صفربیگی.کوردی.19
<unknown>
نانەم ئەویەک ئاجڕئاجڕ بۊمە دیوار ئایمێ
پووسِ م سەد گِل کِنینە، بۊمەسە مارئایمێ
ئاجڕ ئاجڕ ئاجڕئاجڕ ئاجڕ ئاجڕ هە چنن
باڵ چۊ بگرێ دە ئێ زندانە ناچارئایمێ
بۊمەسە زیەم زارِ سوورێ وەێ لەش خۊنالیە
یەێ دەمِ چەقیاگ ماگە دە مِ هاوارئایمێ
وە تەور وەشکن ویا دارەیل تِر هە نوورنەێ
سەر گریگ ئەو بان ئەگەر دەێرە سفیدارئایمێ
مێخ بۊمە دە خوەمو رِک دەم نیە تا جِم بخوەم
خوەێ کۆتاگە دە سەرم قەێلێگە بزمارئاێمێ
مەر خودا خوەێ مەر خودا خوەێ مەر خۆدا سترم بکەێ
کەفتمە دە نامِ دامِ زولف تاتارئایمێ
کاشکا یەێ سەندەلی رووژێ بسازن دە لەشم
تا هِچان وەم دەر بکەێ دەێ جادە رێوار ئایمێ
#جلیل_صفربیگی
#واران
@varanmeedya
پووسِ م سەد گِل کِنینە، بۊمەسە مارئایمێ
ئاجڕ ئاجڕ ئاجڕئاجڕ ئاجڕ ئاجڕ هە چنن
باڵ چۊ بگرێ دە ئێ زندانە ناچارئایمێ
بۊمەسە زیەم زارِ سوورێ وەێ لەش خۊنالیە
یەێ دەمِ چەقیاگ ماگە دە مِ هاوارئایمێ
وە تەور وەشکن ویا دارەیل تِر هە نوورنەێ
سەر گریگ ئەو بان ئەگەر دەێرە سفیدارئایمێ
مێخ بۊمە دە خوەمو رِک دەم نیە تا جِم بخوەم
خوەێ کۆتاگە دە سەرم قەێلێگە بزمارئاێمێ
مەر خودا خوەێ مەر خودا خوەێ مەر خۆدا سترم بکەێ
کەفتمە دە نامِ دامِ زولف تاتارئایمێ
کاشکا یەێ سەندەلی رووژێ بسازن دە لەشم
تا هِچان وەم دەر بکەێ دەێ جادە رێوار ئایمێ
#جلیل_صفربیگی
#واران
@varanmeedya
مرحوم حاج حسین آقا ملک، سمعک داشت. در آن روزگار، هنوز باطری سمعک همه جا گیر نشده بود و کم بود و از خارج میآوردند. در مجلس مردم به حرف زدن میافتادند، او آهسته ماسوره سمعک خود را میبست.این تعبیه رامخصوصا در شب های شعر آخر هفتە کە در باغ باصفای او در باغ صبا تشکیل می شد، به کار می بست .موقعی کە شعرا شعر می خواندند سمعک را می بست.و وقتی مرضیه غزلی را به آواز می خواند آن را باز می کرد و به دقت گوش می داد.شعرا کە متوجە این لطیفه شدە بودند بعضی گله کردند که حاجی به سخنان ما اعتنا نمیکند.حاجی میگفت: آخر حرفی که شما میزنید برایتان مفت تمام میشود، پولی که بابت آن نمیدهید! اما باطری سمعک من که تمام میشود، باید لیرهای چهارده تومان بخرم و بفرستم تا بعد از یک ماه، یک دانه از آن برایم بیاورند. گفتن برای شما ارزان تمام میشود، ولی شنیدن برای من گران تمام میشود.حاجی فقط صدای آن خوانندە را گوش می کرد.
دکتر محمدابراهیم باستانی پاریزی، نون جو دوغ گَو، (چاپ اول، تهران: انتشارات دنیای کتاب، ۱۳۶۲)، صفحه٣٤.
@js313
دکتر محمدابراهیم باستانی پاریزی، نون جو دوغ گَو، (چاپ اول، تهران: انتشارات دنیای کتاب، ۱۳۶۲)، صفحه٣٤.
