کاریز
1.41K subscribers
83 photos
2 videos
288 links
حبّذا کاریزِ اصل چیزها...

در ادب و تاریخ، مولاناپژوهی، مطالعات عهدین و قرآن

مجید سلیمانی
@soleymanimajid
Download Telegram
از آنجا که «سخن زو مر سخن را می‌کشد»، این را هم پیرو یادداشت پیشین در خصوص آن امام زن فرانسوی-الجزایری بگوییم که نمی‌خواهد زنان همواره پشت سر باشند، بنا به حکم «اَخِّروُهُنَّ مِن حَیثُ اخَّرُهُنَّ اللهُ»، (در صف نماز، زنان را پشت سر بگذارید، از آن رو که خداوند چنین کرده است...) (۱)

منتهی شما ببینید که مولانا چه تفسیر انسانی‌تری از همین روایت به دست داده است که مقصود نه زن و مرد که نفس و عقل است:
ز اَخِّروُهُنَّ مُرادش نفسِ توست / کو به آخر باید و عقلت نخست...
و در فیه مافیه هم باز تفسیری عرفانی آورده است.

نمونه عجیب دیگر «کُلُّ ناقصٍ مَلْعُون» است که حدیث تلقی می‌شده، و البته باوری کهن بوده چنان که در انجیل هم می‌بینیم، و باز مولانا تاویلی انسانی از آن آورده که مقصود نقص تن نیست، که آن لایق رحم است نه زخم.
چون که ملعون خواند ناقص را رسول / بود در تأویلْ نُقصان عقول
زآن که ناقص‌تن بود مرحومِ رحم / نیست بر مرحوم، لایق لَعن و زَخم
نقص عقل است آن که بد رنجوری است / موجب لعنت، سزای دوری است (۲)
زآن که تکمیل خردها دور نیست / لیک تکمیل بدن مقدور نیست...
و باز جای دیگر «کُلُّ ناقصٍ مَلْعُون یعنی کُلُّ نَظَرٍ و فهمٍ ناقصٍ مَلْعون و گرنه ناقصانِ ظاهر جسم مرحوم‌اند، ملعون نه‌اند...»

ما اینجا کاری به اعتبار این احادیث نداریم که عموم آن‌ها چندان اعتباری ندارند منتهی به هر شکل رایج و راسخ در کار بوده‌اند و سنّت خود را ساخته‌اند. در این میان امّا تفسیر و تاویل مهم است، چنان که نزد بسیاری دستاویز «تاخیر» و «پشت سر انداختن» دیگری بوده‌اند، و نزد آن که سودای سر بالا داشته، مایه حکمت و اخلاق... در این میان امّا، یکی هم، مثل همان امام مسجد فاطمه، بیش از رای و نظر، تفسیر خود را به عرصه عمل آورده است، تفسیری که در آن ضمیر «اخّروهنّ...»، نه به زنان و نه به نفس، که به همین نوع روایات و اخبار بازمی‌گردد. آن‌ها را پشت سر می‌گذارد و می‌رود...

پ.ن.
۱، در باب ریشه تاریخی آن حدیث و تقدّم و تاخّر صفوف نماز، ترکاشوند در کتاب مشهور خود، حجاب شرعی در عصر پیامبر، روایات بسیاری می‌آورد که در ابتدای اسلام، صف مردان و زنان یکی بود، منتهی رکوع و سجود، با لباس‌های فقیرانه و کوتاه آن عهد، موجب آشکار شدن برخی اعضای پوشیده زنان و مردان می‌شد. گویا برخی مردان به قصد عقب‌تر می‌نشستند تا فرصت‌ نظربازی را از دست ندهند و از این رو حکمی آمد که صف‌ها را جدا کنید که جزییاتش را آنجا می‌یابید!

۲، نادیده نماند که مولانا در این میان، «لعنت» را هم تعریف می‌کند که «موجب لعنت، سزای دوری است». و شمس هم این معنی را دارد: «شیطان شحنه است بر در، برونِ در. لعنتی دور است، لعنت عبارت از دوری باشد...»
6👍5👎1
دیگر شعر مگو...

خیلی جالب است این داستان «دست انداختن» قدیمی قرن هفتمی، که گاه هم، نقد حال ماست آن. خوانش‌های غریب و تفسیرات شگفت و قیاسات و قهر و غضب‌های بعدی... شمس قیس هم انصافاً آن را بسیار شیرین روایت کرده است اگر نخوانده‌اید.

«بر دیوار سرایی که آنجا نزول کرده بودم، نوشته‌ای دیدم:
دنیا به مراد رانده گیر اخرجه (آخر چه)؟
صد نامهٔ عمر خوانده گیر اخرجه (آخر چه)؟

بر سبیل طیبت (خطاب به شاعری مدعی) گفتم: این بیت چه معنی دارد؟ و (ضمیر) هاء «اخرجه» عاید به کیست و فاعل اَخرجَ کیست؟ گفت نغز گفته است و حقیقت بیان کرده است... و فاعل اخرج اَجَل است و ضمیر عاید به مرد است... یعنی اجل بیاید و او را بیرون برد... (امّا) اَخرجهُ نیک ننشانده است. من بیتی بگویم بهتر از او... روز دیگر بیامد و گفت بیتی سخت نیکو گفتم:

شادی ز دلم به رایگان اَخرَجَهُ (بیرون کرد...) / چون سودی نیست بر زیان اَخرَجَهُ
چون لشکر غم ولایت دل بگرفت / او سلطان است به یک زمان اَخرَجَهُ!

بدین بیت نیز زمانی بخندیدیم و تحسینی چند کردیم. بعد از آن... روزه می‌داشتم... نزدیک فرو شدن آفتاب... بیامد و گفت، دو بیتی بهتر از آن در اَدخلهُ و اَخرَجَه گفتم! بشنو:

عیش و طرب و نشاط چون ادخلهُ / در دل چو نبود خود کنون ادخلهُ
صحرای دلم چو لشکر عشق گرفت / غم اَخرجَ شادی فزون اَدخلهُ!

من از سر رقّتی که در آن وقت داشتم گفتم ای خواجه آنچه می‌گویی نیک نیست! نصیحت من بشنو و دیگر شعر مگو... برخاست و گفت هلا نیک آمد، دیگر نگویم و پس از آن در هجو من آمد که...

شمس قیس از حسد مرا دی گفت / شعر تو نیک نیست بیش مگوی
خواستم گفتنش که ای خرطبع / کس چو تو نیست عیبِ مردم‌گوی
دعوی شعر می‌کنی و عروض / بهتر از شعر من دو بیت بگوی...»

به هر شکل، چون محور حکایت به رسم الخطّ قدیم و شباهت «آخر چه» و «اَخرَجَه» در نویسش‌های کهن بازمی‌گردد، فکر کردم که تصویر دست‌نویس قرن هشتمی آن را هم به قول آن شاعر خارج کنم که به چشم قدیم ببینیم... اگر سودی نیست، بر زیان اَخرَجَهُ!
4👍2
میوه ممنوعه، از انجیر تا سیب و گندم

پدرم روضه رضوان به دو گندم بفروخت
من چرا مُلک جهان را به جوی نفروشم...

آن میوه ممنوعه که آدم و حوّا از آن خوردند، از یهودیت تا مسیحیت تا اسلام، هر بار نام و شکل و رنگ دیگر گرفته است و ما اینجا به آن تصویر غالب نظر داریم.

نام آن میوه، یا درخت، در عهد عتیق نیامده است. در باب دوم و سوم عهد عتیق می‌خوانیم که آدم و حوّا از دو درخت نهی شدند. درخت حیات و درخت معرفتِ نیک و بد. آدم و حوّا، به وسوسه شیطان، از آن درخت معرفت خوردند و شد و آنچه شد.

نظر غالب مفسّران یهودی بیشتر آن بوده که آن درخت انجیر بود. خصوصا که بعد از آن می‌گوید که آدم و حوّا، که اینک بر عریانی خود آگاه شده بودند، شرمگاه خود را با برگ‌های درخت انجیر پوشاندند. امّا این تصویر چندان نپایید...

شاید مشهورترین صورت آن میوه و درخت، سیب است، که در مسیحیت غالب شد. از آنجا که تصویرگری چندان در یهودیت و اسلام رواج نداشته است، و سیب در نقاشی‌های مذهبی مسیحی بسیار برجسته شده، این عامل هم به شهرت این روایت در سده‌های اخیر کمک کرده است.

امّا سیب از کجا می‌آید؟ آن به واقع حاصل یک اشتراک یا بازی لفظی در ترجمه لاتینی کتاب مقدس در اواخر قرن چهارم مشهور به «وولگات» از ژروم قدّیس است که ترجمه رسمی و مرجع کلیسای کاتولیک برای چند قرن بوده است.
تصویری آورده‌ام. آنجا در ترجمه آیه پنجم باب سوم پیدایش، «چون از میوه آن درخت بخورید، شناسای نیک و بد خواهید شد»، و در برگردان «نیک و بد» آمده:
bonum et malum
و malum در لاتین همزمان به دو معنی آمده: یکی «بد» و «شیطانی» و دیگر «سیب».
حال سوابق کهن‌تر این اشتراک لفظ و ارتباط معنی چیست، اینجا مقصود ما نیست منتهی هر چه بود این اشتراک لفظ، و رواج گسترده وولگات، این دو را به هم گره زد و به نوعی آن درخت، درخت سیب دانسته شد خصوصا که برگرفتن سیب (ملوم)، بد (ملوم) بود. از منظر هنری هم سیب بیشتر پسند هنرمندان افتاد و در نقّاشی‌ها منعکس شد و از این روست که:
«سيب ميوهٔ شهوت است، ميوه ابوالهول گناه.
چکالهٔ قرن‌هاست، که تماس با شيطان را حفظ می‌كند...»
(لورکا، ترجمه شاملو)
منتهی این اتّفاق در مسیحیت نسبتا متاخر است و هنوز متون مسیحی، و تفاسیر سریانی، در عهد آغاز اسلام بیشتر از انجیر سخن می‌گویند.

