شد پنبه هر آرزو که در دل رشتیم
با جوهر خود، خون جگر آغشتیم
"کاغذ برسید و شب به آخر آمد"
سطری ز مصیبت غمت ننوشتیم
#واران
◾️تعزیتنامه...
اگر کار بر مراد من بودی، و قلم به مراد خود بر کاغذ نهادمی؛ جز تعزیتنامهها ننوشتمی امّا تو صاحب مصیبت نیستی، و مرا از آن غیرت آید که هر کس در احوال مصیبتزدگان نگاه کند از راه تماشا. مصیبتزدهای بایستی تا اندوه خود با او بگفتمی.
کاغذ برسید، و شب به آخِر آمد...
#نامههای_عینالقضات_همدانی
#مستعلیق
با جوهر خود، خون جگر آغشتیم
"کاغذ برسید و شب به آخر آمد"
سطری ز مصیبت غمت ننوشتیم
#واران
◾️تعزیتنامه...
اگر کار بر مراد من بودی، و قلم به مراد خود بر کاغذ نهادمی؛ جز تعزیتنامهها ننوشتمی امّا تو صاحب مصیبت نیستی، و مرا از آن غیرت آید که هر کس در احوال مصیبتزدگان نگاه کند از راه تماشا. مصیبتزدهای بایستی تا اندوه خود با او بگفتمی.
کاغذ برسید، و شب به آخِر آمد...
#نامههای_عینالقضات_همدانی
#مستعلیق
Forwarded from فرهنگ و ادبیات/ آرش شفاعی
فرمود:
زنبیل پر از ترانه در دستش بود
یک نامۀ عاشقانه در دستش بود
ختم صلوات داشت باران انگار
تسبیح هزار دانه در دستش بود
#جلیل_صفربیگی
زنبیل پر از ترانه در دستش بود
یک نامۀ عاشقانه در دستش بود
ختم صلوات داشت باران انگار
تسبیح هزار دانه در دستش بود
#جلیل_صفربیگی
دعای باران
کاش بارانی ببارد قلبها را تر کند
بگذرد از هفت بند ما، صدا را تر کند
قطره قطره رقص گیرد روی چتر لحظهها
رشته رشته مویرگهای هوا را تر کند
بشکند در هم طلسم کهنهی این باغ را
شاخههای خشک و بیبار دعا را تر کند
مثل طوفان بزرگ نوح در صبحی شگفت
سرزمین سینهها تا ناکجا را تر کند
چترهاتان را ببندید ای به ساحل ماندهها!
شاید این باران -که میبارد- شما را تر کند
#واران
کاش بارانی ببارد قلبها را تر کند
بگذرد از هفت بند ما، صدا را تر کند
قطره قطره رقص گیرد روی چتر لحظهها
رشته رشته مویرگهای هوا را تر کند
بشکند در هم طلسم کهنهی این باغ را
شاخههای خشک و بیبار دعا را تر کند
مثل طوفان بزرگ نوح در صبحی شگفت
سرزمین سینهها تا ناکجا را تر کند
چترهاتان را ببندید ای به ساحل ماندهها!
شاید این باران -که میبارد- شما را تر کند
#واران
شعر است که مانند تبر...چیزی نیست
خوردهست مرا توی کمر...چیزی نیست
"والله من از شعر بدم می آید"
پیش من از این شعر بتر چیزی نیست
#واران
مرا خویی است که نخواهم که هیچ دلی از من آزرده شود. اینکه جماعتی خود را در سماع بر من میزنند و بعضی یاران ایشان را منع میکنند مرا آن خوش نمیآید و صد بار گفتهام «برای من، کسی را چیزی مگویید من به آن راضیام». آخر من، تا این حد دل دارم که این یاران که به نزد من میآیند، از بیم آن که ملول نشوند شعری میگویم تا به آن مشغول شوند و اگرنه من از کجا شعر از کجا؟ واللّه که من از شعر بیزارم و پیش من ازین بتر چیزی نیست.
#مولانا
#فیه_مافیه
#مستعلیق
خوردهست مرا توی کمر...چیزی نیست
"والله من از شعر بدم می آید"
پیش من از این شعر بتر چیزی نیست
#واران
مرا خویی است که نخواهم که هیچ دلی از من آزرده شود. اینکه جماعتی خود را در سماع بر من میزنند و بعضی یاران ایشان را منع میکنند مرا آن خوش نمیآید و صد بار گفتهام «برای من، کسی را چیزی مگویید من به آن راضیام». آخر من، تا این حد دل دارم که این یاران که به نزد من میآیند، از بیم آن که ملول نشوند شعری میگویم تا به آن مشغول شوند و اگرنه من از کجا شعر از کجا؟ واللّه که من از شعر بیزارم و پیش من ازین بتر چیزی نیست.
#مولانا
#فیه_مافیه
#مستعلیق
Forwarded from کتیبه | Katibeh ⏳📚
سردم شده است و از درون، میسوزم
حالا، شده کارِ هر شب و هر روزم...
تو، شعـــــرِ مرا بپوش سرما نخوری!
من، دکمهٔ این قافیه را میدوزم 😌❄️
#جلیل_صفربیگی
حالا، شده کارِ هر شب و هر روزم...
تو، شعـــــرِ مرا بپوش سرما نخوری!
