واران
1.78K subscribers
465 photos
305 videos
10 files
128 links
🌸شعرهای واران(جلیل صفربیگی)
کانال رباعی،نو رباعی @kar471
🌸ارتباط با واران @js471
Download Telegram
سردم شده است و از درون، می‌سوزم
حالا، شده کارِ هر شب و هر روزم...
تو، شعـــــرِ مرا بپوش سرما نخوری!
من، دکمهٔ این قافیه را می‌دوزم 😌❄️

#جلیل_صفربیگی 🫆
تنهایی من
هزار سالش شدە است
این مار
چقدر پوست می اندازد


#واران
#نورباعی
Forwarded from M .
Lutij Telefon.pdf
373.1 KB
یک تلفن در قبرم بگذارید
مجموعه شعر محمد لوطیج
چل سال
دَرِ شیشەی دل را بستم
--تنهایی را
شراب انداختەام
--

#واران
#نورباعی
شمارە جدید مجله رووژگار منتشر شد
در این شماره می خوانید:  
نقد و نظر
جلیل صفربیگی شاعر شالوده‌شكن/ محمدعلي قاسمي
 
شێعر معاصر کوردي
فرهاد شاهمراديان
نگاهي به مجموعه  «خه‌و لوان» اثر جليل صفربيگي/ مهديآرماني
 
شعر معاصر فارسي
مستأجر قلب کوچک / محمد مرادي نصاري
 
قاب روژگار
شورش عليه خود.محمدعلی قاسمی/  گفتگوي اختصاصي با جليل صفربيگي  - نگاهي تحليلي
به چند کتاب نخست رباعي جليل صفربيگي/ استاد رجب افشنگ- گنج رباعي/ اکرام بسيم- نگاهي به کتاب «مستعليق»سروده  استاد جليل صفربيگي/ دکتر حبيب‌الله بخشوده/ «ازبلوط، زن و آتش» (نگاهي به مجموعه‌ي «اليمايس» سروده‌ي جليل صفربيگي)/ دکتر احمدرضا بهرامپور عمران- مروري اجمالي بر رباعي‌هاي جليل صفربيگي نويسنده و شاعرمطرح ايراني در حوزه ادبي افغانستان/ هارون بهيار-افغانستان- نفس کشيدن در هواي شعر/ دکترسامان بختياري- نامه‌اي عاشقانه به دوستداران جليل صفربيگي/ دکتر دلير خواجه‌ماو- تاجیکستان /. رند ِ رباعي‌نويس/ حنيف‌خورشيدي-/  بازآفريني‌‌هاي سبز از حيرت‌وارگي‌هاي سرخ/ محمدرضاديري-شاعري که همواره نو جليل مي شود/ دکترمحمدرضارستم پور-  آشنازدايي دردمندانه و طنازانه در چند رباعي تلخ اجتماعي/ دکتريعقوب زارع-  از فرايند ذهني نوگرا/ دکترعليرضا رعيت- «جلال جليل»/ استاد ظاهر سارايي- در پرانتزي ازباران/ دکتر بهروز سپيدنامه- بودن در مسير شدن/ دکتر بهروزسپيدنامه- بررسي مضامين شعري مجموعه «اليمايس» جليل صفر بيگي/ دکتر علي حسن سهراب  نژاد- عصر آشنايي/ استادفرهاد شاهمراديان- «خه‌ولوان»: هوايي تازه  در شعر کردي جنوبي/ حسين شکربيگي- خوانش شعري از جليل صفربيگي/ حميدرضا شکارسري- ترجمه چند شعر از جليل صفربيگي/ مختار شکري پور- نگاهي به يک نورباعي/ دکترمحمدعلي شيوا- شاعري با زبان ساده و رباعي‌هايي تأمل‌برانگيز/ فرامرز عرب عامري- نگاهي به «عاشقانه‌هاي يک زنبور کارگر»/ دکتر سالار عبدي- نگاهي به سونات بلوط/ علي رضا عباسي- بررسي مؤلفه‌هاي هنجارگريزي  در مجموعه رباعيات سونات بلوط» اثر جليل صفر بيگي/ فرشته عليرضايي- در سايه سار سنگ و بلوط/ دکتر رضا علي اکبري- يک رباعي، يک ديدگاه/ صديقه محمدجاني- يا برهنه در ملکوت متن/ استاد سيد علي ميرافضلي- جليل خود شعر است/ روح‌اله ميرزايي- پوست اندازي رباعي/ دکتر سيدمهدي موسوي- / روح شعر.جان مايه هاي نورباعي و هايکو/ حسين مصطفي پور- چه رباعي  قشنگي!/ دکتر داوود ملک‌زاده- نيم نگاهي به يک نورباعي و يک رباعي از جليل صفربيگي/ جعفر مقيميان- بررسي جامعه شناختي اشعار جليل صفربيگي/ دکتر سميره همتي- و....
ا
ین مجله را می توانید از کتابفروشی های زیردر ایلام تهیه نمایید:
🍀کتابفروشی هامون،واقع در جنب پارک کودک
🍀شهرکتاب،واقع در بلوار آزادی،خیابان آزادی ۹
🍀خانه کتاب واقع در بلوار دانشجو ،روبروی مرکز کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان  
 
