«کسی که عقیدۀ او این باشد که قرآن کلام خدا است، حدیث کلام محمّد، ازو چه امید باشد؟ مطلع او این باشد، منتهای او به کجا رسد؟ که اینها همه در طفولیت میباید که معلوم او باشد. او در این تنگنا مانده باشد... در احادیث سِر بیش است که در قرآن».
شمس در دو جای مقالات، با صراحتی غریب، میگوید که اسرار را در احادیث باید یافت، نه در قرآن. در هر دو جا هم عبارتی از قرآن و حدیث را، در توصیف وعده خداوند به مومنان، کنار هم میگذارد و مقایسه میکند: «(حدیث) لاَ عَینٌ رَأَت وَ لاَ أُذُنٌ سَمِعَت وَ لاَ خَطَرَ عَلَی قَلبِ بَشَرٍ، این از آن قویترست که (آیت) مٰا کذَبَ الْفُؤٰادُ مٰا رَأیٰ. چهاراسبه از آن گذشته است... آن قرآن و این حدیث! در قرآن اسرار کمتر گفته است، که مشهور است گرد جهان... اسرار در احادیث بیشتر است.»
نکته جالب امّا آن مثالی است که از احادیث آورده و توصیف سلبی آن در چشم شمس حاوی اسرار بلندتریست نسبت به قرآن. حدیث «لا عَینٌ رَأَت... آنچه نه چشمی دیده است، نه گوشی شنیده و نه هرگز (تصوّر آن) بر دل مومن گذشته است»، به واقع ماخوذ است، یا بگوییم بسیار نزدیک است به عبارتی نظیر در عهد جدید:
«لیک چنان که مکتوب است، ما آنچه را چشمی ندیده و گوشی نشنیده و بر دل آدمی نرسیده اعلام میکنیم، هر آنچه خدا بهر آنان که دوستش میدارند مهیّا ساخته است». (رساله اوّل پولس به کرنتیان، باب دوم، ترجمه پیروز سیّار). از «چنان که مکتوب است» آغازین هم میتوان دریافت که اصل عبارت حتی کهنتر بوده که اینک پولس راوی آن است.
مقایسه الفاظ حدیث و ترجمه متن عربی عهد جدید، این قرابت را بیشتر نمایان میکند:
«قَالَ اللّٰهُ تَعَالَی اَعْدَدتُ لعبَادی الصَّالحینَ مَا لاَ عَینٌ رَأَت وَ لاَ أُذُنٌ سَمِعَت وَ لاَ خَطَرَ عَلَی قَلبِ بَشَرٍ» (صحیح بخاری) و
«بَلْ كَمَا هُوَ مَكْتُوبٌ: «مَا لَمْ تَرَ عَيْنٌ، وَلَمْ تَسْمَعْ أُذُنٌ، وَلَمْ يَخْطُرْ عَلَى بَالِ إِنْسَانٍ: مَا أَعَدَّهُ اللهُ لِلَّذِينَ يُحِبُّونَهُ» (الکتاب المقدّس، ترجمه فان دایک)
شمس جایی میگوید که «تورات پیشتر آمد، امّا معنی قرآن میداد» و حدیث هم چنین است. مگر حکایت گرسنگی و تشنگی خداوند که شمس در باب موسی میآورد (۱)، در انجیل متی نیست؟ یا حکایت مثنوی در باب آن که به علی گفت «که اگر اعتماد داری بر حافظی حق، از سر این کوشک خود را در انداز و جواب گفتن امیر المؤمنین او را...» (۲) که باز اصلش در انجیل متی است «ابلیس.. به وی گفت: اگر پسر خدایی، خود را به زیر افکن، زیرا مکتوب است که فرشتگان را فرمان میدهد تا تو را به دستهای خود برگیرند مبادا پایت به سنگی بخورد. عیسی وی را گفت: و نیز مکتوب است خدای خود را آزمایش مکن» و مثالهای متعدد دیگر.
این سخن را باید از قطعیّت و تعمیم به دور داشت، چون سخنان شمس هم در باب قرآن متفاوت است، امّا میتوان دید که در چشم او، قرآن و حدیث (و آنچه پیش از آن آمده)، مصدر و منبع یکسانی دارند الّا آن که مخاطبانشان متفاوت بودهاند: «من قرآن را بدان تعظیم نمیکنم که خدا گفت: بدان تعظیم میکنم که از دهان مصطفی برون آمد. بدانکه از دهان او برون آمد». از منظر او، قرآن، با همهٔ بطون خود، در نهایت مخاطب عام را مقصود داشته است «در قرآن یک آیت جهت حال مؤمنان است، میگوید، بعد از آن آیتی جهت حال کافران...» امّا حدیث، البته آنچه او منظور دارد، بهر خواص است: «بالای قرآن هیچ نیست، بالای کلام خدا هیچ نیست. اما این قرآن که از بهر عوام گفته است جهت امر و نهی و راه نمودن، ذوق دگر دارد، و آنکه با خواص میگوید ذوق دگر...»
.
پ.ن.۱
یا موسی اذا جئتُ علی بابِک کیف تَصنعُ؟ قال یا ربِّ انت منزّهٌ عن ذلک، قال یا موسی لو جئتُ... طعامها بساخت؛ از پگه نظر کرد همه چیزها حاضر بود الّا آب کم بود. آن درویش در رسید که شیء اللّه نان بده. موسی گفت: نیک آمدی؛ و دو سبو در دست او داد که آب بیار. گفت: هزار خدمت کنم، آب آورد. موسی نان به دست او داد. درویش خدمت کرد و رفت... روز دیر شد و موسی منتظر؛ طعام را تفرقه کرد میان همسایگان. در این مشکل مانده که سرّ این چه بود؟... سؤال کرد که وعده فرمودی و نیامدی؟ گفت: آمدم، اما تو ما را نانی کی دهی، تا دو سبو آب نفرمائی آوردن!
پ.ن.۲
مرتضی را گفت روزی یک عنود / کاو ز تعظیم خدا آگه نبود
بر سر بامی و قصری بس بلند / حفظِ حق را واقفی ای هوشمند؟
گفت آری او حفیظ است و غنی / هستیِ ما را ز طفلی و منی
گفت خود را اندر افکن هین ز بام / اعتمادی کن به حفظ حق تمام
تا یقین گردد مرا ایقانِ تو / و اعتقاد خوبِ با برهان تو
پس امیرش گفت خامُش کن برو / تا نگردد جانْت زین جرات گرو
کی رسد مر بنده را که با خدا / آزمایش پیش آرد ز ابتلا....
شمس در دو جای مقالات، با صراحتی غریب، میگوید که اسرار را در احادیث باید یافت، نه در قرآن. در هر دو جا هم عبارتی از قرآن و حدیث را، در توصیف وعده خداوند به مومنان، کنار هم میگذارد و مقایسه میکند: «(حدیث) لاَ عَینٌ رَأَت وَ لاَ أُذُنٌ سَمِعَت وَ لاَ خَطَرَ عَلَی قَلبِ بَشَرٍ، این از آن قویترست که (آیت) مٰا کذَبَ الْفُؤٰادُ مٰا رَأیٰ. چهاراسبه از آن گذشته است... آن قرآن و این حدیث! در قرآن اسرار کمتر گفته است، که مشهور است گرد جهان... اسرار در احادیث بیشتر است.»
نکته جالب امّا آن مثالی است که از احادیث آورده و توصیف سلبی آن در چشم شمس حاوی اسرار بلندتریست نسبت به قرآن. حدیث «لا عَینٌ رَأَت... آنچه نه چشمی دیده است، نه گوشی شنیده و نه هرگز (تصوّر آن) بر دل مومن گذشته است»، به واقع ماخوذ است، یا بگوییم بسیار نزدیک است به عبارتی نظیر در عهد جدید:
«لیک چنان که مکتوب است، ما آنچه را چشمی ندیده و گوشی نشنیده و بر دل آدمی نرسیده اعلام میکنیم، هر آنچه خدا بهر آنان که دوستش میدارند مهیّا ساخته است». (رساله اوّل پولس به کرنتیان، باب دوم، ترجمه پیروز سیّار). از «چنان که مکتوب است» آغازین هم میتوان دریافت که اصل عبارت حتی کهنتر بوده که اینک پولس راوی آن است.
مقایسه الفاظ حدیث و ترجمه متن عربی عهد جدید، این قرابت را بیشتر نمایان میکند:
«قَالَ اللّٰهُ تَعَالَی اَعْدَدتُ لعبَادی الصَّالحینَ مَا لاَ عَینٌ رَأَت وَ لاَ أُذُنٌ سَمِعَت وَ لاَ خَطَرَ عَلَی قَلبِ بَشَرٍ» (صحیح بخاری) و
«بَلْ كَمَا هُوَ مَكْتُوبٌ: «مَا لَمْ تَرَ عَيْنٌ، وَلَمْ تَسْمَعْ أُذُنٌ، وَلَمْ يَخْطُرْ عَلَى بَالِ إِنْسَانٍ: مَا أَعَدَّهُ اللهُ لِلَّذِينَ يُحِبُّونَهُ» (الکتاب المقدّس، ترجمه فان دایک)
شمس جایی میگوید که «تورات پیشتر آمد، امّا معنی قرآن میداد» و حدیث هم چنین است. مگر حکایت گرسنگی و تشنگی خداوند که شمس در باب موسی میآورد (۱)، در انجیل متی نیست؟ یا حکایت مثنوی در باب آن که به علی گفت «که اگر اعتماد داری بر حافظی حق، از سر این کوشک خود را در انداز و جواب گفتن امیر المؤمنین او را...» (۲) که باز اصلش در انجیل متی است «ابلیس.. به وی گفت: اگر پسر خدایی، خود را به زیر افکن، زیرا مکتوب است که فرشتگان را فرمان میدهد تا تو را به دستهای خود برگیرند مبادا پایت به سنگی بخورد. عیسی وی را گفت: و نیز مکتوب است خدای خود را آزمایش مکن» و مثالهای متعدد دیگر.
این سخن را باید از قطعیّت و تعمیم به دور داشت، چون سخنان شمس هم در باب قرآن متفاوت است، امّا میتوان دید که در چشم او، قرآن و حدیث (و آنچه پیش از آن آمده)، مصدر و منبع یکسانی دارند الّا آن که مخاطبانشان متفاوت بودهاند: «من قرآن را بدان تعظیم نمیکنم که خدا گفت: بدان تعظیم میکنم که از دهان مصطفی برون آمد. بدانکه از دهان او برون آمد». از منظر او، قرآن، با همهٔ بطون خود، در نهایت مخاطب عام را مقصود داشته است «در قرآن یک آیت جهت حال مؤمنان است، میگوید، بعد از آن آیتی جهت حال کافران...» امّا حدیث، البته آنچه او منظور دارد، بهر خواص است: «بالای قرآن هیچ نیست، بالای کلام خدا هیچ نیست. اما این قرآن که از بهر عوام گفته است جهت امر و نهی و راه نمودن، ذوق دگر دارد، و آنکه با خواص میگوید ذوق دگر...»
.
پ.ن.۱
یا موسی اذا جئتُ علی بابِک کیف تَصنعُ؟ قال یا ربِّ انت منزّهٌ عن ذلک، قال یا موسی لو جئتُ... طعامها بساخت؛ از پگه نظر کرد همه چیزها حاضر بود الّا آب کم بود. آن درویش در رسید که شیء اللّه نان بده. موسی گفت: نیک آمدی؛ و دو سبو در دست او داد که آب بیار. گفت: هزار خدمت کنم، آب آورد. موسی نان به دست او داد. درویش خدمت کرد و رفت... روز دیر شد و موسی منتظر؛ طعام را تفرقه کرد میان همسایگان. در این مشکل مانده که سرّ این چه بود؟... سؤال کرد که وعده فرمودی و نیامدی؟ گفت: آمدم، اما تو ما را نانی کی دهی، تا دو سبو آب نفرمائی آوردن!
پ.ن.۲
مرتضی را گفت روزی یک عنود / کاو ز تعظیم خدا آگه نبود
بر سر بامی و قصری بس بلند / حفظِ حق را واقفی ای هوشمند؟
گفت آری او حفیظ است و غنی / هستیِ ما را ز طفلی و منی
گفت خود را اندر افکن هین ز بام / اعتمادی کن به حفظ حق تمام
تا یقین گردد مرا ایقانِ تو / و اعتقاد خوبِ با برهان تو
پس امیرش گفت خامُش کن برو / تا نگردد جانْت زین جرات گرو
کی رسد مر بنده را که با خدا / آزمایش پیش آرد ز ابتلا....
Telegram
K-A-Images
❤27
اسب و سوار
عکس جالبیست و یادآور صحنه ناسرودهای از شاهنامه!
