کاریز
1.41K subscribers
82 photos
2 videos
287 links
حبّذا کاریزِ اصل چیزها...

در ادب و تاریخ، مولاناپژوهی، مطالعات عهدین و قرآن

مجید سلیمانی
@soleymanimajid
Download Telegram
کمی از ژاکلین شَبی*، تاریخ‌دان و مردم‌شناس فرانسوی بگوییم که موضوع تحقیقات او بیشتر قرآن و تاریخ صدر اسلام بوده است.

ژاکلین شبی می‌گوید که ما مشکلی بزرگ در فهم قرآن داریم که از قدیم و جدید و شرق و غرب گرفتار آن هستند. قرآن در ناحیه‌ای بسیار دور و جامعه‌ای کم و بیش یک‌دست از منظر مردم‌شناسی، یعنی زندگی قبیله‌ای، در مکّه شکل گرفت. از قرآن، کتاب کوچکی با ساختار بسیار خاص که بگذریم، منابع چندان دیگری از آن عهد و متعلق به آن دوره نداریم. گاه عبارات خیلی کوتاهی (از جمله گرافیتی‌ها) که مثل دعا یا نشان این سو و آن سو مانده است. آنچه می‌ماند، مردم‌شناسی جوامع قبیله‌ای است. بازخوانی متن را از اینجا و در سایه مردم‌شناسی آغاز می‌کند و سعی می‌کند، به تعبیر خودش، از آن خوانش پیشااسلامی داشته باشد تا بعد بازگردد که اسلام چطور در دهه‌ها و بلکه سده‌های بعد شکل گرفته است.

می‌گوید اسلام در جامعه‌ای محدود شکل گرفته و حتی در زمان وفات پیامبر، جز در محدوده کوچکی از عربستان نبوده است اما «تفسیر قرآن»، «سنت و سیره پیامبر» که بعدها «تاریخ مقدس» صدر اسلام شده، متعلق به دو قرن بعد است که اسلام یک امپراتوری بزرگ بوده و عالمانی از بغداد تا بخارا، به کلی دور از آن فضای اولیه شکل‌گیری متن، به تفسیر قرآن نشسته‌اند و برای آن تاریخ خود را ساخته‌اند. می پرسد چطور ممکن است یک جمع کوچک، از سر آزاری که در مکه دیده‌اند، به حبشه بروند؟ هزار کیلومتر صحرا را طی کنند، به باب المندب برسند، بعد از دریا بگذرند، باز مسیر بلندی تا صنعا؟ یک جمع کوچک پناهجو، در قرن هفتم میلادی، در آن دنیای سخت هیهات... و و نظر خودش را در خصوص علت ساختن این حکایات می‌گوید، به مثال همان پیام یا نشان هدایت است که اهمیتی فوق العاده در دنیای صحاری سوزان داشته (و ایزوتسو هم به آن پرداخته) است.

باور دارد که اسلام یک اتحاد عربی قبیله‌ای بوده است زیر لوای الله، خدای بزرگ قوم. پیامبر هم پیامبر قوم بوده و بر آن تاکید دارد. که او «اعجمی» نیست، «هو صاحبکم!». بحث می‌کند که ساختار جامعه قبیله‌ای چه بوده، اهل کیست، عشیره چیست و عشیره اقربین به چه معناست... و این که خداوند چطور در قرآن ظاهر می‌شود، ابتدا «رب البیت» و بعد «الرحمن» و بعد «الله».

به تغییر سبک و بیان قرآن بین مکه و مدینه نظر دارد و سیر ظهور و نزول کلمات را دنبال می‌کند خصوصا در باب موسی که تنها به مصاف فرعون رفته است و الگو و سرمشقی که بنی اسراییل را نجات می‌دهد. اما این اشاره، به فرزندان اسراییل، یک اشاره دور است، مطابق با اخباری که از یمن می‌آمده. امّا در مدینه با یهودیانی روبرو شده که دیگر اساطیر الاولین نبوده‌اند، حضور داشته‌اند و صاحب کلام بوده‌اند و بنابراین برخورد با هر سه قبیله امر ناگزیری بوده است... باور دارد که متن قرآن قدیم است جز بخش‌هایی در باب مسیحیان که به زعم او اساسا در عهد پیامبر هیچ موضوعیتی نداشته و با گسترش حکومت عربی اموی پیش آمده است.

سخنان نویی دارد و نظریات و پژوهش‌های او در باب برخی الفاظ قرآنی و معنی خاص آن‌ها در جامعه قبیله‌ای قابل توجه است: اسلام، بیت، حرم، امّت، نبی، رسول، جهاد، قتال، اکراه، دین.. ولی، به زعم من، خالی از تناقض و بی‌احتیاطی علمی هم نیست. از یک سو، مانند مفسّران مسلمان، این چنین در تک تک کلمات و تعابیر قرآنی می‌پیچد تا معانی نویی در آن بازیابد و از سوی دیگر بازنویسی آن را محتمل می‌داند، یا در حالی که به تاخیر سیره و تاریخ صدر اسلام و تاثیر آن‌ها از «منافع امپراتوری» در حال شکل‌گیری تاکید دارد و رجوع به آن‌ها را، به عنوان منابع تاریخی، کمال ساده‌نگری مورخان می‌داند، برخی روایات دیگر سیره، مثل تنازع و برخورد با یهودیان مدینه را، همچون روایت تاریخی قطعی برمی‌گیرد. یا در مقامی دیگر، اساسا مردم‌شناسی یا انسان‌شناسی او هم، جدای آن چه از جغرافیا و بررسی‌های طبیعی و قوم‌شناسی گرفته، تا حدی برگرفته از روایات سیره است. نمونه دیگر، همین فرق فارق بین گفتمان مکی و مدنی است، چه در تعیین سوره‌ها، چه در آنچه بعدها شان نزول گفته‌اند و منابع سنتی دارد.

در کل پژوهشگر تک‌رویی بوده است و خودش می‌گوید که در شرق و غرب، همراهان اندکی داشته است. این را هم بیاوریم که نگاه او صرفا انتقادی نیست. توضیح می‌دهد که «حوری» در کدام بخش قرآن آمده و ربطی به جهاد ندارد، این که خشونت در قرآن، و هر متن دیگر، بسته به بستر گفتمانی است که در آن شکل گرفته و این که هر کس مطلوب خود را در آن می‌یابد اما در نهایت خشونت قرآنی به مثال کمتر از تورات است، چرا که تورات هم در میانه تنازعات دایم شکل گرفته است.

بحث و نقد بیش از این است منتهی گفتیم طرحی از آرای او بیاوریم که در هر حال تماشا مبارک است...

*Jacqueline Chabbi
👍73
از جمع قرآن...

زآن چه دی خوردم، از آنم یاد نیست... امّا می‌دانید، ذهن و حافظه انتخابگر است. این کهن‌ترین روایت «جمع قرآن» را در صحیح بخاری می‌خواندم، آنجا که زید بن ثابت می‌گوید که در حین جمع قطعات و عبارات، گاه برخی آیات را که پیشتر شنیده بودم نمی‌یافتم. می‌جستم و گاه آن را تنها نزد یک تن می‌یافتم، با این عبارت که «فالتمسناها فوجدناها مع...»
و به یاد آوردم که مولانا عین ترکیب این دو کلمه را در مثنوی دارد:
گفت اَلِهنا فی حَوایِجْنا الَیْک / «وَ الْتَمَسناها وَجَدناها» لَدَیْک‌...

صحیحین را جستم و حتی برخی متون نزدیک را و عین ترکیب جای دیگر نیامده بود. ممکن است که صرف تصادف نباشد و مولانا، نزدیک به انشای آن بیت، نظری به این قطعه افکنده باشد؟ یا نه، همچنان نظرش جای دیگر بوده است؟ «نه صَحیحَین و اَحادیث و رُوات / بلکه اندر مَشرب آب حیات؟»

امّا فارغ از این تداعی الفاظ، سخنی هم در باب این روایت جمع قرآن بگوییم. محمّد بن اسماعیل بخاری، با چند واسطه، از قول زید بن ثابت می‌آورد که پس از جنگ یمامه ابوبکر مرا خواند، و عمر نزد او بود. گفت عمر به من می‌گوید بسیاری از قرّا در جنگ یمّامه کشته شدند و نگرانم که بر بسیاری دیگر هم در مناطق دیگر همین رود و با آن بخش بزرگی از قرآن از بین برود. از تو می‌خواهم که به «جمع قرآن» اقدام کنی. «به عمر گفتم که چرا به کاری اقدام می‌کنی که خود پیامبر بدان برنخاست؟ گفت خیر در همین است». پس از این می‌گوید که قرآن را از رقعه‌ها، لیف‌های خرما، سنگ‌ها و نوشته‌ها بر استخوان شانه شتران و البته سینهٔ مردان جمع کردم و پیش می‌آمد آیه‌ای را نمی‌یافتم...

پس از آن می‌گوید که این «صحف»، یعنی برگ‌ها (و نه کتاب یا مصحف) که جمع آمد، بعد از ابوبکر و عمر نزد حفصه ماند. بعد (در نیمه دوم) خلافت عثمان است که این بار حذیفه به نزد عثمان می‌آید و می‌گوید که بین غازیان و جهادگران، اختلاف قرائت زیاد شده است و باید کاری کرد. پس عثمان آن «صحف» را از حفصه می‌گیرد و دستور می‌دهد که کاتبان، باز تحت مدیریت زید بن ثابت، از آن «مصحف» و کتابی بسازند و نمونه‌هایی از آن را به اطراف بفرستند. در همین ترتیب و تثبیت و جمع‌آوری دوم هم ویراستاری در کار بوده است چنان که زید می‌گوید عثمان دستور داده بود هر جا اختلافی افتاد، نظر زید ارجح است و آن چه به لهجه قریش آمده باشد.

باز زید خاطره‌ای می‌گوید که فلان آیه را به خاطر نیاوردیم و حذیفه به یاد داشت... تغییرات در «رسم» کتاب، در عهد حجاج و عبدالملک، جای دیگر آمده است و همچنین می‌خوانیم که آن «صحف» حفصه هم در عهد حکومت مروان در مدینه از بین رفت. در این فاصله قرآن‌های متفاوتی هم شکل گرفته بود که برخی را نام برده‌اند و گویا تا مدّت‌ها باقی بوده است. حکایت مشهوری‌ست که ابن شنبوذ، از عالمان قرائت، برخی آیات را مطابق قرآن ابن مسعود می‌خواند که او را به تحریک ابن مجاهد معروف، بازجویی و مجازات کردند و زیر شلاق و کتک، توبه کرد که پس از این جز از قرآن رسمی مشهور به قرآن عثمان نخواند.

