Forwarded from علی فرزانه موحد
#شعر_جدید
گیرم افتاده و گیرم متکبر مرده
هر که بوده است در این جاده مسافر مرده
به مرادی نرسیدند مریدان جهان
خبری نیست در این کوچهی عابرمرده
زندگی پرده و مرگ است چنان بادی تند...
پرده میافتد از آن کس که مزور مرده
در دل آدم و حوا متولد شده بود...
عشق این روحِ در انسانِ معاصر مرده
این همه مذهب و مکتب که به آن میبالند
چون کتابیاست ورقپاره و ناشرمرده
یازده ثانیه بشمار... دو کودک مردند...
سیر کن، سیر در این عرصهی ناظرمرده
یازده ثانیه بشمار... دو زن ضجه زدند
که جگرگوشهی من کو، به چه خاطر مرده
اعتراف از که بگیریم، که ما را کشته
همه «تقصیرندارند» مقصر مرده
هنری غیر تملق، خبری غیر دروغ
نیست در حنجرهی کشور شاعرمرده
شست غسال تن شاعر بزدل را گفت
زنده از آخورکی بود... که آخر مرده
آی شاعر تو به صد واسطه شاگرد که ای!
تحت تاثیرِ هزاران متاثرمرده!
«جگر شیر نداری سفر عشق مکن»
که در این راه فراوان خر و قاطر مرده
نام مرداب به فتوای گل نیلوفر
تا ابد زنده به عشق است... به ظاهر مرده
من هم ای زن به غزل میکشمت تا به ابد
تا بگویند که مردی ز مفاخر مرده
تویی آن شعر مطنطن که دمیدی جان را
به علی، آن تن در باطن و ظاهر مرده
گیسویت معجزهای داشت که با خود گفتم
سر هر پیچش مویش دو سه ساحر مرده
گفتم این چشم عزیزیاست که هر شب در خواب...
به من افتاده، به فرعون معبرمرده
شانهاش مقصد دوری است که در حسرت آن
فوج در فوج پرستوی مهاجر مرده...
خیره در چشمهی پیراهن تو خشکم زد
گفتم آن کس که نشد با تو مجاور مرده_
به تو نزدیک شدم، لال شدم، حس کردم
که دهانم که سخنآور ماهر مرده
به تو نزدیک شدم نام خود از یادم رفت!
دیدم از بس که «تو» هستم منِ حاضر مرده
ابرها هلهلهگو لحظهی خاطرخواهیت...
گریه کردند به شوق من خاطرمرده...
بید میگفت علی دست و دلت میلرزد!
چه شده؟! این دو قدرقدرتِ قادر مرده؟
غنچه میگفت علی تنگ در آغوشش گیر
غرق «او» شو که تمامی ضمایر مرده
باد میگفت به فرمودهی حافظ بگشای
گره از زلف نگار، آی معاشرمرده!
نفس عیسویات قفل زبانم بگشود
زنده شد بندهی از مدح تو قاصر مرده
«گفتمت وقت سخن با تو چه سان باید بود؟»
گفتی آرام، چنان کعبهی زائر مرده
به صداوندی ات ای زن که من ایمان دارم
هر که لبیک نگفته به تو، کافر مرده
ای سر زلف تو در دست رقیب افتاده*
مگر این عاشق فرزانهی شاعر مرده!؟
منم آن کس که صلیبش زده گردنبندت
آن که مابین دوتا کوه جواهر مرده
در ره منزل لیلی چه خطرهاست ولی*
مگر این قیس بنی عامرِ حاضر مرده
هر که از جور تو دق کرده نمکنشاس است
کفرگوییاست که در نعمت وافر مرده
آخر از خیره به چشم تو شدن خواهم مرد
تا بگویند موحّد متحیر مرده
من بر آن عهد که بستم به همان میمیرم*
تا نگویند موحّد متغیر مرده
بعد مرگم سخنم بر لب پاکان جاری است
لبم از داغ لبی طیب و طاهر مرده...
