مرا شیخ دانای مرشد شهاب،
دو اندرز فرمود بر روی آب...
امّا این دو اندرز عالی «شیخ دانای مرشد شهاب»، که سخت رنگ و بوی کلام شیخ اجل را هم دارد، با همه شهرتش، در نسخ قدیمی بوستان نیست. همچنین در چاپهای انتقادی غلامحسین یوسفی و پیش از آن در کلیات چاپ فروغی و حتی در نسخه بدلهای قرن هفتم و هشتم. عموم پژوهشگرانی هم که در شرح احوال سعدی به این ابیات ارجاع دادهاند، کمتر نشانی میدهند که این ابیات در کجای بوستان است. این ابیات البته در چاپ خزائلی آمده بر اساس نسخ متاخر.
به هرحال این اشعار مشهور را در یک نسخه متاخر قرن دهم میبینید که در میان دو حکایت باب دوم پیوند خوردهاند.
کهنترین نشانی که من از این ابیات دیدهام، و همچنان جای جستجوست، در نسخه خطّی بوستان کتابخانه مجلس، ۸۹۷ هـ ق بوده است، باب دوم پس از حکایت ممسک و فرزند ناخلف.
این ابیات در شرح محمّد سودی بوسنوی (وفات ۱۰۰۵) هم آمده، شاهد آن که در نسخه او - که از آن اطلاعی نداریم - بوده است.
امّا جامی در نفحات الانس میگوید که شیخ سعدی «از مشایخ کبار بسیاری را دریافته و به صحبت شیخ شهاب الدّین رسیده و با وی در یک کشتی سفر دریا کرده» و به گمانم این روایت را از همین ابیات برداشته است. همین عبارت هم در «شدّ الازار» جنید شیرازی افزوده شده و باز جالب آن که نسخ کهنتر شدّ الازار این عبارت را ندارند. این غیبت کلّی دویست ساله در نسخ و افزودههای بعدی در همه جا براستی قابل توجّه هستند.
امّا این ابیات براستی از سعدی است؟ ممکن است که آنها را بعدها به بوستان افزوده باشد خصوصاً که شیخ تا حدود سی و پنج سال پس از سرایش بوستان یا «سعدینامه» همچنان زنده بوده است؟ از این رو در برخی نشخ آمده و در برخی نه؟ به گمانم با غیبت کلی آن در نسخ قدیم چنین احتمالی بعید است. آیا «نه از سعدی از سهرودی شنو» به معنی افزودن ابیات است توسط یکی از مشتاقان یا کاتبان اهل ذوق، بر اساس حکایتی رایج یا شنوده؟ تو گویی خواسته روایتی جافتاده را بر آن بیفزاید؟ باز بعید است.
بیفزایم که بحث در باب اصالت این ابیات است و نه احتمال دیدار سعدی و شیخ شهاب الدین ابوحفص عمر سهروردی، که البته بسیار محتمل است. همچنان جای تحقیق است و من به سهم خود کوشیدم و حاصل را در یادداشتی در بخارا آوردهام.
به این ابیات و اندرزهای عالی بازگردیم که:
مقامات مردان به مردی شنو / نه از سعدی از سهروردی شنو
مرا شیخ دانای مرشد شهاب / دو اندرز فرمود در روی آب
یكی آن كه در نفس خودبین مباش / دوم آن که در جمع بدبین مباش
شنیدم که بگریستی شیخ زار / چو برخواندی آیات اصحاب نار
شبی دانم از هول دوزخ نخفت / به گوش آمدم صبحگاهی که گفت
چه بودی که دوزخ ز من پُر شدی / مگر دیگران را رهایی بُدی...
دو اندرز فرمود بر روی آب...
امّا این دو اندرز عالی «شیخ دانای مرشد شهاب»، که سخت رنگ و بوی کلام شیخ اجل را هم دارد، با همه شهرتش، در نسخ قدیمی بوستان نیست. همچنین در چاپهای انتقادی غلامحسین یوسفی و پیش از آن در کلیات چاپ فروغی و حتی در نسخه بدلهای قرن هفتم و هشتم. عموم پژوهشگرانی هم که در شرح احوال سعدی به این ابیات ارجاع دادهاند، کمتر نشانی میدهند که این ابیات در کجای بوستان است. این ابیات البته در چاپ خزائلی آمده بر اساس نسخ متاخر.
به هرحال این اشعار مشهور را در یک نسخه متاخر قرن دهم میبینید که در میان دو حکایت باب دوم پیوند خوردهاند.
کهنترین نشانی که من از این ابیات دیدهام، و همچنان جای جستجوست، در نسخه خطّی بوستان کتابخانه مجلس، ۸۹۷ هـ ق بوده است، باب دوم پس از حکایت ممسک و فرزند ناخلف.
این ابیات در شرح محمّد سودی بوسنوی (وفات ۱۰۰۵) هم آمده، شاهد آن که در نسخه او - که از آن اطلاعی نداریم - بوده است.
امّا جامی در نفحات الانس میگوید که شیخ سعدی «از مشایخ کبار بسیاری را دریافته و به صحبت شیخ شهاب الدّین رسیده و با وی در یک کشتی سفر دریا کرده» و به گمانم این روایت را از همین ابیات برداشته است. همین عبارت هم در «شدّ الازار» جنید شیرازی افزوده شده و باز جالب آن که نسخ کهنتر شدّ الازار این عبارت را ندارند. این غیبت کلّی دویست ساله در نسخ و افزودههای بعدی در همه جا براستی قابل توجّه هستند.
امّا این ابیات براستی از سعدی است؟ ممکن است که آنها را بعدها به بوستان افزوده باشد خصوصاً که شیخ تا حدود سی و پنج سال پس از سرایش بوستان یا «سعدینامه» همچنان زنده بوده است؟ از این رو در برخی نشخ آمده و در برخی نه؟ به گمانم با غیبت کلی آن در نسخ قدیم چنین احتمالی بعید است. آیا «نه از سعدی از سهرودی شنو» به معنی افزودن ابیات است توسط یکی از مشتاقان یا کاتبان اهل ذوق، بر اساس حکایتی رایج یا شنوده؟ تو گویی خواسته روایتی جافتاده را بر آن بیفزاید؟ باز بعید است.
بیفزایم که بحث در باب اصالت این ابیات است و نه احتمال دیدار سعدی و شیخ شهاب الدین ابوحفص عمر سهروردی، که البته بسیار محتمل است. همچنان جای تحقیق است و من به سهم خود کوشیدم و حاصل را در یادداشتی در بخارا آوردهام.
به این ابیات و اندرزهای عالی بازگردیم که:
مقامات مردان به مردی شنو / نه از سعدی از سهروردی شنو
مرا شیخ دانای مرشد شهاب / دو اندرز فرمود در روی آب
یكی آن كه در نفس خودبین مباش / دوم آن که در جمع بدبین مباش
شنیدم که بگریستی شیخ زار / چو برخواندی آیات اصحاب نار
شبی دانم از هول دوزخ نخفت / به گوش آمدم صبحگاهی که گفت
چه بودی که دوزخ ز من پُر شدی / مگر دیگران را رهایی بُدی...
Telegram
K-A-Images
❤17🤔1
قرآن و زبور
یکی از جالبترین نمونههای روابط بینامتنی بین قرآن و کتاب مقدس، در پایان سوره انبیا آمده است:
وَلَقَدْ كَتَبْنَا فِي الزَّبُورِ مِنْ بَعْدِ الذِّكْرِ أَنَّ الْأَرْضَ يَرِثُهَا عِبَادِيَ الصَّالِحُونَ...
و از این رو نوشتیم در زبور، پس از ذکر (تورات)، که زمین را بندگان نیکوکار ما به ارث خواهند برد.
این نمونه، در مقابل انبوه ارجاعات مستقیم و غیرمستقیم و بلکه زیرمتنهای عهدینی در مواضع دیگر، از چند جهت خاص است.
یکی آن که به واقع مرجع را ذکر میکند: «کتبنا فی الزبور».
دیگر آن «زبور پس از ذکر». کم و بیش توافق است که «ذکر» اینجا به معنی تورات است، یک نشانهدهی دقیقتر.
توجه کنیم که زبور، در قیاس با «تورات» و «انجیل»، متنی به نسبت فرعی است و از این رو این اشاره و نشانه مهم است. باز بگوییم که نظر غالب آن است که «زبور» خود صورتی دگرگون شده از کلمه عبری «مزمور» است.
نکته آخر خصوصا نقل قول کم و بیش لفظ به لفظ آن است.
در مزامیر، مزمور ۳۷ و آیه ۲۹ میخوانیم:
«صالحان (صدیقان) وارث زمین شده و در آن جاودان ساکن خواهند شد».
ترجمه عربی و فارسی قدیم آن عبارت را آوردهام. متن عبری هم، با همه اختلاف این دو زبان همخانواده، این قرابت را به خوبی نشان میدهد:
צַדִּיקִים יִֽירְשׁוּ־אָרֶץ וְיִשְׁכְּנוּ לָעַד עָלֶֽיהָ׃
صدیقیم (الصدیقون) ییرشو (یرثون) ارتض (الارض) و یشکنو (یسکنون) لعد (ابدا) علیه (علیها)
آری، مقریِ قرآن، گاه زبورخوان هم هست:
کوهها با تو رسایل شد شکور / با تو میخوانند چون مُقری زبور...
مولانا میگفت که:
نی که هم تورات و انجیل و زبور / شد گواهِ صدقِ قرآن ای شکور؟
به معنی دیگر، قرآن آنها را گواه میگیرد. امروزه ما میبینیم که این نوع مطالعات بینامتنی، دست کم نزد برخی، به دلیل آن بار الهیاتی و اعتقادی و البته گاه منازعات سیاسی و تاریخی، ثقیل و سنگین میآید، منتهی چنان که میبینیم، این نشان آشنایی و ارتباط و ارجاع دادن و بلکه گواهی و شاهد آوردن از کتاب مقدّس، تاکید خود متن است چنان که در جای دیگر باز آن را به صراحت بیان کرده: فَإِنْ كُنْتَ فِي شَكٍّ مِمَّا أَنْزَلْنَا إِلَيْكَ فَاسْأَلِ الَّذِينَ يَقْرَءُونَ الْكِتَابَ مِنْ قَبْلِكَ... پس گاه از این منظر هم باید گفت: «خویش را تاویل کن، نه ذکر را...»
پ.ن. مرتبط:
در باب ارض مقدس، در تورات و قرآن.
.
یکی از جالبترین نمونههای روابط بینامتنی بین قرآن و کتاب مقدس، در پایان سوره انبیا آمده است:
وَلَقَدْ كَتَبْنَا فِي الزَّبُورِ مِنْ بَعْدِ الذِّكْرِ أَنَّ الْأَرْضَ يَرِثُهَا عِبَادِيَ الصَّالِحُونَ...
و از این رو نوشتیم در زبور، پس از ذکر (تورات)، که زمین را بندگان نیکوکار ما به ارث خواهند برد.
این نمونه، در مقابل انبوه ارجاعات مستقیم و غیرمستقیم و بلکه زیرمتنهای عهدینی در مواضع دیگر، از چند جهت خاص است.
یکی آن که به واقع مرجع را ذکر میکند: «کتبنا فی الزبور».
دیگر آن «زبور پس از ذکر». کم و بیش توافق است که «ذکر» اینجا به معنی تورات است، یک نشانهدهی دقیقتر.
توجه کنیم که زبور، در قیاس با «تورات» و «انجیل»، متنی به نسبت فرعی است و از این رو این اشاره و نشانه مهم است. باز بگوییم که نظر غالب آن است که «زبور» خود صورتی دگرگون شده از کلمه عبری «مزمور» است.
نکته آخر خصوصا نقل قول کم و بیش لفظ به لفظ آن است.
در مزامیر، مزمور ۳۷ و آیه ۲۹ میخوانیم:
«صالحان (صدیقان) وارث زمین شده و در آن جاودان ساکن خواهند شد».
ترجمه عربی و فارسی قدیم آن عبارت را آوردهام. متن عبری هم، با همه اختلاف این دو زبان همخانواده، این قرابت را به خوبی نشان میدهد:
צַדִּיקִים יִֽירְשׁוּ־אָרֶץ וְיִשְׁכְּנוּ לָעַד עָלֶֽיהָ׃
صدیقیم (الصدیقون) ییرشو (یرثون) ارتض (الارض) و یشکنو (یسکنون) لعد (ابدا) علیه (علیها)
آری، مقریِ قرآن، گاه زبورخوان هم هست:
کوهها با تو رسایل شد شکور / با تو میخوانند چون مُقری زبور...
مولانا میگفت که:
نی که هم تورات و انجیل و زبور / شد گواهِ صدقِ قرآن ای شکور؟
به معنی دیگر، قرآن آنها را گواه میگیرد. امروزه ما میبینیم که این نوع مطالعات بینامتنی، دست کم نزد برخی، به دلیل آن بار الهیاتی و اعتقادی و البته گاه منازعات سیاسی و تاریخی، ثقیل و سنگین میآید، منتهی چنان که میبینیم، این نشان آشنایی و ارتباط و ارجاع دادن و بلکه گواهی و شاهد آوردن از کتاب مقدّس، تاکید خود متن است چنان که در جای دیگر باز آن را به صراحت بیان کرده: فَإِنْ كُنْتَ فِي شَكٍّ مِمَّا أَنْزَلْنَا إِلَيْكَ فَاسْأَلِ الَّذِينَ يَقْرَءُونَ الْكِتَابَ مِنْ قَبْلِكَ... پس گاه از این منظر هم باید گفت: «خویش را تاویل کن، نه ذکر را...»
پ.ن. مرتبط:
در باب ارض مقدس، در تورات و قرآن.
.
Telegram
K-A-Images
❤21
از لحم، نان و گوشت...
«اگر دشمنت گرسنه بود، او را نان ده،
و اگر تشنه بود، او را آب ده».
این عبارت از «امثال سلیمان» عهد عتیق، جدای پیام انسانی، و فراموششده آن، خصوصا به روزگار ما، از منظر زبانی هم قابل توجه است. به واقع این «ترجمة بین السطور» هم میزان قرابت کلمات عبری و عربی را به خوبی نشان نمیدهد.
אִם־רָעֵב שֹׂנַאֲךָ הַאֲכִלֵהוּ לָחֶם וְאִם־צָמֵא הַשְׁקֵהוּ מָֽיִם
«ایم رَعِب سناخَ هَأخیلهو لَخِم وایم تْصاما هشکهو مَییم»
ایم: «اِن» به عربی، اگر
رعب در عبری به معنی گرسنه است، قال اَطعِمنی فَانّی جائعُ...
در یادداشت جدایی از رعب گفتم با نمونهای که چطور حتی کاتبان از ترس نحسی آن حروفش را به هم میریختند تا صوت و صورتش حاضر نشود.
سنیخَ: دشمنت و معادل شانئک! انّ شانئک هو الابتر! (۱)
هاخیلهو: از ریشه اکل، در باب افعال عبری، آکِلهُ... طعام ده او را.
لخم: در اصل «خوردنی» است و در عبری و آرامی به معنی غالب «نان» (و از این رو اینجا به خُبز ترجمه شده). مق با نام «بیت لحم»، زادگاه مسیح. لحم امّا در عربی به معنی «گوشت» است. این دو، در مقام خوردنی» گیاهی و حیوانی به قاعده ارتباط معنایی داشتهاند. جالب آن که در عبری کلمه معادل گوشت «بشر» است! لحم در معنی پاره تن آدمی یا میوه هم شواهدی دارد.
اینک با گذر از یونانی به آرامی، حدس بزنیم صورت اصلی سخن مسیح در شام آخر را که نان را شکست و پخش کرد و گفت «این است تن من...» صورت نمادین قربان شدن، لحم نان که در لحم تن پیروان زنده میماند. یادآور بیت مولانا که:
چون تعلّق یافت نان با بوالبشر / نانِ مرده زنده گشت و با خبر
نانِ مُرده چون حریفِ جان شود / زنده گردد نان و عینِ آن شود
تْصما: تشنه، همان «ظما» عربی. در قرآن میخوانیم که لَا يُصِيبُهُمْ ظَمَأٌ وَلَا نَصَبٌ، نه تشنگی و نه خستگی. و در وصف بهشت که در آن تشنه نمیشوی: وَأَنَّكَ لَا تَظْمَأُ فِيهَا... (۲)
هشکهو: معادل سقی عربی در افعال، اسقه... او را آب بنوشان.
مَییم: آب، ماء عبری همیشه به صورت جمع میآید. مانند آسمان، سما و شَمَیم.
جدای تبدیل معانی، الگوی تبدیل اصوات و مصوّتهای دو زبان به هم بسیار جالب است. سین و شین، کاف و قاف، حا و خاء...
پ.ن.
۱، دریابندری میگفت که شاملو شانی من است!
۲، در بهشت تشنگی نیست. یوحنای دمشقی در «بدعتها» و در نقد اسلام، میگوید که تکلیف کرّه ناقه صالح که فرار کرد، معلوم نشد! اگر به دوزخ برود که انصاف نیست و اگر به بهشت برود که یک روز در میان آب آنجا را مینوشد و مردم تشنه میمانند و آنجا هم دوزخ میشود! نمونه قدیمی بدجنسی در جدلها!
«اگر دشمنت گرسنه بود، او را نان ده،
و اگر تشنه بود، او را آب ده».
این عبارت از «امثال سلیمان» عهد عتیق، جدای پیام انسانی، و فراموششده آن، خصوصا به روزگار ما، از منظر زبانی هم قابل توجه است. به واقع این «ترجمة بین السطور» هم میزان قرابت کلمات عبری و عربی را به خوبی نشان نمیدهد.
אִם־רָעֵב שֹׂנַאֲךָ הַאֲכִלֵהוּ לָחֶם וְאִם־צָמֵא הַשְׁקֵהוּ מָֽיִם
«ایم رَعِب سناخَ هَأخیلهو لَخِم وایم تْصاما هشکهو مَییم»
ایم: «اِن» به عربی، اگر
رعب در عبری به معنی گرسنه است، قال اَطعِمنی فَانّی جائعُ...
در یادداشت جدایی از رعب گفتم با نمونهای که چطور حتی کاتبان از ترس نحسی آن حروفش را به هم میریختند تا صوت و صورتش حاضر نشود.
سنیخَ: دشمنت و معادل شانئک! انّ شانئک هو الابتر! (۱)
هاخیلهو: از ریشه اکل، در باب افعال عبری، آکِلهُ... طعام ده او را.