در حکایت مرگ رستم میخوانیم که رخش:
دو پایش فروشد به یک چاهسار / نبد جای آویزش و کارزار
بن چاه پُرحربه و تیغِ تیز / نبُد جای مردی و راه گریز
بدرّید پهلوی رخشِ سُتُرگ / بر و پای آن پهلوانِ بزرگ..
اسب و سوار از آن گودال شغاد جان به در نمیبرند و فرامرز:
زان پس تنِ رخش را برکشید / همی دوخت جایی کجا خسته دید
بشُستند و کردند دیبا کفن / بجستند جایی بُنِ نارون...
در نسخ کهن و چاپهای انتقادی همچون تصحیح استاد خالقی، اشارهای بیشتر به رخش و بلکه دفن او هم نیست. ترجمه کهن بُنداری امّا لازم دیده که این توضیح را بیفزاید که «و دفنوا الرخش ایضا»...
در این میان امّا برخی نسخ متاخر و بر همان اساس چاپهای قدیمیتر مانند بروخیم، این بیت را هم دارند که:
همان رخش را بر درِ دخمه جای / بکردند گوری چو اسبی به پای
مهرداد بهار همین جا آورده که «نکته باریکی در این بیت هست که قدمت و اصالت آن را میرساند و آن شیوه دفن سکایی پهلوانان است که اسب پهلوان را هم در کنار او ایستاده، منتظر سوار خویش، دفن میکردند.» (جستاری در فرهنگ ایران، ص ۱۴۶) و میافزاید که نباید به تیغ «اقدم نسخ» چنین ابیاتی را از شاهنامه بیرون برد.
به قاعده مصحّح چارهای ندارد جز این که بر اساس روش خود عمل کند منتهی این نکات مردمشناختی هم بسیار مهم هستند و بعید نیست آن که بعدها این بیت را بر شاهنامه افزوده با این رسم جنگاوران آشنا بوده و شاید هم این نکته سابقهای در روایات شفاهی بسیار کهن داشته که نظایر آن در برخی طومارهای نقّالی باقی مانده است.
در دخمه بستند و گشتند باز / شد آن نامور شیرِ گردنفراز
چه جویی همی زین سرای سپنج؟ کز آغاز رنج است و فرجام رنج
بریزی به خاک ار همه ز آهنی / اگر دینپرستی ور آهرمنی
تو تا زندهای سوی نیکی گرای / مگر کام یابی به دیگرسرای...
.
عکس جالبیست و یادآور صحنه ناسرودهای از شاهنامه!
در حکایت مرگ رستم میخوانیم که رخش:
دو پایش فروشد به یک چاهسار / نبد جای آویزش و کارزار
بن چاه پُرحربه و تیغِ تیز / نبُد جای مردی و راه گریز
بدرّید پهلوی رخشِ سُتُرگ / بر و پای آن پهلوانِ بزرگ..
اسب و سوار از آن گودال شغاد جان به در نمیبرند و فرامرز:
زان پس تنِ رخش را برکشید / همی دوخت جایی کجا خسته دید
بشُستند و کردند دیبا کفن / بجستند جایی بُنِ نارون...
در نسخ کهن و چاپهای انتقادی همچون تصحیح استاد خالقی، اشارهای بیشتر به رخش و بلکه دفن او هم نیست. ترجمه کهن بُنداری امّا لازم دیده که این توضیح را بیفزاید که «و دفنوا الرخش ایضا»...
در این میان امّا برخی نسخ متاخر و بر همان اساس چاپهای قدیمیتر مانند بروخیم، این بیت را هم دارند که:
همان رخش را بر درِ دخمه جای / بکردند گوری چو اسبی به پای
مهرداد بهار همین جا آورده که «نکته باریکی در این بیت هست که قدمت و اصالت آن را میرساند و آن شیوه دفن سکایی پهلوانان است که اسب پهلوان را هم در کنار او ایستاده، منتظر سوار خویش، دفن میکردند.» (جستاری در فرهنگ ایران، ص ۱۴۶) و میافزاید که نباید به تیغ «اقدم نسخ» چنین ابیاتی را از شاهنامه بیرون برد.
به قاعده مصحّح چارهای ندارد جز این که بر اساس روش خود عمل کند منتهی این نکات مردمشناختی هم بسیار مهم هستند و بعید نیست آن که بعدها این بیت را بر شاهنامه افزوده با این رسم جنگاوران آشنا بوده و شاید هم این نکته سابقهای در روایات شفاهی بسیار کهن داشته که نظایر آن در برخی طومارهای نقّالی باقی مانده است.
در دخمه بستند و گشتند باز / شد آن نامور شیرِ گردنفراز
چه جویی همی زین سرای سپنج؟ کز آغاز رنج است و فرجام رنج
بریزی به خاک ار همه ز آهنی / اگر دینپرستی ور آهرمنی
تو تا زندهای سوی نیکی گرای / مگر کام یابی به دیگرسرای...
.
Telegram
K-A-Images
❤17👍4
از قصص یکسان پیامبران...
سوره اعراف نمونه جالبی از الگوی ثابتی به دست میدهد که قرآن، یا قرآننگار، در ذکر رسالت پیامبران و چالشهای آنها با قوم خویش، به کار برده است.
احتمالا ساده نیست که همه متن و آن عناصر را در یک جدول تصویر کنیم منتهی به هر شکل همه آیات مرتبط به قصص پنج پیامبر نوح، صالح، هود، لوط و شعیب را در این جدول به صورتی آوردهام که اشتراک در اجزا و ترتیب و الگوی روایت بهتر دیده شود.
میبینیم:
یک،
ابتدا نام پیامبران است، و تاکید بر نقش رسالت آنها.
همین جا عنصر مشترکی دیده میشود که اشاره به پیوستگی و نزدیکی آن پیامبر با قوم و قبیله خویش است (اخاهم... در سه مورد).
دو،
انکار بزرگان قوم... (قال الملاء من قومه / الذین...)
سه،
پاسخ و دفاع پیامبران به آن بزرگان قوم... با عباراتی بسیار نزدیک.
چهار،
باز پاسخ دیگر پیامبران و تاکید بر رساندن پیام و خصوصا «ناصح امین» بودن آنان. عبارات در چهار مورد بسیار نزدیک هستند و در باب صالح و شعیب یکسان.
پنج،
پاسخی دیگر به اشکال یا تعجّب قوم که از چه رو این پیامبر از همان قوم برخاسته است. باز دو عبارت یکسان در خصوص نوح و هود.
شش:
ختم نهایی حکایات با سه عنصر:
ادامه تکذیب قوم،
نجات مومنان و نزدیکان پیامبر،
عذاب و نابودی قوم منکر.
قرابت الگوی روایت قابل توجه است امّا در خصوص صالح و شعیب، یک جابجایی در ترتیب آیات هم دیده میشود. یعنی ابتدا دو آیه یکسان در خصوص عذاب آمده، پیش از سخن صالح و شعیب با قوم خویش و رویگردانی از آنان، چنان که در جدول میتوان دید.
پس از این حکایت موسی میآید که یادداشت جدایی میطلبد منتهی میتوان دید که صورت آغازین آن حکایت هم این الگو را با کلمات و عبارات مشترک داشته امّا بعد با حکایت عصا و معجزات دیگر تفصیلی یافته است.
این اشتراک در طرح و اجزای روایت، شاهدیست بر آنچه وحدت نبوت* در قرآن نامیدهاند منتهی در عین حال، این همه تاکید موکّد و مکرّر در خصوص مشکلات و انکار پیامبران پیشین از سوی قوم برخاسته از آنان، به ظاهر نشان از چالشهای پیامبر اخیر دارد با قوم خود. شکایتی که پیش از او هم سابقه داشته چنان که از قول عیسی در انجیل مرقس میخوانیم: «هیچ پیامبر بیعزّت نباشد، مگر در شهر خود و نزد قوم خویش...» (باب ۶، آیه ۴).
پ.ن.
مق با هر چند کافر بود، عادل بود.
.
* Monoprophetisme
سوره اعراف نمونه جالبی از الگوی ثابتی به دست میدهد که قرآن، یا قرآننگار، در ذکر رسالت پیامبران و چالشهای آنها با قوم خویش، به کار برده است.
احتمالا ساده نیست که همه متن و آن عناصر را در یک جدول تصویر کنیم منتهی به هر شکل همه آیات مرتبط به قصص پنج پیامبر نوح، صالح، هود، لوط و شعیب را در این جدول به صورتی آوردهام که اشتراک در اجزا و ترتیب و الگوی روایت بهتر دیده شود.
میبینیم:
یک،
ابتدا نام پیامبران است، و تاکید بر نقش رسالت آنها.
همین جا عنصر مشترکی دیده میشود که اشاره به پیوستگی و نزدیکی آن پیامبر با قوم و قبیله خویش است (اخاهم... در سه مورد).
دو،
انکار بزرگان قوم... (قال الملاء من قومه / الذین...)
سه،
پاسخ و دفاع پیامبران به آن بزرگان قوم... با عباراتی بسیار نزدیک.
چهار،
باز پاسخ دیگر پیامبران و تاکید بر رساندن پیام و خصوصا «ناصح امین» بودن آنان. عبارات در چهار مورد بسیار نزدیک هستند و در باب صالح و شعیب یکسان.
پنج،
پاسخی دیگر به اشکال یا تعجّب قوم که از چه رو این پیامبر از همان قوم برخاسته است. باز دو عبارت یکسان در خصوص نوح و هود.
شش:
ختم نهایی حکایات با سه عنصر:
ادامه تکذیب قوم،
نجات مومنان و نزدیکان پیامبر،
عذاب و نابودی قوم منکر.
قرابت الگوی روایت قابل توجه است امّا در خصوص صالح و شعیب، یک جابجایی در ترتیب آیات هم دیده میشود. یعنی ابتدا دو آیه یکسان در خصوص عذاب آمده، پیش از سخن صالح و شعیب با قوم خویش و رویگردانی از آنان، چنان که در جدول میتوان دید.
پس از این حکایت موسی میآید که یادداشت جدایی میطلبد منتهی میتوان دید که صورت آغازین آن حکایت هم این الگو را با کلمات و عبارات مشترک داشته امّا بعد با حکایت عصا و معجزات دیگر تفصیلی یافته است.
این اشتراک در طرح و اجزای روایت، شاهدیست بر آنچه وحدت نبوت* در قرآن نامیدهاند منتهی در عین حال، این همه تاکید موکّد و مکرّر در خصوص مشکلات و انکار پیامبران پیشین از سوی قوم برخاسته از آنان، به ظاهر نشان از چالشهای پیامبر اخیر دارد با قوم خود. شکایتی که پیش از او هم سابقه داشته چنان که از قول عیسی در انجیل مرقس میخوانیم: «هیچ پیامبر بیعزّت نباشد، مگر در شهر خود و نزد قوم خویش...» (باب ۶، آیه ۴).
پ.ن.
مق با هر چند کافر بود، عادل بود.
.
* Monoprophetisme
Telegram
K-A-Images
❤17
خواب بدیدهام قمر...
شبِ شنبه، یازدهم آذر ۶۳۵ هجری شمسی، مولانا این غزل غریب را سروده است:
واقعهای بدیدهام لایق لطف و آفرین / خیز معبّر الزمان صورت خواب من ببین...
غزل را آغاز میکند تا از صورت ماه خوب خواب خود بگوید... امّا نمیتواند. شهر آشوب است. خبری دیگر آمده، در پی خبرهای موحش پیشین.
در شب شنبهای که شد پنجم ماه قعده را / ششصد و پنجه است و هم هست چهار از سنین
هست به شهر ولوله، این که شدهست زلزله / شهرِ مدینه را کنون، نقل کژ است یا یقین؟
گویی شایعه درافتاده که در شهر مدینه زلزله آمده است. از علایم و فتن آخر الزمان است گویا... چرا که عالم پر از کین است:
جوق تتار و سویُرُق، حامله شد ز کین افق / گو شکم فلک بدر، بو که بزاید این جنین...
این سال ۶۵۴، همان سالی بود که هولاکو لشکرکشی جدیدی را به قصد گسترش فتوحات مغول در غرب، دفع اسماعیلیه و مطیع ساختن خلیفه بغداد آغاز کرد. پیش از آن البته، نواحی آسیای صغیر، خراجگزار مغول شده بودند. روزگار سختی بوده و همه جا وحشت و سخن از ایلغار مغول. این است که مولانا گاه از دیگران میخواسته سخن بگردانند: «ز لاف فتنه تاتار کم کن، ز ناف آهوی تاتار برگو...» آخر تکرار این خبرها، چه سودی دارد، جز نیش دوباره بر ریش؟
چون نکنیم یادِ او هست سزا و داد او / کینه چو از خبر بود بیخبریست دفعِ کین...