♦️دو رباعی


بی‌عشق دلم شبیهِ سنگِ مُرده‌ست
دریایی که پُر از نهنگِ مُرده‌ست
در من نَدَوید بچه‌آهویی هم
پاهام پُر از یوزپلنگِ مُرده‌ست.



بر پشتِ من است سنگ بسیار از کوه
شده سینه‌ی خسته‌ام تلنبار از کوه
مشغولِ فرار کَندَنَم در دلِ خود
مانندِ فرارکردن غار از کوه.

#جلیل_صفربیگی

@Iranian_poetry_today1
در کوهکشان شعر

نگاهی به نورباعیهای مستعلیق» سرودەی «جلیل صفربیگی»

حمیدرضا شکارسری

شاعر لزوما وظیفه ی توسعه ی واژگانی زبان را ندارد این کار او نیست که حتما واژه ی جدید ابداع یا اختراع کند و به این وسیله بر تعداد کلمات زبان روزمره بیفزاید. این کار لازمه ی برخورد جامعه شناختی روانشناختی و به خصوص برخوردی خشک پراتیک و علمی با زبان است. برخوردهایی که در تعهدات شاعر نیست. او هنگام سرایش به این فکر نمی کند که اثرش چه تاثیراتی بر جامعه یا بر روح و روان انسانها می گذارد شاعر این آگاهی ها را درونی می کند و شاید هم به طور ناخودآگاه اجرا کند اما بی تردید در هنگام سرایش فراموش می کند.

حتما نوآوری در زبان از وظایف اصلی شاعر است. او بی تردید با خلق واژگان جدید اصطلاحات تازه تغییر در نحو و ساختارهای زبانی به توسعه و غنای زبان کمک میکند. به این وسیله او زبان ادبیات را زنده تر پویاتر و انعطاف پذیرتر میکند و به آن توانایی بیان مفاهیمی جدید را می بخشد. خلق واژه های نو و توسعه ی واژگانی زبان اما فقط وظیفه ی شاعران نیست. نویسندگان زبان شناسان متفکران و اندیشمندان عرصه های گوناگون فرهنگی و حتی فلاسفه در فرایند توسعه ی زبان نقش دارند با توجه به این نکته ی ظریف که آنها صرفا برای افزایش ظرفیت بیان مفاهیم به این کار مبادرت می ورزند اما شاعران به دلیل تمرکز بر زیبایی و بیان هنری زبان را توسعه میدهند و واژه می آفرینند بدون این که هدفشان توسعه ی زبان یا خلق واژه باشد. پس چه بسا بسامد خلق واژه توسط شاعران این روزگار از ظرفیت خلق واژه توسط نویسندگان و بازیگران شبهای برره»، «مرد هزار چهره» و «نون خ» کمتر باشد

آجر
دهن پنجره ها را

جر داد

دیوار

به در

دهن گچی کرد فقط.

دهن گچی واژه ای تازه است. واژه ای که از یک سو مخاطب را به یاد کلمه ای کهنه می اندازد دهن کجی اما از سوی دیگر ظرفیتی در همان کلمه ی کهنه می یابد و آن را احیا می کند. این واژه در این شعر و فقط در این شعر معنایی روشن دارد اما میتواند اگر تیراژی به اندازه ی سریال شبهای برره داشته باشد ظرفیتهای معنایی تازه ای بیاید و فراگیر شود

ابداع دهن گچی کنشی فرمالیستی ست چرا که فارغ از و فراتر از معنادهی و معنامندی صرف عمل میکند پس وجهی زیباشناختی می یابد.