لخم: در اصل «خوردنی» است و در عبری و آرامی به معنی غالب «نان» (و از این رو اینجا به خُبز ترجمه شده). مق با نام «بیت لحم»، زادگاه مسیح. لحم امّا در عربی به معنی «گوشت» است. این دو، در مقام خوردنی» گیاهی و حیوانی به قاعده ارتباط معنایی داشتهاند. جالب آن که در عبری کلمه معادل گوشت «بشر» است! لحم در معنی پاره تن آدمی یا میوه هم شواهدی دارد.
اینک با گذر از یونانی به آرامی، حدس بزنیم صورت اصلی سخن مسیح در شام آخر را که نان را شکست و پخش کرد و گفت «این است تن من...» صورت نمادین قربان شدن، لحم نان که در لحم تن پیروان زنده میماند. یادآور بیت مولانا که:
چون تعلّق یافت نان با بوالبشر / نانِ مرده زنده گشت و با خبر
نانِ مُرده چون حریفِ جان شود / زنده گردد نان و عینِ آن شود
تْصما: تشنه، همان «ظما» عربی. در قرآن میخوانیم که لَا يُصِيبُهُمْ ظَمَأٌ وَلَا نَصَبٌ، نه تشنگی و نه خستگی. و در وصف بهشت که در آن تشنه نمیشوی: وَأَنَّكَ لَا تَظْمَأُ فِيهَا... (۲)
هشکهو: معادل سقی عربی در افعال، اسقه... او را آب بنوشان.
مَییم: آب، ماء عبری همیشه به صورت جمع میآید. مانند آسمان، سما و شَمَیم.
جدای تبدیل معانی، الگوی تبدیل اصوات و مصوّتهای دو زبان به هم بسیار جالب است. سین و شین، کاف و قاف، حا و خاء...
پ.ن.
۱، دریابندری میگفت که شاملو شانی من است!
۲، در بهشت تشنگی نیست. یوحنای دمشقی در «بدعتها» و در نقد اسلام، میگوید که تکلیف کرّه ناقه صالح که فرار کرد، معلوم نشد! اگر به دوزخ برود که انصاف نیست و اگر به بهشت برود که یک روز در میان آب آنجا را مینوشد و مردم تشنه میمانند و آنجا هم دوزخ میشود! نمونه قدیمی بدجنسی در جدلها!
Telegram
K-A-Images
👍8❤7
همه شنیدهایم، سخنان کوتاهی از بهرام بیضایی که از مسئولیت ایرانی بودن میگوید و این که «ما با آنچه میسازیم ایرانی هستیم...» نه با آنچه بودهایم، یا داشتهایم یا اینک از دست میدهیم.
همان معنی که محمود درویش میگوید، در اقلیم فرهنگی دیگر که:
«تراث آن نیست که به میراث بردهایم، آن است که به ارث میگذاریم.»
https://www.instagram.com/reel/DMGkyIwODTQ/
همان معنی که محمود درویش میگوید، در اقلیم فرهنگی دیگر که:
«تراث آن نیست که به میراث بردهایم، آن است که به ارث میگذاریم.»
https://www.instagram.com/reel/DMGkyIwODTQ/
❤28👍4
اینری...
امانوئل لویناس میگفت که اروپا «کتاب مقدّس است و یونان» و مقصود او تاریخ اندیشه اروپاست، در رفت و برگشت بین این دو.
کتاب مقدّس و حکایات و نمادهای آن چنان تاثیر غالب و راسخی در فرهنگ اروپا داشتهاند که بدون آن مشکل بتوان تاریخ اروپا و بلکه فرهنگ آن را دنبال کرد، هم تاریخ سیاسی و هم ادبیات، هنر و بلکه سیر اندیشه و فلسفه. جایی خواندم که بدون آشنایی با کتاب مقدّس، دست کم مراجع و حکایات ظریف مستتر نیمی از آثار هنری قرون وسطی ناشناخته میماند. حاصل این که ضرورت و فواید این نوع مطالعات را نباید فقط در حوزه دینپژوهی یا تاریخ دین خلاصه کرد، گرچه خیلی از ما در پی جستجوی بهتر ریشههای تاریخی و مذهبی خود اسلام و قرآن است که به مطالعه نزدیکتر کتاب مقدّس روی میآوریم. بدون آن گویی کتابی را از فصل دوم آغاز کردهایم.
من، سفر که باشم، به دیدار کلیساهای جامع شهر میروم که با همه خلوتی و سکوت سنگینشان در این عصر، هنوز نشانی از آن فضای دینی قرون وسطی را دارند. برای ما که در آن گفتمان و محیط دینی نبودهایم، تجربه مختصریست که ببینیم یک مومن مسیحی، بیش و پیش از همه، با چه مظاهر و نمادهای دینی روبرو بوده و تعامل روحی داشته است. آن بُعد هنری هم که دیگر گفتن ندارد، خصوصا کلیساهای گوتیک که معماری عظیم و شگفتانگیزی دارند، مثل بسیاری از مساجد جامع ما، منتهی آنچه خاص آنهاست تنوع و فراوانی حیرتانگیز نقاشیها، ویترایها و مجسمههاست که هر یک راوی حکایتی هستند.
اگر فرصت کوتاه باشد، دست کم دو سوی دالان ورودی و خروجی (معادل پای صلیب ساختمان کلیسا) را دور میزنم که منازل راه صلیب هستند، از به دوش گرفتن آن، تا ایستگاه آخر.
عکس از کلیسای جامع سن ژرمن است، منزل آخر.
آنچه بر روی صلیب نوشته، در عموم مجسّمهها دیده میشود. به قول انجیل یوحنا، پیلات بر روی صلیب نوشت:
«یسوع ناصری، پادشاه یهودیان»
Ἰησοῦς ὁ Ναζωραῖος ὁ βασιλεὺς τῶν Ἰουδαίων
یوحنا میافزاید که آن را به لاتین و عبری هم نوشتند و از این رو ترجمه لاتین آن بر بیشتر مجسمهها آمده:
Iesvs Nazarenvs, Rex Ivdæorvm
و گاه به صورت مخفف: INRI
مختصر آن که جامعه یهودیان اورشلیم (تحت حاکمیت رومیان) حقّ اعدام کسی را نداشتند، از این رو عیسی را به دادگاه رومیان بردند. پیلات بعد بازجویی گفت که در او گناهی نمیبینم. گفتند او خود را پادشاه (در مفهوم مشیخَ) یهودیان میداند که به معنی اتّهام شورش بود و به این اتّهام او را به صلیب کشیدند که حکم شورشیان بود. پیلات بر روی صلیب چنین نوشت، کاهنان اعتراض کردند که «بنویس آن که گفت پادشاه یهودانم» و پیلات گفت: «نوشتم، آنچه نوشتم».
پ.ن.
فارسینوشت دو متن:
یونانی: ایسوس هُ نازورئوس هُ باسیلِئوس تون یودَیون
لاتین: یِسوس ناصارنوس رِکس یودئوروم
.
همچنین رک به یادداشت مرتبط دیگر «پرسید حقیقت چیست؟ و بیرون شد»
امانوئل لویناس میگفت که اروپا «کتاب مقدّس است و یونان» و مقصود او تاریخ اندیشه اروپاست، در رفت و برگشت بین این دو.
کتاب مقدّس و حکایات و نمادهای آن چنان تاثیر غالب و راسخی در فرهنگ اروپا داشتهاند که بدون آن مشکل بتوان تاریخ اروپا و بلکه فرهنگ آن را دنبال کرد، هم تاریخ سیاسی و هم ادبیات، هنر و بلکه سیر اندیشه و فلسفه. جایی خواندم که بدون آشنایی با کتاب مقدّس، دست کم مراجع و حکایات ظریف مستتر نیمی از آثار هنری قرون وسطی ناشناخته میماند. حاصل این که ضرورت و فواید این نوع مطالعات را نباید فقط در حوزه دینپژوهی یا تاریخ دین خلاصه کرد، گرچه خیلی از ما در پی جستجوی بهتر ریشههای تاریخی و مذهبی خود اسلام و قرآن است که به مطالعه نزدیکتر کتاب مقدّس روی میآوریم. بدون آن گویی کتابی را از فصل دوم آغاز کردهایم.
من، سفر که باشم، به دیدار کلیساهای جامع شهر میروم که با همه خلوتی و سکوت سنگینشان در این عصر، هنوز نشانی از آن فضای دینی قرون وسطی را دارند. برای ما که در آن گفتمان و محیط دینی نبودهایم، تجربه مختصریست که ببینیم یک مومن مسیحی، بیش و پیش از همه، با چه مظاهر و نمادهای دینی روبرو بوده و تعامل روحی داشته است. آن بُعد هنری هم که دیگر گفتن ندارد، خصوصا کلیساهای گوتیک که معماری عظیم و شگفتانگیزی دارند، مثل بسیاری از مساجد جامع ما، منتهی آنچه خاص آنهاست تنوع و فراوانی حیرتانگیز نقاشیها، ویترایها و مجسمههاست که هر یک راوی حکایتی هستند.
اگر فرصت کوتاه باشد، دست کم دو سوی دالان ورودی و خروجی (معادل پای صلیب ساختمان کلیسا) را دور میزنم که منازل راه صلیب هستند، از به دوش گرفتن آن، تا ایستگاه آخر.
عکس از کلیسای جامع سن ژرمن است، منزل آخر.
آنچه بر روی صلیب نوشته، در عموم مجسّمهها دیده میشود. به قول انجیل یوحنا، پیلات بر روی صلیب نوشت:
«یسوع ناصری، پادشاه یهودیان»
Ἰησοῦς ὁ Ναζωραῖος ὁ βασιλεὺς τῶν Ἰουδαίων
یوحنا میافزاید که آن را به لاتین و عبری هم نوشتند و از این رو ترجمه لاتین آن بر بیشتر مجسمهها آمده:
Iesvs Nazarenvs, Rex Ivdæorvm
و گاه به صورت مخفف: INRI
مختصر آن که جامعه یهودیان اورشلیم (تحت حاکمیت رومیان) حقّ اعدام کسی را نداشتند، از این رو عیسی را به دادگاه رومیان بردند. پیلات بعد بازجویی گفت که در او گناهی نمیبینم. گفتند او خود را پادشاه (در مفهوم مشیخَ) یهودیان میداند که به معنی اتّهام شورش بود و به این اتّهام او را به صلیب کشیدند که حکم شورشیان بود. پیلات بر روی صلیب چنین نوشت، کاهنان اعتراض کردند که «بنویس آن که گفت پادشاه یهودانم» و پیلات گفت: «نوشتم، آنچه نوشتم».
پ.ن.
فارسینوشت دو متن:
یونانی: ایسوس هُ نازورئوس هُ باسیلِئوس تون یودَیون
لاتین: یِسوس ناصارنوس رِکس یودئوروم
.
همچنین رک به یادداشت مرتبط دیگر «پرسید حقیقت چیست؟ و بیرون شد»
Telegram
K-A-Images
❤14👍3
یا ایها الکافرون...
گویند که وقتی (مولانا و صدرالدین قونَوی و نجمالدین رازی) در یک مجلس جمع بودند. نماز شام قایم شد. از وی (نجم الدین رازی) التماس امامت کردند. در هر دو رکعت سورۀ «قُلْ یا أَیُّهَا الْکافِرون» خواند. چون نماز تمام کردند، مولانا جلالالدّین رومی با شیخ صدرالدّین بر وجه طیبت گفت که: «ظاهراً یک بار برای شما خواند و یک بار برای ما» 🙂
...
گزارش مستقل جالبیست از جامی در نفحات الانس، ذیل شرح احوال نجمالدین رازی، حاکی از روحیه شوخ و طنزپرداز مولانا، جدای آنچه در آثار او یا شرح احوالش در مناقب مولویه میتوان دید.
.
گویند که وقتی (مولانا و صدرالدین قونَوی و نجمالدین رازی) در یک مجلس جمع بودند. نماز شام قایم شد. از وی (نجم الدین رازی) التماس امامت کردند. در هر دو رکعت سورۀ «قُلْ یا أَیُّهَا الْکافِرون» خواند. چون نماز تمام کردند، مولانا جلالالدّین رومی با شیخ صدرالدّین بر وجه طیبت گفت که: «ظاهراً یک بار برای شما خواند و یک بار برای ما» 🙂
...
گزارش مستقل جالبیست از جامی در نفحات الانس، ذیل شرح احوال نجمالدین رازی، حاکی از روحیه شوخ و طنزپرداز مولانا، جدای آنچه در آثار او یا شرح احوالش در مناقب مولویه میتوان دید.
.
❤21👍8
مطلع شمس آی، گر اسکندری
سال ۱۸۸۹ در میان مجموعهای از آثار سریانی، نوشتهای کهن یافته شد که امروزه به نام «افسانه سریانی اسکندر» معروف است. نولدکه آن را دیده و به شباهت آن با حکایت ذوالقرنین اشاره کرده بود اما حدود دو دهه پیش بود که اهمّیت آن در مباحث قرآنپژوهی مورد توجّه جدی قرار گرفت.
قرابتها با روایت قرآن در سوره کهف را فهرستوار بیاوریم:
یک،
معرفی ذوالقرنین... وَ يَسْئَلُونَک عَنْ ذِي الْقَرْنَيْنِ... و متن سریانی هم از اسکندر رومی میگوید که خداوند به او دو شاخ داد (ذوالقرنین، یه معنی صاحب دو شاخ، نماد قدرت و تسلّط بر شرق و غرب). إِنَّا مَکنَّا لَهُ فِي الْأَرْضِ.. دو شاخ را در سکههای منقوش به نقش اسکندر هم میتوان دید.
دو،
رفتن او به سرحدّ مغرب حَتَّی إِذا بَلَغَ مَغْرِبَ الشَّمْسِ... و همینطور در آن متن. اسکندر آنجا چشمهای زهرآلود میبیند که برای امتحان، برخی از محکومان به اعدام را در آن میاندازد که همه میمیرند. در قرآن: وجَدَها تَغْرُبُ فِي عَيْنٍ حَمِئَةٍ... آن متن عبارت موجز قرآن را توضیح میدهد که از چه رو اختیار با توست که آنها را عذاب دهی یا نیکو داری: إِمَّا أَنْ تُعَذِّبَ وَ إِمَّا أَنْ تَتَّخِذَ فِيهِمْ حُسْناً... و پاسخ ذی القرنین که «قالَ أَمَّا مَنْ ظَلَمَ فَسَوْفَ نُعَذِّبُهُ» در واقع به آن محکومان به مرگ بازمیگردد.
سه،
بازگشت او به سوی شرق، حَتَّی إِذا بَلَغَ مَطْلِعَ الشَّمْسِ... و همچنین در آن متن. آنجا میخوانیم که از چه رو آن قوم پوششی نداشتند: قَوْمٍ لَمْ نَجْعَلْ لَهُمْ مِنْ دُونِها سِتْراً... به واقع از شدّت حرارت خورشید به غارها پناه میبردند.
چهار،
رسیدن اسکندر به مردمی در میان دو کوه... حَتَّی إِذا بَلَغَ بَيْنَ السَّدَّيْن، شکایت مردم در خصوص یاجوج و ماجوج، با صورت آگوگ و ماگوگ، در متن سریانی آمده. توصیف این قوم که زبانشان را کسی نمیفهمد و منشا هرج و مرج خواهند بود. ساختن آن سدّ از آهن و روی در هر دو متن یکسان است.
پنج،
و در نهایت این پیشبینی پیامبرانه که این سدّ مقابل آن قوم شرور ایستادگی خواهد کرد تا آن روزی که خدا بخواهد. فَإِذا جاءَ وَعْدُ رَبِّي جَعَلَهُ دَکاءَ... در متن سریانی امّا این وعده خیلی دقیق است و اصل و مقصود از این حکایت. آنجا اسکندر پیشبینی میکند و بر دیوار مینویسد که ۹۴۰ سال بعد، به اشاره خداوند، این دیوار خواهد شکست و جنگ و آشفتگی بین ایرانیان و اعراب و آن قوم شرور خواهد بود، زمین پوشیده از خون خواهد شد، و آنگاه لشکر مسیح عالم را فتح خواهد کرد. باز اشاره به این هرج و مرج در قرآن: وَ تَرَکنا بَعْضَهُمْ يَوْمَئِذٍ يَمُوجُ فِي بَعْضٍ... رهایشان میکنیم تا موجآسا بعضی با برخی درآمیزند.
امّا اساس و مقصود شکلگیری داستان چه بوده؟ هنگامی که ایرانیان، در میانه جنگهای سی ساله، تا شکست نهایی رومیان پیش رفته بودند، هراکلیوس دست به تبلیغات گسترده مذهبی زد و با بسیج عمومی، کنار دیگر عوامل، ایرانیان را شکست داد و پیروزمندانه همراه صلیب مسیح به بیت المقدس بازگشت. حکایت در اصل وعده غلبه هرقل است بر پارسیان به عهد خسرو پرویز. تبلیغات امپراطوری روم، هرقل را اسکندرِ فاتح دوم، اسکندر مسیحی میداند که شرق و غرب را فتح میکند. واضح است که وعده نهایی پیروزی مسیحیت در قرآن نیامده.
ترتیب یکسان روایت هم در بحث ارتباطات بینامتنی مهم است، و اینجا مهمتر با توجه به معنی نمادین این سفرها به غرب، شرق، شمال و بازگشت اسکندر در متن سریانی که چیست؟ ترسیم نقش صلیب بر پهنه زمین.
این همه تشابه در حکایت و جزییات و ترتیب، شاهد ارتباط دو متن است. از منظر برخی پژوهشگران «نقادی تاریخی»، متن سریانی نمیتوانسته متاثر از قرآن باشد، و این امر موضوعیت و توجیهی هم نداشته. وجود منبع مشترک شفاهی که این جزییات را حفظ کرده و تا مکه و مدینه هم رفته باشد، هنگامی که اعراب، پیش از فتوحات، از منظر دینی و سیاسی در میانه این گفتمان نبودهاند هم محلّ بحث است.
نکته مهم دیگر تعیین تاریخ حدودی تالیف آن، ۶۲۹ میلادی، حدود ۸ هجری است. چگونه متنی که در این حدود به زبان سریانی و در اطراف اِدِسا، جنوب ترکیه کنونی تالیف شده میتوانسته در فاصله دو سال به مدینه برسد و در گفتمان قرآنی جایی داشته باشد؟ برخی احتمال دادهاند که انعکاس آن پس از فتوحات اولیه و در جمع و ویرایش نهایی بوده، یعنی زمانی که مسلمانان به شام رسیده بودند و آنگاه، در پاسخ به «يَسْئَلُونَک عَنْ ذِي الْقَرْنَيْنِ» و روایت مسیحی آن، روایتی اسلامی از آن ارایه دادهاند. از این نظر شاید پیوندی داشته باشد با قطعه «اخت هارون» و قطعات مرتبط با آن ناحیه. این همه، شامل تاریخ و نوع ارتباط آن متن با قرآن، همچنان موضوع تحقیق پژوهشگران است.