من، دکمهٔ این قافیه را میدوزم 😌❄️
#جلیل_صفربیگی
شمارە جدید مجله رووژگار منتشر شد
در این شماره می خوانید:
نقد و نظر
جلیل صفربیگی شاعر شالودهشكن/ محمدعلي قاسمي
شێعر معاصر کوردي
فرهاد شاهمراديان
نگاهي به مجموعه «خهو لوان» اثر جليل صفربيگي/ مهديآرماني
شعر معاصر فارسي
مستأجر قلب کوچک / محمد مرادي نصاري
قاب روژگار
شورش عليه خود.محمدعلی قاسمی/ گفتگوي اختصاصي با جليل صفربيگي - نگاهي تحليلي
به چند کتاب نخست رباعي جليل صفربيگي/ استاد رجب افشنگ- گنج رباعي/ اکرام بسيم- نگاهي به کتاب «مستعليق»سروده استاد جليل صفربيگي/ دکتر حبيبالله بخشوده/ «ازبلوط، زن و آتش» (نگاهي به مجموعهي «اليمايس» سرودهي جليل صفربيگي)/ دکتر احمدرضا بهرامپور عمران- مروري اجمالي بر رباعيهاي جليل صفربيگي نويسنده و شاعرمطرح ايراني در حوزه ادبي افغانستان/ هارون بهيار-افغانستان- نفس کشيدن در هواي شعر/ دکترسامان بختياري- نامهاي عاشقانه به دوستداران جليل صفربيگي/ دکتر دلير خواجهماو- تاجیکستان /. رند ِ رباعينويس/ حنيفخورشيدي-/ بازآفرينيهاي سبز از حيرتوارگيهاي سرخ/ محمدرضاديري-شاعري که همواره نو جليل مي شود/ دکترمحمدرضارستم پور- آشنازدايي دردمندانه و طنازانه در چند رباعي تلخ اجتماعي/ دکتريعقوب زارع- از فرايند ذهني نوگرا/ دکترعليرضا رعيت- «جلال جليل»/ استاد ظاهر سارايي- در پرانتزي ازباران/ دکتر بهروز سپيدنامه- بودن در مسير شدن/ دکتر بهروزسپيدنامه- بررسي مضامين شعري مجموعه «اليمايس» جليل صفر بيگي/ دکتر علي حسن سهراب نژاد- عصر آشنايي/ استادفرهاد شاهمراديان- «خهولوان»: هوايي تازه در شعر کردي جنوبي/ حسين شکربيگي- خوانش شعري از جليل صفربيگي/ حميدرضا شکارسري- ترجمه چند شعر از جليل صفربيگي/ مختار شکري پور- نگاهي به يک نورباعي/ دکترمحمدعلي شيوا- شاعري با زبان ساده و رباعيهايي تأملبرانگيز/ فرامرز عرب عامري- نگاهي به «عاشقانههاي يک زنبور کارگر»/ دکتر سالار عبدي- نگاهي به سونات بلوط/ علي رضا عباسي- بررسي مؤلفههاي هنجارگريزي در مجموعه رباعيات سونات بلوط» اثر جليل صفر بيگي/ فرشته عليرضايي- در سايه سار سنگ و بلوط/ دکتر رضا علي اکبري- يک رباعي، يک ديدگاه/ صديقه محمدجاني- يا برهنه در ملکوت متن/ استاد سيد علي ميرافضلي- جليل خود شعر است/ روحاله ميرزايي- پوست اندازي رباعي/ دکتر سيدمهدي موسوي- / روح شعر.جان مايه هاي نورباعي و هايکو/ حسين مصطفي پور- چه رباعي قشنگي!/ دکتر داوود ملکزاده- نيم نگاهي به يک نورباعي و يک رباعي از جليل صفربيگي/ جعفر مقيميان- بررسي جامعه شناختي اشعار جليل صفربيگي/ دکتر سميره همتي- و....
این مجله را می توانید از کتابفروشی های زیردر ایلام تهیه نمایید:
🍀کتابفروشی هامون،واقع در جنب پارک کودک
🍀شهرکتاب،واقع در بلوار آزادی،خیابان آزادی ۹
🍀خانه کتاب واقع در بلوار دانشجو ،روبروی مرکز کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان
در این شماره می خوانید:
نقد و نظر
جلیل صفربیگی شاعر شالودهشكن/ محمدعلي قاسمي
شێعر معاصر کوردي
فرهاد شاهمراديان
نگاهي به مجموعه «خهو لوان» اثر جليل صفربيگي/ مهديآرماني
شعر معاصر فارسي
مستأجر قلب کوچک / محمد مرادي نصاري
قاب روژگار
شورش عليه خود.محمدعلی قاسمی/ گفتگوي اختصاصي با جليل صفربيگي - نگاهي تحليلي
به چند کتاب نخست رباعي جليل صفربيگي/ استاد رجب افشنگ- گنج رباعي/ اکرام بسيم- نگاهي به کتاب «مستعليق»سروده استاد جليل صفربيگي/ دکتر حبيبالله بخشوده/ «ازبلوط، زن و آتش» (نگاهي به مجموعهي «اليمايس» سرودهي جليل صفربيگي)/ دکتر احمدرضا بهرامپور عمران- مروري اجمالي بر رباعيهاي جليل صفربيگي نويسنده و شاعرمطرح ايراني در حوزه ادبي افغانستان/ هارون بهيار-افغانستان- نفس کشيدن در هواي شعر/ دکترسامان بختياري- نامهاي عاشقانه به دوستداران جليل صفربيگي/ دکتر دلير خواجهماو- تاجیکستان /. رند ِ رباعينويس/ حنيفخورشيدي-/ بازآفرينيهاي سبز از حيرتوارگيهاي سرخ/ محمدرضاديري-شاعري که همواره نو جليل مي شود/ دکترمحمدرضارستم پور- آشنازدايي دردمندانه و طنازانه در چند رباعي تلخ اجتماعي/ دکتريعقوب زارع- از فرايند ذهني نوگرا/ دکترعليرضا رعيت- «جلال جليل»/ استاد ظاهر سارايي- در پرانتزي ازباران/ دکتر بهروز سپيدنامه- بودن در مسير شدن/ دکتر بهروزسپيدنامه- بررسي مضامين شعري مجموعه «اليمايس» جليل صفر بيگي/ دکتر علي حسن سهراب نژاد- عصر آشنايي/ استادفرهاد شاهمراديان- «خهولوان»: هوايي تازه در شعر کردي جنوبي/ حسين شکربيگي- خوانش شعري از جليل صفربيگي/ حميدرضا شکارسري- ترجمه چند شعر از جليل صفربيگي/ مختار شکري پور- نگاهي به يک نورباعي/ دکترمحمدعلي شيوا- شاعري با زبان ساده و رباعيهايي تأملبرانگيز/ فرامرز عرب عامري- نگاهي به «عاشقانههاي يک زنبور کارگر»/ دکتر سالار عبدي- نگاهي به سونات بلوط/ علي رضا عباسي- بررسي مؤلفههاي هنجارگريزي در مجموعه رباعيات سونات بلوط» اثر جليل صفر بيگي/ فرشته عليرضايي- در سايه سار سنگ و بلوط/ دکتر رضا علي اکبري- يک رباعي، يک ديدگاه/ صديقه محمدجاني- يا برهنه در ملکوت متن/ استاد سيد علي ميرافضلي- جليل خود شعر است/ روحاله ميرزايي- پوست اندازي رباعي/ دکتر سيدمهدي موسوي- / روح شعر.جان مايه هاي نورباعي و هايکو/ حسين مصطفي پور- چه رباعي قشنگي!/ دکتر داوود ملکزاده- نيم نگاهي به يک نورباعي و يک رباعي از جليل صفربيگي/ جعفر مقيميان- بررسي جامعه شناختي اشعار جليل صفربيگي/ دکتر سميره همتي- و....
