در خصوص پاپ و اسقف و آداب دینی مسیحیان مینویسد و به جمله جالبی ختم میکند که «شرع مقدّس که فرشتگان آن را به زمین آوردند، با حقیقتش حفظ میشود و نیازی به این اعمال خشونتبار نیست». آشناست؟
ویدیوی کوتاهی، در کانال یوتیوب کاریز، در خصوص این کتاب مشهور مونتسکیو گذاشتم با توضیحات بیشتر.
و آن مصراع فارسی در کتاب؟ در ویدیو از آن گفتهام...
.
Telegram
K-A-Images
❤17👍2
تو نیز رقصی بکن...
داود نبی در ادب ما مظهر لحن و صدا و آواز خوش است، در کنار حکمت و قدرت و زرهسازی... منتهی رقص و سماع داود بین ما شناخته شده نبوده، و شگفتا که چقدر هم قدم و قلم صوفیه به آن نیاز داشته است.
حکایت رقص سماعوار داود در کتاب دوم سموئیل، فصل ششم و فصل پانزدهم تواریخ عهد عتیق آمده است. آنجا پس از تقدیس داود در مقام پادشاهی یهودا و اسرائیل، و تسخیر اورشلیم، داود در پی صندوق عهد، شادیکنان و چرخزنان، خاکسارانه، لباس خود را میکَند و رقصکنان، وارد شهر میشود. میکال دختر شائول، همسر اوّل داود، به این حرکت او به چشم تحقیر نظر میکند و چون داود نزد او بازمیگردد چنین طعنه میزند که «امروز پادشاه اسرائیل چقدر خویشتن را عزّت بخشید، او که خود را در برابر دیدگان کنیزکان و خادمان برهنه ساخت، آنچنان که مردی پست خود را برهنه سازد» و پاسخ داود از پس آن میآید که «من در مقابل خداوند رقصیدم، هم او که مرا بر پدر تو و خاندان او برگزید و قدرت داد، خود را در مقابل او بیشتر خوار خواهم کرد». (ترجمه پیروز سیّار)
این نقّاشی کتاب مقدّس با نمادهای آن امّا به نظرم جالب آمد.
یکی نوع تصویرسازی رقص داود است، بسیار نزدیک به سماع صوفیه و احتمالا متاثر از آن.
دیگر نقش مریم و مسیح در بطن او بر روی صندوق عهد. توصیف این صندوق، قُدس الاقداس، که حامل الواح موسی بود و نماد حضور خداوند، با جزییات در عهد عتیق آمده. جدا باید بیاوریم که برخی اوصاف آن، مثل تعداد فرشتگان و «کرّوبیان» در اطراف آن، بسیار نزدیک است به آنچه در خصوص عرش خداوند در قرآن آمده. منتهی در تفسیر مسیحی، صندوق عهد اصلی همان مریم است که در بطن خود حامل خداوند است. این رقص در مقابل مسیح است.
مسیحیان حتی حکایت تکان خوردن یحیی در شکم مادرش الیزابت را، هنگام ملاقات مریم که او هم باردار مسیح بود، رقص یحیی در مقابل مسیح دانستهاند. اصلش در لوقا آمده که میگوید طفل از شادی تکان خورد. از آنجا هم در روایات اسلامی و در مثنوی:
مادر یحیی به مریم در نهفت / پیشتر از وضعِ حَمل خویش گفت...
چون برابر اوفتادم با تو من / کرد سجده حَمل من ای ذوالفِطَن...
اما پاسخ داود، خواری در عین قدرت و رقص در برابر خداوند، یادآور دو قطعه است:
یکی سخن شیخ سررزی در مثنوی که به دستوری در عین عزّت درون، مذلّت پیشه کرده بود:
تا شوم غرقهٔ مذلّت من تمام / تا سَقَطها بشنوم از خاص و عام
او مَذَلَّت خواست، کی عزّت تنم؟ او گدایی خواست، کی میری کنم؟
و در نهایت مقالات شمس و پاسخ به ملامتها به رقص و سماع:
«گفت: دانشمندان را بدنام کردی جمله به این سماع!... گفت: تو نیز رقصی بکن، به خدا برسی؛ خطوتین و قد وصل.»