و میپرسندت از ذوالقرنین یعنی اسکندر رومی... تفسیر نسفی
پ.ن.
برای مطالعه بیشتر
افسانه اسکندر
اسکندر، صاحب دو شاخ
سال ۱۸۸۹ در میان مجموعهای از آثار سریانی، نوشتهای کهن یافته شد که امروزه به نام «افسانه سریانی اسکندر» معروف است. نولدکه آن را دیده و به شباهت آن با حکایت ذوالقرنین اشاره کرده بود اما حدود دو دهه پیش بود که اهمّیت آن در مباحث قرآنپژوهی مورد توجّه جدی قرار گرفت.
قرابتها با روایت قرآن در سوره کهف را فهرستوار بیاوریم:
یک،
معرفی ذوالقرنین... وَ يَسْئَلُونَک عَنْ ذِي الْقَرْنَيْنِ... و متن سریانی هم از اسکندر رومی میگوید که خداوند به او دو شاخ داد (ذوالقرنین، یه معنی صاحب دو شاخ، نماد قدرت و تسلّط بر شرق و غرب). إِنَّا مَکنَّا لَهُ فِي الْأَرْضِ.. دو شاخ را در سکههای منقوش به نقش اسکندر هم میتوان دید.
دو،
رفتن او به سرحدّ مغرب حَتَّی إِذا بَلَغَ مَغْرِبَ الشَّمْسِ... و همینطور در آن متن. اسکندر آنجا چشمهای زهرآلود میبیند که برای امتحان، برخی از محکومان به اعدام را در آن میاندازد که همه میمیرند. در قرآن: وجَدَها تَغْرُبُ فِي عَيْنٍ حَمِئَةٍ... آن متن عبارت موجز قرآن را توضیح میدهد که از چه رو اختیار با توست که آنها را عذاب دهی یا نیکو داری: إِمَّا أَنْ تُعَذِّبَ وَ إِمَّا أَنْ تَتَّخِذَ فِيهِمْ حُسْناً... و پاسخ ذی القرنین که «قالَ أَمَّا مَنْ ظَلَمَ فَسَوْفَ نُعَذِّبُهُ» در واقع به آن محکومان به مرگ بازمیگردد.
سه،
بازگشت او به سوی شرق، حَتَّی إِذا بَلَغَ مَطْلِعَ الشَّمْسِ... و همچنین در آن متن. آنجا میخوانیم که از چه رو آن قوم پوششی نداشتند: قَوْمٍ لَمْ نَجْعَلْ لَهُمْ مِنْ دُونِها سِتْراً... به واقع از شدّت حرارت خورشید به غارها پناه میبردند.
چهار،
رسیدن اسکندر به مردمی در میان دو کوه... حَتَّی إِذا بَلَغَ بَيْنَ السَّدَّيْن، شکایت مردم در خصوص یاجوج و ماجوج، با صورت آگوگ و ماگوگ، در متن سریانی آمده. توصیف این قوم که زبانشان را کسی نمیفهمد و منشا هرج و مرج خواهند بود. ساختن آن سدّ از آهن و روی در هر دو متن یکسان است.
پنج،
و در نهایت این پیشبینی پیامبرانه که این سدّ مقابل آن قوم شرور ایستادگی خواهد کرد تا آن روزی که خدا بخواهد. فَإِذا جاءَ وَعْدُ رَبِّي جَعَلَهُ دَکاءَ... در متن سریانی امّا این وعده خیلی دقیق است و اصل و مقصود از این حکایت. آنجا اسکندر پیشبینی میکند و بر دیوار مینویسد که ۹۴۰ سال بعد، به اشاره خداوند، این دیوار خواهد شکست و جنگ و آشفتگی بین ایرانیان و اعراب و آن قوم شرور خواهد بود، زمین پوشیده از خون خواهد شد، و آنگاه لشکر مسیح عالم را فتح خواهد کرد. باز اشاره به این هرج و مرج در قرآن: وَ تَرَکنا بَعْضَهُمْ يَوْمَئِذٍ يَمُوجُ فِي بَعْضٍ... رهایشان میکنیم تا موجآسا بعضی با برخی درآمیزند.
امّا اساس و مقصود شکلگیری داستان چه بوده؟ هنگامی که ایرانیان، در میانه جنگهای سی ساله، تا شکست نهایی رومیان پیش رفته بودند، هراکلیوس دست به تبلیغات گسترده مذهبی زد و با بسیج عمومی، کنار دیگر عوامل، ایرانیان را شکست داد و پیروزمندانه همراه صلیب مسیح به بیت المقدس بازگشت. حکایت در اصل وعده غلبه هرقل است بر پارسیان به عهد خسرو پرویز. تبلیغات امپراطوری روم، هرقل را اسکندرِ فاتح دوم، اسکندر مسیحی میداند که شرق و غرب را فتح میکند. واضح است که وعده نهایی پیروزی مسیحیت در قرآن نیامده.
ترتیب یکسان روایت هم در بحث ارتباطات بینامتنی مهم است، و اینجا مهمتر با توجه به معنی نمادین این سفرها به غرب، شرق، شمال و بازگشت اسکندر در متن سریانی که چیست؟ ترسیم نقش صلیب بر پهنه زمین.
این همه تشابه در حکایت و جزییات و ترتیب، شاهد ارتباط دو متن است. از منظر برخی پژوهشگران «نقادی تاریخی»، متن سریانی نمیتوانسته متاثر از قرآن باشد، و این امر موضوعیت و توجیهی هم نداشته. وجود منبع مشترک شفاهی که این جزییات را حفظ کرده و تا مکه و مدینه هم رفته باشد، هنگامی که اعراب، پیش از فتوحات، از منظر دینی و سیاسی در میانه این گفتمان نبودهاند هم محلّ بحث است.
نکته مهم دیگر تعیین تاریخ حدودی تالیف آن، ۶۲۹ میلادی، حدود ۸ هجری است. چگونه متنی که در این حدود به زبان سریانی و در اطراف اِدِسا، جنوب ترکیه کنونی تالیف شده میتوانسته در فاصله دو سال به مدینه برسد و در گفتمان قرآنی جایی داشته باشد؟ برخی احتمال دادهاند که انعکاس آن پس از فتوحات اولیه و در جمع و ویرایش نهایی بوده، یعنی زمانی که مسلمانان به شام رسیده بودند و آنگاه، در پاسخ به «يَسْئَلُونَک عَنْ ذِي الْقَرْنَيْنِ» و روایت مسیحی آن، روایتی اسلامی از آن ارایه دادهاند. از این نظر شاید پیوندی داشته باشد با قطعه «اخت هارون» و قطعات مرتبط با آن ناحیه. این همه، شامل تاریخ و نوع ارتباط آن متن با قرآن، همچنان موضوع تحقیق پژوهشگران است.
و میپرسندت از ذوالقرنین یعنی اسکندر رومی... تفسیر نسفی
پ.ن.
برای مطالعه بیشتر
افسانه اسکندر
اسکندر، صاحب دو شاخ
Telegram
K-A-Images
❤16👍3
کفر گفتم، نک به ایمان آمدم...
...
بعد از آن نوحهگری آغاز کرد / که فخ و صیّاد لرزان شد ز دَرد
«کز تناقضهای دل پشتم شکست...
مولوی از قصّهٔ مرغ و صیّاد منتقل به صید دلهای عاشقان دلسوخته میشود... اگر جسارت به مقام مقدّس مولانا نباشد، این گریز و انتقال چندان مناسب و ملائم حال نیست... باز پوزش میطلبم که اعتراض کودکانه بر مردان کامل کردم! امید عفو دارم! سخن در دست مولانا همچون موم است، هر چه او بگوید صحیح است، نه آنچه ما اندیشه کنیم، او میخواهد مطلب خود را بگوید، والله هو الغفور الرّحیم!»
آری، جلال این گفت و شد از گفته خود باز پشیمان! این هم از تناقضهای دل است، از این جلال دیگر، بین اعتراض و اشتیاق!
حاشیه جلال الدّین همایی، بر مثنوی شخصی خویش.
...
بعد از آن نوحهگری آغاز کرد / که فخ و صیّاد لرزان شد ز دَرد
«کز تناقضهای دل پشتم شکست...
مولوی از قصّهٔ مرغ و صیّاد منتقل به صید دلهای عاشقان دلسوخته میشود... اگر جسارت به مقام مقدّس مولانا نباشد، این گریز و انتقال چندان مناسب و ملائم حال نیست... باز پوزش میطلبم که اعتراض کودکانه بر مردان کامل کردم! امید عفو دارم! سخن در دست مولانا همچون موم است، هر چه او بگوید صحیح است، نه آنچه ما اندیشه کنیم، او میخواهد مطلب خود را بگوید، والله هو الغفور الرّحیم!»
آری، جلال این گفت و شد از گفته خود باز پشیمان! این هم از تناقضهای دل است، از این جلال دیگر، بین اعتراض و اشتیاق!
حاشیه جلال الدّین همایی، بر مثنوی شخصی خویش.
❤16
عبده لویز ماسینیون
پیرو یادداشت «از کلام مقدس سعدی» و حکایت او در باب ابراهیم خلیل و میهمانان او، اندکی از لویی ماسینیون بگوییم و علاقه خاص او به اسلام و معنای نمادین سه فرشته میهمان نزد ابراهیم.
این مُهر را ماسینیون به سال ۱۳۲۶ ق در بغداد ساخته بود. این همان سال ۱۹۰۸ میلادی است که او در بازگشت به فرانسه، «نومسیحی» کاتولیک شد. پیش از آن، متاثر از خانواده و زمانه، مذهبی نبود. این ایمانِ نو هم متاثر بود از آشنایی با عرفان اسلامی و خصوصا منصور حلاج که همه عمر با او ماند و نام ماسینیون با او گره خورد. براستی هم تعلق خاطر او و آثار او در باب حلاج یگانه است و بیش از تحقیق. هم او از قول حلاج میگفت که مهم تحقّق است، و نه تحقیق. میزبانی و یکی شدن، نه یافتن و آشنایی:
أَنا مَن أَهوى وَمَن أَهوى أَنا / نَحنُ روحانِ حَلَلنا بَدَنا...
امّا با همه علاقه عمیق و واقعی خود به عرفان اسلامی، منصور حلاج قنطره و پلی بود در بازگشت به ایمان مسیحی. در حلّاج مسیح ثانی میدید. نام کتابش را هم «مصائب حلاج» گذاشته بود و معادل فرنگی آن کلمه مصائب، passion، در ادبیات دینی مسیحی کم و بیش خاصّ عیسی مسیح است.
حلاج را هم اوّل بار یکی از دوستانش، که با او رابطه عاشقانه داشت، به او معرّفی کرده بود. ماسینیون تمایلات همجنسگرایی داشت، که پنهان هم نکرده و از آن نوشته است. در عین حال مسیحی معتقد هم بود، و همه اینها او را با مشکل «سدوم» و عادت آنان و عذاب مترتّب بر آن در کتاب مقدس درگیر میکرد.
باز سدوم و گناه قوم لوط هم ما را به سراغ آن سه میهمان، سه فرشتهای میبرد که نزد ابراهیم میآیند، هَلْ أَتَاكَ حَدِيثُ ضَيْفِ إِبْرَاهِيمَ الْمُكْرَمِينَ؟
فرشتگانی که ابتدا نزد ابراهیم میآیند تا به او و ساره خبر ولادت اسحاق را دهند تا بعد نزد لوط، برادرزاده ابراهیم به سدوم روند. در این میان، در تورات، تلاشهای ابراهیم است در راضی کردن خداوند که از عقوبت آن قوم سدوم بگذرد، آنچه بعدها در مراسم عبادی ماسینیون هم منعکس شد.
این سه فرشته میهمان ابراهیم هم یکی از موضوعات محوری نزد ماسینیون بود که آن را نمادی از ادیان «ابراهیمی» دانسته است، یهودیت و مسیحیت و اسلام، چون میهمانان الهی همتراز. اشتراکات و بلکه تحوّل و انشعاب این ادیان از هم آشکار است، منتهی این صورتبندی «ابراهیمی» و ارتقای آن در سطح گفتمان جهانی، ورای تاریخ دین، تا حدّ زیادی متعلّق به اوست. بدون کارهای ماسینیون، همبستگی این ادیان، این چنین ذیل نام «ادیان ابراهیمی» شناخته نمیشد خصوصا که ابراهیم جایگاه یکسانی نزد این سه دین ندارد.
مختصر بگوییم که ابراهیم در یهودیت یک نقطه عطف است، مفهوم «عهد» که اینقدر در آنجا محوری است، اساسا با ابراهیم آغاز میشود و در قوم و فرزندان او میماند. در مسیحیت امّا، پیرو آموزههای پولس رسول و چنان که در «رساله به رومیان» آورده، تبدیل به عهدی عمومی میشود بر پایه ایمان: «ابراهیم ایمان آورد و دادگری یافت پیش از آن که مختون (یهودی) گردد... آن وعده که به او داده شد، وعده به مسیحیان نیز هست». پس آن عهد و وعده با مومنان بود. در قرآن هم آن عهد به خود آدم و همهٔ ذرّیات او بازگشته است، «الستُ بربکم؟» عهدی که در هر دور و هر قرن و نسل تکرار میشود. ابراهیم در قرآن یک پیامبر مهم است، منتهی در کنار دیگر پیامبران. گاه میتوان نشان عهدی خاص را مشاهده کرد چون «طهّرا بیتی» منتهی عهد از او آغاز نمیشود، از دور آدم بوده و تا قیامت دایم است. اما ابراهیم در سنّت اسلامی جایگاه ویژهای داشته است، به موجب اسماعیل، و ماسینیون هم بر همان تاکید کرده است. یعنی کار و هدف او آن بود که وجوه مشترک را ارتقا دهد، به قصد «تقریب ادیان» که او، در نظر و عمل، پیگیری میکرد.
به روزگار ما، در ادامه ماهها و سالها، که بیش از همیشه، در زادگاه یا مکان مقدّس هر سه دین، جنگ و دشمنی و نفرت و ستم و خون جاریست، آدمی بیشتر یاد ماسینیون میکند که پس از جنگ جهانی و در میانه شکلگیری اسرائیل، معتقد بود که اورشلیم یا بیتالمقدس باید منطقهایی بین المللی بماند و آینه همزیستی و از همآموزی پیروان این سه دین... دریغا، دریغ.
.
پیرو یادداشت «از کلام مقدس سعدی» و حکایت او در باب ابراهیم خلیل و میهمانان او، اندکی از لویی ماسینیون بگوییم و علاقه خاص او به اسلام و معنای نمادین سه فرشته میهمان نزد ابراهیم.
این مُهر را ماسینیون به سال ۱۳۲۶ ق در بغداد ساخته بود. این همان سال ۱۹۰۸ میلادی است که او در بازگشت به فرانسه، «نومسیحی» کاتولیک شد. پیش از آن، متاثر از خانواده و زمانه، مذهبی نبود. این ایمانِ نو هم متاثر بود از آشنایی با عرفان اسلامی و خصوصا منصور حلاج که همه عمر با او ماند و نام ماسینیون با او گره خورد. براستی هم تعلق خاطر او و آثار او در باب حلاج یگانه است و بیش از تحقیق. هم او از قول حلاج میگفت که مهم تحقّق است، و نه تحقیق. میزبانی و یکی شدن، نه یافتن و آشنایی:
أَنا مَن أَهوى وَمَن أَهوى أَنا / نَحنُ روحانِ حَلَلنا بَدَنا...
امّا با همه علاقه عمیق و واقعی خود به عرفان اسلامی، منصور حلاج قنطره و پلی بود در بازگشت به ایمان مسیحی. در حلّاج مسیح ثانی میدید. نام کتابش را هم «مصائب حلاج» گذاشته بود و معادل فرنگی آن کلمه مصائب، passion، در ادبیات دینی مسیحی کم و بیش خاصّ عیسی مسیح است.
حلاج را هم اوّل بار یکی از دوستانش، که با او رابطه عاشقانه داشت، به او معرّفی کرده بود. ماسینیون تمایلات همجنسگرایی داشت، که پنهان هم نکرده و از آن نوشته است. در عین حال مسیحی معتقد هم بود، و همه اینها او را با مشکل «سدوم» و عادت آنان و عذاب مترتّب بر آن در کتاب مقدس درگیر میکرد.
باز سدوم و گناه قوم لوط هم ما را به سراغ آن سه میهمان، سه فرشتهای میبرد که نزد ابراهیم میآیند، هَلْ أَتَاكَ حَدِيثُ ضَيْفِ إِبْرَاهِيمَ الْمُكْرَمِينَ؟
فرشتگانی که ابتدا نزد ابراهیم میآیند تا به او و ساره خبر ولادت اسحاق را دهند تا بعد نزد لوط، برادرزاده ابراهیم به سدوم روند. در این میان، در تورات، تلاشهای ابراهیم است در راضی کردن خداوند که از عقوبت آن قوم سدوم بگذرد، آنچه بعدها در مراسم عبادی ماسینیون هم منعکس شد.
این سه فرشته میهمان ابراهیم هم یکی از موضوعات محوری نزد ماسینیون بود که آن را نمادی از ادیان «ابراهیمی» دانسته است، یهودیت و مسیحیت و اسلام، چون میهمانان الهی همتراز. اشتراکات و بلکه تحوّل و انشعاب این ادیان از هم آشکار است، منتهی این صورتبندی «ابراهیمی» و ارتقای آن در سطح گفتمان جهانی، ورای تاریخ دین، تا حدّ زیادی متعلّق به اوست. بدون کارهای ماسینیون، همبستگی این ادیان، این چنین ذیل نام «ادیان ابراهیمی» شناخته نمیشد خصوصا که ابراهیم جایگاه یکسانی نزد این سه دین ندارد.
مختصر بگوییم که ابراهیم در یهودیت یک نقطه عطف است، مفهوم «عهد» که اینقدر در آنجا محوری است، اساسا با ابراهیم آغاز میشود و در قوم و فرزندان او میماند. در مسیحیت امّا، پیرو آموزههای پولس رسول و چنان که در «رساله به رومیان» آورده، تبدیل به عهدی عمومی میشود بر پایه ایمان: «ابراهیم ایمان آورد و دادگری یافت پیش از آن که مختون (یهودی) گردد... آن وعده که به او داده شد، وعده به مسیحیان نیز هست». پس آن عهد و وعده با مومنان بود. در قرآن هم آن عهد به خود آدم و همهٔ ذرّیات او بازگشته است، «الستُ بربکم؟» عهدی که در هر دور و هر قرن و نسل تکرار میشود. ابراهیم در قرآن یک پیامبر مهم است، منتهی در کنار دیگر پیامبران. گاه میتوان نشان عهدی خاص را مشاهده کرد چون «طهّرا بیتی» منتهی عهد از او آغاز نمیشود، از دور آدم بوده و تا قیامت دایم است. اما ابراهیم در سنّت اسلامی جایگاه ویژهای داشته است، به موجب اسماعیل، و ماسینیون هم بر همان تاکید کرده است. یعنی کار و هدف او آن بود که وجوه مشترک را ارتقا دهد، به قصد «تقریب ادیان» که او، در نظر و عمل، پیگیری میکرد.
