کاریز
1.41K subscribers
82 photos
2 videos
284 links
حبّذا کاریزِ اصل چیزها...

در ادب و تاریخ، مولاناپژوهی، مطالعات عهدین و قرآن

مجید سلیمانی
@soleymanimajid
Download Telegram
از الرحمن و قرآن...

سوره الرحمن هیچ اشاره صریح یا ضمنی به پیامبر ندارد. در آن یک بار هم نام «الله» ظاهر نمی‌شود و ما پیشتر از سابقه مسیحی «الرحمن» گفته‌ایم. قالب آن مزامیرگونه است. سرودها و نیایش‌های دینی که خواننده‌ای مدح و ثنای خداوند می‌گوید، و جمع حاضر، ترجیع‌بندی را تکرار می‌کنند: فَبِأَيِّ آلاءِ رَبِّکما تُکذِّبانِ... این نوع سرودها در متون سریانی خصوصا رایج بوده امّا نمونه خوب قدیمی آن مزمور صد و سی و ششم در کتاب مقدّس است. سرود شکرگزاری: «اِحْمَدُوا الرَّبَّ لأَنَّهُ صَالِحٌ» و بعد تکرار «لأَنَّ إِلَى الأَبَدِ رَحْمَتَهُ»، تا بیست و شش بار.

این نوع متون دینی را در سریانی «قریانا» می‌خوانده‌اند (Qeryana ܩܪܝܢܐ). در برخی نیایش‌های مسیحی یا قطعات انجیل که از سریانی به فارسی ترجمه شده (و نمونه‌ای اینجا آورده‌ام)، می‌خوانیم که «این راز قریاناء مقدس است...»، «قِریان روز آدینه پس از عید یلدا»، «قِریان عید باعوث» و نظایر آن.

در سایه این سابقه «الرحمن» و «قریانا» است که تفسیر «الرَّحْمَنُ، عَلَّمَ الْقُرْآنَ» ای بسا متفاوت باشد.

برخی پژوهشگران، از منظر متن‌پژوهی و مطالعات تاریخی (و نه الهیاتی و ایمانی)، پرسیده‌اند که آیا ممکن است که آیات این سوره، نوعی برگردان یا بازسازی از زبانی دیگر باشد؟ از قُرْآنًا أَعْجَمِيًّا به قُرْآنًا عَرَبِيًّا؟ خصوصا که قرآن مکرر خود را «قُرْآنًا عَرَبِيًّا» معرفی می‌کند که خیلی نکته مهمّی است. می‌گوید اگر این قرآنی اعجمی بود، می‌گفتند چرا آیاتش تفصیل نیافته... جای دیگر می‌‌گوید اینک قرآنی عربی که تفصیل یافته است تا برای شما، به قاعده مخاطبان عهد، قابل درک شود. بحث است. منتهی آنچه در پایان سوره آمده جالب است که به ظاهر، یک متن و معنی یکسان، به دو صورت بازسازی یا بیان شده، و در نهایت هر دو صورت در متن باقی مانده است.

این نکته را در قالبی آورده‌ام که بهتر دیده شود. جدای آن «ترجیع‌بند» که بین آیات تکرار می‌شود، می‌‌بینیم:
ابتدا از دو باغ می‌گوید: وَلِمَنْ خَافَ مَقَامَ رَبِّهِ جَنَّتَانِ
و غنای آن دو: ذَوَاتَا أَفْنَانٍ
از چشمه‌های آن دو: فِيهِمَا عَيْنَانِ تَجْرِيَانِ
و میوه‌های آن دو: فِيهِمَا مِنْ كُلِّ فَاكِهَةٍ زَوْجَانِ
و فرشهایی با آستر ابریشم: مُتَّكِئِينَ عَلَى فُرُشٍ بَطَائِنُهَا مِنْ إِسْتَبْرَقٍ...
و دوشیزگان شرم‌گین چشم‌فروهشته: فِيهِنَّ قَاصِرَاتُ الطَّرْفِ
چون یاقوت و مرجان: كَأَنَّهُنَّ الْيَاقُوتُ وَالْمَرْجَانُ
که دست انس و جن به آن‌ها نرسیده: لَمْ يَطْمِثْهُنَّ إِنْسٌ قَبْلَهُمْ وَلَا جَانٌّ

و آنگاه پس از یک آیه بازگشت، همان مضمون و تصاویر تکرار می‌شوند، با الفاظی متفاوت:
دو باغ و چشمه‌های آن: وَمِنْ دُونِهِمَا جَنَّتَانِ
سبزی و انبوهی آن دو: مُدْهَامَّتَانِ
و چشمه‌های آن‌ها: فِيهِما عَيْنانِ نَضَّاخَتانِ
میوه‌های آن: فِيهِما فاکهَةٌ وَ نَخْلٌ وَ رُمَّانٌ
بالش‌های سبز و نیکو: مُتَّکئِينَ عَلی‏ رَفْرَفٍ خُضْرٍ وَ عَبْقَرِيٍّ حِسانٍ...
و زیبارویان بهشت: فِيهِنَّ خَيْراتٌ حِسانٌ
حوریان پرده‌نشین: حُورٌ مَقْصُوراتٌ فِي الْخِيامِ
که دست انس و جن به آن‌ها نرسیده: لَمْ يَطْمِثْهُنَّ إِنْسٌ قَبْلَهُمْ وَلَا جَانٌّ (همان الفاظ در قطعه پیشین)

این نوع نیایش‌های جمعی مزامیرگونه عموما با جمله‌ای ختم می‌شود از نوع «متبرّک باد نام خداوند، امروز و همیشه» و اینجا هم: «تَبارَک اسْمُ رَبِّک ذِي الْجَلالِ وَ الْإِکرامِ».
.
پ.ن.
یادداشت مرتبط: الله و الرحمن
29
گفت کای یار عزیزِ مِهرْکار / من ندارم بی رُخَت یک دَم قرار
روزْ نور و مَکْسَب و تابم تویی / شب قرار و سَلْوَت و خوابم تویی
از مروّت باشد ار شادم کنی / وقت و بی‌وقت از کَرَم یادم کنی...

ساعت‌ها در جستجوی ردّ پای این موش عاشق بودم که در برکه‌کناری دور، میان زمین و آب و هوا گم شد. داستان‌های ازوپ را می‌جستم و لافونتن را... این روایت مولانا امّا در مثنوی، که دشمنی و بغض را چنین به محبّت و دوستی بازگردانده، جایی ندیده‌ام. قصّه گویا در سنّت ایرانی و اسلامی سابقه‌ای ندارد و آنچه در داستان‌های بیدپای آمده (و در کلیله هم نیست)، با روایت مولانا نزدیک نیست و اصلا یک سوی داستان هم چغز نیست! آیا ممکن است که مولانا قصه را از یونانیان قونیه شنیده و آن را به دلخواه خود تغییر داده باشد؟

در داستان‌های ازوپ می‌خوانیم که موش با قورباغه دوستی دارد و چون می‌باید از آب گذر کند، قورباغه او را بر پشت خود می‌نشاند و جهت اطمینان پایش را هم با ریسمانی به خود می‌بندد. در میانهٔ آب است که قورباغه شیطنت می‌کند و او را به زیر می‌کشد و غرق می‌کند.
در لافونتن - که البته پس از مولاناست - قورباغه موش را به خانه خود دعوت می‌کند ولی از ابتدا برای این موش فربه نقشه کشیده است. بعد هم که قرقی می‌آید و هر دو را با هم شکار می‌کند و راوی قصّه تذکر می‌دهد که چاه مکَن بهر کسی...

مولانا امّا عنصر دشمنی یا بدجنسی را به کلّ از حکایت بیرون برده، و گرچه پیامش از نوع دیگر است که «ای فغان از یارِ ناجنس ای فغان / همنشینِ نیک جویید ای مِهان» ولی دست کم آن رشته‌ای‌ست سرشته از دوستی و رفع دلتنگی این دو یار ناهمجنس خاکی و آبی. این هم از ساعاتی که همنشین موش و چغز بودیم، در برکه‌کناری دور...

این سخن پایان ندارد، گفت موش / چغز را روزی که ای مصباح هوش
وقت‌ها خواهم که گویم با تو راز / تو درونِ آب داری تُرک‌تاز
بر لبِ جو من تو را نعره‌زنان / نشْنوی در آب نالهٔ عاشقان
من بدین وقتِ معیَّن ای دلیر / می‌نگردم از مُحاکاتِ تو سیر
یک سرِ رشته گِرِه بر پای من / ز آن سرِ دیگر تو پا بر عُقده زن...

آن سرشتهٔ عشق رشته می‌کشد / بر امیدِ وصلِ چغزِ با رَشَد
می‌تند بر رشتهٔ دل دَم به دَم / که سرِ رشته به دست آورده‌ام
همچو تاری شد دل و جان در شهود / تا سرِ رشته به من رویی نمود...
.
11
انجیل یهودا

حدود دو دهه پیش بود که نسخه آسیب‌دیده‌ای از «انجیل یهودا»، پس از فراز و نشیب‌های بسیار، به دست آمد و خوانده و ترجمه شد. این دست‌نویس متعلق به قرن سوم میلادی و ترجمه‌ای قبطی از اصل یونانی بود. تاریخ متن اصلی را میانه قرن دوم تخمین زده‌اند. در این انجیل، یهودا نه آن حواری خائن، بلکه نزدیک‌ترین شاگرد عیسی است و یار و محرم و همدم او، و این بازی که بر نطع تاریخ می‌کند، چیزی جز خواست و دستور نهانی و نهایی عیسی نبود و یهودا اینجا هم «راه طاعت را به جان پیموده بود». او با نهایتِ ایثار، نفرین ابدی را به جان می‌خرد تا رسالت مسیح به سرانجام رسد.

بدنامی یهودا و آن «بوسه خیانت» مشهور است منتهی گاه فراموش می‌شود که صرف قرابت نام یهودا و یهود، به شکلی غیرمستقیم، به سده‌ها یهودی‌ستیزی در عالم مسیحیت هم دامن زد. از همین منظر، مستقل از این دست‌نویس، در چند قرن اخیر تلاش‌هایی صورت گرفته بود تا این «سیاه رویی»، که به شکلی نمادین در شام آخر داوینچی هم تصویر شده، از چهره یهودا زدوده و تاکید شود که «گر کفر است و گر ایمان او، دست‌باف حضرت است و آنِ او».