.
داود نبی در ادب ما مظهر لحن و صدا و آواز خوش است، در کنار حکمت و قدرت و زرهسازی... منتهی رقص و سماع داود بین ما شناخته شده نبوده، و شگفتا که چقدر هم قدم و قلم صوفیه به آن نیاز داشته است.
حکایت رقص سماعوار داود در کتاب دوم سموئیل، فصل ششم و فصل پانزدهم تواریخ عهد عتیق آمده است. آنجا پس از تقدیس داود در مقام پادشاهی یهودا و اسرائیل، و تسخیر اورشلیم، داود در پی صندوق عهد، شادیکنان و چرخزنان، خاکسارانه، لباس خود را میکَند و رقصکنان، وارد شهر میشود. میکال دختر شائول، همسر اوّل داود، به این حرکت او به چشم تحقیر نظر میکند و چون داود نزد او بازمیگردد چنین طعنه میزند که «امروز پادشاه اسرائیل چقدر خویشتن را عزّت بخشید، او که خود را در برابر دیدگان کنیزکان و خادمان برهنه ساخت، آنچنان که مردی پست خود را برهنه سازد» و پاسخ داود از پس آن میآید که «من در مقابل خداوند رقصیدم، هم او که مرا بر پدر تو و خاندان او برگزید و قدرت داد، خود را در مقابل او بیشتر خوار خواهم کرد». (ترجمه پیروز سیّار)
این نقّاشی کتاب مقدّس با نمادهای آن امّا به نظرم جالب آمد.
یکی نوع تصویرسازی رقص داود است، بسیار نزدیک به سماع صوفیه و احتمالا متاثر از آن.
دیگر نقش مریم و مسیح در بطن او بر روی صندوق عهد. توصیف این صندوق، قُدس الاقداس، که حامل الواح موسی بود و نماد حضور خداوند، با جزییات در عهد عتیق آمده. جدا باید بیاوریم که برخی اوصاف آن، مثل تعداد فرشتگان و «کرّوبیان» در اطراف آن، بسیار نزدیک است به آنچه در خصوص عرش خداوند در قرآن آمده. منتهی در تفسیر مسیحی، صندوق عهد اصلی همان مریم است که در بطن خود حامل خداوند است. این رقص در مقابل مسیح است.
مسیحیان حتی حکایت تکان خوردن یحیی در شکم مادرش الیزابت را، هنگام ملاقات مریم که او هم باردار مسیح بود، رقص یحیی در مقابل مسیح دانستهاند. اصلش در لوقا آمده که میگوید طفل از شادی تکان خورد. از آنجا هم در روایات اسلامی و در مثنوی:
مادر یحیی به مریم در نهفت / پیشتر از وضعِ حَمل خویش گفت...
چون برابر اوفتادم با تو من / کرد سجده حَمل من ای ذوالفِطَن...
اما پاسخ داود، خواری در عین قدرت و رقص در برابر خداوند، یادآور دو قطعه است:
یکی سخن شیخ سررزی در مثنوی که به دستوری در عین عزّت درون، مذلّت پیشه کرده بود:
تا شوم غرقهٔ مذلّت من تمام / تا سَقَطها بشنوم از خاص و عام
او مَذَلَّت خواست، کی عزّت تنم؟ او گدایی خواست، کی میری کنم؟
و در نهایت مقالات شمس و پاسخ به ملامتها به رقص و سماع:
«گفت: دانشمندان را بدنام کردی جمله به این سماع!... گفت: تو نیز رقصی بکن، به خدا برسی؛ خطوتین و قد وصل.»
.
Telegram
K-A-Images
❤23👍3
از مزنف و ژید و آن هالههای محافظ...