در خصوص جزییات این روایات سنّتی نقد و بحث و جدل بسیار بوده است منتهی به هر شکل تا همین جا هم نوع و کیفیت کار روشن است. شریعت بزرگی که اینک در سطحی کلان برخاسته، پیش از هر چیز به «متن» نیاز دارد. آن پرسش و پاسخ با عمر خیلی جالب است: «كيف تفعل شيئا لم يفعله رسول الله؟ قال عمر: هذا والله خير..» این بیشتر نیاز قدرت سیاسی جامعه شریعت‌محور است تا انگیزه دینی مومنان.
امّا صرف وجود متن کافی نیست. باز این قدرت سیاسی متمرکز است که در مرحله دوم آن را «رسمی» یا «کانونیزه» می‌کند و به آن اتوریته می‌بخشد و روایت‌های موازی یا رقیب را کناری می‌نهد. آنگاه آن متن در این جایگاه، هویت‌بخش می‌شود، اشتغال و پرداختن به آن عملی عبادی خواهد بود (فارغ از محتوا و معنی متن)، نمونه اعلای هر نوع متن ممکن خواهد بود، در جامعیت، در لطف لفظ و معنی ... و پشت سر این‌هاست که خوانش دینی از آن شکل می‌گیرد. خوانش و تفسیر و تاویل متن مقدس، در همه جا و در هر آیین، از خود ذات و طبیعت متن نیست بلکه حاصل نوع نگرش مومنان به متن و اتوریته آن است و توقع و انتظار از آن. این فرایند گرچه خود حاصل تاریخ است امّا خودش هم در مرحله بعد، برای شکل‌گیری متن، تاریخ جدیدی می‌سازد و بلکه آن را فراتاریخی می‌کند.

محمّد بن اسماعیل بخاری، صاحب «صحیح» و همین روایت که آوردیم، بر سر بحث و نزاع «مخلوق بودن یا نبودن قرآن»، از نیشابور، که با صدّ عزّ و احترام به آنجا آمده بود، اخراج شد و پس از رنج و سختی و محنت بسیار، در روستایی اطراف سمرقند درگذشت.

پ.ن.
در باب مراحل رسمی‌سازی متن قرآن
9👍2👎1
وقتِ نثار...

یکی از معانی نِثار، از ریشه نثر، سخن بسیار گفتن است، کثرت کلام، و چنان که استاد فروزانفر در «نوادر لغات دیوان» ما را بدان توجّه داده‌اند: پرگویی و پراکنده‌گویی. این معنی در قوامیس عرب هم آمده است، برای مثال لسان العرب ابن منظور: «ونثر كلاماً: أَكثره... ورجلٌ نَثِرٌ... كثيرُ الكلام». با این همه، در زبان فارسی، این استفاده تا حدّی خاصّ است در زبان مولانا و او دست‌کم دو سه جایی آن را به این معنی بکار برده است ولی شارحان عموما آن را به معنی مجازی گرفته‌اند که مقصود به مثال «بخشش» است یا عطای بی‌دریغ حکمت‌ یا پراکندن درّ و گوهر و نظایر آن.

در دیوان که خیلی صریح است، در پایان غزل شکایت‌آمیزی که می‌گوید:
یار مرا عارض و عِذار نه این بود / باغ مرا نخل و برگ و بار نه این بود
می‌گوید که:
بس! که گله‌ست این «نِثار» و جمله شکایت / شاه شکور مرا نثار نه این بود
نثار آغازین به معنی پرگویی است و نثار دوم به معنی بخشش. در یادداشت پیشین مثال‌هایی از این صنعت مورد علاقه مولانا آوردم که یک کلمه را به دو معنی مختلف در یک بیت استفاده می‌کند: اختیار، عذرا، انسان، آزادی... و اینجا هم نثار.

از اینجا برویم سراغ مثنوی!
وقتی مولانا در «تفسیر این حدیث که اِنّی لَاَستَغفِرُ اللَّهَ فی کُلِّ یَومٍ سَبعینَ مَرَّةً» می‌گوید:
همچو پیغمبر ز گفتن وز نثار / توبه آرم روزْ من هفتاد بار
اینجا نثار، که کنار گفتن هم آمده، بیشتر به همان معنی دوم است که آوردیم. از کثرت سخن و بیان بی‌ملاحظهٔ اسرار توبه می‌آورد. استاد کریم زمانی در شرح خود آورده‌اند: «گفتن و پراکندن این نکات» و نظر به معنی غالبِ نثر، پراکندن، داشته‌اند. در برگردان فارسی شرح گولپینارلی هم آمده است: «گفتن این سخنان و ریختن و افشاندن آن‌ها». نیکلسون هم آن را به معنی انفاق و بخشش آورده است و ناچار شده که توضیحی بیفزاید:
Like the Prophet, I repent seventy times daily of speaking and giving out (mysteries)

جای دیگر هم، باز در خصوص پیامبر:
همچنان که گفت آن یارِ رسول / چون نَبی برخواندی بر ما فُصول
آن رسولِ مجتبی وقتِ نثار / خواستی از ما حضور و صد وقار
وقت نثار، یعنی به هنگام سخن گفتن، از ما حضور ذهن و توجّه و دقّت و تمرکز می‌خواست. استاد زمانی در شرح خود آورده‌اند که «به هنگام نثار کردن گوهرهای حکمت و معرفت». در ترجمهٔ شرح گولپینارلی هم آمده است: «به هنگام دُر پراکندن» و نیکلسون، همچون بسیاری از شارحان، آن را معادل «بخشش» گرفته است:
At the moment of munificence that chosen Messenger would demand…

به واقع اختلاف این دو معنی زیاد نیست منتهی چنان که آمد، نثار شامل یک معنی خاصّ است که در کلام مولانا سابقه‌ای دارد و گویا در این ابیات مثنوی هم به آن معنی نظر داشته است و به نظرم ظرافتی اینجا هست که حیف است نادیده بماند.

همین دیگر، به مثنوی بازگردیم؟
آن رسولِ مجتبی وقتِ نثار / خواستی از ما حضور و صد وقار
آن چنان که بر سَرَت مرغی بود / کز فُواتش جان تو لرزان شود!
پس نیاری هیچ جنبیدن ز جا / تا نگیرد مرغِ خوب تو هوا
دَم نیاری زد ببندی سُرفه را / تا نباید که بپرّد آن هُما
ور کَسَت شیرین بگوید یا تُرُش / بر لب انگشتی نهی یعنی خَمُش‌
حیرت آن مرغ است، خاموشت کند / بر نهد سَردیگ و پُرجوشت کند

بر نهد سردیگ و پرجوشت کند! چه تصویری... یادآور بیت نظیری در دیوان:
هیچ مگو و کف مکُن سر مگشای دیگ را / نیک بجوش و صبر کن زان که همی پزانمت...
10👍1
از رقص طور... تورات تا قرآن

در سوره بقره، آیه ۶۳، خطاب به بنی اسرائیل آمده است که:
«وَإِذْ أَخَذْنَا مِيثَاقَكُمْ وَرَفَعْنَا فَوْقَكُمُ الطُّورَ خُذُوا مَا آتَيْنَاكُمْ بِقُوَّةٍ وَاذْكُرُوا مَا فِيهِ...»
(به یاد آرید، چون) هنگام اخذ عهد و پیمان، کوه طور را بر فراز شما برافراشتیم، (و گفتیم)، آنچه به شما دادیم را به قوّت برگیرید و آن را به کار گیرید.

سی آیه بعد، عین عبارت تکرار شده:
«وَإِذْ أَخَذْنَا مِيثَاقَكُمْ وَرَفَعْنَا فَوْقَكُمُ الطُّورَ خُذُوا مَا آتَيْنَاكُمْ بِقُوَّةٍ» همراه این عبارت افزوده که: «وَاسْمَعُوا قَالُوا سَمِعْنَا وَعَصَيْنَا»

اشاره سوم، سوره نسا، همان است به صورت غایب:
«وَرَفَعْنَا فَوْقَهُمُ الطُّورَ بِمِيثَاقِهِمْ... وَأَخَذْنَا مِنْهُمْ مِيثَاقًا غَلِيظًا»

و در نهایت، عبارت متفاوت سوره اعراف است:
«وَإِذْ نَتَقْنَا الْجَبَلَ فَوْقَهُمْ كَأَنَّهُ ظُلَّةٌ وَظَنُّوا أَنَّهُ وَاقِعٌ بِهِمْ خُذُوا مَا آتَيْنَاكُمْ بِقُوَّةٍ»
«نَتَقْنا» (برآوردیم)، از نتق، لفظ فرید است، جبل جای طور آمده، می‌افزاید که کوه چگونه چون سایبانی برآمد و قوم ترسیدند که بر سر آنان فرود آید.
واژگان و ساختار جمله و توصیف نشان از زیرمتن متفاوت دارد.

امّا، از منظر مطالعات متن‌پژوهانه تاریخی، سابقه آن چیست و چگونه و چرا «طور در رقص آمد و چالاک شد»؟

در تورات (خروج، ب ۱۹، آ ۱۷) می‌خوانیم که موسی قوم خود را به «پای کوه» برد، طور سینا، و آنجا تجلّی الهی است، با تندر و آذرخش، ابر سنگین، دود و غرّش و لرزش کوه... پس از این نزول تورات است، اخذ میثاق و بستن عهد و خواستن از قوم که احکام آن را به تمامی پاس دارند و بعد پاسخ قوم، در میان ترس و لرز، که «سمعنا و اطعنا».

می‌بینیم که گرچه «کوه طور اندر تجلّی حلق یافت / تا که می نوشید و آن را برنتافت» امّا هنوز سخن از برخاستن یا بالا بردن کوه نیست. آن برآمده از تفسیرات میدراشی و تلمودی است.

در متون متقدم، ربی‌های میدراش‌، به شیوه معمول که به پرسش گرفتن و بلکه بازجویی (از ریشه درش) هر کلمه تورات است، می‌پرسند که چرا تورات می‌گوید «زیر کوه» و نه کنار کوه؟ چرا کلمه תַּחַת (تَخَت، معادل تحت عربی) را می‌آورد؟ خصوصا که همین کلمه را باز در کتاب تثنیه تکرار می‌کند؟ תַּחַת הָהָר (آمدید تا «زیر کوه» بایستید، کوه در آتش بود، و خداوند با شما از میان آتش سخن گفت)؟

اینجا گرچه «زیر کوه» در معنی «پای کوه» به ظاهر مشکلی ندارد، امّا نظر ربی‌ها آن است که تورات می‌گوید «زیرِ کوه»، چون که کوه از جای خود برخاست. باز تفسیرات اولیه آن که کوه برخاست تا قوم را از آن تندر و آتش و لرزش محافظت کند (و در ارجاعی به مزامیر)، مثل شکاف صخره که گنجشک را از طوفان در امان می‌دارد.

منتهی در تلمود بابلی، حدود قرن سوم میلادی، در پیوند این «برآمدن کوه» و «میثاق و پیمان»، این تفسیر متفاوت می‌آید که خداوند کوه را بالا برد و گفت یا این عهد و تورات را می‌پذیرید، یا کوه بر سر شما فرو می‌آید و اینجا گورگاه و مدفن شما خواهد شد. و آنگاه قوم، که ابتدا آن قوانین سخت را نپذیرفته بودند، گفتند که سمعنا و اطعنا... حتی در تشدید آن تصویر معجزه، می‌گوید که که کوه از جای کنده شد، و واژگون، همچون سطل آب برگشته، بر سر قوم ایستاد...

این تفسیر قبول تورات از ترس و تهدید و اجبار، چنان که «رَشی» (از مهم‌ترین مفسّران تلمود که تفسیرش همواره در حاشیه میشنا و گمارا می‌آید) مشکل‌زا بوده است. این که اجبار و ترس چون اختیار نیست و بعد پاسخ این بوده که آری امّا «اگر با من نبودش هیچ میلی، چرا ظرف مرا بشکست لیلی»، و اینکه این عهد بعدها به اختیار تکرار شده... و بحث است تا مفسّران متاخر که همه تصویر را استعاری دانسته‌اند و موضوع بحث ما نیست. ناگفته نماند که این نکته در متون یهودی سابقه‌ای دارد که امانت تورات به چند قوم عرضه شد و آن‌ها نپذیرفتند و بنی اسرائیل بود که آن را پذیرفت، طوعاً او کَرهاً، و این موجب «تفضیل» بنی اسرائیل بود.

