کاریز
1.41K subscribers
82 photos
2 videos
284 links
حبّذا کاریزِ اصل چیزها...

در ادب و تاریخ، مولاناپژوهی، مطالعات عهدین و قرآن

مجید سلیمانی
@soleymanimajid
Download Telegram
رَبِّ اجْعَلْ هَذَا الْبَلَدَ آمِنًا...
40👎4
«و هرگاه حوادث به عاقل محیط شود باید که در پناه صواب رود و بر خطا اصرار ننماید و آن را به ثبات عزم و حُسن عهد منسوب نکند...» مقدمه کلیله و دمنه، از کلام بزرگمهر بختگان

و در میان این تندباد حوادث و فجایع که امان از هر کران برده است، هست آن عاقلی که پند و گفت حکیم قدیم گیرد، و اصرار بر خطا را ثبات عزم نام نکند؟ هست آن رای حکیمی و فکر برهمنی که به آینده ایران اندیشد و آن را از گزند بیشتر عوانان و اهریمنان نجات دهد؟
28👍3👎3
نمایشگاه هوایی پاریس دیروز تمام شد امّا امروز هواپیماها یکی یکی می‌روند و هر کدام هم که رد می‌شود، هر صدایی که می‌آید، دل من می‌ریزد که کجا می‌رود؟ الان کجای تهران را زدند!؟ تن اینجاست، جان آنجا. دو روز است که راه تماسی نیست، با پیرگشته پدر، مادر، برادران، عزیزان...

خواب و قرار که نداریم. به عادت همیشه، این بار پیشتر، صبح خیلی زود آمدم سرکار. فکر کردم چیزی بخوانم و اخبار‌های تلگرامی را دنبال نکنم. نتوانستم. همکاری رسید و با حوصله زیاد شرح داد که اگر الان پنجره‌ها را باز کنیم و ساعت ده ببندیم، دفتر سه درجه خنک‌تر می‌شود. یکی یکی باز می‌کرد و توضیح می‌داد که این تجربه را در خانه دارد، پنج شنبه چه شد، جمعه چه شد... گفتم بله درسته، چه خوب. بعد گفت اگر کرکره را پایین بیاوریم که تابش مستقیم نور نباشد هم بهتر است. باز... دو دقیقه بعد بازگشت و دماسنج آورد تا به من نشان دهد که ببین چه درست گفتم... رفت. تلگرام را باز کردم و غم و دلهره و آشوب. کم کم دیگران آمدند که «ویک‌اند» چطور بود؟ کجا رفتی؟ و من نگرانم که سوالی از ایران بپرسند و من نتوانم خود را نگهدارم... شرح تو غبن است، با اهل جهان، همچو راز عشق دارم در نهان.

براهنی خوب گفته است که:
دق که ندانی که چیست گرفتم، دق که ندانی تو خانم زیبا!
با توام ایرانه خانم زیبا!
حال تمامَم از آن تو بادا گر چه ندارم خانه در این جا خانه در آن جا
...
بی‌تو گدایم، ببین، گدای کوچه‌ی دنیا
با توام ایرانه خانم زیبا!
...
خواب نبینم تو را که خواب ندارم
با توام ایرانه خانم زیبا!

چه می‌توان گفت؟ به پدران، مادران و فرزندان. به داغ‌دیدگان، به آن‌ها که زیر آتش‌اند، آتش پرتابه‌ها، آتش غم‌ها و اضطراب‌ها، این آتش ویران‌گر که ایران را فرا گرفت، و تقدیر آن نبود، جز آرزوی سعادت و سلامت ایران، جز امید به این که از پس این همه غمان برسد مژده امان...
31
هر کسی را خدمتی داده قضا
در خور آن گوهرش در ابتلا

چون که سِرکه سرکگی افزون کند
پس شِکر را واجب افزونی بود

زاغ در رَز نعره‌ی زاغان زند
بلبل از آوازِ خوش کی کم کند؟

گر چه ماران زهر افشان می‌کنند
ور چه تلخانمان پریشان می‌کنند

نحل‌ها بر کوه و کندو و شجر
می‌نهند از شهدْ انبارِ شکر...
23
از چند روز پیش پاره‌ای از مصاحبه تد کروز سناتور آمریکایی با تاکر کارلسون بسیار گشته و دیده شده است، «وایرال» به قول جوانان... می‌گوید که مهم‌ترین دلیل او در حمایت از اسرائیل - که آن را هم وظیفه اصلی خود می‌شمارد - دستور کتاب مقدّس است به مسیحیان. مصاحبه‌گر می‌پرسد که کدام بخش کتاب مقدّس؟ به یاد نمی‌آورد منتهی ادامه می‌دهد که بایبل به ما آموخته که هر کس با اسرائیل باشد، متبرّک است و هر که نباشد ملعون و من می‌خواهم سوی برکت ایستم. باز مصاحبه‌گر او را به چالش می‌گیرد که مقصود همین کشور و مرز و دولت کنونی اسرائیل است؟ می‌گوید مقصود ملّت (و دولت) اسرائیل است...

اشاره او به آغاز حکایت ابراهیم در کتاب پیدایش است که از قول خداوند به ابراهیم آمده: «تو را بركت خواهم داد و نامت را بزرگ خواهم ساخت؛ بر آنان كه تو را بركت دهند، بركت خواهم داد، بر آنان كه تو را نفرين كنند، لعنت خواهم كرد...»

کتاب‌های مقدّس، مقدّس نزد باورمندان و مومنان به آن‌ها، کم استعداد سوءاستفاده ندارند امّا ببینیم ابعاد حقّه‌بازی را که عبارتی خطاب به ابراهیم را دستور دینی به مسیحیان می‌داند، در دفاع از دولت اسرائیل، در همه احوال... حال این فرد سیاسی است با صفات و خصوصیات معمول منتهی نمونه‌ای‌ست از مسیحیان انجیلی، که به واقع نه انجیل می‌دانند و نه یهودیت را می‌شناسند امّا هیچ حمایتی را از اسرائیل دریغ نمی‌کنند. از قضا پولس رسول، در آیه بسیار مشهوری، می‌گوید که ابراهیم ایمان آورد و دادگری یافت، و برکت او از این رو بود... و حتی پیش از او، از قول عیسی در انجیل یوحنا می‌خوانیم که «او را گفتند، پدر ما ابراهیم است، گفت اگر فرزندان ابراهیم بودید، اعمال ابراهیم را به جا می‌آوردید»، شیر را بچه همی ماند بدو، تو به پیغمبر چه می‌مانی بگو...

مولانا می‌گفت که «تا نپنداری که کسب اینجاست حسْب!». قرآن و انجیل و تورات را دام تزویر کردن، به قول حافظ، کسب پر سودی است همه جای عالم.

تا اطلاع ثانوی، دنیا به دست شروران و شیّادان، جاهلان و جانیان، فرعونان و عوانان افتاده است...

پ.ن.
یک،
در خصوص آغاز این فصل که «خداوند ابرام را گفت بیرون رو، از سرزمینت، از زادگاهت، و از خانه پدرانت...» و تفاسیر عرفانی آن پیشتر یادداشتی آورده‌ام: «لخ لخا»،
دو،
و البته که در خود عهد عتیق هم ابراهیم معادل اسرائیل نیست و بیفزایم که در قرآن هم پربسامدترین نام موسی است و بعد ابراهیم. از قضا داستان جستن خداوند در خورشید و ماه و «لا احبّ الآفلین» گفتنِ ابراهیم در هیچ منبع یهودی شناخته‌شده‌ای دیده نشده. ابن میمون آن را از قرآن برگرفت و پس از او در یهودیت هم بسیار رواج یافت.
سه
لینک آن بخش مصاحبه در نظریات!
12👍12
این روزها که بسیار خواندند و خواندیم که «تو را ای کهن بوم و بر دوست دارم»، یادی کنیم از این ویدیوی یک و نیم ساعته دیدنی از شعرخوانی و بداهه‌گویی مهدی اخوان ثالث در یوتیوب که نظایر چندانی ندارد. جلسه گویا به سال ۶۹ بوده است که اخوان برای اولین و آخرین بار به خارج کشور رفت، آلمان، فرانسه، انگلیس و بعد کشورهای اسکاندیناوی. این جلسه هم گویا در سوئد است. در همین سال و پس از بازگشت از این سفر بود که در شصت و دو سالگی از دنیا رفت.