اینجاست که آن داستان جالب را میآورد، نیرنگ معزّمان و رمّالان و کیمیاگران شیّاد، در یاد آوردن آن چه که اگر به خود بود هرگز به خاطر نمیآمد. رمّالی که به عاشقی مسکین نوشتهای میدهد که در زمین دفن کند تا به مرادش برسد. منتهی شرطش آن است که به هنگام دفن، به یاد «بوزینه» نیافتد!
خواست یکی نوشتهای، عاشقی از مُعزِّمی / گفت بگیر رُقعه را، زیرِ زمین بکُن دفین
لیک به وقتِ دفنِ این، یاد مکن تو بوزنه! / زان که ز یادِ بوزنه دور بمانی از قرین
هر طرفی که رفت او تا بنهد دفینه را / صورتِ بوزنه ز دل میبنمود از کمین
گفت که آه اگر تو خود بوزنه را نگفتیی / یاد نبُد ز بوزنه در دلِ هیچ مُستَعین...
در این سال، صلاح الدین هنوز در قید حیات بوده است امّا غزل خطاب به حسام الدّین است.
شبِ شنبه، یازدهم آذر ۶۳۵ هجری شمسی، مولانا این غزل غریب را سروده است:
واقعهای بدیدهام لایق لطف و آفرین / خیز معبّر الزمان صورت خواب من ببین...
غزل را آغاز میکند تا از صورت ماه خوب خواب خود بگوید... امّا نمیتواند. شهر آشوب است. خبری دیگر آمده، در پی خبرهای موحش پیشین.
در شب شنبهای که شد پنجم ماه قعده را / ششصد و پنجه است و هم هست چهار از سنین
هست به شهر ولوله، این که شدهست زلزله / شهرِ مدینه را کنون، نقل کژ است یا یقین؟
گویی شایعه درافتاده که در شهر مدینه زلزله آمده است. از علایم و فتن آخر الزمان است گویا... چرا که عالم پر از کین است:
جوق تتار و سویُرُق، حامله شد ز کین افق / گو شکم فلک بدر، بو که بزاید این جنین...
این سال ۶۵۴، همان سالی بود که هولاکو لشکرکشی جدیدی را به قصد گسترش فتوحات مغول در غرب، دفع اسماعیلیه و مطیع ساختن خلیفه بغداد آغاز کرد. پیش از آن البته، نواحی آسیای صغیر، خراجگزار مغول شده بودند. روزگار سختی بوده و همه جا وحشت و سخن از ایلغار مغول. این است که مولانا گاه از دیگران میخواسته سخن بگردانند: «ز لاف فتنه تاتار کم کن، ز ناف آهوی تاتار برگو...» آخر تکرار این خبرها، چه سودی دارد، جز نیش دوباره بر ریش؟
چون نکنیم یادِ او هست سزا و داد او / کینه چو از خبر بود بیخبریست دفعِ کین...
اینجاست که آن داستان جالب را میآورد، نیرنگ معزّمان و رمّالان و کیمیاگران شیّاد، در یاد آوردن آن چه که اگر به خود بود هرگز به خاطر نمیآمد. رمّالی که به عاشقی مسکین نوشتهای میدهد که در زمین دفن کند تا به مرادش برسد. منتهی شرطش آن است که به هنگام دفن، به یاد «بوزینه» نیافتد!
خواست یکی نوشتهای، عاشقی از مُعزِّمی / گفت بگیر رُقعه را، زیرِ زمین بکُن دفین
لیک به وقتِ دفنِ این، یاد مکن تو بوزنه! / زان که ز یادِ بوزنه دور بمانی از قرین
هر طرفی که رفت او تا بنهد دفینه را / صورتِ بوزنه ز دل میبنمود از کمین
گفت که آه اگر تو خود بوزنه را نگفتیی / یاد نبُد ز بوزنه در دلِ هیچ مُستَعین...
در این سال، صلاح الدین هنوز در قید حیات بوده است امّا غزل خطاب به حسام الدّین است.
Telegram
K-A-Images
❤18👍3🤔3
از تمثیل و تصویر نور...
آیه نور (سوره نور، آیه ۳۶)، از مشهورترین تصویرها و تمثیلهای قرآنی است. کوتاه، موجز و پیچیده... در بافت قرآنی هم نظایر چندانی ندارد و برخی از کلماتش هم فقط در همین قطعه آمدهاند:
«خدا نور آسمانها و زمین است. مَثَل نور او چون چراغدانی است که در آن چراغی، و آن چراغ در آبگینهایست. آن آبگینه گویی اختری درخشان است که از درخت مبارک زیتونی که نه شرقی و نه غربیست، افروخته میشود. نزدیک است که روغنش، گرچه آتشی به آن نرسیده، روشنی بخشد. نور بر نور است...»
توصیف و تصویر نظیری را در کتاب مکاشفات زکریا از آخرین کتابهای عهد عتیق میتوان دید:
آغاز باب چهارم:
«آنگاه فرشته... مرا گفت: «چه میبینی؟» پاسخ دادم، چراغدانی میبینم یکپارچه از طلا که روغندانی بر سرش و هفت چراغ بر آن است، و چراغهایی که بر سر آن است، هفت لوله دارد. و در کنار آن دو درخت زیتون هست، یکی به جانبِ راست روغندان و دیگری به جانب چپ آن...»
دو سه وجه پنهان لفظی و معنایی را هم ناگفته نگذاریم در متن عبری:
چراغدان همان منوُره מְנוֹרָה است، شمعدان هفت شاخه، که آشناست و شرح آن با جزییات در سِفر خروج آمده است. پیوستگی آن با نار و نور روشن است.
زیتون را هم در عبری زَییت گویند זַ֫יִת و جمع آن زیتیم זֵיתִים
امّا آن روغن، יִצְהָר یصهر، به معنی خاصی است در عهد عتیق و روغن معمول نیست. روغن زیتون تازه و درخشان و شفاف است و اصلا از ریشه صهر به معنی درخشیدن. روغنی پاک و روشن که میتواند برای مسحِ مسیحا استفاده شود. و بعید نیست که آن تعبیر قرآنی هم به این وجه نظر داشته باشد: روغنی چنان تابناک، که گویی پیش از رسیدن آتش و نار به آن، خود نور و روشنی میدهد.
اینک به دو تصویر بازگردیم، که یکسان نیستند امّا اشتراک و قرابت اجزا در متنی چنین کوتاه قابل توجّه است:
چراغ و چراغدان
چراغ بر چراغ (نور علی نور...)
روغن و روغندان
و در این میان حضور عنصر خاصّ درخت زیتون
روغن بسیار تابناک، به توضیحی که آمد.
و در نهایت جهات شرق و غرب.
میتوان دید که این تصویر، متناسب با آن معنی مقصود، در برخی اجزا تغییر کرده است، چنان که:
اینک آبگینه هم در میان است، شیشهای که چون شمع یا چراغ را در آن نهند، نورش افزون میشود،
دیگر تصریح بر نور و روشنی خود روغن آن چراغ
و سپس یکی شدن منبع روغن آن چراغدان، دو درخت زیتون چپ و راست، و تبدیل آنها به درخت یگانهای که دیگر نه شرقی و نه غربیست.
این نمونهها را، به جای نشان اقتباس و تاثیر مستقیم، بیشتر باید به عنوان سوابق احتمالی و تاریخچه شکلگیری این تصاویر و تمثیلها دید، از عهد عتیق عبرانی، تا تفاسیر مسیحی سریانی تا قرآن...
جایسوز اندر مکان کی در رود؟ نورِ نامحدود را حدّ کی بود؟
لیک تمثیلی و تصویری کنند / تا که دریابد ضعیفی عشقمند
مِثل نبود لیک باشد آن مثیل / تا کند عقلِ مُجَمّد را گسیل
از همه اوهام و تصویراتْ دور / نورِ نورِ نورِ نورِ نورِ نور...
.
پ.ن.
همچنین مق با «از انجیر و انار و زیتون»
.
آیه نور (سوره نور، آیه ۳۶)، از مشهورترین تصویرها و تمثیلهای قرآنی است. کوتاه، موجز و پیچیده... در بافت قرآنی هم نظایر چندانی ندارد و برخی از کلماتش هم فقط در همین قطعه آمدهاند:
«خدا نور آسمانها و زمین است. مَثَل نور او چون چراغدانی است که در آن چراغی، و آن چراغ در آبگینهایست. آن آبگینه گویی اختری درخشان است که از درخت مبارک زیتونی که نه شرقی و نه غربیست، افروخته میشود. نزدیک است که روغنش، گرچه آتشی به آن نرسیده، روشنی بخشد. نور بر نور است...»
توصیف و تصویر نظیری را در کتاب مکاشفات زکریا از آخرین کتابهای عهد عتیق میتوان دید:
آغاز باب چهارم:
«آنگاه فرشته... مرا گفت: «چه میبینی؟» پاسخ دادم، چراغدانی میبینم یکپارچه از طلا که روغندانی بر سرش و هفت چراغ بر آن است، و چراغهایی که بر سر آن است، هفت لوله دارد. و در کنار آن دو درخت زیتون هست، یکی به جانبِ راست روغندان و دیگری به جانب چپ آن...»
دو سه وجه پنهان لفظی و معنایی را هم ناگفته نگذاریم در متن عبری:
چراغدان همان منوُره מְנוֹרָה است، شمعدان هفت شاخه، که آشناست و شرح آن با جزییات در سِفر خروج آمده است. پیوستگی آن با نار و نور روشن است.
زیتون را هم در عبری زَییت گویند זַ֫יִת و جمع آن زیتیم זֵיתִים
امّا آن روغن، יִצְהָר یصهر، به معنی خاصی است در عهد عتیق و روغن معمول نیست. روغن زیتون تازه و درخشان و شفاف است و اصلا از ریشه صهر به معنی درخشیدن. روغنی پاک و روشن که میتواند برای مسحِ مسیحا استفاده شود. و بعید نیست که آن تعبیر قرآنی هم به این وجه نظر داشته باشد: روغنی چنان تابناک، که گویی پیش از رسیدن آتش و نار به آن، خود نور و روشنی میدهد.
اینک به دو تصویر بازگردیم، که یکسان نیستند امّا اشتراک و قرابت اجزا در متنی چنین کوتاه قابل توجّه است:
چراغ و چراغدان
چراغ بر چراغ (نور علی نور...)
روغن و روغندان
و در این میان حضور عنصر خاصّ درخت زیتون
روغن بسیار تابناک، به توضیحی که آمد.
و در نهایت جهات شرق و غرب.
میتوان دید که این تصویر، متناسب با آن معنی مقصود، در برخی اجزا تغییر کرده است، چنان که:
اینک آبگینه هم در میان است، شیشهای که چون شمع یا چراغ را در آن نهند، نورش افزون میشود،
دیگر تصریح بر نور و روشنی خود روغن آن چراغ
و سپس یکی شدن منبع روغن آن چراغدان، دو درخت زیتون چپ و راست، و تبدیل آنها به درخت یگانهای که دیگر نه شرقی و نه غربیست.
این نمونهها را، به جای نشان اقتباس و تاثیر مستقیم، بیشتر باید به عنوان سوابق احتمالی و تاریخچه شکلگیری این تصاویر و تمثیلها دید، از عهد عتیق عبرانی، تا تفاسیر مسیحی سریانی تا قرآن...
جایسوز اندر مکان کی در رود؟ نورِ نامحدود را حدّ کی بود؟
لیک تمثیلی و تصویری کنند / تا که دریابد ضعیفی عشقمند
مِثل نبود لیک باشد آن مثیل / تا کند عقلِ مُجَمّد را گسیل
از همه اوهام و تصویراتْ دور / نورِ نورِ نورِ نورِ نورِ نور...
.
پ.ن.
همچنین مق با «از انجیر و انار و زیتون»
.
Telegram
K-A-Images
❤18👍6🤔1
نگر تا تو دیوار او نفکنی...
تجاوز به ایران محکوم است، به تمامی.
امّا دریغا ایران... به طاقتی که نداریم کدام بار کشیم؟ تجاوز یک کشور خارجی که تجسّم جنایت و سبعیت است و از آن سو حکومتی که با استبداد و جهالت و دروغ و سرکوب و فساد و سیاستهای پوچ و پرهزینه، مُلک و مملکت را، پس از آنهمه زخمها و آسیبهای غیرقابل جبران، به چنین ورطه هولناکی کشاند که کابوس همه ما بود. دریغا ایران بیپناه، باغ خرّمبهاری که باد سَموم حکومت سرکوبگر متوهم آن را خزان کرد و اینک، چنین بیدیوار و بیدفاع، عرصه تاختن و کینآختن بداندیشان و دشمنان شده است.
تجاوز به ایران محکوم است، به تمامی.