اینک در سایه این سوابق تفسیری به روایت قرآن بازگردیم که از چه رو به هنگام «اخذ میثاق»:
طور بر بالای سر قوم آمد، «رَفَعْنَا فَوْقَهُمُ الطُّورَ»،
به شکل سایه‌بان یا ابری «كَأَنَّهُ ظُلَّةٌ»،
و قوم ترسیدند که بر سر آنان فرود آید «وَظَنُّوا أَنَّهُ وَاقِعٌ بِهِمْ»
و خطاب آمد که «خُذُوا مَا آتَيْنَاكُمْ بِقُوَّةٍ وَاذْكُرُوا مَا فِيهِ...»

و چنان که نیشابوری آورده، در قصص الانبیای خویش: «موسی... گفت... درین کتاب هفت هزار امر است در طاعت... بنی اسرائیل بشنیدند. گرانشان آمد. گفتند ما طاقت این نداریم و این بجای نتوانیم آوردن... نپذیرفتند. قٰالُوا سَمِعْنٰا وَ عَصَینٰا. موسی تنگ‌دل شد... ملک تعالی جبریل را بفرستاد تا بیامد و کوهی بر سر ایشان بداشت... کوه فرو می‌آورد. موسی بانگ می‌کرد: بگیرید تورات را...»
👍98
آقسرا در گذر از مقالات شمس

ویدیویی ساختم در خصوص آقسرا و ذکر پرتعداد و نمادین آن در مقالات شمس در سایه موقعیت و جغرافیای این شهر نسبت به قونیه

https://www.youtube.com/watch?v=PsrQ9-wgrZc
3👍2
کمتر زچوبی نیستی...

بخشی از حکایت کودکی عیسی را می‌خواندم در انجیلِ مشهور به «متّی مشکوک یا غیر رسمی» که متعلق است به اوایل قرن هفتم میلادی، اندکی پیش از پدید آمدن اسلام و قرآن. جزء اناجیل رسمی نبوده است امّا داستان‌هایی از میلاد وکودکی مسیح را جمع آورده که آن را در جامعه مسیحی باستان متاخر بسیار محبوب کرده بوده و بعد هم آن حکایات شاخ و برگ بیشتری گرفته است. اهمّیت آن برای ما خصوصا به دلیل ربط و نسبتی‌ست که با روایت قرآن می‌یابد که در یادداشتی جدا خواهد آمد، منتهی من اینجا نظرم به نکته دیگری است و آن قرابت برخی اجزای حکایت «معجزه نخل» است در این انجیل با حکایت مشهور ستون حنّانه.

گفت پیغمبر چه خواهی ای ستون؟ گفت جانم از فراقت گشت خون
مسندت من بودم از من تاختی / بر سر مِنبر تو مسند ساختی
گفت خواهی که تو را نخلی کُنند؟ شرقی و غربی ز تو میوه چنند؟
یا در آن عالم حَقت سَروی کند؟ تا تر و تازه بمانی تا ابد؟
گفت آن خواهم که دایم شد بقاش / بشنو ای غافل کم از چوبی مباش...

مختصر بیاورم که در باب بیستم، آنجا که خانواده مقدّس در روز سوم گریختن به مصر، در میانه راه به قصد استراحت در سایه نخلی آرام می‌گیرند، مریم تمنّای میوه آن درخت را می‌کند. همسرش می‌گوید که از تو تعجّب می‌کنم، می‌بینی که این نخل چقدر بلند است... آنگاه عیسی که طفلی آرام در آغوش مادر است، به نخل می‌گوید که ای درخت سر خَم کن و از میوه خود به مادرم ده. چنان می‌شود. پس از چیدن میوه، نخل همچنان سر خم کرده منتظر می‌ماند تا عیسی به او می‌گوید «اینک سر بیافراز و قوّت و قامت خویش بازگیر، تو به درختان پدر من که در بهشت است خواهی پیوست...». در این میان حکایت جاری شدن چشمه هم هست که اینجا مورد نظر ما نیست.

به ستون حنّانه بازگردیم. به نظرم نقاط تلاقی کم نیست و از این رو شاید صرف توارد نباشد:
۱/ یکی خود نخل...
۲/ دیگر ظهور معجزه از نخل یا تنه نخل، هر یک به طریقی
۳/ دیگر عنصر سخن گفتن هر دو پیامبر با نخل
۴/ دیگر و این خاصّ است، وعده بهشت دادن به این دو نخل
۵/ و در منبع حکایت مثنوی (از دلایل النبوّة) نکته دیگری هم می‌توان دید، این که ستون حنانه به سوی پیامبر خم می‌شود: «فانحنی الیه الجذعُ، فقال رسول الله اُسْکُن...»
و شاید در آن «حقت سروی کند» هم بتوان یادگاری یافت از آن «قامت افراختن» که آمد... شاید.

همین دیگر، به خاطر آمد، گفتم بنویسیم، خود اگر این بود، یا نبود. به این کتاب و داستان بازخواهیم گشت، در خصوص روایت تولّد مسیح در قرآن. کمتر ز چوبی نیستی، حنّانه شو، حنّانه شو...
9👍3
ما رَخت غریبانه ز کوی تو کشیدیم...

از غزل‌های ناب سنایی است، پر از خیال، بی‌صورت خیال... مولانا این غزل را بسیار دوست داشته است. ابیاتی از آن را در مثنوی آورده است، در مکتوبات آورده است، در مجالس سبعه هم آورده است و چه عجب که از قول شمس هم در مقالات آمده است:

جانا ز لب آموز کنون بنده خریدن / کز زلف بیاموخته‌ای پرده دریدن
فریاد رس او را که به دامِ تو درافتاد / یا نیست تو را مذهبِ فریاد رسیدن؟

ما رَخت غریبانه ز کوی تو کشیدیم / ماندیم به تو آن همه کشّی و چمیدن (۱)
رفتیم به یادِ تو سوی خانه و بُردیم / خاکِ سر کویت ز پیِ سرمه کشیدن

یاد آیدت آن آمدن ما به سرِ کوی؟ دزدیده در آن دیدۀ شوخت نگریدن؟
ای راحتِ آن باد که از نزد تو آید / پیغام تو آرد برِ ما وقتِ بزیدن...

ما را غرض از عشقِ تو ای ماهْ رُخَت بود / خود چیست شمن را غرض از بت گرویدن؟
ما را فلک از دیده همی خواست جدا کرد / بر خیره نبود آن دو سه شب چشم پریدن (۲)

آرامش و رامش همه در صحبتِ خَلق است / ای آهوک از سر بنه این خویِ رمیدن
کوهی‌ست غمِ عشقِ تو مویی‌ست تنِ من / هرگز نتوان کوه به یک موی کشیدن

ما بندگیِ خویش نمودیم ولیکن / خویِ بدِ تو بنده ندانست خریدن... (۳)

پ.ن.
۱، ماندیم به تو... گذاشتیم. ماندن در معنی متعدّی.
در شاهنامه: به فردا ممان کار امروز را... و در مثنوی: این دَم او را خوان و باقی را بمان...

کشّی: دلربایی و کرشمه و خوش‌خرامی.
شاهنامه: به پیروزی اندر تو کشّی مکن / اگر تو نوی، هست گیتی کهن!

۲، از دیده جدا کرد: مقصود همان نور دیده است، معشوق...

چشم‌ پریدن: گویا پریدن چشم راست نشان جدایی و چشم چپ نشان وصال بوده است. مولانا در غزلیات دارد:
چو چشم چپ همی پرّد نشانِ شادی دل دان / چو چشمِ دل همی پرّد عجب آن چه نشان باشد؟
و جای دیگر:
چشمم همی پرّد مگر آن یار می‌رسد / دل می‌جهد نشانه که دلدار می‌رسد

۳، بنده نتانست خریدن... بازگشت به مصراع اوّل که «جانا ز لب آموز کنون بنده خریدن..»
16👍2
از پاک تا فصح و فسح

فردا «جمعه مقدّس» است، دو روز پیش از «عید پاک». اناجیل توافق دارند که مسیح شامگاه پنج‌شنبه، پس از «شام آخر»، دستگیر شد، جمعه به صلیب کشیده شد و به روز یک یکشنبه رستاخیز او بود. مورّخان امّا که آن وقایع را حتی شبیه‌سازی کرده‌اند نظر متفاوتی دارند که موضوع یادداشت دیگری‌ست!

امّا عید «پاک» یا «فصح» از اعیاد مهم مسیحی است که خود ریشه در یهودیت دارد. در فارسی، اینک بیشتر کلمه فرانسوی «پاک» استفاده می‌شود. پیشترها صورت عربی «فصح» رایج بود. امّا فاصله «پاک» تا «فصح» آنقدر زیاد است که آدمی ابتدا تصوّر می‌کند با دو کلمه متفاوت روبروست و چنین نیست. حذف سین در صورت فرانسوی آن pâques خصوصا این فاصله را بیشتر کرده گرچه شکل صفت آن، «پاسکال» (فصحّی به عربی)، نزدیک‌تر است به ریخت‌های آن در دیگر زبان‌های لاتین و در نهایت ریشه لاتینی آن، پَسکا pascha و آن هم برگرفته از صورت یونانی پَسخا Πάσχα تا برسیم به اصل آن از عبری که پِسَخ פֶּסַח است.

پِسَخ اولین بار در سِفر خروج (ب ۱۲، آ ۱۳) به صورت فعلی می‌آید. در حکایت آمدن بلایا بر فرعون و قوم او تا به خروج عبرانیان از مصر رضایت دهند. همان که پنج بلای آن در قرآن هم ذکر شده «فَأَرْسَلْنَا عَلَيْهِمُ الطُّوفَانَ وَالْجَرَادَ وَالْقُمَّلَ وَالضَّفَادِعَ وَالدَّمَ».

در بلای دهم، دهشتناک‌ترین آن‌ها، خداوند یهوه تصمیم می‌گیرد تا نخست‌زادگان، اولین فرزند مصریان را، بکشد. منتهی تا به سبطیان صدمه‌ای نرسد، از آن‌ها می‌خواهد تا برّه‌ای را قربانی کنند و خون آن را بر تیر افقی و عمودی خانه خود زنند تا آن بلا به منازل آنان نرسد: «آن خون بهر شما نشانه باشد بر خانه‌هایی که در آن‌ها به سر می‌برید. چون آن نشانه را ببینم، "از شما خواهم گذشت». (וּפָסַחְתִּי עֲלֵכֶם وُپَسَختی عَلِخِم)

پیشترها پسخ را عموما به معنی «گذر یا عبور کردن» می‌دانستند و اینک «چشم‌پوشی» در تفاسیر و ترجمه‌ها بیشتر رایج است. نکته جالب آن که در نسخه بسیار جالب و کهن ترجمه ۷۴۷ هجری عهد عتیق از سلیمان بن قس یعقوبی میافارقینی همین معنی گذشتن، معادل آسان گرفتن و عفو کردن، در این موضع اختیار شده است: «عفو کنم بر شما». تصویری از آن آورده‌ام.

