کاریز
1.41K subscribers
82 photos
2 videos
284 links
حبّذا کاریزِ اصل چیزها...

در ادب و تاریخ، مولاناپژوهی، مطالعات عهدین و قرآن

مجید سلیمانی
@soleymanimajid
Download Telegram
حاصل عمرم سه سخن بیش نیست
خام بُدَم، پخته شدم، سوختم

بیت بسیار مشهوری است که در بسیاری از گفتارها، نوشتارها و جستارها به نام مولانا آمده امّا چون سیمرغ، با همه شهرت خود، ردّ پا و نشانی از آن پیدا نیست. به واقع تردیدی نیست که این بیت صورت تغییریافته بیت اصیل دیگری‌ست از مولانا با این ضبط:
حاصل از این سه سخنم بیش نیست / سوختم و سوختم و سوختم
که در غزلی با مطلع زیر آمده است:
چند قبا بر قدِ دل دوختم / چند چراغ خرد افروختم
در چاپ استاد فروزانفر هم، در پانویس و نسخه‌بدل‌های این غزل، صورت دیگری از این بیت نمی‌بینیم.

من مدّتی می‌جستم که کی و کجا و شاید کدام ذوق عالی آن بیت دیوان را به این صورت بازگردانده است که چنین هم شهرت و محبوبیت یافته است. با تصوّر این که تغییر و تبدیلی به نسبت اخیر است، بیشتر چاپ‌های غیرمنقّح و نسخ متاخّر را می‌جستم و انتظار نداشتم که آن را در دست‌نویسی به نسبت کهن در اوایل قرن نهم ببینم، نسخه مورّخ ‌۸۱۷ هجری که گزیده‌ای از دیوان شمس است و عکس آن را آورده‌ام. چنان که می‌بینیم بیت درست بر جای آن بیت دیگر نشسته و اینک می‌دانیم که سابقه بلندی دارد و چندان متاخّر نیست.

این نسخه مورّخ ۸۱۷ هجری، به گمان من البته، صورت‌های درستی از ابیات دیوان را حفظ کرده است که ما جای دیگر کمتر می‌بینیم. از جمله آن‌ها «سلیمان» به جای «مسلمان» در این بیت دیوان که از آن جدا نوشته‌ایم:
همچو مسلمان غریب، نی سوی خلقش رهی / نی سوی شاهنشهی، بر طرفی چون سجاف
و همچنین
صورت «سلیمانم» به جای «سلیمانی» در این بیت مشهور دیوان:
در عشق سلیمانی من همدم مرغانم / هم عشقِ پری دارم هم مردِ پری‌خوانم
که باز در یادداشت‌های پیشین آمده است.

با توجّه به سابقه ضبط و خصوصیات این نسخه، و این که آن کلام هم براستی مولانایی است، همچنان جای جستجوست. ای بسا بیت براستی حاصل یک تصحیح متاخر از خود مولانا باشد و از این رو صورت‌های متفاوتی یافته، و شاید هم حاصل کار کاتب خوش‌ذوق امّا بدعهدی که بیمی از تغییرات ذوق‌ورزانه نداشته است. امّا اگر کار کاتب باشد، نمی‌دانیم عاقبت او چه شده است، شاید مثل فخرالدّین سیواسی بوده که به قول افلاکی «مردی بود ذوفنون، و در آن عهد کتابت اسرار و معانی بر عهدهٔ او بود» امّا «اوقات مگر او در کلام خداوندگار مدخل می‌کرد و به طریق اصلاح قلم می‌راند و تحریف کلمات می‌کرد بی آن که اجازت فرمودی» و چنان شد که «از ناگاه در او جنونی طاری شده دیوانه گشت، حضرت مولانا این غزل را همان روز فرمود:
ای عاشقان ای عاشقان یک لولیی دیوانه شد / طشتش فتاد از بامِ ما، نک سوی مجنون‌خانه شد...»
👍42
صورت همه پّران شود گر مرغ معنی پر زند...

در شگفتم از استاد عزیز شفیعی کدکنی که، شاید از بهر نگاه‌داشت دلِ متشرّعان، چنین تاویلی از سخن مولانا به دست داده‌اند که نه با پیش و پس متن می‌خواند، نه با توضیح خودشان.

در گزینش و تفسیر غزلیات شمس تبریز، در توضیح «صورت همه پّران شود گر مرغ معنی پر زند»، عبارت مشهور دیباچه دفتر پنجم مثنوی را آورده‌اند: «اگر معنی نقاب از چهره بگشاید، صورت‌ها همه پرواز خواهند کرد که «لَوْ ظَهَرَتِ الْحَقٰائِقُ بَطَلَتِ الشَّرائِعُ» اگر حقایق آشکار شوند، شرایع باطل خواهند شد» و بعد افزوده‌اند «و یک شریعت باقی خواهد ماند. مولانا سخن از بطلان شرایع می‌گوید و نه از بطلان شریعت. آن‌ها که دقّت نکرده‌اند از این سخن مولانا سخت آشفته‌اند.»

شگفتا! پس پریدن همه صورت‌ها چه شد اگر یک صورت می‌ماند؟ بعد کدام صورت یا شریعت می‌ماند؟ سخن که بر سر جمع و مفرد نیست، گذشتن است و مبدَل شدن و ارتفاع گرفتن و فارغ شدن و جَستن. مولانا که دقیقا پشت سر همین کلام می‌گوید، برای آن که زر شده، «او را نه علمِ كیمیا حاجت است كه آن شریعت است...» و چندین مثال می‌آورد که حقیقت مثل صحّت یافتن است و از علم طبّ فارغ شدن و چون رسیدن به مقصد است و فارغ شدن از شمع... و این که «طَلَبُ الدَّلِیلِ بَعْدَ الْوُصُولِ اِلَی الْمَدْلُولِ قَبِیحٌ...» و همه این‌ها البته در مثنوی هم منعکس است:
چون به مطلوبت رسیدی ای ملیح / شد طلبکاریِ عِلْم اکنون قبیح

این تاویل و تکلّف غیر ضروری از چه روست؟ احتمالاً همان که خودشان هم آورده‌اند. آشفتگی شریعت‌مداران تندخو... فقط در خصوص این نکته، مقالتی می‌توان نوشت از نقل‌ها و واکنش‌ها و تفسیرها و تاویلات... می‌توان سخن مولانا را از منظر خود پذیرفت یا رد کرد یا در خصوص خطرات آن هشدار داد امّا نباید تاویلی کرد که چنین مخالف سخن او باشد.

حاشیه علّامه همایی بر مثنوی خود نمونه خوبی است که راه تاویل و توجیه نرفته است. می‌‌گوید: «در این مقدّمه که علی الظّاهر به قلم خود مولوی یا املای خود اوست اسراری نهفته است که اکثر متوجه آن نشده‌اند» و سپس خلاصه کلام مولانا را آورده و به پرسشی تحذیرآمیز ختم کرده است: «اما گفت و گو در اینجاست که چگونه می‌توان دعوی رسیدن به حقیقت کرد؟... آیا هر کسی می‌تواند ترک اعمال شریعت و طریقت بگوید به این بهانه که به حقیقت رسیده است؟ خلاصه گفتن این حرف‌ها آسان نیست نعوذ بالله مِن هَمَزات الشّیطان و هَفَوات الظّالین»!