@js313
Forwarded from بهترین شعرایی که خوندم (محمد پورقاسم)
تاریکم و شب از دل من می جوشد
تکرار به تکرار خودش می کوشد
تکراری ام آنقدر که حالا دیگر
پیراهنم از حفظ مرا می پوشد..
#جلیل_صفربیگی
#بهترین_شعرایی_که_خوندم
@behtarinshear
تکرار به تکرار خودش می کوشد
تکراری ام آنقدر که حالا دیگر
پیراهنم از حفظ مرا می پوشد..
#جلیل_صفربیگی
#بهترین_شعرایی_که_خوندم
@behtarinshear
Forwarded from علی فرزانه موحد
#شعر_جدید
گیرم افتاده و گیرم متکبر مرده
هر که بوده است در این جاده مسافر مرده
به مرادی نرسیدند مریدان جهان
خبری نیست در این کوچهی عابرمرده
زندگی پرده و مرگ است چنان بادی تند...
پرده میافتد از آن کس که مزور مرده
در دل آدم و حوا متولد شده بود...
عشق این روحِ در انسانِ معاصر مرده
این همه مذهب و مکتب که به آن میبالند
چون کتابیاست ورقپاره و ناشرمرده
یازده ثانیه بشمار... دو کودک مردند...
سیر کن، سیر در این عرصهی ناظرمرده
یازده ثانیه بشمار... دو زن ضجه زدند
که جگرگوشهی من کو، به چه خاطر مرده
اعتراف از که بگیریم، که ما را کشته
همه «تقصیرندارند» مقصر مرده
هنری غیر تملق، خبری غیر دروغ
نیست در حنجرهی کشور شاعرمرده
شست غسال تن شاعر بزدل را گفت
زنده از آخورکی بود... که آخر مرده
آی شاعر تو به صد واسطه شاگرد که ای!
تحت تاثیرِ هزاران متاثرمرده!
«جگر شیر نداری سفر عشق مکن»
که در این راه فراوان خر و قاطر مرده
نام مرداب به فتوای گل نیلوفر
تا ابد زنده به عشق است... به ظاهر مرده
من هم ای زن به غزل میکشمت تا به ابد
تا بگویند که مردی ز مفاخر مرده
تویی آن شعر مطنطن که دمیدی جان را
به علی، آن تن در باطن و ظاهر مرده
گیسویت معجزهای داشت که با خود گفتم
سر هر پیچش مویش دو سه ساحر مرده
گفتم این چشم عزیزیاست که هر شب در خواب...
به من افتاده، به فرعون معبرمرده
شانهاش مقصد دوری است که در حسرت آن
فوج در فوج پرستوی مهاجر مرده...
خیره در چشمهی پیراهن تو خشکم زد
گفتم آن کس که نشد با تو مجاور مرده_
به تو نزدیک شدم، لال شدم، حس کردم
که دهانم که سخنآور ماهر مرده
به تو نزدیک شدم نام خود از یادم رفت!
دیدم از بس که «تو» هستم منِ حاضر مرده
ابرها هلهلهگو لحظهی خاطرخواهیت...
گریه کردند به شوق من خاطرمرده...
بید میگفت علی دست و دلت میلرزد!
چه شده؟! این دو قدرقدرتِ قادر مرده؟
غنچه میگفت علی تنگ در آغوشش گیر
غرق «او» شو که تمامی ضمایر مرده
باد میگفت به فرمودهی حافظ بگشای
گره از زلف نگار، آی معاشرمرده!
نفس عیسویات قفل زبانم بگشود
زنده شد بندهی از مدح تو قاصر مرده
«گفتمت وقت سخن با تو چه سان باید بود؟»
گفتی آرام، چنان کعبهی زائر مرده
به صداوندی ات ای زن که من ایمان دارم
هر که لبیک نگفته به تو، کافر مرده
ای سر زلف تو در دست رقیب افتاده*
مگر این عاشق فرزانهی شاعر مرده!؟
منم آن کس که صلیبش زده گردنبندت
آن که مابین دوتا کوه جواهر مرده
در ره منزل لیلی چه خطرهاست ولی*
مگر این قیس بنی عامرِ حاضر مرده
هر که از جور تو دق کرده نمکنشاس است
کفرگوییاست که در نعمت وافر مرده
آخر از خیره به چشم تو شدن خواهم مرد
تا بگویند موحّد متحیر مرده
من بر آن عهد که بستم به همان میمیرم*
تا نگویند موحّد متغیر مرده
بعد مرگم سخنم بر لب پاکان جاری است
لبم از داغ لبی طیب و طاهر مرده...