مانند دو تا دریغچه

رو به همیم

یک بار

کسی

باز نکرده ما را.»

این بیت زیبا مخاطب را به یاد شعر زیبای دیگری می اندازد به یاد مثنوی کوتاهی از مرحوم مهدی اخوان ثالث ما) چون دو دریچه روبروی هم آگاه از هر بگومگوی هم....» همان رابطه ای که میان دهن کجی و دهن گچی بود همین رابطه میان کهنه و نو ساخت دریغچه» را با یادآوری دریچه موجه و غایتمند می سازد بدون این رابطه کلمه ی تازه نمی توانست وجهی
زیباشناختی هم داشته باشد در واقع در شعر کلمات تا نتوانند وجه معنایی تازه و قدرتمندی

بیابند نمیتوانند وجه زیبایی شناختی بدیعی هم داشته باشند.

با دلهره

كهف دست خود را

بو کرد

ترسید سگ آدم شده باشد

خوابید.»

در این بیت خواننده با یک ترکیب تازه روبرو میشود کهف دست با یادآوری کف دست»

درک و فهم میشود اما در همان حال یک روایت تاریخی را نیز یادآوری می کند. این بینامتنیت به شعر عمق و غنا می بخشد ترکیب فوق همزمان یک ضرب المثل را نیز در ذهن تداعی می کند. این لایه های معنایی متعدد که توام با یکدیگر و همراه با هم عمل می کنند در معیت با همدیگر به نوعی هم افزایی میرسند و به انرژی مضمون شعر قدرت و نفوذی بیشتر می

بخشند.

«انگار که با شراب

تحریر شده

خط لب تو

چقدر مستعلیق است!»

«مستعلیق»! خدای من این کلمه ساده است یا مشتق؟ پاسخ این سوال غیر ممکن است. نستعليق نوعى خط است اما مستعلیق هم نوعی خط است خط لب که عاقلان دانندش و هم جنسی از می و باده دارد و مستی میآورد این ترکیب توضیحات نارسای این قلم و چند
توضیح و شرح دیگر را یک جا در خود جمع کرده است. ایجاز نخستین موهبت این گونه واژه سازی ها یا به عبارت بهتر این گونه واژه آفرینی هاست این کلمه ی تازه یا در هوا و بی تبار نیست و با برقراری ارتباط خونی با کلمات پیش از خود برای خود شناسنامه ای معتبر دارد.

از کوه

پدر سنگ تر آیا داریم؟!

هرگز

به پر و بال کسی

گیر نداد.»

«پدرسنگ» با نسبت فامیلی اش با یک دشنام زشت هویت می یابد این هویت تازه اما مخاطب را با وجه و سویه ای تازه از از کلمات روبرو می سازد یک دشنام همیشه دشنام نیست این حکم به این بستگی دارد که دشنام مزبور از سوی چه کسی به چه کسی ارسال می شود پس کلمه ی تازه از سویی دیدارهای قبلی خواننده را یادآوری میکند اما از سوی دیگر از همان دیدارهای قبلی نیز آشنایی زدایی میکند این غریبه گردانی موجب شگفتی خواننده می شود. یک شگفتی از جنس هنری و ادبی چرا که به تماشا و درکی تازه از جهان منتهی شده است.

دنبال تو

سنگ هم به راه افتاده

ای کوهکشان راه شیری

ای عشق!»
درست است که بخش مهمی از بار شاعرانه ی بیت بالا را تخیل جاری در راه افتادن سنگ به دنبال «عشق» به دوش میکشد اما ضربه ی اصلی وقتی بر ذهن خواننده وارد می آید که با
کلمه ی «کوهکشان روبرو میشود مخاطب در این رویارویی ناگهان با طیفی از کلمات و حکایات آشنا مواجه میشود که چهره ی آشنای خود را در پس نقاب کلمات شعر پنهان ساخته اند. در این جا باز هم شکلی مدرن از ایجاز رخ می نماید کهکشان راه شیری با آن شکل مدور پیچ در پیچ و چرخانش تداعی میشود در عین حال در زیرلایه ای عمیق تر می توان فرهاد کوهکن یا کوهشکن را به یاد آورد که با عشق و کوه نسبتی دیرینه دارد.

