زندگـی شیرینـ 🌹Nana
50.3K subscribers
24.2K photos
96.7K videos
182 files
2.25K links
✾࿐༅🍃🌸🍃༅࿐✾
🧿💓@Kapfko💓🧿
Download Telegram
زندگـی شیرینـ 🌹Nana
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #نازبانو #قسمت_صدوچهلوششم اون یه مرد بلند قد و مسن بود خیلی مسن تر از دکتر طاعت دکتر کریمی اونقدر جدی و خشک بود که همون لحظه اول دست و پامو گم کردم و نتونستم درست و حسابی خودمو معرفی کنم.دکتر کریمی نگاهی بهم کرد و با جدیت گفت دکتر…
#سرگذشت

#برشی_از_یک_زندگی
#نازبانو
#قسمت_صدوچهلوهفتم


دکتر گاهی زودتر یا سر وقت حقوقم و میداد منم خرجمون و جدا میکردم و بقیه رو پس انداز میکردم دیگه طاهره هم دل و دماغی برای رفتن به خونه فخر السادات نداشت و بعضی وقتا میگفت کاش حیا و خجالت مانع نمیشد و خواهرم می اومد و من میدیدمش اما هممون میدونستیم اینکار شدنی نیست.دلم برای نیر پرمیکشید و نمیتونستم از دلتنگی اون با کسی حرفی بزنم روزی نبود که به نیر فکر نکنم و بعضی وقتا از طاهره میپرسیدم نیر در مورد من ازت نمیپرسه طاهره هم میگفت اون بعد تنبیه سرداب حسابی چشمش ترسیده و سرش به کار خودش گرمه.بالاخره طاهره باز دلش تاب نیاورد و به دیدن دایه رضوان رفت و وقتی برگشت با قیافه ناراحت گفت میگن وجیهه مرض فکر گرفته و دائم تو خوابه و گاهی با جیغ از خواب میپره و وقتهایی هم که بیداره به یه گوشه خیره میشه طبیب گفته افسردگی داره اما عمه بی بی میگه دعایی شده خانوم جون با شنیدن حرفهای طاهره گفت دختر بیچاره، معلوم بودکنار این مرد لاابالی به این روز میفته.طاهره گفت خدا به نیر خیر بده یک تنه به همه کارا میرسه حتی مهناز و مهدی رو ترو خشک میکنه طاهره با غمی که توچهره اش بود گفت نمیدونم این قمار چی بود که زندگی اکبر و نابود کردزن عمو گفت