به روزگار ما، در ادامه ماهها و سالها، که بیش از همیشه، در زادگاه یا مکان مقدّس هر سه دین، جنگ و دشمنی و نفرت و ستم و خون جاریست، آدمی بیشتر یاد ماسینیون میکند که پس از جنگ جهانی و در میانه شکلگیری اسرائیل، معتقد بود که اورشلیم یا بیتالمقدس باید منطقهایی بین المللی بماند و آینه همزیستی و از همآموزی پیروان این سه دین... دریغا، دریغ.
.
Telegram
K-A-Images
❤17👍1
از خون سرخ آدمی بر زمین
«خداوند گفت چه کردی؟ آواز خون برادر تو ناله میزند به من، از آن زمین...» (پیدایش، ب ۴، آ ۱۰)
خون، دَم (דָם)، آدم (אָדָם) و زمین، اَدَمه (אֲדָמָה) همگی از یک ریشه هستند (از سرخ، اَدُم אָדֹם). نسبت آدمی با خون سرخ ریخته بر زمین این قدر کهن است، در اسم و رسم.
مولانا میگفت:
گر نکردی شرعْ افسونی لطیف / بردَریدی هر کسی جسمِ حریف
شرع بهرِ دفعِ شرّ رایی زند / دیو را در شیشهٔ حجّت کند...
به راستی شرع، با افسونی لطیف، دیو شرّ را در شیشه میکند؟ یا از قضا، خود بهانه شرّ و توجیه خونریزی میشود؟ این همه بردریدن جسمها، به رغم شرع است یا حاصل آن؟ تکلیف کاسبان و راهزنان دین که روشن است، یا آنها که کسب و کارشان مرگ است، منتهی کم بوده که موسیای با موسیای در جنگ شد؟ ساده نیست، احتمالا گاه این است، و گاه آن.
به هر شکل، مفسّران تورات در میشنا هم، دست کم روزگاری، تلاش کرده بودند تا بهر دفع شرّ رایی زنند و در همین افسانه، افسونی لطیف بیابند. آنجا در باب حکم قاضی و دادگاه و خصوصا در هشدار و تحذیر به گواهان، میگویند که قاضی و شاهد بدانند که موضوع «خون» غیر از نزاعها و اختلافات دیگر است و جای نهایت احتیاط است. و در سخن از قتل هابیل، میپرسند چرا در عبارت تورات، خون به صورت جمع آمده است؟ (نکتهای که در ترجمهها منعکس نمیشود). چرا میگوید خونهای برادرت؟ (دمی דְּמֵ֣י صورت جمع در ترکیب، خونها)؟ و پاسخ میدهند از آن رو که این خون یک تن نیست، خون اوست و فرزندان او. «خون نخسبد، درفتد در هر دلی». به دل زمین هم برود، چون «ثار»، فریاد میکشد، نسل اندر نسل...
در ادامه آن سخن مشهور میآید که پس آکاه باشید «این همه مردم از یک آدم است... هر کس یک تن را بکشد، همه را کشته و هر کس یک تن را نجات دهد همه مردم را». (تلمود، سنهدرین، فصل چهارم، ۳۷)
قرآن را هم که میدانید، در اشاره به همان حکایت، و احتمالا عبارت، میگوید که:
«پس از این رو مقرّر کردیم بر بنی اسرائیل که هر که بکشد نفسی را، گویی کشته او آدمیان را همه، و کسی که زنده دارد نفسی را، گویی زنده داشته آدمیان را همه». (مائده، ۳۲)
مِنْ أَجْلِ ذَلِكَ كَتَبْنَا عَلَى بَنِي إِسْرَائِيلَ أَنَّهُ مَنْ قَتَلَ نَفْسًا بِغَيْرِ نَفْسٍ أَوْ فَسَادٍ فِي الْأَرْضِ فَكَأَنَّمَا قَتَلَ النَّاسَ جَمِيعًا وَمَنْ أَحْيَاهَا فَكَأَنَّمَا أَحْيَا النَّاسَ جَمِيعًا
و این همه البته سخن است، در میان رنگها و جنگها و اینهمه خونهای سرخ منتشر بر زمین... «و اکنون نفرین و لعنتی باشی از آن زمین، که گشود دهن خود را از برای خون برادرت...»
...
در باب هابیل و قابیل، همچنین رک: نخستین سخنان ناگفته
و خداوند از خلقت آدمی پشیمان شد...
.
«خداوند گفت چه کردی؟ آواز خون برادر تو ناله میزند به من، از آن زمین...» (پیدایش، ب ۴، آ ۱۰)
خون، دَم (דָם)، آدم (אָדָם) و زمین، اَدَمه (אֲדָמָה) همگی از یک ریشه هستند (از سرخ، اَدُم אָדֹם). نسبت آدمی با خون سرخ ریخته بر زمین این قدر کهن است، در اسم و رسم.
مولانا میگفت:
گر نکردی شرعْ افسونی لطیف / بردَریدی هر کسی جسمِ حریف
شرع بهرِ دفعِ شرّ رایی زند / دیو را در شیشهٔ حجّت کند...
به راستی شرع، با افسونی لطیف، دیو شرّ را در شیشه میکند؟ یا از قضا، خود بهانه شرّ و توجیه خونریزی میشود؟ این همه بردریدن جسمها، به رغم شرع است یا حاصل آن؟ تکلیف کاسبان و راهزنان دین که روشن است، یا آنها که کسب و کارشان مرگ است، منتهی کم بوده که موسیای با موسیای در جنگ شد؟ ساده نیست، احتمالا گاه این است، و گاه آن.
به هر شکل، مفسّران تورات در میشنا هم، دست کم روزگاری، تلاش کرده بودند تا بهر دفع شرّ رایی زنند و در همین افسانه، افسونی لطیف بیابند. آنجا در باب حکم قاضی و دادگاه و خصوصا در هشدار و تحذیر به گواهان، میگویند که قاضی و شاهد بدانند که موضوع «خون» غیر از نزاعها و اختلافات دیگر است و جای نهایت احتیاط است. و در سخن از قتل هابیل، میپرسند چرا در عبارت تورات، خون به صورت جمع آمده است؟ (نکتهای که در ترجمهها منعکس نمیشود). چرا میگوید خونهای برادرت؟ (دمی דְּמֵ֣י صورت جمع در ترکیب، خونها)؟ و پاسخ میدهند از آن رو که این خون یک تن نیست، خون اوست و فرزندان او. «خون نخسبد، درفتد در هر دلی». به دل زمین هم برود، چون «ثار»، فریاد میکشد، نسل اندر نسل...
در ادامه آن سخن مشهور میآید که پس آکاه باشید «این همه مردم از یک آدم است... هر کس یک تن را بکشد، همه را کشته و هر کس یک تن را نجات دهد همه مردم را». (تلمود، سنهدرین، فصل چهارم، ۳۷)
قرآن را هم که میدانید، در اشاره به همان حکایت، و احتمالا عبارت، میگوید که:
«پس از این رو مقرّر کردیم بر بنی اسرائیل که هر که بکشد نفسی را، گویی کشته او آدمیان را همه، و کسی که زنده دارد نفسی را، گویی زنده داشته آدمیان را همه». (مائده، ۳۲)
مِنْ أَجْلِ ذَلِكَ كَتَبْنَا عَلَى بَنِي إِسْرَائِيلَ أَنَّهُ مَنْ قَتَلَ نَفْسًا بِغَيْرِ نَفْسٍ أَوْ فَسَادٍ فِي الْأَرْضِ فَكَأَنَّمَا قَتَلَ النَّاسَ جَمِيعًا وَمَنْ أَحْيَاهَا فَكَأَنَّمَا أَحْيَا النَّاسَ جَمِيعًا
و این همه البته سخن است، در میان رنگها و جنگها و اینهمه خونهای سرخ منتشر بر زمین... «و اکنون نفرین و لعنتی باشی از آن زمین، که گشود دهن خود را از برای خون برادرت...»
...
در باب هابیل و قابیل، همچنین رک: نخستین سخنان ناگفته
و خداوند از خلقت آدمی پشیمان شد...
.
Telegram
K-A-Images
❤13👍6
ای برادر تو همان اندیشهای
مابقی، تو استخوان و ریشهای
دیدهام که «اندیشه» را در این بیت مشهور مولانا، فکر، باور یا عقیدهٔ آدمی دانستهاند و مقصود، چنان که مولانا خود در فیه مافیه آورده، بیش از این است.
«همان اندیشه»، که «فیالحقیقه اندیشه نیست»، آن دغدغه، توجّه، میل، اشتیاق و خلاصه اشتغال خاطر آدمیست که به جان او گره خورده. کشش روح اوست و آنچه به آن نظر دارد: «آدمی دیده است و باقی پوست است»، همان که «هر چیز که در جستن آنی، آنی»، آن که «بر هر چه همی لرزی، میدان که همان ارزی». روی و سوی آدمیست که «هر چه بود میلِ کسی، آن شود».
در مثنوی هم پیشتر و به مناسبت کلام میگوید که اندیشهٔ «کین مدار» چرا که اصل کینه از دوزخ است و «جزو سوی کُلّ خود گیرد قرار» و «تلخ با تلخان یقین مُلحَق شود». اندیشه، کشش و پیوستگی و جذب است که «جنس را با جنس خود کرده قرین» و از این رو در ابیات بعد از جنسیّت میگوید که «چیست جنسیّت؟ یکی نوع نظر، که بدان یابند ره در همدگر» پس «اگر اندیشه هست این جنس اندیشه نیست» و گویا «غرض این معنی بود از لفظ اندیشه...»
گر بود اندیشهات گُل، گلشنی
ور بود خاری، تو هیمه گلخنی...
مابقی، تو استخوان و ریشهای
دیدهام که «اندیشه» را در این بیت مشهور مولانا، فکر، باور یا عقیدهٔ آدمی دانستهاند و مقصود، چنان که مولانا خود در فیه مافیه آورده، بیش از این است.
«همان اندیشه»، که «فیالحقیقه اندیشه نیست»، آن دغدغه، توجّه، میل، اشتیاق و خلاصه اشتغال خاطر آدمیست که به جان او گره خورده. کشش روح اوست و آنچه به آن نظر دارد: «آدمی دیده است و باقی پوست است»، همان که «هر چیز که در جستن آنی، آنی»، آن که «بر هر چه همی لرزی، میدان که همان ارزی». روی و سوی آدمیست که «هر چه بود میلِ کسی، آن شود».
در مثنوی هم پیشتر و به مناسبت کلام میگوید که اندیشهٔ «کین مدار» چرا که اصل کینه از دوزخ است و «جزو سوی کُلّ خود گیرد قرار» و «تلخ با تلخان یقین مُلحَق شود». اندیشه، کشش و پیوستگی و جذب است که «جنس را با جنس خود کرده قرین» و از این رو در ابیات بعد از جنسیّت میگوید که «چیست جنسیّت؟ یکی نوع نظر، که بدان یابند ره در همدگر» پس «اگر اندیشه هست این جنس اندیشه نیست» و گویا «غرض این معنی بود از لفظ اندیشه...»
گر بود اندیشهات گُل، گلشنی
ور بود خاری، تو هیمه گلخنی...
👍15❤7
شاید آن مناظره گروهی اخیر مهدی حسن را با عدهای از راستگرایان افراطی دیده باشید که یک ایرانی هم در میان آنها بود، با سر و شکلی خاص، که از «پاکسازی» در غزه حمایت میکرد.
در میان بحثهایی که پس از آن برنامه شد، یک نقد قابل تامل مطرح بود که آیا باید به این نوع بیانات مجال و تریبون داد؟ حتی اگر بتوان در چند دقیقه و جمله نشان داد که چقدر ابلهانه، تهی، پرتناقض و نفرتانگیز هستند؟ نه، چون در چشم قایلان آن چنین نیستند، چنان که یکی از آنان که خود را فاشیست خواند در فاصله چند روز بیست هزار دلار از حامیان خود جمع کرد! مهمتر امّا آن که به هر شکل قبح این نوع سخنان و نظریات میریزد. گویی ساده میتوان از پاکسازی قومی گفت و توقع تشویق داشت. منتهی این قبح هم مدّتها پیش ریخته، در سطوحی بس بالاتر.
ماه پیش مناظرهای بود بین آلن فنکیِلکروت فیلسوف یهودی فرانسوی و یکی از حامیان سیاستهای اسرائیل. موضوع گفتار چیست؟ «آیا در غزه بیگناه داریم؟» باور میکنید که این موضوع مناظرهای با یک فیلسوف باشد؟ و طرف مقابل بگوید بیگناهی نداریم و حتی پیشتر رود که «اساسا آنها فاقد آن انسانیتی هستند که ما، به اشتباه، برای آنها قائلیم»؟
آلن فنکیِلکروت، بعد سوگندهای شداد و غلاظ در حمایت از آرمان و امنیت اسرائیل میگوید که آخر چطور میتوان همچو حُکم غیرانسانی و غیر اصولی داد؟ و پاسخ تندتر مقابل که شما فیلسوفان (یهودی) چپ منتقد فرانسهنشسته خود را به روز نکردهاید، نمیخواهید واقعیات را ببینید که پیرمردان با عصا و کودکان با سنگ به گروگانهای ما حمله کردند... شما با تنزهطلبی خود پشت اسرائیل را در این جنگ حیاتی خالی میکنید. بله، کودکان زیر ده سال بیگناه هستند که دشمن ما از آنان سپر انسانی میسازد امّا بعد از ده سالگی با مغزشویی، همگی دشمن ما میشوند و به خون ما تشنه هستند...
تبلیغ و تئوریزه کردن پاکسازی قومی، در این سطح. حال اصول فلسفی اخلاقی به کنار، بحث قوانین و حقوق عمومی و بین الملل و منشور ابتدایی حقوق بشر کجاست؟ گر تو دیدستی، رسان از من سلام…
با این همه، جنایت را، این جا و همه جا، ذاتی کردن و به قوم و مذهب و ملّت نسبت دادن، خطای دیگر است. بعد هر تحلیل، راه حلی اگر باشد در نهایت مطالبه جدی قوانین عام بین المللی است از حکومتها، و تجمیع فشارها و اهرمها با همه راهکارهای ممکن جهت التزام به آن حتی در مناسبات امروزه. همراه این فجایع در غزه، بیاعتباری نهادها و قوانین و بیاعتنایی کامل به قواعد و منشورها و نُرمهاست که خود سابقهای خواهد ساخت برای بسیاری از منازعات آینده محتمل در هر گوشه جهان.
در میان بحثهایی که پس از آن برنامه شد، یک نقد قابل تامل مطرح بود که آیا باید به این نوع بیانات مجال و تریبون داد؟ حتی اگر بتوان در چند دقیقه و جمله نشان داد که چقدر ابلهانه، تهی، پرتناقض و نفرتانگیز هستند؟ نه، چون در چشم قایلان آن چنین نیستند، چنان که یکی از آنان که خود را فاشیست خواند در فاصله چند روز بیست هزار دلار از حامیان خود جمع کرد! مهمتر امّا آن که به هر شکل قبح این نوع سخنان و نظریات میریزد. گویی ساده میتوان از پاکسازی قومی گفت و توقع تشویق داشت. منتهی این قبح هم مدّتها پیش ریخته، در سطوحی بس بالاتر.
ماه پیش مناظرهای بود بین آلن فنکیِلکروت فیلسوف یهودی فرانسوی و یکی از حامیان سیاستهای اسرائیل. موضوع گفتار چیست؟ «آیا در غزه بیگناه داریم؟» باور میکنید که این موضوع مناظرهای با یک فیلسوف باشد؟ و طرف مقابل بگوید بیگناهی نداریم و حتی پیشتر رود که «اساسا آنها فاقد آن انسانیتی هستند که ما، به اشتباه، برای آنها قائلیم»؟
آلن فنکیِلکروت، بعد سوگندهای شداد و غلاظ در حمایت از آرمان و امنیت اسرائیل میگوید که آخر چطور میتوان همچو حُکم غیرانسانی و غیر اصولی داد؟ و پاسخ تندتر مقابل که شما فیلسوفان (یهودی) چپ منتقد فرانسهنشسته خود را به روز نکردهاید، نمیخواهید واقعیات را ببینید که پیرمردان با عصا و کودکان با سنگ به گروگانهای ما حمله کردند... شما با تنزهطلبی خود پشت اسرائیل را در این جنگ حیاتی خالی میکنید. بله، کودکان زیر ده سال بیگناه هستند که دشمن ما از آنان سپر انسانی میسازد امّا بعد از ده سالگی با مغزشویی، همگی دشمن ما میشوند و به خون ما تشنه هستند...
تبلیغ و تئوریزه کردن پاکسازی قومی، در این سطح. حال اصول فلسفی اخلاقی به کنار، بحث قوانین و حقوق عمومی و بین الملل و منشور ابتدایی حقوق بشر کجاست؟ گر تو دیدستی، رسان از من سلام…
با این همه، جنایت را، این جا و همه جا، ذاتی کردن و به قوم و مذهب و ملّت نسبت دادن، خطای دیگر است. بعد هر تحلیل، راه حلی اگر باشد در نهایت مطالبه جدی قوانین عام بین المللی است از حکومتها، و تجمیع فشارها و اهرمها با همه راهکارهای ممکن جهت التزام به آن حتی در مناسبات امروزه. همراه این فجایع در غزه، بیاعتباری نهادها و قوانین و بیاعتنایی کامل به قواعد و منشورها و نُرمهاست که خود سابقهای خواهد ساخت برای بسیاری از منازعات آینده محتمل در هر گوشه جهان.
Telegram
K-A-Images
❤16👍6
از نام محمّد و غزه...
اگر نه اولین، یکی از قدیمیترین اشارات به نام (یا لقب) «محمّد»، و اساسا وقایع آغاز اسلام، «در متون غیر اسلامی» به گاهنامه بسیار کهنی باز میگردد که توسط کشیشی به نام توماس به سریانی نوشته شده و مطابق شواهد به سال ۶۴۰ میلادی، معادل نوزدهم هجری، به پایان رسیده است.