طولانی می‌شود ولی به آن توضیح دوم استاد هم اشاره‌ای بکنیم که در ذیل بیت:
در فقر درویشی کند، بر اختران پیشی کند / خاک درش خاقان بود حلقهٔ درش سنجر زند
آورده‌اند که «پرسش اصلی این است که مولانا چه تمایز یا حتّی تضادّی میان فقر و درویشی دیده است که چنین سخنی گفته است؟» و در این خصوص حدس و گمانی آورده‌اند و به نظر من که مقصود حاصل نشده است و واقع این است که اصلا تضادّ و تمایزی نیست و اگر بود، در مواضع دیگر، از جمله در متن بلندی همچون مثنوی، به اشکال دیگر ظاهر می‌شد که نشده است و از این رو استاد ضرورت دیده که چنین معانی دوری بجوید.

بیت به واقع پیچیده نیست. مولانا می‌گوید که همچو کسی، که پیشتر ذکر او می‌رفته، گر لباسِ فقر پوشد و درویشی و گدایی کند، در باطن، مقامش از اختران برتر است. به واقع بین فقر و درویشی تضادی نیست، تضاد با پاره بعدی است. درویشی که خاقان و سنجر به خدمت او ایستاده‌اند! عین همین کلام در مثنوی، در خصوص شیخ محمّد سررزی آمده که به دستوری راه کدیه پیش گرفته بود. ظاهرش گدا و باطنش برتر از افلاک:
شیخ بر می‌گشت و زنبیلی به دست / شیء لله، خواجه توفیقیت هست؟
برتر از کرسی و عرش اسرار او / شیء لله شیء لله کارِ او...
7👍4👎1
از نوروز پیروز، به تقویم کهن

به روزگار فردوسی، نوروز هشت تا نُه روز پیش از تاریخ امروزی بوده است، یعنی پیش از تقویم جلالی که پس از آن محاسبه و وضع شد و تا امروز باقی‌ست. همهٔ نوروز‌های تاریخ بیهقی، که به دقّت گزارش شده، به بیست و یکم یا دوم اسفندماه (تقویم امروزی) باز می‌گردد و من دست کم چهار تاریخ یافته‌ام:
۴۲۶ هجری،
«و روز نوروز بود هشت روز مانده از ماه ربیع الآخر...»
(پنج شنبه، ۲۱ اسفند ۴۱۳ خورشیدی)
۴۲۹ هجری،
«و روز سه‌شنبه چهار روز باقی مانده از جمادی الاولی امیر به جشن نوروز نشست، و داد این روز بدادند...»
(سه شنبه ۲۲ اسفند ۴۱۶ خورشیدی)
۴۳۰ هجری
«امیر به جشن نوروز بنشست روز چهارشنبه هشتم جمادی الاخری...»
(چهارشنبه ۲۲ اسفند ۴۱۷ خورشیدی)
۴۳۱ هجری
«و روز پنجشنبه هژدهم ماه جمادی الأخری امیر به جشن نوروز بنشست و هدیه‌ها بسیار آورده بودند و تکلّف بسیار رفت. و شعر شنود از شعرا که شادکام بود درین روزگار زمستان...»
(پنج شنبه ۲۱ اسفند ۴۱۸)

به همین بسنده کنیم، امّا ادامه بدهیم آن شادکامی سلطان مسعود را در میانه ترکتاری ترکان سلجوق؟ «و شعر شنود از شعرا که شادکام بود درین روزگار زمستان و فارغ‌دل، و فترتی نیفتاد، و صلت فرمود، و مطربان را نیز فرمود...» و این همان سالی بود که به قول بیهقی طامّهٔ کبری، بلای بزرگ، رخ داد. سلطان در نبرد دندانقان از طغرل سلجوقی شکست خورد و گریخت و سال بعد هم کشته شد. همان سالی که منوچهری هم، در جوانی از دنیا رفت و قطعا در نوروز این سال نمی‌خوانده است: «سال امسالین نوروز طربناکتر است، پار و پیرار همی دیدم، اندوهگنا...»، شاید قطعهٔ دیگر: «جهانا چه بدمهر و بدخو جهانی، چو آشفته بازار بازارگانی...»
...
الا تا بانگ درّاج است و قمری / الا تا نام سیمرغ است و طغرل
تنت پاینده باد و چشم روشن / دلت پاکیزه باد و بخت مقبل...
9👍4
«نوروز، نخستین روز است از فروردین ماه، و زین جهت روز نو نام کردند زیرا که پیشانی سال نوست... و اعتقاد پارسیان اندر نوروز نخستین آن است که اوّل روزی‌ست از زمانه، و بدو فلک آغازید گشتن.»
.
این کهن بوم و بر... از آن روز که ابوریحان، این سخن را در التَّفهیم نوشت، پارسیان هزار نوروز دیگر را جشن گرفته‌اند، و از آن سال که کاتب، بر همین همین نسخه، قلم بر نوروز گرداند، فلک ۸۸۲ بار دیگر بر گردش‌های خود، که از آن نوروز نخستین آغاز کرده بود، افزوده است...
16👍1
نوروز ما آمد و قصدش دیدن تو بود، آمد و به خواسته‌اش رسید.
آن نظر که از تو به او رسید، زاد و توشه‌اش شد تا سال دیگر
در پایان روز امّا، از سر حسرت، نظری بر تو افکند، و دیده و خواب و قرارش سوی تو ماند.
ما، به سرزمین پارس، شادی می‌کنیم، به صبحی که زاده شدن نوروز را می‌بینیم.
نوروز، این رشک دیگر روزهای سال، که چنین به سرزمین ایران بزرگش می‌دارند...
...
شعر از متنبّی است و ترجمه‌اش، دور از چشم آن پیامبر شعر، چیزی نزدیک به این خواهد بود با تسامح...
...
جَاءَ نَوْرُوزُنَا وَأنتَ مُرَادُهْ / وَوَرَتْ بالذي أرَادَ زِنادُهْ
هَذِهِ النّظْرَةُ التي نَالَهَا مِنْكَ / إلى مِثْلِها من الحَوْلِ زَادُهْ
يَنْثَني عَنكَ آخِرَ اليَوْمِ مِنْهُ / نَاظِرٌ أنْتَ طَرْفُهُ وَرُقَادُهْ
نحنُ في أرْضِ فارِسٍ في سُرُورٍ / ذا الصّبَاحُ الذي نرَى ميلادُهْ
عَظّمَتْهُ مَمَالِكُ الفُرْسِ حتى / كُلُّ أيّامِ عَامِهِ حُسّادُهْ...