همین برای مقصود ما کافی‌ست که گرچه از ایّام قدیم این کلمه را به ریشه «فصح» عربی برگردانده‌اند امّا احتمالا صورت مناسب‌تر «فسح» بوده است چنان که عموما סַ به سین و צ به ص تبدیل می‌شود چنان که باز در برگ دیگری از دست‌نویس همان ترجمه در تطبیق حروف عبری و عربی می‌بینیم.

جستن شواهد کهن عربی در خصوص ریشه کلمات عبری همیشه درست نیست امّا گاه یاریگر است. در این خصوص هم می‌بینیم که به مثال در قرآن:
فصح به آن معنی نزدیک نیست: هَارُونُ هُوَ أَفْصَحُ مِنِّي لِسَانًا (قصص، ۳۴)
امّا فسح بسیار بیشتر: إِذَا قِيلَ لَكُمْ تَفَسَّحُوا فِي الْمَجَالِسِ فَافْسَحُوا يَفْسَحِ اللَّهُ لَكُمْ (مجادله، ۱۱) که در آن سابقه هر دو معنی را می‌توان سراغ گرفت، مادّی و معنوی، یعنی فضا گشودن چنان که در ترکیب «فسح المجال» (باز کردن راه) و از آن سو هم سهل و آسان گرفتن، چشم‌پوشی، گذشتن تا بعد که گشایش و آزادی‌ست، و به قول مولانا در دیوان: انّ فی العشق فسحة الارواح!

پِسَخ در مراحل بعد تبدیل به سنّت مهمی در یهودیت می‌شود منتهی از آن سابقه یهودی، یادگار خروج و رهایی از اسارت مصر و «قربان کردن» جهت آن، تا عید پاک مسیحی، یادگار «قربان شدن» مسیح رهایی‌بخش پیش از این روز و رستاخیز او پس از آن، فاصله‌ای هزارساله است، بسیار بیش از «فصح» تا «پاک».
👍12
از شراب پخته...

گرچه که روزگاری‌ست کز می تهی‌ست جامم امّا بباید نوشتن و گفتن از «شراب پخته» یا آنچه قدما «مثلث» یا «سیکی (سه‌یکی)» نامیده‌اند و در ادب قدیم بسیار آمده است. بهانه هم آن که دیدم استاد شفیعی کدکنی عزیز، در توضیحات گزینش دیوان شمس، مطابق شرح عموم فرهنگ‌های لغت*، نوشته‌اند که «شراب پخته ظاهراً شرابی بوده است که آن را جوشانیده باشند و به اصطلاح فقهی بعد از ذهاب ثلثان (یعنی رفتن دو سوم آن) باشد که در فقه ابوحنیفه نوشیدن آن مُباح است» و گویا این تعریف و توضیح، که خیلی هم رایج است، چندان دقیق یا درست یا دست‌کم توضیح‌دهنده نباشد.

واقع این است که جوشاندنِ شراب آن را به کلّ ضایع می‌کند و آنچه می‌ماند اصلاً قابل استفاده نیست. نقطه تبخیر الکل حدود هشتاد درجه است. به محض بالا رفتن حرارت شراب، بسته به فشار (ظرف سربسته باشد یا نه) و ترکیب محلول، الکل با سرعتی بسیار بیشتر از آب بخار می‌شود و در حدود صد درجه، نسبت بسیار کمی از آن در محلول می‌ماند، معمولا کمتر از پنج درصد الکل ابتدایی. یعنی اگر شراب خام که به پختگان می‌داده‌اند حدود پانزده درصد الکل داشته، بعد جوشش کامل، کمتر از یک درصد کلّ محلول بوده است و خب کجا کفاف دهد این باده‌های یک درصدی به مستی ما؟ دقّت می‌کنید که ما اینجا نظر به تقطیر نداریم که محصولش از جنس دیگر است! مقصود شراب پخته، مثلث و سیکی است چنان که به مثال مولانا می‌گوید: دستار مرا گرو نهادی، یک کوزه مثلّثم ندادی!
جدای تبخیر، حرارت دادن شراب ترکیبات جدیدی تولید می‌کند و طعم شراب را هم تباه می‌کند. البته شراب را در برخی غذاها می‌ریزند برای طعم خاصی که از آن بر غذا می‌نشیند که داستانش دیگر است.

پس آن شراب پخته حلال چه بوده است؟ به واقع شراب را نمی‌جوشانده‌اند بلکه آب یا عصاره انگور را می‌جوشانده‌اند، پیش از فرایند تخمیر و تشکیل الکل آن. امّا جوشاندن عصیر انگور، تا به یک سوم حجم ابتدایی، آن را خیلی غلیظ نمی‌کند؟ البته. پس ابتدا دو برابر حجم شیره انگور بر آن آب می‌افزوده‌اند، بعد آن را می‌جوشانده‌اند تا به حجم اوّلیه برسد و مثلّث شود و «شیطانش دفع شود!» و آنگاه تازه فرایند ساخت و تخمیر را آغاز می‌کرده‌اند. این شراب نهایی، به قاعده، قوّت کمتری از باده خام داشته ولی از ذوق مستی خالی نبوده است.

امّا اینک ز بنده دعوی وز راوندی گواهی که در راحة الصدور این همه را آورده است در بیان معالجه یکی از علمای بسیار متّقی که «بر لفظ مبارک راند که اگر مثلّث را این خاصیّت هست بازخورم اگر نه، نه! اطبّا گفتند این بهتر و نیکوتر است، بفرمود تا شیرهٔ انگور صد من بیاورند و دویست من آب برنهادند و می‌جوشانیدند تا دو ثلث بسوزانیدند، بنهاندند، به دو سه روز برسید و شرابی سخت خوش‌بوی نافع مست‌کننده شادی‌آورنده گشت. او بدان تعلّل می‌کرد و دانشمندان (فقهای) شهر را می‌آورد تا اجازت استحلال آن می‌کردند... آن بزرگ به اندک مدّتی از آن رنج شفا یافت». و این است حکایت شراب پخته، سیکی یا مثلث.

بس جهد می کردم که من آیینه نیکی شوم / تو حُکم می‌کردی که من خُمخانه سیکی شوم
خُمخانه خاصان شدم دریای غوّاصان شدم / خورشید بی‌نقصان شدم...


* برای مثال در فرهنگ لغت دهخدا ذیل «سیکی» می‌خوانیم:
سیکی: شرابی است که چندی آن را بجوشانند که چهار دانگش رفته و دو دانگش مانده باشد. (آنندراج)
شرابی که چندان جوش دهند و صافش کنند که از سه حصه آن یک حصه باقیمانده باشد. (غیاث اللغات)
شراب جوشانیده که به عربی مثلث خوانند (برهان)
حتی در فرهنگ اخیر و معاصر «سخن»: «شرابی که بر اثر جوشاندن دو سوم آن بخار شده و یک سوم آن مانده باشد».
این تعاریف چنان که آمد، چندان دقیق و درست یا دست کم توضیح‌دهنده نیستند.
👍138
عنوان «تفسیر معاصرانه قرآن کریم» شاید غریب‌ترین انتخاب در ترجمه «قرآن‌شناخت» سید حسین نصر بوده است. کم و بیش خلاف آن است، چون بیابان را مفازه گفتنی...

تفسیری که تماماً و به عمد مبتنی بر تفاسیر کهن است، به چه معنی معاصر یا معاصرانه است؟ مترجم فاضل، انشالله رحمتی، که انصافا ترجمه روان و پاکیزه‌ای دارد، از قضا در توضیح همین عنوان آورده است که «تفکر مدرن آمیزه‌ای از حقیقت‌ها و خطاهاست. بسیاری از آنچه در دنیای مدرن در جامهٔ حقیقت جلوه می‌فروشد، عن‌قریب طشت رسوایی‌شان از بام می‌افتد. بنابراین شرط خرد نیست که آن حقایقی را که از جانب خداوند به بشر وحی شده است به عیار این خطاها سنجید و به پای این خطاها قربانی کرد». از این معاصرانه‌تر می‌توان اندیشید؟ یک سو حقایق ازلی است، که گویا خیلی ساده در دسترس است و احتمالا فقط اندکی تفسیر و صیقل‌گری او را بس است، و از سوی دیگر تفکر مدرن که خطایش بعدها آشکار می‌شود و اگر در عصر ما درست می‌نماید، اندکی دیرتر طشت رسوایی‌اش از بام می‌افتد.

خود کتاب قرآن‌شناخت به واقع ادّعای معاصرانگی ندارد. سید حسین نصر در مقدمه می‌گوید که «این اثر می‌باید مبتنی می‌بود بر سنت اسلامی کلاسیک» و بنابراین «تفسیرهای مدرنیستی یا بنیادگرایانه‌ای را که در طی سده گذشته در جهان اسلام انتشار یافته است را در آن جایی نبود».

مقدّمه جالبی دارد در خصوص علم جفر و ارزش‌ها و رمزهای عددی حروف عربی و این نکته که که ارزش عددی الله برابر است با آدم و حواء و این نکته ژرف را به کمک علم جفر می‌توان دریافت! این نکته که الف عمودی است و ب افقی و نقطه زیر ب تلاقی‌گاه این دو محور و بنابراین ذات همه حروف عربی و در نتیجه ذات قرآن!

جز موارد بسیار معدودی به تحقیقات قرآن‌پژوهی معاصر ارجاعی ندارد و از مطالعات تطببیقی بین ادیان یا متون مقدس در آن نشانی نیست.
گاه البته تاریخ به خدمت الهیات می‌آید به مثال آنجا که نویسندگان می‌گویند «زبان عربی آخرین زبان سامی بود که وارد صحنه تاریخ شد و خداوند این زبان را برای واپسین وحی برگزید.»

آوردیم که عموم تفاسیر مورد ارجاع سنتی هستند و نویسندگان هم در متن به آن نگرش و اصول آن وفادار مانده‌اند. می‌خوانیم که «به لطف عضویت در امّت اسلام، آدمی از پاره‌ای حقوق و حمایت‌های اجتماعی و قانونی برخوردار می‌شود». دقّت کنیم که سخن از بهره‌های معنوی نیست، حقوق اجتماعی و قانونی مسلمانان است در امّت اسلام، که نامسلمانان از آن محروم خواهند بود. جای دیگر از حکم بردگی کافر و مسلمان و شرایط آن می‌گوید...

در روایات تاریخی و اسباب النزول هم در قالب سنت مانده‌اند و غم خوانش معاصرانه نداشته‌اند، مثل آن حکایت که بنا به قول همین کتاب عالمان یهودی قصد داشته‌اند حکم ملایمتری در باب زنا اجرا کنند و از منظر مفسّران، قرآن آنان را ملامت می‌کند که چرا رجم را فرو نهاده‌اند. یا آنچه در باب اضربوهنّ آمده است. البته گاه به گاه تلاش شده که توجیهی تاریخی برای برخی احکام داده شود، چون بحث احکام جنسیتی، منتهی تا آنجا پیش نمی‌روند که اینک، با رفع آن علل تاریخی، راه تغییر باز است یا نه.

اشتباه نشود، قرآن‌شناخت کتاب خوبی است، مرتّب و منظّم و در کل هماهنگ با هدفی که تعریف کرده است. خصوصا تفاسیر سنّتی را به خوبی منعکس کرده است، در کنار آن هم، شاید ناخواسته، تشتّت و نارسایی‌ و تناقض‌ها و ابهام‌های تفاسیر سنتی را. این جمع‌آوری و تنظیم زحمت بزرگی بوده و زحمت زیادی را هم از دوش خوانندگان برمی‌دارد. چنان که آمد ترجمه و چاپ خوبی هم دارد. منتهی همه پرسش این بود و پاسخ همین که هر چه هست، «تفسیر معاصرانه» نیست، گرچه این هم هست که عصر هر کس جداست.
👍14
ما ز قرآن مغز را برداشتیم
پوست را بهر خران بگذاشتیم...