پیشتر امّا دو نکته در باب نام غزّه بیاوریم که یکی از کهنترین شهرهای آن ناحیه است. نام غزّه از ریشه خیلی قدیم کنعانی برمیآید به معنی قوی و نیرومند. در عبری با عین نوشته میشود: עַזָּה «عَزَّه» که صورت مونث عزّ است به معنی قدرتمند و همریشه با عزیز و عزّت در عربی، با سوابق کهن در قرآن: فَإِنَّ الْعِزَّةَ لِلَّهِ جَمِيعًا. وجه تسمیه آن ظاهرا به دلیل استحکامات آن بوده است.
نام غزه خیلی زود در عهد عتیق ظاهر میشود (به مثال بسیار پیش از اورشلیم)، در همان فصول ابتدایی کتاب آغازین پیدایش، باب دهم، آیه نوزده، در توصیف مرزهای سرزمین کنعانیان که میگوید «از صیدون در راستای جرار تا غزّه امتداد مییافت». و پس از آن هم مکرّر حضور دارد. یک بار هم در عهد جدید آمده، در کتاب اعمال رسولان، هشت، بیست و شش: «فرشته خداوند به فیلیپ گفت که برخیز و به جنوب برو، از راهی که از اورشلیم به غزه میرود. راهی بیابانی است».
اینک به آن گاهنامه بازگردیم.
آن نوشته مختصر، در شرح وقایع سال ۶۳۴ میلادی، با دقّت بسیار زیادی نقل میکند که «به روز جمعه چهارم فوریه ۶۳۴ میلادی (معادل ۲۹ ذی القعده ۱۲ هجری)، به ساعت نهم (سه بعد از ظهر) نبردی بین رومیان و «اعراب محمد» در دوازده فرسخی شرق غزه، در فلسطین، رخ داد که در آن رومیان شکست خوردند».
متن سریانی اصطلاح «تَیایه محمد» را استفاده میکند. تیایه، یا بگوییم طیایه، در متون سریانی به معنی اعراب است، در اصل برگرفته از نام قبیله «طی» که گویا کلمه «تازی» فارسی هم ریشه در همان دارد. این متن سریانی امروزه در کتابخانه انگلیس است واز آن ترجمههای مختلفی شده است.
این واقعه در متون اسلامی هم مذکور است و من باز دو تصویر، از فتوح البلدان بلاذری آوردهام، به عربی و ترجمه فارسی.
آن جا، در آغاز فصل «فتوح شام»، میگوید که چون «ابوبکر رض از کار اهل ردّه آسوده شد، در صدد فرستادن سپاهیان به شام برآمد... گویند که نخستین تصادم بین مسلمانان و دشمن ایشان در قریهای از قریههای غزه به نام داثن رخ داد و آن میان مسلمانان و بطْریق غزه بود. جنگ شدیدی در گرفت و در پایان، خدای تعالی دوستان خود را نصرت و دشمنانش را شکست داد و جمعشان را بپراکند».
چند گزارش مستقل از این جنس به زبانهای سریانی، ارمنی و یونانی، در این عهد براستی معاصر با آغاز اسلام وجود دارد و از برخی از آنها، و تاکید کنم که نه ضرورتا این گزارش که آوردیم، چنین برمیآید که دست کم در نظر نویسنده آن متون، پیامبر در آغاز فتوحات، که ابتدا خصوصا بیشتر سمت و سوی بیت المقدس داشت، هنوز در قید حیات بوده است.
دقّت کنیم که اینجا «محمد»، از منظر آن گاهنامهنویس عصر، همچون امیر یا مَلِک اعراب شناخته میشود. به واقع در منابع اسلامی، جدای قرآن، در سنگنوشتههای معاصر عربی آن عهد تا پیش از شصت هجری، آنهم گرافیتیها و نوشتههای غیررسمی و شخصی در گذرگاهها یا در شکاف کوهها، در عین اظهار ایمان و شهادت و ذکر نام دیگر پیامبران (بربّ ابراهیم، بربّ موسی و هرون...) نام محمّد امّا غایب است یا حضور بسیار اندک و متاخری دارد. منبع کهن دیگر قرآن است منتهی با خوانش تاریخی و نه دینی از نوع ذکر نام پیامبر که بحث مستقل میطلبد. این همه بحث منابع کهن است، آنچه هست و آنچه نیست... قدم بعدی البته بحث در باب نظریات و فرضیاتی است که بتوانند، بدون سادهسازی، این شواهد را به گونهای جمع و تبیین کنند، در کنار مهمترین تحوّل اجتماعی و سیاسی آن عهد که فتوحات برقآساست و برآمدن سریع و ناگهانی یک نظام سیاسی، دینی و اجتماعی در سطح جهانی، تغییر معادلات و نیاز به بازسازی، بازتعریف و بازشناخت بسیاری از عناصر هویتبخش قومی و دینی در تعامل و تقابل با نظامها و ادیان نهادینه شده عصر.
...
پ.ن. ۱
از غیبت نام محمّد بر سنگ نوشتههای آغازین
پ.ن. ۲
برای علاقمندان، نام کتابهای آلفرد دُ پرهمار، روبرت هویلند و استفان شومیکر را میآورم که مفصل به این متن، در کنار دیگر منابعی از این دست، پرداختهاند.
Chronicon miscellaneum ad annum Domini 724 pertinens
Les Fondations de l'Islam. Entre écriture et histoire, Alfred-Louis de Prémare
Seeing Islam as Others Saw It, Livre de Robert G. Hoyland
A Prophet Has Appeared: The Rise of Islam Through Christian and Jewish Eyes, Stephen J. Shoemaker
.
اگر نه اولین، یکی از قدیمیترین اشارات به نام (یا لقب) «محمّد»، و اساسا وقایع آغاز اسلام، «در متون غیر اسلامی» به گاهنامه بسیار کهنی باز میگردد که توسط کشیشی به نام توماس به سریانی نوشته شده و مطابق شواهد به سال ۶۴۰ میلادی، معادل نوزدهم هجری، به پایان رسیده است.
پیشتر امّا دو نکته در باب نام غزّه بیاوریم که یکی از کهنترین شهرهای آن ناحیه است. نام غزّه از ریشه خیلی قدیم کنعانی برمیآید به معنی قوی و نیرومند. در عبری با عین نوشته میشود: עַזָּה «عَزَّه» که صورت مونث عزّ است به معنی قدرتمند و همریشه با عزیز و عزّت در عربی، با سوابق کهن در قرآن: فَإِنَّ الْعِزَّةَ لِلَّهِ جَمِيعًا. وجه تسمیه آن ظاهرا به دلیل استحکامات آن بوده است.
نام غزه خیلی زود در عهد عتیق ظاهر میشود (به مثال بسیار پیش از اورشلیم)، در همان فصول ابتدایی کتاب آغازین پیدایش، باب دهم، آیه نوزده، در توصیف مرزهای سرزمین کنعانیان که میگوید «از صیدون در راستای جرار تا غزّه امتداد مییافت». و پس از آن هم مکرّر حضور دارد. یک بار هم در عهد جدید آمده، در کتاب اعمال رسولان، هشت، بیست و شش: «فرشته خداوند به فیلیپ گفت که برخیز و به جنوب برو، از راهی که از اورشلیم به غزه میرود. راهی بیابانی است».
اینک به آن گاهنامه بازگردیم.
آن نوشته مختصر، در شرح وقایع سال ۶۳۴ میلادی، با دقّت بسیار زیادی نقل میکند که «به روز جمعه چهارم فوریه ۶۳۴ میلادی (معادل ۲۹ ذی القعده ۱۲ هجری)، به ساعت نهم (سه بعد از ظهر) نبردی بین رومیان و «اعراب محمد» در دوازده فرسخی شرق غزه، در فلسطین، رخ داد که در آن رومیان شکست خوردند».
متن سریانی اصطلاح «تَیایه محمد» را استفاده میکند. تیایه، یا بگوییم طیایه، در متون سریانی به معنی اعراب است، در اصل برگرفته از نام قبیله «طی» که گویا کلمه «تازی» فارسی هم ریشه در همان دارد. این متن سریانی امروزه در کتابخانه انگلیس است واز آن ترجمههای مختلفی شده است.
این واقعه در متون اسلامی هم مذکور است و من باز دو تصویر، از فتوح البلدان بلاذری آوردهام، به عربی و ترجمه فارسی.
آن جا، در آغاز فصل «فتوح شام»، میگوید که چون «ابوبکر رض از کار اهل ردّه آسوده شد، در صدد فرستادن سپاهیان به شام برآمد... گویند که نخستین تصادم بین مسلمانان و دشمن ایشان در قریهای از قریههای غزه به نام داثن رخ داد و آن میان مسلمانان و بطْریق غزه بود. جنگ شدیدی در گرفت و در پایان، خدای تعالی دوستان خود را نصرت و دشمنانش را شکست داد و جمعشان را بپراکند».
چند گزارش مستقل از این جنس به زبانهای سریانی، ارمنی و یونانی، در این عهد براستی معاصر با آغاز اسلام وجود دارد و از برخی از آنها، و تاکید کنم که نه ضرورتا این گزارش که آوردیم، چنین برمیآید که دست کم در نظر نویسنده آن متون، پیامبر در آغاز فتوحات، که ابتدا خصوصا بیشتر سمت و سوی بیت المقدس داشت، هنوز در قید حیات بوده است.
دقّت کنیم که اینجا «محمد»، از منظر آن گاهنامهنویس عصر، همچون امیر یا مَلِک اعراب شناخته میشود. به واقع در منابع اسلامی، جدای قرآن، در سنگنوشتههای معاصر عربی آن عهد تا پیش از شصت هجری، آنهم گرافیتیها و نوشتههای غیررسمی و شخصی در گذرگاهها یا در شکاف کوهها، در عین اظهار ایمان و شهادت و ذکر نام دیگر پیامبران (بربّ ابراهیم، بربّ موسی و هرون...) نام محمّد امّا غایب است یا حضور بسیار اندک و متاخری دارد. منبع کهن دیگر قرآن است منتهی با خوانش تاریخی و نه دینی از نوع ذکر نام پیامبر که بحث مستقل میطلبد. این همه بحث منابع کهن است، آنچه هست و آنچه نیست... قدم بعدی البته بحث در باب نظریات و فرضیاتی است که بتوانند، بدون سادهسازی، این شواهد را به گونهای جمع و تبیین کنند، در کنار مهمترین تحوّل اجتماعی و سیاسی آن عهد که فتوحات برقآساست و برآمدن سریع و ناگهانی یک نظام سیاسی، دینی و اجتماعی در سطح جهانی، تغییر معادلات و نیاز به بازسازی، بازتعریف و بازشناخت بسیاری از عناصر هویتبخش قومی و دینی در تعامل و تقابل با نظامها و ادیان نهادینه شده عصر.
...
پ.ن. ۱
از غیبت نام محمّد بر سنگ نوشتههای آغازین
پ.ن. ۲
برای علاقمندان، نام کتابهای آلفرد دُ پرهمار، روبرت هویلند و استفان شومیکر را میآورم که مفصل به این متن، در کنار دیگر منابعی از این دست، پرداختهاند.
Chronicon miscellaneum ad annum Domini 724 pertinens
Les Fondations de l'Islam. Entre écriture et histoire, Alfred-Louis de Prémare
Seeing Islam as Others Saw It, Livre de Robert G. Hoyland
A Prophet Has Appeared: The Rise of Islam Through Christian and Jewish Eyes, Stephen J. Shoemaker
.
Telegram
K-A-Images
❤17👍3
ای خواهر هارون...
امروز، پانزدهم اگوست، نزد مسیحیان کاتولیک و ارتدکس، روز مریم مقدّس است، جشن عروج او به ملکوت آسمان، پس از گذراندن حیات ناسوتی خویش.
مریم تنها زنی است که که نام او در قرآن آمده است، و بسیار پرتعداد، و جایگاه او چنان است که بدو خطاب میرسد «يا مَرْيَمُ إِنَّ اللَّهَ اصْطَفاک وَ طَهَّرَک وَ اصْطَفاک عَلی نِساءِ الْعالَمِينَ».
امّا نکتهٔ مشکلی در قرآن هست که او، در حکایت تولّد مسیح، از سوی قوم خود «یا اخت هارون» خوانده میشود، همچنان که جای دیگر، دختر عمران: «وَ مَرْيَمَ ابْنَتَ عِمْرانَ الَّتِي أَحْصَنَتْ فَرْجَها». این دو نسبت، اشاره به شخصیت مذهبی شناختهشده دیگری دارند که او هم مریم (و در برخی زبانهای اروپایی میریام) نام دارد، خواهر موسی و هارون، فرزند عمران (یا عمرام) که در کتاب مقدّس «مریم، پیامبر بانو» نامیده شده است: «مریم، آن پیامبربانو، خواهرِ هارون، دف به دست گرفت و جملهٔ زنان دفزنان و رقصکنان از پی او روان گشتند و مریم از برای ایشان نغمه سر داد...» (سفر خروج، باب ۱۵، آیه ۲۰)
جالب است که اوّلین باری که نام این مریم (میریام)، در تورات ظاهر میشود دقیقا به همان عنوان است که در قرآن آمده: خواهر هارون، «اخت هارون».
מִרְיָם הַנְּבִיאָה אֲחוֹת אַהֲרֹן (مِریَم هـ نبیَه اَخُت اَهَرون)
این اخت هارون، اخت موسی هم هست. همان که مطابق روایت قرآن، به خواست مادرش، سبد موسای نوزاد را در نیل دنبال کرد «قَالَتْ لِأُخْتِهِ قُصِّيهِ...» و بعد به همسر فرعون گفت شما را به کسی راهنمایی کنم که او را شیر دهد و مراقب او باشد؟ «فَقَالَتْ هَلْ أَدُلُّكُمْ عَلَى أَهْلِ بَيْتٍ يَكْفُلُونَهُ لَكُمْ؟»
امّا خطاب «اخت هارون» در خصوص مریم مقدّس را چطور میتوان توضیح داد؟
یک توضیح از آن نوع است که براستی باید «فرضیات رایگان» نامید! مریم هم برادری داشته است با نام هارون، و این خطاب از آن روست و شاید به همین طریق بتوان افزود که پدر او را هم، که مطابق سنن مسیحی یوآخیم بوده است، عمران مینامیدهاند و نظایر آن.
یک توضیح دیگر، که جدیتر است، آن است که اخت در عربی تنها به معنی خواهر نیست، همچنین اشاره است به نسبت قوم و خویشی. این معنای مجازی قوم و خویشی محتمل است امّا نه در اینجا، چون فقط یک توصیف «اخت هارون» نیست، جای دیگر «بنت عمران» است و احتمال این که هر دو در معنای مجازی باشند بعید است. یعنی میتوان هر نوع ترکیبی داشت «بنت هارون / اخت عمران»، «اخت هارون / اخت عمران»، «بنت هارون / بنت عمران»... در حالی که آن دو نسبت درست منطبق هستند با یک شخصیت خاص و نسبت واقعی و تنی او با برادر و پدر خویش. از سوی دیگر اشاره سومی هم در میان است و آن نامیدن مادر مریم است به «همسر عمران» در «إِذْ قالَتِ امْرَأَتُ عِمْرانَ رَبِّ إِنِّي نَذَرْتُ لَک ما فِي بَطْنِي...». اگر آن معنی مجازی در خصوص بنت و اخت جاری باشد، در خصوص همسر رواجی ندارد و افزودن آن به احتمالات پیشین که دختر و فرزند و همسر همه در معنی مجازی باشند، وقتی ما نشانی واقعی در خصوص میریام داریم، دیگر تکلّفی واضح است.
یک توضیح دیگر هم البته از سوی منتقدان و رقیبان مذهبی اسلام بوده و سابقهاش به یوحنای دمشقی میرسد که مطابق آن، به دلیل عدم آشنایی دقیق، بین دو شخصیت خلطی رخ داده است. به قاعده کوشش و پاسخ مفسران هم در مقابله با این نظر بوده است. منتهی جدای مباحث دینی و الهیاتی که مورد نظر ما نیست، از منظر تاریخی و متنپژوهی هم، مریم نقش مهمی در قرآن دارد و در اجزای گرچه اشارتآمیز حکایات، چنان که پیشتر آمد، نشان آشنایی واضح است.
پس این نسبت و ارتباط را چطور میتوان توضیح داد؟ پیش از آن گفتاری در باب کاتیزما و روایت تولد مسیح لازم است.
.
امروز، پانزدهم اگوست، نزد مسیحیان کاتولیک و ارتدکس، روز مریم مقدّس است، جشن عروج او به ملکوت آسمان، پس از گذراندن حیات ناسوتی خویش.
مریم تنها زنی است که که نام او در قرآن آمده است، و بسیار پرتعداد، و جایگاه او چنان است که بدو خطاب میرسد «يا مَرْيَمُ إِنَّ اللَّهَ اصْطَفاک وَ طَهَّرَک وَ اصْطَفاک عَلی نِساءِ الْعالَمِينَ».
امّا نکتهٔ مشکلی در قرآن هست که او، در حکایت تولّد مسیح، از سوی قوم خود «یا اخت هارون» خوانده میشود، همچنان که جای دیگر، دختر عمران: «وَ مَرْيَمَ ابْنَتَ عِمْرانَ الَّتِي أَحْصَنَتْ فَرْجَها». این دو نسبت، اشاره به شخصیت مذهبی شناختهشده دیگری دارند که او هم مریم (و در برخی زبانهای اروپایی میریام) نام دارد، خواهر موسی و هارون، فرزند عمران (یا عمرام) که در کتاب مقدّس «مریم، پیامبر بانو» نامیده شده است: «مریم، آن پیامبربانو، خواهرِ هارون، دف به دست گرفت و جملهٔ زنان دفزنان و رقصکنان از پی او روان گشتند و مریم از برای ایشان نغمه سر داد...» (سفر خروج، باب ۱۵، آیه ۲۰)
جالب است که اوّلین باری که نام این مریم (میریام)، در تورات ظاهر میشود دقیقا به همان عنوان است که در قرآن آمده: خواهر هارون، «اخت هارون».
מִרְיָם הַנְּבִיאָה אֲחוֹת אַהֲרֹן (مِریَم هـ نبیَه اَخُت اَهَرون)
این اخت هارون، اخت موسی هم هست. همان که مطابق روایت قرآن، به خواست مادرش، سبد موسای نوزاد را در نیل دنبال کرد «قَالَتْ لِأُخْتِهِ قُصِّيهِ...» و بعد به همسر فرعون گفت شما را به کسی راهنمایی کنم که او را شیر دهد و مراقب او باشد؟ «فَقَالَتْ هَلْ أَدُلُّكُمْ عَلَى أَهْلِ بَيْتٍ يَكْفُلُونَهُ لَكُمْ؟»
امّا خطاب «اخت هارون» در خصوص مریم مقدّس را چطور میتوان توضیح داد؟
یک توضیح از آن نوع است که براستی باید «فرضیات رایگان» نامید! مریم هم برادری داشته است با نام هارون، و این خطاب از آن روست و شاید به همین طریق بتوان افزود که پدر او را هم، که مطابق سنن مسیحی یوآخیم بوده است، عمران مینامیدهاند و نظایر آن.