آینه مقعری است از «حالات و مقامات و علاقات» اخوان و آنچه به تفصیل در اشعار و مقالات او آمده یا در شرح احوالش آورده‌اند. جدای شعرش و البته سبک شعر‌خوانی او، تصویر روشنی‌ست از طنز ذاتی اخوان، قدرت قصه‌پردازی‌اش‌ و جهت‌گیری‌های تند اعتقادی و انتقادی او خصوصاً به مذهب و دین حاکم.

طنز اخوان، که در مقدمه برخی کتاب‌های شعر او پیداست، اینجا هم به بداهه مجال ظهور می‌یابد. از جمله این‌که روز و شب‌های بلند نوردیک را به یکی از اشعار حافظ گره بزند و در پاسخ درخواستی، شعری طنزآمیز از کفاش خراسانی، شاعر محلی مشهدی بخواند و تعبیرات عامیانه‌ای به کار گیرد. همچنین روایتش از ساخت فیلمی از شعر «کتیبه».

امّا شاید شاخص‌تر از همه، عمق دلزدگی و دلخوری او از حاکمانی است که «خدا گویند و می‌گیرند جان و مال مردم را». تقابل‌های صریح او با «اللهیون» چنان که در آن شعر «حافظ جان» آورده بود و برایش هم مایه دردسر شد. وقتی سخن از ترجمه شعر «زمستان» است، می‌گوید «گفتند که این شعر به عربی هم ترجمه شده است. به عربی؟ حالا که اینطور است اصلاً می‌خواهم این شعر را حذف کنم!» و طنز را بنا به عادتی قدیم به «و الله خیر الماکرین» هم می‌رساند.

اما دلی که از اینجا کنده و مِهری که برداشته، کجا برده و بر که افکنده؟ بر آیین مزدُشتی که ترکیبی‌ست از عقاید مزدک و زرتشت. دو پیر و مراد همیشگی خود که نامشان را حتی بر فرزندان خود گذاشته بود. در همین جلسه هم از مزدک سخن می‌گوید و در شعر «تو را ای کهن بوم و بر دوست دارم»، با تاکید و تکراری معنی‌دار می‌خواند «گرانمايه زرتشت را من فزونتر، ز هر پير و پيغامبر دوست دارم، بشر بهتر از او نديد و نبيند، من آن بهترين از بشر دوست دارم...»

آینه‌ای از تنازعات درونی و بیرونی بی‌پایان ما... ولی خب این م امید است، از یادگاران قوم، که بر خلاف نامش، چندان از امید نمی‌گفت، همیشه بر سلطه ماند و نه با سلطه، و گاه هم سخت دل‌تنگ و دل‌کنده و غمگین، ندای چاووشی سر می‌داد و هم‌پایی می‌جست که خواسته و دانسته قدم در راه بی‌فرجام بگذارد، من اینجا بس دلم تنگ است...
.
https://www.youtube.com/watch?v=JSsUUKCgTHY
24👍2
ترانه‌ی کوچک سه رودبار
فدریکو گارسیا لورکا، ترجمه احمد شاملو

پهناب گوادل کویر، از زیتون‌زاران و نارنجستان‌ها می‌گذرد. رودبارهای دوگانه‌ی غرناطه، از برف به گندم فرود می‌آید. ۱
دریغا عشق، که شد و باز نیامد! ۲

پهناب گوادل کویر، ریشی لعل‌گونه دارد، رودباران غرناطه، یکی می‌گرید، یکی خون می‌فشاند. ۳
دریغا عشق، که بر باد شد!

از برای زورق‌های بادبانی، سه ویل را معبری هست؛ بر آب غرناطه اما، تنها آه است، که پارو می‌کشد. ۴
دریغا عشق، که شد و باز نیامد!

گوادل کویر، برج بلند و، باد، در نارنجستا‌ن‌ها. ۵
خنیل و دارو، برج های کوچک و، مرده‌گانی، بر پهنه‌ی آبگیرها.
دریغا عشق، که بر باد شد!

که خواهد گفت که آب، می‌برد تالاب‌تشی از فریادها را؟ ۶
دریغا عشق، که شد و باز نیامد!

بهار نارنج را و زیتون را، آندلس، به دریاهایت ببر!
دریغا عشق، که بر باد شد
...
۱/ گوادل کویر که ریشه در نام عربی وادی الکبیر (رودخانه بزرگ) دارد بلندترین و پرآب‌ترین رودخانه اندلس است. از شهرهای کوردُوا (قرطبه) و سه‌ویل (اشبیلیه) می‌گذرد و به اقیانوس اطلس می‌ریزد.
رودبارهای دوگانه غرناطه اما خنیل و دارو هستند که لورکا خود نامشان را در این ترانه آورده است. غرناطه یا گرانادا، در جنوب شرقی اسپانیا، هم زادگاه شاعر است و هم محل اعدام و مدفن او به ظاهر در گوری مشترک با چند تنی دیگر! رودخانه کوچک دارو به خنیل می‌پیوندد و خنیل هم به گودال کویر. بدین‌سان رودبارهای دوگانه غرناطه، از برف به گندم فرود می‌آیند و مانند گودال کویر، زیتون‌زاران و نارنجستان‌ها را نمی‌بینند!

۲/ چنین می‌نماید که لورکا هم مانند حافظ ما، بر لب یکی از این رودبارهای غرناطه نشسته و گذر اندوهبار عشق را نظاره می‌کند یا به خاطر می‌آورد. در شعر، تقابلی بین گوادل‌کویر و آن رودهای کوچک غرناطه که زادگاه شاعر است را می‌بینیم که برای او تنها تداعی‌گر حسرت و درد و دریغی عمیق‌اند. این ترجیع‌بند! به نوعی یادآور کلام خود شاملوست: آی عشق، چهره آبیت پیدا نیست!

۳/ گوادل‌کویر ریشی از لعل دارد. اگر اشاره خاصی به طبیعت سرخ‌گون در پایین دست گوادل‌کویر نباشد، به نظر قیاسی است بین طبیعت و مکانت گوادل‌کویر و آن رودخانه‌های فقیر غرناطه. گوادل‌کویر ریشی مرصّع دارد حال آن که رودباران غرناطه بر خون و اشک می‌غلطند.

۴/ گوادل کویر که از سه‌ویل می‌گذرد، رودی است پر آب که قابل کشتیرانی است. بر آن دو رودبار کوچک دیگر اما، تنها آه است که پارو می‌کشد!

۵/ به کدام برج‌ اشاره می‌کند؟ به ظاهر برج‌های بلندی که در کنار گودال‌کویر ساخته شده بودند و خصوصاً در عهد نزاع بین مسلمانان و مسیحیان نقشی برجسته یافتند. مسلمانان اندلس و سه‌ویل را در دست داشتند. گوادل‌کویر اما معبری بود که مسیحیان می‌توانستند با کشتی‌های خود به شهر هجوم بیاورند. این است که در دو سوی گودال‌کویر برج‌های بزرگی ساخته بودند که هم نقش دیده‌بانی داشت و هم این که زنجیری قوی بین این برج‌ها متصل بود که با کشیدن این زنجیر، راه کشتی‌ها در رودخانه مسدود می‌شد.
برج‌های کوچک آن دو رودبار کوچک هم باید برج‌های ساده و کوتاهی باشند که رسم بوده در دو سوی پل بنا کنند.