#علی_فرزانه_موحد
تقدیم به عشق
زمستان ۱۴۰۳
گیرم افتاده و گیرم متکبر مرده
هر که بوده است در این جاده مسافر مرده
به مرادی نرسیدند مریدان جهان
خبری نیست در این کوچهی عابرمرده
زندگی پرده و مرگ است چنان بادی تند...
پرده میافتد از آن کس که مزور مرده
در دل آدم و حوا متولد شده بود...
عشق این روحِ در انسانِ معاصر مرده
این همه مذهب و مکتب که به آن میبالند
چون کتابیاست ورقپاره و ناشرمرده
یازده ثانیه بشمار... دو کودک مردند...
سیر کن، سیر در این عرصهی ناظرمرده
یازده ثانیه بشمار... دو زن ضجه زدند
که جگرگوشهی من کو، به چه خاطر مرده
اعتراف از که بگیریم، که ما را کشته
همه «تقصیرندارند» مقصر مرده
هنری غیر تملق، خبری غیر دروغ
نیست در حنجرهی کشور شاعرمرده
شست غسال تن شاعر بزدل را گفت
زنده از آخورکی بود... که آخر مرده
آی شاعر تو به صد واسطه شاگرد که ای!
تحت تاثیرِ هزاران متاثرمرده!
«جگر شیر نداری سفر عشق مکن»
که در این راه فراوان خر و قاطر مرده
نام مرداب به فتوای گل نیلوفر
تا ابد زنده به عشق است... به ظاهر مرده
من هم ای زن به غزل میکشمت تا به ابد
تا بگویند که مردی ز مفاخر مرده
تویی آن شعر مطنطن که دمیدی جان را
به علی، آن تن در باطن و ظاهر مرده
گیسویت معجزهای داشت که با خود گفتم
سر هر پیچش مویش دو سه ساحر مرده
گفتم این چشم عزیزیاست که هر شب در خواب...
به من افتاده، به فرعون معبرمرده
شانهاش مقصد دوری است که در حسرت آن
فوج در فوج پرستوی مهاجر مرده...
خیره در چشمهی پیراهن تو خشکم زد
گفتم آن کس که نشد با تو مجاور مرده_
به تو نزدیک شدم، لال شدم، حس کردم
که دهانم که سخنآور ماهر مرده
به تو نزدیک شدم نام خود از یادم رفت!
دیدم از بس که «تو» هستم منِ حاضر مرده
ابرها هلهلهگو لحظهی خاطرخواهیت...
گریه کردند به شوق من خاطرمرده...
بید میگفت علی دست و دلت میلرزد!
چه شده؟! این دو قدرقدرتِ قادر مرده؟
غنچه میگفت علی تنگ در آغوشش گیر
غرق «او» شو که تمامی ضمایر مرده
باد میگفت به فرمودهی حافظ بگشای
گره از زلف نگار، آی معاشرمرده!
نفس عیسویات قفل زبانم بگشود
زنده شد بندهی از مدح تو قاصر مرده
«گفتمت وقت سخن با تو چه سان باید بود؟»
گفتی آرام، چنان کعبهی زائر مرده
به صداوندی ات ای زن که من ایمان دارم
هر که لبیک نگفته به تو، کافر مرده
ای سر زلف تو در دست رقیب افتاده*
مگر این عاشق فرزانهی شاعر مرده!؟
منم آن کس که صلیبش زده گردنبندت
آن که مابین دوتا کوه جواهر مرده
در ره منزل لیلی چه خطرهاست ولی*
مگر این قیس بنی عامرِ حاضر مرده
هر که از جور تو دق کرده نمکنشاس است
کفرگوییاست که در نعمت وافر مرده
آخر از خیره به چشم تو شدن خواهم مرد
تا بگویند موحّد متحیر مرده
من بر آن عهد که بستم به همان میمیرم*
تا نگویند موحّد متغیر مرده
بعد مرگم سخنم بر لب پاکان جاری است
لبم از داغ لبی طیب و طاهر مرده...