ماشاءالله اکبر دو تا مادر داشت چرا حواسشونو جمع نکردن؟طاهره گفت والا بیچاره وجیهه چند بار بهشون هشدار داده بود اما فخر السادات اعتنایی نکرده بود و آقا هم گفتم که مدتهاس با اهالی اون خونه کاری نداره رضوان هم که تنهایی کاری از دستش بر نمی اومدملک ناز گفت چخبر از منیره؟طاهره گفت هیچی منیره که هم با دیدم اوضاع اونا دندون سر جیگر گذاشته تا ببینه تکلیف اکبر چی میشه منیره دیگه خودش وفراموش کرده میگه کار هر شبم شده منتظر بمونم تا نصف شب رفقای الوات اکبر نعششو در حالیکه تا خرخره خورده بیارن بندازن پشت در و من و نیر با هم اکبر و بیاریم لب حوض و آبی به صورتش بزنیم و بعد ببریمش اتاقش خانوم جون همون طور که به یه نقطه خیره شده بودگفت بیچاره اقا باقر طاهره گفت مرد بیچاره کمرش شکست به رضوان گفته بخاطر از دستت دادن مالمون ناراحت نیستم ناراحتیم از اینه که اکبر و از دست دادیم از اونطرف اوضاع ما روز به روز بهتر میشد درسته تو رفاه کامل نبودیم اما به سختی روزهای اول جداییم هم نبودبا کمک ملک ناز و طلعت و مونس قالی چهارم و هم انداختیم.همسایه دیوار به دیوارمون میخواست خونشو بفروشه ماهم زمین و فروختیم و پولی که پس انداز کرده بودیم روی اون گذاشتیم و اون خونه رو خریدیم.خونه خیلی کوچیک بود اما دیوار بینشو خراب کردیم و قاطی خونه خودمون کردیم حالا دیگه به اندازه کافی جا داشتیم.هیچ وقت اون روزها روفراموش نمیکنم اون خونه برامون ارزش خاصی داشت انگار یه سرزمین و فتح کرده بودیمکمونس بیچاره با اینکه قوزدرآورده بود اما به قالی بافی عادت کرده بود اما من تو مریضخونه انقد خسته میشدم که دیگه نا و نفسی برای قالی بافی نداشتم.ملک ناز خانوم تمام عیاری شده بود و روزی نبود که خواستگار در خونه ما رو نزنه اما نه خودش نه خانوم جون زیر بار نمیرفتن ملک ناز قصد داشت معلم بشه و هر موقع زن عمو بهش میگفت سنت بگذره پژمرده میشی و دیگه خواهان نخواهی داشت میخندید ومیگفت وقتی معلم بشم اونموقع رجال میان خواستگاریم زن عمو اخمی میکرد ومیگفت به همین خیال باش اما طلعت با مهربانی مادرانه نگاه پر عشقی بهش میکرد و میگفت خدا رو چه دیدی؟دخترم هم خوشگل هست هم با کمالات شایدقسمت ملک ناز هم با بزرگان گره خورده یه روز ظهر ظرف ناهارم و درآوردم و به طرف حیاط بیمارستان رفتم.همین که خواستم از در بیرون برم ناگهان با زن دکتر طاعت که قبلا دیده بودمش روبرو شدم دست یه دختر بچه رو گرفته بود و به طرف راهرو میرفت.تا اونجایی که من میدونستم دکتر طاعت بچه نداشت فقط یه سلام دادم و رد شدم اونقدر سردجوابمو داد که مطمینم اصلا منو نشناخت تو حیاط خانوم مستوفی رودیدم و خواستم ازش بپرسم خانوم دکتر طاعت و میشناسه اما حرفمو خوردم و ترجیح دادم با کار نسجیده دوباره کارمو از دست ندم.تو این اوضاع فهمیدم اکبر گرفتار مواد شده و چندین بار نیر اونو موقع مصرف تریاک دیده.طاهره میگفت ازوقتی که رضوان و فخر السادات این خبر و از نیر شنیدن پاک ناامید شدن از دردانه ای که روزی سرش دعوا میکردن.زن عموازشنیدن این خبر با ذوق به طاهره گفت به عمه بی بی خبر بدین همونطور که نازبانو رو دعوت به صبر میکرد الان دختر خودشم به صبور بودن تشویق کنه.خانوم جون مدام زیر لب لااله الاالله میگفت و شیطون و لعنت میکردطبیعتا باید به حال و روزی که اونا گرفتار شده بودن من شاد میشدم اما نبودم.دایه رضوان زن با اخلاقی بود و حقش اینا نبود

ادامه دارد

‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ ✾࿐༅🍃🌸🍃༅࿐✾
🧿💓
@Kapfko💓🧿
82🤔14👌5👏4🤯2👍1
#سرگذشت

#برشی_از_یک_زندگی
#نازبانو
#قسمت_صدوچهلوهشتم

فخر السادات بیچاره هم از شیره وجودش به اکبر داده بود و عمروجوونیش و بپاش گذاشته بود اما موقعی که باید ثمره اش و برداشت میکرد اینطور گرفتار سراب شده بودطاهره میگفت دیگه بود و نبود وجیهه فرقی نمیکنه چون مدام تو خوابه عمه بی بی هر روز به دخترش سر میزنه و باچشم گریون برمیگرده.صبح با کوفتگی از خواب بیدار شدم خانوم جون قرار بود از ده بیاد و به سعید هم گفته بودم از قم بیادتصمیم داشتیم بین خودمون برگه ای بنویسیم و قسمتی از خونه رو به اسم مونس بکنیم.هر چندخودش زیر بارنمیرفت و میگفت من کسی رو تو این دنیا ندارم که نگران مال و اموالم باشم اما خانوم جون موافق نبود و میگفت این دین به گردن همه ما هست و میگفت شاید یه روز دلت خواست در قسمت خودت دیوار بکشی و تنها زندگی کنی هممون میدونستیم خانوم جون برای دلگرمی مونس این کارا رو میکنه.یکی از اتاقهای بزرگ و مرتب خونه رو به مونس دادیم مستاجرمون یه ماه بیشتر بود که به تبریز رفته بود و دلمون براش خیلی تنگ شده بودآق بانو سه سال بود که تو خونه ما زندگی میکرد و حسابی بهش عادت کرده