مختصری بگوییم از سابقه این بیت بسیار مشهور و رایج که بسیاری، هر یک به خیالی، آن را از قول مولانا می‌آورند.

این بیت که به چند صورت متفاوت هم رایج است، چنان که توقّع می‌رود، موجب واکنش‌های بسیاری هم شده است. برخی هم‌دلانه به نگاه مغزْبین آن توجّه داده‌اند، بلکه آن را ستوده‌اند، عدّه‌ای شیوهٔ بیان و الفاظ آن را نقد کرده‌اند و برخی هم به کلّ بیت را موهن و ناپسند دانسته‌اند و از این رو به مولانا تاخته‌اند. این یادداشت البته نظر به این نکات ندارد. پرسش این است که سابقهٔ این بیت چه بوده، چطور به مولانا منسوب شده و چه ردّی از آن می‌توان یافت؟

ابتدا اشاره کنیم که این بیت در چاپ‌های انتقادی مثنوی، مبتنی بر نسخ اصیل و اوّلیه، دیده نمی‌شود. در مثنوی‌های قرون بعد چطور؟ باز تا جایی که من جُسته‌ام، این بیت حتّی در نسخ متاخر مثنوی هم، که سرشار از ابیات الحاقی‌ست، حضور ندارد. نسخهٔ ناسخهٔ مثنوی عبداللطیف عبّاسی گجراتی که حدود دو هزار بیت الحاقی نسبت به دست‌نویس‌های اصیل کهن دارد، یا نسخ بعدی که ابیات افزوده متفاوتی دارند مثل مثنوی‌های تحریر وصال شیرازی و فرزندان او، و حتی مثنوی‌های چاپ هند... من کهن‌ترین سابقه‌ای که از آن یافتم در سخنرانی یکی از نمایندگان مجلس عهد پهلوی بود! از سوی دیگر بعید است که این بیت، با این شهرت، هیچ نسبتی هم با آثار مولانا نداشته باشد.

پس اصل و علّت شهرت این انتساب چه بوده؟

استاد احمد گلچین معانی در سال ۱۳۴۳ مقاله‌ای منتشر کرده‌اند با عنوان «احوال و آثار خطائی قمی». در این شرح احوال، از قول خود خطائی قمی آمده که او، در کنار دیگر آثار نظم و نثر، گزیده‌ای از مثنوی فراهم کرده است با این توضیح:

«یکی از آن‌ها لبّ مثنوی است که در سه سال ترتیب یافته، الحقّ اگر رنجی برد گنجی به جهت عارفان حقیقت که سالکان طریق معروف‌اند، گذاشت، و چنان می‌داند که مغزِ نغزِ مثنوی و جوهرِ جان کلام مولوی رومی اعلی الله مقامه را چون روح از تن کشیده باشد، و به از این لُبّی نیافته باشد:
خطائی:
مغز نغز مثنوی برداشتم / پوست را بهر خران بگذاشتم
شُکر لله در جهان بی‌مدار / از خطائی ماند نقشی یادگار»

استاد گلچین معانی در همان یادداشت کتاب را بیشتر معرّفی کرده است: «کتاب لبّ الالباب و مفتاح الابواب گزیده‌ای‌ست از مثنوی شامل دو هزار و پانصد و پنجاه بیت که در مشهد به مدّت سه سال تنظیم کرده و در ۱۲۴۵ هـ ق پایان یافته است.»

اگر براستی از سر عمد و قصد نظیره‌سازی نبوده، عجیب است که خطائی قمی عنوانی چنین نزدیک به «لبّ لباب مثنوی» ملّاحسین کاشفی برگزیده است.
چنان که می‌بینیم، آن بیت «مغز نغز مثنوی برداشتم...» با تصریح نویسنده، از خود خطائی است و البته اشاره به مغزِ نغز هم مناسب عنوان کتاب «لبّ الالباب». پس اگر این احتمال بعید را کنار بگذاریم که خود او هم در ساخت این قطعه، نظر به بیت رایج دیگری داشته است، که ما شاهدی بر آن نداریم و هنوز سابقه استفاده از آن را هم در متون پیش از ۱۲۴۵ هـ ق ندیده‌ایم، می‌توانیم با احتمال زیاد چنین فرض کنیم که:

بیتِ خطائی در باب گزینشِ مغزِ «مثنوی معنوی مولوی» که در چشم برخی ادبا و عرفا «هست قرآن در زبان پهلوی»، شکل بیت سایره گرفته است و از آنجا که در خصوص مثنوی بوده، و در وزن مثنوی هم بوده، کم کم با اندکی تغییر صورت از قول مولانا در باب قرآن فرض شده و بکار رفته است. احتمالا همین سابقه کوتاه بیت دلیل غیبت آن در نسخ دست‌نویس و چاپی است. به واقع این صورت جدید فرصت آن را نداشته که مانند موارد نظیر متعدد، ابتدا به حاشیه و از آنجا به متن رود، منتهی صورت شفاهی بیت رایج بوده است تا این اواخر که اینجا و آنجا ظاهر شده است.

همچنان جای جستجوی حلقه‌های مفقوده گردش این بیت است که خطائی شاعر در اصل در خصوص مثنوی گفته بود و بعد به خود مولانا منسوب شد در باب قرآن.
...
7👍4
مجمع کاردینال‌ها، و سَبَقْتَنِي...

شاید فیلم بسیار اخیر «مجمع کاردینال‌ها» را دیده باشید. مجمعی برای انتخاب پاپ جدید. با اخباری که اینک از احوال نه چندان مساعد پاپ کنونی می‌رسد، احتمالا برگزاری این مجمع خیلی دور نباشد...

به هر شکل فیلم خوبی است. تقریبا در همان آغاز فیلم، لورنس، کاردینالی که مسئول برگزاری این مجمع است، سخنرانی‌ای دارد و آنجا، در بیان اهمّیت رواداری، فضیلت تردید و خطر قطعیّت، به آن سخن آخر مسیح اشاره می‌کند که «بر ساعت نهم» (سه عصر) بر صلیب گفت: «خدای من، خدای من، از چه روی مرا وانهادی...»

فیلم و آن سخنرانی به انگلیسی است منتهی آن عبارت را، در کلیسای رُم، به ایتالیایی می‌آورد:
Dio mio, Dio mio, perché mi hai abbandonato?

آن سخن مسیح بر صلیب، در لحظه آخر، و برنیامدن (یا آمدن؟) آن وعده منتظَر، ابتدا به زبان آرامی یا عبری در انجیل مرقس به صورت نویسه‌گردانی آمده:
اِلوی اِلوی لِما سَبَقْتانی (ب ۱۵، آ ۳۴)
Ἐλωΐ, Ἐλωΐ, λιμὰ σαβαχθανί

سپس در انجیل متی، با صورتی نزدیک‌تر به عبری:
ایلی ایلی لِما سَبَقْتانی... (ب ۲۷، آ ۴۶)
Ἠλί, Ἠλί, λιμὰ σαβαχθανί
ایلی صورت رایج «خدای من» است در عبری و آرامی، و الوی بیشتر حاصل شیوه ضبط آن به یونانی.

امّا این عبارت به واقع برگرفته از مطلع مزمور بیست و دوم است در عهد عتیق. نیایشی که اگر ناامیدانه آغاز می‌کند، در آخر به امید و امان می‌رسد. عیسی نظر به آغاز آن داشته یا پایان؟

متن عبری مزامیر از فعل عزب استفاده کرده که به همان معنی ترک کردن است:
ایلی ایلی لما عَزوْتنی (عزبتنی)
אֵלִי אֵלִי, לָמָה עֲזַבְתָּנִי

این عزب احتمالا هم‌ریشه عزب عربی است، به معنیِ کهن پنهان شدن و دور ماندن، چنان که در قرآن: «لَا يَعْزُبُ عَنْهُ مِثْقَالُ ذَرَّةٍ...»

چه گونه عَزبتَنی به سبقتانی بازگشته؟ کاربرد کلمات آرامی در سرودهای عبری، پس از تبعید به بابل، رایج بوده و تردید است آن عبارت به زبان رایج آرامی بوده یا عبری. این ترجمه در تارگوم‌های آرامی دیده شده است: «شبقتَنی» و چون زبان یونانی شین ندارد، اناجیل آن را با سین ضبط کرده‌اند. شاید از این رو فان دایک هم در ترجمه عربی خود آن را با شین آورده: «إِيلِي، إِيلِي، لِمَا شَبَقْتَنِي؟» أَيْ: إِلهِي، إِلهِي، لِمَاذَا تَرَكْتَنِي؟

و در نهایت، صورت آرامی شَبَقتَنی، یادآور صورت عربی آن است: «سَبَقْتَنی»... خدایا، از چه رو، مرا پسِ پشت نهادی، رها کردی، وانهادی... پرسشی که پاسخش سکوت یا شاید در سکوت است: تو همی گویی عجب، خامُش چراست؟ او همی گوید عجب، گوشش کجاست‌؟
.
.
4👍2
«مسیح فرارسیدن (مُلک و ملکوت و) سلطنت (خداوند) را اعلام کرد و کلیسا آمد.»

این جمله « آلفرد لوآزی » الهی‌دان کاتولیک نیمه دوم قرن نوزدهم، و نیمه اول قرن بیستم، بسیار مشهور شده است گرچه در معنی خلاف مقصود او.

آنچه آلفرد لوازی در کتاب «انجیل و کلیسا» و در پاسخ به پروتستان‌ها بیان می‌کند، دفاع از شکل‌گیری کلیسای مقدّس رُم است، که از نظر او نتیجه طبیعی و ناگزیر انجیل‌ها در پیشبرد آموزه مسیح بوده است. منتهی این جمله، در معنایی کاملا متفاوت، گویی بهترین بیان شکل‌گیری و توجیه این جلال و شکوه و مناسبات سلطنتی واتیکان و همه شاخه‌ها و مقامات و مراتب آن بوده است.

امروز که پاره‌ای از مراسم تشییع و تدفین پاپ فرانسیس را می‌دیدم، و آن صف کاردینال‌ها و آن همه ترتیبات و تجمّلات، یاد این عبارت کردم و البته که منحصر به آنجا نیست.

Alfred Loisy, L'Évangile et l'Église

پ.ن. در خصوص فیلم «مجمع کاردینال‌ها» و سخن مسیح بر صلیب.
👍5
آواز موسیقی کوچه بوشهر زود در نوای حزین بندرعباس خاموش شد. تسلیت به هموطنان جنوب. باشد کز پس این همه غمان برسد مژده امان.

سخن از موسیقی شد، پس «بدان که هیچ علم به خرده‌بینی* به علم موسیقی نمی‌رسد چنان که نقل است که چند سال قالب حضرت آدم افتاده بود تا حضرت عزّت مَلَکی را فرمود تا به قالب آدم درآمد و «درآ در تن درآ در تن» خواند به آواز حزین و گویند به آهنگِ راست بود که آن مَلَک خواند، پس چون روح آن حالت زمزمه را استماع کرد و فرح بسیار او را دست داد از حالی به حالی شد، در قالب حضرت آدم درآمد تا مشاهده کند که این چه نواست پس امر حق تعالی شد که برون نیاید...»

