واران
1.78K subscribers
465 photos
305 videos
10 files
128 links
🌸شعرهای واران(جلیل صفربیگی)
کانال رباعی،نو رباعی @kar471
🌸ارتباط با واران @js471
Download Telegram
رانده‌ست ز پیش خود حبیبم من را
بیمار نموده‌ست طبیبم من را
من راه به خود نمی‌روم چل سال است
بر دوش کشانده‌ست صلیبم من را

#وار‌ان

الهی! همه به تن غریب‌اند و من به جان و دل غریبم. همه در سفر غریب‌اند و من در حضر غریبم. الهی! هر بیماری را شفا از طبیب و من بیمار از طبیبم. هر کس را از قسمت بهره‌ای و من بی‌نصیب‌ام. هر دل‌شده‌ای را یاری و غمگساری است و من بی‌یار و بی‌قریبم.


#کشف_الاسرار_و_عُدّة_الابرار
#رشید_الدین_ابوالفضل_میبدی
#مستعلیق
Forwarded from از گذشته و اکنون (احمدرضا بهرامپور عمران)
"از بلوط، زن و آتش" (نگاهی به مجموعه‌ی "الیمایس" سروده‌ی جلیل صفربیگی) [بخش نخست]

سال‌ها پیش، شنیدنِ شعرَکی از جلیل صفربیگی، نامِ او را در خاطرم حک‌کرد:

لنگه‌های چوبیِ درِ حیاط‌مان
گرچه کهنه‌اند و جیرجیرمی‌کنند
محکم‌اند
خوش‌به‌حال‌شان
که لنگه‌ی هم‌اند

آن سال‌ها به‌مناسبتِ بخشی از رساله‌ام که درباره‌ی کوتاه‌سرایی‌های نیما بود، به این نکته می‌اندیشیدم که اغلبِ کوتاه‌سرایانِ امروز، یا رباعی‌ هم می‌گویند و یا مطالعاتی درخور دراین‌باره نیز دارند. و بعد دیدم صفربیگی اساساً رباعی‌سرا است. این نکته درباره‌ی اغلبِ کوتاه‌سرایانِ دهه‌های اخیر (نیما، سایه، شفیعی کدکنی، منصور اوجی، سیدحسن حسینی، قیصر امین‌پور و ...) صدق‌می‌کند. حتی پرویزِ شاپور که مبدعِ کاریکلماتور در زبان فارسی است، در عهدِ جوانی شیفته‌ی خیام بود.
رباعی، همان‌گونه که شمسِ قیس در المعجم به‌درستی گفته، به‌سببِ ایجاز و درهم‌تنیدگیِ مصراع‌ها، قالبی است منسجم است و ساخت‌مند. نیما نیز در یک رباعی به زیبایی این مولفه را نشان‌داده:
یک دست بر این بسته و یک دست بر آن
آویخته پای و باز یک دست در آن
آقای رباعی است که می‌جوشد زود
می‌خُسبد و خلق مانده بر وی نگران

نکته‌ی دیگر آن‌که رباعی به‌ویژه رباعیِ نو یا نو_رباعی، شاید بیش‌از هر فرم یا قالبی، نیاز به ضربه‌ی نهایی و حتی مهلِک! در مصراعِ پایانی دارد. و رباعی‌های صفربیگی ازاین‌منظر قابل‌توجه اند. به‌ویژه که او گاه این امتیاز را با بدایعی ازقبیلِ واژه‌آفرینی و ترکیب‌‌سازی‌‌ها می‌آمیزد. صفربیگی شاعرِ لحظه‌ها و درنگ‌ها، و شکارچیِ تصاویر و مضمون‌ها است. او گاه به مضمون یا ماجرایی "درمی‌پیچد". جدااز رباعی‌های مسلسل یا پیوسته، گاه ماجرا یا مضمونی او را مجذوبِ خود می‌کند. ازجمله "تنهایی"، "بلوط"، "کربلا"، "انتظار"، "سارا و دارا"، "دوستت‌دارم" و ...
صفربیگی گرچه شاعرِ لحظه‌ها است اما غزل نیز می‌سراید. او شیفته‌ی شعرِ بیدل دهلوی است و احتمالاً رگه‌هایی از حضورِ شاعرِ آینه‌ها را شعرش می‌توان نشان‌داد. او قطعاتِ سپید نیز در کارنامه‌اش دارد. اما بدونِ تعارف باید بگویم، صفربیگی در شعرهای بلند و حتی به‌نسبت بلندش، توفیق یا توفیق چندانی ندارد. گرچه گاه در همان نمونه‌ها نیز سطری و بندی یا ترکیبی، خوش‌می‌درخشد. عجالتاً از نقل نمونه‌ها درمی‌گذرم.