پ.ن.
یادآور شعر سعدی‌ست: که «نظر به روی تو هر بامداد، نوروزی‌ست...»
.
11👍2
همچنان در حال و هوای نوروز پیروز بگوییم که مولانا در مثنوی، دفتر ششم، ناگهان حکایتی را بازمی‌گذارد و از آمدن نوروز می‌گوید:

زین گذر کن ای پدر نوروز شد / خلق از خلّاق خوش‌پَدْفوز شد
باز آمد آبِ جان در جویِ ما / باز آمد شاهِ ما در کویِ ما
می‌خرامد بخت و دامن می‌کشد / نوبتِ توبه شکستن می‌زند
توبه را بار دگر سیلاب برد / فرصت آمد، پاسبان را خواب برد
هر خُماری مست گشت و باده خورد / رخت را امشب گرو خواهیم کرد
ز آن شرابِ لعلِ جانِ جان‌فزا / لعل اندر لعل اندر لعلْ ما
باز خُرَّم گشت مجلسْ دل‌فروز / خیز دفعِ چشمِ بد اِسپند سوز
نعره‌ٔ مستان خوش می‌آیدم / تا ابد جانا چنین می‌بایدم...
...
> خوش پَدفوز: شیرین‌کام. پدفوز، گرداگرد لب و دهان است و جای دیگری می‌گوید: وز حرص، زبان و لب و پدفوز گَزیدیم...
> نوبتِ توبه شکستن می‌زند: به توبه شکستن می‌خواند.
>‌ توبه را بار دگر سیلاب برد: یادآور بیت دیوان که:
باز درآمد ز راه بی‌خود و سرمست دوش / توبه‌کنان، توبه را سیل ببرده‌ست دوش
11👍2
این مینی سریال چهار قسمتی «نوجوانی» انصافا کار فوق العاده‌ای است. جدای داستان و بازی‌های عالی، هر قسمت شاید پنجاه دقیقه‌ای آن به صورت پیوسته و یک پارچه، بدون کات و برش، فیلم‌برداری شده. حیرت‌انگیز است. تله تئاتر نیست که بگوییم با لوکیشن و بازیگران محدود ممکن باشد، نه از خیابان به خانه، به ماشین، به مرکز پلیس، از آنجا... این همه بازیگر و در موقعیت‌های خیلی پیچیده، که اگر فقط یکی خطا کند، باید همه ضبط از ابتدا تکرار شود و فقط بازی‌ها نیست. اتفاقات دیگر هم. کارگردان جایی اشاره می‌کند که یک بار در میانه فیلم‌برداری ناگهان برق قطع می‌شود و به ناچار از ابتدا.. یکی از قسمت‌ها تا چهارده بار تکرار شده و یکی گویا فقط با برداشت دوم کار تمام شده، میزان تمرین را حدس بزنید. به قاعده گاه بازی‌های فی‌البداهه رخ داده که به صورت طبیعی حفظ شده... به هر شکل همین ضبط دایم و مستمر، ما را هم در موقعیت ناظری قرار می‌دهد که گویی عینا در آنجا حاضر است و همه چیز در حال اتّفاق می‌افتد. چنان که آمد داستان هم جذّاب است و در رفت و آمد بین آفاق و انفس، اختلاف نسل‌ها و موقعیت‌های اجتماعی آن‌ها و ابعاد روانشناختی آن. دیدنی است و تاثیرگذار.
15👍4
«چنین گوید محمّد بن اسحق که اولین خطوط عربی، خطّ مکّی بود و سپس مدنی و پس از آن بصری و کوفی. امّا در الف‌های خطوط مکّی و مدنی، انحنایی‌ست به سوی راست، و کشیدگی به بالا و در شکلشان اندک خمیدگی دیده می‌شود مانند این بسم الله...»*

قول ابن ندیم است، صاحب الفهرست، قرن چهارم هجری. از خطّی صحبت می‌کند که اولین نسخ قرآنی با آن نوشته شده‌اند و نسخه و کتیبه‌شناسان امروزی آن را خطّ حجازی می‌نامند.

چنان که دیدیم، ابن ندیم مثالی هم در کتاب خود آورده بود که البته اندک اندک در کتابت‌های متوالی تغییر کرده است و من به نظرم مفید آمد که آن متن را همراه دو نمونه از کهن‌ترین نسخ قرآنی بیاورم، سوره چهارم و پنجم:
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ [4:1] يا أَيُّهَا النَّاسُ اتَّقُوا رَبَّکمُ الَّذِي...
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ [5:1] يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا أَوْفُوا بِالْعُقُودِ...

امّا اینک که از الف و بسم الله گفتیم، بپرسیم که در ترکیب ب و اسم، الف ابتدایی «اسم» چه شد؟ جالب است که «بسم الله» تنها صورتی‌ست که الف «اسم» در آن حذف شده است. در ترکیب‌های دیگر چون «فَسَبِّحْ بِاسْمِ رَبِّک الْعَظِيمِ» یا «اقْرَأْ بِاسْمِ رَبِّک الَّذِي خَلَقَ...» الف ظاهر است.

از منظر تاریخی، یک فرضیه آن است که حذف آن به دلیل کثرت استعمال است اما در کهن‌ترین نسخ هم چنین است و این نمی‌تواند دلیل حذف آن در حتی در نسخ اولیه باشد. فرضیه دیگر آن است که «بسم الله»، از سنّتی سریانی یا عبرانی پیروی کرده است و جای تفصیل نیست. از منظر عرفانی و تاویلی البته سخن دیگر است. الف برای وصل آمده و چون آن وصال حاصل شد، دیگر جای او در آن میانه نیست:
در وُجوه و وَجْهِ او رو خرج شو / چون اَلِف در بِسْم در رو دَرج شو
آن اَلِف در بِسم پنهان کرد، ایست! / هست او در بِسْم و هم در بِسْم نیست‌...
او صِلَه‌ست و بی و سین زو وصل یافت / وصلِ بی و سین اَلِف را بر نتافت‌
چون یکی حرفی فِراقِ سین و بی‌ست / خامُشی اینجا مهم‌تر واجبی‌ست‌...
...
* «قال محمد بن إسحاق: فأول الخطوط العربية، الخط المكي وبعده المدني ثم البصري ثم الكوفي. فأما المكي والمدني، ففي الفاته تعويج إلى يمنة اليد وأعلا الأصابع، وفى شكله انضجاع يصير. وهذا مثاله...»
10👍2
(شب عید فطر)، سلطان از سراپرده به در آمد، کمان گروهه‌ای در دست... و اولّ کسی که ماه دید، سلطان بود. عظیم شادمانه شد... علاء الدّوله مرا گفت: «پسر برهانی! در این ماه نو چیزی بگوی!» من برفور این دو بیتی گفتم:

ای ماه چو ابروان یاری گویی / یا نی، چو کمان شهریاری گویی
نعلی زده از زرّ عیاری گویی / در گوش سپهر گوشواری گویی...
.
(چهارمقاله، در احوال امیرمعزی شاعر)
8
این چیست این؟ صورت‌سازی سادهٔ نیمه‌تمامی‌ست گویا... این کیست این؟ فرزندی که نگهداری پیرگشته پدر می‌کند؟ جوان رعنایی که دستِ افتاده‌ای می‌گیرد؟ امیرزاده‌ای که دانگی در جیب درویشی می‌‌نهد؟

نه... این صورت‌گری حکایت مشهوری‌ست. آن که در اسرار التّوحید آمده که:
«مرا، چنان که باشد جوانان را، دل به سرپوشیده‌ای باز می‌نگریست. پس شبی آن زن پیغام فرستاد که من به عروسی می‌شوم، تو گوش دار که تا من چون بازمی‌آیم تو را بینم. من بر بام بنشستم و شب دراز کشید و مرا خواب گرفت..»

