🕊️#هرهفته_باشهید
ما هر هفته عادت کردیم یه سر بزنیم به زندگی اونایی که جونشون رو کف دست گرفتن و رفتن. این هفته نوبت شهید همایون حاج علی بیگی هست.
همایون اصالتا کارچانی بود . اگرچه سال ۱۳۴۳ تو اراک دنیا اومد، اما ریشه اش مال این خاک بود. جوونی بود درسخون و پر تلاش که تا دیپلم رشته اقتصاد پیش رفت. یعنی هم دانش داشت و هم حس وظیفه.
شغل ازاد داشت، زندگی خودش رو داشت؛ اما وقتی پای کار میهن و اسلام اومد وسط، لباس مقدس پاسداری رو پوشید و رفت تا دِین خودش رو ادا کنه.
فقط بیست سالش بود. بیست سال! در اوج شور زندگی و جوونی، همایون مسیر دیگه ای رو انتخاب کرد. عملیات بدر، شرق دجله، جایی بود که این قهرمان شهر ما پر کشید و مزد این همه ایثار رو گرفت.
وقتی یاد این جوونا میفتیم که چطور درس و کار و زندگی رو ول کردن تا وظیفه شون رو نسبت به مملکت ادا کنن، یه تلنگر کوچیک ته دلمون میخوره: ما امروز چقدر به وظایف خودمون پایبندیم؟ وظیفه مون تو محل کار، وظیفه مون نسبت به تمیز نگه داشتن شهر، وظیفه مون نسبت به احترام به قانون و حقوق همسایه.
📡ڪــانــال رســمــے شــهر ڪــارچــان📡
•┈••✾◆🍃🌸🍃◆✾••┈•
🆔 @karchan_city96
•┈••✾◆🍃🌸🍃◆✾••┈•
ما هر هفته عادت کردیم یه سر بزنیم به زندگی اونایی که جونشون رو کف دست گرفتن و رفتن. این هفته نوبت شهید همایون حاج علی بیگی هست.
همایون اصالتا کارچانی بود . اگرچه سال ۱۳۴۳ تو اراک دنیا اومد، اما ریشه اش مال این خاک بود. جوونی بود درسخون و پر تلاش که تا دیپلم رشته اقتصاد پیش رفت. یعنی هم دانش داشت و هم حس وظیفه.
شغل ازاد داشت، زندگی خودش رو داشت؛ اما وقتی پای کار میهن و اسلام اومد وسط، لباس مقدس پاسداری رو پوشید و رفت تا دِین خودش رو ادا کنه.
فقط بیست سالش بود. بیست سال! در اوج شور زندگی و جوونی، همایون مسیر دیگه ای رو انتخاب کرد. عملیات بدر، شرق دجله، جایی بود که این قهرمان شهر ما پر کشید و مزد این همه ایثار رو گرفت.
وقتی یاد این جوونا میفتیم که چطور درس و کار و زندگی رو ول کردن تا وظیفه شون رو نسبت به مملکت ادا کنن، یه تلنگر کوچیک ته دلمون میخوره: ما امروز چقدر به وظایف خودمون پایبندیم؟ وظیفه مون تو محل کار، وظیفه مون نسبت به تمیز نگه داشتن شهر، وظیفه مون نسبت به احترام به قانون و حقوق همسایه.
📡ڪــانــال رســمــے شــهر ڪــارچــان📡
•┈••✾◆🍃🌸🍃◆✾••┈•
🆔 @karchan_city96
•┈••✾◆🍃🌸🍃◆✾••┈•
❤9
#شب_شاهنامه
--------------------------------------
📜 شبهای شاهنامه کارچان: فروپاشی جمشید و برآمدن ضحاک: پایان تلخ یک دوران
✨ چند بیت ناب از شاهنامه:
چو صد سالش اندر جهان کس ندید
بر او نام شاهی و او ناپدید
صدم سال روزی به دریای چین
پدید آمد آن شاه ناپاک دین
نهان گشته بود از بد اژدها
نیامد به فرجام هم ز او رها
چو ضحاکش آورد ناگه به چنگ
یکایک ندادش زمانی درنگ
به ارّهش سراسر به دو نیم کرد
جهان را از او پاک بیبیم کرد
شد آن تخت شاهی و آن دستگاه
زمانه ربودش چو بیجاده کاه
از او بیش بر تخت شاهی که بود
بر آن رنج بردن چه آمدش سود
گذشته بر او سالیان هفتصد
پدید آوریده همه نیک و بد
چه باید همه زندگانی دراز
چو گیتی نخواهد گشادنت راز
همی پروراندت با شهد و نوش
جز آواز نرمت نیاید به گوش
یکایک چو گوئی که گسترد مهر
نخواهد نمودن به بد نیز چهر
بدو شاد باشی و نازی بدوی
همان راز دل را گشایی بدوی
یکی نغز بازی برون آورد
به دلت اندرون درد و خون آورد
دلم سیر شد زین سرای سپنج
خدایا مرا زود بِرْهان ز رنج
--------------------------------------
📖 داستان شب (ویژه مردم فرهیخته کارچان):
ای مردم هوشیار کارچان! گمان میکردید داستان جمشید به پایان رسیده است؟ نه، ای دلاوران! سرنوشت، بازیهای هولناکتری در آستین داشت. صد سال تمام، جمشیدِ فرو افتاده، چون روحی سرگردان، از چشم جهانیان پنهان مانده بود، نامش بر زبانها بود اما کالبدش در تاریکی. اما تقدیر، او را یک بار دیگر به صحنه آورد، در کرانههای دریای چین، پادشاهی تنها و بییاور پدیدار گشت. ولی این بازگشت، نه برای رستگاری، که برای دیدن چشمان بیرحم ضحاک بود! لحظهای تعلل نکرد آن اژدهافش؛ بیدرنگ، چنگالهای مرگبارش را بر جمشیدِ اسیر گشود و در اوج خشونت، با ارهای تیز، وجود او را به دو پاره کرد. آری، ای کارچانیهای با اصالت، اینگونه بود که آن تخت شاهیِ هفتصد ساله، با آن همه رنج و فرّ و شکوه، چون کاهی بیارزش در توفان زمانه از میان رفت. این سرنوشت تلخ، زنگ هشداری است برای همه ما؛ که این جهانِ گذرا، با آن همه شهد و نوش و وعدههای شیرین، ناگهان پرده از چهره بیرحم خود برمیگیرد و در دلها، دردی جانکاه و خونی سوزان میآفریند. خدایا، ما را از این سرای رنج رهایی بخش!
--------------------------------------
📡ڪــانــال رســمــے شــهر ڪــارچــان📡
•┈••✾◆🍃🌸🍃◆✾••┈•
🆔 @karchan_city96
•┈••✾◆🍃🌸🍃◆✾••┈•
--------------------------------------
📜 شبهای شاهنامه کارچان: فروپاشی جمشید و برآمدن ضحاک: پایان تلخ یک دوران
✨ چند بیت ناب از شاهنامه:
چو صد سالش اندر جهان کس ندید
بر او نام شاهی و او ناپدید
صدم سال روزی به دریای چین
پدید آمد آن شاه ناپاک دین
نهان گشته بود از بد اژدها
نیامد به فرجام هم ز او رها
چو ضحاکش آورد ناگه به چنگ
یکایک ندادش زمانی درنگ
به ارّهش سراسر به دو نیم کرد
جهان را از او پاک بیبیم کرد
شد آن تخت شاهی و آن دستگاه
زمانه ربودش چو بیجاده کاه
از او بیش بر تخت شاهی که بود
بر آن رنج بردن چه آمدش سود
گذشته بر او سالیان هفتصد
پدید آوریده همه نیک و بد
چه باید همه زندگانی دراز
چو گیتی نخواهد گشادنت راز
همی پروراندت با شهد و نوش
جز آواز نرمت نیاید به گوش
یکایک چو گوئی که گسترد مهر
نخواهد نمودن به بد نیز چهر
بدو شاد باشی و نازی بدوی
همان راز دل را گشایی بدوی
یکی نغز بازی برون آورد
به دلت اندرون درد و خون آورد
دلم سیر شد زین سرای سپنج
خدایا مرا زود بِرْهان ز رنج
--------------------------------------
📖 داستان شب (ویژه مردم فرهیخته کارچان):
ای مردم هوشیار کارچان! گمان میکردید داستان جمشید به پایان رسیده است؟ نه، ای دلاوران! سرنوشت، بازیهای هولناکتری در آستین داشت. صد سال تمام، جمشیدِ فرو افتاده، چون روحی سرگردان، از چشم جهانیان پنهان مانده بود، نامش بر زبانها بود اما کالبدش در تاریکی. اما تقدیر، او را یک بار دیگر به صحنه آورد، در کرانههای دریای چین، پادشاهی تنها و بییاور پدیدار گشت. ولی این بازگشت، نه برای رستگاری، که برای دیدن چشمان بیرحم ضحاک بود! لحظهای تعلل نکرد آن اژدهافش؛ بیدرنگ، چنگالهای مرگبارش را بر جمشیدِ اسیر گشود و در اوج خشونت، با ارهای تیز، وجود او را به دو پاره کرد. آری، ای کارچانیهای با اصالت، اینگونه بود که آن تخت شاهیِ هفتصد ساله، با آن همه رنج و فرّ و شکوه، چون کاهی بیارزش در توفان زمانه از میان رفت. این سرنوشت تلخ، زنگ هشداری است برای همه ما؛ که این جهانِ گذرا، با آن همه شهد و نوش و وعدههای شیرین، ناگهان پرده از چهره بیرحم خود برمیگیرد و در دلها، دردی جانکاه و خونی سوزان میآفریند. خدایا، ما را از این سرای رنج رهایی بخش!
--------------------------------------
📡ڪــانــال رســمــے شــهر ڪــارچــان📡
•┈••✾◆🍃🌸🍃◆✾••┈•
🆔 @karchan_city96
•┈••✾◆🍃🌸🍃◆✾••┈•
❤5
♦️*پیش فروش بلیتهای نوروزی قطارهای مسافری در ایام نوروز ۱۴۰۵*
🔻پیش فروش بلیت قطارهای مسافری برای ایام نوروز ۱۴۰۵ از روز یکشنبه ۱۰ اسفندماه آغاز می شود.