در قرآن هم نام آن درخت نیامده. حدود پنج بار تنها اشاره است به «هَذِهِ الشَّجَرَةَ». منتهی یک جا آن وصف دقیق‌تر است:
فَوَسْوَسَ إِلَيْهِ الشَّيْطَانُ قَالَ يَا آدَمُ هَلْ أَدُلُّكَ عَلَى شَجَرَةِ الْخُلْدِ وَمُلْكٍ لَا يَبْلَى؟
فَأَكَلَا مِنْهَا فَبَدَتْ لَهُمَا سَوْآتُهُمَا وَطَفِقَا يَخْصِفَانِ عَلَيْهِمَا مِنْ وَرَقِ الْجَنَّةِ وَعَصَى آدَمُ رَبَّهُ فَغَوَى

می‌بینیم که اجزای آن، وسوسه شیطان، هدایت به آن درخت، آشکار شدن عریانی (حاصل میوه درخت معرفت)، پوشاندن با برگ‌های باغ... مطابق روایت عهد عتیق است امّا «شجره خُلد» گویا معادل آن درخت جاودانگی یا حیات است. چنان که آمد، در عهد عتیق آدم و حوّا از درخت معرفت می‌خورند و نه حیات. به واقع پس از آن خداوند می‌گوید که آدم «مبادا اکنون دست دراز کند و میوه درخت حیات را هم بچیند و جاودانه بزید و او را از باغ عدن بیرون کرد».
یک توضیح آن است که با توجه به پیچیدگی خود روایت تورات، که به واقع حاصل بازنویسی بخش‌های آغازین است گرچه چندین قرن قبل از اسلام، این دو یکی فرض شده‌اند. توضیح دیگر آن که قرآن به سنّت‌های روایی و تفسیریی نظر دارد که تنها به یک درخت پرداخته‌اند خصوصا که «مُلك لَا يَبْلَى» تاکیدی است بر «شجره خلد». این نسبت و ارتباط حیات و معرفت بعدها توسعه می‌یابد و پیوند می‌خورد با آنچه در عهد عتیق، چنان که در امثال سلیمان، و بعد در عموم منابع مسیحی و اسلامی هم، بسیار شایع است که در نهایت گر «درختی هست نادر در جهات / میوهٔ او مایهٔ آب حیات» همان درخت معرفت است که «گه درختش نام شد گه آفتاب / گاه بحرش نام گشت و گَه سحاب»... همچنان محلّ بحث و تحقیق است.

منتهی فارغ از نکته بالا، از آنجا که در قرآن فقط ذکر «شجر» است و نه «میوه»، در چشم مفسّران شجر هر نوع «رُستنی» دانسته شده و شاید از همانجا هم نظر بر همان مایه قوتِ غالبِ نان قرار گرفته که «گندم» است، به مثال در تفسیر طبری، و به صورتی عمومی در ادبیات اسلامی، که در بیت آغازین از حافظ دیدیم و در مثنوی هم:
همچو دیو از وی فرشته می‌گریخت / بهر نانی، چند آبِ چشم ریخت...
خورده گندم، حُلّه زو بیرون شده / خُلد بر وی بادیه و هامون شده‌...

این هم سفری بود همراه آدم و حوا، از عُلی تا به ثری، با انجیر و سیب و گندم...
19
ای بخارا شاد زی و دیر زی...

من هم در این شماره تابستانی بخارا سه یادداشت دارم.

https://t.me/bukharamag/10806
17
همچو مریم گوی پیش از فوت مِلک
نقش را کالعَوذُ بالرّحمن مِنْک....‌

آری مریم به «رحمن» پناه می‌برد.

سورهٔ مریم، چنان که از نامش هم برمی‌آید، به وضوح درون مایه‌ای مسیحی دارد. منبع روایت تولّد مسیح در قرآن البته از مهمّترین و جالب‌ترین کشفیّات سال‌های اخیر بوده است که جدا از آن خواهیم نوشت منتهی اینجا سراغ همان نام اعظمی برویم که در نام‌ها مکتوم شده است. الرحمن و الله...

حدود شصت آیه آغازین سوره، حکایاتی از پیامبران است که هر بار با عبارت آغازین «و اذکر فی الکتاب» دنبال می‌شود: زکریا، عیسی، ابراهیم، موسی، اسماعیل و ادریس. همچنین سجع بسیار هماهنگ و مسنجمی دارد (ایّا) که در تصویر آورده‌ام.

امّا ناگهان در میانهٔ این حکایات، بین آیات سی و چهار تا چهل، متوجه تفاوت‌هایی می‌شویم:
۱- سجع کلام که تا آیهٔ سی و سوم رعایت شده است ناگهان عوض می‌شود و تغییرات تندی دارد چنان که در شش آیه سه قالب متفاوت می‌گیرد.
۲- سبک بیان از شکل روایی خود جدا می‌شود و صورتی انتقادی و جدلی می‌یابد.
۳- از منظر محتوایی هم انتقاد خطاب به خود مسیحیان است، حال آن که پیشتر از کیفیت معجزه‌آمیز میلاد مسیح سخن می‌ر‌فت، از جمله شیوه باردار شدن مریم از روح خداوند و بعد سخن گفتن عیسی در مهد که مسیح را در میان نوع بشر یگانه می‌کند.
۴- در این میان می‌توان دید دو آیه‌ای که در اینجا آمده کم و بیش عینا در جای دیگری از قرآن هم، سوره زخرف، ذکر شده و گویی از آنجا، شاید دیرتر، به این موضع آمده تا با تغییر سلسلهٔ پیوستهٔ سبک و سجع و سخن، موضعی (شاید جدیدتر) را تصریح کند.
بعد از آن شش آیه، سخن پیشین از سر گرفته شده است، کلام سبک روایی خود را باز می‌یابد، سجع کلام هم مانند سی آیه ابتدایی برجای خود می‌نشیند و روایات پیامبران دوباره از ابراهیم دنبال می‌شود تا بیست آیه بعدی.

اینک که تفاوت دو متن و بافت آن‌ها روشن‌تر است، به نکته خویش بازگردیم:
در آن آیات ابتدایی ما «الرحمن» را می‌بینیم. مریم به رحمن پناه می‌برد و برای رحمن روزه می‌گیرد، انعکاس زیرمتنی مسیحی.
بعد آن شش آیه متفاوت انتقادی آمده‌اند که در آن «الله» نقش‌آفرین است.
و چون کلام به سیاق پیشین خود بازگشته است، باز ابراهیم با پدر خویش از «رحمن» می‌گوید...

در باب سابقه مسیحی رحمانا یا الرحمن پیشتر نوشته‌ایم.

مریما بنگر که نقشِ مشکلم
هم هلالم هم خیال اندر دلم‌...
10👍7
از دوزخ دیگران، و جدا بودن از دیگران...

«دوزخ، دیگران هستند» (۱) سخن مشهوری از ژان پل سارتر است که در نمایشنامه او، «درهای بسته» (۲) آمده است: «این نگاه‌ها که مرا می‌بلعند.. جهنم همین است، من هرگز به آن نار و آتش سوزان باور نداشته‌ام... چه شوخی‌ای. نیازی به آتش نیست. جهنّم دیگران‌اند».

این سخن سارتر کم و بیش شکل مََثَل گرفته است منتهی بیشتر در خارج از زمینه خود. یعنی عموما به این معنی ساده، گرچه درست، فهمیده می‌شود که زندگی یا هم‌صحبتی با مصاحب ناهم‌جنس، دوزخ است، چنان که سعدی گفته:
یارا بهشتْ صُحبتِ یارانِ هَمدم است / دیدارِ یار نامتناسب جهنّم است
یا تهدید سلیمان به عذاب هدهد:
بکْشمش یا خود دهم او را عذاب / یک عذابِ سخت بیرون از حساب‌
هان کدام است آن عذاب ای مُعتمَد؟ / در قفس بودن به غیرِ جنس خود!

امّا این البته مقصود سارتر نبوده است. آن معنی مقصود را در کتاب «هستی و نیستی» (۳) آورده که می‌گوید هستی به واقع دو گونه است:
یک نوع هستی (۴) خاص اشیاء و امور ساخته یا برساخته است که «علت غایی» پیشینی دارند و معنی و مقصود آن‌ها بر هستی‌شان مقدم است. به وجود آمده‌اند تا نقش خود را ایفا کنند.
در مقابل آن، نوع دیگری از هستی است (۵) که خاص انسان است و (از منظر آتئیستی سارتر) هستی‌اش مقدّم بر معنی و مقصود و علّت فرضی غایی اوست. کسی پیشتر نقش آدمی را تعریف نکرده و او خود به واقع معنی و مقصود و جایگاه خود را در عالم تعریف می‌کند که بر خلاف آن نوع اول، این معنی هم به طور دایم در دگرگونی است.