به آن «آواز حزین» فکر می‌کنم که به گوش روح فرح‌انگیز آمد و «شد که بازآید و جاوید گرفتار بماند»:

درآ در تن، درآ در تن / مفاعیلن مفاعیلن
چه باشد گر نگارینم / بگیرد دست من فردا
ز روزن سر درآویزد / چو قرص ماه خوش‌سیما
بدو گویم به جانِ تو / که بی‌تو ای حیاتِ جان
نه شادم می‌کند عشرت / نه مستم می‌کند صهبا...
...
* خرده‌بینی، به معنی کهن آن، که دقّت نظر است و ظرافت و نکته‌بینی:
غم خود چه زَهره دارد تا دست و پا برآرد؟ چون خُرده‌اش بسوزم، گر خُرده‌بین نباشد...
9👍6
Audio
ما لقیت

ترجمه ساده من از ترانهٔ آمال مثلوثی، خوانندهٔ تونسی.
در ابتدای اجرای زنده آن گفت که من ترانه‌ای ننوشتم. این شکایت من نیست. روایت احوال آن مردم بی‌پناه است که بر صفحه تلویزیون می‌بینیم.

نیافتم، جایی که با چشمانی بسته قدم زنم
نیافتم، دوستی که هم‌کلامم شود
نیافتم، موج دریایی که مرا به دورها برَد، به دورها
نیافتم، کلامی که حیرانی‌ام را بیان کند
نیافتم، آنچه شرحم دهد که چه رخ می‌دهد
نیافتم، نغمه‌ای که کینهٔ آدمی را بشکند

نیافتم، مردمم را
نیافتم، خانه و خانواده‌ام را
نیافتم، راحت را
نیافتم، شادی را
نیافتم، راهم را
نیافتم، مسیرم را...
ما لقیت...


ما لقيت بلاصة نمشي نغمض فيها عينايا
ما لقيت صاحب واحد يعرف ما يرد علي
ما لقيت موجة تبحر، تبحر بي لبعيد، لبعيد
ما لقيت كلام قولوا نعبر به راني حاير
ما لقيت حاجة تفسر، تفسر معنى إلي صاير
ما لقيت لحن يكسر، يكسر حقد الإنسان

ما لقيت ناسي،
ما لقيت أهلي
ما لقيت راحة،
ما لقيت فرحة
ما لقيت طريقي،
ما لقيت ثنيتي
.
18👍2
از داود رهبر و عدل و لطف کبریا

اندکی از «داود رهبر» بگوییم و خطّ فکری و تحوّلات زندگی او و خصوصا نقطهٔ تلاقی و فراقش در میانهٔ اسمای الهی...

داود رهبر، ذوفنون بود، اسلام‌شناس، موسیقی‌دان، نوازنده، نویسنده و شاعر، مترجم، فیلسوف، محقق ادبی و چند عنوان دیگر. زادهٔ پاکستان و از خانواده‌ای فرهیخته، پدرش «محمد اقبال»، که نامش هم برگرفته از اقبال مشهور دیگر بود، دکترای خود را در ادب فارسی از کمبریج گرفته بود، زیر نظر استادانی چون ادوارد براون و نیکلسون. پسرش، داود رهبر هم کم و بیش مسیر او را رفته بود. به سال ۱۹۴۹ هنگام کار روی دکترای خود در باب تحوّل فلسفه اخلاقی اسلام، دویست کتاب را جهت مطالعه محقّقانه فهرست کرده بود که بر صدر آن قرآن بود. بر روی همان کتاب اول، چهار سال کار کرد و نتیجه‌اش کتاب «خداوندِ عدل، پژوهشی در باب اصول اخلاقی قرآن» بود که به سال ۱۹۵۵ منتشر شد.

در آن کتاب می‌گوید شناخت صفات اخلاقی خداوند در قرآن، به واقع پیچیده نیست. پیچیدگی را بعدها مفسّرین و فلاسفه و خصوصا اهل عرفان و تصوّف پیش آورده‌اند، هر یک به نوعی و به دلیلی! خداوند در قرآن، خداوند عادل است و تمامی اسمای الهی به دور آن صفت شکل می‌گیرد. به قول مولانا:
از پی آن گفت حق خود را بصیر / که بود دید وی‌ات هر دم نذیر
از پی آن گفت حق خود را علیم / تا نیندیشی فسادی تو ز بیم‌...

خداوند قادر است، به پاداش و مجازات، پیش و پس از مرگ، عالِم است به خوب و بدِ آدمیان از برای جزا و عطا، بیناست به درست‌کاری و خطای آنان، به جهت پاداش و عذاب. عادل است و سریع الحساب، حسابی بس دقیق به ذرّه و قطره و نقیر و قطمیر. در قرآن، رحمت خداوند، عام نیست، جهت مومنان است و متّقیان و مجاهدان و تایبان و شاکران. برای غیر آنان، عذاب الیم است، فیها خالدون. رحمت و غضب همواره با هم‌‌اند. خداوند بشیر است و نذیر. می‌گوید که کمتر جایی از قرآن است که در آن از رحمتی بگوید، و همراه آن، یا کمی پیش و پس، اشاره به عذابی نباشد چنان که، بنا به تخمین او، یک سوم مضمون قرآن بر حول این محور است. «غافر الذَّنْبِ وَ قابِلِ التَّوْب» است و همزمان «شَدِيدِ الْعِقاب». خداوند رحیم است امّا نه چنان که عذابی را منتفی کند یا شامل همهٔ آدمیان شود. این عارفان بودند که به آب «لطف» و فیض و بخشش و کرامت تلاش کردند تا آن «عدل» سخت و شدید و خدشه‌ناپذیر را نرم‌تر کنند. آن خدایی که «رحمت داشت بر خشمش سبق»، خدای عارفان است و نه قرآن، که اللَّهُ عَزِيزٌ ذُو انْتِقامٍ. آن که می‌گفت «هر آنچه هستی بازآ» خدای عارفان است و نه آن که نار و عذابی افروخته و آماده دارد. مثال‌های بسیار جمع آورده که بهشت و جهنم، روز داوری، هدایت و ضلالت همهٔ در سایهٔ آن عدل معنی پیدا می‌کنند و در نهایت آن که «الله خداوند عدل است».

آری، «عدل باشد پاسبان گام‌ها» امّا این برای او کافی نبود که از چه رو «حرف عشق در دفتر نباشد»، آنچه او در آموزه‌های ترسایی «پدر آسمانی» و «محبّت فراگیر» او، از منظر الهیاتی، به همه مخلوقات می‌یافت. آن بود یا تجربیات اجتماعی و روحیات فردی در نهایت بر آن شد که پناهگاه روحانی دیگری بجوید و از این رو:
پس از تحصیل دین از هفت مردان / پس از تاویل وحی از هفت قرّا
پس از الحمد و الرّحمن و الکهف / پس از یاسین و طاسین میم و طاها
رفت و خط ترسا و ترسایی گرفت تا:
کند تفسیر سریانی ز انجیل / بخواند از خط عبری معمّا...

در سال ۱۹۵۹ در آنکارا به مسیحیت گروید و به آمریکا رفت. استاد دانشگاه بوستون بود و گویند به دلیل همان چندوجهی بودنش، استاد محبوبی هم بوده است. باور این تغییر دین برای کسانی که عمق دلبستگی او به عرفان و مباحث معنوی اسلامی را می‌دانستند، سخت بود. او البته تا پایان عمر لحن و بیان احترام‌آمیز خود به اسلام را حفظ کرد.

فضل الرحمان، دیگر نواندیش دینی هم‌وطن او به شیوه خاصّی متاثر از داود رهبر بود، بیشتر در تقابل با او و احتراز از انتساب به راهی که او رفت. در «مایه‌های اساسی قرآن» به همان موضوعات و مثال‌های رهبر اشاره می‌کند، به آن‌ها پاسخ می‌دهد، تا جایی که کار به نقد الهیات مسیحی می‌رسد منتهی نامی از رهبر نمی‌برد. به مثال می‌گوید که این ایدهٔ اغراق‌شدهٔ «محبّت و عشق بی‌نهایت پدر آسمانی» به واقع قوّه اخلاقی انسان‌ها را نادیده گرفته و در عین حال به مهرورزی میان مردمان هم نیانجامیده است. ایزوتسو هم از او در «رابطه انسان و خدا در قرآن» نام برده و نقل کرده. دیوید مارشال هم به نوعی ایده او را، با جستجوی سیر و تحوّل تاریخی صفت «عدالت» در قرآن، دنبال کرد. خود داود رهبر امّا بعدها چندان به این مباحث بازنگشت و بیشتر به خلق آثار ادبی و پیگیری علایق موسیقایی خود پرداخت تا سال ۲۰۱۳ که از دنیا رفت. حساب و کتاب و معاملهٔ او به میزان و معیار کدام ملّت و مذهب بود را هیچ کس آگاه نیست...
5👍4
در گمان افتاد جان انبیا...

مولانا در میانهٔ داستان دقوقی بر سر قرائت آیه‌ای از قرآن توقّف جالبی کرده است. آیه‌ای که در آن انبیا از ایمان آوردن دیگران نومید می‌شوند و آنگاه به قول مولانا، «ز اتّفاق منکری اشقیا»، از سر این انکار جمعی، به تردید می‌افتند که شاید آن وعده خداوند درست نبوده است، و خوانش‌های دیگر هم ممکن است.

باز می‌گویم عجب من بی‌خودم / دست در شاخِ خیالی درزدم‌
حتّی اذا ما اسْتَیأَسَ الرُّسُلُ بگو / تا بظَنُّوا أَنَّهُمْ قَدْ کُذِّبوا
این قرائت خوان که تخفیف کَذب / این بود که خویش بیند مُحتجِب‌
در گمان افتاد جان انبیا / ز اتّفاق منکری اشقیا
جاءهُم بعدُ التَشَکُّک نصرُنا / ترکشان گو بر درختِ جان بر آ...

نظر مولانا آن است که «کذبوا» در این آیه صد و دهم سوره یوسف «حَتَّی إِذَا اسْتَیأَسَ الرُّسُلُ وَ ظَنُّوا أَنَّهُمْ قَدْ کُذِبُوا جاءَهُمْ نَصْرُنا» را به تشدید باید خواند و نه تخفیف، چرا که به تخفیف به این معنی است که انبیا به شک و تردید می‌افتند، تو گویی به آن‌ها دروغ گفته شده است، و جانشان محتجب می‌شود، و این البته غیر از یاس و ناامیدی است. جای دیگری هم به این آیه بازگشته است:
«نومید شدن انبیا از قبول و پذیرایی منکران، قوله حَتَّی إِذَا اسْتَیأَسَ الرُّسُلُ
انبیا گفتند با خاطر که چند / می‌دهیم این را و آن را وعظ و پند
چند کوبیم آهن سردی ز غی؟ در دمیدن در قفس هین تا به کی؟‌...
(امّا)
لیک هم می‌دان و خر می‌ران چو تیر / چون که بَلِّغْ گفت حق شد ناگزیز...
من نخواهم رفت این ره با گمان / بر امید خشک همچون دیگران‌...
و می‌بینیم که باز نسبت ناامیدی را، که تصریح قرآن است، پذیرفته امّا گمان بر اشتباه و وعده دروغ را نه.