🔻 به گزارش روابط عمومی راه آهن جمهوری اسلامی ایران، پیش فروش بلیت برای حدفاصل ۱۴۰۴/۱۲/۲۰ لغایت ۱۴۰۵/۰۱/۱۷ (مسیرهای رفت تا تاریخ ۱۷ فروردین و مسیر برگشت تا تاریخ ۱۸ فروردین) از ساعت ۰۸:۳۰ صبح بصورت غیرحضوری و اینترنتی و از ساعت ۱۱:۰۰ صبح بصورت حضوری و در دفاتر مجاز فروش بلیت و از ساعت ۱۴:۰۰ بصورت همزمان بشرح ذیل انجام خواهد شد:
1️⃣ روز یکشنبه ۱۰ اسفندماه در کلیه مسیرها به استثناء مسیرهای منتهی به مشهد مقدس؛ تهران- خواف؛ تهران- طبس و بالعکس
2️⃣ روز دوشنبه ۱۱ اسفندماه کلیه مسیرهای منتهی به مشهد مقدس و بالعکس به غیر از مسیر تهران- مشهد ؛ تهران- خواف و تهران- طبس و سمنان- مشهد و بالعکس به همراه ظرفیت باقی مانده در بند ۱
3️⃣ روز سهشنبه ۱۲ اسفندماه کلیه قطارهای مسیر تهران- مشهد ؛ تهران- خواف ؛ تهران- طبس و سمنان- مشهد و بالعکس بهمراه
ظرفیت باقی مانده در بندهای ۱و۲
📡ڪــانــال رســمــے شــهر ڪــارچــان📡
•┈••✾◆🍃🌸🍃◆✾••┈•
🆔 @karchan_city96
•┈••✾◆🍃🌸🍃◆✾••┈•
🔻پیش فروش بلیت قطارهای مسافری برای ایام نوروز ۱۴۰۵ از روز یکشنبه ۱۰ اسفندماه آغاز می شود.
🔻 به گزارش روابط عمومی راه آهن جمهوری اسلامی ایران، پیش فروش بلیت برای حدفاصل ۱۴۰۴/۱۲/۲۰ لغایت ۱۴۰۵/۰۱/۱۷ (مسیرهای رفت تا تاریخ ۱۷ فروردین و مسیر برگشت تا تاریخ ۱۸ فروردین) از ساعت ۰۸:۳۰ صبح بصورت غیرحضوری و اینترنتی و از ساعت ۱۱:۰۰ صبح بصورت حضوری و در دفاتر مجاز فروش بلیت و از ساعت ۱۴:۰۰ بصورت همزمان بشرح ذیل انجام خواهد شد:
1️⃣ روز یکشنبه ۱۰ اسفندماه در کلیه مسیرها به استثناء مسیرهای منتهی به مشهد مقدس؛ تهران- خواف؛ تهران- طبس و بالعکس
2️⃣ روز دوشنبه ۱۱ اسفندماه کلیه مسیرهای منتهی به مشهد مقدس و بالعکس به غیر از مسیر تهران- مشهد ؛ تهران- خواف و تهران- طبس و سمنان- مشهد و بالعکس به همراه ظرفیت باقی مانده در بند ۱
3️⃣ روز سهشنبه ۱۲ اسفندماه کلیه قطارهای مسیر تهران- مشهد ؛ تهران- خواف ؛ تهران- طبس و سمنان- مشهد و بالعکس بهمراه
ظرفیت باقی مانده در بندهای ۱و۲
📡ڪــانــال رســمــے شــهر ڪــارچــان📡
•┈••✾◆🍃🌸🍃◆✾••┈•
🆔 @karchan_city96
•┈••✾◆🍃🌸🍃◆✾••┈•
❤5
به نام خدا ✨
🗓️ تقویم امروز
☀️ جمعه ۰۸ اسفند ۱۴۰۴
🌙 قمری | ٠٩ رمضان ١٤٤٧
✝️ میلادی | February 27, 2026
🛡️باستانی | هشتم اسفند ۲۵۸۴
📿 ذکر روز | اللهم صل علی محمد و آل محمد (صد مرتبه)
🗞مناسبت های امروز
🔺 روز حمایت از بیماران نادر
🔺 روز امور تربیتی و تربیت اسلامی
🔺 بزرگداشت حکیم هادی سبزواری
🔺 روز جهانی سازمانهای غیردولتی (World NGO Day)
🕊️ سلام و درود بر همشهریان عزیز و بیدار دل کارچان 🕊️
صبح دلانگیز جمعه شما بخیر و شادی. انشاءالله روزی پر از برکت و موفقیت را پیش رو داشته باشید.
🌥️ امروز در کارچان شاهد هوایی آفتابی خواهیم بود. از نور خورشید و هوای دلپذیر لذت ببرید.
---
🔆 حکمت روز: آوای درون
در سکوت دلت، ندایی از حکمت نهفته است. به آن گوش بسپار که راهنمای تو در مسیر زندگی است. هر روز فرصتی نو برای شکوفایی و بالندگی است، آن را قدر بدان.
---
🕋 اوقات شرعی به افق شهر کارچان (امروز)
اذان صبح: ۰۵:۲۱:۰۱
طلوع آفتاب: ۰۶:۴۲:۴۵
اذان ظهر: ۱۲:۲۳:۵۵
غروب آفتاب: ۱۸:۰۵:۳۶
اذان مغرب: ۱۸:۲۳:۲۹
نیمه شب شرعی: ۲۳:۴۳:۱۸
🕰️ صبح فردا
📅 شنبه ۰۹ اسفند ۱۴۰۴
اذان صبح: ۰۵:۱۹:۵۰
طلوع آفتاب: ۰۶:۴۱:۳۱
---
📡ڪــانــال رســمــے شــهر ڪــارچــان📡
•┈••✾◆🍃🌸🍃◆✾••┈•
🆔 @karchan_city96
•┈••✾◆🍃🌸🍃◆✾••┈•
🗓️ تقویم امروز
☀️ جمعه ۰۸ اسفند ۱۴۰۴
🌙 قمری | ٠٩ رمضان ١٤٤٧
✝️ میلادی | February 27, 2026
🛡️باستانی | هشتم اسفند ۲۵۸۴
📿 ذکر روز | اللهم صل علی محمد و آل محمد (صد مرتبه)
🗞مناسبت های امروز
🔺 روز حمایت از بیماران نادر
🔺 روز امور تربیتی و تربیت اسلامی
🔺 بزرگداشت حکیم هادی سبزواری
🔺 روز جهانی سازمانهای غیردولتی (World NGO Day)
🕊️ سلام و درود بر همشهریان عزیز و بیدار دل کارچان 🕊️
صبح دلانگیز جمعه شما بخیر و شادی. انشاءالله روزی پر از برکت و موفقیت را پیش رو داشته باشید.
🌥️ امروز در کارچان شاهد هوایی آفتابی خواهیم بود. از نور خورشید و هوای دلپذیر لذت ببرید.
---
🔆 حکمت روز: آوای درون
در سکوت دلت، ندایی از حکمت نهفته است. به آن گوش بسپار که راهنمای تو در مسیر زندگی است. هر روز فرصتی نو برای شکوفایی و بالندگی است، آن را قدر بدان.
---
🕋 اوقات شرعی به افق شهر کارچان (امروز)
اذان صبح: ۰۵:۲۱:۰۱
طلوع آفتاب: ۰۶:۴۲:۴۵
اذان ظهر: ۱۲:۲۳:۵۵
غروب آفتاب: ۱۸:۰۵:۳۶
اذان مغرب: ۱۸:۲۳:۲۹
نیمه شب شرعی: ۲۳:۴۳:۱۸
🕰️ صبح فردا
📅 شنبه ۰۹ اسفند ۱۴۰۴
اذان صبح: ۰۵:۱۹:۵۰
طلوع آفتاب: ۰۶:۴۱:۳۱
---
📡ڪــانــال رســمــے شــهر ڪــارچــان📡
•┈••✾◆🍃🌸🍃◆✾••┈•
🆔 @karchan_city96
•┈••✾◆🍃🌸🍃◆✾••┈•
❤7
اردشیر یکم: شاه درازدست و ثباتبخش امپراتوری هخامنشی 👑
اردشیر یکم، ملقب به «اردشیر درازدست»، ششمین شاهنشاه هخامنشی و فرزند خشایارشا و ملکه آمستریس بود. او پس از قتل پدر و برادرش داریوش، با تدبیر و سیاست به تخت نشست و نقشی محوری در تثبیت و آرامسازی امپراتوری ایفا کرد.
دوره حکومت:
🗓️ سالهای حکومت (میلادی): ۴۶۵ پیش از میلاد تا ۴۲۴ پیش از میلاد (۴۱ سال)
❌ علت پایان حکومت: درگذشت طبیعی
رویدادهای کلیدی:
✨ مهمترین رویدادها (۳ مورد):
* سرکوب شورش مصر (۴۶۰-۴۵۴ پ.م.): اردشیر به کمک فرماندهان خود توانست شورش گسترده مصر را که با حمایت آتنیها همراه بود، سرکوب کند و اقتدار ایران را بازگرداند.
* پیمان صلح کالیاس (حدود ۴۴۹ پ.م.): این پیمان صلح بین ایران و آتن برقرار شد که به درگیریهای مستقیم پایان داد. اگرچه برخی آن را برای ایران وهنآمیز میدانستند، اما به تثبیت مرزها کمک کرد.
* اصلاحات اداری و مالیاتی: او سیستم اداری و مالیاتی را اصلاح کرد، مقامات محلی را تحت نظارت بیشتری قرار داد و سعی در کاهش فساد داشت که به افزایش کارایی حکومت کمک کرد.
تحلیل رهبری:
💪 نقاط قوت:
* سیاستمداری و تدبیر: اردشیر یکم با سیاستهای مدبرانه خود، از جمله تفرقهاندازی میان شهرهای یونانی، توانست بدون هزینههای گزاف نظامی، منافع ایران را در یونان تامین کند.
* عدالتخواهی و مدارا: در منابع تاریخی، او شاهی جوانمرد، رئوف و دادگستر توصیف شده و نسبت به ادیان و ملل مغلوب، از جمله یهودیان، رافت خاصی داشت.
⚠️ نقاط ضعف:
* تأثیرپذیری از مادر: برخی منابع تاریخی به تأثیرگذاری ملکه آمستریس (مادر اردشیر) در بسیاری از تصمیمات شاه اشاره کردهاند.
* تصمیمات عجولانه در عصبانیت: با وجود خوی جوانمردی، در هنگام عصبانیت گاه عنان از کف میداد که نمونه آن رفتار با سردار بغابوخش بود.
