Forwarded from جوان هاشمی
۱۳ ده شب بود که هرشب امریکا درایران حمله شبانه انجام می داد . ولی از شنبه شب دیشب بمباران نکرد اما رییس جمهوری امرایکا گفته. به زودی اقدام به حمله بزرگی علیه جمهوری اسلامی آغاز خواهم کر د وشروطی را تعین کرده . دراین راستا اشعار ذیل سروده شد
بعد ازسیزده شب جنگ و بمب باران
امشب شنبه شب خوابیدیم آرام
ولیکن ( ترامپ) گفته به زودی
آغاز می کنم . آتش ا فروزی
بمباران ایران ازسر می گیرم
ازویران گری . بس بی نظیرم
مگر پیش نهادمرا پذیرند
هرانچه گویم درگوشِ گیرند
دیگر موشکی به کارنگیرند
مرگ بر امریکا دیگر نگویند
وگرنه حمله بزرگ درپی است
تکرار نشود دیگر آتش بست
من سراینده این شعرو شعار
ازروی دلسوزی . می کشم هوار
گویم مسئولان کشور ایران
پیش دستی کنید تانشیم ویران
ار توان دارید پیش ازآمریکا
بی معطلی برخیزید زجا
زمان جنگ . بلُف نیاید بکار
قدرت لازم است در این کارزار
اگرهم دانید . توان ندارید
به صلح و سازش روبیاورید
گریز . به هنگام سر ماند به جای
به از دلیری و سر افتد به پای
امید است هشدار (( جوان )) بشنوند
نه انکه بعدا . پشیمان شود
دووم مرداد ۱۴۰۵
میرعلی اصغر هاشمی
بعد ازسیزده شب جنگ و بمب باران
امشب شنبه شب خوابیدیم آرام
ولیکن ( ترامپ) گفته به زودی
آغاز می کنم . آتش ا فروزی
بمباران ایران ازسر می گیرم
ازویران گری . بس بی نظیرم
مگر پیش نهادمرا پذیرند
هرانچه گویم درگوشِ گیرند
دیگر موشکی به کارنگیرند
مرگ بر امریکا دیگر نگویند
وگرنه حمله بزرگ درپی است
تکرار نشود دیگر آتش بست
من سراینده این شعرو شعار
ازروی دلسوزی . می کشم هوار
گویم مسئولان کشور ایران
پیش دستی کنید تانشیم ویران
ار توان دارید پیش ازآمریکا
بی معطلی برخیزید زجا
زمان جنگ . بلُف نیاید بکار
قدرت لازم است در این کارزار
اگرهم دانید . توان ندارید
به صلح و سازش روبیاورید
گریز . به هنگام سر ماند به جای
به از دلیری و سر افتد به پای
امید است هشدار (( جوان )) بشنوند
نه انکه بعدا . پشیمان شود
دووم مرداد ۱۴۰۵
میرعلی اصغر هاشمی
Forwarded from جوان هاشمی
زدو رنگی مردمِ این زمان
هزاران به دل هست دردِگران
به یاد آرمی پیش ازاین روزگار
که انسانیت بودمان استوار
ریاکاری آن دوره بُد ناپسند
به انسانیت بودمان قیدوبند
زتزویر نبودی . نام ونشان
همه جا صداقت بودی عیان
به ناگه گرفتار تزویر شدیم
اسیرِ ریا دور زتدبیر شدیم
چنین بود تظاهر به دین سازشد
دروغ و دَغَل بازی آغاز شد
به یکباره گی باختیم هرچه بود
هرآنچه شنیدیم وارونه بود
الهی چه شد کین چنینی شدیم
منافق ریاکار دینی شدیم
چرا ما زانسانیت دورشدیم
زخصلت به مانند مزدور شدیم
شکوه وجلال مان به دادیم زدست
شدیم همچو بی مایگان خوارو پست
فراموش کردیم هم زیستی
چنین زندگی را سزد نیستی
(( جوان )) بیش ازاینش غم اندر دل است
از آنست که بر مُردنش مایل است
چهارم مرداد ۱۴۰۵
میرعلی اصغرهاشمی ( جوان ) ازدیار سیمره
هزاران به دل هست دردِگران
به یاد آرمی پیش ازاین روزگار
که انسانیت بودمان استوار
ریاکاری آن دوره بُد ناپسند
به انسانیت بودمان قیدوبند
زتزویر نبودی . نام ونشان
همه جا صداقت بودی عیان
به ناگه گرفتار تزویر شدیم
اسیرِ ریا دور زتدبیر شدیم
چنین بود تظاهر به دین سازشد
دروغ و دَغَل بازی آغاز شد
به یکباره گی باختیم هرچه بود
هرآنچه شنیدیم وارونه بود
الهی چه شد کین چنینی شدیم
منافق ریاکار دینی شدیم
چرا ما زانسانیت دورشدیم
زخصلت به مانند مزدور شدیم
شکوه وجلال مان به دادیم زدست
شدیم همچو بی مایگان خوارو پست
فراموش کردیم هم زیستی
چنین زندگی را سزد نیستی
(( جوان )) بیش ازاینش غم اندر دل است
از آنست که بر مُردنش مایل است
چهارم مرداد ۱۴۰۵
میرعلی اصغرهاشمی ( جوان ) ازدیار سیمره
بیااید بیااید بدانم چه گوئید
دیگر ازدلِ خسته هاتان نگوئید
زمان درگذر هست و ما ره روانیم
زدنیا به بُریدِ تامی توانید
نباشد جهان دنی را وفایی
فریب تان دهد لیک این را ندانید
هرانچه کنید کسب اموال وثروت
سرانجام همه را به جامی گذارید
پس ازتو وراث برسرِ سهم میراث
به جانِ هم افتند . شمادر مزارید