در یوتیوب هست. ویدئوی مصاحبه و میزگردی در تلویزیون فرانسه، به سال ۱۹۹۰ با نویسنده فرانسوی، گابریل مَزنِف، به مناسبت معرّفی کتاب جدیدش. نویسندهای که در سالهای دههٔ هفتاد شهرتی داشته است و در چند کتاب، از جمله همین که برای معرّفی آن آمده، از روابط جنسی خود با دختران نوجوان گفته است. این که چطور این «لولیتاهای» چهارده و پانزده ساله عاشق او میشوند و جزییات روابط خود با آنها. در ابتدای همین مصاحبه هم، مجری، در مقام تعریف مهارتها و قابلیتهای نویسنده، میگوید «اگر به راستی قرار است کسی استاد آموزش عشقبازی و تنانگی باشد، گابریل مزنف است...» و همه میخندند. از او میپرسد که این اغواگری را از کجا آورده و چطور دل این دختران را میبرد و چرا این قدر به دختران کم سن و سال علاقه دارد؟ او هم میگوید که این دو طرفه است. من به دخترانی که دیگر زندگی به شخصیت آنها شکل داده و آنها را سخت و صلب کرده علاقه ندارم. باز همه، از زن و مرد، میخندند و آقای نویسنده دوری گرفته است که بله این دختران هم سراغ من میآیند...
امّا ناگهان، منتقدی وارد صحبت میشود، دُنیز بمباردیه که از کبک کانادا آمده است. میگوید «انگار من الان در سیّاره دیگری هستم، چطور ممکن است؟ بله من میفهمم در این کشور ادبیات هالهای دارد که گویی نویسنده میتواند هر چه بخواهد بکند و بگوید، امّا نه، متاسفم. این بهانه دستاندازی به دختران نوجوان نیست و رگبار تند انتقاد که دختر پانزده ساله چطور عاشق شما میشود؟ چه میداند؟... مَزنف که همچو توقعی ندارد، دست و پایش را گم میکند که نه این قضاوت تند و ستیزهگرانه شما درست نیست و نویسنده باید آزاد باشد و بعد هم این رابطه عاشقانه است... و پاسخ دنیز که بله بله، قابل درک است که دختران نوجوان عاشق نویسندهای شوند، بلکه ما کم ندیدهایم که کودکان را با آبنباتی هم بفریبند. امروز ادبیات برای شما همان آب نبات است جهت دلبری از این دخترکان... بعد تکلیف آن معشوقگان پانزده سال چه میشود؟» دیگر صدای خنده نیست. این مصاحبه و تذکّر آن زن کانادایی به فرانسویان، تاریخی شده است.
به هر شکل چند سال پیش، یکی از همان دختران، دلبرکان نویسنده، در خصوص آن رابطه و آسیبها و کابوسهای بعدی آن کتابی نوشت که موجب شد تا مزنف، که به کلّی خودش و ادبیات و کتابهایش فراموش شده بود، دوباره بر سر زبانها بیفتد.
پ.ن. در این زمینه، خاطرات آندره ژید هم بسیار قابل توجه است که بدون پردهپوشی میگوید که چطور به پسرکان بسیار کم سن و سال، عموما دوازده و سیزده سال نزدیک میشده یا چطور تلاش میکرده که دل آنها را به چنگ آورد. در نامهای به یکی از دوستانش مینویسد که در سفر است و از دوری این نوجوانان مرغوب، این «مائدههای زمینی»، چه رنجی میبرد. یکی از همان پسرکان هم بعدها کتابی نوشت که چطور آندره ژید هفتاد و دو ساله، با سماجت و پیگیری، سعی میکرده به او نزدیک شود و او توانسته آن را دفع کند... آندره ژید که برنده جایزه نوبل ادبیات هم بود. در خصوص او هم این بحث و انتقاد بوده که آن «هاله ادبی» چطور موجب شده تا این وجوه رفتاری آنها، که در همان زمان هم تا حدّی شناخته شده بوده، و به هیچ وجه هم قابل قبول نبوده، نادیده گرفته شود.
پ.ن.
یک،
و طارق رمضان که پیشتر از او نوشتهام و اینک محکومیت او قطعی شده است.