اطلاعات عمومی:
💡 دانستنیهای جالب:
* لقب "درازدست": یونانیان به او لقب "ماکروکایر" یا "دراز دست" را دادند. این لقب یا به دلیل طول غیرمعمول دست راست او بود، یا کنایه از قدرت و تسلط گستردهاش بر امور مملکت.
* پشتیبانی از یهودیان: در کتب عهد عتیق (عزرا و نحمیا) از اردشیر به نیکی یاد شده است. او از بازسازی اورشلیم و معابد یهودیان حمایت کرد و نحمیا، ساقی مخصوص خود را، به فرمانداری اورشلیم برگزید.
--------------------------------
📡ڪــانــال رســمــے شــهر ڪــارچــان📡
•┈••✾◆🍃🌸🍃◆✾••┈•
🆔 @karchan_city96
•┈••✾◆🍃🌸🍃◆✾••┈•
اردشیر یکم، ملقب به «اردشیر درازدست»، ششمین شاهنشاه هخامنشی و فرزند خشایارشا و ملکه آمستریس بود. او پس از قتل پدر و برادرش داریوش، با تدبیر و سیاست به تخت نشست و نقشی محوری در تثبیت و آرامسازی امپراتوری ایفا کرد.
دوره حکومت:
🗓️ سالهای حکومت (میلادی): ۴۶۵ پیش از میلاد تا ۴۲۴ پیش از میلاد (۴۱ سال)
❌ علت پایان حکومت: درگذشت طبیعی
رویدادهای کلیدی:
✨ مهمترین رویدادها (۳ مورد):
* سرکوب شورش مصر (۴۶۰-۴۵۴ پ.م.): اردشیر به کمک فرماندهان خود توانست شورش گسترده مصر را که با حمایت آتنیها همراه بود، سرکوب کند و اقتدار ایران را بازگرداند.
* پیمان صلح کالیاس (حدود ۴۴۹ پ.م.): این پیمان صلح بین ایران و آتن برقرار شد که به درگیریهای مستقیم پایان داد. اگرچه برخی آن را برای ایران وهنآمیز میدانستند، اما به تثبیت مرزها کمک کرد.
* اصلاحات اداری و مالیاتی: او سیستم اداری و مالیاتی را اصلاح کرد، مقامات محلی را تحت نظارت بیشتری قرار داد و سعی در کاهش فساد داشت که به افزایش کارایی حکومت کمک کرد.
تحلیل رهبری:
💪 نقاط قوت:
* سیاستمداری و تدبیر: اردشیر یکم با سیاستهای مدبرانه خود، از جمله تفرقهاندازی میان شهرهای یونانی، توانست بدون هزینههای گزاف نظامی، منافع ایران را در یونان تامین کند.
* عدالتخواهی و مدارا: در منابع تاریخی، او شاهی جوانمرد، رئوف و دادگستر توصیف شده و نسبت به ادیان و ملل مغلوب، از جمله یهودیان، رافت خاصی داشت.
⚠️ نقاط ضعف:
* تأثیرپذیری از مادر: برخی منابع تاریخی به تأثیرگذاری ملکه آمستریس (مادر اردشیر) در بسیاری از تصمیمات شاه اشاره کردهاند.
* تصمیمات عجولانه در عصبانیت: با وجود خوی جوانمردی، در هنگام عصبانیت گاه عنان از کف میداد که نمونه آن رفتار با سردار بغابوخش بود.
اطلاعات عمومی:
💡 دانستنیهای جالب:
* لقب "درازدست": یونانیان به او لقب "ماکروکایر" یا "دراز دست" را دادند. این لقب یا به دلیل طول غیرمعمول دست راست او بود، یا کنایه از قدرت و تسلط گستردهاش بر امور مملکت.
* پشتیبانی از یهودیان: در کتب عهد عتیق (عزرا و نحمیا) از اردشیر به نیکی یاد شده است. او از بازسازی اورشلیم و معابد یهودیان حمایت کرد و نحمیا، ساقی مخصوص خود را، به فرمانداری اورشلیم برگزید.
--------------------------------
📡ڪــانــال رســمــے شــهر ڪــارچــان📡
•┈••✾◆🍃🌸🍃◆✾••┈•
🆔 @karchan_city96
•┈••✾◆🍃🌸🍃◆✾••┈•
❤4👍1
#شب_شاهنامه
--------------------------------------
📜 شبهای شاهنامه کارچان: طلوع ضحاک ماردوش و اسارت گوهرهای جمشید
✨ چند بیت ناب از شاهنامه:
چو ضحاک شد بر جهان شهریار
بر او سالیان انجمن شد هزار
سراسر زمانه بدو گشت باز
برآمد بر این روزگار دراز
نهان گشت کردار فرزانگان
پراگنده شد کام دیوانگان
هنر خوار شد جادویی ارجمند
نهان راستی آشکارا گزند
شده بر بدی دست دیوان دراز
به نیکی نرفتی سخن جز به راز
دو پاکیزه از خانهٔ جمّشید
برون آوریدند لرزان چو بید
که جمشید را هر دو دختر بدند
سر بانوان را چو افسر بدند
ز پوشیدهرویان یکی شهرناز
دگر پاکدامن به نام ارنواز
به ایوان ضحاک بردندشان
بر آن اژدهافش سپردندشان
بپروردشان از ره جادویی
بیاموختشان کژی و بدخویی
ندانست جز کژی آموختن
جز از کشتن و غارت و سوختن
--------------------------------------
📖 داستان شب (ویژه مردم فرهیخته کارچان):
ای مردم غیور کارچان! پس از آن غروب دردناک جمشید، سایهای شوم بر سراسر گیتی گسترده شد که هزار سال به درازا کشید؛ هزار سالی که هر نفس آن، بوی تباهی و وحشت میداد. تصور کنید، ای دلیران، چگونه جهان زیر چکمههای ضحاکِ ماردوش، نفسش به شماره افتاده بود و هر ندای راستی و درستی، در اعماق ترس، به خاموشی میگرایید! آن روزگاران، هنر و فرزانگی به خواری کشانده شد و جادوی سیاه و پلیدی، بر بلندای قدرت تکیه زد؛ گویی دیوان، بر سرنوشت آدمیان پنجه افکنده بودند. در اوج این سیاهی، ناگهان دو گوهر پاک، دو دختر رعنای جمشید، شهرناز و ارنواز، از خانه امن خود رانده شدند، لرزان چون بید در برابر توفان. تصور کنید وحشت چشمانشان را، آن هنگام که به ایوان اهریمنی ضحاک برده شدند و به دست آن اژدهافشِ خونخوار سپرده گشتند! ضحاکِ بیرحم، این پاکیزهرویان را نه برای مهر، که برای پروراندن در مکتب جادوی پلیدش میخواست، تا کژی و بدخویی را در جانشان بکارد. آیا جز کشتن و غارت و سوختن را میدانست آن موجود اهریمنی؟ نه، ای مردم! او تنها زبان مرگ را میفهمید و رسالتش، ویرانی بود و بس، و این آغاز فصلی سیاه بود در دفتر سرنوشت آدمی.
--------------------------------------
📡ڪــانــال رســمــے شــهر ڪــارچــان📡
•┈••✾◆🍃🌸🍃◆✾••┈•
🆔 @karchan_city96
•┈••✾◆🍃🌸🍃◆✾••┈•
--------------------------------------
📜 شبهای شاهنامه کارچان: طلوع ضحاک ماردوش و اسارت گوهرهای جمشید
✨ چند بیت ناب از شاهنامه:
چو ضحاک شد بر جهان شهریار
بر او سالیان انجمن شد هزار
سراسر زمانه بدو گشت باز
برآمد بر این روزگار دراز
نهان گشت کردار فرزانگان
پراگنده شد کام دیوانگان
هنر خوار شد جادویی ارجمند
نهان راستی آشکارا گزند
شده بر بدی دست دیوان دراز
به نیکی نرفتی سخن جز به راز
دو پاکیزه از خانهٔ جمّشید
برون آوریدند لرزان چو بید
که جمشید را هر دو دختر بدند
سر بانوان را چو افسر بدند
ز پوشیدهرویان یکی شهرناز
دگر پاکدامن به نام ارنواز
به ایوان ضحاک بردندشان
بر آن اژدهافش سپردندشان
بپروردشان از ره جادویی
بیاموختشان کژی و بدخویی
ندانست جز کژی آموختن
جز از کشتن و غارت و سوختن
--------------------------------------
📖 داستان شب (ویژه مردم فرهیخته کارچان):
ای مردم غیور کارچان! پس از آن غروب دردناک جمشید، سایهای شوم بر سراسر گیتی گسترده شد که هزار سال به درازا کشید؛ هزار سالی که هر نفس آن، بوی تباهی و وحشت میداد. تصور کنید، ای دلیران، چگونه جهان زیر چکمههای ضحاکِ ماردوش، نفسش به شماره افتاده بود و هر ندای راستی و درستی، در اعماق ترس، به خاموشی میگرایید! آن روزگاران، هنر و فرزانگی به خواری کشانده شد و جادوی سیاه و پلیدی، بر بلندای قدرت تکیه زد؛ گویی دیوان، بر سرنوشت آدمیان پنجه افکنده بودند. در اوج این سیاهی، ناگهان دو گوهر پاک، دو دختر رعنای جمشید، شهرناز و ارنواز، از خانه امن خود رانده شدند، لرزان چون بید در برابر توفان. تصور کنید وحشت چشمانشان را، آن هنگام که به ایوان اهریمنی ضحاک برده شدند و به دست آن اژدهافشِ خونخوار سپرده گشتند! ضحاکِ بیرحم، این پاکیزهرویان را نه برای مهر، که برای پروراندن در مکتب جادوی پلیدش میخواست، تا کژی و بدخویی را در جانشان بکارد. آیا جز کشتن و غارت و سوختن را میدانست آن موجود اهریمنی؟ نه، ای مردم! او تنها زبان مرگ را میفهمید و رسالتش، ویرانی بود و بس، و این آغاز فصلی سیاه بود در دفتر سرنوشت آدمی.
--------------------------------------
📡ڪــانــال رســمــے شــهر ڪــارچــان📡
•┈••✾◆🍃🌸🍃◆✾••┈•
🆔 @karchan_city96
•┈••✾◆🍃🌸🍃◆✾••┈•
سلام خدمت همشهریان عزیز
امروز سمت عصر اطراف مغازه پوشاک پوشینه (اطراف مسجد پایین )
کیف کارت به رنگ مشکی
و تعدادی کارت عابر بانک
اطلاعات کارت به نام یگانه شفیعی
از یابنده تقاضا دارم لطفا به ادمین کانال اطلاع بده .