امّا دریغا ایران... به طاقتی که نداریم کدام بار کشیم؟ تجاوز یک کشور خارجی که تجسّم جنایت و سبعیت است و از آن سو حکومتی که با استبداد و جهالت و دروغ و سرکوب و فساد و سیاستهای پوچ و پرهزینه، مُلک و مملکت را، پس از آنهمه زخمها و آسیبهای غیرقابل جبران، به چنین ورطه هولناکی کشاند که کابوس همه ما بود. دریغا ایران بیپناه، باغ خرّمبهاری که باد سَموم حکومت سرکوبگر متوهم آن را خزان کرد و اینک، چنین بیدیوار و بیدفاع، عرصه تاختن و کینآختن بداندیشان و دشمنان شده است.
❤36👍4
«و هرگاه حوادث به عاقل محیط شود باید که در پناه صواب رود و بر خطا اصرار ننماید و آن را به ثبات عزم و حُسن عهد منسوب نکند...» مقدمه کلیله و دمنه، از کلام بزرگمهر بختگان
و در میان این تندباد حوادث و فجایع که امان از هر کران برده است، هست آن عاقلی که پند و گفت حکیم قدیم گیرد، و اصرار بر خطا را ثبات عزم نام نکند؟ هست آن رای حکیمی و فکر برهمنی که به آینده ایران اندیشد و آن را از گزند بیشتر عوانان و اهریمنان نجات دهد؟
و در میان این تندباد حوادث و فجایع که امان از هر کران برده است، هست آن عاقلی که پند و گفت حکیم قدیم گیرد، و اصرار بر خطا را ثبات عزم نام نکند؟ هست آن رای حکیمی و فکر برهمنی که به آینده ایران اندیشد و آن را از گزند بیشتر عوانان و اهریمنان نجات دهد؟
❤28👍3👎3
نمایشگاه هوایی پاریس دیروز تمام شد امّا امروز هواپیماها یکی یکی میروند و هر کدام هم که رد میشود، هر صدایی که میآید، دل من میریزد که کجا میرود؟ الان کجای تهران را زدند!؟ تن اینجاست، جان آنجا. دو روز است که راه تماسی نیست، با پیرگشته پدر، مادر، برادران، عزیزان...
خواب و قرار که نداریم. به عادت همیشه، این بار پیشتر، صبح خیلی زود آمدم سرکار. فکر کردم چیزی بخوانم و اخبارهای تلگرامی را دنبال نکنم. نتوانستم. همکاری رسید و با حوصله زیاد شرح داد که اگر الان پنجرهها را باز کنیم و ساعت ده ببندیم، دفتر سه درجه خنکتر میشود. یکی یکی باز میکرد و توضیح میداد که این تجربه را در خانه دارد، پنج شنبه چه شد، جمعه چه شد... گفتم بله درسته، چه خوب. بعد گفت اگر کرکره را پایین بیاوریم که تابش مستقیم نور نباشد هم بهتر است. باز... دو دقیقه بعد بازگشت و دماسنج آورد تا به من نشان دهد که ببین چه درست گفتم... رفت. تلگرام را باز کردم و غم و دلهره و آشوب. کم کم دیگران آمدند که «ویکاند» چطور بود؟ کجا رفتی؟ و من نگرانم که سوالی از ایران بپرسند و من نتوانم خود را نگهدارم... شرح تو غبن است، با اهل جهان، همچو راز عشق دارم در نهان.
براهنی خوب گفته است که:
دق که ندانی که چیست گرفتم، دق که ندانی تو خانم زیبا!
با توام ایرانه خانم زیبا!
حال تمامَم از آن تو بادا گر چه ندارم خانه در این جا خانه در آن جا
...
بیتو گدایم، ببین، گدای کوچهی دنیا
با توام ایرانه خانم زیبا!
...
خواب نبینم تو را که خواب ندارم
با توام ایرانه خانم زیبا!
چه میتوان گفت؟ به پدران، مادران و فرزندان. به داغدیدگان، به آنها که زیر آتشاند، آتش پرتابهها، آتش غمها و اضطرابها، این آتش ویرانگر که ایران را فرا گرفت، و تقدیر آن نبود، جز آرزوی سعادت و سلامت ایران، جز امید به این که از پس این همه غمان برسد مژده امان...
خواب و قرار که نداریم. به عادت همیشه، این بار پیشتر، صبح خیلی زود آمدم سرکار. فکر کردم چیزی بخوانم و اخبارهای تلگرامی را دنبال نکنم. نتوانستم. همکاری رسید و با حوصله زیاد شرح داد که اگر الان پنجرهها را باز کنیم و ساعت ده ببندیم، دفتر سه درجه خنکتر میشود. یکی یکی باز میکرد و توضیح میداد که این تجربه را در خانه دارد، پنج شنبه چه شد، جمعه چه شد... گفتم بله درسته، چه خوب. بعد گفت اگر کرکره را پایین بیاوریم که تابش مستقیم نور نباشد هم بهتر است. باز... دو دقیقه بعد بازگشت و دماسنج آورد تا به من نشان دهد که ببین چه درست گفتم... رفت. تلگرام را باز کردم و غم و دلهره و آشوب. کم کم دیگران آمدند که «ویکاند» چطور بود؟ کجا رفتی؟ و من نگرانم که سوالی از ایران بپرسند و من نتوانم خود را نگهدارم... شرح تو غبن است، با اهل جهان، همچو راز عشق دارم در نهان.
براهنی خوب گفته است که:
دق که ندانی که چیست گرفتم، دق که ندانی تو خانم زیبا!
با توام ایرانه خانم زیبا!
حال تمامَم از آن تو بادا گر چه ندارم خانه در این جا خانه در آن جا
...
بیتو گدایم، ببین، گدای کوچهی دنیا
با توام ایرانه خانم زیبا!
...
خواب نبینم تو را که خواب ندارم
با توام ایرانه خانم زیبا!
چه میتوان گفت؟ به پدران، مادران و فرزندان. به داغدیدگان، به آنها که زیر آتشاند، آتش پرتابهها، آتش غمها و اضطرابها، این آتش ویرانگر که ایران را فرا گرفت، و تقدیر آن نبود، جز آرزوی سعادت و سلامت ایران، جز امید به این که از پس این همه غمان برسد مژده امان...
❤31
از چند روز پیش پارهای از مصاحبه تد کروز سناتور آمریکایی با تاکر کارلسون بسیار گشته و دیده شده است، «وایرال» به قول جوانان... میگوید که مهمترین دلیل او در حمایت از اسرائیل - که آن را هم وظیفه اصلی خود میشمارد - دستور کتاب مقدّس است به مسیحیان. مصاحبهگر میپرسد که کدام بخش کتاب مقدّس؟ به یاد نمیآورد منتهی ادامه میدهد که بایبل به ما آموخته که هر کس با اسرائیل باشد، متبرّک است و هر که نباشد ملعون و من میخواهم سوی برکت ایستم. باز مصاحبهگر او را به چالش میگیرد که مقصود همین کشور و مرز و دولت کنونی اسرائیل است؟ میگوید مقصود ملّت (و دولت) اسرائیل است...
اشاره او به آغاز حکایت ابراهیم در کتاب پیدایش است که از قول خداوند به ابراهیم آمده: «تو را بركت خواهم داد و نامت را بزرگ خواهم ساخت؛ بر آنان كه تو را بركت دهند، بركت خواهم داد، بر آنان كه تو را نفرين كنند، لعنت خواهم كرد...»
کتابهای مقدّس، مقدّس نزد باورمندان و مومنان به آنها، کم استعداد سوءاستفاده ندارند امّا ببینیم ابعاد حقّهبازی را که عبارتی خطاب به ابراهیم را دستور دینی به مسیحیان میداند، در دفاع از دولت اسرائیل، در همه احوال... حال این فرد سیاسی است با صفات و خصوصیات معمول منتهی نمونهایست از مسیحیان انجیلی، که به واقع نه انجیل میدانند و نه یهودیت را میشناسند امّا هیچ حمایتی را از اسرائیل دریغ نمیکنند. از قضا پولس رسول، در آیه بسیار مشهوری، میگوید که ابراهیم ایمان آورد و دادگری یافت، و برکت او از این رو بود... و حتی پیش از او، از قول عیسی در انجیل یوحنا میخوانیم که «او را گفتند، پدر ما ابراهیم است، گفت اگر فرزندان ابراهیم بودید، اعمال ابراهیم را به جا میآوردید»، شیر را بچه همی ماند بدو، تو به پیغمبر چه میمانی بگو...
مولانا میگفت که «تا نپنداری که کسب اینجاست حسْب!». قرآن و انجیل و تورات را دام تزویر کردن، به قول حافظ، کسب پر سودی است همه جای عالم.
تا اطلاع ثانوی، دنیا به دست شروران و شیّادان، جاهلان و جانیان، فرعونان و عوانان افتاده است...
پ.ن.
یک،
در خصوص آغاز این فصل که «خداوند ابرام را گفت بیرون رو، از سرزمینت، از زادگاهت، و از خانه پدرانت...» و تفاسیر عرفانی آن پیشتر یادداشتی آوردهام: «لخ لخا»،
دو،
و البته که در خود عهد عتیق هم ابراهیم معادل اسرائیل نیست و بیفزایم که در قرآن هم پربسامدترین نام موسی است و بعد ابراهیم. از قضا داستان جستن خداوند در خورشید و ماه و «لا احبّ الآفلین» گفتنِ ابراهیم در هیچ منبع یهودی شناختهشدهای دیده نشده. ابن میمون آن را از قرآن برگرفت و پس از او در یهودیت هم بسیار رواج یافت.
سه
لینک آن بخش مصاحبه در نظریات!
اشاره او به آغاز حکایت ابراهیم در کتاب پیدایش است که از قول خداوند به ابراهیم آمده: «تو را بركت خواهم داد و نامت را بزرگ خواهم ساخت؛ بر آنان كه تو را بركت دهند، بركت خواهم داد، بر آنان كه تو را نفرين كنند، لعنت خواهم كرد...»
کتابهای مقدّس، مقدّس نزد باورمندان و مومنان به آنها، کم استعداد سوءاستفاده ندارند امّا ببینیم ابعاد حقّهبازی را که عبارتی خطاب به ابراهیم را دستور دینی به مسیحیان میداند، در دفاع از دولت اسرائیل، در همه احوال... حال این فرد سیاسی است با صفات و خصوصیات معمول منتهی نمونهایست از مسیحیان انجیلی، که به واقع نه انجیل میدانند و نه یهودیت را میشناسند امّا هیچ حمایتی را از اسرائیل دریغ نمیکنند. از قضا پولس رسول، در آیه بسیار مشهوری، میگوید که ابراهیم ایمان آورد و دادگری یافت، و برکت او از این رو بود... و حتی پیش از او، از قول عیسی در انجیل یوحنا میخوانیم که «او را گفتند، پدر ما ابراهیم است، گفت اگر فرزندان ابراهیم بودید، اعمال ابراهیم را به جا میآوردید»، شیر را بچه همی ماند بدو، تو به پیغمبر چه میمانی بگو...
مولانا میگفت که «تا نپنداری که کسب اینجاست حسْب!». قرآن و انجیل و تورات را دام تزویر کردن، به قول حافظ، کسب پر سودی است همه جای عالم.
تا اطلاع ثانوی، دنیا به دست شروران و شیّادان، جاهلان و جانیان، فرعونان و عوانان افتاده است...
پ.ن.
یک،
در خصوص آغاز این فصل که «خداوند ابرام را گفت بیرون رو، از سرزمینت، از زادگاهت، و از خانه پدرانت...» و تفاسیر عرفانی آن پیشتر یادداشتی آوردهام: «لخ لخا»،
دو،
و البته که در خود عهد عتیق هم ابراهیم معادل اسرائیل نیست و بیفزایم که در قرآن هم پربسامدترین نام موسی است و بعد ابراهیم. از قضا داستان جستن خداوند در خورشید و ماه و «لا احبّ الآفلین» گفتنِ ابراهیم در هیچ منبع یهودی شناختهشدهای دیده نشده. ابن میمون آن را از قرآن برگرفت و پس از او در یهودیت هم بسیار رواج یافت.
سه
لینک آن بخش مصاحبه در نظریات!
Telegram
K-A-Images
❤12👍12
این روزها که بسیار خواندند و خواندیم که «تو را ای کهن بوم و بر دوست دارم»، یادی کنیم از این ویدیوی یک و نیم ساعته دیدنی از شعرخوانی و بداههگویی مهدی اخوان ثالث در یوتیوب که نظایر چندانی ندارد. جلسه گویا به سال ۶۹ بوده است که اخوان برای اولین و آخرین بار به خارج کشور رفت، آلمان، فرانسه، انگلیس و بعد کشورهای اسکاندیناوی. این جلسه هم گویا در سوئد است. در همین سال و پس از بازگشت از این سفر بود که در شصت و دو سالگی از دنیا رفت.