#علی_فرزانه_موحد
تقدیم به عشق
زمستان ۱۴۰۳
گیرم افتاده و گیرم متکبر مرده
هر که بوده است در این جاده مسافر مرده
به مرادی نرسیدند مریدان جهان
خبری نیست در این کوچهی عابرمرده
زندگی پرده و مرگ است چنان بادی تند...
پرده میافتد از آن کس که مزور مرده
در دل آدم و حوا متولد شده بود...
عشق این روحِ در انسانِ معاصر مرده
این همه مذهب و مکتب که به آن میبالند
چون کتابیاست ورقپاره و ناشرمرده
یازده ثانیه بشمار... دو کودک مردند...
سیر کن، سیر در این عرصهی ناظرمرده
یازده ثانیه بشمار... دو زن ضجه زدند
که جگرگوشهی من کو، به چه خاطر مرده
اعتراف از که بگیریم، که ما را کشته
همه «تقصیرندارند» مقصر مرده
هنری غیر تملق، خبری غیر دروغ
نیست در حنجرهی کشور شاعرمرده
شست غسال تن شاعر بزدل را گفت
زنده از آخورکی بود... که آخر مرده
آی شاعر تو به صد واسطه شاگرد که ای!
تحت تاثیرِ هزاران متاثرمرده!
«جگر شیر نداری سفر عشق مکن»
که در این راه فراوان خر و قاطر مرده
نام مرداب به فتوای گل نیلوفر
تا ابد زنده به عشق است... به ظاهر مرده
من هم ای زن به غزل میکشمت تا به ابد
تا بگویند که مردی ز مفاخر مرده
تویی آن شعر مطنطن که دمیدی جان را
به علی، آن تن در باطن و ظاهر مرده
گیسویت معجزهای داشت که با خود گفتم
سر هر پیچش مویش دو سه ساحر مرده
گفتم این چشم عزیزیاست که هر شب در خواب...
به من افتاده، به فرعون معبرمرده
شانهاش مقصد دوری است که در حسرت آن
فوج در فوج پرستوی مهاجر مرده...
خیره در چشمهی پیراهن تو خشکم زد
گفتم آن کس که نشد با تو مجاور مرده_
به تو نزدیک شدم، لال شدم، حس کردم
که دهانم که سخنآور ماهر مرده
به تو نزدیک شدم نام خود از یادم رفت!
دیدم از بس که «تو» هستم منِ حاضر مرده
ابرها هلهلهگو لحظهی خاطرخواهیت...
گریه کردند به شوق من خاطرمرده...
بید میگفت علی دست و دلت میلرزد!
چه شده؟! این دو قدرقدرتِ قادر مرده؟
غنچه میگفت علی تنگ در آغوشش گیر
غرق «او» شو که تمامی ضمایر مرده
باد میگفت به فرمودهی حافظ بگشای
گره از زلف نگار، آی معاشرمرده!
نفس عیسویات قفل زبانم بگشود
زنده شد بندهی از مدح تو قاصر مرده
«گفتمت وقت سخن با تو چه سان باید بود؟»
گفتی آرام، چنان کعبهی زائر مرده
به صداوندی ات ای زن که من ایمان دارم
هر که لبیک نگفته به تو، کافر مرده
ای سر زلف تو در دست رقیب افتاده*
مگر این عاشق فرزانهی شاعر مرده!؟
منم آن کس که صلیبش زده گردنبندت
آن که مابین دوتا کوه جواهر مرده
در ره منزل لیلی چه خطرهاست ولی*
مگر این قیس بنی عامرِ حاضر مرده
هر که از جور تو دق کرده نمکنشاس است
کفرگوییاست که در نعمت وافر مرده
آخر از خیره به چشم تو شدن خواهم مرد
تا بگویند موحّد متحیر مرده
من بر آن عهد که بستم به همان میمیرم*
تا نگویند موحّد متغیر مرده
بعد مرگم سخنم بر لب پاکان جاری است
لبم از داغ لبی طیب و طاهر مرده...
#علی_فرزانه_موحد
تقدیم به عشق
زمستان ۱۴۰۳