این مجله را می توانید از کتابفروشی های زیردر ایلام تهیه نمایید:
🍀کتابفروشی هامون،واقع در جنب پارک کودک
🍀شهرکتاب،واقع در بلوار آزادی،خیابان آزادی ۹
🍀خانه کتاب واقع در بلوار دانشجو ،روبروی مرکز کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان
Forwarded from شعر امروز ایران
♦️دو رباعی
بیعشق دلم شبیهِ سنگِ مُردهست
دریایی که پُر از نهنگِ مُردهست
در من نَدَوید بچهآهویی هم
پاهام پُر از یوزپلنگِ مُردهست.
بر پشتِ من است سنگ بسیار از کوه
شده سینهی خستهام تلنبار از کوه
مشغولِ فرار کَندَنَم در دلِ خود
مانندِ فرارکردن غار از کوه.
#جلیل_صفربیگی
@Iranian_poetry_today1
بیعشق دلم شبیهِ سنگِ مُردهست
دریایی که پُر از نهنگِ مُردهست
در من نَدَوید بچهآهویی هم
پاهام پُر از یوزپلنگِ مُردهست.
بر پشتِ من است سنگ بسیار از کوه
شده سینهی خستهام تلنبار از کوه
مشغولِ فرار کَندَنَم در دلِ خود
مانندِ فرارکردن غار از کوه.
#جلیل_صفربیگی
@Iranian_poetry_today1
Forwarded from رباعی - نو رباعی
در کوهکشان شعر
نگاهی به نورباعیهای مستعلیق» سرودەی «جلیل صفربیگی»
✅حمیدرضا شکارسری
شاعر لزوما وظیفه ی توسعه ی واژگانی زبان را ندارد این کار او نیست که حتما واژه ی جدید ابداع یا اختراع کند و به این وسیله بر تعداد کلمات زبان روزمره بیفزاید. این کار لازمه ی برخورد جامعه شناختی روانشناختی و به خصوص برخوردی خشک پراتیک و علمی با زبان است. برخوردهایی که در تعهدات شاعر نیست. او هنگام سرایش به این فکر نمی کند که اثرش چه تاثیراتی بر جامعه یا بر روح و روان انسانها می گذارد شاعر این آگاهی ها را درونی می کند و شاید هم به طور ناخودآگاه اجرا کند اما بی تردید در هنگام سرایش فراموش می کند.
حتما نوآوری در زبان از وظایف اصلی شاعر است. او بی تردید با خلق واژگان جدید اصطلاحات تازه تغییر در نحو و ساختارهای زبانی به توسعه و غنای زبان کمک میکند. به این وسیله او زبان ادبیات را زنده تر پویاتر و انعطاف پذیرتر میکند و به آن توانایی بیان مفاهیمی جدید را می بخشد. خلق واژه های نو و توسعه ی واژگانی زبان اما فقط وظیفه ی شاعران نیست. نویسندگان زبان شناسان متفکران و اندیشمندان عرصه های گوناگون فرهنگی و حتی فلاسفه در فرایند توسعه ی زبان نقش دارند با توجه به این نکته ی ظریف که آنها صرفا برای افزایش ظرفیت بیان مفاهیم به این کار مبادرت می ورزند اما شاعران به دلیل تمرکز بر زیبایی و بیان هنری زبان را توسعه میدهند و واژه می آفرینند بدون این که هدفشان توسعه ی زبان یا خلق واژه باشد. پس چه بسا بسامد خلق واژه توسط شاعران این روزگار از ظرفیت خلق واژه توسط نویسندگان و بازیگران شبهای برره»، «مرد هزار چهره» و «نون خ» کمتر باشد
آجر
دهن پنجره ها را
جر داد
دیوار
به در
دهن گچی کرد فقط.
دهن گچی واژه ای تازه است. واژه ای که از یک سو مخاطب را به یاد کلمه ای کهنه می اندازد دهن کجی اما از سوی دیگر ظرفیتی در همان کلمه ی کهنه می یابد و آن را احیا می کند. این واژه در این شعر و فقط در این شعر معنایی روشن دارد اما میتواند اگر تیراژی به اندازه ی سریال شبهای برره داشته باشد ظرفیتهای معنایی تازه ای بیاید و فراگیر شود
ابداع دهن گچی کنشی فرمالیستی ست چرا که فارغ از و فراتر از معنادهی و معنامندی صرف عمل میکند پس وجهی زیباشناختی می یابد.
مانند دو تا دریغچه
رو به همیم
یک بار
کسی
باز نکرده ما را.»
این بیت زیبا مخاطب را به یاد شعر زیبای دیگری می اندازد به یاد مثنوی کوتاهی از مرحوم مهدی اخوان ثالث ما) چون دو دریچه روبروی هم آگاه از هر بگومگوی هم....» همان رابطه ای که میان دهن کجی و دهن گچی بود همین رابطه میان کهنه و نو ساخت دریغچه» را با یادآوری دریچه موجه و غایتمند می سازد بدون این رابطه کلمه ی تازه نمی توانست وجهی
زیباشناختی هم داشته باشد در واقع در شعر کلمات تا نتوانند وجه معنایی تازه و قدرتمندی
بیابند نمیتوانند وجه زیبایی شناختی بدیعی هم داشته باشند.
با دلهره
كهف دست خود را
بو کرد
ترسید سگ آدم شده باشد
خوابید.»
در این بیت خواننده با یک ترکیب تازه روبرو میشود کهف دست با یادآوری کف دست»
درک و فهم میشود اما در همان حال یک روایت تاریخی را نیز یادآوری می کند. این بینامتنیت به شعر عمق و غنا می بخشد ترکیب فوق همزمان یک ضرب المثل را نیز در ذهن تداعی می کند. این لایه های معنایی متعدد که توام با یکدیگر و همراه با هم عمل می کنند در معیت با همدیگر به نوعی هم افزایی میرسند و به انرژی مضمون شعر قدرت و نفوذی بیشتر می
بخشند.
«انگار که با شراب
تحریر شده
خط لب تو
چقدر مستعلیق است!»