با تشکر 🌸
📡ڪــانــال رســمــے شــهر ڪــارچــان📡
•┈••✾◆🍃🌸🍃◆✾••┈•
🆔 @karchan_city96
•┈••✾◆🍃🌸🍃◆✾••┈•
امروز سمت عصر اطراف مغازه پوشاک پوشینه (اطراف مسجد پایین )
کیف کارت به رنگ مشکی
و تعدادی کارت عابر بانک
اطلاعات کارت به نام یگانه شفیعی
از یابنده تقاضا دارم لطفا به ادمین کانال اطلاع بده .
با تشکر 🌸
📡ڪــانــال رســمــے شــهر ڪــارچــان📡
•┈••✾◆🍃🌸🍃◆✾••┈•
🆔 @karchan_city96
•┈••✾◆🍃🌸🍃◆✾••┈•
آبگرم
مسافرخانه شلوغ بود. بَگمخانم بقچهی لحاف و متکاها را به گرده گرفته بود و میرفت، میرفت به سمت اتاق. اما چه رفتنی! هر چند قدمی که راه میرفت، چندتا لیچار بار میرزا تقی میکرد.
اتاق زنها طبقهی دوم بود. پلههای سیمانی مسافرخانه از بس پا خورده، سُر و لیز شده بود. بَگمخانم انگار میخواست از روی پل صراط رد شود. آهسته پایش را روی پله میگذاشت و با نِک و ناله بالا میرفت.
میرزا تقی، آرام و بیتوجه به غرغرهای بَگمخانم، عینک تهاستکانیاش را با انگشت روی دماغ گندهاش جابهجا میکرد. صدایش را صاف میکرد و وسایل پختوپز و کلی خنزرپنزر را به دست میگرفت و دنبال بَگمخانم راه میافتاد. ابروهای پرپشتش نیمی از شیشههای عینکش را پوشانده بود. پالتوی بلند و مندرس قهوهای روشنی به تن داشت، انگار پالتوی نظامی بود؛ شاید از تن جنازهی یکی از سربازهای متفقین کشتهشده در جنگ بینالملل اول درآورده بود.
بعضیها نقل میکنند که در جنگ جهانی اول به نفع عثمانی علیه روس و انگلیس جنگیده؛ کسی چه میداند، شاید راست بگویند.
قیمت اتاقهای مسافرخانهی قدیمی بُوگندو زیاد نیست، اما همین مبلغ ناچیز هم برای مسافرانی که از روستاهای دور و نزدیک آمدهاند، رقم کمی نیست.
پیرترها خیلی در قید اتاق اختصاصی نیستند؛ اتاق مشترک کرایه کردهاند.
عمو شریف رانندهی مینیبوس است، شوخطبع است، سر به سر بَگمخانم میگذارد. بَگمخانم سراغ میرزا تقی را از عمو شریف میگیرد. شریف شیطنت میکند، میگوید با یکی از بیوهزنهای کاروان پچپچ میکرده. پیرزن سادهدل باور میکند، شروع به غرغر و نفرین میرزا تقی میکند. مش قربان که ناظر ماجراست به بَگمخانم نهیب میزند. مش قربان، برادر بَگمخانم است، چند سالی از خواهر بانمکش کوچکتر است.
عمو شریف میخندد، یک نخ سیگار اشنو ویژه از صندوق مقوایی سفیدرنگ بیرون میآورد و میزند نوک نیسیگار و میگذارد کنج لبش. کبریت میکشد تا سیگار را روشن کند. چوب کبریت گُر میگیرد و نوک سبیلهای تُنک عمو شریف را میسوزاند. بَگمخانم میگوید:
ـ آخه هِی! دلُم خنک شد...
و همه میخندند.
عمو شریف دستی به سبیل نیمهسوزش میکشد و یک پُک محکم به سیگار میزند و دود سیگار را ماهرانه از دماغ و دهنش بیرون میدهد. دود خاکستری مثل مار از لای سبیل کزخوردهی شریف پیچ میخورد و به آسمان میرود.
عمو شریف با مینیبوس قراضهاش هر سال بعد از فصل درو و جمعوجور کردن محصول و خرمنباد دادنها، یک کاروان از پیر و پاتالهای آبادی را با خودش به آبگرم میآورد. کرایهی زیادی هم نمیگیرد.
امسال هم همینطور. بین مسافران، از همه شیرینتر، بَگمخانم و میرزا تقی هستند.
بَگمخانم یک قابلمهی بزرگ، یک زودپز و چندتایی چمچه و ملاقه با دو تا چراغ خوراکپزی با خودش آورده. آشپز کاروان است. آشپز خوبی نیست، اما خوب، همه دوستش دارند.
عمو شریف میگوید:
ـ پارسال از ماهیفروش دورهگرد دور و بر مسافرخانه، ماهی زنده خریدیم و دادیم بَگمخانم برای ناهار بپزد. ظهر که رفتیم سر سفره، دیدیم ماهیها را انداخته داخل دیگ و آب را هم بسته به نافش! انگار میخواسته آبگوشت بپزد. اسکلت ماهیها داخل دیگ غذا شناور بود و گوشت ماهیها هم که له شده بودند...
بَگمخانم فکر کرده بود شیوهی پخت ماهی هم مثل آبگوشته.
عمو شریف میگه:
ـ مش قربان یک کاسهی بزرگ آبگوشت ماهی ترید کرد و با یک پیاز گنده زد به بدن!
بقیه هم به ناچار خوردند...
اینجا چندتایی چشمهی آبگرم معدنی وجود دارد. اکثر پیرمردها و پیرزنها از درد پا و کمر رنج میبرند و گمان میکنند آبگرم درمان همهی دردهایشان است. شاید هم باشد.
میرزا تقی شیشهی عینکش را هم در آبگرم میشوید. کسی چه میداند، شاید شیشههای تهاستکانی عینکش شفافتر شود.
بَگمخانم یک بقچهی بزرگ رخت چرک و چادرشب آورده تا در آبگرم، به قول خودش، "بِشورد".
عمو شریف هم تنی به آب میزند. مینیبوس قراضهاش را هم با آبگرم میشوید.
مش قربان از آب بیرون آمده و با نوک چاقوی دستهشاخیش، ناخنهای شست پایش را کوتاه میکند.
دایی ولی که در آبادی به نعلبندی و سُمتراشی چهارپایان، از جمله اسب و الاغ اشتغال دارد، با مش قربان شوخی میکند:
ـ کاش میشد الاغهای آبادی را هم میآوردیم آبگرم، تا سُمهاشان مثل ناخنهای تو در آبگرم نرم شه و سُمتراش راحتتر سُمشون رو بتراشه!
مش قربان میخندد، به دایی ولی میگوید:
ـ بیا بنشین، سُمهای خودت رو نقداً کوتاه کنم تا نوبت به خرها برسه!
و هر دو قاهقاه میزنند زیر خنده.
بَگمخانم برای شام پَتلهپلو پخته. بوی پیاز داغش همهجا را پر کرده. یک تغار ماست ترش هم آورده. برخلاف همیشه، اینبار غذایش خوشمزه از آب درآمده.
مسافرخانه شلوغ بود. بَگمخانم بقچهی لحاف و متکاها را به گرده گرفته بود و میرفت، میرفت به سمت اتاق. اما چه رفتنی! هر چند قدمی که راه میرفت، چندتا لیچار بار میرزا تقی میکرد.
اتاق زنها طبقهی دوم بود. پلههای سیمانی مسافرخانه از بس پا خورده، سُر و لیز شده بود. بَگمخانم انگار میخواست از روی پل صراط رد شود. آهسته پایش را روی پله میگذاشت و با نِک و ناله بالا میرفت.
میرزا تقی، آرام و بیتوجه به غرغرهای بَگمخانم، عینک تهاستکانیاش را با انگشت روی دماغ گندهاش جابهجا میکرد. صدایش را صاف میکرد و وسایل پختوپز و کلی خنزرپنزر را به دست میگرفت و دنبال بَگمخانم راه میافتاد. ابروهای پرپشتش نیمی از شیشههای عینکش را پوشانده بود. پالتوی بلند و مندرس قهوهای روشنی به تن داشت، انگار پالتوی نظامی بود؛ شاید از تن جنازهی یکی از سربازهای متفقین کشتهشده در جنگ بینالملل اول درآورده بود.
بعضیها نقل میکنند که در جنگ جهانی اول به نفع عثمانی علیه روس و انگلیس جنگیده؛ کسی چه میداند، شاید راست بگویند.
قیمت اتاقهای مسافرخانهی قدیمی بُوگندو زیاد نیست، اما همین مبلغ ناچیز هم برای مسافرانی که از روستاهای دور و نزدیک آمدهاند، رقم کمی نیست.
پیرترها خیلی در قید اتاق اختصاصی نیستند؛ اتاق مشترک کرایه کردهاند.
عمو شریف رانندهی مینیبوس است، شوخطبع است، سر به سر بَگمخانم میگذارد. بَگمخانم سراغ میرزا تقی را از عمو شریف میگیرد. شریف شیطنت میکند، میگوید با یکی از بیوهزنهای کاروان پچپچ میکرده. پیرزن سادهدل باور میکند، شروع به غرغر و نفرین میرزا تقی میکند. مش قربان که ناظر ماجراست به بَگمخانم نهیب میزند. مش قربان، برادر بَگمخانم است، چند سالی از خواهر بانمکش کوچکتر است.
عمو شریف میخندد، یک نخ سیگار اشنو ویژه از صندوق مقوایی سفیدرنگ بیرون میآورد و میزند نوک نیسیگار و میگذارد کنج لبش. کبریت میکشد تا سیگار را روشن کند. چوب کبریت گُر میگیرد و نوک سبیلهای تُنک عمو شریف را میسوزاند. بَگمخانم میگوید:
ـ آخه هِی! دلُم خنک شد...
و همه میخندند.
عمو شریف دستی به سبیل نیمهسوزش میکشد و یک پُک محکم به سیگار میزند و دود سیگار را ماهرانه از دماغ و دهنش بیرون میدهد. دود خاکستری مثل مار از لای سبیل کزخوردهی شریف پیچ میخورد و به آسمان میرود.