در منطق الطّیر آمده:
رفت معشوقش به بالینش فراز / دید او را خفته وز خود رفته باز
رقعه‌ای بنوشت چست و لایق او / بست آن بر آستینِ عاشق او
عاشقش از خواب چون بیدار شد / رقعه برخواند و به رو خونبار شد...

در معارف بهاءولد آمده:
«گفت: شب بيا. او منتظر می‌بود تا معشوقه فروآيد. چون از کارِ شویِ خود فارغ شد، بيامد. وی را خواب برده بود. سه دانه جوز در جيبِ وی کرد و برفت...»

و در مثنوی آمده. حکایت آن عاشق که:
سال‌ها در بندِ وصلِ ماهِ خود / شاه‌مات و ماتِ شاهنشاه خود
گفت روزی یار او کامشب بیا / که بپختم از پی تو لوبیا !
در فلان حجره نشین تا نیم‌شب / تا بیایم نیم‌شب من بی‌طلب
مرد قربان کرد و نان‌ها بخش کرد / چون پدید آمد مَهش از زیرِ گَرد
شب در آن حجره نشست آن گرم‌دار / بر امید وعدهٔ آن یارِ غار

بعد نِصفُ اللَّیل آمد یارِ او / صادقُ الوَعدانه آن دلدارِ او
عاشق خود را فتاده خفته دید / اندکی از آستینِ او درید
گردکانی چندش اندر جیب کرد / که تو طفلی، گیر این، می‌باز نرد
چون سَحَر از خوابْ عاشق برجهید / آستین و گردکان‌ها را بدید
گفت یار ما همه صدق و وفاست / آن چه بر ما می‌رسد آن هم ز ماست...

کی و چگونه و کجا، برای صورت‌گران ما، آن دلبر معشوق ممشوق، چنین جوان برومندی شده، خود حکایت بلندتری‌ست... به مثنوی بازگردیم که:

ای دلِ بی‌خواب ما زین ایمنیم / چون حَرَس بر بام چوبک می‌زنیم
گردکان ما در این مِطحَن شکست / هر چه گوییم از غم خود اندک است...
10
هوش تو کو؟ نیست اندر خانه کس؟

مدّتی پیش بود که، با چشمانی حیرت‌زده، گفتگوی ویژه بی بی سی را می‌دیدم که مصاحبه‌گر، با ذوق و شوق بی حدّ و حصر، با زوج جوان ایرانی سخن می‌گفت که چند سال است یک سره در سفر هستند. در ماشین و هواپیما، در پنجاه کشور و پانصد سرزمین... دو روز پیش هم تکرار آن مصاحبه بود.

شگفتا، بعد این همه سال، بعد این همه خبر خواندن، چنین شیوه زندگی مخرّب پرمصرف ویران‌گر طبیعت را چون الگوی زندگی رویایی می‌فروشند. جایی قلبم درد گرفت وقتی از تعداد سفرهای هوایی خود فقط در طول سال گذشته گفتند. از چهار سوی عالم، از این سوی اروپا به آن سو، بعد شمال، جنوب، استرالیا، ژاپن، فلان و بهمان جزیره. ما بخیل نیستیم منتهی این‌قدر هم نمی‌دانید که بودجه کربنی شما فقط با یکی از این‌ها پر می‌شود؟

نمی‌دانم آن‌ها یا برنامه‌سازان هیچ از گرمایش زمین، از سهم سرانه دی اکسید کربن، از سفر هوایی که آلاینده‌ترین نوع سفر است شنیده‌اند؟ خبر ندارند که همینطوری هم ردّپای کربنی شهروند اروپایی و آمریکایی، در زندگی معمولی خود، ده‌ها برابر بیشتر از شهروند کشور فقیری است که بار و گرفتاری گرما و غبار و بی‌آبی و سیل و مصیبت آن پرخوری را می‌کشد؟ با این سفرها اینک صد برابر. طبیعت دوست دارید؟ کوه بروید! سفر دوست دارید؟ چه خوب. امّا به اندازه و به قاعده و ساده سفر کنید، با قطار و نه هواپیما و هلیکوپتر..

این خودخواهی و بی‌مسئولیتی و اسراف جای نمایش و تبلیغ دارد؟ «آخر ما عاشق طبیعتیم؟» از این رو ویرانش می‌کنید؟ «سال دیگر قصد داریم برویم قطب شمال و جنوب» که نابودی زیستگاه و آوارگی خرس‌های قطبی را بببنید؟ سفر خوب است و لازم است امّا طبیعتی که «عاشقش» هستید با همین سفرهای افراطی پرکربن نابود می‌شود. همه عالم را دیدید، یک بار هم ردّپای کربنی سال پیش خود را محاسبه کنید و ببینید. گزارش سالانه سازمان ملل را بخوانید... «توصیه می‌کنیم امتحان کنید؟» چه سودی جز مصرف طبیعت و افزودن زخم‌ها و دردهای آن داشته‌اید که قاعده طلایی می‌فروشید؟

امروز هم خبر دیگری از دانشجوی جوان بیست ساله چینی منتشر کرده که یازده هزار کیلومتر را از چین تا انگلیس رانندگی کرده، و گویا کار خیلی بزرگی هم کرده، و مطابق این خبر «سفرش الهام‌بخش دیگران شده تا آنها هم کار مشابهی را انجام دهند». عالی است این الهام‌بخشی. همه باید او را مقتدای خویش کنند.

بر آن‌ها که نمی‌دانند، و در این زمینه کار و تحقیق نکرده‌اند، یا گرفتار صد مشکل دیگر هستند، حرجی نیست، منتهی نقش رسانه اینجا چیست؟

در مثنوی حکایت شترچرانی را می‌خوانیم که اشترش را به زور می‌گیرند. مفلسی را بر آن سوار می‌کنند و از صبح تا شب در شهر جار می‌زنند که «مُفلِس است این و ندارد هیچ چیز» شب صاحب‌اشتر به همان مفلس می‌گوید که پس اینک مزد مرا بده! و او می‌گوید «تا کلوخ و سنگ بشنید این بیان» که من آه در بساط ندارم، تو هیچ نشنیدی؟ آخر همین بی بی سی، چقدر گزارش تهیه کرده در خصوص روز زمین، گازهای گلخانه‌ای، آلودگی شدید پروازها، بعد می‌بینیم که با عشق و آرزو و حسرت می‌پرسند که چطور می‌شود مثل شما بود؟ گوش تو کو؟ نیست اندر خانه کس؟
14👍3
https://youtu.be/uer6TUbqbgc?si=kUOhJoOwsJLhxfYl

کتاب مقدس اورشلیم
Bible de Jérusalem
تصویر روی جلد و خطوط کهن عبری ویونانی عهد عتیق و جدید
آغاز کتاب استر و نام خشایارشاه
سخن عیسی، آن که پیش از دعا آمین کند، و «زادن دوباره» در کلام شمس تبریزی
3
مومنان را ز انبیا «آزادی» است...