«مستعلیق»! خدای من این کلمه ساده است یا مشتق؟ پاسخ این سوال غیر ممکن است. نستعليق نوعى خط است اما مستعلیق هم نوعی خط است خط لب که عاقلان دانندش و هم جنسی از می و باده دارد و مستی میآورد این ترکیب توضیحات نارسای این قلم و چند
توضیح و شرح دیگر را یک جا در خود جمع کرده است. ایجاز نخستین موهبت این گونه واژه سازی ها یا به عبارت بهتر این گونه واژه آفرینی هاست این کلمه ی تازه یا در هوا و بی تبار نیست و با برقراری ارتباط خونی با کلمات پیش از خود برای خود شناسنامه ای معتبر دارد.
از کوه
پدر سنگ تر آیا داریم؟!
هرگز
به پر و بال کسی
گیر نداد.»
«پدرسنگ» با نسبت فامیلی اش با یک دشنام زشت هویت می یابد این هویت تازه اما مخاطب را با وجه و سویه ای تازه از از کلمات روبرو می سازد یک دشنام همیشه دشنام نیست این حکم به این بستگی دارد که دشنام مزبور از سوی چه کسی به چه کسی ارسال می شود پس کلمه ی تازه از سویی دیدارهای قبلی خواننده را یادآوری میکند اما از سوی دیگر از همان دیدارهای قبلی نیز آشنایی زدایی میکند این غریبه گردانی موجب شگفتی خواننده می شود. یک شگفتی از جنس هنری و ادبی چرا که به تماشا و درکی تازه از جهان منتهی شده است.
دنبال تو
سنگ هم به راه افتاده
ای کوهکشان راه شیری
ای عشق!»
نگاهی به نورباعیهای مستعلیق» سرودەی «جلیل صفربیگی»
✅حمیدرضا شکارسری
شاعر لزوما وظیفه ی توسعه ی واژگانی زبان را ندارد این کار او نیست که حتما واژه ی جدید ابداع یا اختراع کند و به این وسیله بر تعداد کلمات زبان روزمره بیفزاید. این کار لازمه ی برخورد جامعه شناختی روانشناختی و به خصوص برخوردی خشک پراتیک و علمی با زبان است. برخوردهایی که در تعهدات شاعر نیست. او هنگام سرایش به این فکر نمی کند که اثرش چه تاثیراتی بر جامعه یا بر روح و روان انسانها می گذارد شاعر این آگاهی ها را درونی می کند و شاید هم به طور ناخودآگاه اجرا کند اما بی تردید در هنگام سرایش فراموش می کند.
حتما نوآوری در زبان از وظایف اصلی شاعر است. او بی تردید با خلق واژگان جدید اصطلاحات تازه تغییر در نحو و ساختارهای زبانی به توسعه و غنای زبان کمک میکند. به این وسیله او زبان ادبیات را زنده تر پویاتر و انعطاف پذیرتر میکند و به آن توانایی بیان مفاهیمی جدید را می بخشد. خلق واژه های نو و توسعه ی واژگانی زبان اما فقط وظیفه ی شاعران نیست. نویسندگان زبان شناسان متفکران و اندیشمندان عرصه های گوناگون فرهنگی و حتی فلاسفه در فرایند توسعه ی زبان نقش دارند با توجه به این نکته ی ظریف که آنها صرفا برای افزایش ظرفیت بیان مفاهیم به این کار مبادرت می ورزند اما شاعران به دلیل تمرکز بر زیبایی و بیان هنری زبان را توسعه میدهند و واژه می آفرینند بدون این که هدفشان توسعه ی زبان یا خلق واژه باشد. پس چه بسا بسامد خلق واژه توسط شاعران این روزگار از ظرفیت خلق واژه توسط نویسندگان و بازیگران شبهای برره»، «مرد هزار چهره» و «نون خ» کمتر باشد
آجر
دهن پنجره ها را
جر داد
دیوار
به در
دهن گچی کرد فقط.
دهن گچی واژه ای تازه است. واژه ای که از یک سو مخاطب را به یاد کلمه ای کهنه می اندازد دهن کجی اما از سوی دیگر ظرفیتی در همان کلمه ی کهنه می یابد و آن را احیا می کند. این واژه در این شعر و فقط در این شعر معنایی روشن دارد اما میتواند اگر تیراژی به اندازه ی سریال شبهای برره داشته باشد ظرفیتهای معنایی تازه ای بیاید و فراگیر شود
ابداع دهن گچی کنشی فرمالیستی ست چرا که فارغ از و فراتر از معنادهی و معنامندی صرف عمل میکند پس وجهی زیباشناختی می یابد.
مانند دو تا دریغچه
رو به همیم
یک بار
کسی
باز نکرده ما را.»
این بیت زیبا مخاطب را به یاد شعر زیبای دیگری می اندازد به یاد مثنوی کوتاهی از مرحوم مهدی اخوان ثالث ما) چون دو دریچه روبروی هم آگاه از هر بگومگوی هم....» همان رابطه ای که میان دهن کجی و دهن گچی بود همین رابطه میان کهنه و نو ساخت دریغچه» را با یادآوری دریچه موجه و غایتمند می سازد بدون این رابطه کلمه ی تازه نمی توانست وجهی
زیباشناختی هم داشته باشد در واقع در شعر کلمات تا نتوانند وجه معنایی تازه و قدرتمندی
بیابند نمیتوانند وجه زیبایی شناختی بدیعی هم داشته باشند.
با دلهره
كهف دست خود را
بو کرد
ترسید سگ آدم شده باشد
خوابید.»
در این بیت خواننده با یک ترکیب تازه روبرو میشود کهف دست با یادآوری کف دست»
درک و فهم میشود اما در همان حال یک روایت تاریخی را نیز یادآوری می کند. این بینامتنیت به شعر عمق و غنا می بخشد ترکیب فوق همزمان یک ضرب المثل را نیز در ذهن تداعی می کند. این لایه های معنایی متعدد که توام با یکدیگر و همراه با هم عمل می کنند در معیت با همدیگر به نوعی هم افزایی میرسند و به انرژی مضمون شعر قدرت و نفوذی بیشتر می
بخشند.
«انگار که با شراب
تحریر شده
خط لب تو
چقدر مستعلیق است!»