یک توضیح دیگر، که جدیتر است، آن است که اخت در عربی تنها به معنی خواهر نیست، همچنین اشاره است به نسبت قوم و خویشی. این معنای مجازی قوم و خویشی محتمل است امّا نه در اینجا، چون فقط یک توصیف «اخت هارون» نیست، جای دیگر «بنت عمران» است و احتمال این که هر دو در معنای مجازی باشند بعید است. یعنی میتوان هر نوع ترکیبی داشت «بنت هارون / اخت عمران»، «اخت هارون / اخت عمران»، «بنت هارون / بنت عمران»... در حالی که آن دو نسبت درست منطبق هستند با یک شخصیت خاص و نسبت واقعی و تنی او با برادر و پدر خویش. از سوی دیگر اشاره سومی هم در میان است و آن نامیدن مادر مریم است به «همسر عمران» در «إِذْ قالَتِ امْرَأَتُ عِمْرانَ رَبِّ إِنِّي نَذَرْتُ لَک ما فِي بَطْنِي...». اگر آن معنی مجازی در خصوص بنت و اخت جاری باشد، در خصوص همسر رواجی ندارد و افزودن آن به احتمالات پیشین که دختر و فرزند و همسر همه در معنی مجازی باشند، وقتی ما نشانی واقعی در خصوص میریام داریم، دیگر تکلّفی واضح است.
یک توضیح دیگر هم البته از سوی منتقدان و رقیبان مذهبی اسلام بوده و سابقهاش به یوحنای دمشقی میرسد که مطابق آن، به دلیل عدم آشنایی دقیق، بین دو شخصیت خلطی رخ داده است. به قاعده کوشش و پاسخ مفسران هم در مقابله با این نظر بوده است. منتهی جدای مباحث دینی و الهیاتی که مورد نظر ما نیست، از منظر تاریخی و متنپژوهی هم، مریم نقش مهمی در قرآن دارد و در اجزای گرچه اشارتآمیز حکایات، چنان که پیشتر آمد، نشان آشنایی واضح است.
پس این نسبت و ارتباط را چطور میتوان توضیح داد؟ پیش از آن گفتاری در باب کاتیزما و روایت تولد مسیح لازم است.
.
Telegram
K-A-Images
❤16
درد مریم را به خرمابُن کشید...
یک
یافتن بقایای کلیسای کاتیزما، استراحتگاه مریم مقدس، یکی از جالبترین کشفیات دو سه دهه اخیر بوده است در دنیای مسیحیت، امّا یافتههای مرتبط با آن مباحث قرآنپژوهی را هم پیش برده است و ای عجب...
آثار این کلیسای هشت ضلعی حدود سالهای ۱۹۹۰ به هنگام ساختن جاده جدید بیت لحم به اورشلیم دیده شد. کاوشهای بیشتر نشان داد که تاریخ بنای آن حدود قرن پنجم میلادی بوده است، یک بار در قرن ششم بازسازی شده و بار دیگر حدود قرن هشتم، یعنی بعد از فتوحات مسلمانان. شواهدی هم بوده است که کلیسا زمانی مکان مقدّس مشترکی بوده است، بین مسیحیان و مسلمانان.
شکل هشت ضلعی کلیسا، در طرح و ابعاد و برخی جزییات، الهامبخش مسجد قبة الصخره بوده است که به سال ۷۲ هجری توسط عبدالملک مروان ساخته شد. در میانهٔ بنا سنگی قرار گرفته است، و به دور آن، در سه ردیف، دیوارهای هشت ضلعی آمده که دو حلقه میسازد. آن حلقه بیرونی استفادههای معمول داشته است امّا حلقه درونی متّصل آن جهت طواف زایران بوده که به زیارت استراحتگاه مریم مقدّس میآمدند.
در انجیلهای رسمی آمده است که مسیح در بیت لحم زاده شد. امّا انجیلهای غیررسمی (چون انجیل یعقوب) میگویند که چون مریم از معبد اورشلیم به نزد خانواده خود در بیت لحم بازمیگشت در میانهٔ راه، نزدیک آرامگاه راحیل، درد او را فرا گرفت و همانجا بود که مسیح زاده شد. این نکته اول... به اجمال تمام.
پس از این داستان مستقل دیگری در انجیلهای غیر رسمی میآید که خانواده مقدّس، یعنی مریم و یوسف و مسیح، به هنگام فرار به مصر (چرا که بنا به قول اناجیل، هیرودیس امر کرده بود تا همهٔ پسران با سن دو سال و کمتر را بکشند)، در میانهٔ راه بیت لحم و اورشلیم جایی نشستند. آنجا مریم، زیر درخت خرما، طلب میوه آن نخل میکند و نخل، به امر عیسای کودک سر خَم میکند و از آن رطب به مریم میدهد و بعد از ریشههایش هم آبی بیرون میکشد و چشمهای روان میشود و عیسای کودک هم در حقّ نخل دعایی میکند.
در دنیای مسیحیت این دو حکایت، متعلق به دو زمان متفاوت و به کلی جدا از هم است. یعنی حکایت نخل نسبتی با به دنیا آمدن عیسی ندارد بلکه به دو سال بعد باز میگردد در موقعیتی دیگر.
در روایت قرآنی امّا دو حکایت با هم جمع شده است. مریم که باردار است به زیر درخت خرمایی پناه میآورد، کودک همانجا زاده میشود و چشمه جاری میشود تا پایان آن.
دو داستان با ظرافت تمام و ایجازی کامل، پیوند خوردهاند. مریم از خانواده خود دور است در مکانی شرقی «مَرْيَمَ إِذِ انْتَبَذَتْ مِنْ أَهْلِها مَکاناً شَرْقِيًّا» که آن مکان شرقی معبد اورشلیم است، چون بارمیگیرد، قصد دارد که برای زایمان به سوی خانواده خود بازگردد، این است که به مکانی دورتر میرود «فَحَمَلَتْهُ فَانْتَبَذَتْ بِهِ مَکاناً قَصِيًّا» و این مکان دورتر گویا همین ناحیه مقصود است بین بیت لحم و اورشلیم و آنجاست که به زیر درخت نخلی پناه میگیرد «فَأَجاءَهَا الْمَخاضُ إِلی جِذْعِ النَّخْلَةِ...». در ادامه میخوانیم که باز مریم از «اهل» و خانواده خود به سوی «قوم» بازگشته، آنجا که مورد این خطاب سرزنشآمیز قرار میگیرد که «يا أُخْتَ هارُونَ...» پدر و مادرت بدکار نبودند...
نکته اینجاست که این دو روایت چطور با هم آمیختهاند و یکی شدهاند؟
:
یک
یافتن بقایای کلیسای کاتیزما، استراحتگاه مریم مقدس، یکی از جالبترین کشفیات دو سه دهه اخیر بوده است در دنیای مسیحیت، امّا یافتههای مرتبط با آن مباحث قرآنپژوهی را هم پیش برده است و ای عجب...
آثار این کلیسای هشت ضلعی حدود سالهای ۱۹۹۰ به هنگام ساختن جاده جدید بیت لحم به اورشلیم دیده شد. کاوشهای بیشتر نشان داد که تاریخ بنای آن حدود قرن پنجم میلادی بوده است، یک بار در قرن ششم بازسازی شده و بار دیگر حدود قرن هشتم، یعنی بعد از فتوحات مسلمانان. شواهدی هم بوده است که کلیسا زمانی مکان مقدّس مشترکی بوده است، بین مسیحیان و مسلمانان.
شکل هشت ضلعی کلیسا، در طرح و ابعاد و برخی جزییات، الهامبخش مسجد قبة الصخره بوده است که به سال ۷۲ هجری توسط عبدالملک مروان ساخته شد. در میانهٔ بنا سنگی قرار گرفته است، و به دور آن، در سه ردیف، دیوارهای هشت ضلعی آمده که دو حلقه میسازد. آن حلقه بیرونی استفادههای معمول داشته است امّا حلقه درونی متّصل آن جهت طواف زایران بوده که به زیارت استراحتگاه مریم مقدّس میآمدند.
در انجیلهای رسمی آمده است که مسیح در بیت لحم زاده شد. امّا انجیلهای غیررسمی (چون انجیل یعقوب) میگویند که چون مریم از معبد اورشلیم به نزد خانواده خود در بیت لحم بازمیگشت در میانهٔ راه، نزدیک آرامگاه راحیل، درد او را فرا گرفت و همانجا بود که مسیح زاده شد. این نکته اول... به اجمال تمام.
پس از این داستان مستقل دیگری در انجیلهای غیر رسمی میآید که خانواده مقدّس، یعنی مریم و یوسف و مسیح، به هنگام فرار به مصر (چرا که بنا به قول اناجیل، هیرودیس امر کرده بود تا همهٔ پسران با سن دو سال و کمتر را بکشند)، در میانهٔ راه بیت لحم و اورشلیم جایی نشستند. آنجا مریم، زیر درخت خرما، طلب میوه آن نخل میکند و نخل، به امر عیسای کودک سر خَم میکند و از آن رطب به مریم میدهد و بعد از ریشههایش هم آبی بیرون میکشد و چشمهای روان میشود و عیسای کودک هم در حقّ نخل دعایی میکند.
در دنیای مسیحیت این دو حکایت، متعلق به دو زمان متفاوت و به کلی جدا از هم است. یعنی حکایت نخل نسبتی با به دنیا آمدن عیسی ندارد بلکه به دو سال بعد باز میگردد در موقعیتی دیگر.
در روایت قرآنی امّا دو حکایت با هم جمع شده است. مریم که باردار است به زیر درخت خرمایی پناه میآورد، کودک همانجا زاده میشود و چشمه جاری میشود تا پایان آن.
دو داستان با ظرافت تمام و ایجازی کامل، پیوند خوردهاند. مریم از خانواده خود دور است در مکانی شرقی «مَرْيَمَ إِذِ انْتَبَذَتْ مِنْ أَهْلِها مَکاناً شَرْقِيًّا» که آن مکان شرقی معبد اورشلیم است، چون بارمیگیرد، قصد دارد که برای زایمان به سوی خانواده خود بازگردد، این است که به مکانی دورتر میرود «فَحَمَلَتْهُ فَانْتَبَذَتْ بِهِ مَکاناً قَصِيًّا» و این مکان دورتر گویا همین ناحیه مقصود است بین بیت لحم و اورشلیم و آنجاست که به زیر درخت نخلی پناه میگیرد «فَأَجاءَهَا الْمَخاضُ إِلی جِذْعِ النَّخْلَةِ...». در ادامه میخوانیم که باز مریم از «اهل» و خانواده خود به سوی «قوم» بازگشته، آنجا که مورد این خطاب سرزنشآمیز قرار میگیرد که «يا أُخْتَ هارُونَ...» پدر و مادرت بدکار نبودند...
نکته اینجاست که این دو روایت چطور با هم آمیختهاند و یکی شدهاند؟
:
❤16
درد مریم را به خرمابُن کشید...
دو
تحقیقات استفان شومیکر نشان داد که به واقع، کلیسای کاتیزما، این دو سنّت را به صورتی محلّی در یک جا جمع کرده بود. کاتیزما، به یونانی، به معنی نشیمن است یا نشیمنگاه. آن صخره میانی که زیارتگاه مسیحیان بوده، استراحتگاه مریم مقدس است که به دور آن کاتیزما را ساختند. اندک اندک، در ارتباط با آن حکایت دیگر از انجیلهای غیررسمی، چنین فرض شد که تولّد مسیح، در میانهٔ راه بیت لحم و اورشلیم، در نزدیکی همین ناحیه بوده است و کلیسای کاتیزما به تدریج در اذهان و افواه چنین شهرتی پیدا کرد که این مکان دو نقش داشته، هم محّل تولّد عیسی بوده و هم استراحتگاه مریم... در گوشهای از همین کلیسا بود که آن موزاییک نخل دیده میشود، در اشاره به همین حکایات.
آن ناحیه را امروزه در نقشهها بجویید بئر قدیس مینامند. کاتیزمای یونانی اندک اندک فراموش شد و کلمهای با ریشهای نزدیک به عربی جای آن را گرفت از ریشه قدس. در این میان، آبی که از چشمهای در شمال غربی کلیسا جاری میشد و توسط کانالی به کلیسا میرسید، همان چشمهٔ جوشیده از ریشهٔ نخل تلقّی شد، و زایران آب آن را به تبرّک میبردند که ذکری از آن در سفرنامهای کهن آمده و این همه نام بئر قدیس را به این مکان داد.
پژوهش استفان شومیکر در نهایت نتیجه میگیرد که روایت قرآن منطبق است با آن سنّت خاصّ محلّی و به واقع زمانی شکل گرفته است که حدود سالهای ۱۳ یا ۱۴ هجری مسلمانان به آنجا رسیده بودند. از نمونه مواردی که، همچون اجزای حکایت ذوالقرنین، زمانبندی سنتی تاریخ شکلگیری یا ویرایش متن قرآنی را به چالش میگیرد.
امّا تحقیق شومیکر چنان که باید دیده نشد. چند سال بعد گیوم دی، آن را توسعه داد و نکات و اجزای دیگری را که با جستجوهای بیشتر به دست آمده بود بر آن افزود و باز بر همان نظر تاکید کرد که این بخش، با توجه به همه جزییاتی که دارد، برگرفته از منابع کتبی و شفاهی منطقه خاصّی است که تا پیش از فتوحات و رسیدن به آن مکان مشخّص و برگرفتن روایات و منابع محلّی، در دسترس نبوده است. یکی از پژوهشهای درازدامن که پاسخی قابل تامل هم به یک مشکل بزرگ تاریخی دیگر، یعنی نامیدن مریم در قرآن به «اخت هارون» داد...
.
دو
تحقیقات استفان شومیکر نشان داد که به واقع، کلیسای کاتیزما، این دو سنّت را به صورتی محلّی در یک جا جمع کرده بود. کاتیزما، به یونانی، به معنی نشیمن است یا نشیمنگاه. آن صخره میانی که زیارتگاه مسیحیان بوده، استراحتگاه مریم مقدس است که به دور آن کاتیزما را ساختند. اندک اندک، در ارتباط با آن حکایت دیگر از انجیلهای غیررسمی، چنین فرض شد که تولّد مسیح، در میانهٔ راه بیت لحم و اورشلیم، در نزدیکی همین ناحیه بوده است و کلیسای کاتیزما به تدریج در اذهان و افواه چنین شهرتی پیدا کرد که این مکان دو نقش داشته، هم محّل تولّد عیسی بوده و هم استراحتگاه مریم... در گوشهای از همین کلیسا بود که آن موزاییک نخل دیده میشود، در اشاره به همین حکایات.
آن ناحیه را امروزه در نقشهها بجویید بئر قدیس مینامند. کاتیزمای یونانی اندک اندک فراموش شد و کلمهای با ریشهای نزدیک به عربی جای آن را گرفت از ریشه قدس. در این میان، آبی که از چشمهای در شمال غربی کلیسا جاری میشد و توسط کانالی به کلیسا میرسید، همان چشمهٔ جوشیده از ریشهٔ نخل تلقّی شد، و زایران آب آن را به تبرّک میبردند که ذکری از آن در سفرنامهای کهن آمده و این همه نام بئر قدیس را به این مکان داد.
پژوهش استفان شومیکر در نهایت نتیجه میگیرد که روایت قرآن منطبق است با آن سنّت خاصّ محلّی و به واقع زمانی شکل گرفته است که حدود سالهای ۱۳ یا ۱۴ هجری مسلمانان به آنجا رسیده بودند. از نمونه مواردی که، همچون اجزای حکایت ذوالقرنین، زمانبندی سنتی تاریخ شکلگیری یا ویرایش متن قرآنی را به چالش میگیرد.
امّا تحقیق شومیکر چنان که باید دیده نشد. چند سال بعد گیوم دی، آن را توسعه داد و نکات و اجزای دیگری را که با جستجوهای بیشتر به دست آمده بود بر آن افزود و باز بر همان نظر تاکید کرد که این بخش، با توجه به همه جزییاتی که دارد، برگرفته از منابع کتبی و شفاهی منطقه خاصّی است که تا پیش از فتوحات و رسیدن به آن مکان مشخّص و برگرفتن روایات و منابع محلّی، در دسترس نبوده است. یکی از پژوهشهای درازدامن که پاسخی قابل تامل هم به یک مشکل بزرگ تاریخی دیگر، یعنی نامیدن مریم در قرآن به «اخت هارون» داد...
.
❤16
ای خواهر هارون، دو
گیوم دی امّا دامنه تحقیق را، از منظر تیپشناسی و نسبت این دو مریم، به سرزمینهای دوری برده است و نکاتی را در میان آورده که به گمان من نه فقط از منظر قرآنپژوهی، بلکه مریمپژوهی در عالم مسیحیت هم قابل توجه است.
بحثش مفصل است منتهی خیلی مختصر آن که در برخی ادعیه و نیایشها، چنان که ما در متون اسلامی هم میبینیم، چهرههای مذهبی پیشین مظهری و نمودی از شخصیت اصلی و نهایی و موعودی بوده که بعدها ظاهر شده است. همچنان که نزد عرفای ما، «نام احمد نام جملهٔ انبیاست»، و پیامبران پیشین هر یک مظهری از او بودهاند و وجهی از مراتب و اوصاف او را ظاهر کردهاند، همین نوع است نسبت آن مریم عمران، پیامبر بانو و مریم باکره مقدّس. این که هر دو نامی یکسان دارند، نقشی به نسبت نظیر، یکی خواهر موسی و هارون بوده است، پیامبران شریعتگذار، و دیگری مادر مسیح، که باز شریعتی نو در میان آورده است. این که هر دو بشارتی دارند، مریم عمران در باب حکایات طفلی موسی، و بعد مریم در باب خود مسیح. نقش آن مریم نخست در حفظ صندوق عهد و دیگری که خود حامل صندوق عهد اصلی یعنی مسیح بوده است... این را در چند وجه پیش برده است که به گمان من برخی از نوع توجیهات پسینی است امّا این نکته مهمی است که بین این دو مریم، نزد برخی مسیحیان، رابطه و نسبت خاصی برقرار بوده است و ظاهرا همین پیوستگی و نسبت است که به نوعی در قرآن منعکس است.