غیر از تو کسی

حرف مرا درک نکرد

ای شعر

فقط تو درد کردی من را.»

این بار کلمات جدید درست در مجاورت كلمات قديم خلق و حاضر شده اند. این شکل کلاسیک تر و آشناتری برای مخاطب شعر فارسی است. نوعی موازنه و معادله سازی در سطرهای نزدیک به هم که کم و بیش یادآور اسلوب معادله هم هست درد کردن بلافاصله پس از درک کردن رابطه ها را تقریبا بلاواسطه اعلام می کند.

«آغوش تو

چه قیامتی کرده به پا

لطفن

لب خویش را

بدوزخ به لیم.»

«بدوزخ» مرا به یاد کلمه سازی کودکان می اندازد کودک در گامهای اول در استفاده از زبان به جای سوختم میگوید سوزیدم یا به جای ببازیم میگوید بباخیم او از بدوی ترین طبیعی
ترین و حتی به نوعی درست ترین شکل و شیوه ی کلمه سازی استفاده می کند. شاعران نیز در هنگام سرایش شعر خودآگاه یا ناخودآگاه به ذهنیت و زبان کودکانه نزدیک می شوند. انگار همچون کودکان برای نخستین بار با کلمات و اشیاء برخورد کرده اند و با ذهنی کاملا خالی از برداشتها و پیش آگاهیهای مرسوم با واژه های مواجه شده اند.

رابطه ی دوختن و دوزخ وقتی قدرتمندتر بدیع تر و عمیق تر میگردد که شاعر علاوه بر حروف مشترک میان آنها به وجه کودکانه ی کلام و لحن معصومانه و نااندیشیده ی زبان کودکانه توجه شود. کاری که جلیل صفر بیگی در کلمه سازی و واژه آفرینی در شعرهای خود به درستی دقت و ظرافت انجام می دهد.

او همیشه از این شگرد در شعرها به خصوص رباعی های ماندگار خود بهره برده است اما این اواخر در نورباعی های خویش بیشتر به آن مبادرت می ورزد آیا این به این دلیلی نیست که در فضای کوچک تر نورباعی نسبت به رباعی کار واژه سازی آسان تر و امکان پذیرتر است؟

در نورباعی شاعر دایره ی واژگانی محدودتری از رباعی دارد طبعا رعایت مراعات النظیر در فضای محدودتر ساده تر است و همین امر کار برقراری ارتباط میان کلمات و ترکیبات کهنه و جدید را راحت تر میکند دیگر لازم نیست شاعر در برقراری ارتباطهای تازه کلمات بیشتری را دخیل کند و از همین رو خواه ناخواه با شبکه ی واژگانی کوچک تری سر و کار خواهد داشت و کار ذهنی اش روان تر خواهد شد.

آیا اساسا ابداع نورباعی به همین دلیل صورت نپذیرفته است؟ فضایی محدودتر از رباعی که دست یابی به انسجام در آن امکان پذیرتر و در دسترس تر است و کلمات می توانند به خودنمایی و برجستگی بیشتری بپردازند و برسند.

در این میان میتوان به تقطیع سطرها در نورباعی اشاره کرد که مانند تقطیع در شعر نو هنوز هم به شدت ذوقی و بی حساب و کتاب می نماید. آیا لازم نیست این دو سطر را در یک سطر بنویسیم تا عمل دنبال هم راه افتادن به اجرایی دیداری برسد؟
دنبال تو

سنگ هم به راه افتاده

یا

دنبال تو سنگ هم به راه افتاده

در مثال زیر هم اتصال سطرها به هم اجرای دوختن دوز خیدن را در چشم مخاطب اجرا می کند. انگار سطرها هم چون لبها به هم دوخته شده اند:

لب خویش را

بدوزخ به لبم

به این صورت

لب خویش را بدوزخ به لبم

اگر چه واژه سازی در نورباعی های جلیل صفربیگی برآمده از تجربه های شعری او در رباعی سرایی محسوب میشود اما نمیتوان از شوخ طبعی و ملاحت طبع ذاتی شخصیت شاعری او در زبان آوری و مضمون یابی هم به سادگی عبور کرد که خوشبختانه عمق و غنای بیشتری نیز به یافته های شاعرانه ی او بخشیده است.