«مستعلیق»! خدای من این کلمه ساده است یا مشتق؟ پاسخ این سوال غیر ممکن است. نستعليق نوعى خط است اما مستعلیق هم نوعی خط است خط لب که عاقلان دانندش و هم جنسی از می و باده دارد و مستی میآورد این ترکیب توضیحات نارسای این قلم و چند
توضیح و شرح دیگر را یک جا در خود جمع کرده است. ایجاز نخستین موهبت این گونه واژه سازی ها یا به عبارت بهتر این گونه واژه آفرینی هاست این کلمه ی تازه یا در هوا و بی تبار نیست و با برقراری ارتباط خونی با کلمات پیش از خود برای خود شناسنامه ای معتبر دارد.
از کوه
پدر سنگ تر آیا داریم؟!
هرگز
به پر و بال کسی
گیر نداد.»
«پدرسنگ» با نسبت فامیلی اش با یک دشنام زشت هویت می یابد این هویت تازه اما مخاطب را با وجه و سویه ای تازه از از کلمات روبرو می سازد یک دشنام همیشه دشنام نیست این حکم به این بستگی دارد که دشنام مزبور از سوی چه کسی به چه کسی ارسال می شود پس کلمه ی تازه از سویی دیدارهای قبلی خواننده را یادآوری میکند اما از سوی دیگر از همان دیدارهای قبلی نیز آشنایی زدایی میکند این غریبه گردانی موجب شگفتی خواننده می شود. یک شگفتی از جنس هنری و ادبی چرا که به تماشا و درکی تازه از جهان منتهی شده است.
دنبال تو
سنگ هم به راه افتاده
ای کوهکشان راه شیری
ای عشق!»
Forwarded from رباعی - نو رباعی
درست است که بخش مهمی از بار شاعرانه ی بیت بالا را تخیل جاری در راه افتادن سنگ به دنبال «عشق» به دوش میکشد اما ضربه ی اصلی وقتی بر ذهن خواننده وارد می آید که با
کلمه ی «کوهکشان روبرو میشود مخاطب در این رویارویی ناگهان با طیفی از کلمات و حکایات آشنا مواجه میشود که چهره ی آشنای خود را در پس نقاب کلمات شعر پنهان ساخته اند. در این جا باز هم شکلی مدرن از ایجاز رخ می نماید کهکشان راه شیری با آن شکل مدور پیچ در پیچ و چرخانش تداعی میشود در عین حال در زیرلایه ای عمیق تر می توان فرهاد کوهکن یا کوهشکن را به یاد آورد که با عشق و کوه نسبتی دیرینه دارد.
غیر از تو کسی
حرف مرا درک نکرد
ای شعر
فقط تو درد کردی من را.»
این بار کلمات جدید درست در مجاورت كلمات قديم خلق و حاضر شده اند. این شکل کلاسیک تر و آشناتری برای مخاطب شعر فارسی است. نوعی موازنه و معادله سازی در سطرهای نزدیک به هم که کم و بیش یادآور اسلوب معادله هم هست درد کردن بلافاصله پس از درک کردن رابطه ها را تقریبا بلاواسطه اعلام می کند.
«آغوش تو
چه قیامتی کرده به پا
لطفن
لب خویش را
بدوزخ به لیم.»
«بدوزخ» مرا به یاد کلمه سازی کودکان می اندازد کودک در گامهای اول در استفاده از زبان به جای سوختم میگوید سوزیدم یا به جای ببازیم میگوید بباخیم او از بدوی ترین طبیعی
ترین و حتی به نوعی درست ترین شکل و شیوه ی کلمه سازی استفاده می کند. شاعران نیز در هنگام سرایش شعر خودآگاه یا ناخودآگاه به ذهنیت و زبان کودکانه نزدیک می شوند. انگار همچون کودکان برای نخستین بار با کلمات و اشیاء برخورد کرده اند و با ذهنی کاملا خالی از برداشتها و پیش آگاهیهای مرسوم با واژه های مواجه شده اند.
رابطه ی دوختن و دوزخ وقتی قدرتمندتر بدیع تر و عمیق تر میگردد که شاعر علاوه بر حروف مشترک میان آنها به وجه کودکانه ی کلام و لحن معصومانه و نااندیشیده ی زبان کودکانه توجه شود. کاری که جلیل صفر بیگی در کلمه سازی و واژه آفرینی در شعرهای خود به درستی دقت و ظرافت انجام می دهد.
او همیشه از این شگرد در شعرها به خصوص رباعی های ماندگار خود بهره برده است اما این اواخر در نورباعی های خویش بیشتر به آن مبادرت می ورزد آیا این به این دلیلی نیست که در فضای کوچک تر نورباعی نسبت به رباعی کار واژه سازی آسان تر و امکان پذیرتر است؟
در نورباعی شاعر دایره ی واژگانی محدودتری از رباعی دارد طبعا رعایت مراعات النظیر در فضای محدودتر ساده تر است و همین امر کار برقراری ارتباط میان کلمات و ترکیبات کهنه و جدید را راحت تر میکند دیگر لازم نیست شاعر در برقراری ارتباطهای تازه کلمات بیشتری را دخیل کند و از همین رو خواه ناخواه با شبکه ی واژگانی کوچک تری سر و کار خواهد داشت و کار ذهنی اش روان تر خواهد شد.
آیا اساسا ابداع نورباعی به همین دلیل صورت نپذیرفته است؟ فضایی محدودتر از رباعی که دست یابی به انسجام در آن امکان پذیرتر و در دسترس تر است و کلمات می توانند به خودنمایی و برجستگی بیشتری بپردازند و برسند.
در این میان میتوان به تقطیع سطرها در نورباعی اشاره کرد که مانند تقطیع در شعر نو هنوز هم به شدت ذوقی و بی حساب و کتاب می نماید. آیا لازم نیست این دو سطر را در یک سطر بنویسیم تا عمل دنبال هم راه افتادن به اجرایی دیداری برسد؟
دنبال تو
سنگ هم به راه افتاده
یا
دنبال تو سنگ هم به راه افتاده
در مثال زیر هم اتصال سطرها به هم اجرای دوختن دوز خیدن را در چشم مخاطب اجرا می کند. انگار سطرها هم چون لبها به هم دوخته شده اند:
لب خویش را
بدوزخ به لبم
به این صورت
لب خویش را بدوزخ به لبم
اگر چه واژه سازی در نورباعی های جلیل صفربیگی برآمده از تجربه های شعری او در رباعی سرایی محسوب میشود اما نمیتوان از شوخ طبعی و ملاحت طبع ذاتی شخصیت شاعری او در زبان آوری و مضمون یابی هم به سادگی عبور کرد که خوشبختانه عمق و غنای بیشتری نیز به یافته های شاعرانه ی او بخشیده است.