عمو شریف با مینیبوس قراضهاش هر سال بعد از فصل درو و جمعوجور کردن محصول و خرمنباد دادنها، یک کاروان از پیر و پاتالهای آبادی را با خودش به آبگرم میآورد. کرایهی زیادی هم نمیگیرد.
امسال هم همینطور. بین مسافران، از همه شیرینتر، بَگمخانم و میرزا تقی هستند.
بَگمخانم یک قابلمهی بزرگ، یک زودپز و چندتایی چمچه و ملاقه با دو تا چراغ خوراکپزی با خودش آورده. آشپز کاروان است. آشپز خوبی نیست، اما خوب، همه دوستش دارند.
عمو شریف میگوید:
ـ پارسال از ماهیفروش دورهگرد دور و بر مسافرخانه، ماهی زنده خریدیم و دادیم بَگمخانم برای ناهار بپزد. ظهر که رفتیم سر سفره، دیدیم ماهیها را انداخته داخل دیگ و آب را هم بسته به نافش! انگار میخواسته آبگوشت بپزد. اسکلت ماهیها داخل دیگ غذا شناور بود و گوشت ماهیها هم که له شده بودند...
بَگمخانم فکر کرده بود شیوهی پخت ماهی هم مثل آبگوشته.
عمو شریف میگه:
ـ مش قربان یک کاسهی بزرگ آبگوشت ماهی ترید کرد و با یک پیاز گنده زد به بدن!
بقیه هم به ناچار خوردند...
اینجا چندتایی چشمهی آبگرم معدنی وجود دارد. اکثر پیرمردها و پیرزنها از درد پا و کمر رنج میبرند و گمان میکنند آبگرم درمان همهی دردهایشان است. شاید هم باشد.
میرزا تقی شیشهی عینکش را هم در آبگرم میشوید. کسی چه میداند، شاید شیشههای تهاستکانی عینکش شفافتر شود.
بَگمخانم یک بقچهی بزرگ رخت چرک و چادرشب آورده تا در آبگرم، به قول خودش، "بِشورد".
عمو شریف هم تنی به آب میزند. مینیبوس قراضهاش را هم با آبگرم میشوید.
مش قربان از آب بیرون آمده و با نوک چاقوی دستهشاخیش، ناخنهای شست پایش را کوتاه میکند.
دایی ولی که در آبادی به نعلبندی و سُمتراشی چهارپایان، از جمله اسب و الاغ اشتغال دارد، با مش قربان شوخی میکند:
ـ کاش میشد الاغهای آبادی را هم میآوردیم آبگرم، تا سُمهاشان مثل ناخنهای تو در آبگرم نرم شه و سُمتراش راحتتر سُمشون رو بتراشه!
مش قربان میخندد، به دایی ولی میگوید:
ـ بیا بنشین، سُمهای خودت رو نقداً کوتاه کنم تا نوبت به خرها برسه!
و هر دو قاهقاه میزنند زیر خنده.
بَگمخانم برای شام پَتلهپلو پخته. بوی پیاز داغش همهجا را پر کرده. یک تغار ماست ترش هم آورده. برخلاف همیشه، اینبار غذایش خوشمزه از آب درآمده.
👏7❤1
عمو شریف سر سفره خوشمزگی میکند و سر به سر بَگمخانم میگذارد. بَگمخانم تا گالشش را از آنطرف سفره به سمت عمو شریف پرت میکند، گالش به عمو شریف نمیخورد اما صاف میافتد وسط غذای میرزا!
پیرمرد، گالش را از روی ظرف غذا برمیدارد و میاندازد بیرون اتاق و بدون هیچ عکسالعملی، قاشق رویی بزرگش را میکشد به جان غذا و دِ بخور!
همه میزنند زیر خنده. بَگمخانم هم میخندد.
بعد از شام، مردها زود خوابیدند. میرزاتقی هم همینطور. پالتو را موقع خواب هم از تنش بیرون نمیآورد. عینکش را از روی چشمهایش برمیدارد و گیوههایش را میگذارد زیر سرش و میخوابد. هنوز سی ثانیه نگذشته که صدای خُر و پفش به هوا میرود. همه از صدای خُر و پف کلافه میشوند.
عمو شریف دستمال یزدیاش را از جیب کتش بیرون میآورد و با لبخندی شیطنتآمیز میرود بالای سر میرزا. گوشهی دستمالش را لوله میکند و میچپاند داخل دماغ میرزا تقی.
پیرمرد بینوا گمان میکند جانوری داخل دماغش رفته. شروع میکند با دست به دماغش کوفتن و فین کردن. نمیداند که گوشهی دستمال عمو شریف، سوراخ گَلوگشاد دماغش را مورد عنایت قرار داده!
تا میرزا تقی دوباره خوابش ببرد، عمو شریف و بقیه میخوابند.
حالا صدای خُر و پف میرزا و قورقور قورباغهها و جیرجیر جیرجیرکها در هم آمیخته.
زنها، به رهبری بَگمخانم، کاسهکوزهها را شستهاند و بعد در اتاق مشترک، دور هم جمع شدهاند. بعد از کلی غیبت و خاطرهگویی، چادرهایشان را به سر میکشند و به خواب میروند.
عمو شریف صبح علیالطلوع، مسافرخانه را به کله گرفته:
ـ که چه خوابیدهاید؟ که دیر شد، باید برگردیم آبادی!
اما مسافران خسته، آمادهی حرکت نیستند.
بعد از کلی معطلی، حالا دیگر همه آمدهاند و روی صندلی خودشان نشستهاند. همهچیز مهیای رفتن است.
همین که راننده میخواهد حرکت کند، صدای بَگمخانم بلند میشود:
ـ آی، صبر کنید! حرکت نکنید! مش قربان هنوز نیامده!
عمو شریف جوش میآورد، شروع میکند به غر زدن. اما خوب، چارهای نیست. باید صبر کند تا مش قربان هم بیاید.
میرزا تقی و بَگمخانم دستپاچه پیاده میشوند، شروع میکنند به گشتن دنبال مشتی قربان، اما دریغ از یک خبر و نشان.
عمو شریف طاقتش طاق شده. صبرش به سر آمده. میخواهد بیخیال مش قربان راه بیفتد. اما خوب، در مقابل جزع و فزع بَگمخانم و بقیه کوتاه میآید.
بعد از یک ساعت معطلی، در حالی که همه از پیدا شدن گمشده ناامید شدهاند، ناگهان از سرازیری کوه کمارتفاع کنار مسافرخانه، سر و کلهی مش قربان پیدا میشود.
عمو شریف از پشت فرمان میپرد پایین و شروع میکند پرخاش کردن.
مش قربان، انگار نه انگار.
میرزا تقی هم آرام است.
بَگمخانم هم که خشم راننده را دیده، جرأت نمیکند چیزی بگوید.
مش قربان با بیتفاوتی نسبت به شلوغبازی عمو شریف، میرود داخل مینیبوس و روی صندلی مینشیند.
شریف هم سکوت میکند و میرود پشت فرمان مینشیند.
بگمخانم تسبیح فیروزهای دانهدرشتش را از جیبش بیرون آورده و دارد ذکر و ورد میخواند.
عمو شریف سیگار دود میکند و چپ و راست دنده عوض میکند.
بگمخانم حین ذکر گفتن، زیر دندانی چندتایی لیچار و بد و بیراه بار شریف میکند و از دود و دم سیگار شکایت دارد.
میرزا تقی و مش قربان کنار هم نشستهاند و دارند از خاطرات گذشتههای دور برای هم قصه میبافند.
دایی ولی چرت میزند؛ به جز بگمخانم باقی زنها همه خوابیدهاند.
شریف از داخل آینه به مش قربان اشارهای میکند. قربان منظور شریف را میگیرد، صدایش را میاندازد ته حلقش و فریاد میزند:
«برای سلامتی آقای راننده، بلند صلوات بفرست!»
بعد خودش و به همراه شریف و میرزا تقی شروع میکنند با صدای عربدهمانند صلوات فرستادن.
دایی ولی از خواب میپرد، هاج و واج دور و برش را نگاه میکند.
عمو شریف میزند زیر خنده و بقیه هم خندهشان میگیرد.
هوا ابری است. قطرههای درشت باران به شیشهی جلوی ماشین میخورد.
مینیبوس قراضه ناله میکند و از سربالایی بالا میرود.
باران شدیدتر میشود. شریف برفپاککن را میگذارد روی دور متوسط.
برفپاککن هنوز چهار تا چپ و راست نزده که صدای خِرچ و خروچی شنیده میشود، و بعد برفپاککنها از کار میافتند.
راننده از مسیر فرعی به سمت آبادی راه افتاده و حالا وسط بر بیابان، برفپاککنها از کار افتادهاند. شدت باران زیاد است.
عمو شریف مینیبوس را میکشد سمت راست جاده و میایستد.
بگمخانم شروع میکند به غر و لُند.
دایی ولی دوباره خوابش میبرد و خر و پفش به هوا بلند میشود.
میرزا تقی و مش قربان پیاده میشوند.
پیرمرد، گالش را از روی ظرف غذا برمیدارد و میاندازد بیرون اتاق و بدون هیچ عکسالعملی، قاشق رویی بزرگش را میکشد به جان غذا و دِ بخور!
همه میزنند زیر خنده. بَگمخانم هم میخندد.
بعد از شام، مردها زود خوابیدند. میرزاتقی هم همینطور. پالتو را موقع خواب هم از تنش بیرون نمیآورد. عینکش را از روی چشمهایش برمیدارد و گیوههایش را میگذارد زیر سرش و میخوابد. هنوز سی ثانیه نگذشته که صدای خُر و پفش به هوا میرود. همه از صدای خُر و پف کلافه میشوند.
عمو شریف دستمال یزدیاش را از جیب کتش بیرون میآورد و با لبخندی شیطنتآمیز میرود بالای سر میرزا. گوشهی دستمالش را لوله میکند و میچپاند داخل دماغ میرزا تقی.
پیرمرد بینوا گمان میکند جانوری داخل دماغش رفته. شروع میکند با دست به دماغش کوفتن و فین کردن. نمیداند که گوشهی دستمال عمو شریف، سوراخ گَلوگشاد دماغش را مورد عنایت قرار داده!
تا میرزا تقی دوباره خوابش ببرد، عمو شریف و بقیه میخوابند.
حالا صدای خُر و پف میرزا و قورقور قورباغهها و جیرجیر جیرجیرکها در هم آمیخته.