منتهی اینجاست که مشکلی رخ می‌دهد و آن «نگاه دیگران» است. آدمی که از چهار محدودیت تولد، مرگ، کار (نقش اجتماعی) و دیگران چاره ندارد، در چشم دیگران، تبدیل به همان ابژه‌ای می‌شود که اینک قرار است نقش‌های خویش را بازی کند، نقش فرزند، همسر، مادر، پدر، کارمند، شهروند و غیره... اینک تعریف و قضاوت دیگران، هستی نوع دوم را به نوع اول می‌راند و او را در دوزخ چارچوب تعاریف خود گرفتار می‌کند، آزادی‌اش را می‌گیرد و او را در قالب تعریف‌شده یا خواسته «دیگران» اسیر می‌کند. دیگری به آزادی ذاتی فرد (و فرد به آزادی آن دیگران) خیانت می‌کند. به این شکل، انسان خویشتن را در نگاه دیگران باز می‌شناسد، و شناخت و انتظار دیگران، اهداف او را تعیین می‌کند و داوری دیگران هم از تحسین و تقبیح، احوال او را، از خوشی و ناخوشی و رضایت و نارضایتی رقم می‌زند. مجملش گفتیم.

پوستر امّا تغییر سخن سارتر است توسط آبه پیِر (۶)، کشیش کاتولیک که بنیان‌گذار نهادی غیرمذهبی در مبارزه با تبعیض و انحصارهای اجتماعی بود. دو کلمه افزوده است: «دوزخ، ‘جدا کردن خود‘ از دیگران است». تغییر تعریف دوزخ یا دست کم تعمیم آن به دوزخ ناشی از تنهایی‌ها، دوری از دیگران، خصوصا در روزگار ما...
...
1/ L’enfer c’est les autres, Jean Paul Sartre
2/ Huits clos
3/ L'Être et le Néant
4/ En soi
5/ Pour soi
6/ L’enfer c’est soi-même coupé des autres, Abbé Pierre
8👍1
ارض موعود، از نهر تا بحر...

آن سرزمین مقدّس وعده داده شده به یهودیان کجاست؟ سوابق آن در عهد عتیق چیست؟ انعکاس آن معنی در قرآن چگونه است؟

احتمالا خطایی بزرگتر از آن نیست که آدمی سابقه و بلکه خاتمه نزاع‌های بزرگ را، با این همه ابعاد تاریخی و قومی و سیاسی و اقتصادی، در متون مقدّس و وعده‌های آخرالزمانی بجوید منتهی البته که دین و عناصر الهیاتی هم در این میان نقشی جدّی دارند گرچه از آن هم متاثر هستند.

ارض موعود، از منظر تاریخی، حاصل و انعکاس خواست آرزومندانه عبرانیان در اسارت (مصر) و روایت آن در شرایط تبعید (بابل) و پس از آن بوده است. تورات متنی است که در تبعید و به موجب تبعید شکل گرفته.

نخستین باری که این معنی در تورات ظاهر می‌شود در عهد با ابراهیم است (پیدایش ۱۵):
«بدان که اعقاب تو، در سرزمین که از آن ایشان نخواهد بود به بردگی درخواهند آمد و چهار صد سال بر آنان ستم خواهد رفت» و بعد در بیان پاداش عهد که:
«اين سرزمين را به اعقاب تو مى‌دهم، از رود مصر تا رود بزرگ، رود فُرات».
فرات به وضوح نام برده شده گرچه احتمالا توضیح متاخر است در باب رود بزرگ. رود مصر چندان تکرار نمی‌شود. پس از این روایت تولّد اسماعیل است که البته خود از اعقاب ابراهیم است!

فصل بعد این عهد و وعده تکرار می‌شود، این بار اشاره به سرزمین کنعان: «سرزمینی را که در آن ساکن گشته‌ای، تمام زمین کنعان را، به تو و بعد از تو به ذریّت تو به ملکیّت ابدی دهم...»

در کتاب خروج همین روایت است که ظلم مصریان را دیدم و قوم را از آنجا بیرون آوردم و سرزمین کنعان را بدیشان دهم و دیگر، بنا به منطق روایت، منحصر است به فرزندان یعقوب، بنی اسرائیل.

اشاره به ارض مقدّس موعود به بنی اسرائیل در قرآن هم آمده، بدون ابهام، امّا در معنی و بافتاری خاصّ:
« وَأَوْرَثْنَا الْقَوْمَ الَّذِينَ كَانُوا يُسْتَضْعَفُونَ مَشَارِقَ الْأَرْضِ وَمَغَارِبَهَا الَّتِي بَارَكْنَا فِيهَا وَتَمَّتْ كَلِمَتُ رَبِّكَ الْحُسْنَى عَلَى بَنِي إِسْرَائِيلَ بِمَا صَبَرُوا وَدَمَّرْنَا مَا كَانَ يَصْنَعُ فِرْعَوْنُ وَقَوْمُهُ »

مانند عهد ابراهیم، نظر دارد به آن ستم در مصر «كَانُوا يُسْتَضْعَفُونَ» و پاداش آن صبر «بِمَا صَبَرُوا» و مهم آن که آن را امری محقق شده تلقّی می‌کند: « وَتَمَّتْ كَلِمَتُ رَبِّكَ الْحُسْنَى عَلَى بَنِي إِسْرَائِيلَ».

در کتاب اعداد، باب سیزدهم، اقدام عملی موسی است برای گرفتن آن سرزمین:
«بهوه با موسى صحبت كرد و گفت: مردانی را گسيل دار، از هر سبط يك تن، تا سرزمین كنعان را که به اسرائیلیان دهم، شناسایی کنند...»

قرآن به همین روایت هم بازمی‌گردد: « وَإِذْ قَالَ مُوسَى... يا قَوْمِ ادْخُلُوا الْأَرْضَ الْمُقَدَّسَةَ الَّتِي کتَبَ اللَّهُ لَکمْ»... با اشاره دقیق به دو تن (رَجُلَانِ) که قوم را تشویق کردند که پیش روند و نترسند... مقصود یوشع و کالیب هستند که جزییاتش در تورات آمده.

در آغاز کتاب یوشع، کتاب ششم پس از اسفار خمسه و پیوسته به آن:
«از این رود اردن، تو و تمامی این قوم، به سوی سرزمینی گذر کن که به بنی اسرائیل می‌دهم. هر مكانى را كه كف پاهاى شما بر آن نهاده خواهد شد... آنچنان كه به موسى گفتم»
بعد تکرار آن، کمی متفاوت: «از صحرا و لبنان تا رود بزرگ، يعنى فُرات... تا دريای بزرگ، به سوى مكان غروب آفتاب، قلمرو شما چنين خواهد بود».

دریای بزرگ البته مدیترانه است. برخی که سعی کرده‌اند این محدوده را کوتاه کنند! بیشتر در باب «نهر» بحث کرده‌اند، در ارجاع به جمله نخست، که مقصود همان رود اردن است، و بعد فرات نوعی «حدود آرمانی»، متاثر از تبعید بابل.

بیفزاییم که این ترتیب در متن به معنی ترتیب تاریخی شکل‌گیری و تألیف تورات نیست منتهی متن موجود چنین است و مورد ارجاع «مومنان» به آن.

چطور قرآن این وعده را به شکلی کلّی تایید می‌کند و حتی شاهد تحقق وعده می‌گیرد؟ از آن رو که امر غریبی نیست و منحصر به بنی اسرائیل و این و آن نیست.
در کتاب‌های مقدّس، همه ارض متعلّق به خداست، چنان که در کتاب لاویان هم آمده:
«زمين از آنِ من است و شما از براى من جز غريبان و ميهمانان نيستيد»،
مردم، اقوام، آن را به ارث می‌برند، یا از دست می‌دهند، بسته به حفظ میثاقی که با خداوند دارند و عمل صالح که بر آن اساس انجام دهند، یا ندهند... همان معنی که قرآن هم آن را، همچنان در ارجاع به زبور عهد عتیق، تایید می‌کند که:
«وَلَقَدْ كَتَبْنَا فِي الزَّبُورِ مِنْ بَعْدِ الذِّكْرِ أَنَّ الْأَرْضَ يَرِثُهَا عِبَادِيَ الصَّالِحُونَ...»

و البته که اینجا هم در عمل و بر عرصه زمین، گزینش و تفسیر متون مقدس، راه خود را می‌رود، گاه بهانه و گاه توجیه‌گر ظلم‌ها و فجایع انسانی بی حدّ و حصر...

پ.ن.
در خصوص نقل قرآن از مزامیر در خصوص زمین و میراث صالحان.
13👍1
هفت شهر عشق را عطّار گشت
ما هنوز اندر خم یک کوچه‌ایم (مانده‌ایم)...

پیرو یادداشتی پیش از این در باب بیت «عطّار روح بود و سنایی دو چشم او... ». اینک امّا سراغ این بیت حتی مشهورتر بیاییم که باز از قول مولانا در ستایش عطّار آمده است.
این بیت خصوصاً در سده اخیر رواج و شهرت فوق العاده‌ای یافته است و به واقع از مولانا نیست. در آثار سلطان ولد هم، که منبع برخی از ابیات منسوب به مولاناست.