آینه مقعری است از «حالات و مقامات و علاقات» اخوان و آنچه به تفصیل در اشعار و مقالات او آمده یا در شرح احوالش آوردهاند. جدای شعرش و البته سبک شعرخوانی او، تصویر روشنیست از طنز ذاتی اخوان، قدرت قصهپردازیاش و جهتگیریهای تند اعتقادی و انتقادی او خصوصاً به مذهب و دین حاکم.
طنز اخوان، که در مقدمه برخی کتابهای شعر او پیداست، اینجا هم به بداهه مجال ظهور مییابد. از جمله اینکه روز و شبهای بلند نوردیک را به یکی از اشعار حافظ گره بزند و در پاسخ درخواستی، شعری طنزآمیز از کفاش خراسانی، شاعر محلی مشهدی بخواند و تعبیرات عامیانهای به کار گیرد. همچنین روایتش از ساخت فیلمی از شعر «کتیبه».
امّا شاید شاخصتر از همه، عمق دلزدگی و دلخوری او از حاکمانی است که «خدا گویند و میگیرند جان و مال مردم را». تقابلهای صریح او با «اللهیون» چنان که در آن شعر «حافظ جان» آورده بود و برایش هم مایه دردسر شد. وقتی سخن از ترجمه شعر «زمستان» است، میگوید «گفتند که این شعر به عربی هم ترجمه شده است. به عربی؟ حالا که اینطور است اصلاً میخواهم این شعر را حذف کنم!» و طنز را بنا به عادتی قدیم به «و الله خیر الماکرین» هم میرساند.
اما دلی که از اینجا کنده و مِهری که برداشته، کجا برده و بر که افکنده؟ بر آیین مزدُشتی که ترکیبیست از عقاید مزدک و زرتشت. دو پیر و مراد همیشگی خود که نامشان را حتی بر فرزندان خود گذاشته بود. در همین جلسه هم از مزدک سخن میگوید و در شعر «تو را ای کهن بوم و بر دوست دارم»، با تاکید و تکراری معنیدار میخواند «گرانمايه زرتشت را من فزونتر، ز هر پير و پيغامبر دوست دارم، بشر بهتر از او نديد و نبيند، من آن بهترين از بشر دوست دارم...»
آینهای از تنازعات درونی و بیرونی بیپایان ما... ولی خب این م امید است، از یادگاران قوم، که بر خلاف نامش، چندان از امید نمیگفت، همیشه بر سلطه ماند و نه با سلطه، و گاه هم سخت دلتنگ و دلکنده و غمگین، ندای چاووشی سر میداد و همپایی میجست که خواسته و دانسته قدم در راه بیفرجام بگذارد، من اینجا بس دلم تنگ است...
.
https://www.youtube.com/watch?v=JSsUUKCgTHY
آینه مقعری است از «حالات و مقامات و علاقات» اخوان و آنچه به تفصیل در اشعار و مقالات او آمده یا در شرح احوالش آوردهاند. جدای شعرش و البته سبک شعرخوانی او، تصویر روشنیست از طنز ذاتی اخوان، قدرت قصهپردازیاش و جهتگیریهای تند اعتقادی و انتقادی او خصوصاً به مذهب و دین حاکم.
طنز اخوان، که در مقدمه برخی کتابهای شعر او پیداست، اینجا هم به بداهه مجال ظهور مییابد. از جمله اینکه روز و شبهای بلند نوردیک را به یکی از اشعار حافظ گره بزند و در پاسخ درخواستی، شعری طنزآمیز از کفاش خراسانی، شاعر محلی مشهدی بخواند و تعبیرات عامیانهای به کار گیرد. همچنین روایتش از ساخت فیلمی از شعر «کتیبه».
امّا شاید شاخصتر از همه، عمق دلزدگی و دلخوری او از حاکمانی است که «خدا گویند و میگیرند جان و مال مردم را». تقابلهای صریح او با «اللهیون» چنان که در آن شعر «حافظ جان» آورده بود و برایش هم مایه دردسر شد. وقتی سخن از ترجمه شعر «زمستان» است، میگوید «گفتند که این شعر به عربی هم ترجمه شده است. به عربی؟ حالا که اینطور است اصلاً میخواهم این شعر را حذف کنم!» و طنز را بنا به عادتی قدیم به «و الله خیر الماکرین» هم میرساند.
اما دلی که از اینجا کنده و مِهری که برداشته، کجا برده و بر که افکنده؟ بر آیین مزدُشتی که ترکیبیست از عقاید مزدک و زرتشت. دو پیر و مراد همیشگی خود که نامشان را حتی بر فرزندان خود گذاشته بود. در همین جلسه هم از مزدک سخن میگوید و در شعر «تو را ای کهن بوم و بر دوست دارم»، با تاکید و تکراری معنیدار میخواند «گرانمايه زرتشت را من فزونتر، ز هر پير و پيغامبر دوست دارم، بشر بهتر از او نديد و نبيند، من آن بهترين از بشر دوست دارم...»
آینهای از تنازعات درونی و بیرونی بیپایان ما... ولی خب این م امید است، از یادگاران قوم، که بر خلاف نامش، چندان از امید نمیگفت، همیشه بر سلطه ماند و نه با سلطه، و گاه هم سخت دلتنگ و دلکنده و غمگین، ندای چاووشی سر میداد و همپایی میجست که خواسته و دانسته قدم در راه بیفرجام بگذارد، من اینجا بس دلم تنگ است...
.
https://www.youtube.com/watch?v=JSsUUKCgTHY
YouTube
Mehdi Akhavan Sales مهدی اخوان ثالث
شاعر حماسی معاصر
زنده یاد; مهدی اخوان ثالث
شاعر "زمستان" روزگار ما; ستار مینواخت و آشنای دستگاه های موسیقی ایرانی بود
"چاووشی" در کالبد شعر معاصر انگیخت
و کوچ کرد با "قاصدک" ی که از آن سوی خبر آورد
_______________
روحش شاد و یادش گرامی
"من اینجا بس…
زنده یاد; مهدی اخوان ثالث
شاعر "زمستان" روزگار ما; ستار مینواخت و آشنای دستگاه های موسیقی ایرانی بود
"چاووشی" در کالبد شعر معاصر انگیخت
و کوچ کرد با "قاصدک" ی که از آن سوی خبر آورد
_______________
روحش شاد و یادش گرامی
"من اینجا بس…
❤24👍2
ترانهی کوچک سه رودبار
فدریکو گارسیا لورکا، ترجمه احمد شاملو
پهناب گوادل کویر، از زیتونزاران و نارنجستانها میگذرد. رودبارهای دوگانهی غرناطه، از برف به گندم فرود میآید. ۱
دریغا عشق، که شد و باز نیامد! ۲
پهناب گوادل کویر، ریشی لعلگونه دارد، رودباران غرناطه، یکی میگرید، یکی خون میفشاند. ۳
دریغا عشق، که بر باد شد!
از برای زورقهای بادبانی، سه ویل را معبری هست؛ بر آب غرناطه اما، تنها آه است، که پارو میکشد. ۴
دریغا عشق، که شد و باز نیامد!
گوادل کویر، برج بلند و، باد، در نارنجستانها. ۵
خنیل و دارو، برج های کوچک و، مردهگانی، بر پهنهی آبگیرها.
دریغا عشق، که بر باد شد!
که خواهد گفت که آب، میبرد تالابتشی از فریادها را؟ ۶
دریغا عشق، که شد و باز نیامد!
بهار نارنج را و زیتون را، آندلس، به دریاهایت ببر!
دریغا عشق، که بر باد شد
...
۱/ گوادل کویر که ریشه در نام عربی وادی الکبیر (رودخانه بزرگ) دارد بلندترین و پرآبترین رودخانه اندلس است. از شهرهای کوردُوا (قرطبه) و سهویل (اشبیلیه) میگذرد و به اقیانوس اطلس میریزد.
رودبارهای دوگانه غرناطه اما خنیل و دارو هستند که لورکا خود نامشان را در این ترانه آورده است. غرناطه یا گرانادا، در جنوب شرقی اسپانیا، هم زادگاه شاعر است و هم محل اعدام و مدفن او به ظاهر در گوری مشترک با چند تنی دیگر! رودخانه کوچک دارو به خنیل میپیوندد و خنیل هم به گودال کویر. بدینسان رودبارهای دوگانه غرناطه، از برف به گندم فرود میآیند و مانند گودال کویر، زیتونزاران و نارنجستانها را نمیبینند!
۲/ چنین مینماید که لورکا هم مانند حافظ ما، بر لب یکی از این رودبارهای غرناطه نشسته و گذر اندوهبار عشق را نظاره میکند یا به خاطر میآورد. در شعر، تقابلی بین گوادلکویر و آن رودهای کوچک غرناطه که زادگاه شاعر است را میبینیم که برای او تنها تداعیگر حسرت و درد و دریغی عمیقاند. این ترجیعبند! به نوعی یادآور کلام خود شاملوست: آی عشق، چهره آبیت پیدا نیست!
۳/ گوادلکویر ریشی از لعل دارد. اگر اشاره خاصی به طبیعت سرخگون در پایین دست گوادلکویر نباشد، به نظر قیاسی است بین طبیعت و مکانت گوادلکویر و آن رودخانههای فقیر غرناطه. گوادلکویر ریشی مرصّع دارد حال آن که رودباران غرناطه بر خون و اشک میغلطند.
۴/ گوادل کویر که از سهویل میگذرد، رودی است پر آب که قابل کشتیرانی است. بر آن دو رودبار کوچک دیگر اما، تنها آه است که پارو میکشد!
۵/ به کدام برج اشاره میکند؟ به ظاهر برجهای بلندی که در کنار گودالکویر ساخته شده بودند و خصوصاً در عهد نزاع بین مسلمانان و مسیحیان نقشی برجسته یافتند. مسلمانان اندلس و سهویل را در دست داشتند. گوادلکویر اما معبری بود که مسیحیان میتوانستند با کشتیهای خود به شهر هجوم بیاورند. این است که در دو سوی گودالکویر برجهای بزرگی ساخته بودند که هم نقش دیدهبانی داشت و هم این که زنجیری قوی بین این برجها متصل بود که با کشیدن این زنجیر، راه کشتیها در رودخانه مسدود میشد.
برجهای کوچک آن دو رودبار کوچک هم باید برجهای ساده و کوتاهی باشند که رسم بوده در دو سوی پل بنا کنند.
۶/ تالابتش از آن کلماتی است که به ظاهر یافته و یا ساخته خود شاملوست که آن را معادل vain fire و یا ghost light آورده است و در جایی از قول او توضیحی هم آمده که تالابتش شعلهی چشمک زن آبی رنگی است که بر سطح مردابها به چشم میخورد. بیتردید معادل زیبایی است. برای توضیحات بیشتر در خصوص این پدیده رجوع کنید به: Will-o'-the-wisp در ویکی پدیا که در آن عکسی از تالابتش هم آمده است.
تالابتش فریادها امّا دردها و سخنان خود لورکاست که بر این آبها سوار میشوند و میروند و شاید هیچ کس در آینده از آنان خبردار نشود. دریغا عشق که بر باد شد...
فدریکو گارسیا لورکا، ترجمه احمد شاملو
پهناب گوادل کویر، از زیتونزاران و نارنجستانها میگذرد. رودبارهای دوگانهی غرناطه، از برف به گندم فرود میآید. ۱
دریغا عشق، که شد و باز نیامد! ۲
پهناب گوادل کویر، ریشی لعلگونه دارد، رودباران غرناطه، یکی میگرید، یکی خون میفشاند. ۳
دریغا عشق، که بر باد شد!
از برای زورقهای بادبانی، سه ویل را معبری هست؛ بر آب غرناطه اما، تنها آه است، که پارو میکشد. ۴
دریغا عشق، که شد و باز نیامد!
گوادل کویر، برج بلند و، باد، در نارنجستانها. ۵
خنیل و دارو، برج های کوچک و، مردهگانی، بر پهنهی آبگیرها.
دریغا عشق، که بر باد شد!
که خواهد گفت که آب، میبرد تالابتشی از فریادها را؟ ۶
دریغا عشق، که شد و باز نیامد!
بهار نارنج را و زیتون را، آندلس، به دریاهایت ببر!
دریغا عشق، که بر باد شد
...
۱/ گوادل کویر که ریشه در نام عربی وادی الکبیر (رودخانه بزرگ) دارد بلندترین و پرآبترین رودخانه اندلس است. از شهرهای کوردُوا (قرطبه) و سهویل (اشبیلیه) میگذرد و به اقیانوس اطلس میریزد.
رودبارهای دوگانه غرناطه اما خنیل و دارو هستند که لورکا خود نامشان را در این ترانه آورده است. غرناطه یا گرانادا، در جنوب شرقی اسپانیا، هم زادگاه شاعر است و هم محل اعدام و مدفن او به ظاهر در گوری مشترک با چند تنی دیگر! رودخانه کوچک دارو به خنیل میپیوندد و خنیل هم به گودال کویر. بدینسان رودبارهای دوگانه غرناطه، از برف به گندم فرود میآیند و مانند گودال کویر، زیتونزاران و نارنجستانها را نمیبینند!