چو بهتر که این ارث تازنده یی خود
به خیرات به درماندگان واگذارید
که در روز محشر بگیرید پاداش
به پیشِ خدا سودِسودای دارید
بخوان و شنو از (( جوان )) این سخن را
اگر ذره ئی هوشِ درسر بدارید
پنجم مرداد ۱۴۰۵
میرعلی اصغرهاشمی ( جوان ) ازدیار سیمره
دیگر ازدلِ خسته هاتان نگوئید
زمان درگذر هست و ما ره روانیم
زدنیا به بُریدِ تامی توانید
نباشد جهان دنی را وفایی
فریب تان دهد لیک این را ندانید
هرانچه کنید کسب اموال وثروت
سرانجام همه را به جامی گذارید
پس ازتو وراث برسرِ سهم میراث
به جانِ هم افتند . شمادر مزارید
چو بهتر که این ارث تازنده یی خود
به خیرات به درماندگان واگذارید
که در روز محشر بگیرید پاداش
به پیشِ خدا سودِسودای دارید
بخوان و شنو از (( جوان )) این سخن را
اگر ذره ئی هوشِ درسر بدارید
پنجم مرداد ۱۴۰۵
میرعلی اصغرهاشمی ( جوان ) ازدیار سیمره
Forwarded from جوان هاشمی
وختی که رسی ومیان سالی
بچو هان وِتیت . فره خوشحالی
کم کم بچونت دسشو چوگیره
دختر شی کنه کُرت زن گیره
دیموقع پیری یا وِا دیارت
خزانی کنه فصلِ بهارت
کُرو دخترو طرف تین بووَن
گرفتار حونه و بچون شو بووَن
ای زمو نیاز کمک حال داری
امید مویه بی دِ بچه داری
گتیم ار کورمو دسش چوبیره
بووه چوپشت مو آروم مو گیره
نونسیم زمون مو دگر گون بووه
هیچ کُری چو پُشت باوَش نبووه
زنون شو بینه اختیار دارشو
هان د خدمت شو چی خدمت کارشو
اُ زمون ایمو چنی نِوی ییم
خومون و زن مو وا والد بی ییم
والدیا سیمو تاج سرموبین
شوو روز مدوم دنظرموبین
فِرمون شوسیمو افتخاری بی
دستورشو سیمو دیر دعاری بی
اگر کُر . یی روز نَرَت والاشو
می زن دکپوش . وا لنگ کلاش شو
هرباوه ی سی کُر حکمِ رانی بی
اگر بوره کی ویا خانی بی
امروزه دختر سی والد خووه
خوش عیال داره دِت غافِل نووه
پیتا پی یاره سروادیارت
ترتیباتی دیه وکار بارت
دسِ پات وِلا پشتت مالِش دیه
وا خَنه و شوخی سَروِسَرِت نیه
صداحسن وجون دُختریامو با
بینه وِ چوپُشت دجا ل کُر یا
کُریا ای زمون گرفتار بینه
رفیق یاخوشون . گرگ حرده دینه
هرکسی دشو وِ حرف زن نِوی
سی سکیا پشت عقد او زندونی بی
ای اشعار شامل همه ی مردمه
سی کُلِ مردم آخ و دردمه
تقصیر کُریانی یاهین دخترو
زمونه چنی ها بووه ویرو
ارکُری غیضی وِزَن بَکِنه
وَیا توک دسی واو بَزِنه
فوری پشت عقدن . نیه دِ اجرا
ینا که ترسن دِای ماجرا
کُریا ناچارِن که تسلیم بووَن
تا که گرفتار ماجرا نووَن
ششم مرداد ۱۴۰۵
میرعلی اصغرهاشمی جوان
بچو هان وِتیت . فره خوشحالی
کم کم بچونت دسشو چوگیره
دختر شی کنه کُرت زن گیره
دیموقع پیری یا وِا دیارت
خزانی کنه فصلِ بهارت
کُرو دخترو طرف تین بووَن
گرفتار حونه و بچون شو بووَن
ای زمو نیاز کمک حال داری
امید مویه بی دِ بچه داری
گتیم ار کورمو دسش چوبیره
بووه چوپشت مو آروم مو گیره
نونسیم زمون مو دگر گون بووه
هیچ کُری چو پُشت باوَش نبووه
زنون شو بینه اختیار دارشو
هان د خدمت شو چی خدمت کارشو
اُ زمون ایمو چنی نِوی ییم
خومون و زن مو وا والد بی ییم
والدیا سیمو تاج سرموبین
شوو روز مدوم دنظرموبین
فِرمون شوسیمو افتخاری بی
دستورشو سیمو دیر دعاری بی
اگر کُر . یی روز نَرَت والاشو
می زن دکپوش . وا لنگ کلاش شو
هرباوه ی سی کُر حکمِ رانی بی
اگر بوره کی ویا خانی بی
امروزه دختر سی والد خووه
خوش عیال داره دِت غافِل نووه
پیتا پی یاره سروادیارت
ترتیباتی دیه وکار بارت
دسِ پات وِلا پشتت مالِش دیه
وا خَنه و شوخی سَروِسَرِت نیه
صداحسن وجون دُختریامو با
بینه وِ چوپُشت دجا ل کُر یا
کُریا ای زمون گرفتار بینه
رفیق یاخوشون . گرگ حرده دینه
هرکسی دشو وِ حرف زن نِوی
سی سکیا پشت عقد او زندونی بی
ای اشعار شامل همه ی مردمه
سی کُلِ مردم آخ و دردمه
تقصیر کُریانی یاهین دخترو
زمونه چنی ها بووه ویرو
ارکُری غیضی وِزَن بَکِنه
وَیا توک دسی واو بَزِنه
فوری پشت عقدن . نیه دِ اجرا
ینا که ترسن دِای ماجرا
کُریا ناچارِن که تسلیم بووَن
تا که گرفتار ماجرا نووَن
ششم مرداد ۱۴۰۵
میرعلی اصغرهاشمی جوان
Forwarded from جوان هاشمی
تاکی بمب باران تاکی ویرانی