امّا شکل‌گیری این انجیل و دفاعی که از یهودا می‌کند، آن هم خیلی زود و در قرن دوم میلادی، علل دیگری دارد و بیشتر برخاسته از یک موضع و مکتب الهیاتی مسیحیت نخستین بوده که در باب طبیعت الهی یا انسانی عیسی، چندان با روایات غالب در انجیل‌های دیگر (که بعدها عنوان قانونی و رسمی یافتند)، همراهی نداشته است. آنجا یهودا به عیسی کمک می‌کند تا با پیش انداختن مرگش، روح خود را از این جسم ناسوتی رها سازد. این معنی با روایت مسیحیت غالب نمی‌خواند، که عیسی اساسا ماهیتی انسانی-الهی دارد و این شیوه به صلیب کشیده شدن، قربان شدن و بعد زنده شدن دوباره هم طرحی الهی است.

امّا جدای تفاسیر باطنی، علّت محتمل این «خیانت»، یا دست کم جدایی و انفصال و تقابل بین این شاگرد و استادش چه بوده است؟ روایت اناجیل که یهودا در ازای دریافت «سی سکّه نقره»، که مبلغ بزرگی هم نبوده، عیسی را تسلیم کرده است، به نظر انگیزه‌سازی ساده‌ای‌ست. از منظر مورّخان دین، احتمال جدّی‌تر آن است که یهودا اسخریوطی، تنها شاگرد عیسی که از شهر (بسیار مذهبی‌تر) یهودیه بود و نه مانند دیگران از ناحیه جلیل، یهودی زاهدی بود. او همراه عیسی شد منتهی در میان راه، شاید هوشمندانه‌تر و زودتر از دیگر شاگردان، دریافت که قوّت این شراب، بشکند ابریق را. عیسی که خود را برتر از قانون روز سبّت و بلکه تورات می‌داند، در قالب آن شریعت کهن نمی‌ماند و این نکته‌ برای این شاگردِ زاهد سخت و سنگین و سوزان بود و موجب رویگردانی او.

ناگفته نگذاریم که روایت این انجیل، در باب نقش نهانی یهودا، از برخی جهات، یادآور مناظره ابلیس و معاویه است در مثنوی:
چون که بر نطعش جز این بازی نبود / گفت بازی کن چه دانم درفزود
آن یکی بازی که بُد من باختم / خویشتن را در بلا انداختم
در بلا هم می‌چشم لذّات او / ماتِ اویم ماتِ اویم ماتِ او...
.
19👍5
کاریز
از صهیونیسم قدیم و جدید اسرائیل فرزند صهیونیسم است، امّا نه آن صهیونیسم که امروزه از آن فقط نامی باقی‌ست. آن ایده اولیه قرن نوزدهم و آغاز قرن بیستم، به واقع اندیشه‌ای غیردینی بود. جنبشی مخالف اندیشه غالب دینی یهود که پراکندگی قوم را مشیّت و خواست خداوند می‌دانست…
سه روز پیش دونالد ترامپ به «کنست» یا مجلس اسرائیل رفت. فکر می‌کنید، در همچو مجلسی، چند بار به عهد عتیق اشاره شود، خوب است؟ سه یا چهار بار؟ نه... چهارده بار.

بخش‌هایی از مزامیر خوانده شد، در باب قربانیان جنگ،
نتانیاهو که پیش از این کلام اشعیا را، با بازی‌های لفظی، برای توجیه جنگ استفاده کرده بود، این بار بخش‌هایی از کتاب جامعه (وعظ سلیمان) را خواند: «وقتی‌ست برای جنگ، وقتی برای صلح...»
دیگر اشارات بود به شائول، داود و دیگر شخصیت‌های مشهور به جنگ‌آوری و سلحشوری.
دیگر «استر» و هوشمندی او در نجات قوم (از توطئه ایرانیان) که پای ثابت این گفتارهاست.
دیگر کوروش عهد عتیق که آن غیریهودی است که همواره به کمک یهودیان می‌آید، و اینجا اشاره نهان و عیان به ترامپ.
...
تا برسد به خود دونالد ترامپ که سخنان خود را با تشکر از خدای «ابراهیم، اسحاق و یعقوب (اسرائیل)» آغاز کرد.

پیشتر هم آورده‌ام که به قول مولانا، «تا نپنداری که کسب اینجاست حسْب!» و قرآن و انجیل و تورات را در میانه مناقشه آوردن، خاص یک سوی نیست. کسب پرسودی‌ست همه جای عالم.

پ.ن.
۱،
در باب مصاحبه تد کروز
۲،
از صهیونیسم قدیم و جدید
۳،
آنتی‌سمیتیزم و نقد سیاست‌های اسرائیل

.
14👍13
نخستین سخنان ناگفته

«هابیل به قفای خویش نظر کرد قابیل را بدید... برادرِ خون‌اش را به خونِ خویش آزمند یافت... در خاموشی به جانبِ قابیل نظر کرد... و این خود بارِ نخستین نبود، بر زمین و در همهٔ زمین، که گفتنی‌سخنی بر لبی ناگفته می‌مانْد». (۱)

در همان آغاز تورات، پیدایش (فصل ۴، آ ۸)) سخنی ناگفته مانده است. آنجا که قابیل به سراغ هابیل می‌رود، می‌خوانیم: «گفت قابیل به هابیل برادر خود، و او بود در بود‌گاه خویش (۲) به صحرا، و قابیل برخاست و برادر خود را کشت.»

آورده که «قابیل به هابیل گفت...» اما جمله در تعلیق مانده و موضوع گفتِ قابیل نیامده. از این رو مترجمان و مفسّران تورات این جای خالی را پر کرده‌اند، از جمله قدیمی‌ترین آن‌ها، ترجمه کهن هفتادی یونانی، دو قرن قبل از میلاد، که مناسب با آنچه در همان آیه آمده، از قول قابیل افزوده که «گفت بیرون رویم...» و همین ترجمه یا تفسیر و تکمیل در عموم ترجمه‌ها تا امروز باقی‌ست.

در میدراش‌های کهن هم بحث‌های مختلفی بوده که این سخن چه بوده؟ موضوع منازعه مانند زمین یا همسر یا همان قربانی که برخی هم در تفاسیر و قصص اسلامی منعکس شده است.

منتهی یک صورت کهن که احتمالا شفاهی بوده و در سوابق میدراش‌ها نیست، در قرآن باقی مانده است. اینجا سخن قابیل ساده است که «همانا تو را خواهم کشت» و مهم البته پاسخ هابیل است، با تعبیر زیبایی که «اگر بگشایی دست خود به کُشتن من، من آن نیستم که بگشایم دست خود، به کُشتن تو...» لَئِنْ بَسَطْتَ إِلَيَّ يَدَكَ لِتَقْتُلَنِي مَا أَنَا بِبَاسِطٍ يَدِيَ إِلَيْكَ لِأَقْتُلَكَ...

بعید نیست که «دست من» مناسبتی داشته با «ریختن خون برادرت به دست تو» که در آیه بعدی تورات آمده است. عبارت همچنان نزدیک است به آنچه بعدها از قول داود خطاب به شائول می‌آید که: «خداوند میان من و تو حکم نماید، و خداوند انتقام مرا از تو بکشد. امّا دست من بر تو گشوده نخواهد شد.» (سموئل، ۲۴، ۱۳)

ادامه روایت قرآن بسیار نزدیک است به تفسیر تورات، میشنا، سنهدرین، فصل ۴. آنجا در باب حکم قاضی و دادگاه و خصوصا در هشدار و تحذیر به گواهان، می‌گوید که قاضی و شاهد بدانند که موضوع «خون» غیر از نزاع‌ها و اختلافات دیگر است و جای نهایت احتیاط است. بعد در ارجاع به همین حکایت و در تفسیر صورت جمع «خون‌ها» در آیه، می‌گوید پس بدانید که «هر کس یک تن را بکشد، همه را کشته و هر کس یک تن را نجات دهد همه مردم را...» و قرآن گویا با تاکید بر همان می‌گوید «مِنْ أَجْلِ ذَلِكَ كَتَبْنَا عَلَى بَنِي إِسْرَائِيلَ» که «أَنَّهُ مَنْ قَتَلَ نَفْسًا بِغَيْرِ نَفْسٍ أَوْ فَسَادٍ فِي الْأَرْضِ فَكَأَنَّمَا قَتَلَ النَّاسَ جَمِيعًا وَمَنْ أَحْيَاهَا فَكَأَنَّمَا أَحْيَا النَّاسَ جَمِيعًا» (۳)

پ.ن.
۱، احمد شاملو، انگیزه‌های خاموشی، لحظه‌ها و همیشه.
می‌گوید نخستین بار نبود چرا که نخستین بار، خاموشی خود آدم بود.

۲، در بودگاه خویش: مکان هابیل در عبری از همان ریشه بودن است. «جای بود و باش»، مثنوی: کارگَه چون جایِ باشِ عامِل است... در عربی هم کینونه آورده‌اند از ریشه کون.

۳، در باب سابقه این آیه و تفسیر میشنا، رک به یادداشت «از خون سرخ آدمی بر زمین»

۴، نمی‌توان یاد سخن ایرج نکرد در شاهنامه:
مکش مر مرا که‌ت سرانجام کار / بپیچاند از خون من کردگار
مکن خویشتن را ز مردم‌کُشان / کزین پس نیابی خود از من نشان
بسنده کنم زین جهان گوشه‌یی / به کوشش فراز آورم توشه‌یی
به خون برادر چه بندی کمر؟ چه سوزی دلِ پیرگشته پدر؟
جهان خواستی، یافتی خون مریز / مکن با جهاندار یزدان ستیز...
.
26👍4
بسط تجربه معنوی نبوی

پیامبر، در جمع اصحاب، مثنوی معنوی را به دست گرفته، می‌خواند، تحسین می‌کند و بارک الله می‌گوید. (۱)

تصویر همان مضمون که ابن کمال، ادیب قرن دهم در قلمرو عثمانی، آورده بود:
انّنی ابصرتُ فی النوم الرّسول / فی یَدَیه المثنوی وهو یقول
صنّفت کتْب کثیر المعنوی / لیس فیها کالکتاب المثنوی (۲)

...
۱، نگاره قرن دهم، نسخه ثواقب المناقب، موزه و کتابخانه مورگان نیویورک

۲، پیامبر را به خواب دیدم، مثنوی به دستش بود و می‌گفت که کتاب‌های معنوی بسیاری نوشته شده، امّا در بین آن‌ها کتابی چون مثنوی نیست.