۲/ چنین مینماید که لورکا هم مانند حافظ ما، بر لب یکی از این رودبارهای غرناطه نشسته و گذر اندوهبار عشق را نظاره میکند یا به خاطر میآورد. در شعر، تقابلی بین گوادلکویر و آن رودهای کوچک غرناطه که زادگاه شاعر است را میبینیم که برای او تنها تداعیگر حسرت و درد و دریغی عمیقاند. این ترجیعبند! به نوعی یادآور کلام خود شاملوست: آی عشق، چهره آبیت پیدا نیست!
۳/ گوادلکویر ریشی از لعل دارد. اگر اشاره خاصی به طبیعت سرخگون در پایین دست گوادلکویر نباشد، به نظر قیاسی است بین طبیعت و مکانت گوادلکویر و آن رودخانههای فقیر غرناطه. گوادلکویر ریشی مرصّع دارد حال آن که رودباران غرناطه بر خون و اشک میغلطند.
۴/ گوادل کویر که از سهویل میگذرد، رودی است پر آب که قابل کشتیرانی است. بر آن دو رودبار کوچک دیگر اما، تنها آه است که پارو میکشد!
۵/ به کدام برج اشاره میکند؟ به ظاهر برجهای بلندی که در کنار گودالکویر ساخته شده بودند و خصوصاً در عهد نزاع بین مسلمانان و مسیحیان نقشی برجسته یافتند. مسلمانان اندلس و سهویل را در دست داشتند. گوادلکویر اما معبری بود که مسیحیان میتوانستند با کشتیهای خود به شهر هجوم بیاورند. این است که در دو سوی گودالکویر برجهای بزرگی ساخته بودند که هم نقش دیدهبانی داشت و هم این که زنجیری قوی بین این برجها متصل بود که با کشیدن این زنجیر، راه کشتیها در رودخانه مسدود میشد.
برجهای کوچک آن دو رودبار کوچک هم باید برجهای ساده و کوتاهی باشند که رسم بوده در دو سوی پل بنا کنند.
۶/ تالابتش از آن کلماتی است که به ظاهر یافته و یا ساخته خود شاملوست که آن را معادل vain fire و یا ghost light آورده است و در جایی از قول او توضیحی هم آمده که تالابتش شعلهی چشمک زن آبی رنگی است که بر سطح مردابها به چشم میخورد. بیتردید معادل زیبایی است. برای توضیحات بیشتر در خصوص این پدیده رجوع کنید به: Will-o'-the-wisp در ویکی پدیا که در آن عکسی از تالابتش هم آمده است.
تالابتش فریادها امّا دردها و سخنان خود لورکاست که بر این آبها سوار میشوند و میروند و شاید هیچ کس در آینده از آنان خبردار نشود. دریغا عشق که بر باد شد...
Telegram
K-A-Images
❤7
رسم ویرانگریست ولی عادت قدیم است. در میانه و پس از حمله غُزان و خونریزان، چه داخلی، چه خارجی، هنوز آتش و ویرانی و درد و غبار خسارات روحی و جانی خاموش نشده، همه یاد حریف قدیم میافتند.
راوندی در راحة الصدور از هجوم غزان به خراسان میگوید که چه فجایع موحش به بار آوردند. منتهی نکته حیرتانگیزتر آن که میگوید هنوز آن آتش نخوابیده بود که «مردمِ شهر (نشابور) را که به سبب اختلافِ مذاهب، حقایدِ قدیم بود، هر شب فِرقتی از محلّتی حشر میکردند و آتش در محلّت مخالفان میزدند». میافزاید که مردم، آنان که از حمله غزان به چاه و غارها و کاریزها گریخته و جان به در برده بودند، از سر ویرانی این دشمنی و حقد و کینههای قدیمی، دیگر محلّههای خود را نمیشناختند!
یک خطر فوری و آنی از یک غُز خونریز جانی خارجی کمی، فقط اندکی، کمتر شده، و از آن سو نگرانی از واکنشهای حکومت زخمخوردهای که اینک به بهانه جنگ میتواند شرایط فاجعهآمیز دیگری رقم بزند، پابرجاست. از هر دو سو باید نگران بود و اندیشه خطرات و مصایب بیشتر خارجی و داخلی داشت. برای حقدها و کینههای قدیمی و همیشگی دیر نمیشود.
راوندی در راحة الصدور از هجوم غزان به خراسان میگوید که چه فجایع موحش به بار آوردند. منتهی نکته حیرتانگیزتر آن که میگوید هنوز آن آتش نخوابیده بود که «مردمِ شهر (نشابور) را که به سبب اختلافِ مذاهب، حقایدِ قدیم بود، هر شب فِرقتی از محلّتی حشر میکردند و آتش در محلّت مخالفان میزدند». میافزاید که مردم، آنان که از حمله غزان به چاه و غارها و کاریزها گریخته و جان به در برده بودند، از سر ویرانی این دشمنی و حقد و کینههای قدیمی، دیگر محلّههای خود را نمیشناختند!
یک خطر فوری و آنی از یک غُز خونریز جانی خارجی کمی، فقط اندکی، کمتر شده، و از آن سو نگرانی از واکنشهای حکومت زخمخوردهای که اینک به بهانه جنگ میتواند شرایط فاجعهآمیز دیگری رقم بزند، پابرجاست. از هر دو سو باید نگران بود و اندیشه خطرات و مصایب بیشتر خارجی و داخلی داشت. برای حقدها و کینههای قدیمی و همیشگی دیر نمیشود.
👍18❤8
همچو «سلیمان» غریب...
غزلیست از مولانا با مطلع:
باده نمیبایدم فارغم از دُرد و صاف / تشنهٔ خون خودم، آمد وقتِ مصاف
که در آن از احوالات نیمسوختگانی میگوید که تشنهدل و سیهرو در میانه راه ماندهاند و از دو سو رانده، همچو فحم (زغال) که:
آتش گوید برو تو سیهی من سپید / هیزم گوید که تو سوختهای من مُعاف
پس از آن امّا بیتیست در چاپ استاد فروزانفر، توفیق سبحانی، هرمس و این همه مطابق نسخه قونیه که:
همچو مسلمان غریب، نی سوی خلقش رهی / نی سوی شاهنشهی، بر طرفی چون سجاف
و من، هر بار که به این جا میرسیدم توقّفی داشتم که گرچه خالی از وجهی نیست امّا معنی چندان راست در نمیآید، خصوصا با شاهنشهی. چند نسخه دیگر را دیده بودم که یکی از قضا تصحیحی ذوقی در میان آورده بود:
همچو مسافر غریب، نی سوی مقصد رهی، نی سوی خلقش رهی...
این بود تا چندی پیش که در نسخه ۸۱۷ هجری دیوان ضبطی دیدم که به گمانم مشکل از آن حل شود، بی قیل و قال. «مسلمان» نیست و «سلیمان» است که به قول قصص الانبیای نیشابوری: «چون از طهارتگاه آمد انگشتری طلب كرد، نيافت، متحيّر شد، نزديك آمد، دیو را دید بر تخت نشسته، و خلق او را مطيع گشته، نتوانست گفتن كه من سليمانم كه بزدنديش. كارش تنگ شد، بيرون آمد از شهر، به كرانۀ دريا آمد و مزدوری صيّادان گرفت... (تا آنگاه که) دیو بگريخت و انگشتری را به دريا انداخت. ماهی بگرفت و فرو برد، به دام درافتاد... سليمان شكم ماهی را بشكافت انگشتری خود بديد... پس روی سوی شهر نهاد، بيامد، و بر تخت نشست». چنان که مولانا در غزلی آورده است:
یا همچو سلیمانی بشکافد ماهی را / اندر شکم ماهی آن خاتم زر یابد
پس سلیمان (و نه مسلمان) است که پس از گم و یاوه شدن انگشتری، غریب به طرفی رفته، نه سوی خلق راهی دارد و نه سوی تخت شاهنشهی خویش.
پس از این البته جستم و این صورت را در چند نسخه دیگر هم یافتم. امّا با توجه به ثبت «مسلمان» در نسخ کهنتر، آیا اینجا هم میتوان احتمال داد که نزدیکان مولانا، در شنیدن یا ضبط غزل، که ای بسا در میانهٔ شور و غوغای سماع بوده، اشتباه کرده و سلیمان را مسلمان نوشته باشند و این صورت مانده باشد تا بعدها که کاتبان، این بار بر خلافآمد عادت، با تصحیحی قیاسی، صورت درست را به جای آن بازگردانده باشند؟ شاید...
به غزل بازگردیم!
گوش به غوغا مکن هیچ مُحابا مکن / سلطنت و قهرمان نیست چنین دستباف
در دلِ آتش روم لقمهٔ آتش شوم / جانِ چو کبریت را بر چه بُریدند ناف؟
آتش فرزند ماست، تشنه و دربند ماست / هر دو یکی میشویم تا نبود اختلاف
چک چک و دودش چراست؟ زان که دورنگی به جاست / چون که شود هیزم او، چک چک نبود ز لاف
ور بجهد نیمسوز، فحم بود او هنوز / تشنهدل و روسیه، طالب وصل و زفاف
آتش گوید برو، تو سیهی من سپید / هیزم گوید که تو سوختهای من مُعاف
این طرفش روی نی وآن طرفش روی نی / کرده میانِ دو یار در سیهی اعتکاف
همچو «سلیمان» غریب، نی سوی خلقش رهی / نی سوی شاهنشهی، بر طرفی چون سجاف
بلکه چو عنقا که او از همه مرغان فزود / بر فلکش ره نبود ماند بر آن کوهِ قاف...
غزلیست از مولانا با مطلع:
باده نمیبایدم فارغم از دُرد و صاف / تشنهٔ خون خودم، آمد وقتِ مصاف
که در آن از احوالات نیمسوختگانی میگوید که تشنهدل و سیهرو در میانه راه ماندهاند و از دو سو رانده، همچو فحم (زغال) که:
آتش گوید برو تو سیهی من سپید / هیزم گوید که تو سوختهای من مُعاف
پس از آن امّا بیتیست در چاپ استاد فروزانفر، توفیق سبحانی، هرمس و این همه مطابق نسخه قونیه که:
همچو مسلمان غریب، نی سوی خلقش رهی / نی سوی شاهنشهی، بر طرفی چون سجاف
و من، هر بار که به این جا میرسیدم توقّفی داشتم که گرچه خالی از وجهی نیست امّا معنی چندان راست در نمیآید، خصوصا با شاهنشهی. چند نسخه دیگر را دیده بودم که یکی از قضا تصحیحی ذوقی در میان آورده بود:
همچو مسافر غریب، نی سوی مقصد رهی، نی سوی خلقش رهی...
این بود تا چندی پیش که در نسخه ۸۱۷ هجری دیوان ضبطی دیدم که به گمانم مشکل از آن حل شود، بی قیل و قال. «مسلمان» نیست و «سلیمان» است که به قول قصص الانبیای نیشابوری: «چون از طهارتگاه آمد انگشتری طلب كرد، نيافت، متحيّر شد، نزديك آمد، دیو را دید بر تخت نشسته، و خلق او را مطيع گشته، نتوانست گفتن كه من سليمانم كه بزدنديش. كارش تنگ شد، بيرون آمد از شهر، به كرانۀ دريا آمد و مزدوری صيّادان گرفت... (تا آنگاه که) دیو بگريخت و انگشتری را به دريا انداخت. ماهی بگرفت و فرو برد، به دام درافتاد... سليمان شكم ماهی را بشكافت انگشتری خود بديد... پس روی سوی شهر نهاد، بيامد، و بر تخت نشست». چنان که مولانا در غزلی آورده است:
یا همچو سلیمانی بشکافد ماهی را / اندر شکم ماهی آن خاتم زر یابد
پس سلیمان (و نه مسلمان) است که پس از گم و یاوه شدن انگشتری، غریب به طرفی رفته، نه سوی خلق راهی دارد و نه سوی تخت شاهنشهی خویش.
پس از این البته جستم و این صورت را در چند نسخه دیگر هم یافتم. امّا با توجه به ثبت «مسلمان» در نسخ کهنتر، آیا اینجا هم میتوان احتمال داد که نزدیکان مولانا، در شنیدن یا ضبط غزل، که ای بسا در میانهٔ شور و غوغای سماع بوده، اشتباه کرده و سلیمان را مسلمان نوشته باشند و این صورت مانده باشد تا بعدها که کاتبان، این بار بر خلافآمد عادت، با تصحیحی قیاسی، صورت درست را به جای آن بازگردانده باشند؟ شاید...
به غزل بازگردیم!