۶/ تالاب‌تش از آن کلماتی است که به ظاهر یافته و یا ساخته خود شاملوست که آن را معادل vain fire و یا ghost light آورده است و در جایی از قول او توضیحی هم آمده که تالاب‌تش شعله‌ی چشمک زن آبی رنگی است که بر سطح مرداب‌ها به چشم می‌خورد. بی‌تردید معادل زیبایی است. برای توضیحات بیشتر در خصوص این پدیده رجوع کنید به: Will-o'-the-wisp در ویکی پدیا که در آن عکسی از تالاب‌تش هم آمده است.

تالاب‌تش فریادها امّا دردها و سخنان خود لورکاست که بر این آب‌ها سوار می‌شوند و می‌روند و شاید هیچ کس در آینده از آنان خبردار نشود. دریغا عشق که بر باد شد...
7
قلعه ویران کرده‌اند و مناره می‌سازند، از خشت و سر...
...
نگاره قرن نهم
🤔53
رسم ویرانگری‌ست ولی عادت قدیم است. در میانه و پس از حمله غُزان و خونریزان، چه داخلی، چه خارجی، هنوز آتش و ویرانی و درد و غبار خسارات روحی و جانی خاموش نشده، همه یاد حریف قدیم می‌افتند.

راوندی در راحة الصدور از هجوم غزان به خراسان می‌گوید که چه فجایع موحش به بار آوردند. منتهی نکته حیرت‌انگیزتر آن که می‌گوید هنوز آن آتش نخوابیده بود که «مردمِ شهر (نشابور) را که به سبب اختلافِ مذاهب، حقایدِ قدیم بود، هر شب فِرقتی از محلّتی حشر می‌کردند و آتش در محلّت مخالفان می‌زدند». می‌افزاید که مردم، آنان که از حمله غزان به چاه و غارها و کاریزها گریخته و جان به در برده بودند، از سر ویرانی این دشمنی و حقد و کینه‌های قدیمی، دیگر محلّه‌های خود را نمی‌شناختند!

یک خطر فوری و آنی از یک غُز خون‌ریز جانی خارجی کمی، فقط اندکی، کمتر شده، و از آن سو نگرانی از واکنش‌های حکومت زخم‌خورده‌ای که اینک به بهانه جنگ می‌تواند شرایط فاجعه‌آمیز دیگری رقم بزند، پابرجاست. از هر دو سو باید نگران بود و اندیشه خطرات و مصایب بیشتر خارجی و داخلی داشت. برای حقدها و کینه‌های قدیمی و همیشگی دیر نمی‌شود.
👍188
همچو «سلیمان» غریب...

غزلی‌ست از مولانا با مطلع:
باده نمی‌بایدم فارغم از دُرد و صاف / تشنهٔ خون خودم، آمد وقتِ مصاف

که در آن از احوالات نیم‌سوختگانی می‌گوید که تشنه‌دل و سیه‌رو در میانه راه مانده‌اند و از دو سو رانده، همچو فحم (زغال) که:
آتش گوید برو تو سیهی من سپید / هیزم گوید که تو سوخته‌ای من مُعاف

پس از آن امّا بیتی‌ست در چاپ استاد فروزانفر، توفیق سبحانی، هرمس و این همه مطابق نسخه قونیه که:
همچو مسلمان غریب، نی سوی خلقش رهی / نی سوی شاهنشهی، بر طرفی چون سجاف

و من، هر بار که به این جا می‌رسیدم توقّفی داشتم که گرچه خالی از وجهی نیست امّا معنی چندان راست در نمی‌آید، خصوصا با شاهنشهی. چند نسخه دیگر را دیده بودم که یکی از قضا تصحیحی ذوقی در میان آورده بود:
همچو مسافر غریب، نی سوی مقصد رهی، نی سوی خلقش رهی...

این بود تا چندی پیش که در نسخه ۸۱۷ هجری دیوان ضبطی دیدم که به گمانم مشکل از آن حل شود، بی قیل و قال. «مسلمان» نیست و «سلیمان» است که به قول قصص الانبیای نیشابوری: «چون از طهارتگاه آمد انگشتری طلب كرد، نيافت، متحيّر شد، نزديك آمد، دیو را دید بر تخت نشسته، و خلق او را مطيع گشته، نتوانست گفتن كه من سليمانم كه بزدنديش. كارش تنگ شد، بيرون آمد از شهر، به كرانۀ دريا آمد و مزدوری صيّادان گرفت... (تا آنگاه که) دیو بگريخت و انگشتری را به دريا انداخت. ماهی بگرفت و فرو برد، به دام درافتاد... سليمان شكم ماهی را بشكافت انگشتری خود بديد... پس روی سوی شهر نهاد، بيامد، و بر تخت نشست». چنان که مولانا در غزلی آورده است:
یا همچو سلیمانی بشکافد ماهی را / اندر شکم ماهی آن خاتم زر یابد

پس سلیمان (و نه مسلمان) است که پس از گم و یاوه شدن انگشتری، غریب به طرفی رفته، نه سوی خلق راهی دارد و نه سوی تخت شاهنشهی خویش.

پس از این البته جستم و این صورت را در چند نسخه دیگر هم یافتم. امّا با توجه به ثبت «مسلمان» در نسخ کهن‌تر، آیا اینجا هم می‌توان احتمال داد که نزدیکان مولانا، در شنیدن یا ضبط غزل، که ای بسا در میانهٔ شور و غوغای سماع بوده، اشتباه کرده و سلیمان را مسلمان نوشته باشند و این صورت مانده باشد تا بعدها که کاتبان، این بار بر خلاف‌آمد عادت، با تصحیحی قیاسی، صورت درست را به جای آن بازگردانده باشند؟ شاید...

به غزل بازگردیم!
گوش به غوغا مکن هیچ مُحابا مکن / سلطنت و قهرمان نیست چنین دست‌باف
در دلِ آتش روم لقمهٔ آتش شوم / جانِ چو کبریت را بر چه بُریدند ناف؟
آتش فرزند ماست، تشنه و دربند ماست / هر دو یکی می‌شویم تا نبود اختلاف
چک چک و دودش چراست؟ زان که دورنگی به جاست / چون که شود هیزم او، چک چک نبود ز لاف

ور بجهد نیم‌سوز، فحم بود او هنوز / تشنه‌دل و روسیه، طالب وصل و زفاف
آتش گوید برو، تو سیهی من سپید / هیزم گوید که تو سوخته‌ای من مُعاف
این طرفش روی نی وآن طرفش روی نی / کرده میانِ دو یار در سیهی اعتکاف

همچو «سلیمان» غریب، نی سوی خلقش رهی / نی سوی شاهنشهی، بر طرفی چون سجاف
بلکه چو عنقا که او از همه مرغان فزود / بر فلکش ره نبود ماند بر آن کوهِ قاف...
21👍3
ندانم کجا خوانده‌ام در کتاب، یا شاید شنیده‌ام در خطاب، که زینب گفته بود پیامبر در حقّ ما سفارش به نیکی کرده بود، اگر امر به سخت‌گیری و شدّت کرده بود، این بر ما نمی‌رفت که رفت... مرجعش را به خاطر نمی‌آورم. منتهی روایتی نزدیک به آن را در آثار الباقیه بیرونی دیده‌ام.