یکی از معانی آزادی، خصوصاً در کلام مولانا، شُکر و سپاس‌گزاری است چنان که دست کم سه بار در مکتوبات به این معنی آمده است، از جمله:
در نامهٔ ششم خطاب به سلطان ولد، در رعایت حال فاطمه خاتون که: «هیچ گله‌‌ای نکرده‌اند... بلکه شکرها و دعاى متواتر... و صد آزادى از حسنِ معاشرت و مروّت و دلدارى»
و جای دیگر: «آرنده تحیّت... شکرهای خدمت می‌گفت و آزادی‌های شما، و کیست که از آن حضرت شاکر و ذاکر نیست؟» (نامه پنجاه و هفتم)
و باز نظیر آن: «آرنده تحیّت... از خدمت شکرها کرد و آزادی نمود» (نامه صد و یازدهم).

این معنی در دیوان شمس هم آمده است:
ای خجل از تو شکر و آزادی / لایق آن وصال کو شادی؟
و در متون دیگر هم سابقه دارد.

پیش از آن که بر سر بیت خود در مثنوی برویم، بگوییم که این از خصوصیات سبکی مولاناست که کلمه‌ای را در بیت تکرار کند، امّا با معنی متفاوت. چند مثال از دیوان:
تو دیدی هیچ نقشی را که از نقّاش بگریزد؟ تو دیدی هیچ وامق را که عَذرا خواهد از عَذرا؟
(عذرای معشوق و عذرا به معنی جدایی و تنهایی)
گویند عشق چیست؟ بگو ترکِ اختیار / هر کو ز اختیار نرَست اختیار نیست
(اختیار در مقابل جبر و از آن سو اختیار به معنی برگزیده)
یکی جانی‌ست در عالم که ننگش آید از صورت / بپوشد صورتِ انسان ولی انسانِ من باشد
(انسان به معنی آدمی و دیگر انسان العین، مردمک چشم)

اینک در سایه آنچه آمد، ابیات مشهور مثنوی در دفتر ششم را دوباره بخوانیم:

کیست مولا؟ آن که آزادت کُند / بندِ رِقّیّت ز پایت برکَنَد
چون به آزادی نبوّت هادی است / مومنان را ز انبیا آزادی است‌

آزادی آغازین به همان معنی غالب و رایج است، رهایی از بند، و آزادی دوم به معنی شکر و سپاس‌گزاری که پیشتر آمد. مولانا به واقع توضیح می‌دهد که پیامبران مؤمنان را «آزاد» می‌کنند و از این رو مؤمنان «سپاس‌گزار» انبیا هستند و ابیات بعد هم این معنی را بسط می‌دهد:

ای گروه مؤمنان شادی کنید / همچو سرو و سوسن آزادی کنید
لیک می‌گویید هر دم «شُکرِ آب» / بی‌زبان چون گلستان خوش‌خِضاب‌...
بی‌زبان گویند سرو و سبزه‌زار / «شُکرِ آب و شُکرِ عدلِ نوبهار»

این نکته را آوردیم چون عموم شارحان مثنوی، اگر اصلا نیازی به توضیح دیده باشند، هر دو آزادی را به یک معنی گرفته‌اند و از این رو یا مصراع دوم را تکرار و تاکید مصراع اوّل دانسته‌اند یا آزادی را در مصراع دوم به معنی «آزادی واقعی» و نظایر آن ترجمه کرده‌اند.
به عنوان مثال:
استاد کریم زمانی آورده‌اند: «از آن رو که مقام نبوّت، مردم را به سوی آزادی و حرّیت هدایت می‌کند، آزادی و حرّیت اهل ایمان مرهون پیامبران است» (شرح جامع مثنوی معنوی، جلد ششم، ص ۱۱۶۲).
نیکلسون هم در ترجمه مثنوی خود آزادی را تکرار کرده:
Since prophethood is the guide to freedom, freedom is bestowed on true believers by the prophets.
ترجمه فرانسوی میروویچ هم از ترجمه نیکلسون پیروی کرده است.
در نهایت، دسوقی هم در ترجمه عربی خود چنین آورده است که: «وما دامت النبوة هادیّ الی الحریّة، فالحریة تکون للمومنین من الانبیاء...»

چنان که می‌بینیم، مترجمان و شارحان، به آن معنی دوم آزادی، که مناسبت تمام با ابیات بعدی دارد، توجّهی نشان نداده‌اند.
12
کمی از ژاکلین شَبی*، تاریخ‌دان و مردم‌شناس فرانسوی بگوییم که موضوع تحقیقات او بیشتر قرآن و تاریخ صدر اسلام بوده است.

ژاکلین شبی می‌گوید که ما مشکلی بزرگ در فهم قرآن داریم که از قدیم و جدید و شرق و غرب گرفتار آن هستند. قرآن در ناحیه‌ای بسیار دور و جامعه‌ای کم و بیش یک‌دست از منظر مردم‌شناسی، یعنی زندگی قبیله‌ای، در مکّه شکل گرفت. از قرآن، کتاب کوچکی با ساختار بسیار خاص که بگذریم، منابع چندان دیگری از آن عهد و متعلق به آن دوره نداریم. گاه عبارات خیلی کوتاهی (از جمله گرافیتی‌ها) که مثل دعا یا نشان این سو و آن سو مانده است. آنچه می‌ماند، مردم‌شناسی جوامع قبیله‌ای است. بازخوانی متن را از اینجا و در سایه مردم‌شناسی آغاز می‌کند و سعی می‌کند، به تعبیر خودش، از آن خوانش پیشااسلامی داشته باشد تا بعد بازگردد که اسلام چطور در دهه‌ها و بلکه سده‌های بعد شکل گرفته است.

می‌گوید اسلام در جامعه‌ای محدود شکل گرفته و حتی در زمان وفات پیامبر، جز در محدوده کوچکی از عربستان نبوده است اما «تفسیر قرآن»، «سنت و سیره پیامبر» که بعدها «تاریخ مقدس» صدر اسلام شده، متعلق به دو قرن بعد است که اسلام یک امپراتوری بزرگ بوده و عالمانی از بغداد تا بخارا، به کلی دور از آن فضای اولیه شکل‌گیری متن، به تفسیر قرآن نشسته‌اند و برای آن تاریخ خود را ساخته‌اند. می پرسد چطور ممکن است یک جمع کوچک، از سر آزاری که در مکه دیده‌اند، به حبشه بروند؟ هزار کیلومتر صحرا را طی کنند، به باب المندب برسند، بعد از دریا بگذرند، باز مسیر بلندی تا صنعا؟ یک جمع کوچک پناهجو، در قرن هفتم میلادی، در آن دنیای سخت هیهات... و و نظر خودش را در خصوص علت ساختن این حکایات می‌گوید، به مثال همان پیام یا نشان هدایت است که اهمیتی فوق العاده در دنیای صحاری سوزان داشته (و ایزوتسو هم به آن پرداخته) است.

باور دارد که اسلام یک اتحاد عربی قبیله‌ای بوده است زیر لوای الله، خدای بزرگ قوم. پیامبر هم پیامبر قوم بوده و بر آن تاکید دارد. که او «اعجمی» نیست، «هو صاحبکم!». بحث می‌کند که ساختار جامعه قبیله‌ای چه بوده، اهل کیست، عشیره چیست و عشیره اقربین به چه معناست... و این که خداوند چطور در قرآن ظاهر می‌شود، ابتدا «رب البیت» و بعد «الرحمن» و بعد «الله».