#علی_فرزانه_موحد
تقدیم به عشق
زمستان ۱۴۰۳
Forwarded from سعید مبشر (Saeid_m)
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
شبیه کاغذ خطخوردهای، مچاله شدن
و بعد همنفسِ کیسهی زباله شدن
بدون شرط نشستن به پای وعدهی عشق
به صد گزارهی نامحتمل حواله شدن
تلاش کردن و در چشم ماه، کم بودن
ترانه خواندن و در گوش باد، ناله شدن
تو را نخواهد و با این بهانهی عوضی
عوض شوی... [شده تا حد استحاله شدن]
که گربههای حوالیِ خانهاش با لطف
صدا کنند تو را هم به همپیاله شدن
که کارگر بشوی بعد شصتسالگیات
که محترم باشد قبل بیستساله شدن
میان این همه غربت، به چایِ آخر شب
پناه میبرم از تلخیِ تفاله شدن
#سعید_مبشر
#کوبه
@saeid_mobasher_71
و بعد همنفسِ کیسهی زباله شدن
بدون شرط نشستن به پای وعدهی عشق
به صد گزارهی نامحتمل حواله شدن
تلاش کردن و در چشم ماه، کم بودن
ترانه خواندن و در گوش باد، ناله شدن
تو را نخواهد و با این بهانهی عوضی
عوض شوی... [شده تا حد استحاله شدن]
که گربههای حوالیِ خانهاش با لطف
صدا کنند تو را هم به همپیاله شدن
که کارگر بشوی بعد شصتسالگیات
که محترم باشد قبل بیستساله شدن
میان این همه غربت، به چایِ آخر شب
پناه میبرم از تلخیِ تفاله شدن
#سعید_مبشر
#کوبه
@saeid_mobasher_71
رفت مرآت دل از کلفت آفاق به زنگ
مرکز افتاد برون بس که شد این دایره تنگ
ساغر قسمت هر کس ازلی میباشد
شیشه می میکشد اول زگداز دل تنگ
آگهی گر نبود وحشت ازین دشت کراست
آهو از چشم خود است آینهٔ داغ پلنگ
غرهٔ عیش مباشید که در محفل دهر
شیشهای نیست که قلقل نرساند به ترنگ
عشق اگر رنگ شکست دل ما پردازد
موی چینی شکند خامهٔ تصویر فرنگ
فکر تنهاییام از بس به تأمل پیچید
زانو از موی سرم آینه گم کرد به زنگ
بی تو از هستی من گر همه تمثال دمد
آب آیینه ز جوهر کند ایجاد نهنگ
بیخود جام نگاه تو چو بال طاووس
یک خرابات قدح میکشد ازگردش رنگ
هرکجا حسرت دیدار تو شد ساز بیان
نفس از دل چو سحر میدمد آیینه به چنگ
از ادبگاه دلم نیست گذشتن بیدل
پای تمثال من از آینه خوردهست به سنگ
#بیدل
مرکز افتاد برون بس که شد این دایره تنگ
ساغر قسمت هر کس ازلی میباشد
شیشه می میکشد اول زگداز دل تنگ
آگهی گر نبود وحشت ازین دشت کراست
آهو از چشم خود است آینهٔ داغ پلنگ
غرهٔ عیش مباشید که در محفل دهر
شیشهای نیست که قلقل نرساند به ترنگ
عشق اگر رنگ شکست دل ما پردازد
موی چینی شکند خامهٔ تصویر فرنگ
فکر تنهاییام از بس به تأمل پیچید
زانو از موی سرم آینه گم کرد به زنگ
بی تو از هستی من گر همه تمثال دمد
آب آیینه ز جوهر کند ایجاد نهنگ
بیخود جام نگاه تو چو بال طاووس
یک خرابات قدح میکشد ازگردش رنگ
هرکجا حسرت دیدار تو شد ساز بیان
نفس از دل چو سحر میدمد آیینه به چنگ
از ادبگاه دلم نیست گذشتن بیدل
پای تمثال من از آینه خوردهست به سنگ
#بیدل
Forwarded from ساعت به وقت شعر
او رفت و مرا خراب و بدمست گذاشت
تنها وسط کوچهی بنبست گذاشت
دلتنگیاش آرام سراغم آمد
از پشت به روی چشم من دست گذاشت
#جلیل_صفربیگی
@poem_timee
تنها وسط کوچهی بنبست گذاشت
دلتنگیاش آرام سراغم آمد