ابوریحان در ذکر روزهای مهم محرّم از عاشورا می‌گوید که مشهور است به خیر و برکت و اینکه شیعیان آن را گرامی می‌دارند چرا که کُشتن حسین بن علی در این روز بود «و با او و با آنان کردند آنچه هیچ ملّتی با شریرترینِ خلق نمی‌کند از تشنه گذاشتن و قتل و سوختن و قطع سر و راندن اسبان بر اجساد...» و بعد می‌گوید، و این نقل مهم است، که به راستی بنی‌امیه این روز را جشن می‌گرفته‌اند، با لباس نو، شیرینی و میهمانی، چنان که این رسم بین مردم جاری شد و حتی بعد از زوال مُلک آنان باقی ماند. باز دوباره به احوال شیعیان باز می‌گردد که در این روز از غم قتل «سیّد الشهدا» می‌گریند و سوگواری خود را هم در شهرها آشکار می‌کنند و به زیارت تربت حسین می‌روند... بعد مضمون آن سخن منقول آغازین را از قول دختر عقیل بن ابی‌طالب، در سه بیت، می‌آورد که چون خبر مصیبت کربلا به مدینه رسید، بیرون آمد و گفت: «چه می‌گویید اگر پیامبر از شما بپرسد...»

ماذا تقولون اِنْ قال النبی لکم / ماذا فعلتم و انتم آخرُ الاممِ
بعترتی و باهلی بعد مُفتقدی / نصفٌ اساری و نصفٌ ضُرِجوا بِدَمِ (نیمی اسیر و نیمی آغشته به خون)
ما کان هذا جزائی اذ نصحتُ لکم / اَنْ تخلفونی بسوء فی ذَوی رَحِمی...

این هم گزارشی هزار ساله از ابوریحان...
22👎3👍2🤔1
ربّ جبرئیل و میکٰل و اسرفیل...

کتیبهٔ کربلا متعلّق است به سال ۶۴ هجری، سه سال پس از «واقعهٔ کربلا»، یک سال پیش از قیام توّابین و پس از آن مختار، منتهی البته نسبتی با این وقایع ندارد.

این کتیبه از کهن‌ترین نمونه‌هایی‌ست که صورت کامل «بسم الله الرحمن الرحیم» بر آن آمده است. سنگ قبری کهن به سال ۳۱ هجری هم در مصر دیده شده ولی تاریخش محلّ تردید است. پس از آن، همین سنگ‌نوشته است تا بعد در حدود ۷۲ هجری که به شکلی رسمی بر پیشانی قبة الصخرة نقش ببندد. این در خصوص سنگ‌نوشته‌هاست واگرنه بسمله به صورت قرآنی آن در پاپیروس اهناس آمده بود که پیشتر آوردیم.

پاره اوّل به احتمال زیاد دعا یا نیایشی رایج بوده است: «الله و کبر کبیراً و الحمد لله کثیراً و سبحٰن الله بکرة و اصیلا و لیلا طویلا».
علامت مستطیل شکلی آن را از بقیه عبارات جدا کرده است. نزدیک است به برخی قطعات قرآنی همچون «وَ سَبِّحُوهُ بُکرَةً وَ أَصِيلاً» و «سَبِّحْهُ لَيْلاً طَوِيلاً». توجّه کنیم که این‌ها نوشته‌های شخصی بر سنگ بوده و همچنان از نمونه‌های اولیه است و سرمشق چندانی نداشته و همان زمان هم شیوه کتابت عربی هنوز در حال شکل‌گیری بوده است. بعدها نشان همین دعا را در احادیث و صحیحین هم می‌بینیم.

پس از آن امّا خصوصا جالب است: «اللهمّ ربّ جبرئیل و میکٰل و اسرفیل، اغفر لثٰبت بن یزید الاشعری (یا «الاسعدی»)، ما تقدّم مِن ذنبه و ما تاخّر و لمن قال آمین آمین ربّ العٰلمین».
همین عبارت هم در ابتدای سوره فتح آمده است که مفسّرین آن را خطاب به پیامبر دانسته‌اند: «لِيَغْفِرَ لَک اللَّهُ ما تَقَدَّمَ مِنْ ذَنْبِک وَ ما تَأَخَّرَ...»

در یادداشت کتیبه زهیر آوردیم که استغفارها در این عهد خطاب است به «ربّ موسی و هٰرون»، «ربّ عیسی» و اینجا «ربّ جبرئیل و میکائیل و اسرافیل». دقّت کنیم که این متن خود به نسبت متاخر است. در یادداشت «از غیبت نام محمد» هم گفتیم که نام پیامبر پس از این سال‌ها به تدریج، امّا همچنان بسیار بطئی، ظاهر می‌شود و شکلی محوری می‌گیرد و خصوصا هشت سال پس از این کتیبه بر قبة الصخره، چون اعلام و شعار رسمی مسلمین، ثبت می‌شود.

همچنین این نوشته، مانند دیگر کتیبه‌های کهن، پس از ذکر سال اشاره‌ای به هجرت رسول ندارد، و چنان که در یادداشت «سنة قضاء المومنین» آمد، آن مبدا مدّت‌ها بعد ظاهر می‌شود.

به ماه شوال سال شصت و چهار: «و کتبتُ هذا الکتٰب فی شوّال من سنة اربع و ستّین»...
14👍4
کجایید ای شهیدان خدایی...

دوستی پرسیده بود که آیا این غزل براستی از مولاناست؟

علّت پرسش و تردید چیست؟ این غزل که در دیوان اوست و بسیار هم مشهور است. امّا مجتبی مینوی می‌گفت انتساب هر غزلی به مولانا که در یکی از سه نسخه کهن دیوان شمس، یعنی قونیه، اسعد افندی و نخجوانی نیامده، ضعیف است یا دست کم در این خصوص باید احتیاط کرد. این غزل در این نسخ و حتی قره حصار نیامده است. با این همه بسیار بسیار مولانایی است. و چرا؟

جدای اشارات متعدد به بلا و کربلا در مثنوی و دیوان، ترکیبات و عباراتی چون سبک‌روح، گشاییدن فلک، ز جان و جا رهیده، این نوع پرسش از جا و مکان عقل، زندان شکستن، مخزن گشادن و از آن مهم‌تر این معنی که صورت‌های عالم کفِ موجِ دریای غیب است - چنان که سخن کفِ بحرِ دل - بسیار مولانایی است و بر هر یک می‌توان نمونه‌های متعدد آورد. غزل هم براستی فوق العاده است و به وضوح اثر گوینده‌ای بسیار متبحّر. نوع ذکر شمس تبریزی هم بسیار طبیعی است و در نهایت فضای غزل همخوان است با روحیه رهایی‌اندیش او. از این رو به نظرم بسیار بعید می‌آید که غزل از مولانا نباشد، این همه قراین در آن جمع باشد، از همان پایان قرن هفتم به دیگر نسخ غزلیات مولانا راهی بیابد و در عین حال سابقه‌ دیگری از آن دیده نشود. این است که به گمانم جای چندان تردیدی نیست که غزل از مولاناست، گرچه واضح است که اختصاصی به واقعه کربلا ندارد و مقصود پرواز هر سبک‌روح بلاجوی از جان و جا رهیده و در زندان شکسته است...