گوش به غوغا مکن هیچ مُحابا مکن / سلطنت و قهرمان نیست چنین دستباف
در دلِ آتش روم لقمهٔ آتش شوم / جانِ چو کبریت را بر چه بُریدند ناف؟
آتش فرزند ماست، تشنه و دربند ماست / هر دو یکی میشویم تا نبود اختلاف
چک چک و دودش چراست؟ زان که دورنگی به جاست / چون که شود هیزم او، چک چک نبود ز لاف
ور بجهد نیمسوز، فحم بود او هنوز / تشنهدل و روسیه، طالب وصل و زفاف
آتش گوید برو، تو سیهی من سپید / هیزم گوید که تو سوختهای من مُعاف
این طرفش روی نی وآن طرفش روی نی / کرده میانِ دو یار در سیهی اعتکاف
همچو «سلیمان» غریب، نی سوی خلقش رهی / نی سوی شاهنشهی، بر طرفی چون سجاف
بلکه چو عنقا که او از همه مرغان فزود / بر فلکش ره نبود ماند بر آن کوهِ قاف...
Telegram
K-A-Images
❤21👍3
ندانم کجا خواندهام در کتاب، یا شاید شنیدهام در خطاب، که زینب گفته بود پیامبر در حقّ ما سفارش به نیکی کرده بود، اگر امر به سختگیری و شدّت کرده بود، این بر ما نمیرفت که رفت... مرجعش را به خاطر نمیآورم. منتهی روایتی نزدیک به آن را در آثار الباقیه بیرونی دیدهام.
ابوریحان در ذکر روزهای مهم محرّم از عاشورا میگوید که مشهور است به خیر و برکت و اینکه شیعیان آن را گرامی میدارند چرا که کُشتن حسین بن علی در این روز بود «و با او و با آنان کردند آنچه هیچ ملّتی با شریرترینِ خلق نمیکند از تشنه گذاشتن و قتل و سوختن و قطع سر و راندن اسبان بر اجساد...» و بعد میگوید، و این نقل مهم است، که به راستی بنیامیه این روز را جشن میگرفتهاند، با لباس نو، شیرینی و میهمانی، چنان که این رسم بین مردم جاری شد و حتی بعد از زوال مُلک آنان باقی ماند. باز دوباره به احوال شیعیان باز میگردد که در این روز از غم قتل «سیّد الشهدا» میگریند و سوگواری خود را هم در شهرها آشکار میکنند و به زیارت تربت حسین میروند... بعد مضمون آن سخن منقول آغازین را از قول دختر عقیل بن ابیطالب، در سه بیت، میآورد که چون خبر مصیبت کربلا به مدینه رسید، بیرون آمد و گفت: «چه میگویید اگر پیامبر از شما بپرسد...»
ماذا تقولون اِنْ قال النبی لکم / ماذا فعلتم و انتم آخرُ الاممِ
بعترتی و باهلی بعد مُفتقدی / نصفٌ اساری و نصفٌ ضُرِجوا بِدَمِ (نیمی اسیر و نیمی آغشته به خون)
ما کان هذا جزائی اذ نصحتُ لکم / اَنْ تخلفونی بسوء فی ذَوی رَحِمی...
این هم گزارشی هزار ساله از ابوریحان...
ابوریحان در ذکر روزهای مهم محرّم از عاشورا میگوید که مشهور است به خیر و برکت و اینکه شیعیان آن را گرامی میدارند چرا که کُشتن حسین بن علی در این روز بود «و با او و با آنان کردند آنچه هیچ ملّتی با شریرترینِ خلق نمیکند از تشنه گذاشتن و قتل و سوختن و قطع سر و راندن اسبان بر اجساد...» و بعد میگوید، و این نقل مهم است، که به راستی بنیامیه این روز را جشن میگرفتهاند، با لباس نو، شیرینی و میهمانی، چنان که این رسم بین مردم جاری شد و حتی بعد از زوال مُلک آنان باقی ماند. باز دوباره به احوال شیعیان باز میگردد که در این روز از غم قتل «سیّد الشهدا» میگریند و سوگواری خود را هم در شهرها آشکار میکنند و به زیارت تربت حسین میروند... بعد مضمون آن سخن منقول آغازین را از قول دختر عقیل بن ابیطالب، در سه بیت، میآورد که چون خبر مصیبت کربلا به مدینه رسید، بیرون آمد و گفت: «چه میگویید اگر پیامبر از شما بپرسد...»
ماذا تقولون اِنْ قال النبی لکم / ماذا فعلتم و انتم آخرُ الاممِ
بعترتی و باهلی بعد مُفتقدی / نصفٌ اساری و نصفٌ ضُرِجوا بِدَمِ (نیمی اسیر و نیمی آغشته به خون)
ما کان هذا جزائی اذ نصحتُ لکم / اَنْ تخلفونی بسوء فی ذَوی رَحِمی...
این هم گزارشی هزار ساله از ابوریحان...
Telegram
K-A-Images
❤22👎3👍2🤔1
ربّ جبرئیل و میکٰل و اسرفیل...
کتیبهٔ کربلا متعلّق است به سال ۶۴ هجری، سه سال پس از «واقعهٔ کربلا»، یک سال پیش از قیام توّابین و پس از آن مختار، منتهی البته نسبتی با این وقایع ندارد.
این کتیبه از کهنترین نمونههاییست که صورت کامل «بسم الله الرحمن الرحیم» بر آن آمده است. سنگ قبری کهن به سال ۳۱ هجری هم در مصر دیده شده ولی تاریخش محلّ تردید است. پس از آن، همین سنگنوشته است تا بعد در حدود ۷۲ هجری که به شکلی رسمی بر پیشانی قبة الصخرة نقش ببندد. این در خصوص سنگنوشتههاست واگرنه بسمله به صورت قرآنی آن در پاپیروس اهناس آمده بود که پیشتر آوردیم.
پاره اوّل به احتمال زیاد دعا یا نیایشی رایج بوده است: «الله و کبر کبیراً و الحمد لله کثیراً و سبحٰن الله بکرة و اصیلا و لیلا طویلا».
علامت مستطیل شکلی آن را از بقیه عبارات جدا کرده است. نزدیک است به برخی قطعات قرآنی همچون «وَ سَبِّحُوهُ بُکرَةً وَ أَصِيلاً» و «سَبِّحْهُ لَيْلاً طَوِيلاً». توجّه کنیم که اینها نوشتههای شخصی بر سنگ بوده و همچنان از نمونههای اولیه است و سرمشق چندانی نداشته و همان زمان هم شیوه کتابت عربی هنوز در حال شکلگیری بوده است. بعدها نشان همین دعا را در احادیث و صحیحین هم میبینیم.
پس از آن امّا خصوصا جالب است: «اللهمّ ربّ جبرئیل و میکٰل و اسرفیل، اغفر لثٰبت بن یزید الاشعری (یا «الاسعدی»)، ما تقدّم مِن ذنبه و ما تاخّر و لمن قال آمین آمین ربّ العٰلمین».
همین عبارت هم در ابتدای سوره فتح آمده است که مفسّرین آن را خطاب به پیامبر دانستهاند: «لِيَغْفِرَ لَک اللَّهُ ما تَقَدَّمَ مِنْ ذَنْبِک وَ ما تَأَخَّرَ...»
در یادداشت کتیبه زهیر آوردیم که استغفارها در این عهد خطاب است به «ربّ موسی و هٰرون»، «ربّ عیسی» و اینجا «ربّ جبرئیل و میکائیل و اسرافیل». دقّت کنیم که این متن خود به نسبت متاخر است. در یادداشت «از غیبت نام محمد» هم گفتیم که نام پیامبر پس از این سالها به تدریج، امّا همچنان بسیار بطئی، ظاهر میشود و شکلی محوری میگیرد و خصوصا هشت سال پس از این کتیبه بر قبة الصخره، چون اعلام و شعار رسمی مسلمین، ثبت میشود.
همچنین این نوشته، مانند دیگر کتیبههای کهن، پس از ذکر سال اشارهای به هجرت رسول ندارد، و چنان که در یادداشت «سنة قضاء المومنین» آمد، آن مبدا مدّتها بعد ظاهر میشود.
به ماه شوال سال شصت و چهار: «و کتبتُ هذا الکتٰب فی شوّال من سنة اربع و ستّین»...
کتیبهٔ کربلا متعلّق است به سال ۶۴ هجری، سه سال پس از «واقعهٔ کربلا»، یک سال پیش از قیام توّابین و پس از آن مختار، منتهی البته نسبتی با این وقایع ندارد.
این کتیبه از کهنترین نمونههاییست که صورت کامل «بسم الله الرحمن الرحیم» بر آن آمده است. سنگ قبری کهن به سال ۳۱ هجری هم در مصر دیده شده ولی تاریخش محلّ تردید است. پس از آن، همین سنگنوشته است تا بعد در حدود ۷۲ هجری که به شکلی رسمی بر پیشانی قبة الصخرة نقش ببندد. این در خصوص سنگنوشتههاست واگرنه بسمله به صورت قرآنی آن در پاپیروس اهناس آمده بود که پیشتر آوردیم.
پاره اوّل به احتمال زیاد دعا یا نیایشی رایج بوده است: «الله و کبر کبیراً و الحمد لله کثیراً و سبحٰن الله بکرة و اصیلا و لیلا طویلا».
علامت مستطیل شکلی آن را از بقیه عبارات جدا کرده است. نزدیک است به برخی قطعات قرآنی همچون «وَ سَبِّحُوهُ بُکرَةً وَ أَصِيلاً» و «سَبِّحْهُ لَيْلاً طَوِيلاً». توجّه کنیم که اینها نوشتههای شخصی بر سنگ بوده و همچنان از نمونههای اولیه است و سرمشق چندانی نداشته و همان زمان هم شیوه کتابت عربی هنوز در حال شکلگیری بوده است. بعدها نشان همین دعا را در احادیث و صحیحین هم میبینیم.
پس از آن امّا خصوصا جالب است: «اللهمّ ربّ جبرئیل و میکٰل و اسرفیل، اغفر لثٰبت بن یزید الاشعری (یا «الاسعدی»)، ما تقدّم مِن ذنبه و ما تاخّر و لمن قال آمین آمین ربّ العٰلمین».
همین عبارت هم در ابتدای سوره فتح آمده است که مفسّرین آن را خطاب به پیامبر دانستهاند: «لِيَغْفِرَ لَک اللَّهُ ما تَقَدَّمَ مِنْ ذَنْبِک وَ ما تَأَخَّرَ...»
در یادداشت کتیبه زهیر آوردیم که استغفارها در این عهد خطاب است به «ربّ موسی و هٰرون»، «ربّ عیسی» و اینجا «ربّ جبرئیل و میکائیل و اسرافیل». دقّت کنیم که این متن خود به نسبت متاخر است. در یادداشت «از غیبت نام محمد» هم گفتیم که نام پیامبر پس از این سالها به تدریج، امّا همچنان بسیار بطئی، ظاهر میشود و شکلی محوری میگیرد و خصوصا هشت سال پس از این کتیبه بر قبة الصخره، چون اعلام و شعار رسمی مسلمین، ثبت میشود.
همچنین این نوشته، مانند دیگر کتیبههای کهن، پس از ذکر سال اشارهای به هجرت رسول ندارد، و چنان که در یادداشت «سنة قضاء المومنین» آمد، آن مبدا مدّتها بعد ظاهر میشود.
به ماه شوال سال شصت و چهار: «و کتبتُ هذا الکتٰب فی شوّال من سنة اربع و ستّین»...
Telegram
K-A-Images
❤14👍4
کجایید ای شهیدان خدایی...
دوستی پرسیده بود که آیا این غزل براستی از مولاناست؟
علّت پرسش و تردید چیست؟ این غزل که در دیوان اوست و بسیار هم مشهور است. امّا مجتبی مینوی میگفت انتساب هر غزلی به مولانا که در یکی از سه نسخه کهن دیوان شمس، یعنی قونیه، اسعد افندی و نخجوانی نیامده، ضعیف است یا دست کم در این خصوص باید احتیاط کرد. این غزل در این نسخ و حتی قره حصار نیامده است. با این همه بسیار بسیار مولانایی است. و چرا؟
جدای اشارات متعدد به بلا و کربلا در مثنوی و دیوان، ترکیبات و عباراتی چون سبکروح، گشاییدن فلک، ز جان و جا رهیده، این نوع پرسش از جا و مکان عقل، زندان شکستن، مخزن گشادن و از آن مهمتر این معنی که صورتهای عالم کفِ موجِ دریای غیب است - چنان که سخن کفِ بحرِ دل - بسیار مولانایی است و بر هر یک میتوان نمونههای متعدد آورد. غزل هم براستی فوق العاده است و به وضوح اثر گویندهای بسیار متبحّر. نوع ذکر شمس تبریزی هم بسیار طبیعی است و در نهایت فضای غزل همخوان است با روحیه رهاییاندیش او. از این رو به نظرم بسیار بعید میآید که غزل از مولانا نباشد، این همه قراین در آن جمع باشد، از همان پایان قرن هفتم به دیگر نسخ غزلیات مولانا راهی بیابد و در عین حال سابقه دیگری از آن دیده نشود. این است که به گمانم جای چندان تردیدی نیست که غزل از مولاناست، گرچه واضح است که اختصاصی به واقعه کربلا ندارد و مقصود پرواز هر سبکروح بلاجوی از جان و جا رهیده و در زندان شکسته است...