امّا، فارغ از تفاسیر و تحلیلها، شواهد متنی هم یافته شده است؟ در متنی کهن تقویم مراسم نیایش و جشنهای مذهبی در همان کلیسای کاتیزما دیده شده که در آن جشن عروج مریم در پانزدهم اوت بوده است. بعدها به دلیل برخی مسایل حکومتی، به سیزدهم تغییر کرده چرا که همین جشن در کلیسای مهمتری به صورت خاص برگزار میشد منتهی این دیگر جزییات امر است. متن نیایشهای کلیسای کاتیزما در این روز، که به یونانی بوده، به دست نیامده است منتهی ترجمهای از آنها به زبان گرجی پیدا شده است و البته مشهور است که کلیسای گرجستان بسیار به طریقت ارتدوکس یونانی وفادار بوده است.
در آن متن که به «قرائتنامه ارمیا» مشهور است و به ظاهر در قرن هفتم در کلیسای کاتیزما به تاریخ ۱۳ اوت خوانده میشده، میخوانیم «و نبی گفت: آمدنش نشانهایست برای شما، و دیگر فرزندان آخر الزمان، و هیچ کس آن صندوق عهد پنهان را از معبد بیرون نخواهد برد، مگر هارون، برادر مریم...» و این کدام مریم است؟ در کمال شگفتی، اشاره است به مریم مقدس، و اندکی پس از آن دوباره از «مریم باکره مقدس» سخن میگوید. اصل و اساس آن متن و مراسم و مناسبت و تصریح متن تردیدی نمیگذارد که اشاره به مریم مقدس است گرچه این بار هارون را برادر مریم میخواند.. و این، در کل ادبیات مسیحی شناخته شده، تنها موضعی است که این چنین مریم مقدّس را، و نه میریام را، به هارون متّصل میکند.
با توجه به آنچه پیشتر در خصوص روایت قرآن و تولّد مسیح و حکایت نخل و سخن گفتن در مهد و قرابت آن با سنت و روایات محلّی کلیسای کاتیزما آمد، چنین مینماید که تعبیر «اخت هارون» و نسبت برادری با هارون هم، به معنایی که آمد، ابتدا در دنیای مسیحی و به معنای خاصی رایج بوده، و خصوصا بیارتباط با سنن و نیایشهای همان کلیسای کاتیزما نبوده است و شاید از آنجا همراه با روایات میلاد مسیح به کتاب مقدس مسلمانان راه یافته است.
ناگفته نماند که برخی پژوهشگران بین دو روایت معراج مریم و معراج پیامبر اسلام، در سایهٔ تاثیر کلیسای کاتیزما بر قبة الصخره، نسبت و پیوستگی دیدهاند که آن نکته دیگر است. میبین که آن مریم، رنگی دگر است هر دم...
.
پ.ن.
ای خواهر هارون، یک
گیوم دی امّا دامنه تحقیق را، از منظر تیپشناسی و نسبت این دو مریم، به سرزمینهای دوری برده است و نکاتی را در میان آورده که به گمان من نه فقط از منظر قرآنپژوهی، بلکه مریمپژوهی در عالم مسیحیت هم قابل توجه است.
بحثش مفصل است منتهی خیلی مختصر آن که در برخی ادعیه و نیایشها، چنان که ما در متون اسلامی هم میبینیم، چهرههای مذهبی پیشین مظهری و نمودی از شخصیت اصلی و نهایی و موعودی بوده که بعدها ظاهر شده است. همچنان که نزد عرفای ما، «نام احمد نام جملهٔ انبیاست»، و پیامبران پیشین هر یک مظهری از او بودهاند و وجهی از مراتب و اوصاف او را ظاهر کردهاند، همین نوع است نسبت آن مریم عمران، پیامبر بانو و مریم باکره مقدّس. این که هر دو نامی یکسان دارند، نقشی به نسبت نظیر، یکی خواهر موسی و هارون بوده است، پیامبران شریعتگذار، و دیگری مادر مسیح، که باز شریعتی نو در میان آورده است. این که هر دو بشارتی دارند، مریم عمران در باب حکایات طفلی موسی، و بعد مریم در باب خود مسیح. نقش آن مریم نخست در حفظ صندوق عهد و دیگری که خود حامل صندوق عهد اصلی یعنی مسیح بوده است... این را در چند وجه پیش برده است که به گمان من برخی از نوع توجیهات پسینی است امّا این نکته مهمی است که بین این دو مریم، نزد برخی مسیحیان، رابطه و نسبت خاصی برقرار بوده است و ظاهرا همین پیوستگی و نسبت است که به نوعی در قرآن منعکس است.
امّا، فارغ از تفاسیر و تحلیلها، شواهد متنی هم یافته شده است؟ در متنی کهن تقویم مراسم نیایش و جشنهای مذهبی در همان کلیسای کاتیزما دیده شده که در آن جشن عروج مریم در پانزدهم اوت بوده است. بعدها به دلیل برخی مسایل حکومتی، به سیزدهم تغییر کرده چرا که همین جشن در کلیسای مهمتری به صورت خاص برگزار میشد منتهی این دیگر جزییات امر است. متن نیایشهای کلیسای کاتیزما در این روز، که به یونانی بوده، به دست نیامده است منتهی ترجمهای از آنها به زبان گرجی پیدا شده است و البته مشهور است که کلیسای گرجستان بسیار به طریقت ارتدوکس یونانی وفادار بوده است.
در آن متن که به «قرائتنامه ارمیا» مشهور است و به ظاهر در قرن هفتم در کلیسای کاتیزما به تاریخ ۱۳ اوت خوانده میشده، میخوانیم «و نبی گفت: آمدنش نشانهایست برای شما، و دیگر فرزندان آخر الزمان، و هیچ کس آن صندوق عهد پنهان را از معبد بیرون نخواهد برد، مگر هارون، برادر مریم...» و این کدام مریم است؟ در کمال شگفتی، اشاره است به مریم مقدس، و اندکی پس از آن دوباره از «مریم باکره مقدس» سخن میگوید. اصل و اساس آن متن و مراسم و مناسبت و تصریح متن تردیدی نمیگذارد که اشاره به مریم مقدس است گرچه این بار هارون را برادر مریم میخواند.. و این، در کل ادبیات مسیحی شناخته شده، تنها موضعی است که این چنین مریم مقدّس را، و نه میریام را، به هارون متّصل میکند.
با توجه به آنچه پیشتر در خصوص روایت قرآن و تولّد مسیح و حکایت نخل و سخن گفتن در مهد و قرابت آن با سنت و روایات محلّی کلیسای کاتیزما آمد، چنین مینماید که تعبیر «اخت هارون» و نسبت برادری با هارون هم، به معنایی که آمد، ابتدا در دنیای مسیحی و به معنای خاصی رایج بوده، و خصوصا بیارتباط با سنن و نیایشهای همان کلیسای کاتیزما نبوده است و شاید از آنجا همراه با روایات میلاد مسیح به کتاب مقدس مسلمانان راه یافته است.
ناگفته نماند که برخی پژوهشگران بین دو روایت معراج مریم و معراج پیامبر اسلام، در سایهٔ تاثیر کلیسای کاتیزما بر قبة الصخره، نسبت و پیوستگی دیدهاند که آن نکته دیگر است. میبین که آن مریم، رنگی دگر است هر دم...
.
پ.ن.
ای خواهر هارون، یک
❤14👍2
چون آورد او را، دردِ زه، سوی درخت خرما،
گفت ای کاشکی بمُردمی پیش از این،
و بودمی فراموش شدهای، از یاد رفته...
قَالَتْ يَا لَيْتَنِي مِتُّ قَبْلَ هَٰذَا
وَكُنتُ نَسْيًا مَّنسِيًّا...
۱/ درد مریم را به خرمابن کشید.
۲/ ای خواهر هارون.
۳/ زین طلب بنده به کوی تو رسید / دَردْ مریم را به خُرمابُن کشید
میشود مُبْدَل به سوزِ مریمی / شاخِ لبخشکی به نخلی خُرّمی
۴/ «درد است که آدمی را رهبر است در هر کاری که هست. تا او را درد آن کار و هوس و عشق آن کار در درون نخیزد، او قصد آن کار نکند و آن کار بی درد او را میسّر نشود، خواه دنیا خواه آخرت، خواه بازرگانی خواه پادشاهی، خواه علم خواه نجوم و غیره.
تا مریم را دردِ زه پیدا نشد قصد آن درخت بخت نکرد که فَاَجَاءَهَا الْمَخَاضُ اِلی جِذْعِ النَّخْلَةِ. او را آن درد به درخت آورد و درختِ خشک میوهدار شد.
تن همچون مریم است. هر یکی عیسی داریم، اگر ما را درد پیدا شود عیسی ما بزاید و اگر درد نباشد عیسی هم از آن راه نهانی که آمد باز به اصل خود پیوندد الّا ما محروم مانیم و از او بیبهره.» (فیه مافیه)
۵/ پس بدان این اصل را ای اصلجو / هر که را دَرد است او بُردهست بو...
گفت ای کاشکی بمُردمی پیش از این،
و بودمی فراموش شدهای، از یاد رفته...
قَالَتْ يَا لَيْتَنِي مِتُّ قَبْلَ هَٰذَا
وَكُنتُ نَسْيًا مَّنسِيًّا...
۱/ درد مریم را به خرمابن کشید.
۲/ ای خواهر هارون.
۳/ زین طلب بنده به کوی تو رسید / دَردْ مریم را به خُرمابُن کشید
میشود مُبْدَل به سوزِ مریمی / شاخِ لبخشکی به نخلی خُرّمی
۴/ «درد است که آدمی را رهبر است در هر کاری که هست. تا او را درد آن کار و هوس و عشق آن کار در درون نخیزد، او قصد آن کار نکند و آن کار بی درد او را میسّر نشود، خواه دنیا خواه آخرت، خواه بازرگانی خواه پادشاهی، خواه علم خواه نجوم و غیره.
تا مریم را دردِ زه پیدا نشد قصد آن درخت بخت نکرد که فَاَجَاءَهَا الْمَخَاضُ اِلی جِذْعِ النَّخْلَةِ. او را آن درد به درخت آورد و درختِ خشک میوهدار شد.
تن همچون مریم است. هر یکی عیسی داریم، اگر ما را درد پیدا شود عیسی ما بزاید و اگر درد نباشد عیسی هم از آن راه نهانی که آمد باز به اصل خود پیوندد الّا ما محروم مانیم و از او بیبهره.» (فیه مافیه)
۵/ پس بدان این اصل را ای اصلجو / هر که را دَرد است او بُردهست بو...
❤18
محتسب در نیمشب جایی رسید
در بُن دیوار مستی خُفته دید...
کم و بیش همزمان با مولانا، کتابی در مصر نوشته شده است به نام «معالم القُربه فی احکام الحِسبه» در شرح وظایف محتسب. کتاب بسیار جالبیست در گزارش رسوم اجتماعی عصر و خصوصا قواعد و قوانینی که همه صنوف ملزم به رعایت آن بودهاند.
اولین فصل کتاب، بعد مقدمههای لازم، در حسبت است بر شراب. آنجا میگوید که بر شرابخورده صافی «حدّ واجب نیست مگر به اقرار خود فرد (حتّی یقرّ انّه شرب مسکراً او خمراً)، همراه با علامت آشکار آن، چون بوی شراب (و شمّ منه رائحة الخمر)» و نظر دیگر آن است که همان علامت مستی کافی است و اقرار ضرورت ندارد.
از این منظر، اینک به محتسب و مست مولانا بازگردیم!
محتسب ابتدا سعی میکند که اقراری بگیرد:
گفت هی مستی! چه خوردهستی؟ بگو / گفت ازین خوردم که هست اندر سبو
گفت آخر در سبو واگو که چیست / گفت از آن که خوردهام، گفت این خفیست
گفت آن چه خوردهای، آن چیست آن؟ / گفت آن که در سبو مخفیست آن
پس چون
دَور میشد این سوال و این جواب / ماند چون خَر محتسب اندر خلاب
محتسب چارهٔ دیگر میجوید تا از بوی شراب، مستی را ثابت کند:
گفت او را محتسب هین آه کن / مست هوهو کرد هنگام سخن
گفت گفتم آه کُن، هو میکنی؟ / گفت من شاد و تو از غم منحنی...
و مست زیرک ما، در عین راستی، محتسب کتاب ابن اخوه را ناکام میگذارد. نه علامت آشکاری میدهد و نه اقراری میکند. پیوندی زدیم، خود اگر بود، یا نبود.
پ.ن.
آن کتاب را استاد جعفر شعار به فارسی ترجمه کرده است، با عنوان «آیین شهرداری در قرن هفتم» و شگفتا که آن بخش «حسبت بر شراب»، شاید به توصیه محتسبان اخیر، بسیار کوتاه شده و آنچه آوردیم در آن نیامده است.
.
در بُن دیوار مستی خُفته دید...
کم و بیش همزمان با مولانا، کتابی در مصر نوشته شده است به نام «معالم القُربه فی احکام الحِسبه» در شرح وظایف محتسب. کتاب بسیار جالبیست در گزارش رسوم اجتماعی عصر و خصوصا قواعد و قوانینی که همه صنوف ملزم به رعایت آن بودهاند.
اولین فصل کتاب، بعد مقدمههای لازم، در حسبت است بر شراب. آنجا میگوید که بر شرابخورده صافی «حدّ واجب نیست مگر به اقرار خود فرد (حتّی یقرّ انّه شرب مسکراً او خمراً)، همراه با علامت آشکار آن، چون بوی شراب (و شمّ منه رائحة الخمر)» و نظر دیگر آن است که همان علامت مستی کافی است و اقرار ضرورت ندارد.
از این منظر، اینک به محتسب و مست مولانا بازگردیم!
محتسب ابتدا سعی میکند که اقراری بگیرد:
گفت هی مستی! چه خوردهستی؟ بگو / گفت ازین خوردم که هست اندر سبو
گفت آخر در سبو واگو که چیست / گفت از آن که خوردهام، گفت این خفیست
گفت آن چه خوردهای، آن چیست آن؟ / گفت آن که در سبو مخفیست آن
پس چون
دَور میشد این سوال و این جواب / ماند چون خَر محتسب اندر خلاب
محتسب چارهٔ دیگر میجوید تا از بوی شراب، مستی را ثابت کند:
گفت او را محتسب هین آه کن / مست هوهو کرد هنگام سخن
گفت گفتم آه کُن، هو میکنی؟ / گفت من شاد و تو از غم منحنی...
و مست زیرک ما، در عین راستی، محتسب کتاب ابن اخوه را ناکام میگذارد. نه علامت آشکاری میدهد و نه اقراری میکند. پیوندی زدیم، خود اگر بود، یا نبود.
پ.ن.
آن کتاب را استاد جعفر شعار به فارسی ترجمه کرده است، با عنوان «آیین شهرداری در قرن هفتم» و شگفتا که آن بخش «حسبت بر شراب»، شاید به توصیه محتسبان اخیر، بسیار کوتاه شده و آنچه آوردیم در آن نیامده است.
.
Telegram
K-A-Images
❤16
از تاریکروشنی منابع تاریخ آغاز اسلام
«اسلام در روشنایی کامل تاریخ زاده شد». این سخنِ ارنست رنان، در مقالهٔ بلند او به نام «محمّد و آغاز اسلام» به سال ۱۸۵۱، امروزه نوعی «آینه عبرت» است. این که چطور محقّقی چنین نامآور، از پیشروان پژوهش نقّادانه تاریخی در باب آغاز مسیحیت، وقتی به تاریخ اسلام رسیده، آن نگاه نقّادانه را کنار گذاشته و چنین خام و خوشخیالانه حکم کرده است.
رنان مقاله را اینگونه آغاز میکند که سرمنشأها عموماً در ابهام و تاریکی هستند. این ابهام در شکلگیری مذاهب، که با افسانهها و اساطیر آمیختهاند و بلکه سرچشمه خود را خارج طبیعت میدانند به مراتب بیشتر است... «امّا در این میان اسلام یک استثنای غیرقابل درک است. اسلام آخرین دین برساخته انسانهاست و (به همین دلیل) از بسیاری جهات، نوآوری و ابتکار آن هم کمتر است... امّا برخلاف دیگر ادیان، که آغازشان در هالهای از ابهام و افسانه پیچیده، شرح حال بنیانگذار آن بر ما همان قدر آشکار است که یکی از اصلاحگران قرن شانزدهم (اروپا). ما میتوانیم، سال به سال، تحوّلات فکری و فراز و فرودهای او را دنبال کنیم...» میبینید دیگر، ارنست رنان، لویی ماسینیون نیست که به اسلام علاقه وافر و خاص داشته باشد! منتهی، خارج لحن و عبارات، برخورد سهلانگارانه او با منابع آغاز اسلام و اسلام آغازین، و تفاوت آن با دیدگاه غالب امروزی است که آن را چنین نمونه و شهره کرده است.
این نوع برخورد همچنان سهل و ساده بین ما البته غرابتی ندارد و بلکه سنت غالب است. مقصود من هم اینجا اهل منبر نیستند. آنجا که شما توقع پژوهش نقّادانه تاریخی ندارید. آنها مطابق نقش سنتی تعریفشده خود و در چارچوب منابع و روشها و اصول و فرضیات خود عمل میکنند. منتهی حتی خارج آن، بین برخی پژوهشگران و گاه نواندیشان دینی. یکی از مورّخان دین در ایران میگفت که اینها چه میگویند که ما چیز چندانی از آغاز اسلام نمیدانیم، ما نام کوچههای مکّه عهد پیامبر را هم میدانیم و دیگری تعداد کشتگان غزوات پیامبر را به رقم دقیق یکان شمارش کرده بود و میآورد. بسیاری از مورّخان دین، به اصطلاحی که رایج شده، بسیار «طبریزه» هستند و مقابل هر موضوعی یک فصل از تاریخ طبری یا نظیر آن میآورند. یعنی اساسا پرسش چندانی مطرح نیست، چرا که هم سوال از علم خیزد هم جواب... جدای آن که گاه پرسش را فقط «شبهه» میدانند و میبینند. این قطعیت و جزمیت در خصوص برخی منتقدان اسلام هم جاری است، یعنی روش و بینش همان است، گزینش و چینش مطالب و جهتگیری آنها متفاوت است.