پ.ن. ۱
کربلا در آثار مولانا چند بار آمده در مقام نماد رنج و سختی، خصوصا با جناس ناقصی که با خود بلا دارد. جای دیگری می‌گوید:
هین مدو گستاخ در دشت بلا / هین مران کورانه اندر کربلا
و مقصود اینجا مکان رنج و کرب و رنج و سختی و بلاست.
جای دیگر، در حکایت مسجد مهمان‌کش:
مسجدا گر کربلای من شوی (باز نماد نهایت سختی) / کعبهٔ حاجت‌روای من شوی‌...
جای دیگر در حکایت خورندگان پیل‌بچه:
گفت دانم کز تَجوُّع و ز خلا / جمع آمد رنجتان زین کربلا...
امّا کنار این معنای نمادین، نظری هم به اصل واقعه دارد؟ به نظرم آری خصوصا که خودش هم در حلب بوده و این عزاداری‌ها را دیده و در خصوص آن هم نوشته. آنجا هم، در عین نقد عزاداری‌ها، نکته‌ای نزدیک به همین غزل دارد در مفهوم رهایی که «روح سلطانی ز زندانی برست» و «وقت شادی شد چو بشکستند بند» منتهی چنان که آمد استفاده او نمادین و عرفانی است و نه در قالب‌های شیعی و حتی تاریخی.
***
کجایید ای شهیدان خدایی / بلاجویان دشت کربلایی
کجایید ای سبک‌روحان عاشق / پرنده‌تر ز مرغان هوایی
کجایید ای شهان آسمانی / بدانسته فلک را درگشایی
کجایید ای ز جان و جا رهیده / کسی مر عقل را گوید کجایی؟
کجایید ای در زندان شکسته / بداده وام‌داران را رهایی
کجایید ای در مخزن گشاده / کجایید ای نوای بی‌نوایی
در آن بحرید کاین عالم کف او است / زمانی بیش دارید آشنایی
کف دریاست صورت‌های عالم / ز کف بگذر اگر اهل صفایی
دلم کف کرد کاین نقشِ سخن شد / بهل نقش و به دل رو گر ز مایی
برآ ای شمس تبریزی ز مشرق / که اصل اصل اصل هر ضیایی
16👍4
۱
روز عاشورا همه اهلِ حَلَب / بابِ اَنطاکیّه اندر تا به شب
گِرد آید مرد و زن جمعی عظیم / ماتمِ آن خاندان دارد مقیم...
آغاز حکایتی ست که مولانا در مثنوی آورده است.
۲
«منقول است که در عنفوان جوانی در شهر حلب... در مدرسه به افادت و استفادت مشغول بود». مناقب می‌گوید که مولانا خود به روزگار جوانی در حلب بوده است، چنان که در دمشق. این است که نشانی‌های او از این دو شهر، باز مثل سمرقند چو قند، خیلی دقیق و جزیی است.
۳
پیش از بابِ انطاکیه، بگوییم که انطاکیه شهری‌ست در حدود صد کیلومتری حلب، رو به سوی غرب و اینک در ترکیه. می‌بینید که در کنار دریاست. مولانا در فیه مافیه می‌گوید که «همچنان که منازل قونیه یا قیصریّه معیّن است قیماز و اُپروخ و سلطان و غیره اما منازل دریا از انطاکیه تا اسکندریه بی‌نشان است. آن را کشتیبان داند، به اهل خشکی نگوید چون نتوانند فهم کردن». این همان معنی است که در مثنوی گوید:
باز منزل‌های دریا در وقوف / وقت موج و حبس بی عرصه و سقوف
نیست پیدا آن مراحل را سنام / نه نشان است آن منازل را نه نام...
۴
امروزه بابِ انطاکیه در مرکز شهر حلب است اما در آن زمان دروازه و حفاظ شهر بوده است رو به غرب و شهر انطاکیه. در سفرنامه ناصر خسرو هم می‌خوانیم که «حلب را شهری نیکو دیدم... و آن شهر باجگاه است میان بلاد شام و روم و دیار بکر و مصر و عراق. و از این همه بلاد، تجّار و بازرگانان، آن‌جا روند. چهار دروازه دارد: بابُ الیهود، بابُ الله٬ بابُ الجِنان، بابُ الانطاکیه».
۵
من در آثار مولانا خاطره خوشی از حلب ندیده‌ام! بر خلاف دمشق که هر بار آن را با عشق هم‌قافیه می‌کند و این سو آن سو می‌گوید که «تا شوی خوش چون سمرقند و دمشق». در دیوان هم خرّمی یکی را مقابل ویرانی آن دیگری گذاشته است:
گر درخور عشق آید٬ خرّم چو دمشق آید / ور دل ندهد دل را ویران چو حلب بیند...
۶
ماتم آن خاندان دارد مقیم... و شمس هم می‌گوید که: «شمس خجندی بر خاندان می‌گریست. ما بر وی می‌گریستیم. بر خاندان چه گرید؟ یکی به خدا پیوست، بر او می‌گرید. بر خود نمی‌گرید. اگر از حال خود واقف بودی، بر خود گریستی...»
۷
به روزگار ما، دیگر هیچ کس بر باب انطاکیه گرد نمی‌آید، شاعری هم آنجا نمی‌رود. امروز نه فقط اهل حلب، بلکه بسیاری دیگر هم، نه بر خاندان، که بر خود، ماتمی دارد مقیم...

در باب این جغرافیا، در این ویدیو گفته‌ام.
12👍1
تصاویر...

«پس حسین را آب در چشم آمد...
و ايشان يک يک همی شدند
و هر یکی می‌رفتی،
(حسین) گفتی:
تو رفتی
و من از پس تو می‌آیم...»
...
تاریخ‌نامهٔ طبری،
گردانیده منسوب به بلعمی
28
Iran
Chaartaar @RozMusic.com
ایران...
13
از فرزین شطرنج قدیم...

استاد شفیعی کدکنی در توضیح خود ذیل «تا کی چو فرزین کژ روی، فرزانه شو، فرزانه شو» آورده‌اند که «فرزین کژ و راست می‌رود» و از توضیح دیگرشان در باب بیدق هم برمی‌آید که قواعد امروزی را مقصود داشته‌اند. استاد زمانی هم ذیل یکی از ابیات مثنوی آورده بودند که «مهرهٔ وزیر در شطرنج دارای همه نوع حرکت است... هم مانند فیل مورّب حرکت می‌کند و هم مانند رخ مستقیم از چهار طرف» و همین شاید نوشتن این یادداشت را توجیه کند در توضیح این که قواعد شطرنج قدیم در خصوص برخی مهره‌ها همچون امروز نبوده است.

حرکت فرزین، در شطرنج قدیم، همواره مورّب بوده است و نه راست. این مهم است تا برخی ظرایف اشعار دیده شود. همین شاهدی که استاد آورده‌اند و بسیاری دیگر، تنها به این کژروی اشاره دارد، در مقابل حرکت راست رخ. این کژروی هم، همه عرصه شطرنج را شامل نمی‌شده. به واقع وزیر در هر حرکت فقط یک خانه می‌رفته و از این رو، بر خلاف تصوّر امروزی، از رخ و فیل و اسب ضعیف‌تر بوده است (رک نظرات). پس حرکتش مثل فیل نبوده، اما ناگفته نگذاریم که حرکت فیل هم مثل حرکت امروزی آن نبوده! فیل کج می‌رفته امّا یکی در میان می‌پریده است.

امّا شواهد کج‌روی فرزین بسیار است.
در دیوان می‌خوانیم که:
هین خمش کن کژ مرو، فرزین نه‌ای / کی چو فرزین کژ رود فرزانه‌ای؟
و
راست رود سوی شه، جان و دلم همچو رخ / گر چه کند کژروی طبع چو فرزین من
و
همچو فرزین کژرو است و رُخ‌سیه بر نطعِ شاه...

یا در مثنوی، همان بیتی که توضیح استاد زمانی به آن بازمی‌گردد:
مست را بین ز آن شرابِ پُر شگفت / همچو فرزین مست کژ رفتن گرفت‌

از شاعران دیگر هم، خاقانی می‌گوید:
فرزین مشو ای حکیم تا کژ نشوی / آن به که پیاده باشی و راست روی
و سنایی در صفت نورسیدگان جاه‌جوی دین‌فروش گوید:
همه خونخوار و آزْور چو مگس / همه فرزین به کج‌روی و فرس!
و عتاب می‌کند که از چه «همچو فرزین کج‌روی در راهِ نافرزانه‌ای؟»

و خارج از شواهد ابیات، به قول راوندی در راحة الصدور ختم کنیم که قوانین را شرح داده و آورده که: «و فرزین بر زوایا رود و از هر چهار جانب کژ ضرب کند.»