به تغییر سبک و بیان قرآن بین مکه و مدینه نظر دارد و سیر ظهور و نزول کلمات را دنبال می‌کند خصوصا در باب موسی که تنها به مصاف فرعون رفته است و الگو و سرمشقی که بنی اسراییل را نجات می‌دهد. اما این اشاره، به فرزندان اسراییل، یک اشاره دور است، مطابق با اخباری که از یمن می‌آمده. امّا در مدینه با یهودیانی روبرو شده که دیگر اساطیر الاولین نبوده‌اند، حضور داشته‌اند و صاحب کلام بوده‌اند و بنابراین برخورد با هر سه قبیله امر ناگزیری بوده است... باور دارد که متن قرآن قدیم است جز بخش‌هایی در باب مسیحیان که به زعم او اساسا در عهد پیامبر هیچ موضوعیتی نداشته و با گسترش حکومت عربی اموی پیش آمده است.

سخنان نویی دارد و نظریات و پژوهش‌های او در باب برخی الفاظ قرآنی و معنی خاص آن‌ها در جامعه قبیله‌ای قابل توجه است: اسلام، بیت، حرم، امّت، نبی، رسول، جهاد، قتال، اکراه، دین.. ولی، به زعم من، خالی از تناقض و بی‌احتیاطی علمی هم نیست. از یک سو، مانند مفسّران مسلمان، این چنین در تک تک کلمات و تعابیر قرآنی می‌پیچد تا معانی نویی در آن بازیابد و از سوی دیگر بازنویسی آن را محتمل می‌داند، یا در حالی که به تاخیر سیره و تاریخ صدر اسلام و تاثیر آن‌ها از «منافع امپراتوری» در حال شکل‌گیری تاکید دارد و رجوع به آن‌ها را، به عنوان منابع تاریخی، کمال ساده‌نگری مورخان می‌داند، برخی روایات دیگر سیره، مثل تنازع و برخورد با یهودیان مدینه را، همچون روایت تاریخی قطعی برمی‌گیرد. یا در مقامی دیگر، اساسا مردم‌شناسی یا انسان‌شناسی او هم، جدای آن چه از جغرافیا و بررسی‌های طبیعی و قوم‌شناسی گرفته، تا حدی برگرفته از روایات سیره است. نمونه دیگر، همین فرق فارق بین گفتمان مکی و مدنی است، چه در تعیین سوره‌ها، چه در آنچه بعدها شان نزول گفته‌اند و منابع سنتی دارد.

در کل پژوهشگر تک‌رویی بوده است و خودش می‌گوید که در شرق و غرب، همراهان اندکی داشته است. این را هم بیاوریم که نگاه او صرفا انتقادی نیست. توضیح می‌دهد که «حوری» در کدام بخش قرآن آمده و ربطی به جهاد ندارد، این که خشونت در قرآن، و هر متن دیگر، بسته به بستر گفتمانی است که در آن شکل گرفته و این که هر کس مطلوب خود را در آن می‌یابد اما در نهایت خشونت قرآنی به مثال کمتر از تورات است، چرا که تورات هم در میانه تنازعات دایم شکل گرفته است.

بحث و نقد بیش از این است منتهی گفتیم طرحی از آرای او بیاوریم که در هر حال تماشا مبارک است...

*Jacqueline Chabbi
👍73
از جمع قرآن...

زآن چه دی خوردم، از آنم یاد نیست... امّا می‌دانید، ذهن و حافظه انتخابگر است. این کهن‌ترین روایت «جمع قرآن» را در صحیح بخاری می‌خواندم، آنجا که زید بن ثابت می‌گوید که در حین جمع قطعات و عبارات، گاه برخی آیات را که پیشتر شنیده بودم نمی‌یافتم. می‌جستم و گاه آن را تنها نزد یک تن می‌یافتم، با این عبارت که «فالتمسناها فوجدناها مع...»
و به یاد آوردم که مولانا عین ترکیب این دو کلمه را در مثنوی دارد:
گفت اَلِهنا فی حَوایِجْنا الَیْک / «وَ الْتَمَسناها وَجَدناها» لَدَیْک‌...

صحیحین را جستم و حتی برخی متون نزدیک را و عین ترکیب جای دیگر نیامده بود. ممکن است که صرف تصادف نباشد و مولانا، نزدیک به انشای آن بیت، نظری به این قطعه افکنده باشد؟ یا نه، همچنان نظرش جای دیگر بوده است؟ «نه صَحیحَین و اَحادیث و رُوات / بلکه اندر مَشرب آب حیات؟»

امّا فارغ از این تداعی الفاظ، سخنی هم در باب این روایت جمع قرآن بگوییم. محمّد بن اسماعیل بخاری، با چند واسطه، از قول زید بن ثابت می‌آورد که پس از جنگ یمامه ابوبکر مرا خواند، و عمر نزد او بود. گفت عمر به من می‌گوید بسیاری از قرّا در جنگ یمّامه کشته شدند و نگرانم که بر بسیاری دیگر هم در مناطق دیگر همین رود و با آن بخش بزرگی از قرآن از بین برود. از تو می‌خواهم که به «جمع قرآن» اقدام کنی. «به عمر گفتم که چرا به کاری اقدام می‌کنی که خود پیامبر بدان برنخاست؟ گفت خیر در همین است». پس از این می‌گوید که قرآن را از رقعه‌ها، لیف‌های خرما، سنگ‌ها و نوشته‌ها بر استخوان شانه شتران و البته سینهٔ مردان جمع کردم و پیش می‌آمد آیه‌ای را نمی‌یافتم...

پس از آن می‌گوید که این «صحف»، یعنی برگ‌ها (و نه کتاب یا مصحف) که جمع آمد، بعد از ابوبکر و عمر نزد حفصه ماند. بعد (در نیمه دوم) خلافت عثمان است که این بار حذیفه به نزد عثمان می‌آید و می‌گوید که بین غازیان و جهادگران، اختلاف قرائت زیاد شده است و باید کاری کرد. پس عثمان آن «صحف» را از حفصه می‌گیرد و دستور می‌دهد که کاتبان، باز تحت مدیریت زید بن ثابت، از آن «مصحف» و کتابی بسازند و نمونه‌هایی از آن را به اطراف بفرستند. در همین ترتیب و تثبیت و جمع‌آوری دوم هم ویراستاری در کار بوده است چنان که زید می‌گوید عثمان دستور داده بود هر جا اختلافی افتاد، نظر زید ارجح است و آن چه به لهجه قریش آمده باشد.

باز زید خاطره‌ای می‌گوید که فلان آیه را به خاطر نیاوردیم و حذیفه به یاد داشت... تغییرات در «رسم» کتاب، در عهد حجاج و عبدالملک، جای دیگر آمده است و همچنین می‌خوانیم که آن «صحف» حفصه هم در عهد حکومت مروان در مدینه از بین رفت. در این فاصله قرآن‌های متفاوتی هم شکل گرفته بود که برخی را نام برده‌اند و گویا تا مدّت‌ها باقی بوده است. حکایت مشهوری‌ست که ابن شنبوذ، از عالمان قرائت، برخی آیات را مطابق قرآن ابن مسعود می‌خواند که او را به تحریک ابن مجاهد معروف، بازجویی و مجازات کردند و زیر شلاق و کتک، توبه کرد که پس از این جز از قرآن رسمی مشهور به قرآن عثمان نخواند.