.
14👍5🤔2
از الله و الرحمن

«به یاری، قدرت و رحمت رحمانان، مسیحِ او و روح القدس، نوشتم این کتیبه را، من، ابرهه، پادشاه سبا، حضرموت و یمن، اعراب شمال و کناره...»

این آغاز کتیبهٔ بزرگ ابرهه است در شرح فتوحات خود به سال ۵۴۲ میلادی. «رحمانان» در زبان سبایی همان رحمن است به علاوه «ان» حرف تعریف که در انتهای کلمه می‌آمده، معادل «الـ» عربی که در ابتدا می‌آید. به همین ترتیب در متون سبایی قدیمی‌تر، عهد یهودی، اَلان و الاهان دیده می‌شود، کم و بیش معادل الاله و بعد الله.

در تاریخ می‌خوانیم که حمیریان، حاکمان یمن قدیم، حدود سال ۳۸۰ میلادی به یهودیت گرویدند و اندک اندک قدرت خود را در شبه جزیره گسترش دادند. صد و بیست سال بعد، حدود سال‌‌های پانصد میلادی، خراجگزار دولت قدرتمند مسیحی حبشه شدند که ارتباطاتی قوی با امپراطوری بیزانس داشت. سال ۵۲۲ میلادی، یوسف ذونواس به قدرت رسید، علیه حبشیان قیام کرد و به آیین یهودیت بازگشت. چند ماه بعد به سوی نجران حرکت کرد و به قول مولانا «در هلاک قوم عیسی رو نمود». شهر را در محاصره گرفت و با حیله بدان راه یافت. در نوامبر ۵۲۳ مسیحیان نجران را قتل عام کرد که برخی حکایت اصحاب اخدود در قرآن را به آن مربوط دانسته‌اند امّا قطعی نیست.

قتل عام نجران درست یک سده پیش از سال هجرت پیامبر است و مدارک زیادی از آن باقی مانده، هم از سوی حکومتیان و هم مسیحیان. واقعه تاثیر عمیقی در کل منطقه داشت. حمله‌ای انتقامی از سوی حبشه ترتیب داده شد. یمن دوباره فتح شد و یوسف کشته شد. این بار دین حمیریان رسما به مسیحیت تغییر یافت. حبشیان پادشاهی مسیحی بر تخت گذاشتند همراه با لشکری از خود به فرماندهی ابرهه. حدود پنج سال بعد ابرهه علیه پادشاه «کودتا» کرد و او را برانداخت، به جای او نشست و قدرت خود را در کل شبه جزیره گسترد. در نوشته‌ای دیگر به سال ۵۵۲ از فتح یثرب سخن می‌گوید امّا مکّه البته بی‌نشان است و نامش در هیچ کتیبه‌ای نیامده است. ابرهه حدود سال‌های ۵۶۰ م کلیسای بزرگ خود را در صنعا ساخت که امروزه مکان آن شناخته شده و شاید در حدود سال‌های ۵۶۵ بوده است که لشکرکشی فاجعه‌آمیزی به کناره‌های غربی عربستان داشته، منتهی در خصوص شواهد تاریخی و حدس و گمان‌ها در خصوص «اصحاب فیل» جدا بیاوریم. با مرگ او، دولت حمیر دچار ضعف و فتور و زوال شد تا حدود پانزده سال بعد که ساسانیان بر یمن و قلمرو پیشین حمیریان تسلّط یافتند.

می‌بینیم که ابرهه در این کتیبه خود را مسیحی می‌نامد و خداوند را «الرحمن». سابقه «الرحمن» قدیمی‌تر است و دست کم از سال ۴۲۰ میلادی در متون و کتیبه‌ها دیده می‌شود. در همان واقعه نجران هم، منابع دولتی، یعنی کشتارکنندگان، در گزارش خود می‌گویند که مسیحیان، در جنونِ خود، عیسی را فرزند «رحمن» می‌دانند و از سوی دیگر، مسیحیان هم در متون سریانی از شهادت و پاکبازی خود گفته‌اند که چطور زن و مرد، با اعلام این که مسیح خداوند و فرزند «رحمانا» است به قتلگاه می‌رفتند.

از نظر برخی پژوهشگران، جدای «ربّ» که نام ابتدایی و رایج خداوند بوده و در قالب ربّ العالمین و ربّ السموات و الارض، ربّ العرش، ربّ البیت... دیده می‌شود، «الله» بیشتر مرتبط به سنّت ناحیه حجاز است و برکشیدن نهایی او در قرآن به یک معنی حرکتی اصلاح‌گرایانه است بدون بریدن از تمامی سنّت نیاکان، خصوصا که این تا حدّی پیشتر رخ داده بود. امّا الرّحمن سابقه جدایی دارد و انفصال است از یک سنّت و برگرفتن نامی که پیشتر در میان ادیان توحیدی هویّتی روشن دارد. رنگی از این تفاوت‌ها را در زمینه برخی حکایات یا عبارات قرآنی هم می‌توان دید که باز جدا خواهیم آورد. این دو در نهایت یکی دانسته می‌شوند: «قُلِ ادْعُوا اللَّهَ أَوِ ادْعُوا الرَّحْمنَ، أَيًّا ما تَدْعُوا فَلَهُ الْأَسْماءُ الْحُسْنی» و در قالب «بسم الله الرحمن الرحیم» کنار هم ذکر می‌شوند.

این دو عکس و توضیحات برگرفته از مقالات کریستین روبن است که غریب دانشمندی‌ست و متون و نوشته‌های کهن گعزی و سبایی و عربی جنوبی و سریانی را چنان می‌خواند که به قول سعدی، در بغداد، تازی!

صورت «بسم الرحمن الرحیم» هم در متون کهن سبایی دیده می‌شود: «بسم رحمانان...» و بعد صفات رحمن از جمله «رحمانان مَلک» و خصوصا «رحمانان مترحمّا» که نزدیکی آن با «الرحمن الرحیم» آشکار است.

آن کتیبه یا به واقع گرافیتی دیگر یافته شده در دومة الجندل هم جالب است. تاریخ ندارد ولی باستان‌شناسان آن را متعلّق به عهد آغاز اسلام می‌دانند. نوشته با «بسم الرّحمن الرّحیم» آغاز می‌شود، یادگار زمانی که شاید الله و الرحمن به تمامی، و برای همگان، با هم پیوند نخورده بودند. می‌توان دید که «الله» بعدها، با دست و ابزار دیگری افزوده شده است: وَ إِلهُکمْ إِلهٌ واحِدٌ لا إِلهَ إِلاَّ هُوَ الرَّحْمنُ الرَّحِيمُ...
.
پ.ن.
یادداشت‌های مرتبط:
یک، از الرحمن و قرآن
دو، مریم و الرحمن
.
18
انقلاب فرانسه،
و رویای آن ایرانی که به خواب نمی‌رود!

سال ۱۷۸۹، درست سالِ انقلاب فرانسه، داستانی کوتاه در قالب دفترچه کوچکی منتشر شده است، بدون نام نویسنده، به نام:
«هیولای دریده شده
رویای پیامبرانه (یا مکاشفه پیشگویانه) یک ایرانی که به خواب نمی‌رود
در اصفهان، و همچنین در پاریس، نزد خواهان حقیقت»

این کتابچه در ۳۰ برگ، بازگویی خواب یا شهودی در اصفهان است.

راوی، «بی‌نظیر» نام، می‌گوید که میان خواب و بیداری، مردم بیچاره و تحت ستمی را می‌دیدم، گرفتار پادشاهی ظالم. پادشاهی که در رویای او شکلی غریب دارد، صورتی چون زنان جادوگر پیر، و تنی بزرگ چون نهنگ... مردم بی‌پناه دست دعا به سوی خداوند دارند تا راهی به رهایی بیابند و در نهایت یک روز پاسخی می‌شنوند. هاتفی که می‌گوید، چارهٔ کار شما، نوشته بر لوحی‌ست در دل آن هیولا. باید آن لوح را به دست آورید. امتحانی سخت است، امّا در نهایت بر آن هیولا غالب می‌آیند. منتهی هنوز مشکل اصلی برجاست. چه کسی می‌تواند تن او را بشکافد و آن لوح را بیرون آورد؟ آن هیولا به زهر خوردن عادت داشته است و شکافتن تن او، به معنی بیرون ریختن سمّ و آلودگی است و پراکنده شدن بیماری مسری کشنده! در نهایت چند تن از ایرانیان فداکار، به قیمت جان خود، دلیرانه این وظیفه را به عهده می‌گیرند و می‌روند و آن لوح را بیرون می‌آورند...

حدس می‌زنید. کتاب زبانی رمزی دارد. سخن در باب پادشاه فرانسه است گرچه در آن نام «زند» و «بی‌نظیر» و «زرتشت» را هم می‌خوانیم. خود نویسنده در برگ اوّل آورده که کلید درک داستان در برگ پایان کتاب است که او در آن رمزها را گشوده است: اصفهان، پاریس است، اوابامیر، میرابو است، آلفاتیا، لا فایِت و نت لودال، تالندال....

ای شهان کشتیم ما خصم برون، ماند خصمی زو بتر در اندرون... داستان یادآور حکایت خرگوش و شیر و نخجیران است در مثنوی. از جمله آنجایی که می‌گوید ما آن پادشاه ظالم یا هیولا را از جا کندیم امّا کار به پایان نرسیده است. آن سمّ و زهری که در او و طبقهٔ حاکم جمع آمده، به سادگی زدوده نخواهد شد و پاک کردن آن ویروس فساد از شهر، تلاشی فراتر می‌طلبد.

این که نویسنده‌ای، در عهد انقلاب فرانسه، ایران را برای این داستان رمزی در خصوص استبداد و مفاسد آن انتخاب کرده جالب است و شگفتا که اینک از رویای استعاری خیلی از ایرانیان هم به دور نیست...

Le Monstre déchiré, vision prophétique d’un Persan qui ne dort pas toujours, à Ispahan, et se trouve à Paris, chez les marchands de vérité, 1789
.
👍188👎1🤔1
پس مگو کاین جمله دَم‌ها باطل‌اند...