قدم به قدم که عقب رویم، سابقه این بیت را در تذکره‌های پس از قرن دهم می‌بینیم. امّا قدیمی‌ترین نقل این بیت را تاکنون در مجالس المؤمنین سیّد قاضی نورالله شوشتری (۹۵۶ – ۱۰۱۹ هـ ق) دیده‌ام. آنجا، مجلس ششم که ذکر جمعی از بزرگان صوفیه است، ذیل «منبع الحقایق و الاسرار، الشیخ فرید الدین العطّار» می‌خوانیم که:
«در نفحات مذكور است كه مولانا جلال الدین رومی در وقت رفتن از بلخ و رسیدن به نیشابور به صحبت وی در حال كبر سن رسیده است و كتاب اسرارنامه را به وی داده و وی دائما آن را با خود داشته، در بیان حقایق و معارف اقتدا به وی دارد، چنانكه فرموده:
گرد عطّار گشت مولانا / شربت از دست شمس بودش نوش
چنان که سابقا در احوال شیخ سنایی گذشت در موضعی دیگر گفته:
عطّار گشت روح و سنایی دو چشم او / ما از پی سنایی و عطّار آمدیم
و در موضعی دیگر گفته:
هفت شهر عشق را عطّار گشت / ما هنوز اندر خم یک کوچه‌ایم»


حاصل جستجو را خلاصه کنم:
- بیت، در دایره تحقیقات نویسنده، پیش از مجالس المومنین در متن دیگری دیده نشده است.
- گزارش مجالس المومنین، حدود صد سال پس از جامی، تقریبا کلمه به کلمه متاثر از متن نفحات است جز این که بیت مقصود ما در نفحات دیده نمی‌شود.
- قاضی شوشتری به دلیل شیوه و سبک و مقصود خود از تالیف کتاب، که تلاش در جهت انتساب مشاهیر ادب و حکمت به مذهب تشیّع است، انگیزه‌ای برای افزودن این بیت نداشته است.
- تقریبا عموم نویسندگانی که این بیت را آورده‌اند، متاثّر از متن نفحات بوده‌اند، یا مستقیما از آن نقل کرده‌اند.
- برخی نویسندگان به نسبت اخیر امّا خارج از جریان‌های ادبی و تذکره‌نویسی، به مثال محمّدتقی آملی در دُرَر الفوائد که تعلیقه‌ای بر شرح منظومهٔ سبزواری است، می‌گوید «یشیر الیها الجامی فی شعره: هفت شهر عشق را عطّار...» و به ظاهر این بیت را از قول جامی دیده است.
- آن دو بیت دیگر هم که جامی از قول مولانا آورده است البته متعلّق به مولانا نیست امّا به واقع «همجنس» آن است در لفظ و معنی.

در فقدان شواهد دیگر، حدس و گمان من آن است که منبع بیت خود نفحات الانس جامی بوده است. می‌دانیم این بیت در نسخه نهایی نفحات وجود ندارد امّا با توجه به دو بیت دیگری که در نفحات از قول مولانا در خصوص مقام عطّار آمده، و از مولانا نیست هیچ بعید نمی‌نماید که این بیت هم متعلّق به همان منبع بوده که جامی با توضیح «و در موضعی دیگر گفته» آن را ابتدا در متن یا در حاشیه آورده و بعد برانداخته است، چون به آن اطمینانی نداشته یا شاید چنین مرتبه‌سازی بین مولانا و عطّار را مناسب ندیده است. البته بیت اشاره به مولانا ندارد، و بستگی دارد که کجا و از قول چه کسی همچون «زبان حال» استفاده شود. نگارنده چندین دست‌نویس نفحات را دیده و همچنان این بیت را نیافته امّا شاید با جستجوی بیشتر یا توضیح دوستان قراین و شواهد بیشتری به دست آید...

پ.ن.
همچنین : حاصل عمرم سه سخن بیش نیست...
9
علی و ایلیا

مولانا می‌گوید که «بود در انجیل نام مصطفی»، امّا نام مرتضی چطور؟

کافی کلینی، به نقل از امام صادق، حکایتی از ملاقات علی ابن ابیطالب و گروهی از یهودیان در بیرون مسجد کوفه آورده است تا آنجا که یکی از عالمان یهودی کتابی از قبایش بیرون آورد و به علی داد که آن را گرفت و باز کرد و به آن نگریست و به گریه افتاد. یهودی گفت که این گریه از چه روست و اصلا این کتاب به سریانی است و تو مردی عرب هستی. می‌دانی در آن چه نوشته است؟ گفت اسم من در این کتاب ثبت است. گفتند نامت به سریانی چیست؟ گفت «الیا».

این عبارت شاید یکی از قدیمی‌ترین نمونه‌های ارتباط یا همانندسازی الیا، ایلیا، ایلیاس یا الیاس با علی در یکی از معتبرترین منابع شیعه است و قطعا سابقه قدیمی‌تری هم داشته تا بعدها که در بین القاب او جا افتاده است: «یا علی یا ایلیا یا بوالحسن یا بوتراب...»

کلینی حکایت دیگری هم آورده که برخی اجزایش با حکایت پیشین نزدیک است و در عین حال نشان از نوعی رابطه نزدیک با الیاس دارد. می‌گوید که عده‌ای به دیدار امام صادق رفتند، پشت اتاق او بودند و اذن ورود می‌خواستند و در عین حال می‌شنیدند که او به زبانی غیر عربی سخن می‌گوید و می‌گرید، چنان که آنها هم به گریه افتادند، و بعد می‌پرسند که داستان چیست «فسمعناك تتكلّم بكلام ليس بالعربية فتوهمنا أنه بالسريانية» و او تایید می‌کند که آری، یاد الیاس کرده بودم و دعای او به زبان سریانی.

زبان سریانی هم ما را به ادبیات مسیحی می‌برد که در آن یحیی و ایلیا و مسیح بسیار به هم مرتبط و نزدیک هستند. خود عیسی در متی باب یازدهم می‌گوید که یحیی همان ایلیا بود، و به این ترتیب یکی مبشّر دیگری‌ست و گاه هم خود اوست در جامه دیگر. پیوند و مظهریت این‌ها در عالم اسلام هم در روایات مرتبط با علی ادامه می‌یابد و به مثال در کتاب الکشف، اواخر قرن سوم، می خوانیم که علی خود را مسیح ثانی می‌خواند.

به این نوع حکایات دو گونه می‌توان نگریست. یکی فرض برساخته شدن رابطه‌ای تصنّعی، گاه بر اساس شباهتی لفظی و البته علایق مذهبی، که البته محتمل است، و دیگری داشتن اصل و سابقه‌ای بیشتر در خصوص ریشه‌های کهن برخی باورها و نسبت و رابطه نقش‌ها و چهره‌های دینی و نشانه‌شناسی نام‌ها در ارتباط با سنّت‌های رایج عهد که در دوره‌های بعدی از یاد رفته یا نقش کمرنگی از آن باقی مانده است. گاه این است و گاه آن، و در همه حال رهن تحقیق است.

پ.ن.
همچنین رک به یادداشت علی و عیسی، یحیی و ایلیا
.
15👍1
علی و عیسی، یحیی و ایلیا...

در سوره مریم، سه آیه در باب یحیی و عیسی، کم و بیش کلمه به کلمه، همانندی یکسانی دارند. از منظری متن‌پژوهانه، کدام بر قالب دیگری شکل گرفته؟ سه آیه مرتبط با عیسی بر مبنای روایت یحیی که اندکی پیشتر آمده؟ یا آیات یحیی بر اساس روایت عیسی که شخصیت اصلی بوده؟ یا اصلا، به احتمال بیشتر، اصل این همانندی در همان زیرمتن مسیحی سوره بوده است؟ شاهد و راوی پیوند بسیار نزدیک یحیی و عیسی در اناجیل و ادبیات مسیحی. سبک آن هم احتمالا شکلی از نیایش و دعا بوده است. این که «سه روز» مورد اشاره، «وَالسَّلَامُ عَلَيَّ، يَوْمَ وُلِدْتُ، وَيَوْمَ أَمُوتُ، وَيَوْمَ أُبْعَثُ حَيًّا» هم نسبتی با روایات مسیحی رستاخیز عیسی پس از سه روز داشته باشد، البته محلّ بحث است...

امّا جدای پیوند عیسی و یحیی، یحیی و ایلیا (الیاس) هم بسیار به هم مرتبط بوده‌اند و بلکه گاه یکی دانسته شده‌اند و قول خود مسیح است (متی ۱۱)، که «یحیی تعمیددهنده... اگر از من بپذیرید، همان ایلیاست که باید بازگردد، آن که گوش دارد، بنیوشد».

این پیوندها، یکی شدن‌ها، تجلّی‌ها و بازگشت‌ها در عالم اسلام هم امتداد داشته است و اگر، چنان که پیشتر آمد، کلینی به مثال چنین پیوندی بین ایلیا و علی برقرار می‌کند که در القاب او هم منعکس است، «یا علی، یا ایلیا، یا بوالحسن یا بوتراب»، در روایت شگفت کهن دیگری، این بار در کتاب الکشف، اواخر قرن سوم، می‌خوانیم که علی خود را مسیح ثانی خوانده است:
«و این را از سرورم محمّد باقر شنیدم، و او از پدران خود، که علی بر منبر کوفه ایستاد و گفت: ای مردم، من مسیحم که نابینا و پیس را درمان می‌کنم، مرغ را (با دمیدن در گِل) زنده و ابر را راهی می‌کنم - یعنی مسیح ثانی‌ - من اویم و او من است... او از من است و من از او...»

