ه༅✿ #رباعی ✿༅ه
من -پنجرهی شکستهی جنگزده-
هرکس که رسیده به سرم سنگ زده
در خویش مچاله دورم انداختهاند
چون آهن ضایعاتی زنگزده
✨ #جلیل_صفربیگی
࿇༅✿ @js313 ✿༅࿇
من -پنجرهی شکستهی جنگزده-
هرکس که رسیده به سرم سنگ زده
در خویش مچاله دورم انداختهاند
چون آهن ضایعاتی زنگزده
✨ #جلیل_صفربیگی
࿇༅✿ @js313 ✿༅࿇
ه༅✿ #رباعی ✿༅ه
این سنگ -خدایان که تبر می شکنند
روزی که بیایی از کمر می شکنند
بردار تبر را و بزن ابراهیم!
بت های بزرگ زودتر می شکنند
✨ #جلیل_صفربیگی
࿇༅✿ @js313 ✿༅࿇
این سنگ -خدایان که تبر می شکنند
روزی که بیایی از کمر می شکنند
بردار تبر را و بزن ابراهیم!
بت های بزرگ زودتر می شکنند
✨ #جلیل_صفربیگی
࿇༅✿ @js313 ✿༅࿇
عاشقی جرم قشنگی است.
بهروز یاسمی دوست داشتن است .مهربانی است. غزل است.روان و سلیس و عاشقانه ،مثل غزل های زیبای بهروز یاسمی.برگشتن از دوست داشتنش ارتداد است چرا که این حب -با تلفظ غلیظ ب،چیزی نزدیک به تشدید-خودش یک دین است.اگر کورد نباشید نیمی از بهروز را نتوانسته اید ببینید.لهجه ی شیرین و دوست داشتنی کلهری اش ،نیمی از زیبایی و دوست داشتن اوست.دست هایش معجزه ی او هستند فقط بلد است با دست هایش حرف بزند ، دست هایش شعر بلند دوستی است.من بهروز را خیلی وقت است بلدم.از سال های خیلی دور که من تازه شروع به دوست داشتن کرده بودم پیغمبری زیبا بود عصا قورت نداده ،با چین و چروکی در پیراهن.پیراهنی که در اهواز از شش جهت پاره شده بود.بهروز را به حق تهمت جادوگری زده بودند پیغمبری که شاعربود مجنون بود و ساحر.ماری در آستین نداشت اما سحر کلامش معجزه می کرد.شعرهایش راه نمی رفتند می دویدند کلمه هایش از جندی شاپور تا ایلام از ایلام تا تهران و از تهران تا تمام ایران را یک نفس دویده بودند.من حواری اش شدم بی معجزه ای در کلام و کلمه.بی سحری در شعر،و او مرا پذیرفته بود چرا که ساحر اعظم بود و من حواری چشم هایش .بهروز روز است . بهترین روز .در ایلام سه شنبه بود.پارک کودک را بغل می کرد و ایلام را پر از شعر .ایلام ،سه شنبه ها بهروز بود.روزی که به تهران رفت جمعه بود.ایلام هنوز جمعه است .تهران هر روز سه شنبه .من سه شنبه را دوست دارم .حتما بهروز یک روز که سه شنبه است به ایلام می آید و ما را از جمعه در می آورد.از عصر جمعه که غریب است و دلگیر .
یک نفری نمی توان بهروز را دوست داشت تا شما شعری از بهروز می خوانید من می روم کمک بیاورم .
با توام امشب و می ترسم از آن سان بی تو
که پس از این شب و شب های فراوان بی تو
آه اگر این شب بی سایه به پایان برسد
چه کنم با تب فردای هراسان بی تو
خوش به حال من خوشبخت سر افشان با تو
بد به حال من بدبخت پریشان بی تو
با توام امشب و می خوانم از اندوه اتاق
بهت فردا شب این کلبه حیران بی تو
تو نباشی و نریزی و نپاشی در آن
به چه کار آیدم این خانه ویران بی تو؟
به تماشای عبور چه کسی باز شود
چشم این پنجره رو به خیابان بی تو؟
چشم این پنجره خیس تماشا دارد
صبح از آینه گردانی باران بی تو
اتفاقی که قرارست بیفتد این است:
دل ویران و سر بی سروسامان بی تو
چشمم از گریه چه سیلی که نینداخت به راه
به کجا می رود این رود شتابان بی تو؟
@behroozyasemi
https://www.instagram.com/p/CDTbd7NJuZD/?igshid=c8tc4o8koowr