در یادداشتی دیگر ثبت یک بازی کهن با قواعد قدیم را می‌آورم که خیلی جالب است و اگر فرصت شد توضیحی در خصوص «فرزین‌بند» که تعریفش در فرهنگ‌‌ها بسیار مبهم است. به هر شکل در خصوص قواعد شطرنج هم، به قول فردوسی، باید گفت «رَوِشْنِ زمانه به یکسان مدان».

این از حرکت فرزین قدیم! اما کمی هم خاطره بگویم که شطرنج علاقه قدیم من بود به عهد نوجوانی. دبیرستان بودم، یا پیش از آن، که مجله «دانشمند» یک ویژه‌نامه شطرنج منتشر کرد و خیلی کار خوبی بود. از قدیم‌ترین بازی‌های ثبت شده تا بازی نوابغ همچون آلخین و دیگران. بعد کتاب‌ها بیرون آمد از بازی بزرگان، پطروسیان، باتوینیک، اسپاسکی و خصوصا کتاب‌های ویژه بابی فیشر که اعجوبه‌ای بود گرچه فقط با توضیحات می‌شد فهمید که آن نبوغ کجا ظاهر شده است و به مثال در جایی که تیم تحلیل‌گرِ حریف همه احتمالات را سنجیده، چطور ناگهان فیشر در میانه بازی راهی دیگر گشوده. کتاب هفته شاملو هم، که در کتابخانه‌ها می‌یافتیم، صفحه شطرنج داشت. این‌ها بیشتر تاریخ بود ولی اخبار روز به کاسپاروف بازمی‌گشت و کم کم از همین جا هم دیگر شطرنج، برای ما، از درخشش و تب و تاب افتاد. فیشر، با نتیجه قاطع و سنگین، اسپاسکی صاحب عنوان قهرمانی جهان را می‌برد ولی بازی‌های کارپف کاسپارف بیش از پانزده بار مساوی می‌شد و همه، خودشان و برگزارکنندگان و علاقمندان، خسته می‌شدند. مسابقات چندین ماه بعد تکرار می‌شد و باز همین... بعد هم اختلافی پیش آمد و امتناع از رویارویی به دلیل شرایط مسابقات یا غیر آن - که بابی فیشر با آن شخصیت ناسازش باب کرده بود - منجر به دو عنوان جهانی شد و دیگر معلوم نبود که چه کسی قهرمان جهان است. عنوان کلّی قهرمانی که رفت، بالطبع دفاع از عنوان و بازی انتقامی و جذابیت‌های دیگر هم در پی آن و من دیگر تعقیب نکردم. کمی بعد هم که کامپیوتر‌های پیشرفته آمدند که دیگر از اساتید بزرگ کم نداشتند و حتی دو مسابقه هم بین کاسپارف و یکی از این کامپیوترها برگزار شد که آن را کاسپاروف برد ولی امروزه دیگر هیچ کس نباید همچو خطری کند. من که گاه از سر هوس با برنامه‌های ساده کامپیوتری بازی می‌کنم - کسی هم مانده مگر؟ - تنظیم آن را در پایین‌ترین سطح می‌گذارم که امیدی به بردن باشد و آن هم دست نمی‌دهد.

ای کاش شطرنج، جدای ذوق و لطف خود بازی، سابقه آن هوش‌های درخشان جهانی که به خود جذب کرد، خاطره شب‌های دراز هم‌نشینی با دوستان به عهد نوجوانی، به ما آموخته بود که پیش رفتن به غوغا نیست، به خانه به خانه پیش رفتن است و پیش از مهره راندن، اندیشیدن به حرکت‌های بعدی.

کمی خاطره گفتیم و همچو فرزین کژروی کردیم. بازگرد ای خواجه راه تو کجاست...
👍124
از ثبت شطرنج کهن...

گفته‌اند که این قدیمی‌ترین چیستان یا چالش شطرنجی ثبت شده است، «منسوب» به خلیفه معتصم بالله،‌ فرزند هارون و برادر مأمون، که البته دانش و فرهنگ آن‌ها را نداشت امّا مانند آن دو به شطرنج علاقمند بود. این نسبت البته درست نیست ولی به هر شکل یک ثبت کهن است ار بازی شطرنج نزد مسلمانان.

امّا نکته جالب این چالش کهن جای دیگر است. سفید آغاز می‌کند و در نُه حرکت سیاه را مات می‌کند. امّا چطور؟ به نظر ما که خیلی ساده می‌آید. با این چیدمان، دو حرکت هم برای کیش و مات کافی‌ست! امّا نه، چنان که در یادداشت فرزین کژرو هم آوردم، قواعد شطرنج قدیم متفاوت بوده است و آن را در این چالش می‌توان دید. این بازی را فوربس در کتاب تاریخ شطرنج چاپ ۱۸۶۰ آورده است منتهی با روش ثبت قدیمی انگلیسی که خودش معمایی‌ست. برای علاقمندان شطرنج و ادب و تاریخ، آن را با روش ثبت امروزی همراه توضیحاتی بیاورم:
...
۱/ رخ چپ سفید اسب سیاه را می‌گیرد و کیش / اسب سیاه، رخ را می‌گیرد.
۲/ رخ سفید به ردیف هشتم می‌رود، کیش / شاه سیاه به a7
(اینجا فیل سیاه می‌توانست از روی اسب بپرد و رخ سفید را بگیرد امّا کارش سخت‌تر می‌شد)
۳/ اسب سفید به b5، کیش / شاه سیاه ناچار است که اسب b6 را بگیرد و بنابراین به ردیف ششم می‌آید.
(فیل سیاه نمی‌تواند اسب یا مهره کناری را بگیرد چرا که فیل به قول صاحب راحة الصدور «یکی را بگذارد و در دوم نشیند (یا) ضرب کند»)
۴/ رخ به ردیف ششم می‌آید و دوباره کیش / شاه سیاه ناچار است که اسب را بگیرد و به ردیف پنجم بیاید.
۵/ فیل سفید بهd7، کیش (فیل از روی رخ به شاه کیش می‌دهد) / شاه سیاه به b4
۶/ رخ به ستون b می‌آید و کیش / شاه سیاه به کنار وزیر سفید می‌آید! خانه c5
(می‌بینید که وزیر سفید حرکت یا تهدیدی به صورت راست یا عمودی ندارد. فقط مورب، آن‌هم یک خانه)
۷/ رخ به b5، کیش / شاه به زیر وزیر می‌آید، خانه d4
۸/ پیاده e2 یک خانه جلو می‌رود و کیش / شاه به ناچار یک خانه دیگر جلو می‌آید، خانه d3
۹/ فیل سفید به b5، کیش و مات (به قول قدما شَه شَه...)
...
۱۰/ گفت شَه‌ شَه و آن شَهِ کبرآورش / یک یک از شطرنج میزد بر سرش...
که بگیر اینک شَهَت ای قَلتَبان / صبر کرد آن دلقک و گفت الامان

دست دیگر باختن فرمود میر / او چنان لرزان که عور از زمهریر
باخت دست دیگر و شَه مات شد / وقت شَه‌ شَه گفتن و میقات شد

برجهید آن دلقک و در کُنج رفت / شش نمد بر خود فگند از بیمْ تفت
زیرِ بالش‌ها و زیرِ شش نمد / خُفت پنهان تا ز زخمِ شه رهد
گفت شه هی هی چه کردی؟ چیست این؟ / گفت شَه‌ شَه، شَه‌ شَه ای شاهِ گزین

کی توان حق گفت جز زیرِ لحاف / با تو ای خشم‌آور آتش‌سِجاف؟
ای تو مات و من ز زخمِ شاه، مات / میزنم شَه‌ شَه به زیر رخت‌هات...
9👍2
دختر یفتاح، تورات، قرآن و قربان‌های بی‌نام...