مقصود اینجا نه درستی و نادرستی، که سیر شکل‌گیری روایات است و انتقال و تحوّل و انعکاس و بازسازی آن‌ها در سنن بعدی، که خود گاه، بسته به حوادث عصر، به جریان‌های بزرگی تبدیل می‌شوند و گاه هم در حاشیه یا در حلقه‌های خاصّ می‌مانند...
12👍1
"نه شما فکر می‌کنید «کپتان ولیم ناسولیس» انگلیسی، چرا باید تاریخ بیهقی را از عمق نسخ از یاد رفته بیرون بیاورد و برای اولین بار به سال ۱۸۶۲ منتشر کند؟ یا تصادفی‌ست که سه سال قبل از او، فیتز جرالد یاد رباعیات خیام می‌‌افتد و آن‌ها را ترجمه می‌کند؟ یا چرا خیلی پیش از او، «کپتان ترنر مکان» به سال ۱۸۲۹ برای نخستین بار شاهنامه را چاپ کرده؟ حالا از نیکلسون و تصحیح مثنوی او نگوییم... این همه از سر مقاصد استعماری نبوده؟ نخواسته‌اند برای ما هویت و ادبیات و تاریخ درست کنند؟ که به به چه تاریخی، چه نظمی، چه نثری، چه حکمتی، چه عرفانی؟ کمی فکر کنید، اینقدر ساده نباشید." (بله! نقل به مضمون از یک سخنرانی عجیب که این اواخر می‌شنیدم...)
...
«و من اسب تاختن گرفتم، چنانکه ندانستم که در زمینم یا در آسمان، طیلسان از من جدا شده و من آگاه نه، و روز نزدیک بود، اندیشیدم که نباید که من دیرتر رسم و بودلف را آورده باشند و کُشته و کار از دست بشده...

چون میان سرای برسیدم، یافتم افشین را بر گوشه صدر نشسته و نطعی پیش وی فرودِ صفّه باز کشیده و بودلف به شلواری و چشم ببسته آنجا بنشانده و سیّاف شمشیر برهنه به دست ایستاده و افشین با بودلف در مناظره و سیّاف منتظر آن که بگوید: ده، تا سرش بیندازد.

و چون چشم افشین بر من افتاد، سخت از جای بشد و از خشم زرد و سرخ شد و رگ‌ها از گردنش برخاست و عادت من با وی چنان بود که چون نزدیک وی شدمی، برابر آمدی و سر فرود کردی، چنانکه سرش به سینه من رسیدی. این روز از جای نجنبید و استخفافی بزرگ کرد. من خود از آن نیندیشیدم و باک نداشتم که به شغلی بزرگ رفته بودم، و بوسه بر روی وی دادم و بنشستم؛ خود در من ننگریست و من بر آن صبر کردم و حدیثی پیوستم تا او را بدان مشغول کنم، از پی آنکه نباید که سیّاف را گوید: شمشیر بران. البتّه سوی من ننگریست...»
13👍1👎1
دیداسکالیا و آیت حجاب

در حدود سال‌های ۲۳۰ میلادی، یک عالم مسیحی در شمال سوریه کتابی به یونانی نوشته است، در اخلاق مسیحیت، که بعدها به نام آموزه‌های حواریون Didascalia apostolorum مشهور شده است. یعنی - چنان که در عنوان ترجمه‌های قدیم هم می‌بینیم - اندک اندک این باور ریشه دوانده که کتاب شامل احادیث یا تعالیم مستقیم حواریون و شاگردان مسیح است که به سال پنجاه میلادی جمع شده و چنین نیست گرچه به واقع بسیاری از پاره‌های آن از رسالات و احکام پولس گرفته شده است. متن این رساله در پایان قرن چهارم میلادی بازبینی شده و در مجموعه مکتوبات رسمی کلیسای شرق جای گرفته است. اصل متن یونانی اینک از دست رفته امّا ترجمهٔ لاتینی و سریانی آن از زمان‌های خیلی دور رایج بوده چنان که هم اینک دست‌نوشته سریانی کهنی از آن به تاریخ ۶۸۳ میلادی، معادل شصت هجری، باقی‌ست. چنان که آمد متن در سوریه عهد پساباستان رایج بوده و از آنجا هم احتمالا نزد مسیحیان شبه جزیره در عهد شکل‌گیری قرآن و اسلام. مجملش گفتیم...

بخش سوم کتاب مربوط است به «اصول اخلاقی زنان مسیحی و این که زن باید تنها رضایت همسر خویش را پیش چشم داشته باشد». سخن با نوعی «الرّجال قوّامون علی النساء» آغاز می‌شود که در اصل هم سخن پولس رسول است در انجیل، رساله به کرنتیان: «باشد که زنان مطیع مردان باشند، چرا که مرد پیشوای زن است و پیشوای مرد دین‌دار مسیح است و پیشوای مسیح خداوند...»

بیفزایم که یک ترجمه قدیمی عربی هم از دیداسکالیا موجود است: «الدسقولیة او تعالیم الرسل: یجب علی النساء ان یخضعن لازواجهن...»

همین بخش قطعه‌ای دارد که به شکل قابل توجّهی، در ترکیب و معنی، با آیه سی و یکم سوره نور نزدیک است. عکس ترجمه انگلیسی آن را آوردم که خوانش آن ساده‌تر و متن پیوسته‌تر است. معادل‌های عربی از دسقولیه را ذیل آن می‌آورم. نقاط اشتراک و تقارب را می‌بینیم در همین قطعه کوتاه:

- از زنان می‌خواهد که در بازار خود را بپوشانند (وَ لْيَضْرِبْنَ بِخُمُرِهِنّ...)
(وإذا مشيتي في الطريق فغطي رأسك بردائك...)

- سرمه نکشند، آرایش نکنند و زیبایی خود را آشکار نکنند (وَ لا يُبْدِينَ زِينَتَهُنَّ...)
و لا تزوقي وجهك الذي خلقه الله... ولايحتاج الى زينة.

- این که در بازار نگاه فروگیرند و چشم بر این و آن نداشته باشند (يَغْضُضْنَ مِنْ أَبْصارِهِنَّ...)
يكون مشيك ووجهك ينظر الى اسفل.

- و این که زیبایی خود را فقط برای همسر خود حفظ کنند... (وَ لا يُبْدِينَ زِينَتَهُنَّ إِلاَّ لِبُعُولَتِهِنَّ...)
لاتتشبهن بهؤلاء النساء... اهتمي بزوجك لترضيه وحده.

- و آنچه در ترجمه دیده نمی‌شود آن است که برای کلمهٔ همسر، در متن سریانی هم، «بعل» آمده است، چنان که در قرآن.

ارتباط بینامتنی دیداسکالیا و قرآن البته چند بعدی است منتهی، دست کم در این نمونه که آمد، پژوهشگرانی همچون دیوید پاورز، ارتباطی دیده‌اند بین این کتاب - که منعکس کننده «محیط فقهی» اهل کتاب در آن عصر بوده - و آیت حجاب، از جنس همان اشتراک عقاید و رسوم و احکام مرتبط که بین قرآن و دیگر متون و ادبیات عهدینی دیده می‌شود.
19👍1
از رعبِ قحطی و گرسنگی...

رعب، در عربی، به معنی ترس است. در عبری امّا، رَعَب، רָעָב، به معنی گرسنگی است، در همان آغاز حکایت ابراهیم در فصول ابتدایی عهد عتیق می‌خوانیم که ابراهیم از سرزمین پدران خویش به کنعان آمد، و باز از آنجا بیرون شد، این بار به موجب قحطی: «و یهی (بود) رَعَب (قحطی) بارض (در زمین)» که دو بار هم تکرار شده است.

گرسنگی همیشه و همواره دهشتناک بوده است، نزد یهودیان هم مثل همه اقوام دیگر. ترس از «رَعَب» چنان بوده که از شومی آن، حتی نامش را هم نمی‌آوردند و این در سنّت کتابت منعکس است. در نسخ عبری، مثل عربی قدیم، شمارش ابجد به جای ارقام می‌آمد و گاه چون به عدد ۲۷۲ می‌رسیدند، که به حساب ابجد می‌شد رعب (۲۰۰+۷۰+ ۲) جای را و عین را عوض می‌کردند تا صوت و صورت رعب ظاهر نشود. تصویری از شماره صفحات مجموعه‌ای آورده‌ام که در صفحه ۲۷۲ جای حرف را و عین רע عوض شده و در صفحات بعدی به ترتیب بازگشته است (شماره لاتین مطابق شماره عبری نیست).

به روزگار ما و پیش چشمان ما، النصر بالرعب، تفسیر جدیدی یافته است، «رعب» به معنی دادن گرسنگی، بر زن و مرد و پیر و جوان و کودک، جهت راندن آن قوم از سرزمین پدران خود، از کنعان.
24
«نه بمیرد اندر آنجا و نه بزید...»

از ترجمه کهن تفسیر طبری که دیروز می‌خواندم و گویی وصف این عذاب دوزخ را پیشتر چنین ندیده بودم.