«من‌ سر و کاری‌ با دین ندارم. من‌ سر و کارم‌ با اسلام است‌ و بس... تنها هر آنچه‌ با قرآن‌ و سنت‌ نبوی، جور درمی‌آید، حق‌ است. هر آنچه‌ با آن‌ منافات‌ دارد، باطل‌ است، والسلام. باقی‌ آنچه‌ می‌گویند، فقط‌ حرف‌ است».

این سخنان به دهان چه کسی می‌آید؟ به طالبان و طلّاب متعصب دینی؟ کمی ادامه بدهیم، شاید حدس زدید:

«حضرت‌ پیغمبر(ص) فرمودند «الکفرُ‌ مِلةٌ‌ و‌احدةٌ». بنابراین، مسیحیت، بت‌پرستی، یهودی‌گری، زرتشتی‌گری‌ و بهایی‌گری، همه این‌ها گرچه‌ با هم‌ متفاوت‌ هستند و شریعت‌های‌ متفاوت‌ دارند ولی‌ همه کفر است. همه‌ باطل‌ است. حق‌ با همه‌ نیست».

این سخنان از رودریک الگار است که در جوانی به ایران آمد، مسلمان شد و نام حامد الگار را انتخاب کرد، و تقریباً مانند همه تغییر دین‌دهندگان چنان راه تعصّب در دین جدید را در پیش گرفت که می‌بینید. به حامد الگار هر نسبتی دهیم، نسبت کم‌دانی و بی‌سوادی نمی‌توان داد. حدود ده زبان اروپایی و شرقی را در سطح عالی می‌داند، فقط بیش از صد مقاله در دایرة المعارف‌ ایرانیکا نوشته است، چهل سال مدرّس دروس اسلام‌شناسی در دانشگاه برکلی آمریکا بوده با تالیفات و ترجمه‌های بسیار که شرحی مختصر از آن را در صفحه دانشگاهی او می‌بینید. به ظاهر آن پیوستگی با حاکمیت این سوی عالم را هم ندارد که بگوییم آن زر و زور دولتی، صد حجاب از دل به سوی دیده آورده باشد. پس چگونه می‌شود که همچو فردی می‌گوید: «من‌ فکر می‌کنم‌ اشتغال‌ ما به‌ این‌ مفاهیم (پلورالیزم، کثرت‌‌گرایی و حقوق‌ بشر) کاری‌ عبث‌ باشد. ما در چارچوب‌ اسلام‌ و استفاده‌ از منابع‌ اسلام می‌توانیم‌ تمام‌ مشکلاتمان‌ را حل‌ کنیم...» یا در جای دیگر حتی پیشتر می‌رود که نه این‌که ما به دیگران نیازی نداریم، اصلاً دیگران چیزی ندارند: «در غرب فلسفه به عنوان یک سنت زنده تقریبا از میان رفته و آنچه ما امروز در غرب داریم فلسفه‌بافی است، بازی با الفاظ است. ایجاد اصطلاحات جدید که اکثرا بدون محتواست، جای فلسفه را گرفته... آنچه به عنوان فلسفه معاصر غرب امروزه شناخته می‌شود به هیچ عنوان از نظر عمق قابل مقایسه با فلاسفه قرون وسطی اروپا یا عالم اسلام نیست».

واقعاً چه می‌شود که گاهی اوقات، به قول مولانا، «گر بخوانی صد صُحُف بی‌سکته‌ای، بی‌قدر یادت نماند نکته‌ای»؟ جز این که بینش او به این سو رفته و دیگر آن همه دستگاه دانش او به کاری نمی‌آید؟ کسی که در آن سطح عالی فِرَق و نحل اسلامی می‌داند و تاریخ دین می‌گوید، این حرف‌های متعصّبانه مبتدیانه را چگونه تبلیغ می‌کند؟

بدتر این که ببینید گرفتاری ما چه عمقی دارد. مشکل خودِ ما کم است، این‌ها هم از آن سوی عالم می‌آیند و مدد می‌دهند. یکی چهل سال در مراتب عالی علمی و حرفه‌ای مشقِ روش و دانش آکادمیک می‌کند اما بعد به این جا که می‌رسد درس تعصّب و خامی می‌دهد که بله، این گوهر دانش شما که از صدف کون و مکان بیرون است، «اندکی صیقل‌گری او را بس است».

شما تصور کنید که توصیه این دانشمند راه یافتهِ «مهتدی» کامل‌معرفتِ ذی‌فنون تا چه حد بر دل آن طالبان علوم دینی و البته مبلّغان «اسلامی کردن علوم» خوش می‌نشسته که آن چه دارید ز بیگانه تمنا نکنید، بلکه اصلاً به سوی آن علوم لاینفع و مضر نروید که حاصلی جز اتلاف عمر ندارد و خلاصه «تا به کی این تیشه خواهی زد به پای خود؟ بس است».

این قصه خودکفایی در علوم و حَسْبُنا حَسْبُنا تا می‌آید کمی چاره شود، این‌ها پیدا می‌شوند و روز از نو روزی از نو. تا ما بیاموزیم که «علّتی بتّر ز پندار کمال، نیست اندر جان تو ای ذو دلال، از دل و از دیده‌ات بس خون رود، تا ز تو این معجبی بیرون شود» این‌ها ظاهر می‌شوند و سخنانی می‌گویند که بله، من این سو بودم و هستم و همه را بیازمودم و چیزی ندیدم و حق و سعادت همه به دست و نزد شماست.

این سخنان الگار یادآور آن قصه تلبیس وزیر است در مثنوی که همه خوانده‌ایم:
نکته‌ها می‌گفت او آمیخته / در جُلاب قند زهری ریخته
ظاهرش می‌گفت در ره چُست شو / وز اثر می‌گفت جان را سست شو...

و البته یادآور این ابیات دیگر هم:
این حقیقت دان نه حقّ‌اند این همه / نه به کلّی گمرهانند این رمه...
پس مگو کاین جمله دمَ‌ها باطل‌اند / باطلان بر بویِ حق دام دل‌اند
پس مگو جمله خیال است و ضلال / بی‌حقیقت نیست در عالم خیال

حق شب قدر است در شب‌ها نهان / تا کند جان هر شبی را امتحان
نه همه شب‌ها بود قدر ای جوان / نه همه شب‌ها بود خالی از آن
آن که گوید جمله حقّ‌اند احمقی‌ست / وآن که گوید جمله باطل او شقی‌ست...

.
16👍13👎3🤔2
از آیین ترکان

مختصری بگویم از «للکران دُ محمه»، یا نخستین ترجمه قرآن به زبان فرانسه توسط آندره دو ریه به سال ۱۶۴۷ میلادی که به واقع اوّلین برگردان قرآن به زبان‌های زنده اروپایی (یعنی غیرلاتین) هم بوده است.

آندره دو ریه مترجم گلستان سعدی هم بوده است و من پیشتر اینجا از او نوشته‌ام.

این ترجمهٔ قرآن دو دیباچه دارد.

«خطاب به خواننده»، پیشگفتار اوّل، بسیار انتقادی است در خصوص پیامبر اسلام و کتاب مسلمانان. در آن عهد، انتشار کتاب بدون حمایت یا تصویب شورای سلطنت یا کلیسا میسّر نبوده و این احتمالا یادداشت کلیسا بوده است.

آنجا به خواننده تحذیر داده که این کتاب مجموعه‌ای التقاطی ا‌ست که آن را پیامبری مدّعی آن را با بی‌پروایی بسیار برساخته و عنوان کرده که خدا توسط فرشته‌ای با او سخن گفته. او خدا را در این متن با ضمیر جمع نامعمولی به سخن در می‌آورد. بیشترِ خطاب قرآن با بت‌پرستان مکّه است. کتاب متشکّل از بخش‌ها و سوره‌هاست که عناوین آن‌ها گاه از اولین کلمات سوره گرفته شده و نمایانگر مضمون کلّی آن نیست و تقطیع و ترتیب روشنی از منظر موضوعی دیده نمی‌شود. کتاب را پراکنده، مشوّش و با تکرارهای زیاد خواهید یافت. توضیح مفسّران قرآن محلّ توجّه و تامّل جدّی نیست که گویند اصل قرآن در لوح محفوظی بوده در آسمان و جیرییل فرشته آن را بر پیامبر امّی، که خواندن و نوشتن نمی‌دانسته، نازل کرده... و اینگونه به پایان برده که با خواندن این کتاب تعجّب می‌کنید که چگونه همچو سخنی توانسته این جمعیت از عالم را متاثّر کند.
من البته از تندی و گزندگی آن کاسته‌ام!

امّا «مختصری از آیین ترکان»، گفتار خود مترجم، بیشتر یک توصیف عینی از عقاید و مراسم مذهبی مسلمانان با محوریّت ترکان عثمانی عصر است که در برخی جوانب از ستایش‌هایی هم خالی نیست. گاه هم شباهت‌هایی در مراسم و آداب مسلمانان و مسیحیان یافته است. دقّت کنیم که این یک گزارش یا معرّفی کهن قرن هفدهمی، از منظر مسیحیان و خطاب به آنان است که بر مقدّمه کتاب و ترجمه‌ای بسیار تاثیرگذار آمده است.

«ترکان به یک خدای واحد اعتقاد دارند که خالق آسمان و زمین است و خوبان را پاداش و بدان را کیفر می‌دهد و از این رو بهشت و جهنّم را آفریده است. نزد آنان محمّد یک پیامبر بسیار بزرگ و گرامی است که خداوند او را به عالم فرستاده تا راه سعادت را به مردم بنماید. اینان خود را مسلمان می‌نامند که به معنی تسلیم‌شدگان در مقابل خداست. به فرمان‌های ده‌گانه موسی اعتقاد دارند، روزهای جمعه، مانند مسیحیان در روز یک‌شنبه، در معابد خود گرد می‌آیند تا عبادات خود را به جا آورند.»

از نمازهای پنج‌گانه می‌گوید و ماه رمضان و صیام را توضیح می‌دهد و این که در طول شب می‌توانند همه چیز بخورند جز گوشت خوک و شراب که همیشه ممنوع است. پایان این ماه «بایرام» بزرگ سر می‌رسد، مانند عید پاک برای مسیحیان که بعدِ ایّام روزه است. مسلمانان مساجد و اقامت‌گاه‌‌های متعدّد می‌سازند (گویا خانقاه و زاویه مقصود است) و رسم دارند تا یک دهم درآمد سالِ پیش خود را در اوّلینِ روز سال نو به فقیران دهند.