صفربیگی زبان‌ورز و زبا‌ن‌آشنا است و از تکرارگویی پرهیزدارد. در بسیاری از نمونه‌های آثارش با رستاخیزِ کلمات مواجه‌می‌شویم. بخشی از هنرش در همین حیطه دیدنی است. به این دو نمونه دقت‌کنید:

می‌لرزم و ضعف دید دارم دکتر
مجنونم و شکل بید دارم دکتر
لب‌های من از تب جنون می‌سوزد
"بوسیدگیِ" شدید دارم دکتر!

از گردنه‌های شعر بالارفتم
بالا بالا بالا بالارفتم
یک "بچه‌‌غزل" به تورِ من خورد فقط
ناچار به صیدِ قزل‌آلا رفتم

هنرِ دیگرِ صفربیگی، ابداعِ ایهام‌های بدیع و ابهام‌آفرینی‌های دل‌نشین است:

دارم همه‌جا دست‌به‌سر می‌گردم
هی می‌روم و دوباره بر می‌گردم
در بینِ چه‌قدر آدم قفل‌شده
دنبالِ کلید، "دربه‌در می‌گردم"

در حوض تن ماه می‌افتد دریا
در جزر تو ناگاه می‌افتد دریا
زیبایی‌ات آب را "روانی" کرده
دنبال تنت راه می‌افتد دریا

در حیرتم از این‌همه تعجیل شما
از این‌همه صبر و طول و تفصیل شما
ما خیر ندیده‌ایم از سال قدیم
این سال جدید نیز "تحویل" شما

هنرِ دیگرِ صفربیگی، در پایان‌بندی رباعی‌هایش نمایان است. او گاه به‌زیباییِ تمام از ظرفیتِ نام کتاب‌ها و آدم‌ها یا عباراتِ گوش‌آشنا، بهره‌می‌برد. به این نمونه‌ها بنگرید:

پس آن‌همه شعله در دل من چه شدند؟
در برفِ سفیدِ تنِ این زن، چه شدند؟
یک گله غزال می‌چرد در چشمش
پس یوزپلنگ‌های بیژن چه شدند؟

این قرمز تند را تو یادم‌دادی
موهای بلوند را تو یادم‌دادی
انگار لئوناردو داوینچی هستم
لبخندِ ژوکوند را تو یادم‌دادی

من گم‌شده‌ام کلید این خواب کجاست؟
آن کوچه که بود بی‌تو مهتاب ... کجاست
باید بروم کسی مرا می‌خوانَد
دیرم‌شده کفش‌های سهراب کجاست؟

بر مردم خودپسند چارلی چاپلین!
این پنجره را نبند چارلی چاپلین!
دارند به ریشِ خودشان می‌خندند
یک گریه تو هم بخند، چارلی چاپلین!

گیتار زدیم و باد با ما رقصید
بر ماه زدیم و کوه و دریا رقصید
غرناطه درون خون خود می‌غلطید
تا ساعت پنج عصر، لورکا رقصید

خبر چون سیل دنیا را گرفته
که دارای رفته سارا را گرفته
خودم را دار خواهم‌زد یقینا
دلم تصمیمِ کبری را گرفته

در برخی از سپیدسروده‌ها نیز همین تمهید دیده‌می‌شود:

دوستت‌دارم
مثل ناظم حکمت
که "منوّر" را دوست‌داشت
چون نان‌و‌نمک!

@azgozashtevaaknoon
Forwarded from از گذشته و اکنون (احمدرضا بهرامپور عمران)
"از بلوط، زن و آتش" (نگاهی به مجموعه‌ی "الیمایس" سروده‌ی جلیل صفربیگی) [بخش پایانی]

حال اشاره‌ای درباره‌ی واژه‌ها یا کلیدواژه‌هایی که در عنوانِ یادداشت آمده. نواحیِ غربیِ ایران از منظرِ "طبیعی" به بلوطستان‌ها و آتش‌گرفتن‌هایش، و ازلحاظِ "غیرطبیعی" نیز به مصائب و محرومیت‌هایش مشهور است. بی‌کاری و کارگری در کلان‌شهرها و نیز پدیده‌ی دردآورِ کولبری، بیش‌از دیگر نقاط مبتلابه مردمانِ آن سامان است. صفربیگی در رباعی‌ها و دیگر گونه‌های شعرِ خویش به این مسائل پرداخته. بی‌گمان بسامدِ بالای این اشارات، حکایت از خارخاری در جانِ شاعر دارد.
بلوط، حکایت از سرسختی و درعین‌حال فقر دارد. تاهمین‌اواخر بومیان میوه‌ی سرسخت این درخت را که تلخ و گس نیز است به‌لطایف‌الحیل می‌پروراندند و آردمی‌کردند و نانِ سرِ سفره‌شان بود. ابن بطوطه در "رحله"اش ضمنِ گزارش از شهرِ "ایذه" (مالمیر یا آن‌چنان‌که برخی گفته‌اند "مال‌الامیر") به این نکته اشاره‌‌ای‌کرده‌است. گرچه این روزها بیش‌تر از خواصِ طبی‌ آن، سخن‌می‌گویند:

پشت‌سرهم زخم شمردم یک عمر
در مشتِ دلِ خویش فشردم یک عمر
ایلام برای زخمِ من مادر بود
نان‌و‌نمکِ بلوط خوردم یک عمر

با برگِ بلوطِ پیر قنداقم‌کرد
با شیرِ پلنگ و شیره‌ی "ون" پرورد
تا زاده‌شدم نافِ مرا سنگ برید
من را پدرم کوه، به‌دنیاآورد

او که در قطعاتی به رنج‌های زندگیِ کارگران پرداخته، در قطعه‌ای حتی با زنبورهای کارگر نیز همدردی‌می‌کند:

پرواز
چه لذتی دارد
وقتی زنبور کارگر باشی
که نتوانی
عاشقِ ملکه بشوی؟

صفربیگی در قطعه‌ای درخشان‌، سنگینیِ بارِ مردمانِ اقلیمِ خویش را بر دوشِ کارگری تصویرکرده؛ کارگری پیر که با بلوطی کهنسال، سنجیده‌ شده:

گاوصندوق بر پشت
بالامی‌رود از پله‌های ساختمانی ده‌طبقه
بلوطِ پیر

از دیگر مضامینی که در شعرِ این شاعرِ دردآشنای ایلامی، پربسامد است خودسوزیِ دختران و مادران در آن نواحی است؛ بحرانی که ریشه در فقر و تعصب دارد؛ فقر اقتصادی و تعصب‌های اجتماعی و فرهنگی. و صفربیگی گاه به‌زیبایی، این دو مقوله یعنی آتش‌گرفتنِ بلوطستان‌ها را با خودسوزی زنان یکی‌انگاشته یا با هم تصویرمی‌کند:

باآن‌که برای شعله‌هایش حد نیست
از حالِ بلوط اگر بپرسی بد نیست
می‌سوزد و می‌سوزد و ... نه! می‌رقصد
این سوختگی هنوز صددرصد نیست


بر خاک نشست و غربت‌اندوزی کرد
بر دامنِ خویش، زخم، گل‌دوزی کرد
ایلام، زنِ بلوطی قصه‌ی ما
یک روز به تنگ‌آمد و خودسوزی‌کرد

مهریه کمی آب و تمامِ آتش
افتاد عروس ما به کام آتش
انگار بریده‌اند از روز ازل
ناف زنِ کُرد را به نامِ آتش

او این مساله را در قطعاتی سپید نیز سروده:

آتش
از تنی
به تنِ دیگر
این‌جا هرروز المپیک است
یکی این مشعل را بگیرد از ایلام.

ارزیابیِ دقیقِ کارنامه‌ی شاعری که پس‌از مجموعه‌ی "الیمایس" (۱۳۹۲) صدها قطعه‌ی دیگر نیز سروده، فرصتی دیگر و فراغتی بیش‌تر می‌طلبد.

@azgozashtevaaknoon
گردباد ایجاد کرد آخر به صحرای جنون
بر هوا پیچیدنِ مویِ سرِ دیوانه ها
#بی‌دل
دیریست عجب تاخت و تازی داری
در بستن ما چە دست بازی داری
از دور ببین مرگ کجای راه است؟
ای ظلم کە گردن درازی داری
#واران
ماهنامهٔ روژگار.pdf
25.8 MB
🔻🔻🔻🔻🔻

#ترانه
#رباعی


این شماره‌ی ماهنامه‌ی روزگار (رووژگار) به بررسی کارنامه‌ی شعری ترانه‌سرای تازه‌گو و پرکار جلیل صفربیگی می‌پردازد. صفربیگی بخش چشمگیری از توانایی شاعرانه‌ی خود را در راه گسترش این تنپوشه‌ی شعر ایرانی بکار بسته و دستاورد او چندین و چند کتاب است که در آنها خواننده با تازگی‌های فراوان و زین پیش دیده نشده در ترانه روبرو می‌شود. آنچه من دریافته‌ام تلاش پویا و خستگی‌ناپذیر اوست در راه بردن به گونه‌ای دیگر از بیان شاعرانه. سخن گفتن از ترانه‌ی امروز بی پیش کشیدن نام او چیزی که هیچ کم نیست کم دارد.
بودن و سرودن چهره‌هایی همچون او نشان از آن دارد که ترانه (رباعی) این شعر راستین ایرانی هنوز چه راه‌های نرفته دارد.
برای جلیل صفربیگی روزها و سال‌های پر از سرزندگی و ترانه‌گی آرزومندم.