تاکی به سازیم با این گرانی
تاکی تحمل گرسنگی کرد
تاکی باسیلی صورت رنگی کرد
تاکی بشنویم زجه ی گشنه گان
ناله ی شب هنگام ستم دیدگان
تاکی سفر ه مان خالی از غذا
تاکی به کشیم جفا و جزا
تاکی التماس به درگاه خدا
تاکی به کنیم هی خدا . خدا
نیم قرن کمی نیست تحمل کردن
دردو غم ورنج به جان خریدن
گویا که خدا کَرو کورشده
ویا ازقدرت خدا دورشد
ویا ملائک شورش کرده اند
ازقدرت چو شاه دورش کرده اند
یا آنکه چون من . خدا پیر شده
بل بتر ازمن زمینگیر شده
به هرحال نشان از او نه بینیم
نه هم معجزی ازاو می بینیم
شاید پیش ها او خدا بوده
خدای این دوره و زمان نبوده
اوخود فرموده داد بم بیارید
گفته به غیرمن ناجی ندارید
پس چراحالا فریادِ رس نیست
گویی که اصلا خدای مانیست
پس فرق ندارد بودو نه بودش
فریاد رس که نیست دیگرچه سودش
از ان است خلقش فرد پرست شدند
چون بُت پرستان . قبر پرست شدند
گله وار هر سوهجوم آورند
هرقبر که بینند پناه می برند
خدایا بیا خودرا عیان کُن
خلقت را ازاین بُن بست رها کُن
اجازه مده قبر پرست شوند
بانسارا و یهود دوست یاهمدست شوند
توخود گفته اید زین کار پرهیزید
با قبر پرستان یکدست ستیزید
گفتم بدانی . صبوری بس است
خلقت بی پناه و بی دادِ رس است
پناه به قبرشان . ازبی پناهیست
چنان که فقر هم . مایه گداییست
نهم مردادماه ۱۴۰۵
میرعلی اصغرهاشمی ( جوان )
تاکی به سازیم با این گرانی
تاکی تحمل گرسنگی کرد
تاکی باسیلی صورت رنگی کرد
تاکی بشنویم زجه ی گشنه گان
ناله ی شب هنگام ستم دیدگان
تاکی سفر ه مان خالی از غذا
تاکی به کشیم جفا و جزا
تاکی التماس به درگاه خدا
تاکی به کنیم هی خدا . خدا
نیم قرن کمی نیست تحمل کردن
دردو غم ورنج به جان خریدن
گویا که خدا کَرو کورشده
ویا ازقدرت خدا دورشد
ویا ملائک شورش کرده اند
ازقدرت چو شاه دورش کرده اند
یا آنکه چون من . خدا پیر شده
بل بتر ازمن زمینگیر شده
به هرحال نشان از او نه بینیم
نه هم معجزی ازاو می بینیم
شاید پیش ها او خدا بوده
خدای این دوره و زمان نبوده
اوخود فرموده داد بم بیارید
گفته به غیرمن ناجی ندارید
پس چراحالا فریادِ رس نیست
گویی که اصلا خدای مانیست
پس فرق ندارد بودو نه بودش
فریاد رس که نیست دیگرچه سودش
از ان است خلقش فرد پرست شدند
چون بُت پرستان . قبر پرست شدند
گله وار هر سوهجوم آورند
هرقبر که بینند پناه می برند
خدایا بیا خودرا عیان کُن
خلقت را ازاین بُن بست رها کُن
اجازه مده قبر پرست شوند
بانسارا و یهود دوست یاهمدست شوند
توخود گفته اید زین کار پرهیزید
با قبر پرستان یکدست ستیزید
گفتم بدانی . صبوری بس است
خلقت بی پناه و بی دادِ رس است
پناه به قبرشان . ازبی پناهیست
چنان که فقر هم . مایه گداییست
نهم مردادماه ۱۴۰۵
میرعلی اصغرهاشمی ( جوان )
Forwarded from خلیل میرعالی
درود بر عموی عزیزم
تو ای شیرینی این روزگارم
تو ای فردوسی ایل وتبارم
تو سی مه افتخاری افتخاری
مه سی تو بیقرارم بیقرارم
خلیل میرعالی
تو ای شیرینی این روزگارم
تو ای فردوسی ایل وتبارم
تو سی مه افتخاری افتخاری
مه سی تو بیقرارم بیقرارم
خلیل میرعالی
Forwarded from خلیل میرعالی
سخن دان ایل و تبارم توایی
و سرمایه یِ افتخار تو ایی
نه تردید دارم نه شک وگمان
عز یز تر کس روزگارم تو ایی
خاک پاتم عموی عزیزتراز جانم
و سرمایه یِ افتخار تو ایی
نه تردید دارم نه شک وگمان
عز یز تر کس روزگارم تو ایی
خاک پاتم عموی عزیزتراز جانم
Forwarded from جوان هاشمی
درود به خلیل خان میرعالی ام
که هست ازبزرگان بس عالی ام
توهم شاعرو هم قلم می زنی
به اشعار مرا شادمان می کنی
(( جوان )) را تویی مایه افتخار
درودت فرستد هزاران هزار
میرعلی اصغر ( جوان )
که هست ازبزرگان بس عالی ام
توهم شاعرو هم قلم می زنی
به اشعار مرا شادمان می کنی
(( جوان )) را تویی مایه افتخار
درودت فرستد هزاران هزار
میرعلی اصغر ( جوان )
به راهی درگدزبودم صباحی
بدیدم دختری چون قرص ماهی
به ناز پامی نهادچون دخت شاهی
زعمقِ دل بدو کردم نگاهی
بلند بالا چوسروناز شیراز
به گردن قو . بسا زیباتراز غاز
به سینه کبک . سرین مانند آهو