دین ترکان ایجاب می‌کند که همواره پیش از عبادات خود را بشویند و از این رو بسیار به حمّام می‌روند و مواد خوش‌بو مصرف می‌کنند. بعد از مراسم ختنه می‌گوید که در سنّ هفت یا هشت سالگی اعمال می‌شودو این که ترکان معتقدند که این سنّت ابراهیم بوده و پیامبر اسلام آن را توصیه کرده است.

ترکان اجازه دارند چهار همسر را هم‌زمان اختیار کنند و این جدای هر تعداد از کنیزان است، به شرط آن که بتوانند زندگی آن‌ها را تامین کنند. می‌توانند هر گاه که بخواهند زنان خود را ترک کنند به شرط آن که مبلغی را که در ابتدا تعهّد کرده‌اند بپردازند. باز می‌توانند، به خواست و رضایت همسران پیشین، عودت کنند ولی زنان باید مدّتی منتظر باشند تا از باردار نبودن خود مطمئن شوند. فرزندانی که از کنیزها حاصل می‌شوند تفاوتی با فرزندان همسران آزاد ندارند و همان حقوق را دارا هستند.

سپس اعتقاد مسلمانان را در خصوص مسیح بازگو می‌کند که او را پسر خدا نمی‌دانند و به اقانیم سه گانه باور ندارند و می‌گویند که مسیح از دَمِ خداوند در رحم مریم شکل گرفت چنان که آدم بدون مادر. ترکان برای رفتگان خود دعا می‌کنند و بزرگان و قدّیسان از دنیارفتهٔ خود را می‌خوانند امّا به برزخ (مطهِّر) اعتقادی ندارند.

می‌افزاید که «مساجد و خانقاه‌ها محل رجوع عمده مردم هستند و هزینه‌شان هم خوب تامین می‌شود. بعد از «درویش»ها می‌گوید که شیوه و سلوک دیگری دارند و فقیر و خانه بدوش، هر روز ساکنِ جایی هستند گرچه منعی در موضوع ازدواج و سکونت دایم ندارند. در این خانقاه‌ها، پیرانی هستند که امرشان بدون هیچ اعتراضی مُطاع است و ساکنان به صدای نی می‌رقصند و آن را نوعی عبادت می‌دانند...»

پ.ن.
جلد کتاب

«کشور گل‌ها، ترجمه کهن گلستان»

در باب اسامی «للکرآن» و «محمه»
.
14👍7
پرسید «حقیقت چیست؟»،
و بیرون شد...

کهن‌ترین(۱) دست‌نویس شناخته شده انجیل یوحنا، موسوم به P52، بسیار کوچک است، کم و بیش به اندازه یک کارت شناسایی که پشت و روی آن نوشته شده و همین نشان می‌دهد که بخشی از یک کتاب بوده است و نه طومار. تاریخ تقریبی آن را میانه نیمه اول قرن دوم تعیین کرده‌اند، حدود ۱۲۵ میلادی. تاریخ تالیف انجیل یوحنا را هم حدود اواخر قرن اول میلادی تخمین زده‌اند و این دست‌نویس شاهد آن است که انجیل چهارم - که ساختار بسیار متفاوتی با انجیل‌های نظیر دارد و پس از آن‌ها شکل گرفته - خیلی سریع مورد استقبال و انتشار قرار گرفته است.

این متن کوتاه، بخشی از باب هیجدهم است، یک روی آن، آیات ۳۱ تا ۳۳ و روی دیگر، آیات ۳۷ تا ۳۸ که بخشی از محاکمه مسیح است و برخی عبارات آن هم بسیار مشهور. از جمله آنجا که پیلات می‌پرسد، حقیقت چیست؟ و آنگاه بدون آن که منتظر پاسخ مسیح شود، تالار را ترک می‌کند و بیرون می‌رود.

عکس را همراه ترجمه عبارات به فارسی آوردم. کلماتی که بر روی پاپیروس مانده را به صورت پررنگ آورده‌ام. (۴)

* پ.ن.
یک،
حدود دو سه سال پیش هم برگه کوچک دیگری در همین حدود زمانی یافته شد که متن آن، پاره‌ای از موعظه کوه مسیح، اختلاف اندکی با هر چهار انجیل دارد. یادداشت جدایی در آن خصوص خواهم آورد.
دو،
آیا تو هستی پادشاه یهود؟ رک به یادداشت مرتبط: اینری
سه،
در خصوص انجیل یهودا
چهار،
متن روی پاپیروس،
(روی الف)
«گفتند یهودیان: بر ما جایز نیست که بکشیم
کسی را، تا قول عیسی محقق گردد که
گفته بود، در اشاره به آن نوع مرگ که باید
بمیرد. داخل شد، دیگر بار
به تالار، پیلات. عیسی را طلبید
و گفت به او: آیا تو هستی پادشاه
بهود؟
(عیسی گفت تو می‌گویی که من)
(روی ب)
پادشاه هستم. از این رو زاده شدم
و از این رو به جهان آمدم تا شهادت دهم،
به حقیقت. هر که هست اهل حقیقت،
سخن مرا می‌شنود. او را گفت
پیلات: حقیقت چیست؟ و با این
سخن، باز بیرون رفت، به نزد یهودیان
و به آنها گفت: من نیافتم هیچ
(خطایی از وی)»
.
16👍4
و خداوند از خلقت آدمی پشیمان شد...
(پیدایش، باب ششم، آیه ششم)

در حکایات آفرینش می‌خوانیم که:
چون خداوند قصد آفرینش آدمی کرد، فرشتگان گفتند که چرا کسی را می‌آفرینی که فساد کند و خون ریزد؟ گفت من آن می‌دانم که شما نمی‌دانید. (۱)
خداوند آدم را آفرید و او را در باغ عدن نهاد، امّا از درخت معرفت منع کرد و گفت که اگر از میوه آن بخورید، خواهید مُرد.
شیطان گفت که با خوردن آن نخواهید مرد. آدم و حوا از آن درخت خوردند، و نمردند.
خداوند گفت که اینک آدمی را به همان خاک فرستم که از آن آمده بود. امّا خاک را نفرین کنم تا نان به رنج و سختی به آدم و فرزندانش دهد.
قابیل، فرزند آدم، از آن زمین سخت نفرین‌شده، محصولی برآورد و تقدیم خداوند کرد. خداوند هدیه هابیل را - که دام قربان‌شده بود - پسندید و تقدیم قابیل را نپذیرفت. نزاع و خونریزی بین دو برادر پدید آمد.
چون قابیل خون ریخت و فساد فراوان شد، «خداوند از خلقت آدمی پشیمان شد»، دست خود خایان و انگشتان گزان، که این چرا کردم و این خلقت چه بود، لیک چون کردم، پشیمانی چه سود.
...
حال جدای این «خدایا این بلا و فتنه از توست، ولیکن کس نمی‌یارد چخیدن» باید بگوییم که آیه و تعبیر بسیار جالبی است.

عکسی از نسخه تورات، فصل «برشیت» یا پیدایش و ترجمه تحت اللفظی عربی آن قطعه آورده‌ام.

انصاف آن است که در این حکایت الاوّلین، آن که بیش از همه حقّ شکایت دارد، چنان که می‌بینیم، نه خداوند است، نه فرشتگان و نه آدمی، بلکه خاک و زمین است که به ناخواه از آن برگرفته شده، بی‌تقصیر نفرین شده، خون‌خورده، و گورستان ویران شده است.

مولانا در دفتر پنجم مثنوی لابه و زاری خاک را در مقابل فرشتگانی که به سوی او می‌آیند تا کفی از او برگیرند، تصویر کرده:
پس زبان بگشاد خاک و لابه کرد / کز برای حُرمتِ خلّاقِ فرد،
تَرکِ من گو و برو جانم ببخش / رو بتاب از من عنانِ خِنْگ‌رَخش‌
باز
خاک لرزید و در آمد در گریز / گشت او لابه‌کنان و اشک‌ریز
سینه سوزان لابه کرد و اجتهاد / با سرشک پُر ز خون سوگند داد
تا فرشته آخر که
خاک را مشغول کرد او در سخن / یک کفی بربود از آن خاکِ کهن‌...

و شاملو هم به نوعی دیگر:
«پس آنگاه زمین به سخن درآمد...
و آدمی، خسته و تنها و اندیشناک بر سرِ سنگی نشسته بود پشیمان از کردوکار خویش...
و زمین به سخن درآمده با او چنین می‌گفت:
تو روی از من برتافتی...
انسان زیرِ لب گفت: ــ تقدیر چنین بود. مگر آسمان قربانی‌یی می‌خواست.
نه، که مرا گورستانی می‌خواهد! (چنین گفت زمین).
دریغا ویرانِ بی‌حاصلی که منم!»


۱، رک یادداشت مرتبط: آفرینش آدم و فرشتگان، قرآن و میدراش

۲، «پس آنگاه زمین»، مدایح بی‌صله
16👍5
آرزو صد کار مشکل باز پیش دل نهاد
ورنه بر من ناامیدی کار آسان کرده بود...

روی آوردن به کار مشکل از امید و آرزوست و اگرنه آری، در ناامیدی آسانی و راحتی‌ست.

و این بیت هم ما را به مَثَل یا شاید حدیثی غریب می‌برد که «الراحة مع اَلْیأس» و در صورتی دیگر «اَلْیأسُ إحْدَی الرّاحَتَیْن»: ناامیدی یکی از دو (راه رسیدن به) آرامش است. (آن راه دیگر، رسیدن به مقصود است، و نصیب ما این دیگری باد).

تصاویر:
۱/ بیت برگرفته از یک مجموعه‌‌ خوش‌نویسی.
۲/ ماخوذ از مجموعه‌ای از اقوال سایره حضرت امیر.
۳/ عبارتی در عنوان‌های مثنوی، که آن هم به ظاهر برگرفته از قصیده ابن الشبل بغدادی است: وفي اليأس إحدی الراحتين لذي الهوی...

.
21👍3
از رهبانیت آغازین...

آورده‌اند که «لارهبانیّة فی الاسلام‌»، منتهی شاید از منظر تاریخی همیشه اینگونه نبوده و در رسوم و آموزه‌های اسلام آغازین، که مطابق برخی قراین از مسیحیت دور نبوده، نوعی زهد راهبانه هم بوده که اندکی دیرتر تعدیل و تطبیق بزرگی به خود دیده است.