دو،
آن مصاحبه مزنف
...
در یوتیوب هست. ویدئوی مصاحبه و میزگردی در تلویزیون فرانسه، به سال ۱۹۹۰ با نویسنده فرانسوی، گابریل مَزنِف، به مناسبت معرّفی کتاب جدیدش. نویسندهای که در سالهای دههٔ هفتاد شهرتی داشته است و در چند کتاب، از جمله همین که برای معرّفی آن آمده، از روابط جنسی خود با دختران نوجوان گفته است. این که چطور این «لولیتاهای» چهارده و پانزده ساله عاشق او میشوند و جزییات روابط خود با آنها. در ابتدای همین مصاحبه هم، مجری، در مقام تعریف مهارتها و قابلیتهای نویسنده، میگوید «اگر به راستی قرار است کسی استاد آموزش عشقبازی و تنانگی باشد، گابریل مزنف است...» و همه میخندند. از او میپرسد که این اغواگری را از کجا آورده و چطور دل این دختران را میبرد و چرا این قدر به دختران کم سن و سال علاقه دارد؟ او هم میگوید که این دو طرفه است. من به دخترانی که دیگر زندگی به شخصیت آنها شکل داده و آنها را سخت و صلب کرده علاقه ندارم. باز همه، از زن و مرد، میخندند و آقای نویسنده دوری گرفته است که بله این دختران هم سراغ من میآیند...
امّا ناگهان، منتقدی وارد صحبت میشود، دُنیز بمباردیه که از کبک کانادا آمده است. میگوید «انگار من الان در سیّاره دیگری هستم، چطور ممکن است؟ بله من میفهمم در این کشور ادبیات هالهای دارد که گویی نویسنده میتواند هر چه بخواهد بکند و بگوید، امّا نه، متاسفم. این بهانه دستاندازی به دختران نوجوان نیست و رگبار تند انتقاد که دختر پانزده ساله چطور عاشق شما میشود؟ چه میداند؟... مَزنف که همچو توقعی ندارد، دست و پایش را گم میکند که نه این قضاوت تند و ستیزهگرانه شما درست نیست و نویسنده باید آزاد باشد و بعد هم این رابطه عاشقانه است... و پاسخ دنیز که بله بله، قابل درک است که دختران نوجوان عاشق نویسندهای شوند، بلکه ما کم ندیدهایم که کودکان را با آبنباتی هم بفریبند. امروز ادبیات برای شما همان آب نبات است جهت دلبری از این دخترکان... بعد تکلیف آن معشوقگان پانزده سال چه میشود؟» دیگر صدای خنده نیست. این مصاحبه و تذکّر آن زن کانادایی به فرانسویان، تاریخی شده است.
به هر شکل چند سال پیش، یکی از همان دختران، دلبرکان نویسنده، در خصوص آن رابطه و آسیبها و کابوسهای بعدی آن کتابی نوشت که موجب شد تا مزنف، که به کلّی خودش و ادبیات و کتابهایش فراموش شده بود، دوباره بر سر زبانها بیفتد.
پ.ن. در این زمینه، خاطرات آندره ژید هم بسیار قابل توجه است که بدون پردهپوشی میگوید که چطور به پسرکان بسیار کم سن و سال، عموما دوازده و سیزده سال نزدیک میشده یا چطور تلاش میکرده که دل آنها را به چنگ آورد. در نامهای به یکی از دوستانش مینویسد که در سفر است و از دوری این نوجوانان مرغوب، این «مائدههای زمینی»، چه رنجی میبرد. یکی از همان پسرکان هم بعدها کتابی نوشت که چطور آندره ژید هفتاد و دو ساله، با سماجت و پیگیری، سعی میکرده به او نزدیک شود و او توانسته آن را دفع کند... آندره ژید که برنده جایزه نوبل ادبیات هم بود. در خصوص او هم این بحث و انتقاد بوده که آن «هاله ادبی» چطور موجب شده تا این وجوه رفتاری آنها، که در همان زمان هم تا حدّی شناخته شده بوده، و به هیچ وجه هم قابل قبول نبوده، نادیده گرفته شود.