کمرباریک وقامت بود دلجو
مرا چون دید لختی کرد نگاهم
نگاهش لرزه ای افکند به جانم
دوپام ازراه رفتن باز ماندند
توگویی این دوپا ازمن نبودند
نهادم دست برسینه . دوپام جفت
بکردم ازادب تعظیم . مراگفت
کجایی هستی و اهل کجایی
به چشمم آشنا اندر نیایی
بگفتم ازتبار . من میرِ باشم
زاهلِ این مناطق من نباشم
غریبِ این دیارم همچو درویش
کشم یاهو گیرم راه در پیش
چواقبال یاربود اینجا رسیدم
تورا برسرِ راه خویش دیدم
چوچشم برچشمت افتاد گُم شدم راه
چوبیژن اوفتادم درته چاه
تبسم برلب آورد و چنین گفت
نباید این چنین بامن سخن گفت
که چونا دخترِ خان. این دیارم
هزاران بیشتر مجنونِ دارم
همگی شان بزرگان زاده هستند
زعشقم هیچ یک طرفی نبستند
نکردم شان پسند هرچند که بودن
چرا . چون لایقم هیچ یک نبودند
توهم یک راهگذر . نه بیش ازآنی
چرابیهوده اسبِ خود دوانی
توخود گویی تبار ازمیر . داری
نشان ازمیری ات . برگوچه داری
به گفتم نازنین حق باتوباشد
غریبی را چومن میلت نباشد
اما من در دیار خود عزیزم
که چونا صاحبِ عقل وتمیزم
من از نسل و نژاد . اتابکانم
بلند آوازه اندر ان مکانم
گرت خواهی بدانی که . که هستم
بروتاریخ خوان . انجا منستم
زشاهوری خان لُر دارم اصالت
اتابک بزرگِ با نجابت
چو بشنیدو بدانستی تبارم
بگفت صاحب تبار معذورِ دارم
زاسم و رسم میران مطلع ام
شنیده نام شان ازبیش تاکم
بیا پیشم که هردو با تباریم
ادب را هردوتا بر جای آریم
برای هم بگوئیم داستان ها
از امروز تابه عهد باستان ها
به بندیم عهد باهم دوست باشیم
دوجسمیم لیک دریک پوست باشیم
یازدهم مردادماه ۱۴۰۵
میرعلی اصغرهاشمی ( جوان )
بدیدم دختری چون قرص ماهی
به ناز پامی نهادچون دخت شاهی
زعمقِ دل بدو کردم نگاهی
بلند بالا چوسروناز شیراز
به گردن قو . بسا زیباتراز غاز
به سینه کبک . سرین مانند آهو
کمرباریک وقامت بود دلجو
مرا چون دید لختی کرد نگاهم
نگاهش لرزه ای افکند به جانم
دوپام ازراه رفتن باز ماندند
توگویی این دوپا ازمن نبودند
نهادم دست برسینه . دوپام جفت
بکردم ازادب تعظیم . مراگفت
کجایی هستی و اهل کجایی
به چشمم آشنا اندر نیایی
بگفتم ازتبار . من میرِ باشم
زاهلِ این مناطق من نباشم
غریبِ این دیارم همچو درویش
کشم یاهو گیرم راه در پیش
چواقبال یاربود اینجا رسیدم
تورا برسرِ راه خویش دیدم
چوچشم برچشمت افتاد گُم شدم راه
چوبیژن اوفتادم درته چاه
تبسم برلب آورد و چنین گفت
نباید این چنین بامن سخن گفت
که چونا دخترِ خان. این دیارم
هزاران بیشتر مجنونِ دارم
همگی شان بزرگان زاده هستند
زعشقم هیچ یک طرفی نبستند
نکردم شان پسند هرچند که بودن
چرا . چون لایقم هیچ یک نبودند
توهم یک راهگذر . نه بیش ازآنی
چرابیهوده اسبِ خود دوانی
توخود گویی تبار ازمیر . داری
نشان ازمیری ات . برگوچه داری
به گفتم نازنین حق باتوباشد
غریبی را چومن میلت نباشد
اما من در دیار خود عزیزم
که چونا صاحبِ عقل وتمیزم
من از نسل و نژاد . اتابکانم
بلند آوازه اندر ان مکانم
گرت خواهی بدانی که . که هستم
بروتاریخ خوان . انجا منستم
زشاهوری خان لُر دارم اصالت
اتابک بزرگِ با نجابت
چو بشنیدو بدانستی تبارم
بگفت صاحب تبار معذورِ دارم
زاسم و رسم میران مطلع ام
شنیده نام شان ازبیش تاکم
بیا پیشم که هردو با تباریم
ادب را هردوتا بر جای آریم
برای هم بگوئیم داستان ها
از امروز تابه عهد باستان ها
به بندیم عهد باهم دوست باشیم
دوجسمیم لیک دریک پوست باشیم
یازدهم مردادماه ۱۴۰۵
میرعلی اصغرهاشمی ( جوان )
ترامپ ای بازی میش . گُروه چینه
هر روزی یه حرفِ وینه و وینه
مشاور داری مشورت بکو
اگر هم ناری وا زنت بکو
دونم زن د خود فهمیده تره
اگر هم نووه د هیچ بهتره
کاریات همه شو دیک بتره
نه کارِ بشر نی . بل کار خَرَه
دی کس اطمینان وحرفت ناره
حتی اسرائیل قبولت ناره
امروز فرمون دی صو لغوش کنی
هیچی نکنی می زرد ، سر قوی
گمونم کارت خراو کاری یه
تصمیمات د ری بی بند باری یه
نومت نیایمه و ترامپ حوفل
یه نوم ترت پرزنت موتل
ار موتل نیسی بیس و سر قولت
تف سگ و سوته د مین تولت
آو ری خوتو آمریکان بردی
هرچی بلوف زی هیچی نکردی