زنها، به رهبری بَگمخانم، کاسهکوزهها را شستهاند و بعد در اتاق مشترک، دور هم جمع شدهاند. بعد از کلی غیبت و خاطرهگویی، چادرهایشان را به سر میکشند و به خواب میروند.
عمو شریف صبح علیالطلوع، مسافرخانه را به کله گرفته:
ـ که چه خوابیدهاید؟ که دیر شد، باید برگردیم آبادی!
اما مسافران خسته، آمادهی حرکت نیستند.
بعد از کلی معطلی، حالا دیگر همه آمدهاند و روی صندلی خودشان نشستهاند. همهچیز مهیای رفتن است.
همین که راننده میخواهد حرکت کند، صدای بَگمخانم بلند میشود:
ـ آی، صبر کنید! حرکت نکنید! مش قربان هنوز نیامده!
عمو شریف جوش میآورد، شروع میکند به غر زدن. اما خوب، چارهای نیست. باید صبر کند تا مش قربان هم بیاید.
میرزا تقی و بَگمخانم دستپاچه پیاده میشوند، شروع میکنند به گشتن دنبال مشتی قربان، اما دریغ از یک خبر و نشان.
عمو شریف طاقتش طاق شده. صبرش به سر آمده. میخواهد بیخیال مش قربان راه بیفتد. اما خوب، در مقابل جزع و فزع بَگمخانم و بقیه کوتاه میآید.
بعد از یک ساعت معطلی، در حالی که همه از پیدا شدن گمشده ناامید شدهاند، ناگهان از سرازیری کوه کمارتفاع کنار مسافرخانه، سر و کلهی مش قربان پیدا میشود.
عمو شریف از پشت فرمان میپرد پایین و شروع میکند پرخاش کردن.
مش قربان، انگار نه انگار.
میرزا تقی هم آرام است.
بَگمخانم هم که خشم راننده را دیده، جرأت نمیکند چیزی بگوید.
مش قربان با بیتفاوتی نسبت به شلوغبازی عمو شریف، میرود داخل مینیبوس و روی صندلی مینشیند.
شریف هم سکوت میکند و میرود پشت فرمان مینشیند.
بگمخانم تسبیح فیروزهای دانهدرشتش را از جیبش بیرون آورده و دارد ذکر و ورد میخواند.
عمو شریف سیگار دود میکند و چپ و راست دنده عوض میکند.
بگمخانم حین ذکر گفتن، زیر دندانی چندتایی لیچار و بد و بیراه بار شریف میکند و از دود و دم سیگار شکایت دارد.
میرزا تقی و مش قربان کنار هم نشستهاند و دارند از خاطرات گذشتههای دور برای هم قصه میبافند.
دایی ولی چرت میزند؛ به جز بگمخانم باقی زنها همه خوابیدهاند.
شریف از داخل آینه به مش قربان اشارهای میکند. قربان منظور شریف را میگیرد، صدایش را میاندازد ته حلقش و فریاد میزند:
«برای سلامتی آقای راننده، بلند صلوات بفرست!»
بعد خودش و به همراه شریف و میرزا تقی شروع میکنند با صدای عربدهمانند صلوات فرستادن.
دایی ولی از خواب میپرد، هاج و واج دور و برش را نگاه میکند.
عمو شریف میزند زیر خنده و بقیه هم خندهشان میگیرد.
هوا ابری است. قطرههای درشت باران به شیشهی جلوی ماشین میخورد.
مینیبوس قراضه ناله میکند و از سربالایی بالا میرود.
باران شدیدتر میشود. شریف برفپاککن را میگذارد روی دور متوسط.
برفپاککن هنوز چهار تا چپ و راست نزده که صدای خِرچ و خروچی شنیده میشود، و بعد برفپاککنها از کار میافتند.
راننده از مسیر فرعی به سمت آبادی راه افتاده و حالا وسط بر بیابان، برفپاککنها از کار افتادهاند. شدت باران زیاد است.
عمو شریف مینیبوس را میکشد سمت راست جاده و میایستد.
بگمخانم شروع میکند به غر و لُند.
دایی ولی دوباره خوابش میبرد و خر و پفش به هوا بلند میشود.
میرزا تقی و مش قربان پیاده میشوند.
👏7
شریف کاپوت را بالا زده و مشغول وارسی موتور برفپاککن است.
موتور برفپاککنها سوخته و هیچ راه علاجی نیست.
باران با سرعت در حال باریدن است.
میرزا تقی با آن عینک تهاستکانی، کلهاش را میچپاند زیر کاپوت مینیبوس. دنبال چه میگردد خدا میداند.
شریف سرتاپا خیس شده.
مش قربان آفتابه را برداشته و راه افتاده به سمت سرازیری.
شریف از ترس اینکه دوباره مش قربان گم و گور شود، صدا میزند:
«آی تازی! کجا؟»
مش قربان توجه نمیکند.
میرزا تقی میپرسد: «حالا چه کنیم؟ شاید باران حالا حالاها بند نیاید. وسط این بیابان که نمیشود ماند!»
شریف نگاهی به میرزا میاندازد و دستش را میکند داخل شلوارش.
میرزا سرش را برمیگرداند آنطرف و میگوید:
«خجالت بکش مرد!»
شریف خندهاش میگیرد.
میرزا دوباره سرش را به سمت شریف میچرخاند.
شریف کش زیر شلواریاش را بیرون کشیده و یک سر آن را به تیغهی برفپاککن سمت راننده بسته و سر دیگرش را از درز شیشهی بغل به فرمان مینیبوس میبندد.
مش قربان نفسنفسزنان، آفتابهبهدست از سربالایی بالا میآید.
عمو شریف خطاب به میرزا تقی و مش قربان میگوید:
«سوار شوید.»
میرزا میپرسد: «چی شد؟»
شریف پاسخ میدهد: «آبش رو کشیدن، چلو شد!»
و بعد میزند زیر خنده.
راننده شوخ، تالاپی مینشیند پشت فرمان مینیبوس.
دستش را میگذارد روی استارت، دنده را جا میکند و راه میافتد.
باران با شدت تمام میبارد.
سرتاپای شریف خیس شده.
بگمخانم یک پتوی زواردررفته از لای بقچه بیرون میکشد و میاندازد روی دوش شریف.
شریف سرِ کش تنبانش را در دست چپش میگیرد و هر چند دقیقه یکبار به سمت خودش میکشد.
برفپاککن با حرکت دست شریف حرکت میکند و شیشه را پاک مینماید.
مش قربان صلوات میفرستد.
دایی ولی دوباره از خواب میپرد و اینبار یک زهرمار بار مشتی میکند و یک پسگردنی سبک هم به او میزند.
ابتکار شریف جواب میدهد.
بعد صدایش را صاف میکند و شروع میکند از خاطرات در راهماندنها و تجربههای اینچنینی راست و دروغ سرهم بافتن.
حرفهایش تکراری است. کسی گوش نمیدهد.
بگمخانم تسبیحش را داخل جیب میگذارد و چشمهایش را میبندد.
جاده از وسط روستای سَریرآباد رد میشود.
گوسفندها و گاوها در حاشیهی جاده مشغول چرا هستند.
شدت باران کمی کمتر شده، اما جاده خیس و لغزنده است.
بهمحض خروج از روستا، شریف پایش را میگذارد روی پدال گاز.
همین که سرعت میگیرد، یک گاو غولپیکر مثل جن وسط جاده سبز میشود!
عمو شریف دوپایی میرود روی ترمز و فرمان را به سمت چپ جاده میچرخاند.
مسافران مثل کاه میریزند روی هم.
زنها جیغ میزنند.
صدای برخورد مینیبوس با گاو زباننفهم مثل ترکیدن بمب صدا میدهد.
مینیبوس بعد از کلی تلوتلو خوردن متوقف میشود.
سکوت و دلهره همهجا را فرا میگیرد.
شریف نگاهی به سمت مسافران میاندازد و صدا میزند:
«کسی چیزیش نشده؟»
بگمخانم میگوید:
«خیر نبینی شریف! من که مُردم!»
بقیه اعلام حیات میکنند.
شریف که خیالش راحت میشود، میپرد پایین، بالای سر گاو.
دایی ولی و بقیه هم میآیند پایین.
گاو بیچاره پهن شده کنار جاده.
ظاهراً گوشهی سپر خورده به دم گاو و دمش تقریباً از وسط کنده شده.
دایی ولی چاقوی دستهشاخیاش را بیرون میآورد، اصرار دارد که سر گاو را ببرد تا حلال شود.
میرزا تقی خودش دامدار است و تجربه دارد. حال و روز گاو را برانداز میکند و میگوید:
«هیچیش نیست، الان بلند میشه!»
در همین حین، صاحب گاو از راه میرسد.
بیمقدمه شروع میکند به ناله و نفرین.
چشمش که به دم زخمی گاو میافتد، بیشتر شلوغش میکند.
دایی ولی هنوز منتظر فرمان بریدن سر گاو است.
مثل جلادها چاقو را در دست گرفته و صاف توی چشمهای گاو بیچاره نگاه میکند.
در همین احوال پریشان، ناگهان گاو از جا بلند میشود.
خودش را تکانی میدهد و شروع میکند به نشخوار.
دایی ولی که کمکم از بریدن سر گاو ناامید میشود، نگاهی به دم نیمکندهی گاو میاندازد و با چاقوی دستهشاخی، دم گاو را از همانجایی که زخمی شده میبرد و میاندازد وسط جاده.
صاحب گاو هاج و واج به دایی ولی نگاه میکند.
دایی ولی میگوید:
«بریدم که جراحت نکنه!»
میرزا تقی میگوید:
«یه کم خاکستر برای بستن زخم دم گاو لازم دارم.»
یکی از پسربچههایی که دور محل حادثه جمع شدهاند، میرود پی خاکستر.
دایی ولی صدا میزند:
«حالا که میری، پارچه هم بیار!»
چند دقیقه بعد، گاو در حالی که دم نصفه و نیمهاش با خاکستر و پارچه پانسمان شده، شروع میکند به چرا در حاشیهی جاده.
صاحب گاو هم از تک و تای اولیه افتاده.
موتور برفپاککنها سوخته و هیچ راه علاجی نیست.
باران با سرعت در حال باریدن است.
میرزا تقی با آن عینک تهاستکانی، کلهاش را میچپاند زیر کاپوت مینیبوس. دنبال چه میگردد خدا میداند.
شریف سرتاپا خیس شده.
مش قربان آفتابه را برداشته و راه افتاده به سمت سرازیری.