پ.ن.
یک،
و طارق رمضان که پیشتر از او نوشتهام و اینک محکومیت او قطعی شده است.
دو،
آن مصاحبه مزنف
...
Telegram
کاریز
شریعت قانون فرانسه است!
تا چند سال پیش طارق رمضان مشهورترین روشنفکر اسلامی در فرانسه بلکه دنیای غرب بود. زبان و بیان روان، نزدیک به سی کتاب به فرانسوی و انگلیسی، حضور فعال در عموم رسانهها، مناظرههای داغ با فیلسوفان، روشنفکران و سیاستمداران فرانسوی... و…
تا چند سال پیش طارق رمضان مشهورترین روشنفکر اسلامی در فرانسه بلکه دنیای غرب بود. زبان و بیان روان، نزدیک به سی کتاب به فرانسوی و انگلیسی، حضور فعال در عموم رسانهها، مناظرههای داغ با فیلسوفان، روشنفکران و سیاستمداران فرانسوی... و…
👍11❤8
از انجیر و انار و زیتون
تنگچشمان نظر به میوه کنند... همچنان از برخی ملاحظات تطبیقی بگوییم بین قرآن و کتاب مقدس، این بار در باب همنشینی میوهها و درختان!
میوههایی که در قرآن ذکری از آنها رفته کمشمارند. مهمترین آنها خرما، انگور، زیتون، انار و انجیر است. من خیلی مختصر میآورم که مقصودم جای دیگر است.
در سوره انعام از خرما و تاک و زیتون و انار میخوانیم: «النَّخْلِ، أَعْنَابٍ وَالزَّيْتُونَ وَالرُّمَّانَ»
جای دیگر، در همان سوره، همچنان: «وَالنَّخْلَ... وَالزَّيْتُونَ وَالرُّمَّانَ»
در سوره رحمن، خرما و انار: «فَاكِهَةٌ وَنَخْلٌ وَرُمَّانٌ»
در سوره تین، انجیر و زیتون: «وَالتِّينِ وَالزَّيْتُونِ» که در ادامه سخن از طور سیناست «وَطُورِ سِينِينَ». زیتون را هم اینجا نام کوهی دانستهاند، پر از درختان زیتون.
از زیتون یکی دو جای دیگر هم ذکری شده، در کنار خرما و انگور، از جمله:
در سوره نحل، زیتون و تاک: «يُنْبِتُ لَكُمْ بِهِ الزَّرْعَ وَالزَّيْتُونَ وَالنَّخِيلَ وَالْأَعْنَابَ»
و در سوره عبس هم: « وَعِنَبًا وَقَضْبًا، وَزَيْتُونًا وَنَخْلًا»
اینجا نظر به آن نداریم که کدام یک از اینها میتوانسته میوه منطقه حجاز یا به واقع «وارادتی» باشد البته با امکانات آن روزگار. در این میان زیتون ناحیه فلسطین، نه چندان دور از طور سینا، تا همین امروز هم شهرت جهانی دارد و روغن آن کالای تجاری بوده است.
ذکر این میوهها و همنشینی آنها در یک متن چندان غریب و خاص نیست. نکته آنجا خاص میشود که در قیاس با متنی مثل تورات دیده شوند، که خود محلّ اشاره مکرر قرآن بوده است.
در کتاب تثنیه (باب ۸) خطاب به بنیاسرائیل میخوانیم که خداوند شما را به سرزمینی خرّم میبرد: «سرزمین گندم و جو و تاک و درختان انجیر و انار، سرزمین درختان زیتون و روغن و انگبین».
دقّت میکنید که همان محصولات و میوههاست. براستی، به حساب احتمالات، تا چه این حد این تقارن تصادفی است؟ خصوصا همنشینی «انار و انجیر».
زیتون را گفتیم، به هر شکل محصول رایج و معروف آن منطقه بوده، امّا انار و انجیر هم.