از پشت به روی چشم من دست گذاشت
#جلیل_صفربیگی
@poem_timee
زندگانی در جگرخار است و در پا سوزن است
تا نفس باقیست در پیراهن ما سوزن است
سر بهصد کسوت فروبردیم و عریانی بجاست
وضع رسوایی که ما داریم گویا سوزن است
ماجرای اشک و مژگان تا کجا گیرد قرار
ما سراسر آبله، عالم سراپا سوزن است
میکشد سررشتەی کار غرور آخر به عجز
گر همه امروز شمشیر است، فردا سوزن است
زحمت تدبیر بیش از کلفت واماندگیست
زخم خار این بیابان را مداوا سوزن است
جامەی آزادی آسان نیست بر خود دوختن
سرو را زین آرزو در جمله اعضا سوزن است
ناتوانان ناگزیر الفت یکدیگرند
بیتکلف رشته را گر هست همتا سوزن است
طبع سرکش از ضعیفی ساتر احوال ماست
خنجر قاتل همان در لاغریها سوزن است
خلقی از وضع جنون ما به عبرت دوخت چشم
هر کجا گل میکند عریانی ما سوزن است
ترک هستی گیر و بیرون آ، ز تشویش امل
ورنه یکسر رشته باید تافتن تا سوزن است
لاف آزادیست بیدل تهمت وارستگان
شوخی نام تجرد بر مسیحا سوزن است
#بیدل
تا نفس باقیست در پیراهن ما سوزن است
سر بهصد کسوت فروبردیم و عریانی بجاست
وضع رسوایی که ما داریم گویا سوزن است
ماجرای اشک و مژگان تا کجا گیرد قرار
ما سراسر آبله، عالم سراپا سوزن است
میکشد سررشتەی کار غرور آخر به عجز
گر همه امروز شمشیر است، فردا سوزن است
زحمت تدبیر بیش از کلفت واماندگیست
زخم خار این بیابان را مداوا سوزن است
جامەی آزادی آسان نیست بر خود دوختن
سرو را زین آرزو در جمله اعضا سوزن است
ناتوانان ناگزیر الفت یکدیگرند
بیتکلف رشته را گر هست همتا سوزن است
طبع سرکش از ضعیفی ساتر احوال ماست
خنجر قاتل همان در لاغریها سوزن است
خلقی از وضع جنون ما به عبرت دوخت چشم
هر کجا گل میکند عریانی ما سوزن است
ترک هستی گیر و بیرون آ، ز تشویش امل
ورنه یکسر رشته باید تافتن تا سوزن است
لاف آزادیست بیدل تهمت وارستگان
شوخی نام تجرد بر مسیحا سوزن است
#بیدل
نامزدهای جایزه ادبی «الوند» معرفی شدند
دبیرخانه جایزه ادبی «الوند» نامزدهای ششمین دوره این جایزه را معرفی کرد.
به گزارش ایسنا، بنا بر اعلام، از میان مجموعههای شعر منتشرشده در سال ۱۴۰۱ و ۱۴۰۲ کتابهای زیر بهعنوان نامزد دریافت تندیس ششمین دوره جایزه ادبی «الوند» معرفی شدند:
«افسانهخوانی» از افسانهسادات حسینی، ایهام
«سیزنگر» سروده سیدمهدی نژادهاشمی، تیماج
«بند آخر» اثر محمدجواد پورتقی، نزدیکتر
«وطنخوانده از محمد وطنخواه، ایهام
«بغضهای بلاتکلیف» از منوچهر ابراهیمی، آنان
«تغییر » سروده محمدرضا یار، شب چله
«در چشم تو آهستهتر» از بهزاد خواجات، ناهونته
«آنچه ندارم» از کمال امرایی، امتیاز
«تاک کهنسال و خوشههای صبح» سروده علیرضا طبایی، آرادمان
«قدم زدن در عدم» از جلیل صفربیگی، ناهونته
«زنها از دوست داشته شدن خسته نمیشوند» اثر پوریا گلمحمدی، آوای کلار
«مینها همیشه سر به زیرند» از جمال بیگ، ناهونته
«مِهی در حال پاک کردن آینده» سروده صابر سعدیپور، فصل پنجم
جایزه ادبی «الوند» در هر دوره ۲ تندیس به برگزیدگان اهدا خواهد کرد؛ یک تندیس بهعنوان برگزیده «کتاب سال شعر الوند» و یک تندیس، ویژه «انجمن علمی نقد ادبی ایران».