مستعلیق - جلیل صفر بیگی - نشر بلم 1404
کلمه ی «کوهکشان روبرو میشود مخاطب در این رویارویی ناگهان با طیفی از کلمات و حکایات آشنا مواجه میشود که چهره ی آشنای خود را در پس نقاب کلمات شعر پنهان ساخته اند. در این جا باز هم شکلی مدرن از ایجاز رخ می نماید کهکشان راه شیری با آن شکل مدور پیچ در پیچ و چرخانش تداعی میشود در عین حال در زیرلایه ای عمیق تر می توان فرهاد کوهکن یا کوهشکن را به یاد آورد که با عشق و کوه نسبتی دیرینه دارد.
غیر از تو کسی
حرف مرا درک نکرد
ای شعر
فقط تو درد کردی من را.»
این بار کلمات جدید درست در مجاورت كلمات قديم خلق و حاضر شده اند. این شکل کلاسیک تر و آشناتری برای مخاطب شعر فارسی است. نوعی موازنه و معادله سازی در سطرهای نزدیک به هم که کم و بیش یادآور اسلوب معادله هم هست درد کردن بلافاصله پس از درک کردن رابطه ها را تقریبا بلاواسطه اعلام می کند.
«آغوش تو
چه قیامتی کرده به پا
لطفن
لب خویش را
بدوزخ به لیم.»
«بدوزخ» مرا به یاد کلمه سازی کودکان می اندازد کودک در گامهای اول در استفاده از زبان به جای سوختم میگوید سوزیدم یا به جای ببازیم میگوید بباخیم او از بدوی ترین طبیعی
ترین و حتی به نوعی درست ترین شکل و شیوه ی کلمه سازی استفاده می کند. شاعران نیز در هنگام سرایش شعر خودآگاه یا ناخودآگاه به ذهنیت و زبان کودکانه نزدیک می شوند. انگار همچون کودکان برای نخستین بار با کلمات و اشیاء برخورد کرده اند و با ذهنی کاملا خالی از برداشتها و پیش آگاهیهای مرسوم با واژه های مواجه شده اند.
رابطه ی دوختن و دوزخ وقتی قدرتمندتر بدیع تر و عمیق تر میگردد که شاعر علاوه بر حروف مشترک میان آنها به وجه کودکانه ی کلام و لحن معصومانه و نااندیشیده ی زبان کودکانه توجه شود. کاری که جلیل صفر بیگی در کلمه سازی و واژه آفرینی در شعرهای خود به درستی دقت و ظرافت انجام می دهد.
او همیشه از این شگرد در شعرها به خصوص رباعی های ماندگار خود بهره برده است اما این اواخر در نورباعی های خویش بیشتر به آن مبادرت می ورزد آیا این به این دلیلی نیست که در فضای کوچک تر نورباعی نسبت به رباعی کار واژه سازی آسان تر و امکان پذیرتر است؟
در نورباعی شاعر دایره ی واژگانی محدودتری از رباعی دارد طبعا رعایت مراعات النظیر در فضای محدودتر ساده تر است و همین امر کار برقراری ارتباط میان کلمات و ترکیبات کهنه و جدید را راحت تر میکند دیگر لازم نیست شاعر در برقراری ارتباطهای تازه کلمات بیشتری را دخیل کند و از همین رو خواه ناخواه با شبکه ی واژگانی کوچک تری سر و کار خواهد داشت و کار ذهنی اش روان تر خواهد شد.
آیا اساسا ابداع نورباعی به همین دلیل صورت نپذیرفته است؟ فضایی محدودتر از رباعی که دست یابی به انسجام در آن امکان پذیرتر و در دسترس تر است و کلمات می توانند به خودنمایی و برجستگی بیشتری بپردازند و برسند.
در این میان میتوان به تقطیع سطرها در نورباعی اشاره کرد که مانند تقطیع در شعر نو هنوز هم به شدت ذوقی و بی حساب و کتاب می نماید. آیا لازم نیست این دو سطر را در یک سطر بنویسیم تا عمل دنبال هم راه افتادن به اجرایی دیداری برسد؟
دنبال تو
سنگ هم به راه افتاده
یا
دنبال تو سنگ هم به راه افتاده
در مثال زیر هم اتصال سطرها به هم اجرای دوختن دوز خیدن را در چشم مخاطب اجرا می کند. انگار سطرها هم چون لبها به هم دوخته شده اند:
لب خویش را
بدوزخ به لبم
به این صورت
لب خویش را بدوزخ به لبم
اگر چه واژه سازی در نورباعی های جلیل صفربیگی برآمده از تجربه های شعری او در رباعی سرایی محسوب میشود اما نمیتوان از شوخ طبعی و ملاحت طبع ذاتی شخصیت شاعری او در زبان آوری و مضمون یابی هم به سادگی عبور کرد که خوشبختانه عمق و غنای بیشتری نیز به یافته های شاعرانه ی او بخشیده است.
مستعلیق - جلیل صفر بیگی - نشر بلم 1404
Kensington_Sorry
[@esharate_nazar]
ما اين كم و كاست را نمیدانستيم
دل آنچه كه خواست را نمیدانستيم
باور كن اگر عنايت عشق نبود
دست چپ و راست را نمیدانستيم!
@esharate_nazar
#جلیل_صفربیگی
دل آنچه كه خواست را نمیدانستيم
باور كن اگر عنايت عشق نبود
دست چپ و راست را نمیدانستيم!
@esharate_nazar
#جلیل_صفربیگی
راندهست ز پیش خود حبیبم من را
بیمار نمودهست طبیبم من را
من راه به خود نمیروم چل سال است
بر دوش کشاندهست صلیبم من را
#واران
الهی! همه به تن غریباند و من به جان و دل غریبم. همه در سفر غریباند و من در حضر غریبم. الهی! هر بیماری را شفا از طبیب و من بیمار از طبیبم. هر کس را از قسمت بهرهای و من بینصیبام. هر دلشدهای را یاری و غمگساری است و من بییار و بیقریبم.
#کشف_الاسرار_و_عُدّة_الابرار
#رشید_الدین_ابوالفضل_میبدی
#مستعلیق
بیمار نمودهست طبیبم من را
من راه به خود نمیروم چل سال است
بر دوش کشاندهست صلیبم من را
#واران
الهی! همه به تن غریباند و من به جان و دل غریبم. همه در سفر غریباند و من در حضر غریبم. الهی! هر بیماری را شفا از طبیب و من بیمار از طبیبم. هر کس را از قسمت بهرهای و من بینصیبام. هر دلشدهای را یاری و غمگساری است و من بییار و بیقریبم.