در برگردان عبارتی که دو بار در قرآن آمده است: «لَا يَمُوتُ فِيهَا وَلَا يَحْيَى»...
در نسخه تصویر: پس نمیرد در آن (که برهد)، و نه زندگانی کند.
17
آن چنان که می‌رود تا غرب و شرق
بی ز زاد و راحله دل همچو برق..

برق اینجا صاعقه یا آذرخش است که به سرعت از یک سوی آسمان به سوی دیگر می‌رود، گاه از آسمان به زمین و به ندرت هم از زمین به آسمان. نماد تندی و تیزی است و این روشن است. منتهی گاه میل در میان آوردن اطلاعات علمی روز کار را پیچیده می‌کند و حتی راه می‌زند. مثل اینجا که می‌بینیم استاد کریم زمانی در شرح مثنوی خود، به ظاهر، سرعت صاعقه را معادل سرعت نور دانسته، یعنی سرعتی که آذرخش به چشم ما برسد، و رقم آن را هم آورده‌اند، که این طور نیست و اصلا آن مقصود نیست و کیفیت این پدیده‌ها هم در چشم قدما شکل دیگری داشته چنان که حرکت نور را، که امری روحانی تلقی میشده، آنی می‌دانسته‌اند و «بُعد منزل نبود در سفر روحانی». همچنین این اشتباه رایج که سال نورى واحد زمان (و نه مسافت) آمده.

مثل نبود این مثال آن بود، که بگویم این میل گاه راه به توضیحات غریبی می‌برد، همچون استاد محمدجعفر محجوب و به حق محبوب، که در میانه یکی از این فایل‌های صوتی خود، که بسیار هم شیرین و مفید است، ناگهان می‌گوید که من یک‌بار سرعت قالیچه سلیمان را محاسبه کرده‌ام، کم و بیش معادل جت‌های امروزی!
9🤔2👍1
صورت‌گر نقّاشم، هر روز بتی سازم، وآنگه همه بت‌ها را، اندازم و بگدازم...

«فی فی از خوشحالی زوزه می‌کشد» را دیدم، ساخته میترا فراهانی، که روایت دو ماه آخر زندگی بهمن محصّص است، در مصاحبه با خود او.

این مستند، یک اتّفاق خیلی خاص است. هم به دلیل شخصیت و آثار خود محصّص، غیبت کبرای او، و در نهایت این روایت بسیار نزدیک شخصی از قول خود او که با ضبط لحظات مرگ او به پایان می‌رسد، با صحنه‌ای که خود او پیشنهاد داده است... حرف‌ها و کارهایش هم از خیلی جهات حیرت‌انگیز است، خصوصا آنجا که از ویرانی خودخواسته آثارش می‌گوید: «این مُرد. آن را پاره کردم. آن یکی را خرد کردم. این؟ مرحوم شد، راننده را فرستادم که داغونش کند...»

می‌دانید. هنرمندان دیگری هم بوده‌اند که «خاطره انهدام» ساخته‌اند، امّا آن سوژه نقاشی بوده، یا در هر حال قصد بر انتقال پیامی بوده و در نهایت هم آن آثار به فروش رفته است، امّا در اینجا براستی مرگ و نابودی و ویرانی آثار است، به اختیار و (به ظاهر) بی هیچ ‌حسرت و پشیمانی. فیلم با این شعر از مارینو مارینی و با صدای محصص آغاز می‌شود که «ساختم، خراب کردم و آوازی غمگین در دنیا باقی ماند».

جدای کاراکتر خود محصّص، که مایه جذّابیت این مستند است، کارگردان هم بسیار هوشمندانه عمل کرده است. همین که او را، بعد این همه سال، به سخن آورده است و در تدوین فیلم، از همان ابتدا که حراجی آثار او را با بازار شمال و مزایده ماهی‌ها پیوند داده، و به یاد بیاوریم، ماهی‌های محصّص را، شمالی بودن او، دور بودن ماهی‌ها از آب و مرگ آن‌ها.

امّا بهانه نوشتن آن که نکته‌ای به چشمم آمد که فکر کردم پنهان نماند چون در فیلم هم اشاره‌ای به آن نبود و شاید دیده نشده است. محصّص به سال ۱۳۸۹، که سال‌هاست نقاشی را کنار گذاشته، همان لباس کار، یا دست کم همان طرح لباسی را پوشیده است که در مستند احمد فاروقی سال ۱۳۴۶ بر تن او می‌بینیم، در حین کار. این آرزومندی چهل ساله...
19👍1
سامری کیست؟
(که دست از ید بیضا ببرد؟)

در روایت قرآن از پرستش گوساله زرّین توسط بنی اسرائیل، در غیبت موسی، با شخصیت غریبی برخورد می‌کنیم به نام سامری، که نامش سه بار در سوره طه آمده است:
ابتدا از قول خداوند، در خبر دادن به موسی که سامری قوم تو را گمراه کرده است: «قَالَ فَإِنَّا قَدْ فَتَنَّا قَوْمَكَ مِنْ بَعْدِكَ وَأَضَلَّهُمُ السَّامِرِيُّ»
بعد از زبان قوم که سامری آن زر و زینت بر گوساله انداخت و از آن صدایی برآورد: «فَكَذَلِكَ أَلْقَى السَّامِرِيُّ»
آنگاه عتاب تند موسی است با هارون و بعد پرسش از خود سامری که «قَالَ فَمَا خَطْبُكَ يَا سَامِرِيُّ»؟
و در نهایت بیان مجازات او که در زندگی همواره «لامساس» خواهی گفت: «فَاذْهَبْ فَإِنَّ لَكَ فِي الْحَيَاةِ أَنْ تَقُولَ لَا مِسَاسَ»

سامری کیست؟ نام فرد است؟ صفت یا نسبت است؟ نماد است؟ چیست؟ به واقع در همین چند آیه، چند قرن تاریخ نهفته است.

هر خواننده عهد عتیق، و عهد جدید، در متن و نقشه‌های پیوست، با نام منطقه و شهر سامره (یا سامریه) و اهل آن که سامریان باشند، مکرّر برخورد می‌کند. از سوابق کهن‌تر آن که بگذریم، نقش مهم آن، در پی جدایی حکومت شمالی و جنوبی عبرانیان پس از پادشاهی سلیمان است. سامریه مرکز حکومت شمالی اسرائیل است، در مقابل اورشلیم که مرکز حکومت یهودیه است در جنوب.

در عهد عتیق (خروج ب ۳۲)، داستان پرستش گوساله، در همان چارچوب اسطوره‌ای آن هم، در صحرای سینا رخ می‌دهد و در منطقه فلسطین نیست و سامری هم نقشی ندارد. آن که گوساله را می‌سازد، از ترس و تهدید قوم، خود هارون است. صورتی از این روایت در عتاب موسی و عذرخواهی هارون در قرآن منعکس است: «إِنِّي خَشِيتُ أَنْ تَقُولَ فَرَّقْتَ بَيْنَ بَنِي إِسْرَائِيلَ وَلَمْ تَرْقُبْ قَوْلِي».

پس از جدایی دو قلمرو شمالی و جنوبی، اختلاف مذهبی بین این دو بیشتر شد. سپس بخش شمالی در ۷۲۲ پیش از میلاد به دست آشوریان افتاد که ساکنان را، مطابق روایت عهد عتیق، از آن منطقه راندند و مشهور است به «اسباط گمشده» بنی اسرائیل. بخش‌های تاریخی عهد عتیق که پس از این واقعه تالیف شده، آنچه بر منطقه سامره و اسرائیل رفت را کیفر گناه بزرگ آنان در شرک و پرستش خدایان دیگر چون بعل می‌داند. مطابق شواهد تاریخی هم اهل قلمرو شمالی، به دلایل سیاسی و تجارت با همسایگان، چندان از چندخدایی روی‌گردان نبودند.

در کتاب اول پادشاهان (ب ۱۲) می‌خوانیم که یربعام پادشاه اسرائیل در سامره، از سر رقابت با یهودیه، و این که سامریان برای زیارت به اورشلیم نروند «دو گوسالهٔ زرین (شکل بعل) ساخت و قوم را گفت: دیرزمانی به اورشلیم برآمدید! ای اسرائیل، اینک خدایانت که تو را از سرزمین مصر برآوردند!»

می‌بینیم که سامریان به همان گناه منسوب می‌شوند که عبرانیان عهد موسی، و به این شکل «سامری» به ساخت و پرستش گوساله زرین پیوند می‌خورد و نماد جدایی از قوم اسرائیل می‌شود.

بخش‌های تاریخی عهد عتیق می‌گوید که آشوریان اساسا قومی دیگر را جایگزین عبرانیان اسرائیل کردند. دیدگاه تاریخی امّا بیشتر بر آن است که آشوریان سران قوم شامل کاهنان را تبعید کردند اما نزد عامّه خلق، نوع ابتدایی یا متفاوتی از آن سنّت عبرانی باقی ماند و همین قوم بعدها سامری خوانده شدند. اشاره کنیم که سامریان فقط به تورات یا پنج کتاب اول عهد عتیق باور دارند.