مستعلیق - جلیل صفر بیگی - نشر بلم 1404
Kensington_Sorry
[@esharate_nazar]
ما اين كم و كاست را نمی‌دانستيم
دل آنچه كه خواست را نمی‌دانستيم

باور كن اگر عنايت عشق نبود
دست چپ و راست را نمی‌دانستيم!

@esharate_nazar
#جلیل_صفربیگی
ای باغ
چرا زرد شدی
سرخ  شدی؟
پاییز
چگونه با تو نا‌رنگی کرد؟

#واران
#نورباعی
رانده‌ست ز پیش خود حبیبم من را
بیمار نموده‌ست طبیبم من را
من راه به خود نمی‌روم چل سال است
بر دوش کشانده‌ست صلیبم من را

#وار‌ان

الهی! همه به تن غریب‌اند و من به جان و دل غریبم. همه در سفر غریب‌اند و من در حضر غریبم. الهی! هر بیماری را شفا از طبیب و من بیمار از طبیبم. هر کس را از قسمت بهره‌ای و من بی‌نصیب‌ام. هر دل‌شده‌ای را یاری و غمگساری است و من بی‌یار و بی‌قریبم.


#کشف_الاسرار_و_عُدّة_الابرار
#رشید_الدین_ابوالفضل_میبدی
#مستعلیق
Forwarded from از گذشته و اکنون (احمدرضا بهرامپور عمران)
"از بلوط، زن و آتش" (نگاهی به مجموعه‌ی "الیمایس" سروده‌ی جلیل صفربیگی) [بخش نخست]

سال‌ها پیش، شنیدنِ شعرَکی از جلیل صفربیگی، نامِ او را در خاطرم حک‌کرد:

لنگه‌های چوبیِ درِ حیاط‌مان
گرچه کهنه‌اند و جیرجیرمی‌کنند
محکم‌اند
خوش‌به‌حال‌شان
که لنگه‌ی هم‌اند

آن سال‌ها به‌مناسبتِ بخشی از رساله‌ام که درباره‌ی کوتاه‌سرایی‌های نیما بود، به این نکته می‌اندیشیدم که اغلبِ کوتاه‌سرایانِ امروز، یا رباعی‌ هم می‌گویند و یا مطالعاتی درخور دراین‌باره نیز دارند. و بعد دیدم صفربیگی اساساً رباعی‌سرا است. این نکته درباره‌ی اغلبِ کوتاه‌سرایانِ دهه‌های اخیر (نیما، سایه، شفیعی کدکنی، منصور اوجی، سیدحسن حسینی، قیصر امین‌پور و ...) صدق‌می‌کند. حتی پرویزِ شاپور که مبدعِ کاریکلماتور در زبان فارسی است، در عهدِ جوانی شیفته‌ی خیام بود.
رباعی، همان‌گونه که شمسِ قیس در المعجم به‌درستی گفته، به‌سببِ ایجاز و درهم‌تنیدگیِ مصراع‌ها، قالبی است منسجم است و ساخت‌مند. نیما نیز در یک رباعی به زیبایی این مولفه را نشان‌داده:
یک دست بر این بسته و یک دست بر آن
آویخته پای و باز یک دست در آن
آقای رباعی است که می‌جوشد زود
می‌خُسبد و خلق مانده بر وی نگران

