Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
🎥 رونمایی از پرجمعیتترین خانواده سید ایران با بیش از ۸۰ عضو در ویژه برنامه یلدایی شبکه سه
✾࿐༅🍃🌸🍃༅࿐✾
🧿💓@Kapfko💓🧿
✾࿐༅🍃🌸🍃༅࿐✾
🧿💓@Kapfko💓🧿
😱20❤12👏5🕊2
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
لواش برگر؛ یه برگر متفاوت و جذاب🍔
مواد لازم :
سس گوجه
سس مایونز
نمک، فلفل سیاه
گوشت چرخ کرده
لواش یا ترتیلا
گوجه فرنگی
خیارشور
گاهو
پیاز
✾࿐༅🍃🌸🍃༅࿐✾
🧿💓@Kapfko💓🧿
مواد لازم :
سس گوجه
سس مایونز
نمک، فلفل سیاه
گوشت چرخ کرده
لواش یا ترتیلا
گوجه فرنگی
خیارشور
گاهو
پیاز
✾࿐༅🍃🌸🍃༅࿐✾
🧿💓@Kapfko💓🧿
👍18❤6🕊3
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
👍13👏7❤4🕊2
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
درقلب خود
باور داشته باشید که
امروز بهترین
روز زندگیتان است
عاشق لحظه هایتان باشید
هر روز را باشکرگزاری
بخاطر زنده بودنتان آغاز کنید
خدایا شکر برای روز دوباره❤️
✾࿐༅🍃🌸🍃༅࿐✾
🧿💓@Kapfko💓🧿
❤20👌10🕊3
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
امیرحسین رستمی: بیژن بنفشهخواه در مراسم ختم پدر انقدر خندید که انداختنش بیرون!
✾࿐༅🍃🌸🍃༅࿐✾
🧿💓@Kapfko💓🧿
✾࿐༅🍃🌸🍃༅࿐✾
🧿💓@Kapfko💓🧿
😁34❤7
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
🤔28😁10🤯7❤5🤣5😱3
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
برای شب یلدا بچه ها جمع شدند که به مادرشان سر بزنند که با این صحنه شوک کننده مواجهه می شوند.
پس از این با عذاب وجدان چه میکنید😢
✾࿐༅🍃🌸🍃༅࿐✾
🧿💓@Kapfko💓🧿
پس از این با عذاب وجدان چه میکنید😢
✾࿐༅🍃🌸🍃༅࿐✾
🧿💓@Kapfko💓🧿
💔56😢41❤7😱5
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
امیدوارم دردومین عصر زمستان❄️🤍❄️
بخت تون مثل🤍
دونه های برف سفید باشه❄️🤍❄️
🤍هرچی آرزوی خوبه
در این عصر زیبا مال تو❄️🤍❄️
عصر بخیر
✾࿐༅🍃🌸🍃༅࿐✾
🧿💓@Kapfko💓🧿
بخت تون مثل🤍
دونه های برف سفید باشه❄️🤍❄️
🤍هرچی آرزوی خوبه
در این عصر زیبا مال تو❄️🤍❄️
عصر بخیر
✾࿐༅🍃🌸🍃༅࿐✾
🧿💓@Kapfko💓🧿
❤16🙏9🕊3🎄1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
این پستو بفرس برای کسایی که خیلی اسپند دود میکنن چون زیادهروی در این کار خطرات زیادی داره که تو کلیپ میبینید
✾࿐༅🍃🌸🍃༅࿐✾
🧿💓@Kapfko💓🧿
✾࿐༅🍃🌸🍃༅࿐✾
🧿💓@Kapfko💓🧿
🤔19❤12👍8😁5🕊1
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
بوشهر این روزا خیلی قشنگه
چهارفصل رو تو یه روز تجربه کردیم،دریا با شالو ها خیلی قشنگ شده،مردم لبخند رو لباشونه.
✾࿐༅🍃🌸🍃༅࿐✾
🧿💓@Kapfko💓🧿
چهارفصل رو تو یه روز تجربه کردیم،دریا با شالو ها خیلی قشنگ شده،مردم لبخند رو لباشونه.
✾࿐༅🍃🌸🍃༅࿐✾
🧿💓@Kapfko💓🧿
❤38👏10🕊5
این مرد به اسم نوح که توی غنا زندگی میکنه ادعا کرده پیامبره و 25 دسامبر( 4 دی) یه بارون شدید به مدت 3 سال شروع به باریدن میکنه و دقیقا مثل زمان حضرت نوح دنیا رو آب میبره.
برای همین ایشون 8 تا کشتی بزرگ با ظرفیت 5 هزار نفر ساخته و اعلام کرده حیوونات و انسان هارو جمع میکنه داخلش و کسایی که سوار نشن همه غرق میشن.
✾࿐༅🍃🌸🍃༅࿐✾
🧿💓@Kapfko💓🧿
برای همین ایشون 8 تا کشتی بزرگ با ظرفیت 5 هزار نفر ساخته و اعلام کرده حیوونات و انسان هارو جمع میکنه داخلش و کسایی که سوار نشن همه غرق میشن.