تویی دوره گرد مامله گری
د اوباما هم ، صد بار گنتری
او دونس کاری د پیش نبره
نیما و میدو ، کی چی تو خره
د ( جوان ) بشنو دُم بنی د گَل
رو بنشی و پا وافور و مغل
ووچه جاگزاف سخت سس کردنه
نعشه کردن و لذت بردنه
مرداماه ۱۴۰۵
میر علی اصغر هاشمی ( جوان )
https://t.me/jvaah
هر روزی یه حرفِ وینه و وینه
مشاور داری مشورت بکو
اگر هم ناری وا زنت بکو
دونم زن د خود فهمیده تره
اگر هم نووه د هیچ بهتره
کاریات همه شو دیک بتره
نه کارِ بشر نی . بل کار خَرَه
دی کس اطمینان وحرفت ناره
حتی اسرائیل قبولت ناره
امروز فرمون دی صو لغوش کنی
هیچی نکنی می زرد ، سر قوی
گمونم کارت خراو کاری یه
تصمیمات د ری بی بند باری یه
نومت نیایمه و ترامپ حوفل
یه نوم ترت پرزنت موتل
ار موتل نیسی بیس و سر قولت
تف سگ و سوته د مین تولت
آو ری خوتو آمریکان بردی
هرچی بلوف زی هیچی نکردی
تویی دوره گرد مامله گری
د اوباما هم ، صد بار گنتری
او دونس کاری د پیش نبره
نیما و میدو ، کی چی تو خره
د ( جوان ) بشنو دُم بنی د گَل
رو بنشی و پا وافور و مغل
ووچه جاگزاف سخت سس کردنه
نعشه کردن و لذت بردنه
مرداماه ۱۴۰۵
میر علی اصغر هاشمی ( جوان )
https://t.me/jvaah
Forwarded from جوان هاشمی
درسفری به سراب باغ آبدانان وعبور ازمنطقه (( زورآو )) درحالی که حاج حمید میر(( لرستانی )) و شیرخان شادیوند ازخواهر زادگان میرها مرا همراهی می کردند .. دودرخت ( توت ) کهن سال را درملک زورآو
درشرق شهرستان کنونی ابدانان نظرم را جلب نمودند . این دودرخت درزمانِ حاکمیت میر میزامحمد خانِ تیمورپور ملقب به ((ارکان حرب ))وبرادرش میرعباس خان دوتا ازپسران حاج میرتیمورخان معروف به میرِ وزیر . دراین مکان نشانده شده وسال ها سایه بان درب دیوان خانه ها ونشیمنگاه ومحل داد رسانی بوده . که این دودرخت پس از سالها هنوز به حیات خود ادامه میدهند و استراحت گاه راهگذران ختسته ایست که ازان مسیر می گذرند . دراین راستا اشعارذیل را سرودم
به مُلک زورآو . ازبخش آبدانان
که بودی روزگاری جای خانان
گزارم اوفتاد از روی تقدیر
به دیدم دو درختِ توت را پیر
به گفتندم که هستند این درختان
بمانده یادگار ازعهد میران
برای سایه . دیوان خانه هاشان
بدادندی نشانند این درختان
محلِ دادخواهی بود چنین جا
که دیوان خانه اش گفتند همه جا
زدیدن آتشم در دل بیافتاد
که گویی آذرم درخرمن افتاد
زدست چرخ گردون سست بنیاد
کشیدم ازته دل دادو فریاد
دهد گاهی مقام و کام یابی
رساند هرکه را خواهد به شاهی
ثباتی نیستی پُست و مقامش
نذارد کس جهان ماند به کامش
نیاید درسخن این توت زورآو
کند از بهرمان هم چول وهم راو
بگوین برسرمیرها چو آمد
چگونه شد که ایام شان سرامد
کِیا ازتخت شان پایین کشیدند
که آنگونه ستم هارا چشیدند
پس ازتبعید میر . ازآبدانان
کِه اوردند نشاندند جای انان
کسان بنشاندند یا ناکسان را
که ازپای اندر آرندی کسان را
(( جوان )) ازاین سفر برگشته دلگیر
زدیروزش به بین بیشتر شده پیر
بگوید دوستان گر هوشِ دارید
به این دنیای دون وقع نگذارید
نَدارد ارزشی پست ومقامش
نماند هیچکس دنبا به کامش
شانزدهم مرداد ۱۴۰۵
میرعلی اصغرهاشمی (( جوان )) ازدیار سیمره
درشرق شهرستان کنونی ابدانان نظرم را جلب نمودند . این دودرخت درزمانِ حاکمیت میر میزامحمد خانِ تیمورپور ملقب به ((ارکان حرب ))وبرادرش میرعباس خان دوتا ازپسران حاج میرتیمورخان معروف به میرِ وزیر . دراین مکان نشانده شده وسال ها سایه بان درب دیوان خانه ها ونشیمنگاه ومحل داد رسانی بوده . که این دودرخت پس از سالها هنوز به حیات خود ادامه میدهند و استراحت گاه راهگذران ختسته ایست که ازان مسیر می گذرند . دراین راستا اشعارذیل را سرودم
به مُلک زورآو . ازبخش آبدانان
که بودی روزگاری جای خانان
گزارم اوفتاد از روی تقدیر
به دیدم دو درختِ توت را پیر
به گفتندم که هستند این درختان
بمانده یادگار ازعهد میران
برای سایه . دیوان خانه هاشان
بدادندی نشانند این درختان
محلِ دادخواهی بود چنین جا
که دیوان خانه اش گفتند همه جا
زدیدن آتشم در دل بیافتاد
که گویی آذرم درخرمن افتاد