نکته‌ی دیگر آن‌که رباعی به‌ویژه رباعیِ نو یا نو_رباعی، شاید بیش‌از هر فرم یا قالبی، نیاز به ضربه‌ی نهایی و حتی مهلِک! در مصراعِ پایانی دارد. و رباعی‌های صفربیگی ازاین‌منظر قابل‌توجه اند. به‌ویژه که او گاه این امتیاز را با بدایعی ازقبیلِ واژه‌آفرینی و ترکیب‌‌سازی‌‌ها می‌آمیزد. صفربیگی شاعرِ لحظه‌ها و درنگ‌ها، و شکارچیِ تصاویر و مضمون‌ها است. او گاه به مضمون یا ماجرایی "درمی‌پیچد". جدااز رباعی‌های مسلسل یا پیوسته، گاه ماجرا یا مضمونی او را مجذوبِ خود می‌کند. ازجمله "تنهایی"، "بلوط"، "کربلا"، "انتظار"، "سارا و دارا"، "دوستت‌دارم" و ...
صفربیگی گرچه شاعرِ لحظه‌ها است اما غزل نیز می‌سراید. او شیفته‌ی شعرِ بیدل دهلوی است و احتمالاً رگه‌هایی از حضورِ شاعرِ آینه‌ها را شعرش می‌توان نشان‌داد. او قطعاتِ سپید نیز در کارنامه‌اش دارد. اما بدونِ تعارف باید بگویم، صفربیگی در شعرهای بلند و حتی به‌نسبت بلندش، توفیق یا توفیق چندانی ندارد. گرچه گاه در همان نمونه‌ها نیز سطری و بندی یا ترکیبی، خوش‌می‌درخشد. عجالتاً از نقل نمونه‌ها درمی‌گذرم.

صفربیگی زبان‌ورز و زبا‌ن‌آشنا است و از تکرارگویی پرهیزدارد. در بسیاری از نمونه‌های آثارش با رستاخیزِ کلمات مواجه‌می‌شویم. بخشی از هنرش در همین حیطه دیدنی است. به این دو نمونه دقت‌کنید:

می‌لرزم و ضعف دید دارم دکتر
مجنونم و شکل بید دارم دکتر
لب‌های من از تب جنون می‌سوزد
"بوسیدگیِ" شدید دارم دکتر!

از گردنه‌های شعر بالارفتم
بالا بالا بالا بالارفتم
یک "بچه‌‌غزل" به تورِ من خورد فقط
ناچار به صیدِ قزل‌آلا رفتم

هنرِ دیگرِ صفربیگی، ابداعِ ایهام‌های بدیع و ابهام‌آفرینی‌های دل‌نشین است:

دارم همه‌جا دست‌به‌سر می‌گردم
هی می‌روم و دوباره بر می‌گردم
در بینِ چه‌قدر آدم قفل‌شده
دنبالِ کلید، "دربه‌در می‌گردم"

در حوض تن ماه می‌افتد دریا
در جزر تو ناگاه می‌افتد دریا
زیبایی‌ات آب را "روانی" کرده
دنبال تنت راه می‌افتد دریا

در حیرتم از این‌همه تعجیل شما
از این‌همه صبر و طول و تفصیل شما
ما خیر ندیده‌ایم از سال قدیم
این سال جدید نیز "تحویل" شما

هنرِ دیگرِ صفربیگی، در پایان‌بندی رباعی‌هایش نمایان است. او گاه به‌زیباییِ تمام از ظرفیتِ نام کتاب‌ها و آدم‌ها یا عباراتِ گوش‌آشنا، بهره‌می‌برد. به این نمونه‌ها بنگرید:

پس آن‌همه شعله در دل من چه شدند؟
در برفِ سفیدِ تنِ این زن، چه شدند؟
یک گله غزال می‌چرد در چشمش
پس یوزپلنگ‌های بیژن چه شدند؟

این قرمز تند را تو یادم‌دادی
موهای بلوند را تو یادم‌دادی
انگار لئوناردو داوینچی هستم
لبخندِ ژوکوند را تو یادم‌دادی

من گم‌شده‌ام کلید این خواب کجاست؟
آن کوچه که بود بی‌تو مهتاب ... کجاست
باید بروم کسی مرا می‌خوانَد
دیرم‌شده کفش‌های سهراب کجاست؟

بر مردم خودپسند چارلی چاپلین!
این پنجره را نبند چارلی چاپلین!
دارند به ریشِ خودشان می‌خندند
یک گریه تو هم بخند، چارلی چاپلین!

گیتار زدیم و باد با ما رقصید
بر ماه زدیم و کوه و دریا رقصید
غرناطه درون خون خود می‌غلطید
تا ساعت پنج عصر، لورکا رقصید

خبر چون سیل دنیا را گرفته
که دارای رفته سارا را گرفته
خودم را دار خواهم‌زد یقینا
دلم تصمیمِ کبری را گرفته

در برخی از سپیدسروده‌ها نیز همین تمهید دیده‌می‌شود:

دوستت‌دارم
مثل ناظم حکمت
که "منوّر" را دوست‌داشت
چون نان‌و‌نمک!