آیین پایانی این دوره از جایزه، پنجشنبه ۲۵ بهمنماه جاری در خانه هنرمندان ایران برگزار خواهد شد.
دبیرخانه جایزه ادبی «الوند» نامزدهای ششمین دوره این جایزه را معرفی کرد.
به گزارش ایسنا، بنا بر اعلام، از میان مجموعههای شعر منتشرشده در سال ۱۴۰۱ و ۱۴۰۲ کتابهای زیر بهعنوان نامزد دریافت تندیس ششمین دوره جایزه ادبی «الوند» معرفی شدند:
«افسانهخوانی» از افسانهسادات حسینی، ایهام
«سیزنگر» سروده سیدمهدی نژادهاشمی، تیماج
«بند آخر» اثر محمدجواد پورتقی، نزدیکتر
«وطنخوانده از محمد وطنخواه، ایهام
«بغضهای بلاتکلیف» از منوچهر ابراهیمی، آنان
«تغییر » سروده محمدرضا یار، شب چله
«در چشم تو آهستهتر» از بهزاد خواجات، ناهونته
«آنچه ندارم» از کمال امرایی، امتیاز
«تاک کهنسال و خوشههای صبح» سروده علیرضا طبایی، آرادمان
«قدم زدن در عدم» از جلیل صفربیگی، ناهونته
«زنها از دوست داشته شدن خسته نمیشوند» اثر پوریا گلمحمدی، آوای کلار
«مینها همیشه سر به زیرند» از جمال بیگ، ناهونته
«مِهی در حال پاک کردن آینده» سروده صابر سعدیپور، فصل پنجم
جایزه ادبی «الوند» در هر دوره ۲ تندیس به برگزیدگان اهدا خواهد کرد؛ یک تندیس بهعنوان برگزیده «کتاب سال شعر الوند» و یک تندیس، ویژه «انجمن علمی نقد ادبی ایران».
آیین پایانی این دوره از جایزه، پنجشنبه ۲۵ بهمنماه جاری در خانه هنرمندان ایران برگزار خواهد شد.
Forwarded from یـــــــــڪ جرعہ شـــــــعــــر
هر چند که دارم غم او در سینه
با اوست مرا رفاقتی دیرینه
یک بار به روی خود نیاورد مرا
هی سنگ تو را به سینه زد آیینه
#جلیل_صفربیگی
با اوست مرا رفاقتی دیرینه
یک بار به روی خود نیاورد مرا
هی سنگ تو را به سینه زد آیینه
#جلیل_صفربیگی
Forough Dar Tasadof Koshte Shod
@Schahrouzk
▨ قطعه: فروغ در تصادف کشته شد
▨ با صدای: فروغ فرخزاد و ابراهیم گلستان
♬ کارگردان صوتی: شهروز
منبع:شعر با صدای شاعر
▨ با صدای: فروغ فرخزاد و ابراهیم گلستان
♬ کارگردان صوتی: شهروز
منبع:شعر با صدای شاعر
Forwarded from واران میدیا (جلیل صفربیگی)
ولاو بۊمە
دە سانێ
کِ دووس داشتِنِت
دە ژێرێ هەشارەو کِردِمە
-------------------------------
پیدایش نمی کنم
سنگی کە
دوست داشتنت را
زیرش پنهان کردەام
شعر و ترجمه:#واران
@varanmeedya
دە سانێ
کِ دووس داشتِنِت
دە ژێرێ هەشارەو کِردِمە
-------------------------------
پیدایش نمی کنم
سنگی کە
دوست داشتنت را
زیرش پنهان کردەام
شعر و ترجمه:#واران
@varanmeedya