برخی پژوهشگران، از منظر مطالعات متن‌پژوهانه و سنجش‌گری تاریخی، در دو قطعه تقریبا موازی در سوره مؤمنون و معارج که از صفات مومنان و نمازگزاران می‌گوید، نشانه‌های یک «ویرایش» متاخر را دیده‌اند که در آن حُکم (به ظاهر) راهبانه «حفظ فروج»، امساک در رابطه جنسی، استثنای بزرگی خورده است. تصویرش را در جدولی آورده‌ام.

امّا شواهدی که به این معنی راه می‌دهند در سوره مؤمنون:
۱ / از منظر ادبی می‌بینیم که در آیه ششم زنجیره توصیفاتی که با «الّذین» آغاز می‌شود، شکسته است (که پس از عبارت ویرایش شده به آن بازمی‌گردد).

۲/ دیگر سجع کلام که در آیه ششم متفاوت است.

۳/ آیه ششم، با ده کلمه، به وضوح بلندتر از آیات پیشین است که بین سه تا پنج کلمه هستند. آیه هفتم پیوسته است به آیه ششم اما همچنان بلندتر است (هفت کلمه).

۴/ نکته آخر و مهمّ البته همان استثنا زدن بر حکم است با تصریح و توضیح این نکته که رابطه جنسی، جدای همسران، با کنیزکان هم آزاد است و شامل آن حکم نمی‌شود. «ما مَلَکَت اَیْمانهم» را بهاء الدین خرّمشاهی به «مُلک یمین» ترجمه کرده است! مقصود به هر شکل کنیزان هستند.

از عبارات برمی‌آید که اینک مجوزی داده شده است: «فانّهم غیر ملومین» و می‌گوید که نکوهش در خصوص رابطه با همسران (احتمالا تاکید بر تعداد است و بیش از یکی بودن آن‌ها) جایز نیست و از آن بیشتر، رابطه با کنیزان (که به واقع محدودیت ندارد) و این حق برای مومنین محفوظ است. به ظاهر این مجوز یا تبیین را باید در تقابل با رهبانیت مسیحی یا دیگر جریان‌های زاهدانه عصر دید.

در کنار بحث زهد اوّلیه و احتمال تطبیق و تعدیل آن با تحوّلات بعدی و گسترده شدن دایره مومنین و تاثیر ناگزیر سنن و عادات قوم، از منظر اجتماعی و اقتصادی هم بحث بوده که «امکان» داشتن چندین همسر و بلکه کنیزان، احتمالا نزد جمعیت قابل توجهی از مومنان، بیشتر خاصّ زمانی است که جمع قابل توجهی به این حدّ از تمکّن مالی رسیده باشند، یعنی پس از آغاز فتوحات؟

امّا این آیات از یک منظر دیگر هم مهم هستند و آن «قطعات نظیر» است که نمونه‌ای از آن را پیشتر در داستان خلقت آدم آوردیم. این «قطعات نظیر» را در جدول بهتر می‌توان دید و تشخیص داد. یعنی عباراتی که چنین در حرف و کلمه و جمله و خصوصا ترتیب یکسان هستند، و از این رو به قاعده یکی سرمشق دیگری بوده یا دست کم سرمشق یکسان داشته‌اند که بعد در دو موضع عینا، یا گاه با تفاوت‌های اندک، منعکس شده‌اند و از منظر شواهد سیر شکل‌گیری و نهایی شدن متن اهمیتی خاص دارند که باید جدا به آن پرداخت. مقصود همچنان نمونه‌ای بود از نوع مطالعات متن‌پژوهانه و البته که جای تفصیل و بحث و نقد است.

پ.ن. از خلقت آدم و قطعات نظیر
.
.
12👍6🤔2👎1
آری، «کَهُن خوشتر است»، دست کم برای آن‌ها که «دلشون از اون دلاست، دلای قدیمیه...»

و این متن و برگ هم کهن است. آخرین جملهٔ کتاب «عناصر زبان فارسی»،
Elementa linguae Persicae
از یوهان گراویو، چاپ ۱۶۴۹ در لندن، حدود چهار صد سال پیش.

کتابی به نسبت کوتاه است در باب دستور و اجزای زبان فارسی که بیشتر مثال‌ها هم از سخن سعدی است.

کتاب به لاتین است امّا «کَهُن خوشتر است» را به یونانی نقل کرده (و ترجمه کرده). آن هم به واقع صورتی‌ست از سخن مسیح، لوقا، باب پنجم، آیه ۲۸:
Ὁ παλαιὸς χρηστότερός ἐστιν.
هُـ پالایُس (کهن) خرِستُتِرُس (بهتر) اِستین (است).


مختصر آن که آنجا به مسیح خرده می‌گیرند که چرا او و همراهانش، همچون شاگردان یحیی و فریسیان، چنان که باید مطابق مناسک یهودیان عمل نمی‌کنند و او می‌گوید، در قالب تمثیل، که هیچ کس شراب تازه را در مَشک کهنه نمی‌ریزد، چه شراب تازه مَشک کهنه را خواهد ترکاند. هم شراب ضایع می‌شود و هم مَشک. شراب نو را در مشک نو می‌ریزند. وآنگهی کسی که (به عادت) از شراب کهنه می‌نوشد، میلِ شراب تازه نخواهد داشت، و بلکه خواهد گفت که «کهنه خوشتر است».

فارغ از سابقه سخن در انجیل، اینجا مقصود این مولّف دستور زبان فارسی قرن هفدهم، همان است که امروزه گویند: Old is gold

پ.ن.
در باب این «قوّت مَی بشکند ابریق را»، رک به یادداشت انجیل یهودا
.
20
کتاب «ویتگنشتاین- پوپر و ماجرای سیخ بخاری» به «ده دقیقه جدل میان دو فیلسوف بزرگ» در شامگاه بیست و پنجم اکتبر ۱۹۴۶ (سوم آبان ۱۳۲۵) می‌پردازد که در آن، به مانند جدال سعدی و مدعی، این یک بیدقی می‌راند و آن به دفع آن می‌کوشد، این شاهی می‌خواند و آن به فرزین می‌پوشد و خلاصه تیر حجّت‌ها که از دو سو روان است تا آن‌جا که ویتگنشتاین سیخ بخاری‌ای را که در حالتی عصبی و آشفته به دست گرفته بود به زمین می‌اندازد و اتاق را ترک می‌‌کند... تاثیر فلسفه است یا غیر آن، کار به آن جا نمی‌رسد که کار سعدی رسید «دلیلش نماند، ذلیلش کردم. دشنامم داد، سقطش گفتم، گریبانم درید، زنخدانش گرفتم».

کتاب مدخل خوبی‌ست برای آشنایی با دو فیلسوف هم‌وطن و هم‌شهر که هر یک به شکلی و در مقطعی جریانات فکری و فلسفی قرن بیستم را شکل دادند و تاثیراتی ماندگار برجای گذاشتند.

از یک سو، چنان که از روایات و شواهد کتاب برمی‌آید نیمه‌انسانی که براستی بی‌کتاب و بی‌مُعید و اوستا، یک شبه راه چند صد ساله ‌رفت و رساله‌ای که به روزگار جوانی در سنگرهای جنگ و دوره اسارت نوشت مسئله‌آموز صد مدرِّس شد. اما نه ملالت دیگران را طاقت می‌آورد و نه ملامت آنان را که می‌دیدند این عارف فیلسوف در پی یافتن گنج خود، تو گویی خانه فلسفه را از بن ویران می‌کند. به ناگهان، در دنیای سُکر خود، عقل را بی‌توشه از شهر هستی بیرون می‌کرد، زبان در‌‌می‌کشید و مشغول تقریر چیزی می‌شد که نه در اندیشه می‌گنجید و نه آن را گفتن امکان بود. بعد حدیث بی‌زبانان رها می‌کرد و سراغ زبان می‌آمد که هم گنج بی‌پایان بود و هم رنج بی‌درمان. وقتی به راه می‌افتاد، پرّان‌تر از مرغ هوا، نه غم از راه ماندگان داشت و نه ترسی از آیندگان.

از سوی دیگر اما انسانی که هر چه داشت نه از کشش آتش نبوغ، که از کوشش روزهای بلند و بیداری شب‌های دراز بود. آن قدر که دل به زمان و زمانه داشت، غمِ زبان نداشت. از درد آن‌چه گذشته بود و آن چه در راه بود، این فراغت نداشت که بنشیند و ببیند که فلسفه گلیم معماهای زبانی خود از آب بیرون می‌کشد و جهدی نمی‌کند که دست غریقی بگیرد. تازه گرمای نبردی جهان‌سوز فرو می‌نشست که سایه‌ی جنگ سردی دیگر قد می‌کشید. فلسفه بیکار نمی‌توانست بنشیند. گوهری داشت و صاحب‌نظری می‌جویید...

کتاب صحنه مجادله این دو فیلسوف تندخو و ستیزه‌جو را بازسازی می‌کند و تلاش می‌کند تا ریشه‌های برخورد را بکاود. در این کتاب همچنین از برتراند راسل می‌خوانیم، از جی ئی مور، اشلیک و دیگران. شکل‌گیری و فروپاشی حلقه وین، از معماها و مسایل فلسفی روز، از وقایع تاریخی، نازیسم و آوارگی یهودیان و دیگر قضایا...

پ. ن.
۱/ ویتگنشتاین- پوپر و ماجرای سیخ بخاری، ده دقیقه جدل میان دو فیلسوف بزرگ، نويسنده: دیوید ادموندز و جان آیدینو، نشر نی

ترجمه عالی کتاب از حسن کامشاد، مترجم نامدار است که پیشتر اینجا از کتاب خاطرات او نوشته بودم. یادش گرامی.

۲/ صورت‌جلسه به قلم وصفی حجاب، دانشجوی فلسطینی ویتگنشتاین که دبیر وقت انجمن علوم اخلاقی بود. پوپر آن شب 25 اکتبر 1946، سخنران مدعو انجمن بود. عنوان سخنرانی را Method in philosophy ذکر کرده. پوپر در خاطراتش اعتراض می‌کند که عنوان صورت‌جلسه دقیق نیست و می‌گوید که عنوان سخنرانی او «آیا مسئله فلسفی وجود دارد؟» بود. اگر این‌گونه باشد یعنی از ابتدا قرار دعوا داشته است! به پایان مناقشه آمیز جلسه هم تنها اشاره‌ای کرده:
The meeting was charged to an unusual degree with a spirit of controversy

۳/ و آن نردبان کوچک؟ برگرفته از استعاره نردبان است در برگ پایانی رساله منطقی-فلسفی که می‌گوید هر که گزاره‌های کتابش را به خوبی دریابد، آن‌ها را بی‌معنی خواهد یافت «به یک تعبیر او پس از بالا رفتن از نردبان، باید نردبان را به دور افکند». آری، برای آن که بر بام شده است، «سرد باشد جستجوی نردبان»...