@azgozashtevaaknoon
Forwarded from از گذشته و اکنون (احمدرضا بهرامپور عمران)
"از بلوط، زن و آتش" (نگاهی به مجموعه‌ی "الیمایس" سروده‌ی جلیل صفربیگی) [بخش پایانی]

حال اشاره‌ای درباره‌ی واژه‌ها یا کلیدواژه‌هایی که در عنوانِ یادداشت آمده. نواحیِ غربیِ ایران از منظرِ "طبیعی" به بلوطستان‌ها و آتش‌گرفتن‌هایش، و ازلحاظِ "غیرطبیعی" نیز به مصائب و محرومیت‌هایش مشهور است. بی‌کاری و کارگری در کلان‌شهرها و نیز پدیده‌ی دردآورِ کولبری، بیش‌از دیگر نقاط مبتلابه مردمانِ آن سامان است. صفربیگی در رباعی‌ها و دیگر گونه‌های شعرِ خویش به این مسائل پرداخته. بی‌گمان بسامدِ بالای این اشارات، حکایت از خارخاری در جانِ شاعر دارد.
بلوط، حکایت از سرسختی و درعین‌حال فقر دارد. تاهمین‌اواخر بومیان میوه‌ی سرسخت این درخت را که تلخ و گس نیز است به‌لطایف‌الحیل می‌پروراندند و آردمی‌کردند و نانِ سرِ سفره‌شان بود. ابن بطوطه در "رحله"اش ضمنِ گزارش از شهرِ "ایذه" (مالمیر یا آن‌چنان‌که برخی گفته‌اند "مال‌الامیر") به این نکته اشاره‌‌ای‌کرده‌است. گرچه این روزها بیش‌تر از خواصِ طبی‌ آن، سخن‌می‌گویند:

پشت‌سرهم زخم شمردم یک عمر
در مشتِ دلِ خویش فشردم یک عمر
ایلام برای زخمِ من مادر بود
نان‌و‌نمکِ بلوط خوردم یک عمر

با برگِ بلوطِ پیر قنداقم‌کرد
با شیرِ پلنگ و شیره‌ی "ون" پرورد
تا زاده‌شدم نافِ مرا سنگ برید
من را پدرم کوه، به‌دنیاآورد

او که در قطعاتی به رنج‌های زندگیِ کارگران پرداخته، در قطعه‌ای حتی با زنبورهای کارگر نیز همدردی‌می‌کند:

پرواز
چه لذتی دارد
وقتی زنبور کارگر باشی
که نتوانی
عاشقِ ملکه بشوی؟

صفربیگی در قطعه‌ای درخشان‌، سنگینیِ بارِ مردمانِ اقلیمِ خویش را بر دوشِ کارگری تصویرکرده؛ کارگری پیر که با بلوطی کهنسال، سنجیده‌ شده:

گاوصندوق بر پشت
بالامی‌رود از پله‌های ساختمانی ده‌طبقه
بلوطِ پیر

از دیگر مضامینی که در شعرِ این شاعرِ دردآشنای ایلامی، پربسامد است خودسوزیِ دختران و مادران در آن نواحی است؛ بحرانی که ریشه در فقر و تعصب دارد؛ فقر اقتصادی و تعصب‌های اجتماعی و فرهنگی. و صفربیگی گاه به‌زیبایی، این دو مقوله یعنی آتش‌گرفتنِ بلوطستان‌ها را با خودسوزی زنان یکی‌انگاشته یا با هم تصویرمی‌کند:

باآن‌که برای شعله‌هایش حد نیست
از حالِ بلوط اگر بپرسی بد نیست
می‌سوزد و می‌سوزد و ... نه! می‌رقصد
این سوختگی هنوز صددرصد نیست


بر خاک نشست و غربت‌اندوزی کرد
بر دامنِ خویش، زخم، گل‌دوزی کرد
ایلام، زنِ بلوطی قصه‌ی ما
یک روز به تنگ‌آمد و خودسوزی‌کرد

مهریه کمی آب و تمامِ آتش
افتاد عروس ما به کام آتش
انگار بریده‌اند از روز ازل
ناف زنِ کُرد را به نامِ آتش

او این مساله را در قطعاتی سپید نیز سروده:

آتش
از تنی
به تنِ دیگر
این‌جا هرروز المپیک است
یکی این مشعل را بگیرد از ایلام.