#جلیل_صفربیگی


🔻🔻🔻🔻🔻
احتیاج خودشناسی جوهر آیینه نیست
من اگر خود را نمی‌دانم تو می‌دانی مرا
#بی‌دل
چون قطرەی کوچکی کە دریاست در او
آرام نشستە است و غوغاست در او
قلبم قلبم قلبم قلبم قلبم
صندوقچەای کە عهد موساست در او
#واران
Forwarded from درنگ
شهرام شیدایی

نیاز به یک کلمه دارم
کلمه ای که مرا از روی زمین بردارد.

من مثلِ ساعتی مریضم
و به دقت درد می کشم
سکوت تانکی ست
که بر زمینِ فکرهایم می چرخد و
علامت می گذارد
از روی همین علامت ها دکتر
نقشة جغرافیاییِ روحم را روی میز می کِشد
و با تأثر دست بر علامت ها می گذارد:
_ چه چاله های عمیقی!
ناگهان نقشه نفس می کشد
میز تکان می خورَد
و دکتر فریاد: جنگِ جهانیِ . . .

خلوتِ پارک.
پیرمردی، آرام روی نیمکت کنارم می نشیند
بی مقدمه: یک نفر جاسوس
_ سرش را به این ور و آن ور _
یک نفر جاسوس به خواب هایم وارد شده.
کلاغی از روی درخت، مثلِ یک سنگ پایین می آید
می نشیند بر شانه اش
و در گوشش با صدای آدم داد می کشد:
_ احمق ! باز که تو حرف زدی.

چیزی دیوانه ها را گاز می گیرد
و تماشاچی ها کف می زنند.

«نیچه» گوشه ای در گوش کسی زمزمه می کرد:
_ من راننده یک تانکم.


#شهرام_شیدایی


https://t.me/derangeadabi
Forwarded from مجله نارنجی (Tandis hoseini)
لنگه‌های چوبی در حیاطمان
گرچه کهنه‌اند و جیر جیر می‌کنند
محکم‌ اند...
خوش به حالشان
که لنگه‌ی هم اند …
 
#جلیل_صفربیگی
#مجله_نارنجی

@naranjimag
در خویش به قصد دشمنی افتاده
پرت و کژ و کوژ و منحنی افتاده
یکعمر فرو فرو فروتر رفتە
چاهی کە بە خود به خودکنی افتاده
#واران
ای پیش کسان و ناکسان دائم خم
مانند کنیز و برده و خادم خم
پیش همه کس دوتا و خم شو اما
هرگز نشو در مقابل ظالم خم
#واران
Forwarded from صدای آبرنگ ها
بر صورت ظلم تا نقاب عدل است
آبادی ما همه خراب عدل است
نە ظلم به ما خیر رساندەست نە عدل
بر گردن ما جای طناب عدل است
#واران
Forwarded from کافه دنج ☕️
سیگاری نیستم
اما
به تو که فکر می کنم
مزرعه ی بزرگی از توتون
در سرم آتش می گیرد…

#جلیل_صفربیگی  
Forwarded from واران (جلیل صفربیگی)
.  ┈••✾• #نو_رباعی•✾••┈•

آخوندکی آمد و
لب چشمه نشست
نه حرف زد از حلال با ما
نه حرام

#جليل_صفربيگى
#نو_رباعی

@js313

‏عشرتی گر هست دلهارا به هم جوشیدن است
کی شود یک دانەی انگور را تنها شراب
؟

#بی‌دل
تو مرتکب خودت شدی صد فقره
تا سوسک شدی بین هزاران حشرە
من مطئنم گاو اگر هم باشی
گاوی هستی شبیه گاو "بقره"
#واران
آخرین دانەی این مزرعه را نیز کلاغان خوردند
و مترسک به دعا مشغول است

#سیدعلی_میرافضلی
دلتنگ خدای مهربانی هستم
که پنبە درآوَرَد خود از گوش خودش
او را ببرم به شعری از هوش خودش
محکم بڤشارَدَم در آغوش خودش
#واران
بیا زاهد! طریق صلح کل هم عالمی دارد
تو و تسبیح، ما و مِی‌کشی، هر کاری و مَردی
#بی‌دل