در اعداد (۱۳) میخوانیم که عدهای برای جاسوسی به سرزمین کنعان میروند، «در آنجا شاخه تاک و انگوری بریدند و آنها را با انارها و انجیرها...آورند».
در همان اعداد (۲۰) شکایت قوم است خطاب به موسی که ما را به بیابانی آوردی که «عاری از درختان انجیر و تاکها و درختان انار است».
تصادف و توارد ناممکن نیست، امّا به ظاهر نوعی پیوند در کار است، نزد تنگچشمان که نظر به میوه کنند و هم در نظر تماشاکنان بُستان...
پ.ن.
یک،
انجیر و خصوصا انار که به قول لورکا و شاملو، جامهای عتیق دارد، نقشهای اسطورهای هم داشتهاند، که خارج این بحث مختصر بینامتنی ماست.
دو
مق با «از تمثیل و تصویر نور» و درخت زیتون آن
.
تنگچشمان نظر به میوه کنند... همچنان از برخی ملاحظات تطبیقی بگوییم بین قرآن و کتاب مقدس، این بار در باب همنشینی میوهها و درختان!
میوههایی که در قرآن ذکری از آنها رفته کمشمارند. مهمترین آنها خرما، انگور، زیتون، انار و انجیر است. من خیلی مختصر میآورم که مقصودم جای دیگر است.
در سوره انعام از خرما و تاک و زیتون و انار میخوانیم: «النَّخْلِ، أَعْنَابٍ وَالزَّيْتُونَ وَالرُّمَّانَ»
جای دیگر، در همان سوره، همچنان: «وَالنَّخْلَ... وَالزَّيْتُونَ وَالرُّمَّانَ»
در سوره رحمن، خرما و انار: «فَاكِهَةٌ وَنَخْلٌ وَرُمَّانٌ»
در سوره تین، انجیر و زیتون: «وَالتِّينِ وَالزَّيْتُونِ» که در ادامه سخن از طور سیناست «وَطُورِ سِينِينَ». زیتون را هم اینجا نام کوهی دانستهاند، پر از درختان زیتون.
از زیتون یکی دو جای دیگر هم ذکری شده، در کنار خرما و انگور، از جمله:
در سوره نحل، زیتون و تاک: «يُنْبِتُ لَكُمْ بِهِ الزَّرْعَ وَالزَّيْتُونَ وَالنَّخِيلَ وَالْأَعْنَابَ»
و در سوره عبس هم: « وَعِنَبًا وَقَضْبًا، وَزَيْتُونًا وَنَخْلًا»
اینجا نظر به آن نداریم که کدام یک از اینها میتوانسته میوه منطقه حجاز یا به واقع «وارادتی» باشد البته با امکانات آن روزگار. در این میان زیتون ناحیه فلسطین، نه چندان دور از طور سینا، تا همین امروز هم شهرت جهانی دارد و روغن آن کالای تجاری بوده است.
ذکر این میوهها و همنشینی آنها در یک متن چندان غریب و خاص نیست. نکته آنجا خاص میشود که در قیاس با متنی مثل تورات دیده شوند، که خود محلّ اشاره مکرر قرآن بوده است.
در کتاب تثنیه (باب ۸) خطاب به بنیاسرائیل میخوانیم که خداوند شما را به سرزمینی خرّم میبرد: «سرزمین گندم و جو و تاک و درختان انجیر و انار، سرزمین درختان زیتون و روغن و انگبین».
دقّت میکنید که همان محصولات و میوههاست. براستی، به حساب احتمالات، تا چه این حد این تقارن تصادفی است؟ خصوصا همنشینی «انار و انجیر».
زیتون را گفتیم، به هر شکل محصول رایج و معروف آن منطقه بوده، امّا انار و انجیر هم.
در اعداد (۱۳) میخوانیم که عدهای برای جاسوسی به سرزمین کنعان میروند، «در آنجا شاخه تاک و انگوری بریدند و آنها را با انارها و انجیرها...آورند».