ارزیابیِ دقیقِ کارنامه‌ی شاعری که پس‌از مجموعه‌ی "الیمایس" (۱۳۹۲) صدها قطعه‌ی دیگر نیز سروده، فرصتی دیگر و فراغتی بیش‌تر می‌طلبد.

@azgozashtevaaknoon
گردباد ایجاد کرد آخر به صحرای جنون
بر هوا پیچیدنِ مویِ سرِ دیوانه ها
#بی‌دل
دیریست عجب تاخت و تازی داری
در بستن ما چە دست بازی داری
از دور ببین مرگ کجای راه است؟
ای ظلم کە گردن درازی داری
#واران
ماهنامهٔ روژگار.pdf
25.8 MB
🔻🔻🔻🔻🔻

#ترانه
#رباعی


این شماره‌ی ماهنامه‌ی روزگار (رووژگار) به بررسی کارنامه‌ی شعری ترانه‌سرای تازه‌گو و پرکار جلیل صفربیگی می‌پردازد. صفربیگی بخش چشمگیری از توانایی شاعرانه‌ی خود را در راه گسترش این تنپوشه‌ی شعر ایرانی بکار بسته و دستاورد او چندین و چند کتاب است که در آنها خواننده با تازگی‌های فراوان و زین پیش دیده نشده در ترانه روبرو می‌شود. آنچه من دریافته‌ام تلاش پویا و خستگی‌ناپذیر اوست در راه بردن به گونه‌ای دیگر از بیان شاعرانه. سخن گفتن از ترانه‌ی امروز بی پیش کشیدن نام او چیزی که هیچ کم نیست کم دارد.
بودن و سرودن چهره‌هایی همچون او نشان از آن دارد که ترانه (رباعی) این شعر راستین ایرانی هنوز چه راه‌های نرفته دارد.
برای جلیل صفربیگی روزها و سال‌های پر از سرزندگی و ترانه‌گی آرزومندم.

#جلیل_صفربیگی


🔻🔻🔻🔻🔻
احتیاج خودشناسی جوهر آیینه نیست
من اگر خود را نمی‌دانم تو می‌دانی مرا
#بی‌دل
چون قطرەی کوچکی کە دریاست در او
آرام نشستە است و غوغاست در او
قلبم قلبم قلبم قلبم قلبم
صندوقچەای کە عهد موساست در او
#واران
Forwarded from درنگ
شهرام شیدایی

نیاز به یک کلمه دارم
کلمه ای که مرا از روی زمین بردارد.

من مثلِ ساعتی مریضم
و به دقت درد می کشم
سکوت تانکی ست
که بر زمینِ فکرهایم می چرخد و
علامت می گذارد
از روی همین علامت ها دکتر
نقشة جغرافیاییِ روحم را روی میز می کِشد
و با تأثر دست بر علامت ها می گذارد:
_ چه چاله های عمیقی!
ناگهان نقشه نفس می کشد
میز تکان می خورَد
و دکتر فریاد: جنگِ جهانیِ . . .

خلوتِ پارک.
پیرمردی، آرام روی نیمکت کنارم می نشیند
بی مقدمه: یک نفر جاسوس
_ سرش را به این ور و آن ور _
یک نفر جاسوس به خواب هایم وارد شده.
کلاغی از روی درخت، مثلِ یک سنگ پایین می آید
می نشیند بر شانه اش
و در گوشش با صدای آدم داد می کشد:
_ احمق ! باز که تو حرف زدی.

چیزی دیوانه ها را گاز می گیرد
و تماشاچی ها کف می زنند.

«نیچه» گوشه ای در گوش کسی زمزمه می کرد:
_ من راننده یک تانکم.


#شهرام_شیدایی


https://t.me/derangeadabi
Forwarded from مجله نارنجی (Tandis hoseini)
لنگه‌های چوبی در حیاطمان
گرچه کهنه‌اند و جیر جیر می‌کنند
محکم‌ اند...
خوش به حالشان
که لنگه‌ی هم اند …
 
#جلیل_صفربیگی
#مجله_نارنجی

@naranjimag