زدست چرخ گردون سست بنیاد
کشیدم ازته دل دادو فریاد
دهد گاهی مقام و کام یابی
رساند هرکه را خواهد به شاهی
ثباتی نیستی پُست و مقامش
نذارد کس جهان ماند به کامش
نیاید درسخن این توت زورآو
کند از بهرمان هم چول وهم راو
بگوین برسرمیرها چو آمد
چگونه شد که ایام شان سرامد
کِیا ازتخت شان پایین کشیدند
که آنگونه ستم هارا چشیدند
پس ازتبعید میر . ازآبدانان
کِه اوردند نشاندند جای انان
کسان بنشاندند یا ناکسان را
که ازپای اندر آرندی کسان را
(( جوان )) ازاین سفر برگشته دلگیر
زدیروزش به بین بیشتر شده پیر
بگوید دوستان گر هوشِ دارید
به این دنیای دون وقع نگذارید
نَدارد ارزشی پست ومقامش
نماند هیچکس دنبا به کامش
شانزدهم مرداد ۱۴۰۵
میرعلی اصغرهاشمی (( جوان )) ازدیار سیمره
Forwarded from جوان هاشمی
مسافری که برخلاف میلش به سفرمیرود
دوس یا مُردنم وم گووار کرده
چونا توانن د جسمم بُرده
اما دل نِه نیم دجدایی تو
مرگ جدام کنه دهمراهی تو
سخته سیم فراق کس و کارونم
کُرو دخترون شیرین زبونم
دلم هاست هنوز زنه به مونم
هرچن خراوه دورو زمونم
دی دورو زمونِ . پُر جورو ستم
دلم چی مَشکی پرش بی یه غم
وای وصف جدایی فره سیم سیخته
دییلا مرگ هم نیاشه ونحنه
نه راه گریزمه نه دارم چاره
دی گرفتاری پر دلم خاره
ای مرگ قاتل هزارون کسه
منجی کری نی بووه وش بسه
ار دل زمین دیک وازکنیم
بهایم دزمین کشف رازکنیم
دینیم پردلش شاه ووزیره
هرچی بمیره دوچه جاگیره
بسا پهلوان چی رستمِ زال
اسفندیاریا صحو یال وبال
خان یا امیر یا ایل وتبارشو
مرگ کلن کشته روسیل مزارشو
هیچ کوم رازی و مُردن نوی یه
ولی مرگ علاج واشو نوی یه
( جوان ) هم راضی ومُردنش نی
نونه بووه چی جاگُتنش نی
ناچارم مرگن وخوم فرض کنم
د قوم و بچیام کل دل بکنم
دلم ها تا مرگ یا وسراغم
دوسیام بوینم نووه وداغم
بعدازمُردنم د حولَم نوفتی
هیچ دلم نها دزحمت بوفتی
هرجا که هیسن یادم بکنن
وا یی فاتحه ی روحم شاد کنن
بیستم مرداد ۱۴۰۵
میرعلی اصغرهاشمی ( جوان ) ازدیار سیمره
دوس یا مُردنم وم گووار کرده
چونا توانن د جسمم بُرده
اما دل نِه نیم دجدایی تو
مرگ جدام کنه دهمراهی تو
سخته سیم فراق کس و کارونم
کُرو دخترون شیرین زبونم
دلم هاست هنوز زنه به مونم
هرچن خراوه دورو زمونم
دی دورو زمونِ . پُر جورو ستم
دلم چی مَشکی پرش بی یه غم
وای وصف جدایی فره سیم سیخته
دییلا مرگ هم نیاشه ونحنه
نه راه گریزمه نه دارم چاره
دی گرفتاری پر دلم خاره
ای مرگ قاتل هزارون کسه
منجی کری نی بووه وش بسه
ار دل زمین دیک وازکنیم
بهایم دزمین کشف رازکنیم
دینیم پردلش شاه ووزیره
هرچی بمیره دوچه جاگیره
بسا پهلوان چی رستمِ زال
اسفندیاریا صحو یال وبال
خان یا امیر یا ایل وتبارشو
مرگ کلن کشته روسیل مزارشو
هیچ کوم رازی و مُردن نوی یه
ولی مرگ علاج واشو نوی یه
( جوان ) هم راضی ومُردنش نی
نونه بووه چی جاگُتنش نی
ناچارم مرگن وخوم فرض کنم
د قوم و بچیام کل دل بکنم
دلم ها تا مرگ یا وسراغم
دوسیام بوینم نووه وداغم
بعدازمُردنم د حولَم نوفتی
هیچ دلم نها دزحمت بوفتی
هرجا که هیسن یادم بکنن
وا یی فاتحه ی روحم شاد کنن
بیستم مرداد ۱۴۰۵
میرعلی اصغرهاشمی ( جوان ) ازدیار سیمره
Forwarded from جوان هاشمی
رتمه وجامال کی قدیم مَکونمو
آبادی کی رزگ ورزگِ بی دکونمو
گاه گاه مامله گری می حرد وطورمو
پربار ش جنس وجوله بی سی اومور مو
بارخرش میاور واهار د درِ مالی
جار میزه آوردمه هرچی که هایی
آبادین وا جاراجار می کرد خوردار
زن ومرد ری میکردن وی جمعه بازار
مایحتاجِ همه شو دبار خرش بی
یه بی که خریدار . پُر دورو برش بی
هرماهی یی مامله گَر میما والامو
خریدکردیم هر چی یی . بی و صلاح مو
نه کس مقروض بی نه هم کسی بدهکار
هرساله خوشتر بی ییم . دپارو پیرار
کاسمسایامو ودور همسا وهمسا
کاسمسایا پخش مِوین راسا وراسا
گپی کوچکی اوسنا واجب وکُل بی
وا ای رسم و رسوم یا کی کس مخل بی
چی بووم رت د دسمو اوروزگارو
که چارفصل مو خرم بی چی بهارو
اومایمه وشهر وخیر وشهر نیاییم
کیلو وی انگیر سونیم هی گووا گداییم
ایسه هم اوفتایمه وا زیر . یی حکومت