در قرآن، آنجا که ابراهیم خواب خود را با فرزندش، اسحاق یا اسماعیل، در میان می‌گذارد که باید او را قربانی کند، پاسخ می‌شنود که «ای پدر، آن کن که بدان فرمان یافته‌ای»: يَا أَبَتِ افْعَلْ مَا تُؤْمَرُ، سَتَجِدُنِي إِنْ شَاءَ اللَّهُ مِنَ الصَّابِرِينَ.

این پاسخ فرزند که «گردن نهادیم، الحُکم لله»، به کلّی در روایت تورات غایب است. ابراهیم اسحاق را به کوه می‌برد و فرزند هیچ از نیّت پدر خبر ندارد. هیزم جمع می‌کند و می‌آورد و می‌گوید که ای پدر قربانی سوختنی کیست؟ و پدر می‌گوید که خواهد رسید! تا آنگاه که او را بر قربانگاه می‌نهد و کارد برمی‌کشد.

منبع احتمالی این «خودآگاهی» و «تسلیم» فرزند در قرآن چه بوده؟ بحث است. در برخی «قصص الانبیا» یهودی و در تفاسیر تورات، عناصر بیشتری می‌توان دید که آنجا اسحاق از نیّت پدر آگاه است منتهی به نظر من، هم در روایت و هم احتمال تاثیرگذاری، به این عبارت قرآنی نزدیک نیستند.

چندی پیش امّا در کتاب «داوران» عهد عتیق، به نکته‌ای برخوردم. حکایت «یفتاح» از داوران (حاکمان) یهود که نذر می‌کند اگر بر دشمنان پیروز شود، اوّلین کسی را که از خانه‌اش به استقبال او بیرون آید قربانی خداوند کند. شاید تنها نمونه مصرّحِ دیگر قربانی کردن انسان در کتاب مقدس (واگرنه شواهد پنهان یا پنهان‌شده بسیار است).

یفتاح پیروز می‌شود و چون باز می‌گردد، اوّلین کس، دختر و تنها فرزند اوست، که «رقص‌کنان» به استقبال او بیرون می‌آید، و با آن، آه از نهاد پدر...

چون یفتاح نذر خود را با دختر در میان می‌گذارد، پاسخ می‌شنود که «پدر، بر همان عهدی که با خداوند کرده‌ای، بمان». نزدیک نیست با «يَا أَبَتِ افْعَلْ مَا تُؤْمَرُ»؟ محتمل است، و مهم‌تر آن که در همان منبع است و عناصر مشترک هم کم نیست. دیده‌ایم که قرآن، یا زیرمتن‌های آن، به مثال در حکایت تولد مسیح یا داستان «بقره»، عناصری از اجزای مختلف عهدین را با هم پیوند می‌زند.

قرآن نام آن فرزند را نیاورده بود، و تورات هم اینجا، بر خلاف سبک خود در روایت همه جزییات، نام این دختر را نیاورده. آن که بر خلاف اسحاق یا اسماعیل، «البلاء المبین» او، فقط امتحان نبود، «ذبح عظیم» بود. او که پیش از گردن به تیغ و تن به آتش دادن، فقط یک خواسته دارد: «دو ماه تنهایم بگذار، تا با دوستان خود در کوه‌ها بگردم و بر بکارت خود بگریم...»

«قربان کردن دختر یفتاح، از توما بلانشه * نقاش فرانسوی قرن هفدهم. دختر بر سر سنگ، و پدر، کارد در دست، چشم به آسمان که آیا فرمان دیگری می‌رسد؟
...
پ.ن.
۱- در خصوص اسحاق و اسماعیل

۲- نقاشی کامل
Thomas Blanchet
Le sacrifice de la fille de Jephthah 1670-1680
16
از مالک المُلک و مالک دوزخ

در قرآن نگهبان یا خازن دوزخ «مالک» نام دارد: «وَنَادَوْا يَا مَالِكُ لِيَقْضِ عَلَيْنَا رَبُّكَ...». آیا اشتراک نام او با «مالک المُلک»، تصادفی است؟

سیر تاریخی بلندی را فشرده و خلاصه مرور کنیم در چند بند کوتاه!
۱
از هزاره‌های کهن آغاز کنیم و شکل‌گیری اوّلین تصوّر از خدای واحد ناپیدای بی‌صورت، که چیست؟ امری پنهان در هوا! آن هستِ نیست‌نما، همچون باد، که خود ناپیداست امّا اثرش و تاثیرش پیداست، از راندن ابرها و آوردن باران تا غیر آن... از منظر برخی پژوهشگران نام یهوه هم از هوا می‌آید.
۲
امروزه غریب می‌نماید امّا اگر از آن منظر باور و آیین ابتدایی (و نه مفهوم مجرّد غیرمادّی توسعه‌یافته دینی و فلسفی متاخر) بنگریم، این خدای ناپیدای پنهان در هوا، از چه تغذیه می‌کند؟ آن خوراک که در هوا منتشر می‌شود، فهرستی از «اقلام قربانی» و خصوصا بوی گوشت سوخته! این به واقع ریشه و اصل سابقه «قربانی سوختنی» است که مکرّر در عهد عتیق با جزییات می‌بینیم. این که قربانی چه باشد، چه حیوانی و با چه مشخصاتی، و چطور و در طی چه مراسمی تا نهایت سوخته شود چنان که خداوند از بوی آن خوش ‌گردد. اشاره‌ای به این رسم کهن در قرآن هم آمده است: حَتَّی يَأْتِيَنا بِقُرْبانٍ تَأْکلُهُ النَّارُ...

می‌اندیشم این باور که جن، دیگر موجود پنهان، از «بو» تغذیه می‌کند، یادگار آن باور نخستین نیست؟
چون پری را قوّت از بو می‌دهد / هر مَلَک را قوتِ جان او می‌دهد...
شیرخواره کی شناسد ذوقِ لوت / مر پری را بوی باشد لوت و پوت‌...
۳
اندک اندک نقش قربان تعمیم می‌یابد و شامل هر نوع کسب رضایت و حمایت از خداوند می‌شود، با تقدیم بهترین‌ها و عزیزترین‌ها، گاه جهت شکر و سپاس، گاه نذر و پیشگیری از زیان و خطری محتمل.
۴
امّا قربانی سوختنی هم حیوان بوده و هم انسان. در عهد عتیق قربانی انسان را مکرّر می‌بینیم، منتهی با این اسم رمز که «فرزندش را بر آتش گذراند». نمونه‌اش دختر یفتاح که او را بر هیزم نهادند و از آن پیشتر نوشتم و البته قربان کردن اسحاق که نماد پایان این رسم دینی بوده: «پدر، اینک آتش و هیزم، قربانی سوختنی کجاست؟»
۵
در مسیر منع قربانی آدمی، آن رسم کهن تفاسیر و اشکال دیگر می‌گیرد. در عهد عتیق می‌خوانیم که یوشیّای اصلاح‌گر دستور داد تا «دیگر هیچ کس پسر یا دختر خویش بهر «مولَک» از آتش نگذارند...». مفسّران کتاب مقدّس مولَک را نام پادشاه عمونیان یا فینفیان می‌دانند و مورّخان نقّاد صورتی از همان ملِک که نام دیگر یهوه بوده و اینک، با صورتی جدید، از آن چهره و نقش پیشین جدا شده. دقّت کنیم که در عبری قدیم هم، مانند عربی، مصوّت‌ها ضبط نمی‌شدند. فرض این است که این نام را بعدها به صورت دیگری خواندند و مشکول یا اعراب‌گذاری کردند تا از آن ملِک اول جدا شود.
۶
اینک می‌توان تصوّر کرد که آن تحوّل در شاخه دیگر اقوام سامی متفاوت بوده؟ اینجا منابع براستی اندک هستند تا سیر تغییر و تحول را بهتر بتوان دنبال کرد امّا از اشتراک نام مالک، و سیر نظیر همین نام در آیین عبرانیان، شاید بتوان فرض کرد که اینجا هم، در ادوار پیشتر، مالک دوزخ از آن چهره مالک الملک جدا و مستقل شده امّا ذیل امر او نقش کارگزاری را دارد که بدکاران و کافران را می‌سوزاند، این بار در آتش دوزخ و نار جهنم. و جای جستجوی بیشتر است...
...
همچنین رک: در خصوص اسحاق و اسماعیل
18👍2🤔2
از نی و نی