۴/ پوپر با زبانی ستیزه‌جویانه به دیدگاه‌های زبانی ویتگنشتاین حمله می‌آورد و از منظر خود نمونه‌هایی از مسایل واقعی فلسفه پیش می‌کشد.
ویتگنشتاین: این‌ها صرفاً مسائل ریاضی محض یا جامعه‌شناسی است.
پوپر مثالهای دیگر می‌آورد...
ویتگنشتاین ایستاده پاسخ می‌دهد با سیخ بخاری در دست که گاه گاه آن را آشفته و عصبی به سوی سخنران می‌گیرد.
راسل: ویتگنشتاین، آن سیخ را بگذار زمین!
ویتگنشتاین با فریاد: اشتباه می‌کنی، اشتباه می‌کنی!
دوباره صدای اعتراض راسل.
ویتگنشتاین به سوی او برمی‌گردد: تو هم! راسل، تو هم همیشه مرا بد می‌فهمی.
راسل: نه، تو قاطی می‌کنی. همیشه خلط مبحث میکنی...
پوپر به مسایل فلسفه اخلاق می‌پردازد.
- مثالی از یک قاعده اخلاقی بیاور...
- تهدید نکردنِ میهمان سخنران با سیخ بخاری...
پرتاب سیخ به زمین و خروج از اتاق..

و البته این ماجرا روایت‌های گونه‌گون هم دارد که در کتاب به آن پرداخته شده است.
.
13
نیکبخت آن که بر رای ستیزه‌گران نرود،
و در راه خطاکاران نایستد،
و در مجلس استهزاگران ننشیند...
(مزامیر، کتاب اول، باب اول، آیه اول)

چون که می‌بینی، چه می‌جویی مقال؟ منتهی چند نکته هم بیاورم!

۱/ این مزمور اوّل را به نوعی «درآمد» یا «فاتحة المزامیر» دانسته‌اند، مانند فاتحة الکتاب و همان بحث‌ها مطرح بوده که آیا بخشی از کتاب بوده یا مقدمه آن.

۲/ مزامیر به عبری تهیللیم و به صورت مفرد تهیلله از ریشه هلل است به معنی ستایش کردن. در قرآن از این ریشه به معنی نثار و تخصیص در معنی مذهبی و آیینی آمده، چهار بار در ترکیب و متن و سیاق یکسان: وَمَا أُهِلَّ بِهِ لِغَيْرِ اللَّهِ.

۳/ صورت مزمور هم کهن است. زبور در قرآن به احتمال زیاد صورتی از مزمور است گرچه قطعی نیست. صورت جمع زُبَر در معنی ورقه‌ها هم آمده، زُبَر الحدید، و شاید از این رو مرتبط باشد به یافتن معادلی نزدیک آن کلمه برگرفته از برگه یا ورق.

۴/ عموم مزامیر با عبارتی آغاز می‌شوند از جنس «ل+داود» یا «ل+سلیمان...» منتهی ل عبری (همچون عربی) به چه معنی؟ یعنی از داود است؟ ساخته و پرداخته او و رسیده از او؟ یا ل در معنی تقدیم به داود؟ ساخته برای داود؟ بحث است!

همچنین اینجا هم، مثل «بسم الله...» در آغاز سور قرآن، اختلاف بوده که این عنوان را باید آیه محسوب کرد یا نه؟ این است که در کتاب‌های مختلف شماره آیات یکی بالا پایین هستند.

۵/ دست‌نویس نیمه دوم قرن هشتم هجری در مصر. کاتب یا تذهیب‌کار، برخی معادل‌ها را هم بر متن افزوده و جالب آن که گاه به یونانی.

۶/ چهره تیره‌فام داود خصوصا جالب است. در سموئیل می‌خوانیم که داود سرخ‌روی بود، نشان شادابی.

۷/ بر رای ستیزه‌گران نرود... رفتن از ریشه «هلخ/هلک». علاقمندان رک به یادداشت «لخ لخا» و تفسیر جمع کن خود را، جماعت رحمت است!

۸/ ظرافت عبارت در این میان گم نشود: نرود، نایستد، ننشیند.
.
16
از انبان الیاس و عیسی و بوهریره...

نظر مولانا در باب معجزه همیشه یک‌دست نیست. جایی می‌گوید که «معجزه از بهر قهرِ دشمن است» چرا که «بوی جنسیّت پیِ دل بردن است». برای همچو کسی «موجبِ ایمان نباشد معجزات، بویِ جنسیّت کند جذبِ صفات‌». همچو کسی اگر هم معجزه بجوید «روی و آواز پیمبر مُعجزه است». منتهی جای دیگر می‌گوید که به هر شکل، پیامبران معجزه می‌آورده‌اند تا همراهانی بجویند و دل یاران خویش را قرص و محکم کنند: «هر نبی‌ای اندر این راهِ دُرُست / معجزه بنمود و همراهان بجُست‌...»

بحث ما البته این‌ها نیست. آن است که به هر شکل، اگر پیامبر به معجزه نیاز داشته یا نه، پیروان بعدی به این حکایات نیاز دارند، یا آن‌ها را می‌سازند، یا از جایی برمی‌گیرند و در این میان روایت برخی معجزات از یک دین به دیگری منتقل می‌شوند و شاید از آن جمله باشد حکایت انبان بوهریره.

مختصر بگوییم که در کتاب اول پادشاهان عهد عتیق، حکایت ایلیای نبی آمده، همان الیاس قرآن، که در میانه قحطی و به هنگام سفر در صیدون، بیوه زنی را با فرزند خردسالش می‌بیند و از او آب و قرص نانی می‌خواهد. زن قوتِ اندک مختصر ذخیره خود را از سبوی آرد و کوزه روغن خویش برای ایلیا می‌آورد و ایلیا در حق او دعایی می‌گوید که آن سبوی آرد به آخر نخواهد رسید و آن کوزه روغن خالی نخواهد شد.. و چنین هم می‌شود.

این حکایت، و برخی داستان‌های دیگر ایلیا (شامل زنده کردن فرزند آن بیوه‌زن)، بعدها در روایت معجزات عیسی منعکس می‌شود. از جمله آن سبد کوچک نان و ماهی که به دو شکل در دو انجیل آمده. از آن سبد به هزاران نفر غذا می‌دهند و خالی نمی‌شود.

پس از آن هم صورتی از این معجزه، این بار در روایات اسلامی و حکایت انبان بوهریره ظاهر می‌شود. از قول او نقل شده که در یکی از غزوات انبانی داشتم که در آن به امر رسول خدا چند خرما گذاشتم. هر بار دست در آن می‌کردم و مشتی خرما بیرون می‌آوردم و خالی نمی‌شد تا در واقعه قتل عثمان که بندِ آن انبان بریده شد و از من گم شد.

نیازی به گفتن نیست که بحث وثاقت و گزارش درست و نادرست نیست، سخن از نوع انتقال یا انعکاس روایات معجزات است، از یک دین به دیگری گرچه احتمال «توارد» هم منتفی نیست. خود دین هم البته به نوعی انبان بوهریره است، تا به دست که افتد، و از آن انبان چه برآرد.

به مولانا ختم کنیم و اشارات او به این انبان، یک بار در مثنوی و بارها در دیوان:
بولهب را دیدم آن جا دست می‌خایید سخت / بوهریره دست کرده در دلِ انبان خویش
بوهریره صفتیم و به گهِ داد و ستد / دل بدان سابقه و دست در انبان داریم
و همچنان که موسی و فرعون در هستی ماست، انبان بوهریره هم:
انبان بوهریره وجود توست و بس / هر چه مُراد توست در انبان خویش جوی...
.
16
از سعدی و ترجمه قدیم امثال و حکایات شرقی

مجموعه‌های قدیم ترجمهٔ آثار فارسی به زبان‌های اروپایی، خصوصاً زبان فرانسه، بسیار جالب هستند. تقدیم‌نامهٔ ابتدایی که عموماً خطاب به صاحب‌منصبی است با عناوین و القاب خاصّ، درخواست حمایت از چاپ کتاب، بعد البته خود مقدّمه و در نهایت ترجمه و توضیحات.

کتابِ به نسبت قدیمی «گفتارهای نیکو، سخنان برگزیده و امثال و حکم شرقی» که اواخر قرن هفدهم، ۱۶۹۴ میلادی، در پاریس و به زبان فرانسه چاپ شده است هم از این نوع است و من خالی از لطف و فایده‌ای ندیدم که نکاتی از آن بیاورم.

مترجم و جمع‌آورنده کتاب، آنتوان گلان، زادهٔ فرانسه، از پیشگامان شرق‌شناسی است. یونانی، لاتین، عبری، عربی، ترکی و فارسی می‌دانست. سه سفر یا ماموریت بلندمدّت به قلمرو عثمانی و نواحی اطراف آن داشت که سفر سوم برای او خوش‌یمن نبود و بسیاری از نوشته‌های خود را در زلزلهٔ ۱۶۸۸ ازمیر از دست داد. علاقه، تخصّص و بلکه کسب و کار او جُستن نسخ و کتاب‌های قدیمی بود. شهرت اصلی او امروزه به دلیل ترجمهٔ داستان‌های هزار و یک‌شب است، که پس از این مجموعهٔ گفتارهای نیکو منتشر کرده و آن ترجمه هم تاثیرات مهمّی بر ادب اروپایی گذاشته است.

در دیباچهٔ کتاب می‌گوید که در این مجموعه چیزی نیاورده مگر آن که خودش به زبان اصلی عربی، فارسی یا ترکی خوانده باشد.

امثال و حکایات کتاب بسیار متنوّع هستند. قطعاتی از قابوس‌نامه، آثار جامی، داستان‌های بیدپای، کتاب‌های تاریخی چون روضة الصفای میرخواند و آثار دیگر و من اینجا اندکی از نقل‌های متعدّد برگرفته از گلستان را بیاورم.