ملتی بی ییم ولی بی ییم واومت
اومت یعنی که صغیر قَیِم ولایت
بایستی که به کشیم بار ضلالت
(( جوان )) بیشتر دینه دونه که بووه
ولیکن بهتر دونه . بیشتری نووه
مردادماه ۱۴۰۵
میرعلی اصغر هاشمی ( جوان ) ازدیار سیمره
آبادی کی رزگ ورزگِ بی دکونمو
گاه گاه مامله گری می حرد وطورمو
پربار ش جنس وجوله بی سی اومور مو
بارخرش میاور واهار د درِ مالی
جار میزه آوردمه هرچی که هایی
آبادین وا جاراجار می کرد خوردار
زن ومرد ری میکردن وی جمعه بازار
مایحتاجِ همه شو دبار خرش بی
یه بی که خریدار . پُر دورو برش بی
هرماهی یی مامله گَر میما والامو
خریدکردیم هر چی یی . بی و صلاح مو
نه کس مقروض بی نه هم کسی بدهکار
هرساله خوشتر بی ییم . دپارو پیرار
کاسمسایامو ودور همسا وهمسا
کاسمسایا پخش مِوین راسا وراسا
گپی کوچکی اوسنا واجب وکُل بی
وا ای رسم و رسوم یا کی کس مخل بی
چی بووم رت د دسمو اوروزگارو
که چارفصل مو خرم بی چی بهارو
اومایمه وشهر وخیر وشهر نیاییم
کیلو وی انگیر سونیم هی گووا گداییم
ایسه هم اوفتایمه وا زیر . یی حکومت
ملتی بی ییم ولی بی ییم واومت
اومت یعنی که صغیر قَیِم ولایت
بایستی که به کشیم بار ضلالت
(( جوان )) بیشتر دینه دونه که بووه
ولیکن بهتر دونه . بیشتری نووه
مردادماه ۱۴۰۵
میرعلی اصغر هاشمی ( جوان ) ازدیار سیمره
درسال ۱۳۳۸ شمسی نامزد کردم . دران زمان نامزدم چهارده سالش بود . دختران ان روزگار شرم وحیا داشتند وچون آهو ازدست صیاد درحراس بودند . به ندرت می شد که اورا به دست آری . نامزدم
ازنظر زیبایی بی مانند بود دورگه ای بود ازکُردو لر مادرش دخترحیاتقلی خان کُرد وپدرش میر فرحان خان لُر . او ازنظرحسن وجمال ونژاد کم وکسری نداشت . در روزهای اولین اشنایی واتفاقاتی که بین مان رُخ میداد او درحراس و من درکمین اشعارذیل را به لهجه ِی لُری سرودم وثبت دفترش نموده که اکنون که مردادماه سال ۱۴۰۵ است به سمع دوستانم درفضای مجازی می رسانم
نامزد کَم نازار . کم سن و ساله
بِرَه آهویی . خیال . خیاله
گر . گِر . گُریزیه . گِری آرومه
گه خوف و گه ناز . هنوز مناله
سرین خوش تراش . باریک میانه
چترش اوریشم . بِرم چی حلاله
لیلی دپرتو . افتاو جَمالش
وِ ذره مونیه . بیشتر خیاله
صدفرُخ لقا . هزار چی عذرا
کنیزش نووَن . چون بی مثاله
چَشِ روزگار نییه . چی یارم
گونیاش گل ورق . چش چی غزاله
لو یارم گل برگ . دَمش غنچه ی گل
دنونش مروار . بحرِ زلاله
بِرم یاش کَمونی . خنجر مرژنگه
مثل ومثالش . اصلا مِحاله
سراسر اعضاش . بی عیب و نقصه
کُل دیک بهتر . شیرین شلاله
یی شاهکاره . حُسن و جمالش
صُنع بی مثال . ذات بی زواله
کُمیتِ ( جوان ) . دوصفش لنگه
قلمش قاصر . زبونش لاله
میرعلی اصغرهاشمی ( جوان ) ازدیار سیمره
ازنظر زیبایی بی مانند بود دورگه ای بود ازکُردو لر مادرش دخترحیاتقلی خان کُرد وپدرش میر فرحان خان لُر . او ازنظرحسن وجمال ونژاد کم وکسری نداشت . در روزهای اولین اشنایی واتفاقاتی که بین مان رُخ میداد او درحراس و من درکمین اشعارذیل را به لهجه ِی لُری سرودم وثبت دفترش نموده که اکنون که مردادماه سال ۱۴۰۵ است به سمع دوستانم درفضای مجازی می رسانم
نامزد کَم نازار . کم سن و ساله
بِرَه آهویی . خیال . خیاله
گر . گِر . گُریزیه . گِری آرومه
گه خوف و گه ناز . هنوز مناله
سرین خوش تراش . باریک میانه
چترش اوریشم . بِرم چی حلاله
لیلی دپرتو . افتاو جَمالش
وِ ذره مونیه . بیشتر خیاله
صدفرُخ لقا . هزار چی عذرا
کنیزش نووَن . چون بی مثاله
چَشِ روزگار نییه . چی یارم
گونیاش گل ورق . چش چی غزاله
لو یارم گل برگ . دَمش غنچه ی گل
دنونش مروار . بحرِ زلاله
بِرم یاش کَمونی . خنجر مرژنگه
مثل ومثالش . اصلا مِحاله
سراسر اعضاش . بی عیب و نقصه
کُل دیک بهتر . شیرین شلاله
یی شاهکاره . حُسن و جمالش
صُنع بی مثال . ذات بی زواله
کُمیتِ ( جوان ) . دوصفش لنگه
قلمش قاصر . زبونش لاله
میرعلی اصغرهاشمی ( جوان ) ازدیار سیمره
Forwarded from جوان هاشمی
اگرداری امید . روزهای شادی
مگر ساکن شوی. دریک آبادی
آبادی ساکنان . دور از ملالند