همچنان در مکتوبات او هم می‌خوانیم که «انبیا و اولیا را... از برای امتحان حق، بلاهای سخت می‌رسید، چنانکه نومید شدند و آنگه دشمنان ایشان را سرزنش می‌کردند... ایشان گفتند ما اگرچه به تن و نفس مسکینیم و ضعیفیم و آهِ نومیدی برمی‌آریم، الّا در اندرون جان ما را عهدی محکم است و پیمان ایمان استوار. وعدهٔ حق را راست می‌دانیم» و همان معنی.

خوانش مولانا به واقع صریح و روشن است و همچنین توصیه او که به تشدید بخوانید، به معنی تکذیب دیگران، به جای تخفیف، دروغ گفته شدن.

صورت تشدید، دست کم در چهار قرائت رسمی آمده است (نافع، ابن کثیر، ابوعمرو و ابن عامر) منتهی قرآن‌های رایج امروزی، با قرائت حفص از عاصم، صورت تخفیف دارد و از این رو عموم مترجمان معاصر، به دلیل ملاحظات اعتقادی و الهیاتی، در ترجمه دچار تکلّف شده‌اند. برای مثال در ترجمه فولاوند: «تا هنگامی که فرستادگان [ما] نومید شدند و [مردم‏] پنداشتند که به آنان واقعاً دروغ گفته شده، یاری ما به آنان رسید.» و «مردم» افزوده شده تا آن گمان به ایشان بازگردد. نمونه دیگر، ترجمه خرمشاهی است: «تا آنجا که چون پیامبران نومید شدند و [پیروان‏] پنداشتند که به دروغ وعده داده شده‌‏اند، آنگاه بود که نصرت ما به آنان دررسید...» و باز «پیروان» که مرجعی در خود متن ندارد، افزوده شده تا آن پندار از پیامبران بازگردد و نمونه‌های دیگر هم عموما چنین است.

فارغ از معنی آیه یا بیت، توجه مولانا به خوانش‌ها متعدّد و فرصت و امکانی که این قرائت‌ها فراهم می‌آورده‌اند، قابل توجه است. می‌بینیم که به دلیل حضور همزمان قرائت‌های مختلف، تنوّع بیشتری در خوانش‌ها دیده می‌شد اما با آخرین مرحله «رسمی‌سازی» متن قرآن، یعنی چاپ ۱۹۲۴ قاهره، و توافق عمومی بر سر آن، مترجمان، به جای اشاره به صورت‌های مختلف متن اصلی، ترجمه را می‌گردانند.

از نسخ دست‌نویس کهن، صورت دو قرائت مختلف را که ترجمه فارسی هم دارند، آورده‌ام:
یکی با تشدید: «تا چون مایوس شدند پیغمبران از ایمان قوم خود و گمان بردند که ایشان تکذیب کرده می‌شوند، آمد ایشان را یاری ما»
و دیگری با تخفیف: «تا وقتی که نومید شدند رسولان، و پنداشتند به درستی که ایشان به تحقیق دروغ گفته شدند، آمد ایشان را یاری ما»
.
13👍4
از کوه و دریا

مولانا تعلّق خاطری به شاهنامه نداشت. تقابلی هم نداشت، اما میل و خاطر و نظرش جای دیگر بود. افسوس که این رازدان و رمزگوی یگانه، که برایش «قصّه چون پیمانه‌ بود، معنی اندر وی بسان دانه‌ بود»، بر خلاف کلیله و دمنه، «نکرد اندر این داستان‌ها نگاه» تا چنان که حکیم طوس خواسته بود «ازو آنچه اندر خورد با خرد» برگیرد و دیگر «بر ره رمز معنی بَرَد».

در چشم مولانا، شاهنامه، کتاب افسانه‌های سرگرم‌کننده بود برای «خویشتن مشغول کردن از ملال» و این را در تنها جایی که از شاهنامه ذکری کرده هم آورده است. آنجا خطاب به کسانی که می‌اندیشند مثنوی، «این کلام حکمت و سرّ نهان»، ساده در گوش می‌آید و در جان می‌نشیند، می‌گوید که آری «اندر آید، لیک چون افسانه‌ها، پوست بنماید نه مغز دانه‌ها» و مثال او از این افسانه‌ها چیست؟ شاهنامه.

هرچه بود این پیش‌فرض، به تعبیر امروزی، سبب شد که این غوّاص معانی سراغ شاهنامه نرود. در میان این همه قصص، اشارات، حکایات و تلمیحات پرتعداد در مثنوی و دیوان شمس که مآخذ آن را در دورترین کتاب‌های عصر او و پیش از او جسته‌اند و گاه نیافته‌اند، نشانِ آشنایی مستقیمی با شاهنامه نیست مگر ذکر چند نام مشهور چون رستم و زال و فریدون و سهراب که از مقولهٔ منقولات عام است. ساده‌دلانه است اگر صرف ذکر چند نام از این دست را نشان تاثیر ببینیم و بدانیم... این نام‌ها در کلّ ادب فارسی بسیار رایج بوده‌اند. اصلا پادشاهان هم عصر او نام «غیاث الدّین کیخسرو» و «علاء الدّین کیقباد» داشته‌اند. این شخصیت‌ها در مثنوی و دیوان هم در نقش‌های نوعی و نه شاهنامه‌ای خود استفاده شده‌اند، فریدون «پادشاه» است، مثل سنجر و الغ بیگ.

شگفت آن که مولانا به «ویس و رامین» و «خسرو و شیرین» نظامی علاقه داشته، اشعار آن‌ها را تضمین کرده و حتّی توصیه به خواندن آن‌ها کرده و از شاهنامه نه. این همه شاهد آن است که مولانا، به احتمال زیاد، هرگز این نامهٔ باستان را به دست نگرفته است واگرنه با آن ذهن وقّاد و سیّال، نمادهایی چون چاه بیژن و هفت خوان و نظایر آن در این همه آثار متنوع او با شدّت بسیار بیشتری ظاهر می‌شد، یا آن دو سه نام دست‌کم نقشی نزدیک‌تر به سابقه تاریخی و شاهنامه‌ای خود می‌گرفتند، یا لباس رمز و نمادی می‌پوشیدند. آری می‌توان گفت که مولانا هم متاثّر از شاهنامه است، منتهی از نوع تاثیرات غیرمستقیم میراث ادبی یک زبان و این تفاوت می‌کند با نوع تاثیر شاهنامه بر سعدی و حافظ و نظامی، در مقابل مولانا.

از تواردات بین دو گوینده پرسخن که بگذریم، من فقط یک جا در آثار مولانا نشان ابیات شاهنامه را دیده‌ام و آن هم در نامه خود «به اکمل الدّین طبیب، در سفارش امیر عالم چلبی» که دو بیت بسیار مشهور را استفاده کرده:
فریدون فرّخ فرشته نبود / ز مُشک و ز عنبر سرشته نبود
به داد و دهش یافت آن نیکویی / تو داد و دهش کن، فریدون تویی
امّا این دو بیت چنان شهرت و رواج عامی داشته‌اند، در کتاب‌های پیش از او و در کتب عرفانی هم‌عصر او، که طبیعی‌ست مولانا آن‌ها را از واسطه‌ای برگرفته باشد.

خالقی مطلق می‌گفت شاهنامه جنگل است، دیگر آثار بزرگ پارسی چون باغ! تجربه اوست و چنان که خودش می‌گوید، حاصل «جنگل‌بانی» او. امّا به چشم من، نسبت شاهنامه و مثنوی، همچون کوه است و دریا.

شاهنامه، بزرگ است، شکوهمند و استوار. هر قدم که پیش‌تر می‌روی، چشم‌اندازی وسیع‌تری می‌یابی، تکیه‌گاهی محکم‌تر. مثنوی امّا دریای ژرفِ بی‌پناه. قدم نگذاشته به خود می‌گویی «پای در در یا منه کم گوی از آن» باز امّا اشارت‌های دریا می‌خواندت، باز پشیمان می‌شوی که «من ندارم طاقت آن تاب آن، کآن فزون آمد ز کوشش‌های جان» باز موجی از آن دریا می‌رسد و می‌گویی که «من نشکیبم از غرقاب بحر» و باز...
شاهنامه زبان را می‌گشاید، بند از آن برمی‌گیرد و ما را گویاتر می‌کند. مثنوی امّا کَلَّ لسان! ما را حیران و زبان را پریشان می‌کند. بر لب دریا خمش کن لب‌گزان!
شاهنامه در کلّ مهربان‌تر است! مثل دوستی که هر از چندگاهی هم سراغش بروی، بدون گلایه منتظر توست. مثنوی را امّا صد ناز و استکبار هست، چون وافی‌ست وافی می‌خرد، در حریف بی‌وفا می‌ننگرد!
شاهنامه با آن همه قصّه‌های حماسی و پهلوانی، به ما نزدیک‌تر است، مثل خود فردوسی و احوال و شُکر و شکایت او که اینگونه به دل می‌نشیند. مثنوی امّا با همه قصه‌های ساده آن خیلی دورتر، مثل مولانا که بر افلاک رفتارش بود.
از این دو، یکی روایت‌های ما را می‌گوید، دیگری خود ما را روایت می‌کند. هر چه هست، این دو، مثل دو پادشاه، در یک قلمرو نمی‌گنجند و مُلک خود را دارند. ما امّا بر سرِ سفره این دو سلطان با افضال و جود نشسته‌ایم، پس روی هر یک می‌نگر می‌دار پاس، بو که گردی تو ز خدمت روشناس...
23
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
میا بی دف به گور من ای برادر…

به یاد آن پیری کز نوای وی جهان شد پر طرب، پیر خرابات حقّاً…

محمدرضا لطفی که یازده سال پیش در این روز درگذشت.
12👍2
اخد تا احد، بشنو تا بگو...

یک،
آیه‌ و به واقع حکمی در بیان توحید در کتاب تثنیه عهد عتیق از همان ابتدا تبدیل به دعای بسیار محبوب و بلکه مشهوری نزد یهودیان شده است: دعای شِمَع یا شِماع. کمتر مطلبی در باب یهودیت یا یهودیان می‌خوانید یا می‌بینید که اشاره‌ای به این دعا در آن نباشد. در نمازها می‌آید و بر تفیلین نوشته می‌شود. رسم است که آن را صبح و شب بخوانند و کم و بیش جایگاه آن نزد یهودیان نزدیک است به «لا اله الا الله» نزد مسلمانان.

کتاب تثنیه، باب ۶، آیه ۴:
«بشنو اسرائیل، یهوه خدای ما تنها یهوه است.»
شِمَع اسرائیل یهوه اِلُهِنو یهوه اِخَد
و آیه بعد:
«یهوه خدایت را به تمامی دل و تمامی جان و تمامی توان خویش دوست بدار.»
واَهَوتَ ات یهوه اِلوهِخَ بْخَل لوَوخَ وُبْخَل نَفْشْخَ وُبْخَل مْوُدِخَ

ترجمه فان دایک به عربی یاریگر است:
«اِسْمَعْ يَا إِسْرَائِيلُ: الرَّبُّ إِلهُنَا رَبٌّ وَاحِدٌ. فَتُحِبُّ الرَّبَّ إِلهَكَ مِنْ كُلِّ قَلْبِكَ وَمِنْ كُلِّ نَفْسِكَ وَمِنْ كُلِّ قُوَّتِكَ.»

از یهوه و دو کلمه دیگر که بگذریم، تمامی کلمات عبری هم‌ریشه‌های رایج عربی دارند: سمع، اله، احد، کلّ، لبّ (دل) و نفس (جان).