مترجم، همچون عموم قدما، حکایات گلستان را به تمامی گزارش واقع دانسته است. با خاطرهٔ کودکی سعدی آغاز می‌کند: «یاد دارم که در ایّام طفولیّت متعبّد بودمی و شب‌خیز...». بعد از عهد جوانی او، خصوصا آنجا که به اعتذار یا اعتراف می‌گوید «وقتی به جهل جوانی بانگ بر مادر زدم، دل‌آزرده به کنجی نشست...»، اسیر شدن او در طرابلس به دست «فرانک‌ها» و بازخریدن او توسّط «یکی از رؤسای حلب» و ازدواجش با دختر بدخوی او و شکایت سعدی که «به ده دینار از قیدِ فرنگم باز خرید و به صد دینار به دستِ تو گرفتار کرد!».

ترجمه‌ها و گفتارها را با توضیحاتی همراه کرده که جالب هستند. گزارش مترجم محقّقی که با نگاهی متفاوت و برخاسته از فرهنگی دیگر، سال‌های بلندی در این سوی عالم به سر برده - و هنوز مناسبات زندگی آن روزگار با فضای این کتاب‌ها چندان تفاوتی نداشته - و بعد مشاهدات خود را برای مخاطبی با فرهنگ مسیحی توضیح می‌دهد: در خصوص طبقات و نهادهای اجتماعی و دینی، مناسبات حکومتی، مراسم، گاه ظرایف ادبی حکایات، اشارات تاریخی و در همهٔ این‌ها نکات مفیدی می‌توان یافت.

برای مثال، در پایان داستان توانگر بخیل که «ختمش به علّتِ آن اختیار آمد که قرآن بر سر زبان است و زر در میان جان»، از مراسم قرآن‌خوانی مسلمانان می‌گوید که در چه موقعیّت‌های متنوّعی رایج است و اینجا نسبتش با شفای بیمار چیست.

در میان حکایت درویشان، می‌گوید ورود به عالم درویشی در دنیای اسلام، بر خلاف مسیحیت، تصمیم یا تعهّدی همیشگی نیست. ای بسا عالِمی یا امیری که مدّتی در زیّ درویشان یا همراهی ایشان درآید و باز به زندگی یا شغل معمول خویش بازگردد.

وقتی از صوفیان می‌گوید، اشاره می‌کند که حتّی شاه ایران هم - و دقت کنیم که نویسنده معاصر صفویان است - خود را صوفی می‌نامد.

در حکایت «ابلهی را دیدم سَمین، خلعتی ثمین در بر و قَصَبی مصری بر سر...» در توضیح قَصَب مصری و دستار ساختن از آن، می‌گوید «امروزه هم» مفتیان و قاضیان استانبول دستارهای بسیار بزرگی بر سر دارند که بزرگی آن نشانه جایگاه علمی است و اگر کسی که لایق آن مقام نبوده چنین دستاری بر سر نهد، موجبات استهزای خود را فراهم کرده. می‌افزاید که انصافاً ساخت دستار یا توربانی به این بزرگی، امّا همچنان سبک، به کمک پارچه‌های ظریف از کتان نازک، فنّ ظریف و هنرمندانه‌ای‌ست. یادآور داستان مثنوی است:
یک فقیهی ژنده‌ها در چیده بود / در عِمامهٔ خویش در پیچیده بود
تا شود زفت و نماید آن عظیم / چون در آید سوی محفل در حطیم‌...

در حکایتی که سعدی در خرید خانه‌ای متردّد بوده است و «جهودی گفت آخر من از کدخدایان این محلّتم... بخر که هیچ عیبی ندارد» و سعدی منصرف می‌شود، می‌گوید که در کلّ مسلمانان نسبت به یهودیان فاصله بیشتری احساس می‌کنند تا با نصرانیان.

ذیل حکایت «یکی را از بزرگانِ ائمه پسری وفات یافت، پرسیدند که بر صندوق گورش چه نویسیم...»، توضیحی در خصوص صندوق گور می‌آورد و شرح او از صندوق و سنگ قبر، نوع نوشته‌ها و حتّی توربان که بر سر آن می‌گذاشته‌اند، یادآور صندوق‌های مزار مولاناست.

و به همین بسنده کنیم که مقصود معرفی کوتاه این کتاب بود و شاهد دیگر بر «این حکایت که می‌کند سعدی، بس بخواهند در جهان گفتن...»

پ.ن. کشور گل‌ها، ترجمه کهن گلستان
.
11
یدِ بیضا، سپیدی و بی‌پیسی، تورات و قرآن

«یهوه او را گفت که دست در بغل خویش گذار. دست در بغل خود گذاشت و سپس آن را برون آورد. و اینک دستش مبروص و چون برف سپید گشته بود...»

به نظرم در برگردانِ حکایت ید بیضا از تورات، از قدیم، ترجمه‌های عربی و در پی آن فارسی، درست‌تر و دقیق‌تر از ترجمه‌های فرنگی بوده‌اند.

متن عبری تورات می‌گوید که دست موسی «مصروع» مانند برف شد. מְצֹרַעַת از ریشه צָרַע «صرع» است که می‌دانیم در عربی معنی متفاوتی گرفته و به واقع نوعی تشنج یا تنش عصبی است که بسا موجب غشی و افتادن شود. در کاربرد کهن قرآن به معنی فروافتاده آمده است: فَتَرَی الْقَوْمَ فِيها صَرْعی‏ کأَنَّهُمْ أَعْجازُ نَخْلٍ خاوِيَةٍ. امّا در عبری «تصرعه» بیماری پوستی است، منتهی از چه نوع؟

در ترجمه یونانی هفتادی کهن همین آیه، دو سه قرن پیش از میلاد، بیماری حذف شده: «دستش سپید شد، مانند برف» امّا معادل «تصرعه» در مواضع دیگر λεπρός آمده که بحث است بیماری خاصّی بوده یا اطلاقی عام. به هر شکل «لپروس» در عالم غرب مسیری طی کرده که در نهایت معادل بیماری جذام شده است، Leprosy به انگلیسی و Lèpre به فرانسه. امروزه هم تقریبا عموم ترجمه‌های فرنگی، و گاه فارسی متاثر از آن‌ها، آن را به جذام برمی‌گردانند: «دستش، در اثر جذام، سپید شده بود، مانند برف».

امّا بیماری جذام یا «خوره»، پوست را می‌خورد و سفید نمی‌کند. به قاعده آنچه مقصود بوده، «پیسی» است، برص به عربی و Vitiligo به فرنگی که بیماری پوستی مایکل جکسون بود پیش از آن که خودش بقیه پوستش را هم یک‌رنگ کند.

برص، مبروص، برصاء و متبرّص و معادل فارسی آن پیسی از دیرباز در ترجمه‌ها آمده است. عکسی از ترجمه قرن هفتم تورات و از آن سو تفسیر نسفی آورده‌ام.

«برص» شاهد کهن در قرآن هم دارد، در خصوص معجزات مسیح: أُبْرِئُ الْأَكْمَهَ وَالْأَبْرَصَ... که آن را هم به پیسی بازمی‌گردانند امّا آنجا جذام مقصود نبوده؟ یا برص هم در عهد قرآن مانند تصرعه عنوان عمومی هر نوع بیماری پوستی بوده؟ شگفت آن که حتی در عبری متاخر هم «جذام» همان تصرعه است و در تفاسیر یهودی، خود موسی، یا خداوند، دستش را مبتلا می‌کند و لحظه‌ای بعد درمان می‌کند. این وجهِ تفسیری نشان بیماری و شفای آنی البته بی‌دلیل نیست، تاکید بر وجه معجزه‌گری و درمان است که مثال اعلایش بعدها در حکایات مسیح و شفاگری او ظاهر می‌شود، شامل جذام‌زدگان...

این اواخر مجموعه جدیدی ساخته شده است به نام «عهد موسی». تعریفی ندارد منتهی به کار ما می‌آید! عکسی از آن «معجزه دست موسی» آوردم، مطابق روایت مقبول یهودی و مسیحی در غرب. می‌بینیم که آن «ید بیضا» نه تنها تابان نیست بلکه زخمی و مجذوم است، تا بعد که دوباره آن را جیب خود کند و سالم برآورد. معجزه در آن ابتلا و درمان آنی است.

در نهایت قرآن هم در اشاره به همین حکایت دو بار عبارت نظیری بکار برده است: «وَنَزَعَ يَدَهُ فَإِذَا هِيَ بَيْضَاءُ لِلنَّاظِرِينَ» بدون توضیح بیشتری. امّا بعد در ترکیب و ساختار یکسان دیگری سه بار تاکید کرده که دستش سپید شد، اما بدون بیماری:
وَاضْمُمْ يَدَكَ إِلَى جَنَاحِكَ تَخْرُجْ بَيْضَاءَ مِنْ غَيْرِ سُوءٍ
اسْلُكْ يَدَكَ فِي جَيْبِكَ تَخْرُجْ بَيْضَاءَ مِنْ غَيْرِ سُوءٍ
وَأَدْخِلْ يَدَكَ فِي جَيْبِكَ تَخْرُجْ بَيْضَاءَ مِنْ غَيْرِ سُوءٍ...

این تاکید مکرر بر «مِنْ غَيْرِ سُوء» نشان از بحث‌های عصر در این خصوص و موضع تنزیهی قرآن در باب موسی و عموم پیامبران دارد: «مِنْ غَيْرِ سُوءٍ... تا برون آید تابان، بی‌پیسی و مثل آن...»
.
12👍3
دیوان شمس تبریزی، ۸۱۷ هجری...

می‌بینید که کاتب چگونه نام «مولانا جلال الدین رومی» را در مقدّمهٔ موخره‌ای که بر این «تصحیح و ترتیب» دیوان نوشته، گنجانده است: «هو مولانا و... توقیع دیوان جلال احدیت... روی رومی روز...»

رسم بوده، و عموم نسخ کهن دیوان اینگونه است، که غزلیات را، مناسب مجالس سماع، بر اساس اوزان تنظیم می‌کرده‌اند. کاتب پس از این می‌گوید که یکی دو سال صرف کرده تا از نسخ مختلف سی هزار بیت را جمع آورد و آنگاه همه غزلیات را بر اساس حروف قافیه تنظیم کند.

همین دیگر، بازگردیم به غزل‌ها؟

خوی بد دارم ملولم تو مرا معذور دار
خوی من کی خوش شود بی روی خوبت ای نگار
بی تو هستم چون زمستان خلق از من در عذاب
با تو هستم چون گلستان خویِ من خویِ بهار...
.
20