در همان اعداد (۲۰) شکایت قوم است خطاب به موسی که ما را به بیابانی آوردی که «عاری از درختان انجیر و تاکها و درختان انار است».
تصادف و توارد ناممکن نیست، امّا به ظاهر نوعی پیوند در کار است، نزد تنگچشمان که نظر به میوه کنند و هم در نظر تماشاکنان بُستان...
پ.ن.
یک،
انجیر و خصوصا انار که به قول لورکا و شاملو، جامهای عتیق دارد، نقشهای اسطورهای هم داشتهاند، که خارج این بحث مختصر بینامتنی ماست.
دو
مق با «از تمثیل و تصویر نور» و درخت زیتون آن
.
Telegram
K-A-Images
❤19👍2
مقالات شمس، با همه ابهام، گاه گزارشهای یگانهای دارد از برخی مباحث که در مجالس خصوصی بین برخی مشایخ صوفیه رایج بوده است، سخنان گستاخ و خاص، دور از چشم و گوش و دهان عام. از این جمله است آنچه محمّد جوینی در باب پرسش خود از سعدالدین برای شمس نقل کرده است.
تردید است که محمّد جوینی کیست. اسم و شهرتش خیلی عام است منتهی به قاعده از همصحبتان و دوستان شمس بوده در شام، پیش از آمدن شمس به قونیه، و آشنای مخاطبان شمس در آن گفتار. سعدالدّین امّا به احتمال زیاد همان سعدالدّین حموی است، از شیوخ بزرگ، شاگرد نجم الدین کبری و استاد عزیز الدین نسفی که همزمان با شمس در همان ناحیه شام بوده است. سعدالدین هم از قضا زاده جوین بوده است و از این رو شاید با محمّد جوینی سابقه هممکتبی عهد کودکی داشته است: آشنا بودند وقت کودکی / بر وِسادهٔ آشنایی متّکی.
میخوانیم که سعدالدّین تفسیری از این آیه قرآنی آورده است که «ما خَلَقْتُ الْجِنَّ وَ الْإِنْسَ إِلاَّ لِيَعْبُدُونِ» (و جن و انس را نیافریدم، جز برای آنکه مرا بپرستند). آنگاه محمّد جوینی، احتمالا پس از آن تفسیر و در محفلی خصوصی، از سعدالدین پرسیده که: «این خدای بینیاز است؟ من که هیچ نیستم، این همه که در این جبل(کوهها)اند پیش من گوزِ خر نهارزند! پس این چگونه بینیازی باشد؟» و بعد میگوید که در پاسخ به من، سعدالدین «بخندید، من نیز دانستم که میباید خندیدن. من نیز خندیدم...» و سخن به مزاح و گفتگوهای دوستانه تمام شده است.
اینجا شمس، با همه بیپروایی که از او میدانیم، جوینی را تحذیر میدهد که میباید احتیاط کند. ای بسا که سعد الدین او را ملحد بخواند و پاسخ میشنود که «چه میگویی؟ مرا در کفر گفتن پیش او دست بباید بستن و ایستادن. او آن نیست که مینماید در ظاهر. من نیز چنین میپنداشتم. میترسیدم اول مرا ببرد پیش شحنه، مرا درآویزانندی! نه از آن نیست.».
مراجع ضمایر مبهم هستند منتهی تصویر کلّی روشن است و بسیار جالب. اصل این پرسش از استغنای حق در عین نیاز به عبادت خلق، آن آزادی و گستاخی در پرسش از موضوعی چنین مهم و محوری در توحید یا صفات باری، بیپروایی در نوع بیان، آن خنده رندانه، این دستبستنها در کفرگویی (ظاهری) بین بزرگان صوفیه... و از آن سو هم، تحذیرهای دوستانه و توصیه به احتیاط از ترس اتّهام الحاد و تعصّب تندخویان متعصّب و درآویخته شدن به دست محتسب و شحنه ولایت...
تصویر آن بخش را آوردهام.
پ.ن.