بهروز یاسمی دوست داشتن است .مهربانی است. غزل است.روان و سلیس و عاشقانه ،مثل غزل های زیبای بهروز یاسمی.برگشتن از دوست داشتنش ارتداد است چرا که این حب -با تلفظ غلیظ ب،چیزی نزدیک به تشدید-خودش یک دین است.اگر کورد نباشید نیمی از بهروز را نتوانسته اید ببینید.لهجه ی شیرین و دوست داشتنی کلهری اش ،نیمی از زیبایی و دوست داشتن اوست.دست هایش معجزه ی او هستند فقط بلد است با دست هایش حرف بزند ، دست هایش شعر بلند دوستی است.من بهروز را خیلی وقت است بلدم.از سال های خیلی دور که من تازه شروع به دوست داشتن کرده بودم پیغمبری زیبا بود عصا قورت نداده ،با چین و چروکی در پیراهن.پیراهنی که در اهواز از شش جهت پاره شده بود.بهروز را به حق تهمت جادوگری زده بودند پیغمبری که شاعربود مجنون بود و ساحر.ماری در آستین نداشت اما سحر کلامش معجزه می کرد.شعرهایش راه نمی رفتند می دویدند کلمه هایش از جندی شاپور تا ایلام از ایلام تا تهران و از تهران تا تمام ایران را یک نفس دویده بودند.من حواری اش شدم بی معجزه ای در کلام و کلمه.بی سحری در شعر،و او مرا پذیرفته بود چرا که ساحر اعظم بود و من حواری چشم هایش .بهروز روز است . بهترین روز .در ایلام سه شنبه بود.پارک کودک را بغل می کرد و ایلام را پر از شعر .ایلام ،سه شنبه ها بهروز بود.روزی که به تهران رفت جمعه بود.ایلام هنوز جمعه است .تهران هر روز سه شنبه .من سه شنبه را دوست دارم .حتما بهروز یک روز که سه شنبه است به ایلام می آید و ما را از جمعه در می آورد.از عصر جمعه که غریب است و دلگیر .
یک نفری نمی توان بهروز را دوست داشت تا شما شعری از بهروز می خوانید من می روم کمک بیاورم .
با توام امشب و می ترسم از آن سان بی تو
که پس از این شب و شب های فراوان بی تو
آه اگر این شب بی سایه به پایان برسد
چه کنم با تب فردای هراسان بی تو
خوش به حال من خوشبخت سر افشان با تو
بد به حال من بدبخت پریشان بی تو
با توام امشب و می خوانم از اندوه اتاق
بهت فردا شب این کلبه حیران بی تو
تو نباشی و نریزی و نپاشی در آن
به چه کار آیدم این خانه ویران بی تو؟
به تماشای عبور چه کسی باز شود
چشم این پنجره رو به خیابان بی تو؟
چشم این پنجره خیس تماشا دارد
صبح از آینه گردانی باران بی تو
اتفاقی که قرارست بیفتد این است:
دل ویران و سر بی سروسامان بی تو
چشمم از گریه چه سیلی که نینداخت به راه
به کجا می رود این رود شتابان بی تو؟
@behroozyasemi
https://www.instagram.com/p/CDTbd7NJuZD/?igshid=c8tc4o8koowr
غزل
ای پر از عاطفه در قحط محبت با من
کاش می شد بگشایی سر صحبت با من
هیچ کس نیست که تقسیم شود در اینجا
درد تنهایی و بی برگی و غربت با من
از خروشانی امواج نگاهت دیریست
باد نگشوده لبش را به حکایت با من
خواستم پر بزنم با تو به معراج خیال
آسمان دور شد از روی حسادت با من
بعد از این شور غزلهای شکوفا با تو
بعد از این مرثیه و غربت و حسرت با من
گرچه کوچیدی از این باغ ولی خواهد ماند
داغ چشمان تو تا روز قیامت با من
#جلیل_صفربیگی
🌹این غزل هم از کتاب شکلکی برای مرگه.مال دهه هفتاد.ببخشید تکراریه ولی اولین باره اینجا میذارم.
https://www.instagram.com/p/CDYdovsJ6Hh/?igshid=1qa5rfdz64cj8
ای پر از عاطفه در قحط محبت با من
کاش می شد بگشایی سر صحبت با من
هیچ کس نیست که تقسیم شود در اینجا
درد تنهایی و بی برگی و غربت با من
از خروشانی امواج نگاهت دیریست
باد نگشوده لبش را به حکایت با من
خواستم پر بزنم با تو به معراج خیال
آسمان دور شد از روی حسادت با من
بعد از این شور غزلهای شکوفا با تو
بعد از این مرثیه و غربت و حسرت با من
گرچه کوچیدی از این باغ ولی خواهد ماند
داغ چشمان تو تا روز قیامت با من
#جلیل_صفربیگی
🌹این غزل هم از کتاب شکلکی برای مرگه.مال دهه هفتاد.ببخشید تکراریه ولی اولین باره اینجا میذارم.