در خصوص جزییات این روایات سنّتی نقد و بحث و جدل بسیار بوده است منتهی به هر شکل تا همین جا هم نوع و کیفیت کار روشن است. شریعت بزرگی که اینک در سطحی کلان برخاسته، پیش از هر چیز به «متن» نیاز دارد. آن پرسش و پاسخ با عمر خیلی جالب است: «كيف تفعل شيئا لم يفعله رسول الله؟ قال عمر: هذا والله خير..» این بیشتر نیاز قدرت سیاسی جامعه شریعت‌محور است تا انگیزه دینی مومنان.
امّا صرف وجود متن کافی نیست. باز این قدرت سیاسی متمرکز است که در مرحله دوم آن را «رسمی» یا «کانونیزه» می‌کند و به آن اتوریته می‌بخشد و روایت‌های موازی یا رقیب را کناری می‌نهد. آنگاه آن متن در این جایگاه، هویت‌بخش می‌شود، اشتغال و پرداختن به آن عملی عبادی خواهد بود (فارغ از محتوا و معنی متن)، نمونه اعلای هر نوع متن ممکن خواهد بود، در جامعیت، در لطف لفظ و معنی ... و پشت سر این‌هاست که خوانش دینی از آن شکل می‌گیرد. خوانش و تفسیر و تاویل متن مقدس، در همه جا و در هر آیین، از خود ذات و طبیعت متن نیست بلکه حاصل نوع نگرش مومنان به متن و اتوریته آن است و توقع و انتظار از آن. این فرایند گرچه خود حاصل تاریخ است امّا خودش هم در مرحله بعد، برای شکل‌گیری متن، تاریخ جدیدی می‌سازد و بلکه آن را فراتاریخی می‌کند.

محمّد بن اسماعیل بخاری، صاحب «صحیح» و همین روایت که آوردیم، بر سر بحث و نزاع «مخلوق بودن یا نبودن قرآن»، از نیشابور، که با صدّ عزّ و احترام به آنجا آمده بود، اخراج شد و پس از رنج و سختی و محنت بسیار، در روستایی اطراف سمرقند درگذشت.

پ.ن.
در باب مراحل رسمی‌سازی متن قرآن
9👍2👎1
وقتِ نثار...

یکی از معانی نِثار، از ریشه نثر، سخن بسیار گفتن است، کثرت کلام، و چنان که استاد فروزانفر در «نوادر لغات دیوان» ما را بدان توجّه داده‌اند: پرگویی و پراکنده‌گویی. این معنی در قوامیس عرب هم آمده است، برای مثال لسان العرب ابن منظور: «ونثر كلاماً: أَكثره... ورجلٌ نَثِرٌ... كثيرُ الكلام». با این همه، در زبان فارسی، این استفاده تا حدّی خاصّ است در زبان مولانا و او دست‌کم دو سه جایی آن را به این معنی بکار برده است ولی شارحان عموما آن را به معنی مجازی گرفته‌اند که مقصود به مثال «بخشش» است یا عطای بی‌دریغ حکمت‌ یا پراکندن درّ و گوهر و نظایر آن.

در دیوان که خیلی صریح است، در پایان غزل شکایت‌آمیزی که می‌گوید:
یار مرا عارض و عِذار نه این بود / باغ مرا نخل و برگ و بار نه این بود
می‌گوید که:
بس! که گله‌ست این «نِثار» و جمله شکایت / شاه شکور مرا نثار نه این بود
نثار آغازین به معنی پرگویی است و نثار دوم به معنی بخشش. در یادداشت پیشین مثال‌هایی از این صنعت مورد علاقه مولانا آوردم که یک کلمه را به دو معنی مختلف در یک بیت استفاده می‌کند: اختیار، عذرا، انسان، آزادی... و اینجا هم نثار.

از اینجا برویم سراغ مثنوی!
وقتی مولانا در «تفسیر این حدیث که اِنّی لَاَستَغفِرُ اللَّهَ فی کُلِّ یَومٍ سَبعینَ مَرَّةً» می‌گوید:
همچو پیغمبر ز گفتن وز نثار / توبه آرم روزْ من هفتاد بار
اینجا نثار، که کنار گفتن هم آمده، بیشتر به همان معنی دوم است که آوردیم. از کثرت سخن و بیان بی‌ملاحظهٔ اسرار توبه می‌آورد. استاد کریم زمانی در شرح خود آورده‌اند: «گفتن و پراکندن این نکات» و نظر به معنی غالبِ نثر، پراکندن، داشته‌اند. در برگردان فارسی شرح گولپینارلی هم آمده است: «گفتن این سخنان و ریختن و افشاندن آن‌ها». نیکلسون هم آن را به معنی انفاق و بخشش آورده است و ناچار شده که توضیحی بیفزاید:
Like the Prophet, I repent seventy times daily of speaking and giving out (mysteries)

جای دیگر هم، باز در خصوص پیامبر:
همچنان که گفت آن یارِ رسول / چون نَبی برخواندی بر ما فُصول
آن رسولِ مجتبی وقتِ نثار / خواستی از ما حضور و صد وقار
وقت نثار، یعنی به هنگام سخن گفتن، از ما حضور ذهن و توجّه و دقّت و تمرکز می‌خواست. استاد زمانی در شرح خود آورده‌اند که «به هنگام نثار کردن گوهرهای حکمت و معرفت». در ترجمهٔ شرح گولپینارلی هم آمده است: «به هنگام دُر پراکندن» و نیکلسون، همچون بسیاری از شارحان، آن را معادل «بخشش» گرفته است:
At the moment of munificence that chosen Messenger would demand…

به واقع اختلاف این دو معنی زیاد نیست منتهی چنان که آمد، نثار شامل یک معنی خاصّ است که در کلام مولانا سابقه‌ای دارد و گویا در این ابیات مثنوی هم به آن معنی نظر داشته است و به نظرم ظرافتی اینجا هست که حیف است نادیده بماند.

همین دیگر، به مثنوی بازگردیم؟
آن رسولِ مجتبی وقتِ نثار / خواستی از ما حضور و صد وقار
آن چنان که بر سَرَت مرغی بود / کز فُواتش جان تو لرزان شود!
پس نیاری هیچ جنبیدن ز جا / تا نگیرد مرغِ خوب تو هوا
دَم نیاری زد ببندی سُرفه را / تا نباید که بپرّد آن هُما
ور کَسَت شیرین بگوید یا تُرُش / بر لب انگشتی نهی یعنی خَمُش‌
حیرت آن مرغ است، خاموشت کند / بر نهد سَردیگ و پُرجوشت کند

بر نهد سردیگ و پرجوشت کند! چه تصویری... یادآور بیت نظیری در دیوان:
هیچ مگو و کف مکُن سر مگشای دیگ را / نیک بجوش و صبر کن زان که همی پزانمت...
10👍1
از رقص طور... تورات تا قرآن

در سوره بقره، آیه ۶۳، خطاب به بنی اسرائیل آمده است که:
«وَإِذْ أَخَذْنَا مِيثَاقَكُمْ وَرَفَعْنَا فَوْقَكُمُ الطُّورَ خُذُوا مَا آتَيْنَاكُمْ بِقُوَّةٍ وَاذْكُرُوا مَا فِيهِ...»
(به یاد آرید، چون) هنگام اخذ عهد و پیمان، کوه طور را بر فراز شما برافراشتیم، (و گفتیم)، آنچه به شما دادیم را به قوّت برگیرید و آن را به کار گیرید.