بودیم.بلاخره اق بانو هم برگشت و سر تا پای هممونو بوسه باران کردوجودش از اول هم برامون برکت آورده بودچند شب بعد پرویز به دیدن آق بانو اومد و تا نصفه های شب باهم به زبان ترکی جر و بحث کردن چند بار مونس خواست دخالت کنه اما طلعت نزاشت و گفت اونا مادر و فرزند هستن شاید یه بحث خصوصی بینشون هست و نمیخوان کسی ازش باخبر بشه.صبح زود که میخواستم برم سر کار آق بانو کنار حوض وایساده بود و سلام کردم اما نگاهی به من کرد و روشو برگردوند.سابقه نداشت آق بانو اینطور رفتار کنه اون همیشه با دعا منو بدرقه میکرد تعجب کردم اما پای ناراحتی دیشبش گذاشتم و سلام دادم و رد شدم.عصر که برگشتم با تعجب دیدم تموم اثاث آق بانو کنار حیاط چیده شده و پرویز با قیافه درهم جلوی در اتاق آق بانو وایساده سلام کردم و با تعجب گفتم خیره !آق بانو مثل صبح روشو ازم برگردوند و پرویز هم حرفی نزد رفتم سمت اتاق خودمون که طلعت جلو دویید و گفت اومدی؟از قیافه طلعت متوجه شدم که اوضاع عادی نیست با صدای پرویزبرگشتم به پشت که گفت نازبانو خانوم لطفا بمونید با شما حرف دارم صورت بور و روشنش مثل لبو سرخ شده بوددلشوره گرفتم آق بانو چند قدم عقبتر از اون وایساده بود و دو دستش و رو عصاش گذاشته بود و با عصبانیت نگام میکردپرویز گفت میدونم اینجور مواقع باید بزرگترها پا پیش بزارن اما...طلعت بین حرف پرویز پرید و گفت باجی دستت درد نکنه خوب جواب محبتهای ما رو دادی
بعد رو به پرویز کرد و گفت تو رو خدا بریدآقا پرویز از نفرینهای مادرتون بدنم داره میلرزه کی تو این مدت که مادرت اینجا نبود ما تو رو اینجا کشوندیم پرویز با خجالت گفت بخدا شرمنده ام مادرم خیالات خودش و گفته دخلی به من نداره هاج و واج به دهن اونا نگاه میکردم و اخر سر کلافه گفتم میگید چی شده یا نه؟پرویز بجای طلعت گفت میشه چند دقیقه به حرفهای من گوش بدین،نگاهش کردم و گفت من میخوام با شما ازدواج کنم بارها از دور تعقیبتون کردم و شیفته متانتتون شدم.دیشب به مادرم گفتم مدتهاس به نازبانو علاقه مند شدم و دختر نجیب و زحمت کشی هست اما اون مخالفت کرد و گفت نازبانو سه تا بچه داره و اگه اینکار و بکنی از این خونه میرم و امروزم تا سماجت منو دید اسباب و اثاثش و جمع کرده و این بساط و راه انداخته اما من از حرفم کوتاه نمیام و میخوام با شما ازدواج کنم.پرویز یه قدم جلو اومد و گفت نازبانو بالاخره مادرم راضی میشه شما بله رو بده تا خیال من راحت بشه بدون اینکه نگاهش کنم به اتاق رفتم و با صدای بلند گریه کردم دلم از نگاههای پر شماتت آق بانو شکست.من هیچ خبری از تصمیمی که پرویز گرفته بود نداشتم.وقتی مونس گفت آق بانو به محترم خانوم گفته این دختر پسرم و اغفال کرده بیشتر دلم گرفت.اون روز غروب آق بانو از خونه ما برای همیشه رفت اما پرویز دست بردار نبود اون جوون معقولی بود اما بخاطر نارضایتی مادرش نمیتونستم ازدواج با اونو قبول کنم.آق بانو سالها مثل مادر بزرگ مهربونی کنار ما زندگی کرده بود و حالا با این تصمیم پسرش همه حرمتها بین ما شکسته شده بودپرویز چند بار اومد و رفت و با خانوم جون صحبت کرد حتی زن عمو رو هم واسطه کرد وقتی جواب قطعی منو شنید رفت.وقتی رفت تازه فکر من مشغولش شد انگار عادت آدمیزاد هست تا میبینه وقتی کسی واقعا ترکش کرده تازه دلش شروع به بهونه گیری میکنه شاید هم اونقدر تو خونه اکبر تحقیر شده بودم که نمیتونستم باور کنم میشه کسی منو اونقدر دوست داشته باشه که حتی جلوی مادرش هم وایسه