پ.ن. ۱
کربلا در آثار مولانا چند بار آمده در مقام نماد رنج و سختی، خصوصا با جناس ناقصی که با خود بلا دارد. جای دیگری میگوید:
هین مدو گستاخ در دشت بلا / هین مران کورانه اندر کربلا
و مقصود اینجا مکان رنج و کرب و رنج و سختی و بلاست.
جای دیگر، در حکایت مسجد مهمانکش:
مسجدا گر کربلای من شوی (باز نماد نهایت سختی) / کعبهٔ حاجتروای من شوی...
جای دیگر در حکایت خورندگان پیلبچه:
گفت دانم کز تَجوُّع و ز خلا / جمع آمد رنجتان زین کربلا...
امّا کنار این معنای نمادین، نظری هم به اصل واقعه دارد؟ به نظرم آری خصوصا که خودش هم در حلب بوده و این عزاداریها را دیده و در خصوص آن هم نوشته. آنجا هم، در عین نقد عزاداریها، نکتهای نزدیک به همین غزل دارد در مفهوم رهایی که «روح سلطانی ز زندانی برست» و «وقت شادی شد چو بشکستند بند» منتهی چنان که آمد استفاده او نمادین و عرفانی است و نه در قالبهای شیعی و حتی تاریخی.
***
کجایید ای شهیدان خدایی / بلاجویان دشت کربلایی
کجایید ای سبکروحان عاشق / پرندهتر ز مرغان هوایی
کجایید ای شهان آسمانی / بدانسته فلک را درگشایی
کجایید ای ز جان و جا رهیده / کسی مر عقل را گوید کجایی؟
کجایید ای در زندان شکسته / بداده وامداران را رهایی
کجایید ای در مخزن گشاده / کجایید ای نوای بینوایی
در آن بحرید کاین عالم کف او است / زمانی بیش دارید آشنایی
کف دریاست صورتهای عالم / ز کف بگذر اگر اهل صفایی
دلم کف کرد کاین نقشِ سخن شد / بهل نقش و به دل رو گر ز مایی
برآ ای شمس تبریزی ز مشرق / که اصل اصل اصل هر ضیایی
دوستی پرسیده بود که آیا این غزل براستی از مولاناست؟
علّت پرسش و تردید چیست؟ این غزل که در دیوان اوست و بسیار هم مشهور است. امّا مجتبی مینوی میگفت انتساب هر غزلی به مولانا که در یکی از سه نسخه کهن دیوان شمس، یعنی قونیه، اسعد افندی و نخجوانی نیامده، ضعیف است یا دست کم در این خصوص باید احتیاط کرد. این غزل در این نسخ و حتی قره حصار نیامده است. با این همه بسیار بسیار مولانایی است. و چرا؟
جدای اشارات متعدد به بلا و کربلا در مثنوی و دیوان، ترکیبات و عباراتی چون سبکروح، گشاییدن فلک، ز جان و جا رهیده، این نوع پرسش از جا و مکان عقل، زندان شکستن، مخزن گشادن و از آن مهمتر این معنی که صورتهای عالم کفِ موجِ دریای غیب است - چنان که سخن کفِ بحرِ دل - بسیار مولانایی است و بر هر یک میتوان نمونههای متعدد آورد. غزل هم براستی فوق العاده است و به وضوح اثر گویندهای بسیار متبحّر. نوع ذکر شمس تبریزی هم بسیار طبیعی است و در نهایت فضای غزل همخوان است با روحیه رهاییاندیش او. از این رو به نظرم بسیار بعید میآید که غزل از مولانا نباشد، این همه قراین در آن جمع باشد، از همان پایان قرن هفتم به دیگر نسخ غزلیات مولانا راهی بیابد و در عین حال سابقه دیگری از آن دیده نشود. این است که به گمانم جای چندان تردیدی نیست که غزل از مولاناست، گرچه واضح است که اختصاصی به واقعه کربلا ندارد و مقصود پرواز هر سبکروح بلاجوی از جان و جا رهیده و در زندان شکسته است...
پ.ن. ۱
کربلا در آثار مولانا چند بار آمده در مقام نماد رنج و سختی، خصوصا با جناس ناقصی که با خود بلا دارد. جای دیگری میگوید:
هین مدو گستاخ در دشت بلا / هین مران کورانه اندر کربلا
و مقصود اینجا مکان رنج و کرب و رنج و سختی و بلاست.
جای دیگر، در حکایت مسجد مهمانکش:
مسجدا گر کربلای من شوی (باز نماد نهایت سختی) / کعبهٔ حاجتروای من شوی...
جای دیگر در حکایت خورندگان پیلبچه:
گفت دانم کز تَجوُّع و ز خلا / جمع آمد رنجتان زین کربلا...
امّا کنار این معنای نمادین، نظری هم به اصل واقعه دارد؟ به نظرم آری خصوصا که خودش هم در حلب بوده و این عزاداریها را دیده و در خصوص آن هم نوشته. آنجا هم، در عین نقد عزاداریها، نکتهای نزدیک به همین غزل دارد در مفهوم رهایی که «روح سلطانی ز زندانی برست» و «وقت شادی شد چو بشکستند بند» منتهی چنان که آمد استفاده او نمادین و عرفانی است و نه در قالبهای شیعی و حتی تاریخی.
***
کجایید ای شهیدان خدایی / بلاجویان دشت کربلایی
کجایید ای سبکروحان عاشق / پرندهتر ز مرغان هوایی
کجایید ای شهان آسمانی / بدانسته فلک را درگشایی
کجایید ای ز جان و جا رهیده / کسی مر عقل را گوید کجایی؟
کجایید ای در زندان شکسته / بداده وامداران را رهایی
کجایید ای در مخزن گشاده / کجایید ای نوای بینوایی
در آن بحرید کاین عالم کف او است / زمانی بیش دارید آشنایی
کف دریاست صورتهای عالم / ز کف بگذر اگر اهل صفایی
دلم کف کرد کاین نقشِ سخن شد / بهل نقش و به دل رو گر ز مایی
برآ ای شمس تبریزی ز مشرق / که اصل اصل اصل هر ضیایی
Telegram
K-A-Images
❤16👍4
۱
روز عاشورا همه اهلِ حَلَب / بابِ اَنطاکیّه اندر تا به شب
گِرد آید مرد و زن جمعی عظیم / ماتمِ آن خاندان دارد مقیم...
آغاز حکایتی ست که مولانا در مثنوی آورده است.
۲
«منقول است که در عنفوان جوانی در شهر حلب... در مدرسه به افادت و استفادت مشغول بود». مناقب میگوید که مولانا خود به روزگار جوانی در حلب بوده است، چنان که در دمشق. این است که نشانیهای او از این دو شهر، باز مثل سمرقند چو قند، خیلی دقیق و جزیی است.
۳
پیش از بابِ انطاکیه، بگوییم که انطاکیه شهریست در حدود صد کیلومتری حلب، رو به سوی غرب و اینک در ترکیه. میبینید که در کنار دریاست. مولانا در فیه مافیه میگوید که «همچنان که منازل قونیه یا قیصریّه معیّن است قیماز و اُپروخ و سلطان و غیره اما منازل دریا از انطاکیه تا اسکندریه بینشان است. آن را کشتیبان داند، به اهل خشکی نگوید چون نتوانند فهم کردن». این همان معنی است که در مثنوی گوید:
باز منزلهای دریا در وقوف / وقت موج و حبس بی عرصه و سقوف
نیست پیدا آن مراحل را سنام / نه نشان است آن منازل را نه نام...
۴
امروزه بابِ انطاکیه در مرکز شهر حلب است اما در آن زمان دروازه و حفاظ شهر بوده است رو به غرب و شهر انطاکیه. در سفرنامه ناصر خسرو هم میخوانیم که «حلب را شهری نیکو دیدم... و آن شهر باجگاه است میان بلاد شام و روم و دیار بکر و مصر و عراق. و از این همه بلاد، تجّار و بازرگانان، آنجا روند. چهار دروازه دارد: بابُ الیهود، بابُ الله٬ بابُ الجِنان، بابُ الانطاکیه».
۵
من در آثار مولانا خاطره خوشی از حلب ندیدهام! بر خلاف دمشق که هر بار آن را با عشق همقافیه میکند و این سو آن سو میگوید که «تا شوی خوش چون سمرقند و دمشق». در دیوان هم خرّمی یکی را مقابل ویرانی آن دیگری گذاشته است:
گر درخور عشق آید٬ خرّم چو دمشق آید / ور دل ندهد دل را ویران چو حلب بیند...
۶
ماتم آن خاندان دارد مقیم... و شمس هم میگوید که: «شمس خجندی بر خاندان میگریست. ما بر وی میگریستیم. بر خاندان چه گرید؟ یکی به خدا پیوست، بر او میگرید. بر خود نمیگرید. اگر از حال خود واقف بودی، بر خود گریستی...»
۷
به روزگار ما، دیگر هیچ کس بر باب انطاکیه گرد نمیآید، شاعری هم آنجا نمیرود. امروز نه فقط اهل حلب، بلکه بسیاری دیگر هم، نه بر خاندان، که بر خود، ماتمی دارد مقیم...
در باب این جغرافیا، در این ویدیو گفتهام.
روز عاشورا همه اهلِ حَلَب / بابِ اَنطاکیّه اندر تا به شب
گِرد آید مرد و زن جمعی عظیم / ماتمِ آن خاندان دارد مقیم...
آغاز حکایتی ست که مولانا در مثنوی آورده است.
۲
«منقول است که در عنفوان جوانی در شهر حلب... در مدرسه به افادت و استفادت مشغول بود». مناقب میگوید که مولانا خود به روزگار جوانی در حلب بوده است، چنان که در دمشق. این است که نشانیهای او از این دو شهر، باز مثل سمرقند چو قند، خیلی دقیق و جزیی است.
۳
پیش از بابِ انطاکیه، بگوییم که انطاکیه شهریست در حدود صد کیلومتری حلب، رو به سوی غرب و اینک در ترکیه. میبینید که در کنار دریاست. مولانا در فیه مافیه میگوید که «همچنان که منازل قونیه یا قیصریّه معیّن است قیماز و اُپروخ و سلطان و غیره اما منازل دریا از انطاکیه تا اسکندریه بینشان است. آن را کشتیبان داند، به اهل خشکی نگوید چون نتوانند فهم کردن». این همان معنی است که در مثنوی گوید:
باز منزلهای دریا در وقوف / وقت موج و حبس بی عرصه و سقوف
نیست پیدا آن مراحل را سنام / نه نشان است آن منازل را نه نام...
۴
امروزه بابِ انطاکیه در مرکز شهر حلب است اما در آن زمان دروازه و حفاظ شهر بوده است رو به غرب و شهر انطاکیه. در سفرنامه ناصر خسرو هم میخوانیم که «حلب را شهری نیکو دیدم... و آن شهر باجگاه است میان بلاد شام و روم و دیار بکر و مصر و عراق. و از این همه بلاد، تجّار و بازرگانان، آنجا روند. چهار دروازه دارد: بابُ الیهود، بابُ الله٬ بابُ الجِنان، بابُ الانطاکیه».
۵
من در آثار مولانا خاطره خوشی از حلب ندیدهام! بر خلاف دمشق که هر بار آن را با عشق همقافیه میکند و این سو آن سو میگوید که «تا شوی خوش چون سمرقند و دمشق». در دیوان هم خرّمی یکی را مقابل ویرانی آن دیگری گذاشته است:
گر درخور عشق آید٬ خرّم چو دمشق آید / ور دل ندهد دل را ویران چو حلب بیند...
۶
ماتم آن خاندان دارد مقیم... و شمس هم میگوید که: «شمس خجندی بر خاندان میگریست. ما بر وی میگریستیم. بر خاندان چه گرید؟ یکی به خدا پیوست، بر او میگرید. بر خود نمیگرید. اگر از حال خود واقف بودی، بر خود گریستی...»
۷
به روزگار ما، دیگر هیچ کس بر باب انطاکیه گرد نمیآید، شاعری هم آنجا نمیرود. امروز نه فقط اهل حلب، بلکه بسیاری دیگر هم، نه بر خاندان، که بر خود، ماتمی دارد مقیم...
در باب این جغرافیا، در این ویدیو گفتهام.
Telegram
K-A-Images
❤12👍1