به ارنست رنان بازگردیم. مدّتی طول کشید تا آن مشق نقّادانه به تاریخ اسلام آغازین برسد، منتهی چون براستی این جریان شکل گرفت، به دلایل متعدد، از جمله ایجاز و ابهام قرآن و بعد فاصله زمانی و مکانی منابع سیره با عهد شکلگیری اسلام، و تحوّلات و انقلابات اجتماعی و سیاسی بنیادین در این فاصله و تشتت و طبیعت آنها کار چندان سادهتر نشد بلکه حتی کار در ظاهر به نوعی بنبست رسید. چند قول هم از این سو مشهور شده است، از جمله سخن پاتریشیا کرون که «میتوانیم آن تصویر سیره را بپذیریم، یا رد کنیم، ولی نمیتوانیم با آن کار (تاریخنویسی) کنیم». یا هارالد موتزکی که «نمیتوانیم تاریخ آغاز اسلام را بنویسیم، بی آن که به ضعف تحقیق انتقادی متهم شویم، و اگر کار نقادانه کنیم، نمیتوانیم هیچ بنویسیم!».
اینک میانه این دو، با «انقلاب پژوهشی» بزرگی که در چند دهه اخیر در جریان است، با یافتن منابع نو، بکارگیری روشهای تحقیق متفاوت، ابزارهای جدید، و خصوصا تغییر الگوهای تحقیقی و به پرسش گرفتن فرضیات قدیمی، میتوان نشانههای امیدبخشی دید که چشمانداز بیشتر و بیشتر گشوده میشود. پژوهشهایی که ابتدا از تشخیص آن «هسته تاریخی» منابع، بدون شاخ و برگهای افزوده، آغاز میکند، بعد ترسیم برخی خطوط کلّی محلّ قبول تا در نهایت دستیابی محتاطانه به آنچه، با همه اختصار، بتوان آن را تاریخ تحقیقی-انتقادی خواند.
پ.ن. عکس مقاله ارنست رنان.
«اسلام در روشنایی کامل تاریخ زاده شد». این سخنِ ارنست رنان، در مقالهٔ بلند او به نام «محمّد و آغاز اسلام» به سال ۱۸۵۱، امروزه نوعی «آینه عبرت» است. این که چطور محقّقی چنین نامآور، از پیشروان پژوهش نقّادانه تاریخی در باب آغاز مسیحیت، وقتی به تاریخ اسلام رسیده، آن نگاه نقّادانه را کنار گذاشته و چنین خام و خوشخیالانه حکم کرده است.
رنان مقاله را اینگونه آغاز میکند که سرمنشأها عموماً در ابهام و تاریکی هستند. این ابهام در شکلگیری مذاهب، که با افسانهها و اساطیر آمیختهاند و بلکه سرچشمه خود را خارج طبیعت میدانند به مراتب بیشتر است... «امّا در این میان اسلام یک استثنای غیرقابل درک است. اسلام آخرین دین برساخته انسانهاست و (به همین دلیل) از بسیاری جهات، نوآوری و ابتکار آن هم کمتر است... امّا برخلاف دیگر ادیان، که آغازشان در هالهای از ابهام و افسانه پیچیده، شرح حال بنیانگذار آن بر ما همان قدر آشکار است که یکی از اصلاحگران قرن شانزدهم (اروپا). ما میتوانیم، سال به سال، تحوّلات فکری و فراز و فرودهای او را دنبال کنیم...» میبینید دیگر، ارنست رنان، لویی ماسینیون نیست که به اسلام علاقه وافر و خاص داشته باشد! منتهی، خارج لحن و عبارات، برخورد سهلانگارانه او با منابع آغاز اسلام و اسلام آغازین، و تفاوت آن با دیدگاه غالب امروزی است که آن را چنین نمونه و شهره کرده است.
این نوع برخورد همچنان سهل و ساده بین ما البته غرابتی ندارد و بلکه سنت غالب است. مقصود من هم اینجا اهل منبر نیستند. آنجا که شما توقع پژوهش نقّادانه تاریخی ندارید. آنها مطابق نقش سنتی تعریفشده خود و در چارچوب منابع و روشها و اصول و فرضیات خود عمل میکنند. منتهی حتی خارج آن، بین برخی پژوهشگران و گاه نواندیشان دینی. یکی از مورّخان دین در ایران میگفت که اینها چه میگویند که ما چیز چندانی از آغاز اسلام نمیدانیم، ما نام کوچههای مکّه عهد پیامبر را هم میدانیم و دیگری تعداد کشتگان غزوات پیامبر را به رقم دقیق یکان شمارش کرده بود و میآورد. بسیاری از مورّخان دین، به اصطلاحی که رایج شده، بسیار «طبریزه» هستند و مقابل هر موضوعی یک فصل از تاریخ طبری یا نظیر آن میآورند. یعنی اساسا پرسش چندانی مطرح نیست، چرا که هم سوال از علم خیزد هم جواب... جدای آن که گاه پرسش را فقط «شبهه» میدانند و میبینند. این قطعیت و جزمیت در خصوص برخی منتقدان اسلام هم جاری است، یعنی روش و بینش همان است، گزینش و چینش مطالب و جهتگیری آنها متفاوت است.
به ارنست رنان بازگردیم. مدّتی طول کشید تا آن مشق نقّادانه به تاریخ اسلام آغازین برسد، منتهی چون براستی این جریان شکل گرفت، به دلایل متعدد، از جمله ایجاز و ابهام قرآن و بعد فاصله زمانی و مکانی منابع سیره با عهد شکلگیری اسلام، و تحوّلات و انقلابات اجتماعی و سیاسی بنیادین در این فاصله و تشتت و طبیعت آنها کار چندان سادهتر نشد بلکه حتی کار در ظاهر به نوعی بنبست رسید. چند قول هم از این سو مشهور شده است، از جمله سخن پاتریشیا کرون که «میتوانیم آن تصویر سیره را بپذیریم، یا رد کنیم، ولی نمیتوانیم با آن کار (تاریخنویسی) کنیم». یا هارالد موتزکی که «نمیتوانیم تاریخ آغاز اسلام را بنویسیم، بی آن که به ضعف تحقیق انتقادی متهم شویم، و اگر کار نقادانه کنیم، نمیتوانیم هیچ بنویسیم!».
اینک میانه این دو، با «انقلاب پژوهشی» بزرگی که در چند دهه اخیر در جریان است، با یافتن منابع نو، بکارگیری روشهای تحقیق متفاوت، ابزارهای جدید، و خصوصا تغییر الگوهای تحقیقی و به پرسش گرفتن فرضیات قدیمی، میتوان نشانههای امیدبخشی دید که چشمانداز بیشتر و بیشتر گشوده میشود. پژوهشهایی که ابتدا از تشخیص آن «هسته تاریخی» منابع، بدون شاخ و برگهای افزوده، آغاز میکند، بعد ترسیم برخی خطوط کلّی محلّ قبول تا در نهایت دستیابی محتاطانه به آنچه، با همه اختصار، بتوان آن را تاریخ تحقیقی-انتقادی خواند.
پ.ن. عکس مقاله ارنست رنان.
Telegram
کاریز
عبده لویز ماسینیون
پیرو یادداشت «از کلام مقدس سعدی» و حکایت او در باب ابراهیم خلیل و میهمانان او، اندکی از لویی ماسینیون بگوییم و علاقه خاص او به اسلام و معنای نمادین سه فرشته میهمان نزد ابراهیم.
این مُهر را ماسینیون به سال ۱۳۲۶ ق در بغداد ساخته بود.…
پیرو یادداشت «از کلام مقدس سعدی» و حکایت او در باب ابراهیم خلیل و میهمانان او، اندکی از لویی ماسینیون بگوییم و علاقه خاص او به اسلام و معنای نمادین سه فرشته میهمان نزد ابراهیم.
این مُهر را ماسینیون به سال ۱۳۲۶ ق در بغداد ساخته بود.…
👍20❤4
اتّهام «یهودیستیزی»، آنتیسمیتیزم، از شدّت بیشاستفادگی، به معنی واقعی لوث شده است، در سیاست، در رسانه و حتی در محافل آکادمیک. از بس که آن را مثل نقل و نبات و پیرو هر انتقادی از سیاستهای اسرائیل بکار بردند و همچنان میبرند و گاه هم مکرّر خطاب به مسلمانان.
واقع آن که یهودیستیزی بوده و هنوز هم هست، منتهی گاه باید به یاد آورد که اصل و اسم و رسم و ریشه این پدیده در غرب بوده است، در غرب مسیحی. یهودیستیزی، به معنای تاریخی آن، در شرق اسلامی شکل نگرفته و نمیتوانسته شکل بگیرد چون اساسا مولفهها و مقوّمهای آن را نداشته است.
میگوییم در غرب مسیحی، چون برای دست کم شانزده قرن در اروپا، یک مسیحیت بوده است و دیگر چه؟ اقلیت یهودی! یهودیان که مطابق گزارشهای یکدست اناجیل که هر مسیحی آن را پیوسته میخواند، مسیح را انکار کردند، دستگیر، محاکمه و تحقیر کردند، آزار دادند و بعد به دست رومیان سپردند تا به صلیب کشیده شود. این امری نبوده که در طول زمان فراموش شود. همیشه حاضر بوده، در کتب دینی و ادبی تا نگارهها بر دیوارها. نام یهودای خائن* هم با یهودیت پیوند خورد. در طی قرون بعد هم، مسیحیت یک آیین مخالف روبروی خود میدید، یهودیانی که مسیحیت را آیین مشرکانه میدانستند.
تصور کنید که سنت آگوستین، در تلاش برای محدود کردن یهودیستیزی و یهودیکشی، اعلام کرد که یهودیان باید زنده امّا خوار و خفیف بمانند تا شاهدی باشند بر عاقبت کسانی که بشارت مسیح را رد کردند! لوتر که ابتدا معتقد بود اگر یهودیان مسیحیت را نپذیرفتهاند از سر آموزههای نادرست کلیسای رُم بوده، بعد از ناکامی در جذب یهودیان، احکام بدتری هم بر زبان آورد.
جدای مذهب، مولفه دیگر عنصر «نژاد» است که اساسا عنوان «آنتیسمیتیزم» هم از همان بستر برخاست، در ابتدا هم همچون عنوانی افتخاری و در تقابل و ضدّیت با نژاد سامی یهود. این تفکّر و این عنصر در تاریخ دولت-ملّت غرب چه کرده و چه نقشی در نسلکشی و هولوکاست قرن بیستم دارد نیاز به گفتن ندارد.
کدام اینها در دنیای شرق و اسلام بوده؟ اسلام دین غالب بوده در مقابل دوجین اقلّیت دیگر. اسلام مانند مسیحیت نبود که یهودیت را دشنام و انکار خود بداند. در همین ناحیه عراق و شام و ایران، چند دین بزرگ دیگر بودهاند؟ از مسیحیان، زرتشتیان و یهودیان و مذاهب دیگر؟ از منظر دینی هم آنها تحت عنوان اهل کتاب مشروعیتی داشتند. نژاد هم که در این ناحیه، تا پیش از رسیدن برخی ایدئولوژیهای نو، عامل و شاخص نقشآفرین نبوده و تقابل با «سامیان» که اساسا نمیتوانسته در این ناحیه موضوعیتی بیابد. همه از سیاه و سفید ذیل دین تعریف میشده. نه این که تبعیض نبوده، بله بوده و تبعیض همیشه در مقابل دین و مذهب غالب هست، منتهی اساسا آن عناصر اصلی «یهودیستیزی» اینجا غایب است.
جدای بستر فکری و فرهنگی، تاریخ هم گواه است. از قرون اخیر بگذریم، و اسپانیا را مثال بگیریم. برخی از بزرگترین ادیبان و شاعران و فلاسفه یهودی در اندلس اسلامی شکل گرفتند، با همه محدودیتهایی که داشتند. همان اسپانیا که به محض بازگشت حاکمیت مسیحیان مصائب بسیاری بر سر یهودیان آورد که داستانهایش مشهور است و در نهایت هم آنها را به کل از آن سرزمین اخراج کرد. یک عده از آنها که به اجبار مسیحی شدند، هرگز براستی پذیرفته نشدند و اساسا انکیزیسیون با آن شکنجههای وحشتناک از آن رو شکل گرفت تا معلوم شود آیا این مسیحینمایان در باطن و نهان یهودی ماندهاند یا نه! باز وقتی یهودیان را از آنجا بیرون کردند، کدام مُلک و ملّت آنها را پذیرفتند؟ قلمرو عثمانی و شمال آفریقا که همگی تحت حاکمیت مسلمانان بودند.
مقصود آن که گاه باید به این دایم «آنتیسمیتیزم» گویان یادآوری کرد که نقش خود را دیده تو بر این و آن! آنچه در غرب شکل گرفت، و هنوز هم به اشکال مختلف هست، و جدای لابیهای معمول و شیّادیها و بازیهای قدرت، نقشش را در این توجیه و حمایت بیقید و شرط یا دست کم بیعملی در مقابل اسرائیل نشان میدهد را نباید به صورت تاریخی به کشورهای اسلامی نسبت داد. از این سو هم باید گفت که تاریخ به کسی تضمین نداده و در نقد صهیونیسم و دولت و بلکه خود جامعه افراطی اسرائیل، نباید گرفتار مفاهیم یهودیستیزی شد که جدای نادرستی و غیراخلاقی بودن آن، همچو سابقه تیره و تاری داشته است و در سیر خود به چنین نتایج فاجعهباری هم ختم شده است. باری از دوش ملت تحت ستم برنمیدارد، بلکه با فرافکنی، بار آنهایی را سبک میکند که خود مسئول تاریخی این وضعیت بودهاند.
* پ.ن.
در باب یهودا
.
واقع آن که یهودیستیزی بوده و هنوز هم هست، منتهی گاه باید به یاد آورد که اصل و اسم و رسم و ریشه این پدیده در غرب بوده است، در غرب مسیحی. یهودیستیزی، به معنای تاریخی آن، در شرق اسلامی شکل نگرفته و نمیتوانسته شکل بگیرد چون اساسا مولفهها و مقوّمهای آن را نداشته است.
میگوییم در غرب مسیحی، چون برای دست کم شانزده قرن در اروپا، یک مسیحیت بوده است و دیگر چه؟ اقلیت یهودی! یهودیان که مطابق گزارشهای یکدست اناجیل که هر مسیحی آن را پیوسته میخواند، مسیح را انکار کردند، دستگیر، محاکمه و تحقیر کردند، آزار دادند و بعد به دست رومیان سپردند تا به صلیب کشیده شود. این امری نبوده که در طول زمان فراموش شود. همیشه حاضر بوده، در کتب دینی و ادبی تا نگارهها بر دیوارها. نام یهودای خائن* هم با یهودیت پیوند خورد. در طی قرون بعد هم، مسیحیت یک آیین مخالف روبروی خود میدید، یهودیانی که مسیحیت را آیین مشرکانه میدانستند.
تصور کنید که سنت آگوستین، در تلاش برای محدود کردن یهودیستیزی و یهودیکشی، اعلام کرد که یهودیان باید زنده امّا خوار و خفیف بمانند تا شاهدی باشند بر عاقبت کسانی که بشارت مسیح را رد کردند! لوتر که ابتدا معتقد بود اگر یهودیان مسیحیت را نپذیرفتهاند از سر آموزههای نادرست کلیسای رُم بوده، بعد از ناکامی در جذب یهودیان، احکام بدتری هم بر زبان آورد.
جدای مذهب، مولفه دیگر عنصر «نژاد» است که اساسا عنوان «آنتیسمیتیزم» هم از همان بستر برخاست، در ابتدا هم همچون عنوانی افتخاری و در تقابل و ضدّیت با نژاد سامی یهود. این تفکّر و این عنصر در تاریخ دولت-ملّت غرب چه کرده و چه نقشی در نسلکشی و هولوکاست قرن بیستم دارد نیاز به گفتن ندارد.
کدام اینها در دنیای شرق و اسلام بوده؟ اسلام دین غالب بوده در مقابل دوجین اقلّیت دیگر. اسلام مانند مسیحیت نبود که یهودیت را دشنام و انکار خود بداند. در همین ناحیه عراق و شام و ایران، چند دین بزرگ دیگر بودهاند؟ از مسیحیان، زرتشتیان و یهودیان و مذاهب دیگر؟ از منظر دینی هم آنها تحت عنوان اهل کتاب مشروعیتی داشتند. نژاد هم که در این ناحیه، تا پیش از رسیدن برخی ایدئولوژیهای نو، عامل و شاخص نقشآفرین نبوده و تقابل با «سامیان» که اساسا نمیتوانسته در این ناحیه موضوعیتی بیابد. همه از سیاه و سفید ذیل دین تعریف میشده. نه این که تبعیض نبوده، بله بوده و تبعیض همیشه در مقابل دین و مذهب غالب هست، منتهی اساسا آن عناصر اصلی «یهودیستیزی» اینجا غایب است.
جدای بستر فکری و فرهنگی، تاریخ هم گواه است. از قرون اخیر بگذریم، و اسپانیا را مثال بگیریم. برخی از بزرگترین ادیبان و شاعران و فلاسفه یهودی در اندلس اسلامی شکل گرفتند، با همه محدودیتهایی که داشتند. همان اسپانیا که به محض بازگشت حاکمیت مسیحیان مصائب بسیاری بر سر یهودیان آورد که داستانهایش مشهور است و در نهایت هم آنها را به کل از آن سرزمین اخراج کرد. یک عده از آنها که به اجبار مسیحی شدند، هرگز براستی پذیرفته نشدند و اساسا انکیزیسیون با آن شکنجههای وحشتناک از آن رو شکل گرفت تا معلوم شود آیا این مسیحینمایان در باطن و نهان یهودی ماندهاند یا نه! باز وقتی یهودیان را از آنجا بیرون کردند، کدام مُلک و ملّت آنها را پذیرفتند؟ قلمرو عثمانی و شمال آفریقا که همگی تحت حاکمیت مسلمانان بودند.
مقصود آن که گاه باید به این دایم «آنتیسمیتیزم» گویان یادآوری کرد که نقش خود را دیده تو بر این و آن! آنچه در غرب شکل گرفت، و هنوز هم به اشکال مختلف هست، و جدای لابیهای معمول و شیّادیها و بازیهای قدرت، نقشش را در این توجیه و حمایت بیقید و شرط یا دست کم بیعملی در مقابل اسرائیل نشان میدهد را نباید به صورت تاریخی به کشورهای اسلامی نسبت داد. از این سو هم باید گفت که تاریخ به کسی تضمین نداده و در نقد صهیونیسم و دولت و بلکه خود جامعه افراطی اسرائیل، نباید گرفتار مفاهیم یهودیستیزی شد که جدای نادرستی و غیراخلاقی بودن آن، همچو سابقه تیره و تاری داشته است و در سیر خود به چنین نتایج فاجعهباری هم ختم شده است. باری از دوش ملت تحت ستم برنمیدارد، بلکه با فرافکنی، بار آنهایی را سبک میکند که خود مسئول تاریخی این وضعیت بودهاند.
* پ.ن.
در باب یهودا
.
👍29❤12👎1🤔1