در قرون بعد، سامریان و عبرانیان یهودیه - که اینک در بازگشت از تبعید بابل «یهودی» نامیده می‌شدند - یکدیگر را منحرف و غاصب می‌دانستند و از هم نفرت داشتند. این را خصوصا در عهد جدید، لوقا و یوحنا، می‌توان دید. عیسی در رفت و آمد بین جلیل و اورشلیم، از سامره گذر می‌کند و قریه سامری او را خوار می‌دارد و جایی برای اقامت شب به او نمی‌دهد. عیسی از زنی سامری طلب آب می‌کند و این مایه حیرت زن می‌شود که تو یهودی هستی و از من آب می‌خواهی؟ و انجیل‌نگار می‌افزاید «چرا که این دو قوم با هم معاشرت نداشتند». به واقع حتی بیشتر، بر اساس قواعد طهارت، یک‌دیگر را ناپاک می‌دانستند. جایی یهودیان به عیسی می‌گویند که «تو سامری هستی و در درونت دیوی داری» (که چنین دیوان را از مصروع و مجنون بیرون می‌کنی) و باز اینجا می‌توان پیوندی بین سحر و سامری هم دید.

اینک در بازروایت قرآن از پرستش گوساله زرّین، پس از چند قرن، سامری، مردی از اهل سامره، در آمیختگی با آن تاریخ و حکایت چنان که آمد، ظاهر می‌شود و به ویژه در تنزیه نقش هارون نبی نقش ایفا می‌کند. تنزیه پیامبران از ویژگی‌های روایات قرآن است گرچه این رویکرد پیشتر از تلمود آغاز شده است. از آن سو هم، آن سنّت دوری از سامریان و تحذیر از لمس و مسّ آنان در تعبیر «لامساس»، چون مجازات سامری، منعکس می‌شود.

حکایت سامری البته اجزا و تحلیل‌های دیگری هم دارد امّا به این بسنده کنیم.

موسی عشقِ تو مرا گفت که لامساس شو
چون نگریزم از همه؟ چون نرمم ز سامری؟
.
23👍2
موسیقی، از تناسب تا یادگار و خاطره...

به واقع خیلی رایج است که در باب موسیقی، چنان که در همین جا و قول استاد نامداریان، به این ابیات مولانا توجه دهند:
پس حکیمان گفته‌اند این لحن‌ها / از دوار چرخ بگرفتیم ما
بانگ گردش‌های چرخ است این که خَلق / می‌سرایندش به طنبور و به حلق

منتهی نکته‌ای بیفزاییم... و آن این که اینجا مولانا دارد سخن حکیمان و فیلسوفان را نقل می‌کند که موسیقی برگرفته از الحان کیهانی است، تناسبی برگرفته از گردش سیارات و افلاک، یا نفس کلّی، امّا درست پس از آن، در نقد یا تصحیح آن، نظر دیگری می‌آورد و می‌گوید:
مومنان گویند کآثار بهشت / نغز گردانید هر آواز زشت
ما همه اجزای آدم بوده‌ایم / در بهشت آن لحن‌ها بشنوده‌ایم‌
گر چه بر ما ریخت آب و گل شَکی / یادمان آمد از آنها چیزکی‌...

در مقابل آن نظر فیلسوفان، مؤمنان می‌گویند که نه این از دوار چرخ نیست، بلکه آثار بهشت است، یادگاری از آن است و از آنجا که ما همه اجزای آدم بوده‌ایم و حاضر در بهشت، آن نغمات و لحن‌ها را آنجا شنیده‌ایم. موسیقی نزد مولانا، نشان، خاطره، خیال یا اثری از صدا و خطاب خداست. این نوای موسیقی که به دل می‌نشیند، صرفا ناشی از تلائم یا هماهنگی با نفس کلّی و موسیقی افلاک نیست، بلکه خوشی آن برخاسته از زنده شدن خاطره وصال است، عکس و یادگار آن چه آدمی پیشتر تجربه کرده است، و گرچه بسیار از یاد برده، ولی خاطره کمرنگی از آن در آدمی باقی‌ست:
گرچه بر ما ریخت آب و گل شَکی، یادمان آید از آنها چیزکی
و از این روست که می‌افزاید:
پس غذای عاشقان آمد سماع / که در او باشد خیالِ اجتماع‌

خیال اجتماع، خیال و خاطره جمع شدن و وصال است، یادگار «بزم الست» چنان که فریدون احمد سپهسالار، از اصحاب مولانا، آورده است: «آواز غُنّه عاشقان را از آن خوش می‌آید که در بزم الست در میان آوازهای خوش روحانی انس گرفته‌اند و با سماع نزهت آن پروریده، امروز که در عالم نفْس و کدورتِ وجود گرفتارند و از آن عالم روحانی دور مانده، چون شمّه‌ای از آن آوازهای خوش و لطیف در گوش هوش می‌رسد از غایت شوق دل محزون در اضطراب و جوش می‌آید و تن را به متابعت در حرکت می‌آورد».

حاصل این که مولانا تکیه را بیش از تناسبات الحان موسیقی، بر عنصر خاطره می‌گذارد، موسیقی شاهد و گواهی و یادگار و نشانی است از انس و مصاحبت و هم‌نشینی قدیم، «این لطافتها نشان شاهدی‌ست» و «این همه جوها ز دریایی‌ست ژرف»، و به این معنی اگر از او بپرسند که این نوازندگان و هنرمندان «از کجا آورده‌اند آن حُلّه‌ها؟» پاسخ می‌دهد «مِن کریمٍ مِن رحیمٍ کُلَّها»...
22👍2
زید و خاتمیت نبوّت

«اگر محمّد پسری می‌داشت، پس از او رسول و نبی بود». این سخن شگفت‌انگیز را، در میانهٔ حکایت زید، در تفسیر مقاتل بن سلیمان می‌بینیم که اگر نه اوّلین، یکی از کهن‌ترین تفسیرهای قرآن است که از قرن دوم هجری به دست ما رسیده است.

این سخن بسیار جالب است چون بین یک حکایت تاریخی به ظاهر فرعی در خانواده پیامبر، یعنی زید و نسبت فرزندخواندگی‌اش، و مفهوم خاتمیت پیامبر ارتباط مهمی برقرار کرده است. زید فرزندخوانده پیامبر بود، یکی از اولین ایمان آورندگان به اسلام و تنها شخصیت مسلمان از معاصران پیامبر که نامش در قرآن آمده است. تنها سه آیه پس از ذکر نام زید می‌خوانیم که محمد خاتم پیامبران است (احزاب، ۴۰) و مقاتل توضیح می‌دهد که اگر محمد فرزند ذکوری می‌داشت، خاتم پیامبران نمی‌بود و پیامبری، در ذرّیه ابراهیم، مطابق سنت پیامبران پیشین، از محمّد به او می‌رسید و پس از او به فرزند او...

حکایت پیامبر و زینب، همسر زید مشهور است. مختصر آن که زید فرزندخوانده محمد بود که نزد اعراب جایگاهی چون فرزند داشت و احکام پدر-فرزندی بر آن جاری بود. زید با زینب بنت جحش ازدواج می‌کند. گفته‌اند که زید بنده‌ای آزاد شده بود و زینب که از قریش بود او را هم‌ارز و مناسب منزلت اجتماعی خویش نمی‌دید و از این رو ازدواج آن‌ها خالی از مشکلات نبود. می‌افزاید که روزی پیامبر به خانه زید رفت و زینب را ایستاده دید با تمامی زیبایی خویش. عبارت مقاتل آن است که «فابصر زینب قائمة، و کانت حسناء بیضاء من اتمّ نسأ قریش، فهویها». می‌نویسد که پیامبر با دیدن او گفت «سبحان الله مقلّب القلوب». زید از میل باطنی پیامبر آگاه شد و اجازه خواست که زن خویش را طلاق دهد.

برخی از اجزای حکایت در قرآن آمده و به نوعی تایید شده است: «گفتی که همسرت را نزد خویش نگه دار و از خداوند پروا کن و چیزی را در دل خود پنهان می‏داشتی که خداوند آشکارکننده آن بود، و از مردم بیم داشتی، حال آنکه خداوند سزاوارتر است به اینکه از او بیم داشته باشی؛ آنگاه چون زید از او حاجت خویش برآورد، او را به همسری تو درآوردیم» (با این توضیح دیگر که) «تا برای مؤمنان در مورد همسران پسرخواندگانشان... محظوری نباشد.» (ترجمه خرّمشاهی).

این اتّفاق نزد اعراب که ازدواج با همسرِ فرزندخوانده را مثل ازدواج با همسر فرزند، ممنوع می‌دانستند، محلّ اشکال و اعتراض بوده است. دو آیه بعدی در پاسخ به آنان است: «بر پیامبر، در آنچه خدا برای او فرض گردانیده گناهی نیست». تایید آیات قرآنی درِ اشکال و اعتراض را بین مسلمانان بست امّا این حکایت همواره در مجادلات مذهبی بین مسلمانان و پیروان ادیان دیگر مطرح بوده است. حتی یوحنای دمشقی، از اولین منتقدان اسلام هم به همین داستان زید اشاره کرده است، منتهی ما اینجا به این وجه حکایت نظر نداریم.

پس از این آیات و به ظاهر در ارتباط کامل با این واقعه است که به آیه مهم بعدی می‌رسیم: «ما کانَ مُحَمَّدٌ أَبا أَحَدٍ مِنْ رِجالِکمْ وَ لکنْ رَسُولَ اللَّهِ وَ خاتَمَ النَّبِيِّينَ» (محمّد پدر هیچ یک از مردان شما نیست، بلکه فرستاده خدا و خاتم پیامبران است.)