✾࿐༅🍃🌸🍃༅࿐✾
🧿💓
@Kapfko💓🧿
80🤔16👍8🤯2
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
خانه هاتون پر از صداى شادى 🥰😍❤️

✾࿐༅🍃🌸🍃༅࿐✾
🧿💓@Kapfko💓🧿
👏2015
#سرگذشت

#برشی_از_یک_زندگی
#نازبانو
#قسمت_صدوچهلونهم

با همه دل شکستگیم تو دلم آق بانو رو بخشیدم اون پیر زن ساده ای بود که درست منو نشناخته بود وبه قول پسرش تو خیال خودش فکر ها کرده بودچند روز بعد دوباره همسر دکتر طاعت و تومحوطه بیمارستان دیدم.دلم میخواست بدونم اون اونجا چیکار میکنه اما بخاطر کاری که باهام کرده بود نمیتونستم بهش نزدیک بشم.گاهی میدیدم تو محوطه با دختربچه ای بازی میکنه و بعد هم با همون دختر بچه از بیمارستان میرفت.یه روز عصر با عجله داشتم از بیمارستان خارج میشدم قرار بود عصر با طلعت بچه ها رو ببریم گردش نزدیک در از کنارم جوونی بلندقامت با مو و ریش تیره رد شدچقد نگاهش برام آشنا بود به اندازه ای که یه لحظه جا خوردم شک نداشتم اونو جایی دیدم اما هر چی فکر کردم یادم نیومد کجا دیدمش اهمیتی ندادم و از کنارش گذشتم.چهار سال از طلاقم میگذشت و اوضاع ما روبه راه تر از گذشته شده بودتو همین گیر و دار خبری شنیدم که واقعا شوکه شدم اصلا برام باورکردنی نبود اکبر نیر و به دور از چشم وجیهه عقد کرده بودو وقتی دایه رضوان و فخر السادات ازش علت اینکارش و پرسیده بودن گفته بود فقط نیر

هست که تو این بل بشوهوای منو داره بچه هامو تر و خشک میکنه و وقتی همه شما منو طرد کردیداون دور و برم و گرفت و نزاشت غصه بخورم.من برعکس بقیه خیلی خوب میتونستم اکبر و درک کنم.نیر با محبت خالصش هر کسی رو تسلیم خودش میکرداز طاهره پرسیدم وجیهه وقتی فهمید چیکار کرد؟طاهره با ناراحتی گفت وجیهه حال ندار تر از این حرفهاس که بخواد ببینه اکبر چیکار میکنه ولی خبر نداره مطمئنا وقتی بفهمه خیلی ناراحت میشه.بیچاره دست از زندگی کشیده اون اوضاع و زندگی چیزی نبود که وجیهه انتظارشو داشت شاید هم واقعا دلش برا اکبر سوخته بودبعدها هم شنیدم نیر هم کنار اکبر معتاد شده از شنیدنش اصلاتعجب نکردم چون نیر عاشق کارهای ممنوعه بودیه روز سرد زمستون بود که برف هم ریز ریز میبارید و حیاط بزرگ بیمارستان و سفید پوش کرده بودداشتم میرفتم سمت مطب دکتر کریمی که جلوی در اورژانس دایه رضوان و فخر السادات و دیدم که با حال آشفته وایساده بودن.از دیدنشون تعجب کردم ترسیدم برای نیر اتفاقی افتاده باشه دیدار اونا بعد اون همه سال برام یادآور خاطرات تلخم بود تو سالن خشکم زده بود که دایه رضوان متوجه نگاههای من شد و برگشت سمتم به همون اندازه هم اونا از دیدنم تعحب کردن بی اختیار رفتم سمتشون و سلام دادم فخر السادات نگاهی به من کرد و با افسوس جواب داد اما دایه نتونست شوقش و از دیدن من پنهون کنه و محکم بغلم کرد و گفت نازبانو چشام داره درست میبینه تویی تو اینجا چیکار میکنی ؟فخر السادات هم که نمیتونست نگاههای کنجکاوش و ازم برداره خیره شده بود بهم.گفتم چیزی شده اتفاقی افتاده که اینجاییددایه اشکهاش جاری شد و گفت آقا سکته کرده اوردیمش اینجا میگن حال نداره اما نمیزارن بریم بالاسرش.بلند شدم و رفتم سمت اتاقی که آقا توش بودرفتم تو و کنار تختش وایسادم چشمهاشو باز کرد و از دیدن من اشک تو چشاش حلقه زد و با دستهای بی جونش نوک انگشتهای منو محکم گرفت و با چشمای اشک آلودش بهم خیره شدقدرت تکلم نداشت اما نگاهش بینهایت غم داشت.مثل نگاه آدمی که عاقبت بخیر نشده نتونستم خودمونگهدارم و قطرات اشک از گوشه چشمم جاری شدفهمیدم با اون نگاههای پر التماسش ازم حلالیت میخواد اماجفایی که اونا بهم کردن از دلم بیرون نمیرفت نمیدونم تونستم حلالش کنم یا نه اما میدونم که دلم براش خیلی سوخت.اون شب آقا دووم نیاورد و فوت کرداز بی کسی آقا و دوتا زن ها خیلی بهم ریختم.حال خیلی بدی داشتم بلاخره آقا باقر پدر بزرگ بچه هام بود و چند سالی نون و نمکش و خورده بودم اون شب برگشتم خونه.خانوم جون کنار حوض داشت دست و روی احمد و که کثیف شده بود میشست.با دیدن بچم بغضم ترکید خانوم نگران اومد سمتم احمد و از بغلش گرفت و بوسیدمش خانوم گفت چی شده تو این سرما با این حال و اوضاع برگشتی چیزی شده هوا سرد بود و داشتم مثل. بید میلرزیدم دستمو گرفت و باهم رفتیم تو خونه ماجرای اون روز و براشون تعریف کردم.زن عمو و خانوم جون تصمیم گرفتن برای عرض تسلیت برن خونه فخر السادات خانوم جون بخاطر عرض ارادت ولی زن عمو برای اقناع حس کنجکاوی ولی من مخالفت کردم اما زن عمو که دلش میخواست به هر قیمتی شده بره و خودش از نزدیک اوضاع رو رصد کنه با حرص گفت یه فاتحه خوندن کسی رو نمیکشه دوست نداری تو نیااخر سر تصمیم گرفتم برم اما فقط برای دیدن نیر میخواستم برم بیشتر از چهار سال بود که اونو ندیده بودم و حسابی دلتنگش بودم درسته اون الان زن اکبرشده بود اما هنوز ته دلم دوسش داشتم.نمیدونم چه رازی بود که من هیچ وقت تحت هیچ شرایطی احساسم به نیر تغییر نمیکردبالاخره راهی اونجا شدیم وارد خونه که شدم قلبم به درد اومد
74👍21👏10🤔10
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
سوگندهای مشهور قبل از گرفتن فال حافظ:

ای حافظ شیرازی تو محرم هر رازی؛ تو را به خدا و به شاخ نبات قسم می‌دهم که هر چه صلاح و مصلحت می‌بینی برایم آشکار و آرزوی مرا بر آورده سازی.

ای حافظ شیرازی، تو کاشف هر رازی، ما طالب یک فالیم، بر ما بنما رازی.

ای حافظ شیرازی، بر من نظر اندازی، من طالب یک رازم، تو کاشف هر فالی، قسم به شاخه نباتت قسم می‌دهم به قرآنی که در سینه داری، این فال مرا بگشای.

ای خواجه حافظ شیرازی / تو که دانای هر رازی / آینده ما را خوب بنوازی

حافظ #یلدا

یلداتون مبارک❤️


✾࿐༅🍃🌸🍃༅࿐✾
🧿💓@Kapfko💓🧿
25👏2🤣1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
یلدا دهه شصت 😂👏🏼


✾࿐༅🍃🌸🍃༅࿐✾
🧿💓@Kapfko💓🧿
24🤣8👍2🕊2
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
در ایران باستان فردای "شب يلدا "، روز برابری بود و همه از جمله پادشاه لباس ساده اى میپوشیدند تا یکسان باشند و کسی حق دستور دادن به دیگری را نداشت و کارها داوطلبانه انجام میگرفت!



✾࿐༅🍃🌸🍃༅࿐✾
🧿💓
@kapfko💓🧿
👍2315👏3🤯2🤣2🥰1🕊1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
10🤣2🕊1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
خدایا دستم به آسمانت نمیرسد
اما تو که دستت بزمین میرسد
در این شب زیبای یلدا عزت
مردم مظلوم سرزمینم را تاعرش
کبریایی خود بلند کن و عطاکن
به آنان هر آنچه برایشان خیر
است و دلشان را لبریزکن از شادی