شریف از ترس اینکه دوباره مش قربان گم و گور شود، صدا میزند:
«آی تازی! کجا؟»
مش قربان توجه نمیکند.
میرزا تقی میپرسد: «حالا چه کنیم؟ شاید باران حالا حالاها بند نیاید. وسط این بیابان که نمیشود ماند!»
شریف نگاهی به میرزا میاندازد و دستش را میکند داخل شلوارش.
میرزا سرش را برمیگرداند آنطرف و میگوید:
«خجالت بکش مرد!»
شریف خندهاش میگیرد.
میرزا دوباره سرش را به سمت شریف میچرخاند.
شریف کش زیر شلواریاش را بیرون کشیده و یک سر آن را به تیغهی برفپاککن سمت راننده بسته و سر دیگرش را از درز شیشهی بغل به فرمان مینیبوس میبندد.
مش قربان نفسنفسزنان، آفتابهبهدست از سربالایی بالا میآید.
عمو شریف خطاب به میرزا تقی و مش قربان میگوید:
«سوار شوید.»
میرزا میپرسد: «چی شد؟»
شریف پاسخ میدهد: «آبش رو کشیدن، چلو شد!»
و بعد میزند زیر خنده.
راننده شوخ، تالاپی مینشیند پشت فرمان مینیبوس.
دستش را میگذارد روی استارت، دنده را جا میکند و راه میافتد.
باران با شدت تمام میبارد.
سرتاپای شریف خیس شده.
بگمخانم یک پتوی زواردررفته از لای بقچه بیرون میکشد و میاندازد روی دوش شریف.
شریف سرِ کش تنبانش را در دست چپش میگیرد و هر چند دقیقه یکبار به سمت خودش میکشد.
برفپاککن با حرکت دست شریف حرکت میکند و شیشه را پاک مینماید.
مش قربان صلوات میفرستد.
دایی ولی دوباره از خواب میپرد و اینبار یک زهرمار بار مشتی میکند و یک پسگردنی سبک هم به او میزند.
ابتکار شریف جواب میدهد.
بعد صدایش را صاف میکند و شروع میکند از خاطرات در راهماندنها و تجربههای اینچنینی راست و دروغ سرهم بافتن.
حرفهایش تکراری است. کسی گوش نمیدهد.
بگمخانم تسبیحش را داخل جیب میگذارد و چشمهایش را میبندد.
جاده از وسط روستای سَریرآباد رد میشود.
گوسفندها و گاوها در حاشیهی جاده مشغول چرا هستند.
شدت باران کمی کمتر شده، اما جاده خیس و لغزنده است.
بهمحض خروج از روستا، شریف پایش را میگذارد روی پدال گاز.
همین که سرعت میگیرد، یک گاو غولپیکر مثل جن وسط جاده سبز میشود!
عمو شریف دوپایی میرود روی ترمز و فرمان را به سمت چپ جاده میچرخاند.
مسافران مثل کاه میریزند روی هم.
زنها جیغ میزنند.
صدای برخورد مینیبوس با گاو زباننفهم مثل ترکیدن بمب صدا میدهد.
مینیبوس بعد از کلی تلوتلو خوردن متوقف میشود.
سکوت و دلهره همهجا را فرا میگیرد.
شریف نگاهی به سمت مسافران میاندازد و صدا میزند:
«کسی چیزیش نشده؟»
بگمخانم میگوید:
«خیر نبینی شریف! من که مُردم!»
بقیه اعلام حیات میکنند.
شریف که خیالش راحت میشود، میپرد پایین، بالای سر گاو.
دایی ولی و بقیه هم میآیند پایین.
گاو بیچاره پهن شده کنار جاده.
ظاهراً گوشهی سپر خورده به دم گاو و دمش تقریباً از وسط کنده شده.
دایی ولی چاقوی دستهشاخیاش را بیرون میآورد، اصرار دارد که سر گاو را ببرد تا حلال شود.
میرزا تقی خودش دامدار است و تجربه دارد. حال و روز گاو را برانداز میکند و میگوید:
«هیچیش نیست، الان بلند میشه!»
در همین حین، صاحب گاو از راه میرسد.
بیمقدمه شروع میکند به ناله و نفرین.
چشمش که به دم زخمی گاو میافتد، بیشتر شلوغش میکند.
دایی ولی هنوز منتظر فرمان بریدن سر گاو است.
مثل جلادها چاقو را در دست گرفته و صاف توی چشمهای گاو بیچاره نگاه میکند.
در همین احوال پریشان، ناگهان گاو از جا بلند میشود.
خودش را تکانی میدهد و شروع میکند به نشخوار.
دایی ولی که کمکم از بریدن سر گاو ناامید میشود، نگاهی به دم نیمکندهی گاو میاندازد و با چاقوی دستهشاخی، دم گاو را از همانجایی که زخمی شده میبرد و میاندازد وسط جاده.
صاحب گاو هاج و واج به دایی ولی نگاه میکند.
دایی ولی میگوید:
«بریدم که جراحت نکنه!»
میرزا تقی میگوید:
«یه کم خاکستر برای بستن زخم دم گاو لازم دارم.»
یکی از پسربچههایی که دور محل حادثه جمع شدهاند، میرود پی خاکستر.
دایی ولی صدا میزند:
«حالا که میری، پارچه هم بیار!»
چند دقیقه بعد، گاو در حالی که دم نصفه و نیمهاش با خاکستر و پارچه پانسمان شده، شروع میکند به چرا در حاشیهی جاده.
صاحب گاو هم از تک و تای اولیه افتاده.
👏7❤1
مش قربان رو میکند به صاحب گاو و اسمش را میپرسد.
پیرمرد جواب میدهد: «قنبر.»
مشتی میگوید:
«عمو قنبر! خدا رو شکر کن و برو صدقه و خیرات بده. الحمدلله گاوت سالمه!»
پیرمرد حاضرجوابی میکند:
«شما باید صدقه بدید که گاو من طوریش نشد، وگرنه باید مینیبوس رو همینجا میذاشتید و میرفتید!»
مینیبوس خسارت چندانی ندیده.
سپر آهنی دستسازی که شریف خودش طراحی کرده، از خسارت جدی جلوگیری کرده.
باران بند میآید.
بگمخانم یک پنجقرانی دور سر شریف و بقیه میچرخاند و میگوید:
«این هم صدقهسریِ سلامتیِ مسافران و شوفر سربههوا.»
عمو شریف مینیبوس را روشن میکند و دوباره راه میافتد.
چند دقیقهای به سکوت میگذرد.
بعد دایی ولی شروع میکند از شجاعت خودش در بریدن دم گاو و تیزی چاقوی دستهشاخی گفتن.
شریف حالا با احتیاط بیشتری رانندگی میکند.
بگمخانم رو میکند به دایی ولی و میگوید:
«یک دقیقه زبان به دهن بگیر تا دوباره حواس راننده رو پرت نکنی!»
مش قربان هم تأیید میکند.
یک ساعت بعد، مینیبوس در میدان وسط آبادی فرود میآید.
شریف با ژستی فاتحانه، سیگارش را به نوک نیِ سیگار میزند و دود و دمی راه میاندازد.
بگمخانم بقچهاش را به گرده گرفته و غرغرکنان به سمت منزل حرکت میکند.
میرزا تقی و مش قربان هم به دنبالش راه میافتند.
بقیه هم هر کدام به طرفی، راه خانهی خود را در پیش میگیرند.
تا سال بعد، دوباره چه شود... خدا میداند.
عبدالرضا حاج علی بیگی
📡ڪــانــال رســمــے شــهر ڪــارچــان📡
•┈••✾◆🍃🌸🍃◆✾••┈•
🆔 @karchan_city96
•┈••✾◆🍃🌸🍃◆✾••┈•
پیرمرد جواب میدهد: «قنبر.»
مشتی میگوید:
«عمو قنبر! خدا رو شکر کن و برو صدقه و خیرات بده. الحمدلله گاوت سالمه!»
پیرمرد حاضرجوابی میکند:
«شما باید صدقه بدید که گاو من طوریش نشد، وگرنه باید مینیبوس رو همینجا میذاشتید و میرفتید!»
مینیبوس خسارت چندانی ندیده.
سپر آهنی دستسازی که شریف خودش طراحی کرده، از خسارت جدی جلوگیری کرده.
باران بند میآید.
بگمخانم یک پنجقرانی دور سر شریف و بقیه میچرخاند و میگوید:
«این هم صدقهسریِ سلامتیِ مسافران و شوفر سربههوا.»
عمو شریف مینیبوس را روشن میکند و دوباره راه میافتد.
چند دقیقهای به سکوت میگذرد.
بعد دایی ولی شروع میکند از شجاعت خودش در بریدن دم گاو و تیزی چاقوی دستهشاخی گفتن.
شریف حالا با احتیاط بیشتری رانندگی میکند.
بگمخانم رو میکند به دایی ولی و میگوید:
«یک دقیقه زبان به دهن بگیر تا دوباره حواس راننده رو پرت نکنی!»
مش قربان هم تأیید میکند.
یک ساعت بعد، مینیبوس در میدان وسط آبادی فرود میآید.
شریف با ژستی فاتحانه، سیگارش را به نوک نیِ سیگار میزند و دود و دمی راه میاندازد.
بگمخانم بقچهاش را به گرده گرفته و غرغرکنان به سمت منزل حرکت میکند.
میرزا تقی و مش قربان هم به دنبالش راه میافتند.
بقیه هم هر کدام به طرفی، راه خانهی خود را در پیش میگیرند.
تا سال بعد، دوباره چه شود... خدا میداند.
عبدالرضا حاج علی بیگی
📡ڪــانــال رســمــے شــهر ڪــارچــان📡
•┈••✾◆🍃🌸🍃◆✾••┈•
🆔 @karchan_city96
•┈••✾◆🍃🌸🍃◆✾••┈•
👏10❤2
به نام خداوند متعال ✨
🗓️ تقویم امروز
☀️شنبه ۰۹ اسفند ۱۴۰۴
🌙 قمری | ١٠ رمضان ١٤٤٧
✝️ میلادی | 28 February 2026
🛡️باستانی | ۰۹ اسفند ۲۵۸۴
📿 ذکر روز | یا رَبِّ الْعالَمِین (صد مرتبه)
🗞مناسبت های امروز
🔺 وفات حضرت خدیجه (س)
🔺 روز حمایت از حقوق مصرف کننده
🔺 روز حمایت از بیماران نادر (بینالمللی)
🕊️ با نهایت تأثر و تأسف، به اطلاع همشهریان عزیز و بیدار دل کارچان میرسانیم که امروز، سالروز وفات بانوی بزرگ اسلام، حضرت خدیجه کبری (س)، همسر با وفای پیامبر اکرم (ص) است. 🖤
در این روز حزنانگیز، ضمن عرض تسلیت، از درگاه ایزد منان علو درجات آن بانوی مکرمه را مسئلت داریم و امید که همگی ما از شفاعت ایشان بهرهمند گردیم.