پرسش این بوده که آیا این حکایت، به فرض تاریخی بودن آن، که چنین واکنشی را حتی در عهد پیامبر به همراه داشته، مرتبط به نکته پیچیده‌تری نبوده است؟ چنان که از گفتار مقاتل برمی‌آید، آیا قصد بر آن نبوده که اثبات کند که زید فرزند محمد نیست و از این رو پیامبری یا دیگر اسباب آن را از او به ارث نمی‌برد؟ و شاهد روشن این که او در جایگاه فرزند پیامبر نیست، همین است که محمد با همسر طلاق گرفته او ازدواج کرده است؟ مقاتل ادامه می‌دهد که اگر «زید بن محمد» در کار می‌بود، پیامبری به او می‌رسید. اما پیامبر به زید گفت که «من پدر تو نیستم» و زید هم گفت «من زید فرزند حارثه هستم».

مقاتل همچنین، در توضیح «سنة الله» در آیه، شباهتی دیده بین حکایات داود نبی و پیامبر. داود، که خود زنان بسیار داشت، عاشق بث‌شبع همسر سردار خود اوریا شده بود که حکایت آن مشهور است و اینجا نیاز به تفصیل نیست.
همچو داوودم نود نعجه مراست / طمْع در نعجه حریفم هم بجاست...
توجه این تفسیر کهن به حکایات موازی بین قرآن و سنت عهد عتیق بسیار جالب است.

چند خطّ مجمل آوردیم از آنچه دیوید پاورز در دو کتاب خود، «محمّد پدر هیچ یک از مردان شما نیست» و «زید» جُسته و بسط داده است. این که گویا، دست کم از منظر برخی مومنان در آغاز اسلام، بین مفهوم خاتمیت، و فرزندخواندگی زید و سنّت میراث و جانشینی، نسبت و پیوندی بوده که ابعادش اینک به تمامی روشن نیست. آنچه بعدها در این حکایات منعکس شده است. نقدها خود فصل دیگر است.

زید را اکنون نیابی کو گریخت / جست از صفِّ نِعال و نَعل ریخت
نه ازو نقشی بیابی نه نشان / نه کَهی یابی به راهِ کَهکشان...

پ.ن آیات و بخش مرتبط از تفسیر مقاتل
.
13👍5
مرا شیخ دانای مرشد شهاب،
دو اندرز فرمود بر روی آب...

امّا این دو اندرز عالی «شیخ دانای مرشد شهاب»، که سخت رنگ و بوی کلام شیخ اجل را هم دارد، با همه شهرتش، در نسخ قدیمی بوستان نیست. همچنین در چاپ‌های انتقادی غلام‌حسین یوسفی و پیش از آن در کلیات چاپ فروغی و حتی در نسخه بدل‌های قرن هفتم و هشتم. عموم پژوهشگرانی هم که در شرح احوال سعدی به این ابیات ارجاع داده‌اند، کمتر نشانی می‌دهند که این ابیات در کجای بوستان است. این ابیات البته در چاپ خزائلی آمده بر اساس نسخ متاخر.

به هرحال این اشعار مشهور را در یک نسخه متاخر قرن دهم می‌بینید که در میان دو حکایت باب دوم پیوند خورده‌اند.

کهن‌ترین نشانی که من از این ابیات دیده‌ام، و همچنان جای جستجوست، در نسخه خطّی بوستان کتابخانه مجلس، ۸۹۷ هـ ق بوده است، باب دوم پس از حکایت ممسک و فرزند ناخلف.

این ابیات در شرح محمّد سودی بوسنوی (وفات ۱۰۰۵) هم آمده، شاهد آن که در نسخه او - که از آن اطلاعی نداریم - بوده است.
امّا جامی در نفحات الانس می‌گوید که شیخ سعدی «از مشایخ کبار بسیاری را دریافته و به صحبت شیخ شهاب الدّین رسیده و با وی در یک کشتی سفر دریا کرده» و به گمانم این روایت را از همین ابیات برداشته است. همین عبارت هم در «شدّ الازار» جنید شیرازی افزوده‌ شده و باز جالب آن که نسخ کهن‌تر شدّ الازار این عبارت را ندارند. این غیبت کلّی دویست ساله در نسخ و افزوده‌های بعدی در همه جا براستی قابل توجّه هستند.

امّا این ابیات براستی از سعدی است؟ ممکن است که آن‌ها را بعدها به بوستان افزوده باشد خصوصاً که شیخ تا حدود سی و پنج سال پس از سرایش بوستان یا «سعدی‌نامه» همچنان زنده بوده است؟ از این رو در برخی نشخ آمده و در برخی نه؟ به گمانم با غیبت کلی آن در نسخ قدیم چنین احتمالی بعید است. آیا «نه از سعدی از سهرودی شنو» به معنی افزودن ابیات است توسط یکی از مشتاقان یا کاتبان اهل ذوق، بر اساس حکایتی رایج یا شنوده؟ تو گویی خواسته روایتی جافتاده را بر آن بیفزاید؟ باز بعید است.

بیفزایم که بحث در باب اصالت این ابیات است و نه احتمال دیدار سعدی و شیخ شهاب الدین ابوحفص عمر سهروردی، که البته بسیار محتمل است. همچنان جای تحقیق است و من به سهم خود کوشیدم و حاصل را در یادداشتی در بخارا آورده‌ام.

به این ابیات و اندرزهای عالی بازگردیم که:

مقامات مردان به مردی شنو / نه از سعدی از سهروردی شنو
مرا شیخ دانای مرشد شهاب / دو اندرز فرمود در روی آب
یكی آن كه در نفس خودبین مباش / دوم آن که در جمع بدبین مباش

شنیدم که بگریستی شیخ زار / چو برخواندی آیات اصحاب نار
شبی دانم از هول دوزخ نخفت / به گوش آمدم صبحگاهی که گفت
چه بودی که دوزخ ز من پُر شدی / مگر دیگران را رهایی بُدی...
17🤔1
قرآن و زبور

یکی از جالب‌ترین نمونه‌های روابط بینامتنی بین قرآن و کتاب مقدس، در پایان سوره انبیا آمده است:
وَلَقَدْ كَتَبْنَا فِي الزَّبُورِ مِنْ بَعْدِ الذِّكْرِ أَنَّ الْأَرْضَ يَرِثُهَا عِبَادِيَ الصَّالِحُونَ...
و از این رو نوشتیم در زبور، پس از ذکر (تورات)، که زمین را بندگان نیکوکار ما به ارث خواهند برد.

این نمونه، در مقابل انبوه ارجاعات مستقیم و غیرمستقیم و بلکه زیرمتن‌های عهدینی در مواضع دیگر، از چند جهت خاص است.
یکی آن که به واقع مرجع را ذکر می‌کند: «کتبنا فی الزبور».
دیگر آن «زبور پس از ذکر». کم و بیش توافق است که «ذکر» اینجا به معنی تورات است، یک نشانه‌دهی دقیق‌تر.
توجه کنیم که زبور، در قیاس با «تورات» و «انجیل»، متنی به نسبت فرعی است و از این رو این اشاره و نشانه مهم‌ است. باز بگوییم که نظر غالب آن است که «زبور» خود صورتی دگرگون شده از کلمه عبری «مزمور» است.
نکته آخر خصوصا نقل قول کم و بیش لفظ به لفظ آن است.

در مزامیر، مزمور ۳۷ و آیه ۲۹ می‌خوانیم:
«صالحان (صدیقان) وارث زمین شده و در آن جاودان ساکن خواهند شد».
ترجمه عربی و فارسی قدیم آن عبارت را آورده‌ام. متن عبری هم، با همه اختلاف این دو زبان هم‌خانواده، این قرابت را به خوبی نشان می‌دهد:
צַדִּיקִים יִֽירְשׁוּ־אָרֶץ וְיִשְׁכְּנוּ לָעַד עָלֶֽיהָ׃
صدیقیم (الصدیقون) ییرشو (یرثون) ارتض (الارض) و یشکنو (یسکنون) ل‌عد (ابدا) علیه (علیها)

آری، مقریِ قرآن، گاه زبورخوان هم هست:
کوه‌ها با تو رسایل شد شکور / با تو می‌خوانند چون مُقری زبور...

مولانا می‌گفت که:
نی که هم تورات و انجیل و زبور / شد گواهِ صدقِ قرآن ای شکور؟
به معنی دیگر، قرآن آن‌ها را گواه می‌‌گیرد. امروزه ما می‌بینیم که این نوع مطالعات بینامتنی، دست کم نزد برخی، به دلیل آن بار الهیاتی و اعتقادی و البته گاه منازعات سیاسی و تاریخی، ثقیل و سنگین می‌آید، منتهی چنان که می‌بینیم، این نشان آشنایی و ارتباط و ارجاع دادن و بلکه گواهی و شاهد آوردن از کتاب مقدّس، تاکید خود متن است چنان که در جای دیگر باز آن را به صراحت بیان کرده: فَإِنْ كُنْتَ فِي شَكٍّ مِمَّا أَنْزَلْنَا إِلَيْكَ فَاسْأَلِ الَّذِينَ يَقْرَءُونَ الْكِتَابَ مِنْ قَبْلِكَ... پس گاه از این منظر هم باید گفت: «خویش را تاویل کن، نه ذکر را...»

پ.ن. مرتبط:
در باب ارض مقدس، در تورات و قرآن.
.
21