آخرین شب پاییزی تون خوش 🦋


✾࿐༅🍃🌸🍃༅࿐✾
🧿💓
@Kapfko💓🧿
30👍10🙏4🕊1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
الهی در این شب بلند
دلتان روشن از نور امیرالمؤمنین
سهم روزی‌تان عطر نجف باشد
پناه دلتان نگاه مهربان مولا
و فال امشبتان نوید وصال دوست
یلدایتان علوی و دلتان آرام🥰




✾࿐༅🍃🌸🍃༅࿐✾
🧿💓
@Kapfko💓🧿
🙏2714🤔6🕊1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
17🕊3
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
نوبتیم باشه نوبت دی ماهیاست.....تولدتون مبارک فرزندای ارشد زمستان......✨️🎈🎈🎉🎉🧨🧨🎀🎀🎁🎁🎊🎊🎉🎉🎈

 

✾࿐༅🍃🌸🍃༅࿐✾
🧿💓@Kapfko💓🧿
19👍5👏5🕊2
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
سلام 🌻

صبحتون بخیـ‌ـ‌ـ‌ـ‌ـ‌ــ‌ـ‌ـر و شادی 🌻

الهـ‌ـ‌ـ‌ـی به امیـ‌ـ‌ـ‌ـ‌ـ‌ــ‌ـ‌ـد 🌷🪷🌞

✾࿐༅🍃🌸🍃༅࿐✾
🧿💓@Kapfko💓🧿
20🙏4🕊4👏1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
در اولين ساعات
فصل زمستان ❄️
براتون
💖قلبی عاری از
❄️بغض و کدورت
❄️چشمی بینا
❄️دستی توانگر
💖و دلی آسمونی آرزومندم🙏

✾࿐༅🍃🌸🍃༅࿐✾
🧿💓
@Kapfko💓🧿
22🙏7🕊2
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
🌹
❄️سوز و سرمای گلستانت بخیر
عطر باران، بوی بستانت بخیر

❄️تیشه زن بر ریشه های این خزان
ناله های بت پرستانت بخیر

❄️زیر پا افتاده این پائیز پیر
فرش زیبای مهستانت بخیر

❄️جان به سر شد ماه آذر، دی رسید
اولین روز زمستانت بخیر

❄️امیدوارم شروع فصل زمستانی،
آغازی برای برآورده شدن آرزوهاتون باشه


✾࿐༅🍃🌸🍃༅࿐✾
🧿💓
@Kapfko💓🧿
34🙏9👏4🕊2
❄️۱ دی؛
🪷روز میلاد خورشید
❄️یا جشن خرم
💫روز نخستین
❄️(جشن دی گان) مبارک

🌞روزی که خورشید
🌙دوباره بعد از بلندترین شب سال
🌕طلوع می‌کند
💥و باز به دنیا زندگی می‌بخشد

✾࿐༅🍃🌸🍃༅࿐✾
🧿💓
@Kapfko💓🧿
35👍8👏2🕊2
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
☃️درود بر شما صبح بخیر☀️
☀️به
#زمستان خوش آمدید🙏🏼

❄️یادتان باشد، اینجا کسی به اندازه💧
💧دانه‌های رقصان بـرف و بـاران
❄️برایتان آرزوهای خوب دارد💧
💧 تقدیم به دوستان گلم
اولـــــیـــــن روز 💧
💧زمـــســـتان رسید
خـــــوب یــــا بـــــد 💧
💧پایــیــــــــز تـــمام شــد
الهی زمستان براتون 💧
💧 پراز برکت و شادی
پــر از آرامــش 💧
💧خوشبختی
موفقیت💧
💧ایمــان
آرزوهاتـون💧
💧 برآورده به خیر
صحت و سلامتی 💧
💧روزی شما وعزیزانتون
رحمت خداوند 💧
💧بدرقه ی راهو
زندگیتون💧
💧باشه

✾࿐༅🍃🌸🍃༅࿐✾
🧿💓
@Kapfko💓🧿
22🙏16🕊4😁2
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
🍭یـه روز خـوب رو بـاید

🍭از همـون صبحش سـاخت...

🍭صبحتون شـاد و دل انگیز

✾࿐༅🍃🌸🍃༅࿐✾
🧿💓
@Kapfko💓🧿
23🙏5🕊3
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
خودت درست كن و حالش رو ببر 😍😋😋😋😋


✾࿐༅🍃🌸🍃༅࿐✾
🧿💓@Kapfko💓🧿
20👏12🕊2
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
حرفه و مهارت و جراعت 😍👏🏼👏🏼👏🏼👏🏼👏🏼

✾࿐༅🍃🌸🍃༅࿐✾
🧿💓@Kapfko💓🧿
👏195🕊5