آمده‌ام که سر نهم عشق تو را به سر برم / ور تو بگوییم که نی، نی شکنم شکر برم

استاد عزیز شفیعی کدکنی در پانویس خود بر این بیت در مجموعه گزیده غزلیات شمس آورده است که:
«نی: نه، حرفِ نفی. نشان می‌دهد که در تلفظِ عصرِ مولانا و یا تلفظِ عصرِ رایج در حلقه‌ی یارانِ او، حرفِ نفی به همان گونه‌ای تلفظ می‌شده است که «نی» به معنیِ قَصَب، نیِ در نیشکر». این یادداشت در باب این نکته است.

سپس افزوده‌اند: «در ادوارِ مختلفِ زبان فارسی و در لهجه‌های متفاوتِ آن، این کلمه تلفظ‌های متفاوت داشته است و این نکته را از تأمل در قوافی شعرها می‌توان به دست آورد. منوچهری آن را با کلماتی از نوع هجی و ردی قافیه کرده و نیِ نیشکر را هم با می، جُدَی و طَی قافیه کرده است.»

توضیح نخست استاد را من اینگونه می‌فهمم که این دو واژه نی و نی در زبان مولانا تلفظ یکسان داشته‌اند (گرچه اشاره نکرده‌اند که آن تلفظ چه بوده است) و اگر این خوانش درست باشد، چنانکه خواهیم دید، شواهد آن را تایید نمی‌کنند.

به واقع، هم جستجو و تامل در قوافی، و هم تصریح نسخ، شهادت می‌دهند که دست کم در زبان مولانا حرف نفیِ نی بر وزن بی (ni)، و نی نیشکر، نَی (nay) خوانده می‌شده است، دقیقاً مطابق مثال ابیات منوچهری.

قراین بسیارند. پیش از همه، دو ضبط همین بیت را از نسخ اساس تصحیح استاد فروزانفر آورده‌ام که فتحه روی نَی نیشکر دیده می‌شود. برای روشنی بیشتر، بیت دیگری افزودم:
بُد بی تو چنگ و نَی حزین / بُرد آن کنار و بوسه این
به بیت پیشین هم توجه کنیم. پَی، که بعد به کارمان می‌آید و نَی و این را در جای جای نسخ می‌توان دید.
اما نزدیک‌ترین و مشهورترین شاهد ما همان «بشنو این نَی، چون شکایت می‌کند..» در آغاز نسخه قونیه است و فتحه بر روی نَی آشکار است.

قراین در قوافی را همچنان در خصوص نَی نیشکر پی بگیریم. دقّت کنیم که بسیاری از کلمات هم‌قافیه فارسی مانند دَی و مَی و پَی و کَی هم مانند «نی» امروزه خوانش متفاوتی دارند اما از تطابق قافیه با واژگان عربی، که تلفظ قاعده‌مند دارند، همچون حَی، شَی، فَی و طَی، می‌توان خوانش درست را تشخیص داد.
از جمله در دیوان داریم:
شکّران در عشق او بگداختند / سربریده ناله کن مانند نی
که هم‌قافیه شده است با شی و حی و آن کلمات فارسی که آمد.
و
چون همیشه آتشت در نی فتد / رفت شکّر زین هوس در جانِ نَی
همراه با فَی، طَی...
در مثنوی:
دو دهان داریم گویا همچو نی / یک دهان پنهان‌ست در لب‌های وی
و به قاعده‌ی قیاس، وَی را هم ببینید که:
مدرسه و تعلیق و صورت‌های وی / چون به دانش متّصل شد گشت طَی

امّا تلفّظ نیِ حرف نفی البته ni بوده است. من اینجا آن شبه فعل نی به معنی «نیست» را، که خیلی پرکاربردتر است، کنار می‌گذارم که مقصود ما سرراست‌ باشد.
ابتدا از مثنوی:
دفع می‌گفتم، مرا گفتند نی / نیست چون تو عالمی صاحب فنی
چون مرا پنجاه نان هست اشتهی / مر تو را شش گِرده، همدستیم؟ نی
می‌زند کفلیز کدبانو که نی / خوش بجوش و برمجه ز آتش‌کُنی
تو ز جایی آمدی وز موطنی / آمدن را راه دانی هیچ؟ نی
تو چنان جلوه کنی؟ گفتا که نی / بادیه نارفته چون کوبم منی؟
و دیوان:
آن جا که منم چو من نگنجم / گنجد دگری؟ بگو که نی نی...
و با دعوی، معنی، آری، یعنی و مانی هم‌قافیه شده است.
و همچنین
نکنی خمش برادر چو پُری ز آب و آذر / ز سبو همان تلابد که در او کنند یا نی؟
و همراه با جانی، کانی، فلانی، دهانی، زبانی...

من اینجا نظرم به آثار و زبان مولانا بود. امّا همین را می‌توان ادامه داد و دید که این قاعده در باب نی و نَی، نزد قدما، دست کم تلفظ غالب و رایج و راسخ بوده است:

به مثال حافظ که آشنای اذهان است:
لبش می‌بوسم و در می‌کشم می... تا آنجا که «حدیث بی زبانان بشنو از نی»
همراه خوی، طی، می، پی، وی...
و جای دیگر...
به صوت بلبل و قمری اگر ننوشی می... تا «به قول مطرب و ساقی به فتوی دف و نی»
همراه با الْکَی، شَی، طی، علَی و البته دَی، وَی و کَی (به معنی پادشاه)

نظامی:
بیا ساقی آن جام رخشنده می / به کف گیر بر نغمه‌ی نای و نی
و تلفظ می را هم که پیشتر ذکر کردیم.

در شاهنامه امّا نی با می، ری و پی آمده که به ظاهر همگی با فتحه خوانده می‌شده‌اند. در اینجا هم‌قافیگی با کَی، به معنی شاه، که در نسخ قدیم (و در تصحیح خالقی مطلق) فتحه هم دارد، یاری می‌کند:
برفتند یکسر به فرمان کَی / چو آتش که برخیزد از خشک نی
خود از جای برخاست کاووس کی / برافروخت بر سانِ آتش زِ نی

و در خصوص حرف نفی... این شاهد از حدیقه سنایی در مدح:
گر بخواهی تو جانش از معنی / کَرَم و خُلق او نگوید نی...

و به همین بسنده کنیم، از ترس بلندی کلام و ملالت آن امیرِ تُرکِ مست که در مثنوی سراغ مطرب آمد و بر سر او کوفت که آخر تا چند «می‌کشی در نی و نی راه دراز؟»
.

پ.ن. همچنین رک یادداشت «زیر یا زبر، کسره با فتحه»
12👍2