یک،
«گفت: برو، صحّ، نوشت باد.» صُحّ، معادل «به سلامتی» یا «نوش جان» امروزی. نمونه کاربرد جالبی که در مثنوی و دیوان شمس هم میبینیم:
من بگویم صُحّه، نُوشَت، کیست آن / از طبیبان پیش تو؟ گوید فلان
و
شهری پر از عشق و فرح، بر دست هر مستی قدح
این سوی نوش، آن سوی صُحّ، این جوی شیر و آن عسل...
دو،
عهد عتیق و سابقه کهن پرسش از استغنای حق...
.
تردید است که محمّد جوینی کیست. اسم و شهرتش خیلی عام است منتهی به قاعده از همصحبتان و دوستان شمس بوده در شام، پیش از آمدن شمس به قونیه، و آشنای مخاطبان شمس در آن گفتار. سعدالدّین امّا به احتمال زیاد همان سعدالدّین حموی است، از شیوخ بزرگ، شاگرد نجم الدین کبری و استاد عزیز الدین نسفی که همزمان با شمس در همان ناحیه شام بوده است. سعدالدین هم از قضا زاده جوین بوده است و از این رو شاید با محمّد جوینی سابقه هممکتبی عهد کودکی داشته است: آشنا بودند وقت کودکی / بر وِسادهٔ آشنایی متّکی.
میخوانیم که سعدالدّین تفسیری از این آیه قرآنی آورده است که «ما خَلَقْتُ الْجِنَّ وَ الْإِنْسَ إِلاَّ لِيَعْبُدُونِ» (و جن و انس را نیافریدم، جز برای آنکه مرا بپرستند). آنگاه محمّد جوینی، احتمالا پس از آن تفسیر و در محفلی خصوصی، از سعدالدین پرسیده که: «این خدای بینیاز است؟ من که هیچ نیستم، این همه که در این جبل(کوهها)اند پیش من گوزِ خر نهارزند! پس این چگونه بینیازی باشد؟» و بعد میگوید که در پاسخ به من، سعدالدین «بخندید، من نیز دانستم که میباید خندیدن. من نیز خندیدم...» و سخن به مزاح و گفتگوهای دوستانه تمام شده است.
اینجا شمس، با همه بیپروایی که از او میدانیم، جوینی را تحذیر میدهد که میباید احتیاط کند. ای بسا که سعد الدین او را ملحد بخواند و پاسخ میشنود که «چه میگویی؟ مرا در کفر گفتن پیش او دست بباید بستن و ایستادن. او آن نیست که مینماید در ظاهر. من نیز چنین میپنداشتم. میترسیدم اول مرا ببرد پیش شحنه، مرا درآویزانندی! نه از آن نیست.».
مراجع ضمایر مبهم هستند منتهی تصویر کلّی روشن است و بسیار جالب. اصل این پرسش از استغنای حق در عین نیاز به عبادت خلق، آن آزادی و گستاخی در پرسش از موضوعی چنین مهم و محوری در توحید یا صفات باری، بیپروایی در نوع بیان، آن خنده رندانه، این دستبستنها در کفرگویی (ظاهری) بین بزرگان صوفیه... و از آن سو هم، تحذیرهای دوستانه و توصیه به احتیاط از ترس اتّهام الحاد و تعصّب تندخویان متعصّب و درآویخته شدن به دست محتسب و شحنه ولایت...
تصویر آن بخش را آوردهام.
پ.ن.
یک،
«گفت: برو، صحّ، نوشت باد.» صُحّ، معادل «به سلامتی» یا «نوش جان» امروزی. نمونه کاربرد جالبی که در مثنوی و دیوان شمس هم میبینیم:
من بگویم صُحّه، نُوشَت، کیست آن / از طبیبان پیش تو؟ گوید فلان
و
شهری پر از عشق و فرح، بر دست هر مستی قدح
این سوی نوش، آن سوی صُحّ، این جوی شیر و آن عسل...
دو،
عهد عتیق و سابقه کهن پرسش از استغنای حق...
.
Telegram
K-A-Images
❤19👍4👎2