#کشف_الاسرار_و_عُدّة_الابرار
#رشید_الدین_ابوالفضل_میبدی
#مستعلیق
Forwarded from از گذشته و اکنون (احمدرضا بهرامپور عمران)
"از بلوط، زن و آتش" (نگاهی به مجموعهی "الیمایس" سرودهی جلیل صفربیگی) [بخش نخست]
سالها پیش، شنیدنِ شعرَکی از جلیل صفربیگی، نامِ او را در خاطرم حککرد:
لنگههای چوبیِ درِ حیاطمان
گرچه کهنهاند و جیرجیرمیکنند
محکماند
خوشبهحالشان
که لنگهی هماند
آن سالها بهمناسبتِ بخشی از رسالهام که دربارهی کوتاهسراییهای نیما بود، به این نکته میاندیشیدم که اغلبِ کوتاهسرایانِ امروز، یا رباعی هم میگویند و یا مطالعاتی درخور دراینباره نیز دارند. و بعد دیدم صفربیگی اساساً رباعیسرا است. این نکته دربارهی اغلبِ کوتاهسرایانِ دهههای اخیر (نیما، سایه، شفیعی کدکنی، منصور اوجی، سیدحسن حسینی، قیصر امینپور و ...) صدقمیکند. حتی پرویزِ شاپور که مبدعِ کاریکلماتور در زبان فارسی است، در عهدِ جوانی شیفتهی خیام بود.
رباعی، همانگونه که شمسِ قیس در المعجم بهدرستی گفته، بهسببِ ایجاز و درهمتنیدگیِ مصراعها، قالبی است منسجم است و ساختمند. نیما نیز در یک رباعی به زیبایی این مولفه را نشانداده:
یک دست بر این بسته و یک دست بر آن
آویخته پای و باز یک دست در آن
آقای رباعی است که میجوشد زود
میخُسبد و خلق مانده بر وی نگران
نکتهی دیگر آنکه رباعی بهویژه رباعیِ نو یا نو_رباعی، شاید بیشاز هر فرم یا قالبی، نیاز به ضربهی نهایی و حتی مهلِک! در مصراعِ پایانی دارد. و رباعیهای صفربیگی ازاینمنظر قابلتوجه اند. بهویژه که او گاه این امتیاز را با بدایعی ازقبیلِ واژهآفرینی و ترکیبسازیها میآمیزد. صفربیگی شاعرِ لحظهها و درنگها، و شکارچیِ تصاویر و مضمونها است. او گاه به مضمون یا ماجرایی "درمیپیچد". جدااز رباعیهای مسلسل یا پیوسته، گاه ماجرا یا مضمونی او را مجذوبِ خود میکند. ازجمله "تنهایی"، "بلوط"، "کربلا"، "انتظار"، "سارا و دارا"، "دوستتدارم" و ...
صفربیگی گرچه شاعرِ لحظهها است اما غزل نیز میسراید. او شیفتهی شعرِ بیدل دهلوی است و احتمالاً رگههایی از حضورِ شاعرِ آینهها را شعرش میتوان نشانداد. او قطعاتِ سپید نیز در کارنامهاش دارد. اما بدونِ تعارف باید بگویم، صفربیگی در شعرهای بلند و حتی بهنسبت بلندش، توفیق یا توفیق چندانی ندارد. گرچه گاه در همان نمونهها نیز سطری و بندی یا ترکیبی، خوشمیدرخشد. عجالتاً از نقل نمونهها درمیگذرم.
صفربیگی زبانورز و زبانآشنا است و از تکرارگویی پرهیزدارد. در بسیاری از نمونههای آثارش با رستاخیزِ کلمات مواجهمیشویم. بخشی از هنرش در همین حیطه دیدنی است. به این دو نمونه دقتکنید:
میلرزم و ضعف دید دارم دکتر
مجنونم و شکل بید دارم دکتر
لبهای من از تب جنون میسوزد
"بوسیدگیِ" شدید دارم دکتر!
از گردنههای شعر بالارفتم
بالا بالا بالا بالارفتم
یک "بچهغزل" به تورِ من خورد فقط
ناچار به صیدِ قزلآلا رفتم
هنرِ دیگرِ صفربیگی، ابداعِ ایهامهای بدیع و ابهامآفرینیهای دلنشین است:
دارم همهجا دستبهسر میگردم
هی میروم و دوباره بر میگردم
در بینِ چهقدر آدم قفلشده
دنبالِ کلید، "دربهدر میگردم"
در حوض تن ماه میافتد دریا
در جزر تو ناگاه میافتد دریا
زیباییات آب را "روانی" کرده
دنبال تنت راه میافتد دریا
در حیرتم از اینهمه تعجیل شما
از اینهمه صبر و طول و تفصیل شما
ما خیر ندیدهایم از سال قدیم
این سال جدید نیز "تحویل" شما
هنرِ دیگرِ صفربیگی، در پایانبندی رباعیهایش نمایان است. او گاه بهزیباییِ تمام از ظرفیتِ نام کتابها و آدمها یا عباراتِ گوشآشنا، بهرهمیبرد. به این نمونهها بنگرید:
پس آنهمه شعله در دل من چه شدند؟
در برفِ سفیدِ تنِ این زن، چه شدند؟
یک گله غزال میچرد در چشمش
پس یوزپلنگهای بیژن چه شدند؟
این قرمز تند را تو یادمدادی
موهای بلوند را تو یادمدادی
انگار لئوناردو داوینچی هستم
لبخندِ ژوکوند را تو یادمدادی
من گمشدهام کلید این خواب کجاست؟
آن کوچه که بود بیتو مهتاب ... کجاست
باید بروم کسی مرا میخوانَد
دیرمشده کفشهای سهراب کجاست؟
بر مردم خودپسند چارلی چاپلین!
این پنجره را نبند چارلی چاپلین!
دارند به ریشِ خودشان میخندند
یک گریه تو هم بخند، چارلی چاپلین!
گیتار زدیم و باد با ما رقصید
بر ماه زدیم و کوه و دریا رقصید
غرناطه درون خون خود میغلطید
تا ساعت پنج عصر، لورکا رقصید
خبر چون سیل دنیا را گرفته
که دارای رفته سارا را گرفته
خودم را دار خواهمزد یقینا
دلم تصمیمِ کبری را گرفته
در برخی از سپیدسرودهها نیز همین تمهید دیدهمیشود:
دوستتدارم
مثل ناظم حکمت
که "منوّر" را دوستداشت
چون نانونمک!