سی آیه بعد، عین عبارت تکرار شده:
«وَإِذْ أَخَذْنَا مِيثَاقَكُمْ وَرَفَعْنَا فَوْقَكُمُ الطُّورَ خُذُوا مَا آتَيْنَاكُمْ بِقُوَّةٍ» همراه این عبارت افزوده که: «وَاسْمَعُوا قَالُوا سَمِعْنَا وَعَصَيْنَا»

اشاره سوم، سوره نسا، همان است به صورت غایب:
«وَرَفَعْنَا فَوْقَهُمُ الطُّورَ بِمِيثَاقِهِمْ... وَأَخَذْنَا مِنْهُمْ مِيثَاقًا غَلِيظًا»

و در نهایت، عبارت متفاوت سوره اعراف است:
«وَإِذْ نَتَقْنَا الْجَبَلَ فَوْقَهُمْ كَأَنَّهُ ظُلَّةٌ وَظَنُّوا أَنَّهُ وَاقِعٌ بِهِمْ خُذُوا مَا آتَيْنَاكُمْ بِقُوَّةٍ»
«نَتَقْنا» (برآوردیم)، از نتق، لفظ فرید است، جبل جای طور آمده، می‌افزاید که کوه چگونه چون سایبانی برآمد و قوم ترسیدند که بر سر آنان فرود آید.
واژگان و ساختار جمله و توصیف نشان از زیرمتن متفاوت دارد.

امّا، از منظر مطالعات متن‌پژوهانه تاریخی، سابقه آن چیست و چگونه و چرا «طور در رقص آمد و چالاک شد»؟

در تورات (خروج، ب ۱۹، آ ۱۷) می‌خوانیم که موسی قوم خود را به «پای کوه» برد، طور سینا، و آنجا تجلّی الهی است، با تندر و آذرخش، ابر سنگین، دود و غرّش و لرزش کوه... پس از این نزول تورات است، اخذ میثاق و بستن عهد و خواستن از قوم که احکام آن را به تمامی پاس دارند و بعد پاسخ قوم، در میان ترس و لرز، که «سمعنا و اطعنا».

می‌بینیم که گرچه «کوه طور اندر تجلّی حلق یافت / تا که می نوشید و آن را برنتافت» امّا هنوز سخن از برخاستن یا بالا بردن کوه نیست. آن برآمده از تفسیرات میدراشی و تلمودی است.

در متون متقدم، ربی‌های میدراش‌، به شیوه معمول که به پرسش گرفتن و بلکه بازجویی (از ریشه درش) هر کلمه تورات است، می‌پرسند که چرا تورات می‌گوید «زیر کوه» و نه کنار کوه؟ چرا کلمه תַּחַת (تَخَت، معادل تحت عربی) را می‌آورد؟ خصوصا که همین کلمه را باز در کتاب تثنیه تکرار می‌کند؟ תַּחַת הָהָר (آمدید تا «زیر کوه» بایستید، کوه در آتش بود، و خداوند با شما از میان آتش سخن گفت)؟

اینجا گرچه «زیر کوه» در معنی «پای کوه» به ظاهر مشکلی ندارد، امّا نظر ربی‌ها آن است که تورات می‌گوید «زیرِ کوه»، چون که کوه از جای خود برخاست. باز تفسیرات اولیه آن که کوه برخاست تا قوم را از آن تندر و آتش و لرزش محافظت کند (و در ارجاعی به مزامیر)، مثل شکاف صخره که گنجشک را از طوفان در امان می‌دارد.

منتهی در تلمود بابلی، حدود قرن سوم میلادی، در پیوند این «برآمدن کوه» و «میثاق و پیمان»، این تفسیر متفاوت می‌آید که خداوند کوه را بالا برد و گفت یا این عهد و تورات را می‌پذیرید، یا کوه بر سر شما فرو می‌آید و اینجا گورگاه و مدفن شما خواهد شد. و آنگاه قوم، که ابتدا آن قوانین سخت را نپذیرفته بودند، گفتند که سمعنا و اطعنا... حتی در تشدید آن تصویر معجزه، می‌گوید که که کوه از جای کنده شد، و واژگون، همچون سطل آب برگشته، بر سر قوم ایستاد...

این تفسیر قبول تورات از ترس و تهدید و اجبار، چنان که «رَشی» (از مهم‌ترین مفسّران تلمود که تفسیرش همواره در حاشیه میشنا و گمارا می‌آید) مشکل‌زا بوده است. این که اجبار و ترس چون اختیار نیست و بعد پاسخ این بوده که آری امّا «اگر با من نبودش هیچ میلی، چرا ظرف مرا بشکست لیلی»، و اینکه این عهد بعدها به اختیار تکرار شده... و بحث است تا مفسّران متاخر که همه تصویر را استعاری دانسته‌اند و موضوع بحث ما نیست. ناگفته نماند که این نکته در متون یهودی سابقه‌ای دارد که امانت تورات به چند قوم عرضه شد و آن‌ها نپذیرفتند و بنی اسرائیل بود که آن را پذیرفت، طوعاً او کَرهاً، و این موجب «تفضیل» بنی اسرائیل بود.

اینک در سایه این سوابق تفسیری به روایت قرآن بازگردیم که از چه رو به هنگام «اخذ میثاق»:
طور بر بالای سر قوم آمد، «رَفَعْنَا فَوْقَهُمُ الطُّورَ»،
به شکل سایه‌بان یا ابری «كَأَنَّهُ ظُلَّةٌ»،
و قوم ترسیدند که بر سر آنان فرود آید «وَظَنُّوا أَنَّهُ وَاقِعٌ بِهِمْ»
و خطاب آمد که «خُذُوا مَا آتَيْنَاكُمْ بِقُوَّةٍ وَاذْكُرُوا مَا فِيهِ...»

و چنان که نیشابوری آورده، در قصص الانبیای خویش: «موسی... گفت... درین کتاب هفت هزار امر است در طاعت... بنی اسرائیل بشنیدند. گرانشان آمد. گفتند ما طاقت این نداریم و این بجای نتوانیم آوردن... نپذیرفتند. قٰالُوا سَمِعْنٰا وَ عَصَینٰا. موسی تنگ‌دل شد... ملک تعالی جبریل را بفرستاد تا بیامد و کوهی بر سر ایشان بداشت... کوه فرو می‌آورد. موسی بانگ می‌کرد: بگیرید تورات را...»
👍98
آقسرا در گذر از مقالات شمس

ویدیویی ساختم در خصوص آقسرا و ذکر پرتعداد و نمادین آن در مقالات شمس در سایه موقعیت و جغرافیای این شهر نسبت به قونیه

https://www.youtube.com/watch?v=PsrQ9-wgrZc
3👍2