دو،
همین عبارت از قول مسیح در مرقس باب ۱۲، آیه ۲۹ آمده است: «کاتبی از او پرسید که از میان جمله احکام، حکم نخست کدام است؟ عیسی پاسخ داد: حکم نخست این است: «بشنو اسرائیل، خداوند، خدای ما خداوند یگانه است. و خداوندْ خدای خویش را به تمامی دل و تمامی جان و تمامی ذهن و تمامی توان خویش دوست بدار. و حکم دوم این است که هم‌نوع خویشتن را چون خویشتن دوست بدار. حکمی بزرگ‌تر از این احکام نیست». قول مسیح، یک «به تمامی ذهن» هم افزون دارد.

سه،
سوره اخلاص، یا توحید، چنان که از سکه‌های آغازین و نقش بر مسجد قبة الصخره برمی‌‌آید، از همان ابتدا در حکم «اعلام و شعار مسلمین» بوده است، در مقابل یهودیان و مسیحیان. با همه کوتاهی، اشاراتی دارد به اصول اعتقادی رقیب. به مثال «لم یلد و لم یولد» را ببینیم در تقابل با اوّلین و مهم‌ترین اعتقادنامه مسیحیان از شورای اوّل نیقیه: «ما ایمان داریم به خدای یگانه... و به خداوند عیسای مسیح، پسر یگانهٔ خدا، که از ذات پدر است. او، خدا از خدا، نور از نور، و خدای حقیقی از خدای حقیقی است، مولود است و نه مخلوق، و هم‌ذات با پدر است...»

چهار،
در خصوص ابهامات سوره اخلاص، بیشتر نظرها ابتدا به کلمه صمد می‌رود که طبری بیست معنی مختلف برای آن آورده، امّا یک نکته خاصّ پیش از آن ظاهر می‌شود: احد!

«احد» اوّل به واقع یک «لفظ فرید معنایی» است چرا که به این معنای یکتا و یگانه جای دیگر در قرآن نیامده. البته بعید نیست که این معنی سابقه‌ای داشته، به مثال اگر براستی آن حکایت «اَحَد اَحَد گفتن بِلال» با همه جزییاتش اصلی داشته باشد، اگرچه روایتی متاخر است. منتهی نکته اینجاست که در حدود هفتاد کاربردی که از احد در قرآن می‌توان دید، شاید جز همین مورد، همواره به معنی «هیچ کس» یا «یک کس، یکی، کسی» (با ی وحدت، نکره) آمده و نه به معنی «یکتا». به مثال چند کاربرد در آغاز قرآن:
وَمِنَ الَّذِينَ أَشْرَكُوا يَوَدُّ أَحَدُهُمْ: یکی از آنان...
وَمَا يُعَلِّمَانِ مِنْ أَحَدٍ حَتَّىٰ يَقُولَا: کسی را...
وَمَا هُمْ بِضَارِّينَ بِهِ مِنْ أَحَدٍ إِلَّا بِإِذْنِ اللَّهِ: کسی را...
لَا نُفَرِّقُ بَيْنَ أَحَدٍ مِنْهُمْ: بین کسی از آنان، هیچ یک از آنان...
تا آخرین نمونه کاربرد آن در پایان همین سوره اخلاص:
وَلَمْ يَكُنْ لَهُ كُفُوًا أَحَدٌ: به معنی هیچ کس.

این معنی خاصّ که از احد اینجا اراده شده است، به معنی یگانه، به واقع معادل «واحد» است که حدود سی مرتبه به اشکال مختلف آمده است:
إِنَّمَا اللَّهُ إِلَٰهٌ وَاحِدٌ
وَإِلَٰهُكُمْ إِلَٰهٌ وَاحِدٌ
إِنَّ إِلَٰهَكُمْ لَوَاحِدٌ...

پنج،
پرسش اینجاست که کاربرد «احد» در این معنی خاص، در این سوره «اعلام و شعار مسلمین»، ممکن است نظر داشته باشد به حکم و دعای مشهور و مرسومی دیگر؟ اگر چنین باشد، محتمل‌ترین ‌آن‌ها شاید همان دعای موسوم به شمع است، که چنین رایج و شناخته شده بوده است. به واقع در «بشنو... خدای ما خدای یکتاست» آن کلمه که برای یکتا استفاده می‌شود، چیست؟ אֶחָֽד «اِخَد» به عبری که صورت عربی آن می‌شود «احد»، منتهی در آن معنی «واحد» چنان که در ترجمه عربی آن دیدیم: «اِسْمَعْ يَا إِسْرَائِيلُ: الرَّبُّ إِلهُنَا رَبٌّ وَاحِدٌ»

اگر آنچه آوردیم محتمل باشد - و این نافی آن نیست که «زیرمتن»‌ها و واسطه‌های دیگری هم از جمله در زبان سریانی در کار باشد - احتمالا یک انتخاب عامدانه بوده است، از یک سو در همراهی با معنای احد و توحید و از سوی دیگر در تقابل با معنای تثلیث چنان که آمد:
شِمَع... اِلُهِنو... اِخَد / قل هو الله احد...
12👍6
عالمی از حسّ نهان

این که «شش جهت حدّ است و بیرون راه نیست» یا هست، تنها دعوای عاقلان و عاشقان نیست. در فیزیک بنیادی هم این بحث به قوّت تمام مطرح است، آنجا که سخن از ابعاد نهان جهان می‌رود، یعنی ابعادی فرای چهار بعد مکان-زمان مشهور. آنچه در فرضیه‌ها و حدس و ابطال‌ها مسیر بلندی طی کرده است. از پیوستن زمان به سه بعد، در نظریه نسبیت و در توضیح چگونگی تاثیر یا انتقال نیروی گرانش، تا پیوستن بعد پنجم، به همین شیوه، این بار در خصوص نیروی بنیادی دیگر، الکترومغناطیس، تا نظریه ابرریسمان که متمرکز است بر یازده بعد، شامل زمان.

جدای بحث‌های فیزیک بنیادی، آنچه جالب است، شباهت نوع نگاه است در تبیین ابعاد نهان کیهان، نزد برخی فیزیکدانان، با آنچه در عرفان می‌یابیم، در باب ساز و کار عالم غیب، و تاکید کنم که مقصود شباهت است و نه یکسانی یا ارتباط. مِثل نبود این مثال آن بود... و من چند مثال بیاورم.

پیش از همه، چون بپرسیم که این ابعاد اضافی عالم کجاست که ما نمی‌بینیم؟ می‌شنویم که ساختار و قدرت دریافت حسّی و ذهنی ما محدود است و به این سه بُعد خو گرفته است و نه بیشتر. همچون موری که بر زمینی مسطح حرکت می‌کند یا آن ماهی که همیشه در حوض است و تصوّری از عالم خارج آب ندارد. ماهیان را بحر نگذارد برون، خاکیان را بحر نگذارد درون‌. مثل جنین که حیات و دنیای خود را دارد امّا نمی‌داند که «هست بیرون عالی بس منتظم».

فیزیکدانان می‌‌گویند که این ابعاد اضافی عالم، چنان در هم فشرده و کوچک هستند، و مطابق نظری دیگر، چنان بزرگ، که در ترازوی حسّ ما نمی‌نشینند یا آن را می‌شکنند. امّا ذهن بدون درک دقیق و روشنی از این ابعاد، همچنان می‌تواند چیزی نظیر آن تصویر و تصوّر کند. مثل همان مور که بر سطح حرکت می‌کند. امّا چون بالا و پایین می‌رود، سربالایی و سرپایینی را حس می‌کند و می‌داند که این سطح مثل آن سطح دیگر نیست. عنصری در کار است که در چشم او پیدا نیست. آن ابعاد بر ما نهان است امّا تاثیرش بر ما و این عالم پنهان نیست. انرژی، نیرو و بلکه برخی ذرّات، و این همه البته با هم پیوسته‌اند، در آن ابعاد نهان جاری هستند و ظهور و شدّت و ضعفشان در دنیای محسوس سه بعدی ما به گونه دیگر است. چون احساس گرما و سنگینی که به ما برسد. از این رو گاه باید خارج شش جهت رفت تا برخی پدیده‌های عالم را توضیح داد.

به مثال فیزیک‌دانان می‌پرسند که چرا نیروی جاذبه این قدر ضعیف است که به قول فاینمن، اگر کسی از بالای برجی بپرد، یا فروانداخته شود! مدّتی طول می‌کشد تا به زمین برسد امّا در کسر ثانیه، نیروی الکترومغناطیس برخورد با زمین او را متوقف می‌کند؟ چطور خودکاری که به موی سر می‌کشیم آنقدر نیرو می‌گیرد که کاغذی را بلند می‌کند و کلّ جاذبهٔ جرم زمین را مسخره می‌کند؟ آیا براستی جاذبه این گونه ضعیف است یا نیروی گرانش در ابعاد نهان دیگری جاری شده است و بخش اندکی از آن به این سه بعد دنیای ما رسیده است؟ گویی از آن ابعاد مکنون، «اندک ترشّح می‌رسد»، مثل آن که در باغی است و جویی می‌بیند و با خود می‌گوید «می‌رود و می‌رسد، نو نو این از کجاست؟» ابعاد دیگر، راه رفت و آمد است، خارج از دریافت آدمی، به این سه بُعد ملموس و این همه آشنا نیست؟ «در وجود آدمی جان و روان، می‌رسد از غیب چون آب روان».

می‌پرسیم که آن ابعاد کی شکل گرفته؟ و می‌شنویم که در لحظات انفجار آغازین... ساکن دیررسیده باغی کهن، که بهاران زاد و مرگش در دی است، نمی‌داند که اصل باغ از که و کجاست، امّا البته اخبار و آثاری از راز آغاز آن به گوش او می‌رسد.

باز از همین نوع، چون از فیزیکدان می‌پرسیم که اصلا فکر کردن به ابعاد دیگر چه سود و ضرورتی دارد؟ می‌شنویم که دنیای چهار بعدی فضا زمان معمول، تنگ است و دست و پاگیر. فرضیه‌های بنیادین فیزیک، مزاحم هم می‌شوند، «قوم انبُه بود و خانه مختصر...» گویی در این چارچوب جا نمی‌شوند و مثل شکل‌ها در دنیای دو بعدی سرشاخ می‌شوند، امّا دیوار که فرو می‌ریزد، فضا باز می‌شود و این فرضیه‌ها اگر به تمامی سازگار نشوند، دست کم همزیستی دارند و تزاحم ندارند تا بعد که با هم جفت و جور شوند. می‌گویند سخن از ابعاد اضافی نهان عالم، به جهت پیچیده کردن آن نیست، بلکه ساده کردن آن است. مثل آن مهندسی که بخواهد در دنیای دو بعدی، مسایل دنیای سه بعدی از قبیل حجم و غلظت و نقطه ثقل و نظایر آن را حل کند. تلاشی می‌کند امّا در پرسش‌ها و مدل‌های پیچیده‌تر سرگردان می‌شود. آن ابعاد اضافی پنهان می‌‌گوید که ثوابت اساسی عالم فیزیک از کجا می‌آید، و از چه طریقی عمل می‌کند.

به همین بسنده کنیم که مقصود دیدن این نوع اشتراک نگاه در تبیین‌ها یا دست کم تصویرهاست. از منظر تخته‌بند سه بُعد، سخن از ابعاد اضافی عالم، امر محال می‌نماید و این بار نه عارف، فیزیک‌دان است که می‌گوید محال، فوق حال آدمی است و آدمی همه عالم نیست.
👍84🤔1