@azgozashtevaaknoon
سالها پیش، شنیدنِ شعرَکی از جلیل صفربیگی، نامِ او را در خاطرم حککرد:
لنگههای چوبیِ درِ حیاطمان
گرچه کهنهاند و جیرجیرمیکنند
محکماند
خوشبهحالشان
که لنگهی هماند
آن سالها بهمناسبتِ بخشی از رسالهام که دربارهی کوتاهسراییهای نیما بود، به این نکته میاندیشیدم که اغلبِ کوتاهسرایانِ امروز، یا رباعی هم میگویند و یا مطالعاتی درخور دراینباره نیز دارند. و بعد دیدم صفربیگی اساساً رباعیسرا است. این نکته دربارهی اغلبِ کوتاهسرایانِ دهههای اخیر (نیما، سایه، شفیعی کدکنی، منصور اوجی، سیدحسن حسینی، قیصر امینپور و ...) صدقمیکند. حتی پرویزِ شاپور که مبدعِ کاریکلماتور در زبان فارسی است، در عهدِ جوانی شیفتهی خیام بود.
رباعی، همانگونه که شمسِ قیس در المعجم بهدرستی گفته، بهسببِ ایجاز و درهمتنیدگیِ مصراعها، قالبی است منسجم است و ساختمند. نیما نیز در یک رباعی به زیبایی این مولفه را نشانداده:
یک دست بر این بسته و یک دست بر آن
آویخته پای و باز یک دست در آن
آقای رباعی است که میجوشد زود
میخُسبد و خلق مانده بر وی نگران
نکتهی دیگر آنکه رباعی بهویژه رباعیِ نو یا نو_رباعی، شاید بیشاز هر فرم یا قالبی، نیاز به ضربهی نهایی و حتی مهلِک! در مصراعِ پایانی دارد. و رباعیهای صفربیگی ازاینمنظر قابلتوجه اند. بهویژه که او گاه این امتیاز را با بدایعی ازقبیلِ واژهآفرینی و ترکیبسازیها میآمیزد. صفربیگی شاعرِ لحظهها و درنگها، و شکارچیِ تصاویر و مضمونها است. او گاه به مضمون یا ماجرایی "درمیپیچد". جدااز رباعیهای مسلسل یا پیوسته، گاه ماجرا یا مضمونی او را مجذوبِ خود میکند. ازجمله "تنهایی"، "بلوط"، "کربلا"، "انتظار"، "سارا و دارا"، "دوستتدارم" و ...
صفربیگی گرچه شاعرِ لحظهها است اما غزل نیز میسراید. او شیفتهی شعرِ بیدل دهلوی است و احتمالاً رگههایی از حضورِ شاعرِ آینهها را شعرش میتوان نشانداد. او قطعاتِ سپید نیز در کارنامهاش دارد. اما بدونِ تعارف باید بگویم، صفربیگی در شعرهای بلند و حتی بهنسبت بلندش، توفیق یا توفیق چندانی ندارد. گرچه گاه در همان نمونهها نیز سطری و بندی یا ترکیبی، خوشمیدرخشد. عجالتاً از نقل نمونهها درمیگذرم.
صفربیگی زبانورز و زبانآشنا است و از تکرارگویی پرهیزدارد. در بسیاری از نمونههای آثارش با رستاخیزِ کلمات مواجهمیشویم. بخشی از هنرش در همین حیطه دیدنی است. به این دو نمونه دقتکنید:
میلرزم و ضعف دید دارم دکتر
مجنونم و شکل بید دارم دکتر
لبهای من از تب جنون میسوزد
"بوسیدگیِ" شدید دارم دکتر!
از گردنههای شعر بالارفتم
بالا بالا بالا بالارفتم
یک "بچهغزل" به تورِ من خورد فقط
ناچار به صیدِ قزلآلا رفتم
هنرِ دیگرِ صفربیگی، ابداعِ ایهامهای بدیع و ابهامآفرینیهای دلنشین است:
دارم همهجا دستبهسر میگردم
هی میروم و دوباره بر میگردم
در بینِ چهقدر آدم قفلشده
دنبالِ کلید، "دربهدر میگردم"
در حوض تن ماه میافتد دریا
در جزر تو ناگاه میافتد دریا
زیباییات آب را "روانی" کرده
دنبال تنت راه میافتد دریا
در حیرتم از اینهمه تعجیل شما
از اینهمه صبر و طول و تفصیل شما
ما خیر ندیدهایم از سال قدیم
این سال جدید نیز "تحویل" شما
هنرِ دیگرِ صفربیگی، در پایانبندی رباعیهایش نمایان است. او گاه بهزیباییِ تمام از ظرفیتِ نام کتابها و آدمها یا عباراتِ گوشآشنا، بهرهمیبرد. به این نمونهها بنگرید:
پس آنهمه شعله در دل من چه شدند؟
در برفِ سفیدِ تنِ این زن، چه شدند؟
یک گله غزال میچرد در چشمش
پس یوزپلنگهای بیژن چه شدند؟
این قرمز تند را تو یادمدادی
موهای بلوند را تو یادمدادی
انگار لئوناردو داوینچی هستم
لبخندِ ژوکوند را تو یادمدادی
من گمشدهام کلید این خواب کجاست؟
آن کوچه که بود بیتو مهتاب ... کجاست
باید بروم کسی مرا میخوانَد
دیرمشده کفشهای سهراب کجاست؟
بر مردم خودپسند چارلی چاپلین!
این پنجره را نبند چارلی چاپلین!
دارند به ریشِ خودشان میخندند
یک گریه تو هم بخند، چارلی چاپلین!
گیتار زدیم و باد با ما رقصید
بر ماه زدیم و کوه و دریا رقصید
غرناطه درون خون خود میغلطید
تا ساعت پنج عصر، لورکا رقصید
خبر چون سیل دنیا را گرفته
که دارای رفته سارا را گرفته
خودم را دار خواهمزد یقینا
دلم تصمیمِ کبری را گرفته
در برخی از سپیدسرودهها نیز همین تمهید دیدهمیشود:
دوستتدارم
مثل ناظم حکمت
که "منوّر" را دوستداشت
چون نانونمک!
@azgozashtevaaknoon