🌥️ امروز در کارچان شاهد هوایی آفتابی خواهیم بود. دمای هوا بین ۱ تا ۱۵ درجه سانتیگراد متغیر خواهد بود.
---
🔆 حکمت روز: آیین همدلی در سوگ
در روزهای حزن و اندوه، ارزش همدلی و همدردی بیش از پیش نمایان میشود. یادآوری میکنیم که زندگی با تمام زیباییهایش، فانی است و آنچه که باقی میماند، ردپای نیکویی و محبت ما در دلهاست. پس بکوشیم تا میراثی از عشق و مهربانی از خود بر جای بگذاریم.
---
🕋 اوقات شرعی به افق شهر کارچان (امروز)
اذان صبح: ۰۵:۱۹:۵۰
طلوع آفتاب: ۰۶:۴۱:۳۱
اذان ظهر: ۱۲:۲۳:۴۴
غروب آفتاب: ۱۸:۰۶:۲۷
اذان مغرب: ۱۸:۲۴:۲۰
نیمه شب شرعی: ۲۳:۴۳:۰۹
🕰️ صبح فردا
📅 یکشنبه ۱۰ اسفند ۱۴۰۴
اذان صبح: ۰۵:۱۸:۳۸
طلوع آفتاب: ۰۶:۴۰:۱۷
---
📡ڪــانــال رســمــے شــهر ڪــارچــان📡
•┈••✾◆🍃🌸🍃◆✾••┈•
🆔 @karchan_city96
•┈••✾◆🍃🌸🍃◆✾••┈•
🗓️ تقویم امروز
☀️شنبه ۰۹ اسفند ۱۴۰۴
🌙 قمری | ١٠ رمضان ١٤٤٧
✝️ میلادی | 28 February 2026
🛡️باستانی | ۰۹ اسفند ۲۵۸۴
📿 ذکر روز | یا رَبِّ الْعالَمِین (صد مرتبه)
🗞مناسبت های امروز
🔺 وفات حضرت خدیجه (س)
🔺 روز حمایت از حقوق مصرف کننده
🔺 روز حمایت از بیماران نادر (بینالمللی)
🕊️ با نهایت تأثر و تأسف، به اطلاع همشهریان عزیز و بیدار دل کارچان میرسانیم که امروز، سالروز وفات بانوی بزرگ اسلام، حضرت خدیجه کبری (س)، همسر با وفای پیامبر اکرم (ص) است. 🖤
در این روز حزنانگیز، ضمن عرض تسلیت، از درگاه ایزد منان علو درجات آن بانوی مکرمه را مسئلت داریم و امید که همگی ما از شفاعت ایشان بهرهمند گردیم.
🌥️ امروز در کارچان شاهد هوایی آفتابی خواهیم بود. دمای هوا بین ۱ تا ۱۵ درجه سانتیگراد متغیر خواهد بود.
---
🔆 حکمت روز: آیین همدلی در سوگ
در روزهای حزن و اندوه، ارزش همدلی و همدردی بیش از پیش نمایان میشود. یادآوری میکنیم که زندگی با تمام زیباییهایش، فانی است و آنچه که باقی میماند، ردپای نیکویی و محبت ما در دلهاست. پس بکوشیم تا میراثی از عشق و مهربانی از خود بر جای بگذاریم.
---
🕋 اوقات شرعی به افق شهر کارچان (امروز)
اذان صبح: ۰۵:۱۹:۵۰
طلوع آفتاب: ۰۶:۴۱:۳۱
اذان ظهر: ۱۲:۲۳:۴۴
غروب آفتاب: ۱۸:۰۶:۲۷
اذان مغرب: ۱۸:۲۴:۲۰
نیمه شب شرعی: ۲۳:۴۳:۰۹
🕰️ صبح فردا
📅 یکشنبه ۱۰ اسفند ۱۴۰۴
اذان صبح: ۰۵:۱۸:۳۸
طلوع آفتاب: ۰۶:۴۰:۱۷
---
📡ڪــانــال رســمــے شــهر ڪــارچــان📡
•┈••✾◆🍃🌸🍃◆✾••┈•
🆔 @karchan_city96
•┈••✾◆🍃🌸🍃◆✾••┈•
🔴فوری: آغاز جنگ و حملات گسترده!
وزیر جنگ اسرائیل رسماً اعلام کرد حملات موشکی و پهپادی به اهدافی در ایران آغاز شده است.
همزمان با این اعلام، گزارشهای متعددی از شنیده شدن انفجارهای مهیب و پیدرپی در مناطق مختلف تهران از جمله پاستور، اطراف وزارت کشور و سیدخندان منتشر شده و دود غلیظ در آسمان برخی مناطق مشاهده میشود. صدای پرواز جنگنده نیز در شمال و شرق تهران به گوش رسیده است.
منابع خبری خارجی و رسانههای اسرائیلی، این انفجارها را ناشی از حمله مشترک موشکی اسرائیل و آمریکا به ایران دانستهاند. کانال ۱۲ رژیم صهیونیستی به نقل از یک مقام امنیتی، این عملیات را مشترک اسرائیلی-آمریکایی توصیف کرده است.
در پی این تحولات، حریم هوایی رژیم صهیونیستی نیز به طور کامل بسته شده است.
#اخبار_استان_مرکزی #اخبار_اراک #خبرمرکزی #فوری #جنگ #حمله_موشکی #تهران #اسرائیل #آمریکا
📡ڪــانــال رســمــے شــهر ڪــارچــان📡
•┈••✾◆🍃🌸🍃◆✾••┈•
🆔 @karchan_city96
•┈••✾◆🍃🌸🍃◆✾••┈•
وزیر جنگ اسرائیل رسماً اعلام کرد حملات موشکی و پهپادی به اهدافی در ایران آغاز شده است.
همزمان با این اعلام، گزارشهای متعددی از شنیده شدن انفجارهای مهیب و پیدرپی در مناطق مختلف تهران از جمله پاستور، اطراف وزارت کشور و سیدخندان منتشر شده و دود غلیظ در آسمان برخی مناطق مشاهده میشود. صدای پرواز جنگنده نیز در شمال و شرق تهران به گوش رسیده است.
منابع خبری خارجی و رسانههای اسرائیلی، این انفجارها را ناشی از حمله مشترک موشکی اسرائیل و آمریکا به ایران دانستهاند. کانال ۱۲ رژیم صهیونیستی به نقل از یک مقام امنیتی، این عملیات را مشترک اسرائیلی-آمریکایی توصیف کرده است.
در پی این تحولات، حریم هوایی رژیم صهیونیستی نیز به طور کامل بسته شده است.
#اخبار_استان_مرکزی #اخبار_اراک #خبرمرکزی #فوری #جنگ #حمله_موشکی #تهران #اسرائیل #آمریکا
📡ڪــانــال رســمــے شــهر ڪــارچــان📡
•┈••✾◆🍃🌸🍃◆✾••┈•
🆔 @karchan_city96
•┈••✾◆🍃🌸🍃◆✾••┈•
👏5❤2
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
🔴🔴🔴 تصویری از دود شدید ناشی از انفجار در آسمان تهران
📡ڪــانــال رســمــے شــهر ڪــارچــان📡
•┈••✾◆🍃🌸🍃◆✾••┈•
🆔 @karchan_city96
•┈••✾◆🍃🌸🍃◆✾••┈•
📡ڪــانــال رســمــے شــهر ڪــارچــان📡
•┈••✾◆🍃🌸🍃◆✾••┈•
🆔 @karchan_city96
•┈••✾◆🍃🌸🍃◆✾••┈•
👏6
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
🔴🔴🔴 هم اکنون دود غلیظ تو خیابون جمهوری تهران
📡ڪــانــال رســمــے شــهر ڪــارچــان📡
•┈••✾◆🍃🌸🍃◆✾••┈•
🆔 @karchan_city96
•┈••✾◆🍃🌸🍃◆✾••┈•
📡ڪــانــال رســمــے شــهر ڪــارچــان📡
•┈••✾◆🍃🌸🍃◆✾••┈•
🆔 @karchan_city96
•┈••✾◆🍃🌸🍃◆✾••┈•
👍7
🔴🔴🔴 رادیو اسرائیل مدعی شد: تاکنون حدود ۳۰ هدف در سراسر ایران، از جمله اقامتگاه رئیس جمهور ایران و یک ستاد اطلاعاتی، مورد حمله قرار گرفتهاند/خراسان
📡ڪــانــال رســمــے شــهر ڪــارچــان📡
•┈••✾◆🍃🌸🍃◆✾••┈•
🆔 @karchan_city96
•┈••✾◆🍃🌸🍃◆✾••┈•
📡ڪــانــال رســمــے شــهر ڪــارچــان📡
•┈••✾◆🍃🌸🍃◆✾••┈•
🆔 @karchan_city96
•┈••✾◆🍃🌸🍃◆✾••┈•
👍6
🔴🔴🔴 رئیس کمیسیون امنیت ملی مجلس: پایان این حملات دیگر با شما نیست
📡ڪــانــال رســمــے شــهر ڪــارچــان📡
•┈••✾◆🍃🌸🍃◆✾••┈•
🆔 @karchan_city96
•┈••✾◆🍃🌸🍃◆✾••┈•
📡ڪــانــال رســمــے شــهر ڪــارچــان📡
•┈••✾◆🍃🌸🍃◆✾••┈•
🆔 @karchan_city96
•┈••✾◆🍃🌸🍃◆✾••┈•
🤣6❤2
🔴 صدای انفجار در اصفهان، قم، کرج و کرمانشاه هم شنیده شده است
📡ڪــانــال رســمــے شــهر ڪــارچــان📡
•┈••✾◆🍃🌸🍃◆✾••┈•
🆔 @karchan_city96
•┈••✾◆🍃🌸🍃◆✾••┈•
📡ڪــانــال رســمــے شــهر ڪــارچــان📡
•┈••✾◆🍃🌸🍃◆✾••┈•
🆔 @karchan_city96
•┈••✾◆🍃🌸🍃◆✾••┈•
👏3