✾࿐༅🍃🌸🍃༅࿐✾
🧿💓@Kapfko💓🧿
😁24👍15🤔7❤6🕊4🤣4🤯3
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
*خوب است که بدانیم محبت هیچگاه گم نمیشود حتی در مورد حیوانات نگاه کنید بسیار جالبه
✾࿐༅🍃🌸🍃༅࿐✾
🧿💓@Kapfko💓🧿
✾࿐༅🍃🌸🍃༅࿐✾
🧿💓@Kapfko💓🧿
❤70🥰10👏9🕊5
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
گفتم این ویدیو رو با شما به اشتراک بزارم🙏
دوست داشتم شماهم شاهد زیبایی این صحنه ها باشید ❤️
✾࿐༅🍃🌸🍃༅࿐✾
🧿💓@Kapfko💓🧿
دوست داشتم شماهم شاهد زیبایی این صحنه ها باشید ❤️
✾࿐༅🍃🌸🍃༅࿐✾
🧿💓@Kapfko💓🧿
❤80👍10🥰7🕊4
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
ریشه که داشته باشی ....👆👆
و ریشه همون شعور، شخصیت، انسانیت و شرف واقعی یک انسانه و ربطی به پول و تحصیلات و جایگاه نداره ..
✾࿐༅🍃🌸🍃༅࿐✾
🧿💓@Kapfko💓🧿
و ریشه همون شعور، شخصیت، انسانیت و شرف واقعی یک انسانه و ربطی به پول و تحصیلات و جایگاه نداره ..
✾࿐༅🍃🌸🍃༅࿐✾
🧿💓@Kapfko💓🧿
👍57❤22👏11🥰1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
😁37🤔18😱12👍7❤5🤯4
زندگـی شیرینـ 🌹Nana
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #نازبانو #قسمت_صدوپنجاهودوم بهرام خندید و متعجب گفت میشناسیدش؟گفتم البته مدتی منشیش بودم اما قسمت نبود بیشتر درخدمتشون باشم.نگاهی به دختر زیبا کردم و گفتم دخترتونو چند بار با همسر دکتر طاعت دیدم برای همین فهمیدم دکتر طاعت شوهر خواهرتون…
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#نازبانو
#قسمت_صدوپنجاهوسوم
بهرام از زندگی پر ملالش و کتکهایی که از ناپدریش میخورد برام میگفت از ازدواج تلخش که با بیماری زنش تلختر شده بودو از اینکه بنا به جبر روزگار سالها ازمادر و خواهرش دور مونده بودبا اینکه نمیخواستم اوقاتش و تلخ کنم اما منم نیاز داشتم بعد این همه سال از سختی هایی که کشیدم برای یکی بگم مهر و محبت بهرام مرهمی روی زخمهام شده بوددوماه بود که هر روز تو مریضخونه بهرام و میدیدم.همه چیز بینمون خوب پیش میرفت و من به همین هم راضی بودم.یکی دوبار خانوم جون از ده اومد اما انقدر درگیر کارهای سعید بود که متوجه حال من نشدسعید میخواست به نجف بره و اینبار خانم جون مخالف بودمن اونقدر تو حال و هوای خودم غرق بودم که به هیچ چیزی اهمیت نمیدادم یه روز پروین خواهر بهرام با زهره به مریضخونه اومد اکثر اوقات پروین از زهره نگهداری میکرد اون تا منو و بهرام و در حال ناهارخوردن دید جلو اومد و بهرام و صدا کردبهرام از همونجا گفت بیا اینجا و کارتو بگواما پروین نزدیک نیومد و با اخم گفت کارم واجب و خصوصی هست.بهرام ازجاش بلند شد و رفت و بعد چند دقیقه اومد از من
#برشی_از_یک_زندگی
#نازبانو
#قسمت_صدوپنجاهوسوم
بهرام از زندگی پر ملالش و کتکهایی که از ناپدریش میخورد برام میگفت از ازدواج تلخش که با بیماری زنش تلختر شده بودو از اینکه بنا به جبر روزگار سالها ازمادر و خواهرش دور مونده بودبا اینکه نمیخواستم اوقاتش و تلخ کنم اما منم نیاز داشتم بعد این همه سال از سختی هایی که کشیدم برای یکی بگم مهر و محبت بهرام مرهمی روی زخمهام شده بوددوماه بود که هر روز تو مریضخونه بهرام و میدیدم.همه چیز بینمون خوب پیش میرفت و من به همین هم راضی بودم.یکی دوبار خانوم جون از ده اومد اما انقدر درگیر کارهای سعید بود که متوجه حال من نشدسعید میخواست به نجف بره و اینبار خانم جون مخالف بودمن اونقدر تو حال و هوای خودم غرق بودم که به هیچ چیزی اهمیت نمیدادم یه روز پروین خواهر بهرام با زهره به مریضخونه اومد اکثر اوقات پروین از زهره نگهداری میکرد اون تا منو و بهرام و در حال ناهارخوردن دید جلو اومد و بهرام و صدا کردبهرام از همونجا گفت بیا اینجا و کارتو بگواما پروین نزدیک نیومد و با اخم گفت کارم واجب و خصوصی هست.بهرام ازجاش بلند شد و رفت و بعد چند دقیقه اومد از من