قلوب شان صاف . چون آبِ زلالند
همه دلسوزو دارای محبت
به هم دیگر زقلب دارند ارادت
شریکِ شادی وسوگ هم اندی
به دورند ازریاکاری ورندی
زهربابت در امرِ . خود کفایی
زگندم تا برنج تا مُرغ و ماهی
کره ووشیروماست تادوغ وسرشیر
زخود دارند بَرَه شیر مست . نی پیر
گَلَه دارند زگاو تاگوسفندان
بُوَد ماشین شان . قاطرو اسبان
براشان شیهه ی اسبان قشنگ است
همه شان زندگی . بی دنگ و فنگ است
( جوان ) عمری درابادی سرآورد
زآبادی نشینی . بهره هابرد
هنوز هم درهوایِ . آبادی استی
بُوَد بیزار زشهرش . تاکه هستی
به ویژه این زمانِ . پُر جورو حسرت
که نه شوقیست مارا نی مسرت
فشارو جورِ حُکامِ مُزَوَر
نموده زندگی برکامِ مان زهر
اواخرهای مرداد ماه ۱۴۰۵
میرعلی اصغرهاشمی ( جوان ) ازدیار سیمره
مگر ساکن شوی. دریک آبادی
آبادی ساکنان . دور از ملالند
قلوب شان صاف . چون آبِ زلالند
همه دلسوزو دارای محبت
به هم دیگر زقلب دارند ارادت
شریکِ شادی وسوگ هم اندی
به دورند ازریاکاری ورندی
زهربابت در امرِ . خود کفایی
زگندم تا برنج تا مُرغ و ماهی
کره ووشیروماست تادوغ وسرشیر
زخود دارند بَرَه شیر مست . نی پیر
گَلَه دارند زگاو تاگوسفندان
بُوَد ماشین شان . قاطرو اسبان
براشان شیهه ی اسبان قشنگ است
همه شان زندگی . بی دنگ و فنگ است
( جوان ) عمری درابادی سرآورد
زآبادی نشینی . بهره هابرد
هنوز هم درهوایِ . آبادی استی
بُوَد بیزار زشهرش . تاکه هستی
به ویژه این زمانِ . پُر جورو حسرت
که نه شوقیست مارا نی مسرت
فشارو جورِ حُکامِ مُزَوَر
نموده زندگی برکامِ مان زهر
اواخرهای مرداد ماه ۱۴۰۵
میرعلی اصغرهاشمی ( جوان ) ازدیار سیمره
Forwarded from جوان هاشمی
هم بدو هم خو . هم زشت وزیبا
اتفاق اوفته دکلِ دنیا
اما گذرا و مُوَقت بینه
کل چی یا چنی گرو نوییه
چل وچن ساله هاستم کشیم
سوزیم وسازیم بی غِلو غَشیم
خو ومویایه سزاوارشیم
باید که چنی ستم به کشیم
ورنه چمو بی که خروش کردیم
سیچی او همه ی جنبِ جوش کردیم
هم رفاه داشتیم هم وا آسایش
خدان د راسی کردیم ستایش
وقول درو دجا وریسایم
نونسیم که ها بونن مو د دام
ایسه دی حق نی دادو قال کنیم
دطور بُزِ گیگ والِ وال کنیم
نونِسیم ملا اگرسواربا
دپوس میش دِرا . وگرگِ هار با
بونن مو وی روز ریم وگدایی
هی آخ به کشیم سی دورِ شاهی
(( جوان )) پشیمونی سیت سودی ناره
ای سیاه روزی . دَی ناره چاره
سوم شهریور ۱۴۰۵
میرعلی اصغرهاشمی ( جوان ) ازدیار سیمره
اتفاق اوفته دکلِ دنیا
اما گذرا و مُوَقت بینه
کل چی یا چنی گرو نوییه
چل وچن ساله هاستم کشیم
سوزیم وسازیم بی غِلو غَشیم
خو ومویایه سزاوارشیم
باید که چنی ستم به کشیم
ورنه چمو بی که خروش کردیم
سیچی او همه ی جنبِ جوش کردیم
هم رفاه داشتیم هم وا آسایش
خدان د راسی کردیم ستایش
وقول درو دجا وریسایم
نونسیم که ها بونن مو د دام
ایسه دی حق نی دادو قال کنیم
دطور بُزِ گیگ والِ وال کنیم
نونِسیم ملا اگرسواربا
دپوس میش دِرا . وگرگِ هار با
بونن مو وی روز ریم وگدایی
هی آخ به کشیم سی دورِ شاهی
(( جوان )) پشیمونی سیت سودی ناره
ای سیاه روزی . دَی ناره چاره
سوم شهریور ۱۴۰۵
میرعلی اصغرهاشمی ( جوان ) ازدیار سیمره
درزمان نوجوانی عشق به پیران داشتم
هرکجا پیری بُدی انجا حضور می داشتم
گفته ی پیران . به من اموختی انسانیت
یاد دادندم که پرهیز کنم از من منیت
درمجالس چون سخن گویم و چون پاسخ دهم
جای خود بشناسم و برجای خود تکیه زنم
ننشینم جاایکه گویند نباشد جای او
سنگ که ازجایش بلند شد می شود سنگ پای شو
هرچه دارم ازادب تا ازنشت برخاست ها
جمله را اموختم من . درکنارِ پیرها
شهریور ۱۴۰۵
میرعلی اصغرهاشمی ( جوان ) ازدیار سیمره
هرکجا پیری بُدی انجا حضور می داشتم
گفته ی پیران . به من اموختی انسانیت
یاد دادندم که پرهیز کنم از من منیت
درمجالس چون سخن گویم و چون پاسخ دهم
جای خود بشناسم و برجای خود تکیه زنم
ننشینم جاایکه گویند نباشد جای او
سنگ که ازجایش بلند شد می شود سنگ پای شو
هرچه دارم ازادب تا ازنشت برخاست ها
جمله را اموختم من . درکنارِ پیرها
شهریور ۱۴۰۵
میرعلی اصغرهاشمی ( جوان ) ازدیار سیمره