https://www.instagram.com/p/CDYdovsJ6Hh/?igshid=1qa5rfdz64cj8
غزل
صبح، رخ باخته در وسعت بیمارستان
گریه آمیخته با غربت بیمارستان
مرگ از چار طرف –مثل چنار لب حوض-
سایه انداخته بر خلوت بیمارستان
بوی تنهایی و سرگیجه ی سکرآور خواب
الکلِ ریخته بر صورت بیمارستان
صبح خاکستری جمعه و طعم گس مرگ
مزّه ای تلخ تر از شربت بیمارستان
چشم بیمار اتاق صد و هفتاد و چهار
مانده بر عقربه ی ساعت بیمارستان
#جلیل_صفربیگی
🌹این غزل هم مال دهه هفتاده.کتاب شکلکلی برای مرگ.خودسوزی در ایلام بیداد می کرد.بیمار اتاق ۱۷۴ بلوطی بود که خودسوزی کرده بود.همین
https://www.instagram.com/p/CDdijFZpYfX/?igshid=nnwa81656j17
صبح، رخ باخته در وسعت بیمارستان
گریه آمیخته با غربت بیمارستان
مرگ از چار طرف –مثل چنار لب حوض-
سایه انداخته بر خلوت بیمارستان
بوی تنهایی و سرگیجه ی سکرآور خواب
الکلِ ریخته بر صورت بیمارستان
صبح خاکستری جمعه و طعم گس مرگ
مزّه ای تلخ تر از شربت بیمارستان
چشم بیمار اتاق صد و هفتاد و چهار
مانده بر عقربه ی ساعت بیمارستان
#جلیل_صفربیگی
🌹این غزل هم مال دهه هفتاده.کتاب شکلکلی برای مرگ.خودسوزی در ایلام بیداد می کرد.بیمار اتاق ۱۷۴ بلوطی بود که خودسوزی کرده بود.همین
https://www.instagram.com/p/CDdijFZpYfX/?igshid=nnwa81656j17
Instagram
جلیل صفربیگی.شاعر.مترجم.
غزل صبح، رخ باخته در وسعت بیمارستان گریه آمیخته با غربت بیمارستان مرگ از چار طرف –مثل چنار لب حوض- سایه انداخته بر خلوت بیمارستان بوی تنهایی و سرگیجه ی سکرآور خواب الکلِ ریخته بر صورت بیمارستان صبح خاکستری جمعه و طعم گس مرگ مزّه ای تلخ تر از شربت بیمارستان…
غزل
کاش بارانی ببارد قلب ها را تر کند
بگذرد از هفت بند ما، صدا را تر کند
قطره قطره رقص گیرد روی چتر لحظه ها
رشته رشته مویرگ های هوا را تر کند
بشکند در هم طلسم کهنه ی این باغ را
شاخه های خشک و بی بار دعا را تر کند
مثل طوفان بزرگ نوح در صبحی شگفت
سرزمین سینه ها تا ناکجا را تر کند
چترهاتان را ببندید ای به ساحل مانده ها
شاید این باران -که می بارد- شما را تر کند
#جلیل_صفربیگی
🌹این غزل هم از کتاب شکلکی برای مرگ هست.دهه هفتاد.
🌹🌹دوستان عزیز من تازه به توییتر پیوستم شما هم به من بپیوندید!!😊😇جلیل صفربیگی (@CDpVxxYogUhxy2o)
https://www.instagram.com/p/CDgDPB2JMm-/?igshid=rfmkccj7rg9l
کاش بارانی ببارد قلب ها را تر کند
بگذرد از هفت بند ما، صدا را تر کند
قطره قطره رقص گیرد روی چتر لحظه ها
رشته رشته مویرگ های هوا را تر کند
بشکند در هم طلسم کهنه ی این باغ را
شاخه های خشک و بی بار دعا را تر کند
مثل طوفان بزرگ نوح در صبحی شگفت
سرزمین سینه ها تا ناکجا را تر کند
چترهاتان را ببندید ای به ساحل مانده ها
شاید این باران -که می بارد- شما را تر کند
#جلیل_صفربیگی
🌹این غزل هم از کتاب شکلکی برای مرگ هست.دهه هفتاد.
🌹🌹دوستان عزیز من تازه به توییتر پیوستم شما هم به من بپیوندید!!😊😇جلیل صفربیگی (@CDpVxxYogUhxy2o)
https://www.instagram.com/p/CDgDPB2JMm-/?igshid=rfmkccj7rg9l
رباعی
مرگ آمده رفته توی پیراهن تو
تا جان مرا در آورد از تن تو
ماه آه بر آمده است از سینه ی من
راه آه کش آمده است از رفتن تو
#جلیل_صفربیگی
https://www.instagram.com/p/CDqoxPkpd8y/?igshid=11c5cjq8cb9xj
مرگ آمده رفته توی پیراهن تو
تا جان مرا در آورد از تن تو
ماه آه بر آمده است از سینه ی من
راه آه کش آمده است از رفتن تو
#جلیل_صفربیگی
https://www.instagram.com/p/CDqoxPkpd8y/?igshid=11c5cjq8cb9xj
Instagram
جلیل صفربیگی.شاعر.مترجم.
رباعی مرگ آمده رفته توی پیراهن تو تا جان مرا در آورد از تن تو ماه آه بر آمده است از سینه ی من راه آه کش آمده است از رفتن تو #جلیل_صفربیگی