خداحافظی کرد و گفت مشکلی پیش اومده باید برم با نگرانی گفتم اتفاقی افتاده؟بهرام گفت قول میدم تو اولین فرصت همه چیز و بگم فقط صبور باش ازحرفهای بهرام و رفتار پروین دلشوره گرفتم دست خودم نبود از روز اولی که پروین و تو مطب. دکترطاعت. دیدم خاطره خوبی نداشتم روز بعد هر چی منتظر بهرام شدم نیومد براش چلو گوشت پخته بودم با بی میلی ظرف. غذا رو کنار گذاشتم و روی نیمکت فلزی و سرد مریضخونه نشستم.تو فکر و خیال غرق بودم که صدای پروین منو به خودم آوردبا پوزخند مسخره ای گفت منتظر بهرامی؟با دیدنش دست و پامو گم کردم تو اون بلوز و دامن سبز میدرخشیدبا دستپاچگی گفتم خیر اما هر کس منو میدید متوجه نگاههای منتظرم میشدجلو اومد و گفت فهمیدم تو و بهرام همکارهای خوبی هستیداما بنظرم خبر نداری که این ارتباط داره به ضرر اون تموم میشه واقعیتش یکی از دوستامو براش در نظر گرفتم و اونا در شرف نامزدی هستن اون چند بار به مریضخونه اومده و بهرام و کنار تو دیده و بودن شما کنار هم براش سوء تفاهم پیش آورده.پروین ادامه داددیروز هم اومدم اینجا به بهرام این قضیه رو گفتم و اونم گفت خودم میرم قضیه رو حل و فصل میکنم حالا هم قرار شده با نامزدش حرف بزنه و از دلش در بیاره.حالا هم گفتم چند روز مریضخونه نیاد تا این حرف و حدیثها تموم بشه بعد قیافه جدی تری به خودش گرفت و گفت
از تو میخوام پاتو از گلیمت درازتر نکنی و بیشتر مراقب رفتارت باشی دختر جون حیفه کارت و از دست بدی شنیدم ۳ تا بچه داری که چشمشون به دست تو هست.پروین با لحن آزار دهنده و چندجمله تحقیر آمیز اومده بود به من هشدار بده و منو تهدید کنه از حرفهاش آتیشی تو وجودم روشن شد انگار طنابی دور گردنم انداختن و دارن میکشن حالت تهوع داشتم و سرم گیج میرفت فقط باز و بسته شدن دهنش و میدیدم و صداشو نمیشنیدم و متوجه نبودم چی میگه
نفهمیدم کی رفت احساس کردم خنجری تو قلبم فرو رفته و دارم جون میدم به زور بدن نیمه جونمو روی نیمکت تکون دادم نفسم بالا نمی اومدیکم اونجا نشستم و بعد رفتم سراغ دکترحال ناخوشم و بهونه کردم و سه روز مرخصی گرفتم و به زورتن بیجونم و کشوندم و به سمت خونه راه افتادم.پای رفتن به خونه رو نداشتم بدون ترس از قضاوت بقیه تا خونه گریه کردم
با حال زار به خونه رسیدم طلا و طوبی و مهین چادرهای کوچیکشون و که طلعت براشون دوخته بود به سر کرده بودن و گوشه ایوون خاله بازی میکردن احمد هم دور حوض با قرقره پلاستیکی مشغول بازی بودن.زن عمو هم گوشه ایوون نشسته بود و تسبیح میچرخوند زیر لب سلام بی جونی دادم و به اتاق رفتم زن عمو گفت امروز زود اومدی چرا رنگت پریده طلعت و مونس پشت دار قالی نشسته بودن طلعت گفت چیزی شده دیگه نتونستم تحمل کنم و گوشه ای نشستم و به گریه افتادم دیگه نمیتونستم قایم کنم چیزی رو طلعت ک مونس نگاهی بهم کردن و از پشت دار بلند شدن.زن عمو هم که حال منو دیده بودپشت سر من اومد داخل اتاق و با تعجب گفت چی شده دختر جون به لبمون کردی دیگه نمیتونستم بیشتر از این خوددار باشم از حرفهای پروین دلم شکسته بود از بهرام شاکی بودم که این همه مدت بهم دروغ گفته و ماجرای نامزدیش و بهم نگفته وقتی حرفهاش یادم میفتاد دیوونه میشدم و هزار بار خودمو نفرین کردم که هنوز هم ابله هستم
✾࿐༅🍃🌸🍃༅࿐✾
🧿💓@Kapfko💓🧿
Telegram
زندگـی شیرینـ 🌹Nana
✾࿐༅🍃🌸🍃༅࿐✾
🧿💓@Kapfko💓🧿
🧿💓@Kapfko💓🧿
😢59❤35🤔2💔2